گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 مادر و پدرم مسافرت هستن و دوری شون حسابی داغونم کرده و حالا بیشتر از هر موقعی خدارو شکر میکنم که دعاهامو نشنید و تهران قبول نشدم چون تحمل این حجم از تنهایی در تمام طول سال برام غیر ممکن بود قطعا...تنهایی رفتم و FNAکردم و بنظرم حالا کلی بزرگتر شدم و آماده تر برای زندگی تنهایی اما...اما این آمادگی زمانی کامل میشه که بتونم یه قورمه سبزی جانانه بپزم و بعد خوردنش نگم لعنتی چه بدمزه بود!!...البته بعد اینکه یاد گرفتم چطور ماشین لباسشویی رو روشن کنم یا بعد بلند کردن پاکت زباله برای گذاشتنش سر کوچه اوغ نزنم یا چطور دستشویی رو اونطور که مامان برق مینداخت تمیز کنم یا یاد بگیرم چطور تشخیص بدم کدوم بادمجون تلخه و کدوم شیرین,کدوم پیاز برای سالاد خوبه و کدوم برای غذا و...و...و...اوووف...بیخیال بابا،قهوه ات سرد نشه?

۱۰ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
life around me
یه عکس از خودش فرستاده که روی صندلی سالن بزرگی نشسته و شامپاین به دست به دوربین نگاه میکنه.پیرهن سفیدی تنش کرده که آستیناشُ تا آرنج بالا کشیده و کراوات مشکی کج و کوله ای با بی سلیقگی دور گردنش تاب خورده.موهاش آشفته ان و چشاش پاتیل...نمیپرسم اونجا کجاست،لابد مهمونی تولد دوستاش یا یه همچین چیزاییه که هرچی با جزئیات برام تعریف میکنه بازم من سر به هوا فراموش میکنم.نوشته:"باران که گرفت غربتم را شستم/دلتنگی تلخ عزلتم را شستم/یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی/یک هفته ی بعد صورتم را شستم".....هیچی ننوشتم و به جاش تو دلم هزار بار واسه غربتش غصه خوردم و قربونش رفته و برگشتم...
۹ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۱
life around me

چیف رزیدنت ارتوپدی رسما پدر مارو درآورد.مردک زورگو چنان زور میگفت که تا مغز استخون آدم میسوخت اما نمیشد جوابشُ داد و فقط میتونستیم بگیم:بله آقای دکتر،حق باشماست.ما گوه خوردیم!...دیشب که شنیدم همین مستر خوش تیپ بداخلاق چندبار از یکی از اقواممون که رزیدنت زنان هست خواستگاری کرده و هرچندبار جواب رد شنیده،دلم به خنکای سردخونه ی یخچال شده و به قول میکول دلم میخواد زنگ بزنم به اون خانوم دکتر جذاب و همیشه خوش اخلاق و بگم دمت گرم!شما فقط لب تر کن،ما به مدت دوسال خونه تُ جارو میزنیم در ازای کلی که خوابوندی...آره بابا!!______________پ.ن:حالا کیه که باور کنه ما همراه اتند ارتوپدی مون رفتیم اتاق عمل و دو ساعت کنارش بودیم وقتی داشت با دریل پای بچه رو سوراخ میکرد و پیچ میذاشت داخلش،ولی اصلا مارو ندید?!...نشون به اون نشونی که اسم پرسنل اتاق عملُ خلاصه میکرد و به خانوم حسنی میگفت حسن جان!به خانوم عارف زاده میگفت عارف جون و به همین ترتیب مارو دچار بحران هویت کرده بود مردک مهربون تو دل برو.__________پ.ن2:حالا بیام و بگم دیشب میخواستم تو اورژانس یکیو بزنم کسی باور میکنه?...به هرحال پسره ی الوات باید میدونست جای متلک جنسی تو بیمارستان نیست اونم وقتی که از سر و کولمون مریض بالا میره...اما خب شانس آورد که با اولین فریاد من ساکت شد وگرنه خداوکیلی میزدما!__________پ.ن3:پسر من عاشق پرستارهای بخش ارتوپدی شدم!دیشب چشم که باز کردم دیدم نیم ساعته نشستم کنارشون،برگه زردآلو خشک شده گذاشتن جلوم،میگن و میخندیم و زمان از دستم در رفته.خصوصا اون پسره ی لاغر باحال که نگران زایمان کردن خانوم پا به ماهی بود که بخاطر شکستگی مچ دست تو بخش بستریه و با شوخی های پی در پی دلمونُ خنک میکرد.____________پ.ن4:جذاب تر از جراحیای ارتوپدی اصلا وجود نداره.بحث هم نکنین لطفا!

۱۵ نظر ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
life around me

توصیه میکنم اگر آدم بدشانسی هستید نیایید رشته ی پزشکی.چون صد در صد رویّه اینطوری میشه که بیشتر از همه تلاش میکنین و صبح تا شب جاتون تو اورژانسه تا تمام مریضا رو قبل عمل ببینین و معاینه کنین و کلی شرح حال میگیرین ولی به چشم استادتون نمیاد،بعد دقیقه نود قبل اومدن اتند یه مریض سوپر بدحال تصادفی که هیچ جای سالمی رو بدنش نیست و تحت سرویس جراحی،داخلی،نوروسرجری،نورولوژی،entو ارتوپدی هست رو میارن بخش و میفته گردن شما درحالی که حافظه شو از دست داده و هیچکس نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده،و استاد عدل دست میذاره رو همون مریض و میگه چرا شرح حال نداره?و بعد ماجراهای کوبیده شدن و..و.......و اینکه بی انگیزه میشین و افسرده.به قول مهران مدیری:دیدم که میگم!

