گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 مادر و پدرم مسافرت هستن و دوری شون حسابی داغونم کرده و حالا بیشتر از هر موقعی خدارو شکر میکنم که دعاهامو نشنید و تهران قبول نشدم چون تحمل این حجم از تنهایی در تمام طول سال برام غیر ممکن بود قطعا...تنهایی رفتم و FNAکردم و بنظرم حالا کلی بزرگتر شدم و آماده تر برای زندگی تنهایی اما...اما این آمادگی زمانی کامل میشه که بتونم یه قورمه سبزی جانانه بپزم و بعد خوردنش نگم لعنتی چه بدمزه بود!!...البته بعد اینکه یاد گرفتم چطور ماشین لباسشویی رو روشن کنم یا بعد بلند کردن پاکت زباله برای گذاشتنش سر کوچه اوغ نزنم یا چطور دستشویی رو اونطور که مامان برق مینداخت تمیز کنم یا یاد بگیرم چطور تشخیص بدم کدوم بادمجون تلخه و کدوم شیرین,کدوم پیاز برای سالاد خوبه و کدوم برای غذا و...و...و...اوووف...بیخیال بابا،قهوه ات سرد نشه?

۱۰ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
life around me

توصیه میکنم اگر آدم بدشانسی هستید نیایید رشته ی پزشکی.چون صد در صد رویّه اینطوری میشه که بیشتر از همه تلاش میکنین و صبح تا شب جاتون تو اورژانسه تا تمام مریضا رو قبل عمل ببینین و معاینه کنین و کلی شرح حال میگیرین ولی به چشم استادتون نمیاد،بعد دقیقه نود قبل اومدن اتند یه مریض سوپر بدحال تصادفی که هیچ جای سالمی رو بدنش نیست و تحت سرویس جراحی،داخلی،نوروسرجری،نورولوژی،entو ارتوپدی هست رو میارن بخش و میفته گردن شما درحالی که حافظه شو از دست داده و هیچکس نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده،و استاد عدل دست میذاره رو همون مریض و میگه چرا شرح حال نداره?و بعد ماجراهای کوبیده شدن و..و.......و اینکه بی انگیزه میشین و افسرده.به قول مهران مدیری:دیدم که میگم!

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
life around me

فکر میکنم سریال friendsیکی از جذابترین پدیده هاییه که باهاش آشنا شدم.البته اگه مثل گریز آناتومی توی سیزن های بعدیش دچار حالت تهوعم نکنه!

۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۵
life around me

پیرزن خاله قزی شکل دلبری نشست رو صندلی درمانگاه ارتوپدی.دکتر پرسید مشکلت چیه مادرجون?...خاله قزی هم نه گذاشت و نه برداشت،گفت ننه تو دکتری باید بگی چمه،من بگم?....ما?از ترس اخراج شدن تو دلمون قهقهه های خفه ای میزدیم به کنف شدن استاد!

