گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند روز قبل که رها میگفت کاش به جای آدمیزاد حیوون بودیم بهش میخندیدم.امروز که ساعت2بعدازظهر از بیمارستان رسیدم خونه و قد یه ناهار خوردن و چُرت زدن وقت داشتم و بعد هرچی تلاش کردم از شدت خستگی و کمردرد خوابم نبرد و الانم باید برگردم بیمارستان تا12نیمه شب،دارم به حرفش فکر میکنم و با خودم میگم راست میگفت این بچه!!

۷ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۰
life around me

خانوم سی و خورده ای ساله با شکایت خونریزی واژینال به اورژانس مراجعه کرد.خانوم دکتر براش درخواست تست حاملگی داد.تست با تیتر خیلی بالایی مثبت بود.سه تا تشخیص اصلی برای این خانوم مطرحه،یا باردار بوده و داره سقط میکنه،یا یه بارداری خارج رحمی براش اتفاق افتاده یا یه مول(بچه خوره)هست.گویا خانوم دکتر درگوشی ازش پرسیده متاهلی?و اونم گفته خیلی وقته طلاق گرفتم!!!من از این صحبتشون خبر نداشتم و یهو جلوی همراهیای همون خانوم پرسیدم پریودهات نامنظمه?پریودی عقب ننداختی?گفت نمیدونم عقب افتاده یا نه...گفتم قبلا سابقه ی بارداری داشتی?یهو دیدم یه دستی دستمُ فشار داد محکم.ردّ دستُ دنبال کردمُ دیدم دست خانوم دکتره،و معنیش اینه که اجالتا زبون به دهن بگیر!!!خود خانوم دکتر بهشون گفت بهترین کار اینه که الان یکراست برین اورژانس بیمارستان زنان،اینجوری زودتر بهتون رسیدگی میشه.اگه اینجا بستریت کنم و مشاوره زنان بذارن طول میکشه تا پزشک زنان بیاد اینجا.و خب رفتن....بعدش دکتر گفت این تجربه ها رو فراموش نکنین!قاطی مسائل ناموسی نشین که بیچاره میشین. این جور کیس ها جاش تو اورژانس نیست.این موارد رو ارجاع بدین متخصص زنان تا به دور از چشم مردهای همراهی بتونن با مریض صحبت کنن و خون راه نیفته.اینجا من بخوام چیزی بهش بگم ده تا مرد آژیته که همراهشن متوجه میشن و دیگه نمیشه جمعش کرد................!سال قبل هم با استاد داخلی مون رفتیم یه درمانگاه خیریه کوچیک حومه شهر.عده ی زیادی زن و مرد باهم اومدن و یه دختر مجرد 20-21ساله رو آوردن که مدت زیادی تهوع استفراغ داشته و با یه عالمه آزمایش که پزشکای مختلف انجام داده بودن و یه عالمه دارو که هیچکدومشون موثر نبوده وارد شدن.دکتر بهم گفت هیچکس براش تست حاملگی چک نکرده،بذار من براش بنویسم.رفتن و با تست مثبت اومدن....دکتر گفت باید تنها معاینه اش کنم ولی برادراش گفتن ماهم باید باشیم.دکتر نهایتا گفت دخترتون یه مشکل زنانه داره باید برین پیش متخصص زنان و یه نامه هم داد دستشون و راهی شون کرد.دکتر میگفت من مار گزیده ام خانوم دکتر.گفتم چرا استاد?گفت یه بار برای مریض مجردم تست حامگلی چک کردم،مسئول آزمایشگاه بهشون گفته بود این تست حاملگیه و به ساعت نکشید که مادر دختر اومد و هرچی فحش بلد بود بهم داد و گفت حامله مادر و خواهرتن!!!گفت تو این مسائل خیلی احتیاط کنین....ولی نمیدونم چرا من اینا رو یادم رفته بود!!








۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۳
life around me

نمیتونین تصور کنین وقتی استادتون در غیاب خودتون و جلوی باقی دانشجوها ازتون تعریف کنه چه حالی داره...درست یک هفته تونُ میسازه!!

