گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند روز قبل که رها میگفت کاش به جای آدمیزاد حیوون بودیم بهش میخندیدم.امروز که ساعت2بعدازظهر از بیمارستان رسیدم خونه و قد یه ناهار خوردن و چُرت زدن وقت داشتم و بعد هرچی تلاش کردم از شدت خستگی و کمردرد خوابم نبرد و الانم باید برگردم بیمارستان تا12نیمه شب،دارم به حرفش فکر میکنم و با خودم میگم راست میگفت این بچه!!

۷ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۰
life around me

نمیتونین تصور کنین وقتی استادتون در غیاب خودتون و جلوی باقی دانشجوها ازتون تعریف کنه چه حالی داره...درست یک هفته تونُ میسازه!!

_این خانوم دکتر متخصص طب اورژانس دقیقا عین آفتاب پرست(نه از جنبه ی توهین!)حواسش به دانشجوها هست که دست از پا خطا نکنن.اجازه ی خروج از بخش رو بجز در ساعت ناهار یا شام نمیده و وای به روزگارت اگه بفهمه رفتی دم اورژانس با گوشی حرف بزنی.باید برای دستشویی رفتن هم ازش اجازه بگیری عین کلاس اولیا!!!با هیچکس هم شوخی نداره و بی رودربایستی میشوره میذاره کنار!!
_کلید میز پزشک رو فقط خانوم دکتر داره.دیشب که داشت شیفت شون عوض میشد،آقای دکتر بهش گفت میشه منم کلید این میزُ داشته باشم واسه وسایلم?خانوم دکتر گفت نه شماها بی نظمین وسایل منم خراب میکنین و د برو که رفتی.یعنی مستر نابود شُداااا....! 
_چقدر ماجرا تو اورژانس داریم که وقت نوشتن شون پیدا نمیشه...هزار مثنوی قصه دارم!


۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۴
life around me

باید حواسم باشه هروقت دنیا سر ناسازگاری گذاشت و من شروع کردم به غُرغُر و نُک و نال،یاد اون پیرمرد مبتلا به سیروز کبدی end stageبیفتم که تو دو هفته ی اخیر،سه بار با دیستنشن وحشتناک شکم(دو سه برابر حجم شکم یه زن باردار)مراجعه کرده و براش مایعات جمع شده رو تخلیه کردیم.پیرمردی که تنها راه نجات احتمالیش پیوند کبده ولی هیچکس یه پیرمرد رو تو لیست پیوند نمی ذاره....پیرمردی که هربار گریه میکنه و میگه دکتر یه چیزی بهم بزن زودتر بمیرم......پ.ن:(قرار گرفتن تو لیست پیوند یکسری شرایط داره که یکیش سن مناسبه،که این سن برای پیوند اعضای مختلف کمی متفاوته.فرد گیرنده باید جوان باشه چون اولا هنوز سالهای بیشتری برای زندگی داره ثانیا چون بهتر به پیوند جواب میده)

۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۵
life around me

مریضی که مشغول بخیه زدن سرش بودم یه پسر جوون حدودا 27-28ساله بود که به ظاهر آرومش نمی اومد اهل دعوا باشه.
داشتم بهش میگفتم اگه درد داشتی بهم بگو یه بی حسی دیگه بهت بزنم.گفت این اولین باره که پام به بیمارستان باز میشه...
گفتم ای بابا,چرا آخه؟
گفت با رفیقم دعوام شد اونم با شیشه زد تو سرم...من با منطق براش توضیح میدادم که ببین اگه به خشمت تسلط داشتی الان راحت تو خونه تون روی مبل دراز کشیده بودی نه اینکه زیر دست من باشی و ملاجت کوک بخوره.
بهش گفتم تو که انقدر آقایی و اصلا بهت نمیاد اهل دعوا باشی حیف نیست پس فردا بری خواستگاری و بگن طرف چاقو کشی میکنه؟و مریض هم میخندید...
همینطوری مشغول وعظ و خطابه بودم که صدای آقای دکتر(استادم)از پشت سرم اومد که میگفت خانوم دکتر ماشالله در زمینه ی مددکاری اجتماعی و بازتوانی هم دست بر آتش داری!!فکر کنم بری تو زمینه ی ترک اعتیاد کار کنی کلا ریشه ی مواد مخدر بخشکه. و با صدای بلند میخندید!!

گفتم پس چی دکتر؟ما خدمات پس از درمان داریم.هم درد فعلی مریض رو خوب میکنیم و هم پیشگیری میکنیم از درد بعدی!
مریض میخندید و میگفت من که با نصایح خانوم دکتر متنبه شدم!!

+عکس:مریضی که با موتور تصادف کرده و با صورت از هم پاشیده آوردنش...خونریزی مغزی داشت و رفت تو سرویس نوروسرجری!
۹ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۶
life around me

تو اون هیری ویری اورژانس که یارو الواته پاتیل پاتیل اومد و نشست رو صندلی کنارم و پارگی پُشت گوش و ظاهر ناخوشش و صورت پُر خونشُ دیدم یه آن ترس برم داشت ولی اون لحظه ای که صورتشُ آورد چندسانتی متریم و گفت دکتر تویی??و من از ترس اولش لال شدم و بعد گفتم نه! و اون محکم لگد زد به میله هایی که راه خروج منُ بسته بودن و فریاد کشید و نفس کش طلبید با خودم گفتم عُمرت سر اومد گُلی!تو همون لحظه ورود خانوم دکتر مثل پیک اُمیدی بود برام....