۱۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۲
life around me

چیزی که با یکی دو روز رفت و آمد تو بخش ارتوپدی خودشُ نشون میده،دیسیپلین شدید و نظامی گری افراطی اساتید و رزیدنتهای این رشته هست.مثل این میمونه که تو پادگان رفت و آمد دارن و با توجه به مباحث سنگین و حجیمی که رزیدنتهای این رشته باید بخونن و نیروی بدنی که صرف میکنن و در واقع میشه گفت سخت ترین رشته ی پزشکیه،باید بگم کسایی که میان این رشته یا واقعا عاشقشن،یا عقلشون کمه یا اینکه زیادی دلشون خوشه و خبر ندارن چی در انتظارشونه.خصوصا رزیدنتهای سال یک که نقش حمّال رو ایفا میکنن و نه اجازه ی عمل دارن و نه میتونن کار تخصصی انجام بدن،و از طرفی وقت درس خوندن هم ندارن و تصور زندگی روزمره شون واسه من غیر ممکنه.باید ساعت4صبح بیمارستان باشن و تا 2عصر فرداش کشیک شون ادامه داره و تازه اون موقع هم حق خروج از بیمارستان رو بدون اجازه ی رزیدنت سال بالا ندارن.حالا رزیدنت سال بالا کجاست?تو اتاق عمل!!!و این بنده خدا باید تا حدود11_12شب منتظر بمونه و اون موقع که سال بالا از اتاق عمل اومد بیرون،اگه از کارت راضی باشه اجازه میده بری خونه بعد دوروز برسی به تختت و دوباره4صبح برگردی.و اگه ازت راضی نباشه یا به قول معروف کرم داشته باشه باید بمونی و دیگه از همون3_4ساعت خواب هم خبری نیست...از یکیشون پرسیدم شما کی وقت درس خوندن پیدا میکنین?گفت تا سال3اصلا وقت خوندن پیدا نمیشه و فقط هرچی عملی از سال بالاها یاد بگیریم!....جالب اینجاست که ما دوتا رزیدنت سال آخر خانوم داریم که مثل باقی ارتوپدها مطلقا اعصاب ندارن.با کوچکترین اشتباه سال پایینی ها جوش میارن و دیگه فحش هایی میاد بیرون که باید جاشون بوق پخش بشه.ولی خب واسه رزیدنتها این چیزا عادیه و به قول یکیشون انقدر کشیک اضافه میخورن و فحش میشنون و تخریب میشن تا بالاخره بتونن به اوضاع مسلط بشن.یکیشون میگفت روز اولی که اومدیم ارتوپدی،برامون جلسه تشکیل دادن و گفتن تو تمام این چهارسال حواستون باشه که شما حق فکر کردن ندارین.مثل طوطی فقط،چشمتون به دهن سال بالاتون باشه!!!!!.ولی خوشبختانه اساتیدش با ما خیلی خیلی خوش اخلاقن و بارها دلم خواسته مثل "قیمت"که وایمیسته روبه روی مهران مدیری،دستشُ میکوبه رو سینه و میگه"عشقی مدیری،عشق"،بکوبم رو قلبم و بگم عشقین بخدا،عشق!!!_____________پ.ن:بدون شک ارتوپدی جذابترین رشته ی پزشکیه اما خب من آدمش نیستم واقعا!____________پ.ن2:دیشب کشیک بودیم،دکتر اومد تو اورژانس مشاوره ها رو انجام بده چشمش افتاد به ما گفت:شمایین?دخترای خودم^_^__________همون دیشب من بالاسر یه مریضی بودم که با شیشه دستش بریده شده بود و داشتم چک میکردم ببینم عصب آسیب دیده یا نه.مریضم به حدی خنگ و بامزه بود که من غش غش میخندیدم.بهش میگفتم به دستم نگاه نکن و بگو چندتا سوزن گذاشتم رو دستت?هنوز سوزن به دستش نخورده بود که میگفت:1_2_3_4_5_6و...!!!خلاصه هی میگفتم و هی متوجه منظورم نمیشد که یهو دیدم میکول پر پر میزنه و میگه خانوم دکتر??برگشتم دیدم اتند و رزیدنت و اینترن و میکول کنار تخت وایستادن و معاینه ی منو تماشا میکنن.یعنی قلبم وایستاد یه لحظه!بعد میکول گفت چند دقیقه ای اونجا بودن ولی هرچی منو صدا میزده متوجه نمیشدم.میگفت گلی قیافه ات عین احمقا شده بود وقتی میخندیدی:/(راست میگفت خداییش)