_این خانوم دکتر متخصص طب اورژانس دقیقا عین آفتاب پرست(نه از جنبه ی توهین!)حواسش به دانشجوها هست که دست از پا خطا نکنن.اجازه ی خروج از بخش رو بجز در ساعت ناهار یا شام نمیده و وای به روزگارت اگه بفهمه رفتی دم اورژانس با گوشی حرف بزنی.باید برای دستشویی رفتن هم ازش اجازه بگیری عین کلاس اولیا!!!با هیچکس هم شوخی نداره و بی رودربایستی میشوره میذاره کنار!!
_کلید میز پزشک رو فقط خانوم دکتر داره.دیشب که داشت شیفت شون عوض میشد،آقای دکتر بهش گفت میشه منم کلید این میزُ داشته باشم واسه وسایلم?خانوم دکتر گفت نه شماها بی نظمین وسایل منم خراب میکنین و د برو که رفتی.یعنی مستر نابود شُداااا....! 
_چقدر ماجرا تو اورژانس داریم که وقت نوشتن شون پیدا نمیشه...هزار مثنوی قصه دارم!


۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۴
life around me

باید حواسم باشه هروقت دنیا سر ناسازگاری گذاشت و من شروع کردم به غُرغُر و نُک و نال،یاد اون پیرمرد مبتلا به سیروز کبدی end stageبیفتم که تو دو هفته ی اخیر،سه بار با دیستنشن وحشتناک شکم(دو سه برابر حجم شکم یه زن باردار)مراجعه کرده و براش مایعات جمع شده رو تخلیه کردیم.پیرمردی که تنها راه نجات احتمالیش پیوند کبده ولی هیچکس یه پیرمرد رو تو لیست پیوند نمی ذاره....پیرمردی که هربار گریه میکنه و میگه دکتر یه چیزی بهم بزن زودتر بمیرم......پ.ن:(قرار گرفتن تو لیست پیوند یکسری شرایط داره که یکیش سن مناسبه،که این سن برای پیوند اعضای مختلف کمی متفاوته.فرد گیرنده باید جوان باشه چون اولا هنوز سالهای بیشتری برای زندگی داره ثانیا چون بهتر به پیوند جواب میده)

۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۵
life around me

ساعت دو و نیم بعدازظهره ولی وعده ی خواب ظهر بهم وفا نکرد و به چشمم نیومد.نگاهم به سقف خیره شده و صدای هوهوی کولر بالای سرم پیچیده تو اتاق نیمه تاریکم....چشمم به کتابای نخونده ی کتابخونه میفته و آه میکشم اما بازم دلم نمیاد دعا کنم اورژانس زودتر تموم شه چون دوسش دارم...دراز کشیدم تو تختم و منتظر ساعت شروع کشیکمم و دلم یه سریال خوب میخواد.یه فیلم بدون خشونت جسمی یا جنسی.دلم هوای سریال"شهرزاد" رو کرده،هوای تک تک شخصیت های فوق العاده ی این سریال،فیلمنامه ی خوب،کارگردان عالی،بازی های درجه یک،طراحی صحنه و لباس بی نقص...دلم هوای این عاشقانه ی ناآرام رو کرده ولی انگار باید تا 29خرداد منتظر بمونم.......(یه مصاحبه از مصطفی زمانی میخوندم که گفته بود اول من واسه شخصیت قُباد انتخاب شدم اما شهاب حسینی بعد خوندن فیلمنامه،بدون اینکه بدونه من از قبل واسه این کاراکتر انتخاب شدم گفته من درصورتی تو این فیلم بازی میکنم که کاراکتر قباد رو بهم بدین....مصطفی زمانی گفته بود کاش بیشتر رو گرفتن شخصیت قباد پافشاری کرده بودم...اما من خوشحالم که این کارُ نکرده.بنظرم هفتاد درصد جذابیت این سریال به بازی درجه یک شهاب حسینی تو این نقشه،طوری که انگار از اول عمرش همین قباد پاتیل مسلک عاشق پیشه بوده!)