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
life around me

بنظرم بهترین کمدین های خنداننده شو،زینب موسوی بودن و مجیدافشاری...این دوتا متن هاشون فوق العاده بود و تیکه هایی که به افراد مختلف مینداختن که ویژگی استندآپ های دنیاست عالی بود.بنظرم بهترین جملاتی که تو کل این اجراها گفته شد،جمله ی"اسفندیار گفت من خودم درختم"،یا "جباری رباط صلیبی پاره کرد"و...بودن که هنوز که هنوزه من تو کف خلاقیت زینب هستم! اما از نظر تسلط رو اجرا زینب از 100%،حدود70_80%از من میگیره در مقابل بعضی بچه ها که بهتر بودن...در کل بنظرم حیف بود اون اجرای درجه یک زینب رای کمتری بیاره درمقابل اجرای میثم درویشان پور که با وجود عالی بودن اجرای اولش،این اجرا آخریش فقط ادابازی بی مفهوم بود.

۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
life around me

فکر میکنم سریال friendsیکی از جذابترین پدیده هاییه که باهاش آشنا شدم.البته اگه مثل گریز آناتومی توی سیزن های بعدیش دچار حالت تهوعم نکنه!

۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۵
life around me

مثال بارز کودک آزاری اون پدر و مادری بودن که یکیشون از در بیمارستان رفته بود داخل واسه ملاقات و یکیشون اجازه ی ورود پیدا نکرده بود،بعد میخواستن دور از چشم نگهبان بچه رو از لای نرده ها عبور بدن که بره پیش مامانه و علی رغم گیر کردن سر بچه و جیغ و گریه هاش از درد و ترس،غش غش میخندیدن و حالا نکش کی بکش!!!من?تو اون گیر و دار پرپر میزدم و بر پیرهن پدره رو گرفته و میکشیدم و زده بودم به کولی بازی که این چه کاری آخه مرد مومن?نکن لامصب?!!و خب دست آخر بیخیال شدن اما بنظرم بچه یه Brain CTاحتیاج داشت!!

۶ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
life around me

پیرزن خاله قزی شکل دلبری نشست رو صندلی درمانگاه ارتوپدی.دکتر پرسید مشکلت چیه مادرجون?...خاله قزی هم نه گذاشت و نه برداشت،گفت ننه تو دکتری باید بگی چمه،من بگم?....ما?از ترس اخراج شدن تو دلمون قهقهه های خفه ای میزدیم به کنف شدن استاد!

۱۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۲
life around me

با پدرم با وجود کیلومترها فاصله به طور جدی برنامه ی خنداننده شو رو دنبال میکنیم و با جدیت رای میدیم.امشب رای من محمدمعتضدی هست و رای پدر رضابهمنی!!!و هر دومون مثل دوتا دیکتاتور زبون نفهم سعی داریم از پشت تلفن اون یکی رو مجاب کنیم که نظر من درست تره.در نهایت بابا خیلی جدی گفت تو هیچی نمیفهمی و تُلُپی گوشی رو قطع کرد....حالا نشستم غش غش به این درجه از طفولیت خودم و پدر سبیلوی مو نقره ایم میخندم!

۱۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
life around me

آقای 60ساله ای به درمانگاه اورولوژی مراجعه کرده و شکایت داشته از اینکه چند وقته که "إن.زال" و "نعو.ظ" خوبی نداره و نگرانه که بچه دار نشه.تو شرح حالی که دکتر از نظر روابط ج.ن.س.ی قبلی ازش میگیره نهایتا متوجه میشه که همسر این آقا یک ماه قبل فوت شده و ایشون ده روز بعد فوت همسرش،زن جوانی اختیار میکنه و حالا با گذشت حدود 20روز از ازدواج مجددش نگران بچه دار شدنشه....!+علت این مشکل,داروی قلبی بود که بیمار اخیرا مصرف میکرد و عوارضش باعث این مشکلات شده و قرار شد داروی جدیدی جایگزینش کنن.

۱۵ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۳
life around me

اینترن هامون به طرز عجیبی هی دارن باهم نامزد میکنن و ما انگشت به دهن موندیم!!! تو کشیک امشب با مجتبی عقلامونُ ریختیم رو هم که چجوری زخمی شون کنیم?و با اولین پیشنهاد مجتبی مبنی براینکه(!!)تو و میکول هم in rellبزنین،من تشنج کردم و درحالی کف از دهنم میزد بیرون، نیاز به احیا تنفسی و ماساژ قلبی پیدا کردم!!____________با مجتبی تو اورژانس نشسته بودیم و یه مادر و بچه هم کنارمون بودن.بچه هه با صدای بلند بی دلیل قهقهه میزد و انقدر تو دل برو بود که منم پا به پاش غش غش زدم زیر خنده.مامانه در کمال بی ذوقی سعی داشت بچه رو ساکت کنه،اشاره کرد به ما که روپوش سفید تنمون بود و گفت میگم خاله آمپولت بزنه هاااا،بعد رو کرد طرف ما و دید خاله خودش کف زمین پخشه.مجتبی رو کرد به مامانه و گفت این خاله یه مقدار مشکلات سایکولوژیک داره برا شفاش دعا کنین!خانومه بنده خدا بچه رو زد زیر بغل و از ما دورش کرد._____________توروخدا وقتی میخواین بچه هاتونو تهدید کنین اشاره نکنین به روپوش سفیدا و نگین میگم دکتر آمپولت بزنه!هر وقت یکی اینجوری میگه کلی کفری میشم و نمیفهمم چرا باید یه طفل معصوم رو از پزشک ترسوند آخه?!