من اون پشت گیر افتاده بودم،بین دیوار و یه مریض مست که بعد یه چاقو کشی خفن اومده بود زخماشُ بخیه کنه و بره خونه....من تو اون موقعیت خودمُ باخته بودم و فکر میکردم دنیا تموم شده اما فریاد محکم خانوم دکتر که یارو الواته رو میخکوب کرد به خودم گفتم ببین پزشک اورژانس به این میگن،مدیریت بحران!!!!

پ.ن:پزشکهای متخصص اورژانس ما همه شون آقا هستن و فقط یه خانوم دکتر داریم ولی به جرات میگم کارش حرف نداره.تو شرایط بحرانی که زنگ CPRپشت سر هم به صدا درمیاد خودشُ گم نمیکنه و ذهنش انقدر متمرکزه که تمام مریضهاشُ میشناسه برخلاف بعضی آقایون دکتر که اگه در طول روز ده بار راجع به یه مریض باهاشون حرف داشته باشی هر ده بار باید شرح حال مریضُ بگی و معرفیش کنی تا یادشون بیاد.پرسنل اورژانس میگن که اولین بار که ایشونُ دیدن تو دلشون گفتن این خانوم رُژ و لاک زده سر یک هفته بار و بندیل میبنده و فاتحه ی اورژانس رو میخونه.میگفتن بعد اولین چاقو کشی همراهیای مریض تو اورژانس و هندل کردن بینظیر خانوم دکتر فهمیدیم دنیا دست کیه!

و خانوم دکتر ما چند ساله که همچنان خوشگلترین رنگ مو رو میزنه و با قشنگترین رنگ لاک تو اورژانس راه میره و از مریضاش سان میبینه!

۱۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۸
life around me

امروز پُرکارترین کشیک دوران تحصیلم بود.روزی که انقدر مریض دیدیم و نوارقلب گرفتیم و بخیه زدیم و گچ گرفتیم و آتل بستیم که یهو چشم بازکردیم و نفهمیدیم چی شد که شیفتمون تموم شد!!...امروز انگار تمام مردم دنیا تصادف کرده بودن اما دو تا کیس عمیقا منُ تکون دادن.یکی اون خانواده ی چهار نفره ی روستایی بودن با لباسهای مُندرس، که توسط دایی بچه ها که خودش مصرف کننده ی شیشه بود،مسموم شده بودن چون دایی داستان میخواسته گوشواره های دختربچه ی خونواده رو بدزده. مادر خونه حالش از همه بدتر بود.اون لحظه ای که پسر8_7ساله ی خانواده اشک میریخت و مادر بیهوششُ نوازش میکرد و با التماس میپرسید خوب میشه?دلم میخواست همون وسط اورژانس بشینم به گریه و زاری.بمیرم واست که وقتی اومدم واسه شرح حال گیری و تو بخاطر نگرانیت واسه مامانت نهایت تلاشتُ میکردی با وجود لکنت زبان،دقیق بگی چه اتفاقی افتاده.بمیرم واست که بهم میگفتی راستی مامانم عصبیه و دارو میخوره.(شکر خدا حال هر چهارتاشون خوب شد)....و دومی اون کارگر افغانی بود که موقع کندن چاه افتاده بود داخلش و با تروماهای وسیع آوردنش و آخر کار معلوم شد هم شکستگی فقرات داره و هم خونریزی داخل جمجمه و قرار شد بره برای جراحی.از بی کسیش تو یه کشور غریب قلبم درد گرفت.از اینکه اینجا کسی رو نداشت که نگرانش باشه بجز یه کارگر دیگه که در کنارش چاه می کنده........مدام با خودم میگم من دین درست و حسابی ندارم و ایمانم به هیچ بنده و میدونم پیش خدا آبرویی ندارم اما به حرمت امشب از خدا میخوام یه نگاهی به بنده های ضعیف و بی پناهش بندازه.که اگر قراره کسی بیمار بشه اون کسی بشه که دستش به دهنش میرسه و همینطور کسانی رو داره که پیگیر درمانش باشن....

۷ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۵
life around me

اورژانس رو اونقدری دوست دارم که کشیکهای هشت ساعتیش و نداشتن تعطیلی جمعه ها رو با جون و دل تحمل کنم و غر نزنم.
دیروز از 4عصر تا12شب بیمارستان بودم و شام نخورده اومدم خونه و همش به استادمون فکر میکردم که از هفت صبح کشیکش شروع شده و قرار بود تا هفت صبح بعد ادامه پیدا کنه و واقعا وقتی فهمیدم روزه هم بوده خیلی تعجب کردم و تو دلم گفتم دمت گرم آقای دکتر.