۵ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
life around me

اولین بیمارم تو بخش ارتوپدی آقای جوونی بود که پنج تا انگشتش لای در گیر کرده اما به پزشک مراجعه نداشته.به مرور زمان انگشت ها شروع به سیاه شدن میکنن و در نهایت عفونی میشن و خونابه بیرون میزنه.بالاخره به ارتوپد مراجعه میکنه و پزشک میبینه که هر پنج انگشت شروع کردن به نکروز و گانگرن شدن.یعنی بافت انگشت ها مُرده.خلاصه میره اتاق عمل و بند آخر هر پنج انگشت رو قطع میکنن تا بقیه ی انگشت ها نجات پیدا کنن....از دستش عصبانی بودم.گفتم آخه انقدر بی فکر???گفت خانوم دکتر من کارگرم،هم خرج زن و بچه میدم و هم پدر و مادر.این مدت یه کار ساختمانی گیر اومد و اگه میخواستم بیام دکتر دیگه کارُ از دست میدادم،مجبور شدم بچسبم به کار و درد دستمُ فراموش کنم....نگاش کردم و گفتم شرمنده ام...

۱۲ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۸
life around me

تو جهان موازی این خونه ی منه.
تمام کتابهاش حاصل شیطنت های شبانه و نخوابیدن هام برای فهمیدن آخر داستانهاست.تو جهان موازی این کتابخونه تمام سرمایه منه و اون کلکسیون پروانه های خشک شده تنها دلخوشی هام.
درست در این لحظه از سر کار برگشتم خونه,کیف و کلاهم رو از جا لباسی که اونطرف تر کنار در گذاشتم آویزون کردم(چون تو جهان موازی,من جایی زندگی میکنم که مجبور نیستم مقنعه سر کنم).
گذاشتم آب جوش بیاد تا قهوه ای درست کنم و تمام خستگی روزم رو برطرف کنم.بعد برم سمت گلدونهای عزیزم که توی عکس پیدا نیستن و بهشون محبت کنم.
ناهار؟معلومه که ماکارونی درست میکنم!
تو جهان موازی من تنهایی معنایی نداره و غصه تعریف نشده ست...
اونجا من حاکم تمام زندگیمم و هیچکس نمیتونه غمگینم کنه...

عکس:از پیج اینستاگرام بینظیر shelfjoy
۶ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

توده ی معروف پستانم احتمالا "فیلوئیدس تومور"هست و دکتر ر جراح گفت باید عمل شی.من?نشستم و شُر شُر اشک میریزم و در عین حال از این حجم سوسول بودن خودم حیرت میکنم!!

۲۴ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۰
life around me

باباهه یه چشم اشک و یه چشم خون،جگرگوشه اش با سوختگی صد درصد رو بغل گرفته و اومده بود اورژانس.باباهه منتظر بود بشنوه که جگرگوشه اش به زودی خوب میشه.باباهه نمیدونست کوچولوش خیلی وقته که رو دست باباش جون داده و تموم کرده...نمیدونست لعنتی!

۸ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۷
life around me

چند وقت قبل دیدم که خانومی جوان و تیشان فیشان با رنگ موی بلوند و آرایشی زیبا تو پروفایل اینستاگرام خودش نوشته بود:ملیسا فلانی,همسر دکتر فلانی متخصص قلب"!!!!

و امروز هم به لطف فضای مجازی با این عکس که مرتب دست به دست میشه مواجه شدم!

با مقایسه ی این دو موضوع با خودم میگم یعنی نتیجه ی گذشت سالها و تلاش عده ی زیادی زن برای حضور فعال تو اجتماع و مبارزه با خونه نشینی چی بوده؟

با خودم میگم وقتی هنوز داریم خانوم هایی رو که با ادعای روشنفکری و امروزی بودن,بزرگترین دستاورد زندگیشون ازدواج با یک متخصص قلب بوده و از خودشون هویت مستقل ندارن واقعا باید با دیدن این سنگ قبر متعجب شیم؟


۹ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۷
life around me

یکی از خیل تصادفی های دیشب خانوم جوانی بود که صدماتش نسبت به بقیه شدت کمتری داشت.دستگاه سونویFASTرو آوردیم بالاسرش که از نظر خون ریزی داخل شکم بررسیش کنیم.دکتر ازش پرسید حامله ای?زن گفت فک نکنم،نمیدونم.دکتر گفت ماه قبل چندم پریود شدی?...-زن:یادم نیست!....+شوهرش:نوزدهم دکتر،نوزدهم بود!....من و مجتبی:  :D