 

۱۱ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۸
life around me

بنظرم اومد باید از پرستارهای بخش ارتوپدی بنویسم تا بعدها که برگشتم و خوندم اینجا رو اقلا خودم لبخند بزنم...باید بگم شُکر خدا که پرستارهای خیلی محترم و باشخصیتی تو این بخش داریم.پرستارهایی که با رفتار احترام آمیزشون نسبت به دانشجوهای پزشکی،در وهله ی اول به شغل شریف خودشون احترام میذارن.تو بخش هایی که تابحال گذروندیم رفتارهایی از طرف اکثر پرستارها دیدیم که بارها قلب مونُ شکست.اینکه پشت استیشن پرستاری نشسته باشی و یهو خودکارت جوهر تموم کنه و حیرون بشی،از طرفی ساعت12شبه و توان بیرون رفتن و خودکار خریدن نداری،رو میکنی به پرستاری که کنارت نشسته و در اوج ادب و احترام میپرسی میشه لطف کنین پنج دقیقه خودکارتون رو بدین من شرح حالمُ کامل کنم چون خودکارم از رنگ رفته?بعد زل بزنه تو چشات و بگه پا که داری،برو خودکار بخر!!

یا اینکه بری تو NICUتا بیماراتُ ببینی،یکی از پرستارهاش در فاصله ی نیم متریت با صدای بلند همکارشُ صدا بزنه و درحالی که صداشُ به شکل تمسخر آمیزی تغییر داده بگه این دانشجوهای پپزززشکی مدام تو دست پای آدمن،هیچی هم که بارشون نیست،والا پزشکا یک سال بیشتر از ما درس میخونن،کیه که ببینه اینو?(حالا بماند که من نفهمیدم چطوری حساب کردن که دوره ی پزشکی شد یه سال بیشتر از پرستاری)،قشنگ یادمه بغض کردم و برگشتم تو بخش اطفال و اشکام ریختن،اینترن مون وقتی ماجرا رو شنید گفت چرا توجه میکنی?گفت ما انقدر ازین توهینا شنیدیم دیگه پوستمون کلفت شده بابا به دل نگیر.

یا روزی که تو بخش داخلی کاف فشارخون گم شد و سرپرستار بخش دست گذاشت رو من و راست گفت تو دزدیدیش!!هیچوقت چهره شو وقتی میگفت دانشجوهای پرستاری ازین کارا نمیکنن،حتما کار پزشکیا بوده یادم نمیره.وقتی کاف تو کمد مریض ترخیصی پیدا شد که انگار همراه بیمار اشتباهی چپونده بودتش اون تو،دلم میخواست برم و تو صورتش تف بندازم.حتی استادمون بعد شنیدن ماجرا انقدر عصبانی شد که خودش رفت دفتر آموزش و خواست با این رفتارا برخورد بشه اما ما که چیزی ندیدیم.هزارون بار شده که از پرستار در مورد بیمار سوالی پرسیدیم و در جوابش گفتن:برو از خود مریض بپرس یا اینکه بهشون سلام کردیم و جوابی ندادن!!...اینا رو الان به این راحتی مینویسم و شما میخونین اما هیچکس نمیدونه در اون لحظه چقدر دلم شکسته و ناامید شدم...اما واقعا ارتوپدی پرستارهای محترمی داره و البته80درصد پرستارهای اورژانس هم خیلی خوب و همراه بودن.کسایی که تا بتونن کمک مون میکنن و اگه سوالی داشته باشیم جواب میدن.حتی دیشب که بالاسر مریض بودم و همراه بیمار بهم گفت خانوم پرستار سرم کار نمیکنه،پرستار بخش بهش گفت ایشون خانوم دکتر هستن، من واقعا تعجب کردم چون عادت نداشتم به شنیدن این حرفا...

بنظرم آدم تو هر شغلی که باشه،وقتی قلبش خالی از هر عقده ای باشه و دیگران رو عامل نرسیدن به خواسته هاش ندونه و برای کار خودش ارزش قائل باشه،قطعا مورد احترام دیگران هم واقع میشه.پرستاری یکی از شغل های خیلی سخته واقعا که من خودم شاهد زحمت هاشون بودم و بنظرم حیفه که با رفتارهای عجیب و غریب،با زبون بی زبونی مدام به بقیه بفهمونی که از نظر من شغل تو بهتره پس من تلاش میکنم بکشمت پایین.
اما این دلیل نمیشه رویه ی من تغییر کنه.روش من همیشه بر مبنای احترام بوده خصوصا نسبت به کسایی که حداقل از نظر سنی بزرگتر از من هستن.
پ.ن:یه توصیه ی دوستانه میکنم بهتون،اینکه اول رشته تون رو بپذیرین و بعد انتخابش کنین.اول آگاه بشین که اون رشته چقدر برای جامعه مفیده و قراره شما چه میزان مسئولیت رو دوشتون باشه و بعد پا بذارین تو دانشگاه.اون وقته که دیگه دست از مقایسه ی خودتون برمیدارین و دیگه هیچوقت کُری خونی بین پرستاری ها و مامایی ها و پزشکی ها و دارو و دندون و...رو نمیشنویم که همه شون تلاش دارن بگن ما بهتریم...حقیقت اینه که هر کدوم از این شغل ها یه حلقه از یه زنجیر خیلی بزرگن که نقش های متفاوتی دارن اما اگه هر کدومشون نباشن کل اون زنجیر بی مصرف میشه.