وقتی کار متخصص های طب اورژانس رو با بقیه ی متخصص ها مقایسه میکنم میبینم حقوقشون اقلا باید سه برابر باشه.خدا شاهده تو تمام مدت کشیک این بنده خدا مثل مرغ پر کنده از این طرف به اون طرف میدوید و فقط هر دو سه ساعت یکبار به مدت ربع ساعت میرفت تو اتاق رست,ریلکس میکرد و بر میگشت و بعد افطار هم میرفت آب میخورد و می اومد.
اورژانس جاییه که هیچوقت کارهای مفیدت به چشم نمیان و من اگه جای متخصص ها بودم واقعا بی انگیزه میشدم.همه ی  همراهیای مریضها حرفشون اینه که:به مریض ما فقط یه سرم زدن و بهش دارو نمیدن.حالا بیا بگو عزیزم,پدرم,مادرم چرا حال الان بیمارت رو با بدو ورودش مقایسه نمیکنی؟بنظرت سرم خالی سرگیجه رو خوب میکنه؟اسهال خونی رو چی؟
تو هاگیر واگیرای بخش کمتر کسی پیدا میشه که ازت تشکر کنه و بگه خدا خیرت بده دکتر.ولی من دوتا پای شکسته رو گچ گرفتم و از اینکه مریضام اهل بگو و بخند بودن انرژی مثبت گرفتم.
من عاشق شوخی و هرّ و کرّ با مریضامم ولی اورژانس این امکان رو نمیده.مریضا عصبی ان و با کوچکترین تحریکی ممکنه رفتارهای بدی نشون بدن و این یه مقدار برام سخته که خشک رفتار کنم.
دکتر گفت تو هر گروه کشیک باید هم دختر باشه و هم پسر و من و مجتبی هم کشیک شدیم و از این بابت حسابی خوشحالم.مجتبی کم حرف و مهربونه و مشتاق آموزشه.باهاش که باشی دلسردت نمیکنه.
این بیمارستان رزیدنت طب اورژانس نداره پس حسابی خوشبحالمونه.میتونیم بیشتر بیمار ببینیم و بیشتر کار عملی بکنیم.برخلاف زنان که آموزشش فوق افتضاح بود اینجا هر ثانیه درحال یادگیری هستیم و من وقتی کتابهام رو ورق میزنم از حجم بی سوادی خودم انگشت به دهن میمونم.چند وقت قبل اتند داخلی مون میگفت من هرچی بیشتر درس میخونم بیشتر متوجه علم پایین خودم میشم و واقعا راست میگفت.

+دختر بچه ی روستایی با درد پهلو اومد و توی سونوگرافی هیدرونفروز(تورم)کلیه داشت.دکتر بهش مسکن داد تا موقتا درد نکشه و گفت این بچه نیاز به بستری نداره و نمیتونم تختهای خالی رو بدم بهش چون نگهشون داشتم واسه تصادفی هایی که همیشه آخر شب میارن.ببرش پیش متخصص کلیه تا بررسیش کنه و ببینه سنگ داره یا نه.مادرش بلد نبود چجوری خلاصه پرونده بگیره و با خودش ببره.
رفتم و کارهاشو انجام دادم.براش کپی از همه ی آزمایشهایی که انجام داده بود رو گرفتم تا وقتی میره پیش متخصص کلیه دوباره همونا رو براش ننویسه.یکسره ازم تشکر میکرد و دعای خیرم میکرد....دلم براش پاره پاره شد....
مادرش وضع اسفناکی داشت.دائم میپرسید پول ویزیت دکترکلیه چند میشه؟بخدا من هیچی پول ندارم؟بهش اطمینان دادم ویزیتش سه هزار و پونصده.همش میگفت نمیشه شما یه دارو بهش بزنین که کلا خوب بشه؟گفتم نه مادرم درمان سنگ کار ما نیست.
پنجمین بچه اش رو حامله بود.گفتم چرا وقتی نداری پنج تا میاری آخه؟گفت بخدا احمق شدم.گفتم جان خودت دیگه بیشترشون نکن.گفت نه بخدا دیگه آخریشه...ولی من چیز دیگه ای فکر میکنم...
اورژانس؟محل تجمع بیچاره ترین آدما...
اورژانس؟جایی که دلت میخواد لباس تنت رو بفروشی و بدی بهشون اما انقدری تعدادشون زیاده که میفهمی هیچ کاری ازت بر نمیاد...

+عکس: لنگ اسماعیل کوچولو که هرکار کردم باهام دوست نشد.

۱۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۶
life around me
اخیرا مجسمه ی دوتا پرنده و یه ببر رو گذاشتن تو میدون نزدیک خونه ی ما.امروز میکول صدام کرده میگه:بیا عمو،بیا بشین اینجا یه چیزی بهت بگم.ببین گلی اون دوتا پرنده ی تو میدون مجسمه أن خب عمو?صبحا نری زیرشون دنبال تخم بگردی اونا واقعی نیستن،تخم نمیذارن خب?...نگران اون ببره هم نباش عمو،گاز نمیگیره راحت از کنارش رد شو اگرم ترسیدی بهش بگو میگم عمو میکائیلم بیاد گوشتُ ببُرّه هااا......+من:-_-
۱۱ نظر ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۷
life around me