۸ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۸
life around me

به وقت ساعت پایانی روزی که شلوغ ترین روز اورژانس رو ساخت.روزی که داشت با آرامش سپری میشد و مریضا مثل بچه ی خوب میومدن و میرفتن که یهو پشت بند هم آمبولانس115بود که میومد و میرفت.سه تا تصادف شده بود که تو هر ماشین 5نفر بوده و همه خورد و خمیر اومدن.چشم باز کردیم و دیدیم 15تا مریض آش و لاش داریم.بعد دوتای دیگه،بعد سه تای دیگه،بعد و بعد و بعد.حالا اون وسط دختری که قرص خورده بودُ کجای دلم بذارم?حدود 100تا قرص جور واجور میل کرده بود و مادرش کنارش ضجه میزد...و میگفت باور نمیکنم!!!خلاصه با بدن خیس عرق و پاهای درب و داغون و کمر شکسته و روپوش خونی برگشتم خونه و میگم اون پزشک و پرستارای بیچاره هنوز زنده ان یعنی?!___________پ.ن:وقتی که خدای نکرده یکی از اقوامتون پاش به اورژانس باز شد بالاغیرتا طایفه ای نریزین تو اورژانس.با جمع شدن اونجا فقط تو رسیدگی به عزیزانتون وقفه ایجاد میکنین....این دستور نیست فقط یه خواهشه!!!

۱۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۹
life around me

بچه ی دوساله ای رو باشکایت یک نوبت استفراغ محتوی غذای خورده شده آوردن اورژانس!!!من رفتم ویزیتش کنم دیدم بچه خوابه.هرچی صداش زدم و نیشگونش گرفتم اصلا عکس العملی نشون نداد.مادرش میگفت امروز خیلی شلوغ بازی کرده خسته ست.گفتم دیگه انقد یعنی????خلاصه در ظاهر چیز خاصی نداشت و یه نوبت استفراغ هم دیگه خیلی سوسول بازیه بخدا...دم رفتن گفتم بذار شرح حالم کامل باشه،برگشتم و چشماشُ معاینه کردم و دیدم مردمک ها تنگ هستن.پرسیدم بچه تون چیزی خورده?تریاک یا متادون کنار دستش نبوده?مادر و پدرش نگران شدن و گفتن مطمئنن چیزی نخورده.میگفتن امروز مراسم چهلم پدربزرگش بوده و کلا بهشت زهرا و اینور اونور بودن ولی بچه مدام جلو چشمشون بوده.رفتم و به دکتر گفتم،و باهم اومدیم بالاسرش.دکتر تا بچه رو دید گفت بهش نالوکسان بزنین(آنتی دوت اپیوییدهاست و ازش برای هم تشخیص و هم درمان مسمومیت با مخدرها استفاده میشه چون به محض تزریق،اگر فرد واقعا مسموم بوده باشه فورا مردمک هاش گشاد میشن).زدیم و درجا دیدیم مردمکها گشاد شدن...پدرش هم نه یک بار که صد بار میگفت بچه من چیزی نخورده،چرا آمپول الکی بهش زدین.ما سه ساعت براش توضیح دادیم که پدرگرامی شما فقط استفراغ بچه رو دیدی ولی ما نشانه هایی میبینیم که چیزی غیر از مسمومیت غذایی رو نشون میده.شاید تو شلوغی مراسم کسی از عمد بهش داده،شاید جایی افتاده بوده و خودش برداشته خورده اما فایده ای نداشت و همچنان داد میزد...سر چند دقیقه بچه سرپا و بیدار شد....چهره ی شرمنده ی پدره اون موقع خودشُ نشون داد!____________پ.ن:مراقب کوچولوهاتون باشین.چقدر بچه هایی رو داشتیم که جلوی ماشین نشسته بودن و طی تصادف ضربه به سرشون خورده یا اینکه از بالای وانت افتادن پایین.یا همین مسمومیت با متادون تو بچه ها که یک موردش هم منجر به فوت بچه شد.آقای دکتر میگفت بنظر من مقصر درد کشیدن این بچه ها فقط پدر و مادر نالایق شون هستن.جای بچه نه صندلی جلوی ماشینه و نه بالای وانت.اصلا چرا باید بچه ی بی دفاع بدون کمربند بشینه تو ماشین???!____________دکتر پرونده ی یه مریض رو داد دستم و گفت برو ببینش و شرح حال بگیر بعد بیا به من بگو.پرونده به دست صدا زدم آقای فلانی کیه?یه آقایی که گویا خیلی درد داشت و از انتظار تو شلوغی خسته شده بود داد زد:من گوه پدر!!!:D