۱۲ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۴
life around me

چیزی که با یکی دو روز رفت و آمد تو بخش ارتوپدی خودشُ نشون میده،دیسیپلین شدید و نظامی گری افراطی اساتید و رزیدنتهای این رشته هست.مثل این میمونه که تو پادگان رفت و آمد دارن و با توجه به مباحث سنگین و حجیمی که رزیدنتهای این رشته باید بخونن و نیروی بدنی که صرف میکنن و در واقع میشه گفت سخت ترین رشته ی پزشکیه،باید بگم کسایی که میان این رشته یا واقعا عاشقشن،یا عقلشون کمه یا اینکه زیادی دلشون خوشه و خبر ندارن چی در انتظارشونه.خصوصا رزیدنتهای سال یک که نقش حمّال رو ایفا میکنن و نه اجازه ی عمل دارن و نه میتونن کار تخصصی انجام بدن،و از طرفی وقت درس خوندن هم ندارن و تصور زندگی روزمره شون واسه من غیر ممکنه.باید ساعت4صبح بیمارستان باشن و تا 2عصر فرداش کشیک شون ادامه داره و تازه اون موقع هم حق خروج از بیمارستان رو بدون اجازه ی رزیدنت سال بالا ندارن.حالا رزیدنت سال بالا کجاست?تو اتاق عمل!!!و این بنده خدا باید تا حدود11_12شب منتظر بمونه و اون موقع که سال بالا از اتاق عمل اومد بیرون،اگه از کارت راضی باشه اجازه میده بری خونه بعد دوروز برسی به تختت و دوباره4صبح برگردی.و اگه ازت راضی نباشه یا به قول معروف کرم داشته باشه باید بمونی و دیگه از همون3_4ساعت خواب هم خبری نیست...از یکیشون پرسیدم شما کی وقت درس خوندن پیدا میکنین?گفت تا سال3اصلا وقت خوندن پیدا نمیشه و فقط هرچی عملی از سال بالاها یاد بگیریم!....جالب اینجاست که ما دوتا رزیدنت سال آخر خانوم داریم که مثل باقی ارتوپدها مطلقا اعصاب ندارن.با کوچکترین اشتباه سال پایینی ها جوش میارن و دیگه فحش هایی میاد بیرون که باید جاشون بوق پخش بشه.ولی خب واسه رزیدنتها این چیزا عادیه و به قول یکیشون انقدر کشیک اضافه میخورن و فحش میشنون و تخریب میشن تا بالاخره بتونن به اوضاع مسلط بشن.یکیشون میگفت روز اولی که اومدیم ارتوپدی،برامون جلسه تشکیل دادن و گفتن تو تمام این چهارسال حواستون باشه که شما حق فکر کردن ندارین.مثل طوطی فقط،چشمتون به دهن سال بالاتون باشه!!!!!.ولی خوشبختانه اساتیدش با ما خیلی خیلی خوش اخلاقن و بارها دلم خواسته مثل "قیمت"که وایمیسته روبه روی مهران مدیری،دستشُ میکوبه رو سینه و میگه"عشقی مدیری،عشق"،بکوبم رو قلبم و بگم عشقین بخدا،عشق!!!_____________پ.ن:بدون شک ارتوپدی جذابترین رشته ی پزشکیه اما خب من آدمش نیستم واقعا!____________پ.ن2:دیشب کشیک بودیم،دکتر اومد تو اورژانس مشاوره ها رو انجام بده چشمش افتاد به ما گفت:شمایین?دخترای خودم^_^__________همون دیشب من بالاسر یه مریضی بودم که با شیشه دستش بریده شده بود و داشتم چک میکردم ببینم عصب آسیب دیده یا نه.مریضم به حدی خنگ و بامزه بود که من غش غش میخندیدم.بهش میگفتم به دستم نگاه نکن و بگو چندتا سوزن گذاشتم رو دستت?هنوز سوزن به دستش نخورده بود که میگفت:1_2_3_4_5_6و...!!!خلاصه هی میگفتم و هی متوجه منظورم نمیشد که یهو دیدم میکول پر پر میزنه و میگه خانوم دکتر??برگشتم دیدم اتند و رزیدنت و اینترن و میکول کنار تخت وایستادن و معاینه ی منو تماشا میکنن.یعنی قلبم وایستاد یه لحظه!بعد میکول گفت چند دقیقه ای اونجا بودن ولی هرچی منو صدا میزده متوجه نمیشدم.میگفت گلی قیافه ات عین احمقا شده بود وقتی میخندیدی:/(راست میگفت خداییش)