اولین کشیک اورژانس خود را چگونه گذراندید?عالی!!...اورژانس یه دنیای جذاب و پُرتنشه که باید بعدا مفصل ازش بنویسم.بچه هایی که سم خوردن یا با تشنج اومدن،نوجوون هایی که زمین خوردن و با یه دست یا پای شکسته اومدن،پیرمردها و پیرزنهایی که دست شون روی قفسه ی سینه هست و دردقلبی دارن،معتادهایی که خودشونُ به مریضی زدن و مورفین میخوان،الکلی هایی که آوردوز کردن و همراهی هاشون بی ادب ترین آدمایی هستن که تو عمرتون دیدین،سوختگی و تصادف و ...و...!اونجا مثل بازار شام میمونه که مسئول همه شون یه پزشک آنکاله و تعداد محدودی پرستار.خانوم دکتر از صبح کشیک بود و میگفت فقط قدّ ربع ساعت ناهار خوردن وقت کردم بشینم زمین و واقعا جون براش نمونده بود.به من گفت میرم دستشویی و زود میام حواست به مریضا باشه،تو اون ربع ساعتی که رفت و برگشت هزارتا فحش از همراهی هایی که تازه رسیدن و سراغ دکتر رو میگرفتن خورد.همراهی هایی که چون میدیدن دکتر ربع ساعت نیست خیلی راحت با تلفن حرف میزدن و میگفتن حتما رفته بخوابه!!همراهی مریضی که تو سی تی بیمارش تفاوت تو سایز کلیه هاش داشت.دکتر گفت یکی از کلیه هاش بزرگتره ولی سنگی نمیبینم.براش ویزیت اورولوژی میذارم تا بررسی بشه و وای از همراهیش که روشُ برگردوند و به اون یکی همراهیش گفت گوه بارش نیست.میگه یکی از کلیه هاش بزرگتره،مگه میشه?...متخصص طب اورژانس که باشی باید اعصابت فولادی باشه. بالاغیرتا وقتی میرین اورژانس درسته که حال آشفته ای دارین،درد دارین،استرس دارین اما یک لحظه خودتونُ بذارین جای اون پزشک که از گرسنگی داره تلف میشه ولی وقت غذا خوردن نداره.وجدانا داد و قال نکنین و فکر نکنین همه چیز همونیه که شما میبینین.در حقیقت شما خیلی از وقایع رو نمیبینین.همیشه وقتی معطل میشین بگین من تنها بیمارش نیستم و حواستون باشه این یه نفر باید تنهایی تمام بیمارای سرپایی رو ببینه،پرونده تشکیل بده،مریضای بستری بخش رو هر چندساعت یکبار چک کنه،مریض بدحال میاد احیا کنه و برخلاف باقی پزشکا که آرامش مطب شون رو دارن،اینا دائما تو شلوغی هستن و هیچ لحظه ای بیکار نمیشن.ساعت10:30من حرکت کردم سمت خونه اما دکتر همچنان تکرار میکرد دارم از گرسنگی میمیرم ولی وقت رفتن پیدا نمیکرد.____________چندتا آتل بستم و یه سوختگی دستُ پانسمان کردم.ولی متاسفانه سوچور(بخیه)به پُستم نخورد__________میکول خسته شد گفت من جیم میشم میرم خونه، تو توی چشم دکتر باش که متوجه نبود من نشه.دکتر بلافاصله گفت اون آقای دکتر کجاست?فورا زنگ زدم که برگرد ولی دکتر فهمید و بعد اومدن من نگهش داشت و نذاشت بیاد.بمیرم انقد قیافه اش مظلوم شده بود که باور نمیکردم این همون میکوله_________یه بچه رو بخاطر ضربه به سر آورده بودن ولی حالش خوب بود.یه سری نرده های عمودی تو اورژانس هست،بچه داشت بازی میکرد بدنش رو از لای این نرده ها رد کرد ولی سرش رد نشد و چون نمیتونست سرشُ در بیاره زد زیر گریه.میکول خنگ سه ساعت کله بچه مردمُ فشاااااار میداد تا از میله ها ردش کنه و نمیشد و بچه هم جییییغ میزد.دکتر اومد و گفت چرا اینکار میکنی?خب بدنشُ رد کن و درش بیار چکار سرش داری?این از اولشم سرشُ رد نکرده که!!!و با یه حرکت ساده بدن بچه رو رد کرد و بچه در اومد.یعنی انقدری به خنگی میکائیل خندیدم که دیگه جون برام نمونده__________طرف تصادف کرده.رفتم بالاسرش میگم کجات درد میکنه?یه نگاه هرزه میندازه و میگه قلللبم،چششمم!!!!به میکول گفتم اینجوری میگه،من دیگه نمیرم بالاسرش.میکول گفت گوه خورده مردیکه الدنگ و حرکت کرد سمتش.کشیدمش گفتم میکول پاتیله حالیش نیست چی میگه.برگشت و نشست رو صندلی و گفت دقیقتر که فکر میکنم میبینم منم جرات ندارم برم سمتش.همه ی فحشامُ پس میگیرم:|

۱۳ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۹
life around me

 

ادامه ی پست قبل:

9.درناحیه ی تناسلی خانومها یکسری میکروب مفید هست که برای جلوگیری از عفونت تناسلی باید وجود داشته باشن.شستن ناحیه ی تناسلی با شوینده ها و انواع زل های تناسلی باعث از بین رفتن اون میکروبها و ایجاد عفونت میشه.حساسیت به خرج ندین و مطمئن باشین با آب هم اون قسمت تمیز میشه.


10.بعد از دستشویی رفتن و دفع مدفوع,وقتی میخواهید خودتون رو بشورید(اصطلاحا طهارت بگیرید)دستتون رو از عقب به جلو حرکت ندید چون اینجوری میکروبهای مقعد رو به سمت ناحیه ی تناسلی میارید و ایجاد عفونت میکنه.سعی کنید این دو ناحیه رو با حوصله و مجزا از هم تمیز کنید

راستی این تصور که تو دوران پریودی نباید آب به ناحیه ی تناسلی برسه اشتباهه و به همین روشی که گفتم خودتون رو تمیز کنید.