۱۷ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۲
life around me

دیر رسیدم به کشیکم و میدونستم یه چلوندن حسابی از جانب دکتر در راه دارم.ولی مگه ما بیدی هستیم که به این بادا بلرزیم???به نگهبان گفتم اوضاع اینه و من دیر رسیدم،گفت غمت نباشه...رفت و سر دکتر رو گرم کرد تا من وارد اتاق عمل اورژانس شدم و خودمُ قاطی آتل بستن کردم.بعد که اومدم بیرون دکتر گفت تا الان ندیدمت?گفتم دکتر منکه از اول شیفت تو اتاق عمل بودم!!!!!!! حالا نگهبان نه یک قسم،صد قسم میخورد که آره بخدا من که همش میبینمشون،اول شیفت هم که از بیرون میومدن من دیدمشون و انقدری تقلا میکرد که میخواستم بگم ول کن عمو باور کرد چرا خودتُ میکُشی?______________وقتی میرفتم بیمارستان هوا روشن بود.پارکینگ پرسنل بیمارستان پر بود و جای پارک گیرم نیومد.همینجوری رفتم تا رسیدم به یه زمین خالی پشت بیمارستان(تو مسیر سردخونه)که همراهیای بیمارا اونجا پارک میکنن.یه عالمه ماشین اونجا بود و منم شدم قاطی اونا.آخر شبی که رفتم دنبال ماشینم دیدم حتی یه چراغ برق هم اونطرفا نیست،چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و دیدم یا الله!!فقط ماشین من پارکه و یه نعش کش خیلی قدیمی درب و داغون که سالهاست قابل استفاده نیست و دیگه هیچ هیچ هیچ ماشینی به چشم نمیخوره.به هزار ترس جلو میرفتم که یهو از زیر پام صدای پارس سگ بلند شد....بله من داشتم پا میذاشتم روی دوتا سگ آژیته و عصبانی.به صدم ثانیه نکشید که تعدادشون 7_8تا شد و من دیگه هیچی متوجه نمیشدم و فقط میدویدم و جیغ بنفش میکشیدم!!!رسیدم به روشنایی که دیدم یکی از نگهبانای بیمارستان داره میدوه طرفم.گفت صداتو شنیدم و اومدم سمت صدا.بنده خدا دید من از ترس زهره ترکوندم،سوئیچُ گرفت و ماشینُ درآورد و ردم کرد،فقط گفتم خدا خیرت بده و تا میتونستم گاز دادم.......یادش بخیر پارسال این موقعا بود که از کشیک برمیگشتم،دم در منتظر آژانس بودم و نگهبان گُلمون یه افطاری آنچنانی مهمونم کرد و از زولبیا بامیه هم کم نذاشت،انقدری که من روم نمیشد بگم بابا چرا خجالتم میدی منکه روزه نیستم!!!.......نتیجه ی اخلاقی اینکه بیمارستان ما هرچقدرم پرسنل بداخلاقی داشته باشه اما نگهباناش حرف ندارن!

۶ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱
life around me

مریضی که مشغول بخیه زدن سرش بودم یه پسر جوون حدودا 27-28ساله بود که به ظاهر آرومش نمی اومد اهل دعوا باشه.
داشتم بهش میگفتم اگه درد داشتی بهم بگو یه بی حسی دیگه بهت بزنم.گفت این اولین باره که پام به بیمارستان باز میشه...
گفتم ای بابا,چرا آخه؟
گفت با رفیقم دعوام شد اونم با شیشه زد تو سرم...من با منطق براش توضیح میدادم که ببین اگه به خشمت تسلط داشتی الان راحت تو خونه تون روی مبل دراز کشیده بودی نه اینکه زیر دست من باشی و ملاجت کوک بخوره.
بهش گفتم تو که انقدر آقایی و اصلا بهت نمیاد اهل دعوا باشی حیف نیست پس فردا بری خواستگاری و بگن طرف چاقو کشی میکنه؟و مریض هم میخندید...
همینطوری مشغول وعظ و خطابه بودم که صدای آقای دکتر(استادم)از پشت سرم اومد که میگفت خانوم دکتر ماشالله در زمینه ی مددکاری اجتماعی و بازتوانی هم دست بر آتش داری!!فکر کنم بری تو زمینه ی ترک اعتیاد کار کنی کلا ریشه ی مواد مخدر بخشکه. و با صدای بلند میخندید!!

گفتم پس چی دکتر؟ما خدمات پس از درمان داریم.هم درد فعلی مریض رو خوب میکنیم و هم پیشگیری میکنیم از درد بعدی!
مریض میخندید و میگفت من که با نصایح خانوم دکتر متنبه شدم!!