۵ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
life around me

صبحا ساعت6پا میشم و شبها حدود ساعت 1 میخوابم.تمام طول روز روپوش سفید تنمه و شلوار جین و مقنعه و کفش اسپرت.و وقتی لباسهامُ در میارم رد دوز و درزهاشون رو تنم نقاشی شده، موهام چسبیدن فرق کله ام و انگشت های پاهام از بی خونی سفید شدن.در طول هفته تا خرخره مشغولم و رادیولوژیست مورد نظرم پنج شنبه ها و جمعه ها مطب نمیشینه که FNAکنم و از طرفی دکتر ر جراح تو زمان مورد نظر من میره خارج از کشور دوره ببینه و بهم فشار آورده که زودتر FNAکن که بریم واسه عمل.اتند ارتوپدیم مرخصی نمیده و میگه به ازای هر روز نیومدنت باید قاطی بخش بعدی بیای اینجا و کشیک وایستی و من میدونم که نمیشه دوتا بخش رو باهم توان آورد....دیروز به دوستی گفتم دانشگاه چطور میگذره?با چشای گولّه شده نگام کرد و گفت الان تابستونه ها،دانشگاه کیلو چنده!!!با خودم حساب کتاب کردم و یادم افتاد که مدتهاست یادم رفته تعطیلات تابستونی هم وجود داره....خسته ام....صبحا که از خواب پا میشم خسته ام و شبها که جسد بی جون خودمُ میکشم تو رخت خواب هم خسته ام،اما جدا خوشحالم ازینکه روزهام انقدر تا خرخره پُر و پیمون هستن که فرصت فکر کردن بهم نمیدن.حالا گیریم که از گذشت عمر چیزی حالیمون نشه...خب نشه...____________پ.ن:عمیقا عاشق اتندهای ارتوپدیم هستم و انقدر برام محترمن که دیسیپلین شدید بخش شون برام قابل درک باشه.گویا یکی از رزیدنتهای سال دو ارتوپدی تو اورژانس بیماری داشته که از درد شانه شاکی بوده،تو عکس مشکلی نداشته و ترخیصش میکنه.بعد یک ماه همون بیمار با ادامه و تشدید دردها میاد.رزیدنت سال بالا میبیندش و براش یه عکس دیگه با یک نمای متفاوت درخواست میده و میبینه تو این نما در رفتگی واضحه.کلا این نوع از در رفتگی های شونه رو چون تو عکس APدیده نمیشه تشخیصش سخته و باید پزشک تو فکر باشه که نمای لترال اسکاپولار درخواست بده اما اون رزیدنت سال دو این کیس رو میس کرده و فکر میکنین جریمه اش چی شد???بله یک مااااه کیشیک اضافه....بخدا موقع شنیدن این جریمه اشک هاش دم پلک هاش بودن اما مقاومت کرد در برابر ریختن شون.اون لحظه دلم خواست برم بغلش کنم و بگم طاقت بیار مرد،تو از منم طفلی تری که!!

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۵
life around me

اولین بیمارم تو بخش ارتوپدی آقای جوونی بود که پنج تا انگشتش لای در گیر کرده اما به پزشک مراجعه نداشته.به مرور زمان انگشت ها شروع به سیاه شدن میکنن و در نهایت عفونی میشن و خونابه بیرون میزنه.بالاخره به ارتوپد مراجعه میکنه و پزشک میبینه که هر پنج انگشت شروع کردن به نکروز و گانگرن شدن.یعنی بافت انگشت ها مُرده.خلاصه میره اتاق عمل و بند آخر هر پنج انگشت رو قطع میکنن تا بقیه ی انگشت ها نجات پیدا کنن....از دستش عصبانی بودم.گفتم آخه انقدر بی فکر???گفت خانوم دکتر من کارگرم،هم خرج زن و بچه میدم و هم پدر و مادر.این مدت یه کار ساختمانی گیر اومد و اگه میخواستم بیام دکتر دیگه کارُ از دست میدادم،مجبور شدم بچسبم به کار و درد دستمُ فراموش کنم....نگاش کردم و گفتم شرمنده ام...

۱۲ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۸
life around me

تو جهان موازی این خونه ی منه.
تمام کتابهاش حاصل شیطنت های شبانه و نخوابیدن هام برای فهمیدن آخر داستانهاست.تو جهان موازی این کتابخونه تمام سرمایه منه و اون کلکسیون پروانه های خشک شده تنها دلخوشی هام.
درست در این لحظه از سر کار برگشتم خونه,کیف و کلاهم رو از جا لباسی که اونطرف تر کنار در گذاشتم آویزون کردم(چون تو جهان موازی,من جایی زندگی میکنم که مجبور نیستم مقنعه سر کنم).
گذاشتم آب جوش بیاد تا قهوه ای درست کنم و تمام خستگی روزم رو برطرف کنم.بعد برم سمت گلدونهای عزیزم که توی عکس پیدا نیستن و بهشون محبت کنم.
ناهار؟معلومه که ماکارونی درست میکنم!
تو جهان موازی من تنهایی معنایی نداره و غصه تعریف نشده ست...
اونجا من حاکم تمام زندگیمم و هیچکس نمیتونه غمگینم کنه...

عکس:از پیج اینستاگرام بینظیر shelfjoy
۶ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

توده ی معروف پستانم "فیلوئیدس تومور"بود و دکتر ر جراح گفت باید عمل شی.من?نشستم و شُر شُر اشک میریزم و در عین حال از این حجم سوسول بودن خودم حیرت میکنم!!

۲۴ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۰
life around me

باباهه یه چشم اشک و یه چشم خون،جگرگوشه اش با سوختگی صد درصد رو بغل گرفته و اومده بود اورژانس.باباهه منتظر بود بشنوه که جگرگوشه اش به زودی خوب میشه.باباهه نمیدونست کوچولوش خیلی وقته که رو دست باباش جون داده و تموم کرده...نمیدونست لعنتی!