11.حتما بعد شستن,خودتون رو خشک کنید.با دستمال توالت یا استفاده از پد و تعویض اون پد در طول روز.


12.عفونت ادراری با عفونت تناسلی تفاوت دارن.علائم عفونت ادراری شامل سوزش ادرار,تکرر ادرار,قطره قطره اومدن ادرار,گاهی درد زیر شکم یا بدبو بودن ادراره اما علائم عفونت تناسلی شامل سوزش همیشگی(نه فقط موقع ادرار کردن),خارش و ترشحات تناسلی هست.انواع میکروبهایی که باعث عفونت تناسلی میشن شکل مختلفی از ترشحات رو ایجاد میکنن پس برای اینکه بدونیم عاملش باکتری هست یا قارچ و اینکه چه دارویی بدیم بهتره مراجعه کنید تا معاینه بشید.

البته خانومها در حالت نرمال هم همیشه ترشح تناسلی دارن ولی اگر حجم ترشحات خیلی زیاده و علی رغم استفاده از دستمال توالت همیشه لباس زیرتون خیسه یا اینکه بوی بدی دارن به معنی عفونته.

افزایش ترشحات چند روز بعد پایان خونریزی هم نرماله و نشون دهنده ی تخمک گذاریه.

علت عفونت ها هم میتونه عدم رعایت بهداشت یا رعایت بیش از حد بهداشت(همون مثالی که اول بار زدم),تماس جنسی,سابقه ی خانوادگی,دیابت و ...میتونه باشه اما بعضیا هیچ ریسک فاکتوری ندارن و مبتلا میشن.


13.بعضی سرطانها غربالگری دارن یعنی یک روشی هست که ما میتونیم اون سرطان رو در مرحله ی خفیف تشخیص بدیم و فورا درمان رو شروع کنیم تا پیشرفت نکنه و بیمار مثل تمام افراد عادی عمر کنه.مثل سرطان پستان که با ماموگرافی غربالگری میشه و سرطان سرویکس(دهانه ی رحم)که با پاپ اسمیر غربالگری میشه.

واقعا باید قدر این تست رو دونست.پاپ اسمیر در خانومهای متاهل از 21سالگی یا سه سال بعد از اولین مقاربت باید شروع بشه و هرسال یکبار انجام بشه تا 30سالگی.اگر اپ اسمیرهاتون طی این مدت مشکلی نداشتن از30به بعد میتونین هر2-3سال یکبار انجامش بدین.

یه تست بیخطر و واقعا بدون درده و من هرسال به زور هم که شده مامان رو مجاب میکنم انجامش بده و بعضا چندماه باهاش کلنجار میرم پس شما هم حتما حتما به فکر باشین.


14.برای نوزاد تفاوتی نداره که به صورت طبیعی دنیا بیاد یا سزارین.متاسفانه تو کشور ما همه تو کار همدیگه دخالت میکنن و اگر زنی سزارین کنه میگن فلانی برا اینکه درد نکشه بچه ی خودش رو سزارینی کرده ولی اطمینان داشته باشین که سزارین هیچ عارضه ای برای نوزاد نداره و عوارض سزارین اتفاقا مربوط به مادر هستن.

ببینید زایمان کلا یه روند عارضه داره(استادمون میگفت بارداری مثل یه بمب میمونه که تو بدن مادر منفجر میشه)پس نباید انتظار داشت دوره ی بی خطری باشه.و حتی زایمان طبیعی هم خطر پارگی و خونریزی و افتادگی رحم و خیلی چیزای دیگه اره ولی عوارض سزارین بیشتر هستن.

حالا ممکنه شما مامان خوش شانسی باشید و تو بارداری و حتی زایمان سزارین هیچ عارضه ای نبینین یا برعکس با وجود زایمان طبیعی دچار عوارضی بشین.

کلا کشورهای پیشرفته ی دنیا دارن سعی میکنن با افزایش امکانات,زایمان طبیعی رو راحت تر کنن و از این طریق تعداد سزارین ها رو کم کنن.زایمان طبیعی بدون درد هم داریم که مادر بی حسی اپیدورال دریافت میکنه و گرچه سیر زایمانش طولانی میشه اما دردی احساس نمیکنه.یا زایمان طبیعی در آب و...اگر شهری زندگی میکنین که به این امکانات دسترسی دارین و از طرفی تمایل به زایمان طبیعی دارین قبلش در موردش تحقیق کنید و اگر شرایطش خوب بود و از نظر مالی براتون ممکن بود انجامش بدید.

من خودم اگر زمانی قرار بر بچه دار شدنم باشه بدون شک سزارین رو انتخاب میکنم.کاری که همه ی اساتید زنانم انجام دادن و همه شون بدون استثنا بچه هاشون سزارینی بودن.(ولی از نظر علمی طبیعی بهتره).


پ.ن:لطفا لطفا اول تمام کامنتهای پست قبل و این پست رو بخونید و اگر سوالتون بی جواب مونده بود عمومی بپرسید.ممنون:)


۲۱ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
life around me
خب نفس های بخش زنان به شماره افتاده و گفتم این دم آخری مشکلات روتینی که مریضا تو درمانگاه مطرح میکردن رو بگم بلکه به درد کسی خورد.