+عکس:مریضی که با موتور تصادف کرده و با صورت از هم پاشیده آوردنش...خونریزی مغزی داشت و رفت تو سرویس نوروسرجری!
۹ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۶
life around me

تو اون هیری ویری اورژانس که یارو الواته پاتیل پاتیل اومد و نشست رو صندلی کنارم و پارگی پُشت گوش و ظاهر ناخوشش و صورت پُر خونشُ دیدم یه آن ترس برم داشت ولی اون لحظه ای که صورتشُ آورد چندسانتی متریم و گفت دکتر تویی??و من از ترس اولش لال شدم و بعد گفتم نه! و اون محکم لگد زد به میله هایی که راه خروج منُ بسته بودن و فریاد کشید و نفس کش طلبید با خودم گفتم عُمرت سر اومد گُلی!تو همون لحظه ورود خانوم دکتر مثل پیک اُمیدی بود برام....

من اون پشت گیر افتاده بودم،بین دیوار و یه مریض مست که بعد یه چاقو کشی خفن اومده بود زخماشُ بخیه کنه و بره خونه....من تو اون موقعیت خودمُ باخته بودم و فکر میکردم دنیا تموم شده اما فریاد محکم خانوم دکتر که یارو الواته رو میخکوب کرد به خودم گفتم ببین پزشک اورژانس به این میگن،مدیریت بحران!!!!

پ.ن:پزشکهای متخصص اورژانس ما همه شون آقا هستن و فقط یه خانوم دکتر داریم ولی به جرات میگم کارش حرف نداره.تو شرایط بحرانی که زنگ CPRپشت سر هم به صدا درمیاد خودشُ گم نمیکنه و ذهنش انقدر متمرکزه که تمام مریضهاشُ میشناسه برخلاف بعضی آقایون دکتر که اگه در طول روز ده بار راجع به یه مریض باهاشون حرف داشته باشی هر ده بار باید شرح حال مریضُ بگی و معرفیش کنی تا یادشون بیاد.پرسنل اورژانس میگن که اولین بار که ایشونُ دیدن تو دلشون گفتن این خانوم رُژ و لاک زده سر یک هفته بار و بندیل میبنده و فاتحه ی اورژانس رو میخونه.میگفتن بعد اولین چاقو کشی همراهیای مریض تو اورژانس و هندل کردن بینظیر خانوم دکتر فهمیدیم دنیا دست کیه!

و خانوم دکتر ما چند ساله که همچنان خوشگلترین رنگ مو رو میزنه و با قشنگترین رنگ لاک تو اورژانس راه میره و از مریضاش سان میبینه!

۱۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۸
life around me
اینکه من آدم فراموشکاری ام و هیچوقت حواسم به غم و شادیای اطرافیام نیست،اینکه یادم میره ازشون احوالی بگیرم یا تو مناسبتهای مختلف تبریک و تسلیت بگم،اینکه من فقط تو دغدغه های خودم گُم میشم و یادم میره به سهیل پیام بدم،دلیل نمیشه که وقتی مینویسه:"برسان سلام مارا به رُفوگران هجران،که هنوز پاره ی دل دو سه بخیه کار دارد" دلم واسش پر نکشه....دلیل نمیشه بهش نگم کم داریمت این روزا دُکی...کم داریمت و نیستی...نیستی و از دور دلبری میکنی فقط...
۴ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۶
life around me

امروز پُرکارترین کشیک دوران تحصیلم بود.روزی که انقدر مریض دیدیم و نوارقلب گرفتیم و بخیه زدیم و گچ گرفتیم و آتل بستیم که یهو چشم بازکردیم و نفهمیدیم چی شد که شیفتمون تموم شد!!...امروز انگار تمام مردم دنیا تصادف کرده بودن اما دو تا کیس عمیقا منُ تکون دادن.یکی اون خانواده ی چهار نفره ی روستایی بودن با لباسهای مُندرس، که توسط دایی بچه ها که خودش مصرف کننده ی شیشه بود،مسموم شده بودن چون دایی داستان میخواسته گوشواره های دختربچه ی خونواده رو بدزده. مادر خونه حالش از همه بدتر بود.اون لحظه ای که پسر8_7ساله ی خانواده اشک میریخت و مادر بیهوششُ نوازش میکرد و با التماس میپرسید خوب میشه?دلم میخواست همون وسط اورژانس بشینم به گریه و زاری.بمیرم واست که وقتی اومدم واسه شرح حال گیری و تو بخاطر نگرانیت واسه مامانت نهایت تلاشتُ میکردی با وجود لکنت زبان،دقیق بگی چه اتفاقی افتاده.بمیرم واست که بهم میگفتی راستی مامانم عصبیه و دارو میخوره.(شکر خدا حال هر چهارتاشون خوب شد)....و دومی اون کارگر افغانی بود که موقع کندن چاه افتاده بود داخلش و با تروماهای وسیع آوردنش و آخر کار معلوم شد هم شکستگی فقرات داره و هم خونریزی داخل جمجمه و قرار شد بره برای جراحی.از بی کسیش تو یه کشور غریب قلبم درد گرفت.از اینکه اینجا کسی رو نداشت که نگرانش باشه بجز یه کارگر دیگه که در کنارش چاه می کنده........مدام با خودم میگم من دین درست و حسابی ندارم و ایمانم به هیچ بنده و میدونم پیش خدا آبرویی ندارم اما به حرمت امشب از خدا میخوام یه نگاهی به بنده های ضعیف و بی پناهش بندازه.که اگر قراره کسی بیمار بشه اون کسی بشه که دستش به دهنش میرسه و همینطور کسانی رو داره که پیگیر درمانش باشن....