۸ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۷
life around me

چند وقت قبل دیدم که خانومی جوان و تیشان فیشان با رنگ موی بلوند و آرایشی زیبا تو پروفایل اینستاگرام خودش نوشته بود:ملیسا فلانی,همسر دکتر فلانی متخصص قلب"!!!!

و امروز هم به لطف فضای مجازی با این عکس که مرتب دست به دست میشه مواجه شدم!

با مقایسه ی این دو موضوع با خودم میگم یعنی نتیجه ی گذشت سالها و تلاش عده ی زیادی زن برای حضور فعال تو اجتماع و مبارزه با خونه نشینی چی بوده؟

با خودم میگم وقتی هنوز داریم خانوم هایی رو که با ادعای روشنفکری و امروزی بودن,بزرگترین دستاورد زندگیشون ازدواج با یک متخصص قلب بوده و از خودشون هویت مستقل ندارن واقعا باید با دیدن این سنگ قبر متعجب شیم؟


+کتابدونی به روز و توضیحات کتاب بیلی کامل شد!


۹ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۷
life around me

نیم ساعته،شایدم بیشتر که زُل زدم به جدیدترین عکس سهیل که خودش برام فرستاده.که نشسته رو چمن های حیاط بیمارستان شون درحالی که پاهاشُ خم کرده و دستاشُ دور زانوهاش حلقه زده و با مهربونترین نگاهی که فقط فقط مال خودشه خیره شده به لنز دوربین،به من.بارها به جزئیات این عکس دقیق شدم،به روپوش همیشه تمیزش که کنارش افتاده،به ساعت جدیدش که دور دستش بسته شده،به ته ریش نامرتبش که چند برابر جذابترش کرده و به موهای بهم ریخته اش که بعد ساعتها کشیک سر ناسازگاری گذاشتن.به خطوط چهره اش نگاه میکنم و بهش میگم چقدر بزرگ شدی سهیل،چقدر پخته تر شدی.بهش میگم شونه هات پهن تر شده انگار و دستات قوی تر...میگم پیر شدی سهیل?میگه پیر شدم رئیس!

۹ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
life around me

خانوم جوانی به همراه خانوم مسن تری وارد اورژانس شدن.زن جوونتر میلنگید و از درد پا به دنبال زمین خوردن شکایت داشت.تو معاینه،مچ پا شدیدا تندر بود و جیغ بنده خدا بلند شد.گفتیم باید یه عکس از مچ پات بگیری که ببینیم شکسته یا فقط ترک برداشته یا اینکه فقط یه کشیدگی تاندون بوده?!...زن مسن تر زبان به دندان کشید و گفت نههههه!!!حامله ست نمیشه عکس بگیره برای بچه ضرر داره.توضیح دادیم که اشکال نداره و درصورت لزوم گرفتن عکس مانعی نداره.چه عکس دندان و چه عکس بدن.این بار لُپ خراشید و گفت نههههههه!!نمیخواد. همینجوری یه کاریش کنین.توضیح دادیم که ممکنه شکستگیش جوری باشه که نیاز به ویزیت ارتوپدی پیدا کنه و نیاز به جا اندازی تو اتاق عمل!زن مسن تر بازهم گفت نههههههه!!و خلاصه یه آتل بست و رفت خونه و معلوم نشد جریان پاش چیه......بله درست حدس زدید اون خانوم مسن تر مادر شوهرش بود!___________پ.ن:یه استاد عفونی داشتیم که میگفت تعداد بی شماری بیمار باردار داشتم که شوهر و مادرشوهرشون حتی اجازه نمیدادن قرص مصرف کنه و میگفتن برای جنین ضرر داره و اطمینان خاطر دادن ماهم فایده ای نداشت.دکتر میگفت من تلاش میکنم تا جایی که امکان داره این کیس هارو پنهانی از شوهرشون درمان کنم.میگفت بعضیا به زن به عنوان"بچه دون"نگاه میکنن و این منصفانه نیست.

۹ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۳
life around me

یکی از خیل تصادفی های دیشب خانوم جوانی بود که صدماتش نسبت به بقیه شدت کمتری داشت.دستگاه سونویFASTرو آوردیم بالاسرش که از نظر خون ریزی داخل شکم بررسیش کنیم.دکتر ازش پرسید حامله ای?زن گفت فک نکنم،نمیدونم.دکتر گفت ماه قبل چندم پریود شدی?...-زن:یادم نیست!....+شوهرش:نوزدهم دکتر،نوزدهم بود!....من و مجتبی:  :D

۸ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۸
life around me

به وقت ساعت پایانی روزی که شلوغ ترین روز اورژانس رو ساخت.روزی که داشت با آرامش سپری میشد و مریضا مثل بچه ی خوب میومدن و میرفتن که یهو پشت بند هم آمبولانس115بود که میومد و میرفت.سه تا تصادف شده بود که تو هر ماشین 5نفر بوده و همه خورد و خمیر اومدن.چشم باز کردیم و دیدیم 15تا مریض آش و لاش داریم.بعد دوتای دیگه،بعد سه تای دیگه،بعد و بعد و بعد.حالا اون وسط دختری که قرص خورده بودُ کجای دلم بذارم?حدود 100تا قرص جور واجور میل کرده بود و مادرش کنارش ضجه میزد...و میگفت باور نمیکنم!!!خلاصه با بدن خیس عرق و پاهای درب و داغون و کمر شکسته و روپوش خونی برگشتم خونه و میگم اون پزشک و پرستارای بیچاره هنوز زنده ان یعنی?!___________پ.ن:وقتی که خدای نکرده یکی از اقوامتون پاش به اورژانس باز شد بالاغیرتا طایفه ای نریزین تو اورژانس.با جمع شدن اونجا فقط تو رسیدگی به عزیزانتون وقفه ایجاد میکنین....این دستور نیست فقط یه خواهشه!!!