1.در وسط هر سیکل قاعدگی که به طور میانگین یک ماه طول میکشه و به طور متوسط 5روز با خونریزی همراهه,باید تخمک گذاری صورت بگیره.حالا از کجا بفهمیم که تخمک گذاری داریم؟منظم بودن سیکل ها.یعنی اگر این ماه پانزدهم پریود شدید,ماه بعد با اختلاف نهایت 2-3روز حوالی همون پانزدهم پریود بشید و این اتفاق هر ماه تکرار بشه,در این صورت تخمک گذاری انجام میشه.(البته فقدان تخمک گذاری در یکی دوسال اول بعد از شروع پریودی ها طبیعیه ولی بعد این مدت باید منظم بشن)
اگر فواصل تون نامنظمه(مثلا یکبار30 روز و بار دیگه 20 روز و بار دیگه 35 روز بین پریودی ها فاصله دارین)یا اگر در فواصل پریودی هاتون لکه میبینین یعنی سیکل های شما تخمک گذاری ندارن و باید مراجعه کنین.
فقدان تخمک گذاری در دراز مدت شما رو در معرض سرطان رحم قرار میده پس حتما دارو مصرف کنین تا منظم باشه.

2.اگر حجم خونریزی هاتون خیلی خیلی زیاده(یعنی لخته دفع میکنین یا اینکه لازمه هر دو ساعت پد عوض کنین یا اینکه از شب تا صبح خون از پد نشت میکنه و لباسهاتون خونی میشه یا مدت خونریزی هاتون بیشت از 7-8 روزه),طبق برنامه ریزی از یک روز قبل شروع خون ریزی شروع کنین یک قرص مفنامیک اسید بخورین و به مدت 4-5روز خوردنش رو ادامه بدین.چند سیکل این کار رو انجام بدین اگر بهتر نشدین مراجعه کنین.

3.تو دوران قاعدگی روزی یک قرص آهن ترجیحا با شکم خالی بخورین.

4.برخلاف تصور عامه,جراحی کیست های تخمدانی باعث نازایی نمیشه.

5.اگر تا 16سالگی با وجود بروز صفات ثانویه ی جنسی(مثل رشد پستانها و رشد موهای زائد)هنوز پریود نمیشین حتما مراجعه کنین.

6.سیگار نکشین....قلیون هم!!

7.برخلاف تصور خیلی ها,بستن لوله های فالوپ در خانوم ها به طور صد در صد جلوی باروری رو نمیگیره و حتی ممکنه با وجود بستن شون حامله بشین پس اگر خانومی تو اقوام تون لوله بسته و هیچ پیشگیری بارداری انجام نمیده و خیالش راحته بهش هشدار بدین.ما یه خانوم 49ساله داشتیم که با وجود بستن لوله ها حامله بود و واقعا بعد شنیدن این خبر داغون شد.میگفت من نوه دارم حالا چطوری بگم خودم حامله ام!!!

8.در دوران پریودی حمام رفتن منعی نداره که هیچ,حتی روزانه یک بار توصیه هم میشه!

9.ادامه رو بعدا مینویسم....اگر سوالی داشتین لطفا عمومی بپرسین اگر نیمچه سوادمون کشید جواب میدم در غیر این صورت پیشاپیش شرمنده ام:)

۲۹ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۴
life around me


این عکس نودسالگی من و نود و هفت سالگی همسر هنرمندمه که قراره تو پنجاه و دوسالگی عاشقش بشم.
میدونید که؟ما جفتمون لگد میپرونیم و خب تصمیم گرفتیم که تخت های جدایی داشته باشیم.
اینجا رو کرده به من و میگه چرا همش تو بالا بخوابی و من پایین؟این انصافه؟
منم دارم میگم بگیر بخواب پیرمرد خنگ!!!انقده غر غر نکن...!!
۲۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۴
life around me

امروز گوشه گوشه ی کتابی که درحال خوندنش هستم(کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد،از آناگاوالدا)،از حس و حالم در آستانه ی بیست و سه سالگی نوشتم.از بزرگترین دستاورد این سالها،بزرگترین ترسم،و...و...و...وبزرگترین آرزوم.آرزویی که تو پست قبل در موردش نوشتم.از مهر شمای به ظاهر غریبه اما به دل آشنایی که لطف داشتین نوشتم.از رها جان که گفته بود فرفره ی چوبی رو به اسم من کنار گذاشته...نوشتم بعضی مجازی ها از هزارتا حقیقی،حقیقی ترن....نوشتم تا شاید سالها بعد که گنجینه ی کتابهام به کس دیگه ای رسید با خودش تجسم کنه یه دختر سالها قبل درآستانه ی بیست و سه سالگی به چی فکر میکرده.ممنون از همگی:)_____________امروز خبردار شدیم یه موردCCHF(تب کریمه کنگو)تو بیمارستان شهرمون بستری شده.لطفا مراقب خودتون باشیدُ دعامون کنین.