۷ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۵
life around me

اورژانس رو اونقدری دوست دارم که کشیکهای هشت ساعتیش و نداشتن تعطیلی جمعه ها رو با جون و دل تحمل کنم و غر نزنم.
دیروز از 4عصر تا12شب بیمارستان بودم و شام نخورده اومدم خونه و همش به استادمون فکر میکردم که از هفت صبح کشیکش شروع شده و قرار بود تا هفت صبح بعد ادامه پیدا کنه و واقعا وقتی فهمیدم روزه هم بوده خیلی تعجب کردم و تو دلم گفتم دمت گرم آقای دکتر.

وقتی کار متخصص های طب اورژانس رو با بقیه ی متخصص ها مقایسه میکنم میبینم حقوقشون اقلا باید سه برابر باشه.خدا شاهده تو تمام مدت کشیک این بنده خدا مثل مرغ پر کنده از این طرف به اون طرف میدوید و فقط هر دو سه ساعت یکبار به مدت ربع ساعت میرفت تو اتاق رست,ریلکس میکرد و بر میگشت و بعد افطار هم میرفت آب میخورد و می اومد.
اورژانس جاییه که هیچوقت کارهای مفیدت به چشم نمیان و من اگه جای متخصص ها بودم واقعا بی انگیزه میشدم.همه ی  همراهیای مریضها حرفشون اینه که:به مریض ما فقط یه سرم زدن و بهش دارو نمیدن.حالا بیا بگو عزیزم,پدرم,مادرم چرا حال الان بیمارت رو با بدو ورودش مقایسه نمیکنی؟بنظرت سرم خالی سرگیجه رو خوب میکنه؟اسهال خونی رو چی؟
تو هاگیر واگیرای بخش کمتر کسی پیدا میشه که ازت تشکر کنه و بگه خدا خیرت بده دکتر.ولی من دوتا پای شکسته رو گچ گرفتم و از اینکه مریضام اهل بگو و بخند بودن انرژی مثبت گرفتم.
من عاشق شوخی و هرّ و کرّ با مریضامم ولی اورژانس این امکان رو نمیده.مریضا عصبی ان و با کوچکترین تحریکی ممکنه رفتارهای بدی نشون بدن و این یه مقدار برام سخته که خشک رفتار کنم.
دکتر گفت تو هر گروه کشیک باید هم دختر باشه و هم پسر و من و مجتبی هم کشیک شدیم و از این بابت حسابی خوشحالم.مجتبی کم حرف و مهربونه و مشتاق آموزشه.باهاش که باشی دلسردت نمیکنه.
این بیمارستان رزیدنت طب اورژانس نداره پس حسابی خوشبحالمونه.میتونیم بیشتر بیمار ببینیم و بیشتر کار عملی بکنیم.برخلاف زنان که آموزشش فوق افتضاح بود اینجا هر ثانیه درحال یادگیری هستیم و من وقتی کتابهام رو ورق میزنم از حجم بی سوادی خودم انگشت به دهن میمونم.چند وقت قبل اتند داخلی مون میگفت من هرچی بیشتر درس میخونم بیشتر متوجه علم پایین خودم میشم و واقعا راست میگفت.