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۹
life around me

بچه ی دوساله ای رو باشکایت یک نوبت استفراغ محتوی غذای خورده شده آوردن اورژانس!!!من رفتم ویزیتش کنم دیدم بچه خوابه.هرچی صداش زدم و نیشگونش گرفتم اصلا عکس العملی نشون نداد.مادرش میگفت امروز خیلی شلوغ بازی کرده خسته ست.گفتم دیگه انقد یعنی????خلاصه در ظاهر چیز خاصی نداشت و یه نوبت استفراغ هم دیگه خیلی سوسول بازیه بخدا...دم رفتن گفتم بذار شرح حالم کامل باشه،برگشتم و چشماشُ معاینه کردم و دیدم مردمک ها تنگ هستن.پرسیدم بچه تون چیزی خورده?تریاک یا متادون کنار دستش نبوده?مادر و پدرش نگران شدن و گفتن مطمئنن چیزی نخورده.میگفتن امروز مراسم چهلم پدربزرگش بوده و کلا بهشت زهرا و اینور اونور بودن ولی بچه مدام جلو چشمشون بوده.رفتم و به دکتر گفتم،و باهم اومدیم بالاسرش.دکتر تا بچه رو دید گفت بهش نالوکسان بزنین(آنتی دوت اپیوییدهاست و ازش برای هم تشخیص و هم درمان مسمومیت با مخدرها استفاده میشه چون به محض تزریق،اگر فرد واقعا مسموم بوده باشه فورا مردمک هاش گشاد میشن).زدیم و درجا دیدیم مردمکها گشاد شدن...پدرش هم نه یک بار که صد بار میگفت بچه من چیزی نخورده،چرا آمپول الکی بهش زدین.ما سه ساعت براش توضیح دادیم که پدرگرامی شما فقط استفراغ بچه رو دیدی ولی ما نشانه هایی میبینیم که چیزی غیر از مسمومیت غذایی رو نشون میده.شاید تو شلوغی مراسم کسی از عمد بهش داده،شاید جایی افتاده بوده و خودش برداشته خورده اما فایده ای نداشت و همچنان داد میزد...سر چند دقیقه بچه سرپا و بیدار شد....چهره ی شرمنده ی پدره اون موقع خودشُ نشون داد!____________پ.ن:مراقب کوچولوهاتون باشین.چقدر بچه هایی رو داشتیم که جلوی ماشین نشسته بودن و طی تصادف ضربه به سرشون خورده یا اینکه از بالای وانت افتادن پایین.یا همین مسمومیت با متادون تو بچه ها که یک موردش هم منجر به فوت بچه شد.آقای دکتر میگفت بنظر من مقصر درد کشیدن این بچه ها فقط پدر و مادر نالایق شون هستن.جای بچه نه صندلی جلوی ماشینه و نه بالای وانت.اصلا چرا باید بچه ی بی دفاع بدون کمربند بشینه تو ماشین???!____________دکتر پرونده ی یه مریض رو داد دستم و گفت برو ببینش و شرح حال بگیر بعد بیا به من بگو.پرونده به دست صدا زدم آقای فلانی کیه?یه آقایی که گویا خیلی درد داشت و از انتظار تو شلوغی خسته شده بود داد زد:من گوه پدر!!!:D



۱۰ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۹
life around me

بعد از ساعتها جون کندن پیاپی برای آماده کردن چند مدل غذا و پیش غذا و دسر و هله هوله و البته بادکردن بادکنک ها،نشستم و موزیک انتخاب میکنم تا عیش مون تکمیل بشه...صدای ebiجان جانان پیچیده تو خونه و مدام میگم داریوش عزیزم گرچه تو کنج دلمی اما خدا با آفرینش صدای ابی بود که نعمتش رو در حق بندگانش تمام کرد.

۹ نظر ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۳
life around me

مجتبی پیام داده گلسا بانو تو دقیقا برا تولد من چندبار شیرینی گرفتی?...گفتم یادم نیس،احتمالا 10_12باری شد...نوشته حالا روز حسابه،پروسه ی شیرینی های تولد تورو از کی شروع کنیم?:|...نوشته تو برا تولد من چارتا دونه خودکار خریدی،منم مرام میذارم و برات یه بسته پاستیل میخرم،مناسب سنته-_-

۱۴ نظر ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۸:۵۲
life around me

برای فرار از غصه ها,آشپزی اولین انتخاب منه.

اینکه ساعتها بایستم کنار اجاق گاز و مزه های مختلف رو قاطی کنم برام جذابترین کاره...

پدر و مادرم مسافرت هستن و تنهایی این خونه غمگینم کرده.خب چاره چیه؟جمع کردن قدیمی ترین دوستام به بهانه ی تولدم.امروز مثل خانوم های خونه دار رفتم خرید و با کوله باری از بادمجون و فلفل دلمه و قارچ و کاهو و میوه و وسایل تولد برگشتم خونه.