۱۰ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۹
life around me

بعد از ساعتها جون کندن پیاپی برای آماده کردن چند مدل غذا و پیش غذا و دسر و هله هوله و البته بادکردن بادکنک ها،نشستم و موزیک انتخاب میکنم تا عیش مون تکمیل بشه...صدای ebiجان جانان پیچیده تو خونه و مدام میگم داریوش عزیزم گرچه تو کنج دلمی اما خدا با آفرینش صدای ابی بود که نعمتش رو در حق بندگانش تمام کرد.

۹ نظر ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۳
life around me

115 یه بیمار حدودا30ساله ای رو برامون آورد که با یه کمربند کشی مخصوص دور کمرشُ بسته بودن.خود بیمار حال ظاهریش خوب بود و رو تخت نشسته بود...مسئول امداد گفته ترومای نافذ داره.رفتیم بالاسرش و همینطور که دور تخت میچرخیدیم تا محل جراحت رو پیدا کنیم یهو خشکم زد...یه قمه(چاقوی خیلی بزرگ)تو پهلوش بود و تمام طول تیغه ی قمه تو بدنش فرو رفته بود و فقط دسته ی چاقو دیده میشد....هیچی دیگه،در مقابل بهت ما ازینکه چرا این زنده ست آخه?کارهای اولیه اش انجام شد و رفت تو سرویس جراحی!!!

۳ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
life around me

حدودا دوم سوم راهنمایی بودم که عاشق یکی از پسرای فامیل شده بودم.از این عشقهای دختر راهنمایی ها که هی تلاش میکنن فُکُل بزنن و خوشگل کنن تا به چشم طرف مقابل بیان ولی هرچه به زمین و زمان میزنن دریغ از یک نگاه.دریغ از یک حرکت که بفهمی اقلا تورو دیده.همین چند دقیقه ی قبل بعد سالها با مادر همون پسر صحبت کردم که به قول خودش برای امر خیر مزاحم شده بود....جوابم که مشخصه اما این برام جالبه که من چقدر عوض شدم.کسی که یک زمانی برام دست نیافتنی بود الان فکر بودن باهاش بنظرم مثل یه جور کمدی میمونه!!

۱۵ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۰
life around me

آدم باید بتونه تو سخت ترین شرایط بهترین تصمیما رو بگیره.درست مثل من که وسط جزوه های پزشکی قانونی غرق شدم و تو هیر و ویر قتل و خودکشی و تجاوز،یهو تصمیم میگیرم بعد امتحان دورهمی راه بندازم و دوستای قدیمی رو دعوت کنم!!!

۳ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۷
life around me

-ماماااان?نون تازه نداریم?......+چرا تو سفره هست!.....-اینا که دچار جُمود نعشی شدن!!!


۵ نظر ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۱
life around me

اینکه نیمه شب با کلی خستگی و کمردرد مونده از کشیک برسی خونه و بخوابی, ولی تا صبح خواب ببینی تو ماشینت نشستی که داعش جلوتُ میگیره و تا خود صبح این کابوس کشدار ادامه پیدا کنه دیگه واقعا دور از انصافه!

۵ نظر ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۰
life around me