+دختر بچه ی روستایی با درد پهلو اومد و توی سونوگرافی هیدرونفروز(تورم)کلیه داشت.دکتر بهش مسکن داد تا موقتا درد نکشه و گفت این بچه نیاز به بستری نداره و نمیتونم تختهای خالی رو بدم بهش چون نگهشون داشتم واسه تصادفی هایی که همیشه آخر شب میارن.ببرش پیش متخصص کلیه تا بررسیش کنه و ببینه سنگ داره یا نه.مادرش بلد نبود چجوری خلاصه پرونده بگیره و با خودش ببره.
رفتم و کارهاشو انجام دادم.براش کپی از همه ی آزمایشهایی که انجام داده بود رو گرفتم تا وقتی میره پیش متخصص کلیه دوباره همونا رو براش ننویسه.یکسره ازم تشکر میکرد و دعای خیرم میکرد....دلم براش پاره پاره شد....
مادرش وضع اسفناکی داشت.دائم میپرسید پول ویزیت دکترکلیه چند میشه؟بخدا من هیچی پول ندارم؟بهش اطمینان دادم ویزیتش سه هزار و پونصده.همش میگفت نمیشه شما یه دارو بهش بزنین که کلا خوب بشه؟گفتم نه مادرم درمان سنگ کار ما نیست.
پنجمین بچه اش رو حامله بود.گفتم چرا وقتی نداری پنج تا میاری آخه؟گفت بخدا احمق شدم.گفتم جان خودت دیگه بیشترشون نکن.گفت نه بخدا دیگه آخریشه...ولی من چیز دیگه ای فکر میکنم...
اورژانس؟محل تجمع بیچاره ترین آدما...
اورژانس؟جایی که دلت میخواد لباس تنت رو بفروشی و بدی بهشون اما انقدری تعدادشون زیاده که میفهمی هیچ کاری ازت بر نمیاد...

+عکس: لنگ اسماعیل کوچولو که هرکار کردم باهام دوست نشد.

۱۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۶
life around me

بابت تک تک کلماتی که تو ذهنم میچرخن و قراره تایپ بشن متاسفم اما مینویسم.

ما دو گروه هفت نفره دانشجوی پزشکی بودیم که وارد بخش زنان و زایمان شدیم.بخشی که تمام اساتیدش زن هستن و طبیعتا همه تحصیل کرده با ادعای روشن فکری.

تو این بخش,دخترا که تعدادشون تقربا دوبرابر پسرا بود برای درس خوندن هیچی کم نذاشتن.حدود7-8تا دختر بودیم که دائما یا تو زایشگاه درحال آموزش دیدن بودیم یا توی بخش شرح حال میگرفتیم و یا تو کتابخونه درس میخوندیم و تک تک اساتید در جریان این تلاش بودن.

برای رفتن به درمانگاه و ویزیت بیمارهای سرپایی با هم رقابت داشتیم و همه تلاش میکردن بیشتر از بقیه درمانگاه برن.امتحان تئوری دادیم و تقریبا همه ی دخترها از امتحان راضی بودیم.

در کنار ما تعداد کمتری پسر هم حضور داشتن که عمده ی درسی که خوندن تو چند روز قبل امتحان بود.تمام روزهای زایشگاه رفتن رو پیچوندن و خوراکی به دست یه گوشه نشستن.

از زیر بار درمانگاه رفتن فرار میکردن که بیشتر بخوابن.بعد امتحان همه شون ناراضی بودن و میگفتن سوالها سخت بوده.روز امتحان یکی از همون اساتید فرهیخته زل زد تو چشمای دخترا و گفت:پسرا که از عزیزانن.نمره شون پیش من محفوظه!!!!!

نمره های عملی بخش زنان اعلام شده و حاصل کار پسرا بیشتر از دخترا شده.چیزی که از قبل هم قابل پیش بینی بود!

سه تا از این پسرا دوستای خودم هستن و مثل برادر دوستشون دارم اما خودشون هم با خنده تمام این حرفها رو تایید میکنن.

متاسفم اینو مینویسم اما تا بحال اکثر اساتید خانوم این رفتار رو تکرار کردن درحالی که اینهمه استاد مرد هیچوقت مارو استثنا نذاشتن و تفاوت برخوردشون با دخترا محدود میشد به احترام بیشتر که اونهم نتیجه ی رفتار احترام آمیز ما بود.بنظرم این طبیعیه که استاد دانشجوی فعال و درسخونش رو بیشتر قبول داشته باشه تا دانشجوی پسری که همیشه تاخیر داره,شرح حالهاش مشکل دارن و روپوشش چروکه!