حالا نشستم رو به روی پاکت های خرید و مدام تکرار میکنم:"خب که چی؟"....!


+بین خوندن"کلیدر" کتابهای سبک و ساده ای هم دست میگیرم محض تنوع.من توی کتابدونی وبلاگم از کتابی که میخونم نوشتم.شما هم برای من بنویسین لطفا.

۷ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
life around me
حداقل برای من زندگی تو کشور پهناور و زیبایی که عاشقانه دوسش دارم،اما از بد ماجرا افتاده گوشه ی خاور میانه ای که"ظاهرا"به دست مسلمون(!)ها اداره میشه به یه پارادوکس بزرگ تبدیل شده.از طرفی تمام دلبستگی ها و خاطراتت اونجا شکل گرفتن،از طرف دیگه اعتقاداتت مدام سرکوب میشن و عده ای به نام اسلام تورو و ایمانت رو کفر میدونن و بهت مارک منحرف میزنن.زندگی تو کشور در ظاهر جمهوری اما در باطن دیکتاتوری که یک نفر نشسته اون بالا و برای خیل مردمی که گوسفند تصورشون میکنه تصمیم میگیره اقلا برای من سخت شده.ما تو کشوری زندگی میکنیم و که بر خلاف گفته ی دین حق نداریم بیندیشیم و مطالعه کنیم و درنهایت به نتایج فهم خودمون ایمان بیاریم،که یک نفر هست که ایمان ما رو تعیین میکنه.نتیجه میشه این که شعر سی.یا.سی و فحش و بی حرمتی به منتخب مردم در یک برهه جوابش زندان و اوین و تبعیده،و در برهه ای دیگه یک انتقاد ساده ست که لازمه ی دموکراسیه!!من جوانی هستم که با مجموعه ای از تضادها بزرگ شدم.در مرحله ای از زندگیم دبیر دینی و پرورشی خدای من بودن و تصور میکردم حرفشون کلام خداست و هیچوقت اشتباه نمیکنن.اومدم جلوتر و بیشتر به حرفهایی که میزدن و شست و شوهای مغزیشون فکر کردم ودیدم این خانه از پای بست ویران است.دچار بحران هویت شدم،اشک ریختم،ترک نماز کردم و دوباره نمازخون شدم...ایمانی پیدا کردم که درست یا غلطش نتیجه ی فکر خودمه،چیزی که دینم از من خواسته....اما بازهم تو بحرانی ترین سن زندگیم دچار همون دغدغه ها شدم.من جوانی هستم که بهترین دوران زندگیم با مشت های گره شده از تنفر و اشک های حسرت یخ زده گوشه ی پلک هام سپری شد و به این نتیجه رسیدم که راه نجات ما فقط ظهور خود حضرته که بیاد و امت خودش رو نجات بده.که اسلام مظلوم رو نجات بده از دست عده ای که برای توجیه جنایات خودشون دست به کثیف کردنش زدن....!چه به جا گفته بانو پروین اعتصامی که:"ما نمیپوشیم عیب خویش اما دیگران/عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند/ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان/دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند"!
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۹
life around me
پدر و مادرم مسافرت هستن.دیشب عزیزانی رو در کنار خودم داشتم که محبت رو در حقم تمام کردن.بار اولشون بود?نه که هزارون هزار بار دیگه هم منُ شرمنده کرده بودن...دیشب تا صبح با خودم میگفتم تو چقدر خوشبختی که همچین کسایی رو کنارت داری.!صبح امروز اما چنان بدی در حقمون شد و چنان خیانتی رو از طرف عده ای دیدیم که جا داشت بشینیم و کرور کرور اشک بریزیم.بار اولشون بود که دلمونُ میشکستن?نه که شاید بار هزار به توان هزارمشون بود.من?فقط لبخند زدم و به دوستام که تو بُهت پستی اون عده بودن گفتم:سرتون سلامت!!!من به مرور زمان یاد گرفتم که از آدما به اندازه ی توانایی هاشون انتظار داشته باشم.یاد گرفتم سطح توقعمُ بیارم پایین تا آرامشم بیشتر بشه،یاد گرفتم از پیاز انتظار طعم سیب سرخ رو نداشته باشم.اگر این من چندسال قبل بود شاید الان چشماش پر اشک بود ولی من الانم حتی ذره ای کدورت تو دلش نیست.فقط بهشون که فکر میکنم با تعجب به خودم میگم حیف قلب آدم نیست انقدر تنگ و تاریک باشه?
۷ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۳:۵۵
life around me

115 یه بیمار حدودا30ساله ای رو برامون آورد که با یه کمربند کشی مخصوص دور کمرشُ بسته بودن.خود بیمار حال ظاهریش خوب بود و رو تخت نشسته بود...مسئول امداد گفته ترومای نافذ داره.رفتیم بالاسرش و همینطور که دور تخت میچرخیدیم تا محل جراحت رو پیدا کنیم یهو خشکم زد...یه قمه(چاقوی خیلی بزرگ)تو پهلوش بود و تمام طول تیغه ی قمه تو بدنش فرو رفته بود و فقط دسته ی چاقو دیده میشد....هیچی دیگه،در مقابل بهت ما ازینکه چرا این زنده ست آخه?کارهای اولیه اش انجام شد و رفت تو سرویس جراحی!!!

۳ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
life around me