۶ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۴
life around me

آیا میدانستید اصلی ترین علت مرگ زنان بعد زایمان "خودکشی"هست??...اینکه چرا با این وجود انقدر کم به این موضوع پرداخته میشه عمیقا جای سوال و تفکر داره...لطفا افسردگی،اضطراب و جنون بعد زایمان رو جدی بگیرین.حالت های خفیف تغییرخلق تا یکی دو هفته بعد زایمان بخاطر تغییرات هورمونی طبیعی هستن و رفع میشن اما اگر علائم بیش از 10_14روز طول کشیدن،یا به حدی شدید بودن که خودتون واضحا حس کردید غیرطبیعیه،حتما به متخصص زنان یا روانپزشک مراجعه کنید تا تحت درمان دارویی و روان درمانی قرار بگیرید....بنظرتون اصلی ترین علتی که باعث این شرایط میشه چیه?خب جدا از تغییر سطح هورمونها که baseماجرا رو تشکیل میده،مشکلات زناشویی و عدم حمایت عاطفی همسر،فقر و وضعیت اجتماعی اقتصادی پایین علت اصلی هستن!....حالا میشه درک کرد که چرا من انقدر اصرار دارم بچه دار شدن نیاز به آمادگی داره و همینجوری در راه خدا نباید باشه.!!

۷ نظر ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۷
life around me


من تو خانواده ای بزرگ شدم که چهره ی همه ی دختراش مطابق با اصول از پیش تعیین شده ی زیبایی بود که همه میشناسن.دخترخاله ها و دختردایی هایی داشتم که همه میگفتن انگار اجزای صورتشون نقاشی شده اما تو همون خانواده من دختری بودم با چهره ای کاملا متفاوت از بقیه.البته این طبیعی بود چون سن من کمتر بود و چهر ه ی درحال بلوغ من,با چهره های از بلوغ خارج شده ی اونا مقایسه میشد.

برخلاف پوست روشن اونا,من سبزه بودم و برخلاف گونه های برآمده ای که همه شون حتی مادرم داشتن,صورت من استخوانی و کشیده بود.
خوب به یاد دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیم هیچوقت احساس خوبی به چهره ی خودم نداشتم.تو هر مهمونی که میرفتیم,میون اونهمه دختر که در نگاه همه زیبا بودن,چشمای قشنگ من انگار دیده نمیشد.
تا زمان ورود به دانشگاه به یاد ندارم که کسی از قشنگی صورتم تعریف کرده باشه و به جاش هر وقت وارد جمعی میشدم با پیشنهادهای متعدد کرم های روشن کننده ی پوست مواجه میشدم و هی بیشتر تو خودم فرو میرفتم که مگه پوست من چه عیبی داره؟

سالی که برای کنکور میخوندم حسابی در قرنطینه بودم و در تمام اون سال حتی یکبار هم وقت خرید رفتن پیدا نکردم و شاید تنها جایی که حاضر شدم برم,عروسی پسرخاله بود ولی بعد پایان مراسم مدام به خودم لعنت میفرستادم.
تو اون سال اضافه وزن زیاد پیدا کرده بودم و صورتم پر از آکنه بود....و صورت و ابروهایی که فرصت نمیکردم موهاشون رو بردارم...
با ورودم به مراسم مکررا با این سوال مواجه شدم که چرا جوش زدی؟چرا چاق شدی؟و با خودم فکر کردم یعنی از نظر کسی که این سوال رو میپرسه,من نقشی تو ایجاد این جوشها داشتم؟و واقعا منتظره که برای این سوالش جوابی بگیره؟
اما به تدریج متوجه شدم در این مواقع هدف گوینده از طرح سوال,صرفا طرح سوال هست نه رسیدن به جواب چون این سوال واضحه که جوابی نداره.
بعد ورود به دانشگاه دستی به سر و صورتم کشیدم و احساس میکردم قشنگتر شدم.برای تقویت این احساس آرایش میکردم.حتی اگر گردنم رو میزدن بدون کرم پودر و ماتیک و خط چشم و ریمل پا تو دانشگاه نمیذاشتم اما فکر میکنین اون سوالهای بی جواب تموم شدن؟نه!
حالا با نوع جدیدی از سوال که:بنظرم این رنگ ماتیک بهت نمیاد اون رنگی بزن؟!بنظرم این مدل خط چشم بهت نمیاد چرا اونجوری نمیکشی و...مواجه شدم!!
تو دوران دانشگاه اضافه وزنم(که حدودا5-6کیلو بود)پایدار موند و من از شنیدن مداوم اینکه اه چرا چاق شدی؟خسته شده بودم...
گرچه محرک اصلی من برای کاهش وزن آگاهی از خطرات چاقی شکمی و دیابت بود اما هدف پنهانی هم داشتم:خط پایان کشیدن به همون سوال قبلی!
اما زهی خیال باطل.ماه ها رژیم گرفتم و ورزش کردم تا به وزن نرمالم رسیدم اما موج جدیدی از نظرات شروع شد که:وای چرا لاغر شدی؟درسات سختن انقدر لاغر شدی؟الهی بمیرم مریض شدی؟
اینجا بود که تلنگر خوردم و فهمیدم که نظرات دیگران در مورد شخصی ترین مسائل ما_و بعضا مسائلی که خارج از حیطه ی اختیارات ما هستن مثل شکل اجزای صورت_تمامی نداره و بنظرم اومد باید راه دیگه ای انتخاب کنم.
با شروع کشیک ها احساس کردم توان ندارم روزی چند بار آرایش کنم.به ترسهام غلبه کردم و فقط با یک لایه ضد آفتاب رفتم بیمارستان و شب که رسیدم خونه احساس بهتری داشتم که لازم نیست مدتی بشینم پشت آینه و آرایش پاک کنم پس این رویه ادامه پیدا کرد.یاد گرفتم در پاسخ کسایی که میگفتن:اعتماد به نفست رفته بالا هاا,بخندم و بگم بله زیبایی اعتماد به نفس میاره!
از یک جایی از زندگیم فهمیدم که سلامت روانی خودم مهمتر از جلب رضایت دیگرانه و جرات پیدا کردم زل بزنم تو چشمهای طرف مقابلم و بگم:اندام من فقط به خودم مربوطه.یاد گرفتم بگم دماغت رو از زندگی من بکش بیرون.
نتیجه؟خیلی ها ناراحت شدن و حتی از حیطه ی روابطشون حذفم کردن اما من؟راحت تر زندگی میکنم.
یاد گرفتم خودم بعضی ها رو حذف کنم و تنهایی رو به ارتباط با کسایی که آزارم میدن ترجیح بدم.
من تبدیل شدم به دختری که کمترین آرایش رو میکنه و از اندام خودش راضیه.دختری که احساس میکنه تو اوج سلامتی و جوانیه...من افتخار میکنم به اینکه همیشه تمیز و آراسته بودم و هیچوقت بوی عرقم کسی رو آزار نداده.
من تو سالهایی که دخترخاله ها و دختر دایی هام تنها دغدغه ی زندگیشون ست کردن رنگ لباس هاشون بود,ساعتها و روزهای متوالی درس خوندم.تو مدرسه ی فرزانگان تحصیل کردم و پا به رشته ای گذاشتم که عاشقانه دوسش دارم....پس چه دلیلی داره که سرم پایین باشه از چه بابت باید خجالت بکشم؟
نتیجه ی تغییر رفتار من,تغییر رفتار دیگران هم بود.اطرافیانم کم کم پی بردن که من اجازه ی طرح هر سوالی رو بهشون نمیدم و حالا مدتهاست که با سوالهایی از این دست مواجه نشدم.
از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بذارم,در جمع اطرافیانم احترام پیدا کردم.اطرافیانم متوجه شدن که شخصیت من یک پله بالاتر از اونهاست.تعداد زیادیشون پیش خودم از راز زیبا شدنم پرسیدن و من گفتم هیچکاری انجام ندادم.توضیح دادم که هر دختری فازی از بلوغ رو پشت سر میذاره و قرار نیست تا همیشه دماغ ورم کرده و صورت پر از جوش داشته باشه.
چند روز قبل که دوستی میگفت گلی چهره ی قشنگی داری و نقطه ی قوت صورتت چشمات هستن, حسابی به فکر فرو رفتم.به فکر سالهای ناب نوجوانیم که با عذاب وجدان دائمی حرام شدن...

قویا معتقدم ارزش هر شخصی به دستاوردهای خودش در زندگی هست.مثل شخصیت,هنر و علم و این واضحه که هیچکدوم از ما در انتخاب نوع چهره مون با خدا مشورتی نداشتیم.پس لطفا با سوال در مورد چرایی شکل چهره ی دیگران اونا رو آزرده نکنیم.

+خانوم توی عکس مبتلا به بیماری ویتیلیگو(پی سی)هست و داره در کنار دیگر همکارانش در صنعت مدلینگ فعالیت میکنه.اوایل ورودش پس زده شد چون طبق معیارهای زیبایی که ما انسانها تعریف کردیم جور در نمی اومد اما قوی ایستاد و حالا با شهرت جهانی که داره,راه رو برای دیگر مبتلایان به پی سی باز کرده تا اونها هم فعالانه وارد اجتماع بشن.این زن حقیقتا زیباست.اندام زیبایی داره و موهای فوق العاده قشنگ.حیف این زیبایی نیست که با سوال های حال بهم زن دیگران و سرزنش هاشون تو خونه مخفی بمونه؟

+بارها گفتم که مخالف جراحی های زیبایی که اندیکاسیون پزشکی داشته باشن و در جهت هماهنگ کردن اجزای چهره باشن نیستم.اما فکر  میکنم منطقی نیست کسایی رو که اندیکاسیون جراحی(مثلا قوز بینی)دارن اما تمایل به جراحی ندارن رو زیر سوال ببریم و با سوال های پیاپی که چرا عمل نمیکنی؟در واقع شعور خودمون رو زیر سوال ببریم.

+شما هم به هشتگ" #بدن_من "بپیوندین اما قبلش مطمئن باشین که خودتون هم جزو طراحان این سوالهای بی دلیل نیستین.



۲۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۷
life around me


  نشسته بودم تو ایوان خونه ی پدربزرگی که دیگه زنده نیست.
فصل گلهای محمدی بود و عطرشون تو هوای جای جای روستا پراکنده.....
باد خنکی می اومد و موزیک متن قصه ی من؟ صدا جیغ و داد گنجشک های روی درخت ها بود.
اونجا یه تیکه از خود بهشت بود و صبح بعد بیدار شدن حوری بهشتی می اومد و میپرسید پنیر محلی میخوری یا تخم مرغی که مرغ همین امروز گذاشته؟ظهر که میشد بوی آش رشته میپیچید تو فضا و مستت میکرد...شب؟هرچی که دلت میخواست فراهم بود و نهرهایی از شیر تازه و دوغ و ماست محلی از بیخ گوشت میگذشت...
چرا راه دور بریم؟تو همین باغ جلوی خونه ی پدربزرگم یه اکوسیستم میوه ای(!) بر پا بود و من؟دست کم هزار سال جوانتر شدم....

۱۳ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۸
life around me