امروز همگروهیم مجتبی حرفی زد که از درون فرو ریختم.گفت گلسا وقتی همجنس هاتون بهتون رحم نمیکنن چه توقعی از بقیه داری؟گفت تو اینهمه تلاش میکنی ولی آخر سر همین حرفهایی که هر روز از دهن بیمارا در میان رو قراره بشنوی.اینکه چشمشون میفته به متخصص طب که خانوم هست و میگن دکتر مرد ندارین؟و اکثر این بیمارا خانوم هستن!

درحالی که همه ی ما تو تمام این چندسالی که بیمارستان بودیم دیدیم که پزشکهای زن حساسیت شون در مورد بیمارا اقلا دو برابر آقایون بوده و از نظر کاری همیشه فعالتر بودن...

اما؟...

جواب این اما شاید قرنهای بعد داده بشه....قرنهایی که زنها دست از جنگیدن با خودشون بردارن و حواسشون باشه وقتی یه انگشت رو به طرف دیگران میگیرن,سه تا انگشت دیگه به سمت خودشونه.مصداق همون مثل معروف که میگه"از ماست که بر ماست".

۲۸ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵
life around me
اخیرا مجسمه ی دوتا پرنده و یه ببر رو گذاشتن تو میدون نزدیک خونه ی ما.امروز میکول صدام کرده میگه:بیا عمو،بیا بشین اینجا یه چیزی بهت بگم.ببین گلی اون دوتا پرنده ی تو میدون مجسمه أن خب عمو?صبحا نری زیرشون دنبال تخم بگردی اونا واقعی نیستن،تخم نمیذارن خب?...نگران اون ببره هم نباش عمو،گاز نمیگیره راحت از کنارش رد شو اگرم ترسیدی بهش بگو میگم عمو میکائیلم بیاد گوشتُ ببُرّه هااا......+من:-_-
۱۱ نظر ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۷
life around me

اسکول کیست?اسکون اون نماینده ایست که خودش با دستای خودش به همگروهیاش پیام میده فردا امتحان ساعت فلان تو فلان بیمارستانه،بعد خودش دوساعت زودتر از موعد میره تو یه بیمارستان دیگه میشینه منتظر بقیه.و بعد که میبینه هیچ اسکولی غیر از خودش تو سالن نیست با خودش میگه باز این همگروهیای اسکولم دیر کردن و وقتی بهشون زنگ میزنه و میگه من تو بیمارستانم چرا نمیاین?با جمله ی گلی اسکول شدی?چرا سنتی و صنعتی رو قاطی میکنی?مواجه میشه!!!......یعنی در این حد امتحان زنان دیوانه ام کرده و مدام میگم خدایا آیا با خوندن دوجلد پارسیان به اضافه ی تمام جزوه های اساتید به اضافه ی تست های کرمی حق من نیست از 20نمره30بشم واقعا?تازه عقلمم که از دست دادم!

۵ نظر ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۰
life around me

سه ساعته زُل زدم به عکسی که سوگند فرستاده تو گروه و نوشته "رونمایی از حجاب برتر در مراکز درمانی".سه ساعته زُل زدم به روپوش پنهان شده زیرچادر چاق چول و میگم نه بابا،خواستن فضا رو عوض کنن،خواستن بخندیم،شاد باشیم...از تصور پزشکها و پرستارهای اورژانس که هر کدوم مثل راهبه های مسیحی یه چادر کلاه دار سرشونه و از این طرف به اون طرف اورژانس پرواز میکنن حتی خنده مم نمیگیره...فقط افسوس میخورم به حال کشور طفلکیم که افتاده دست یه عده بیمار جنسی و معلوم نیست به کدوم قهقرا پیش میره(توی اینترنت سرچ کنین عکسش رو ببینین)_________جوک هایی که در این مورد تا الان شنیدم:"با این اسلامیزه کردن پزشکی باید منتظر باشیم تا چندوقت آینده موقع پنی سیلین زدن به جای الکل از گلاب و عطر مشهد استفاده کنیم"/از مزایای پوشش جدید اینه که تو کشیکهای شب وقتی کُد میزنن میتونیم از پره های این لباس استفاده کرده و تا اورژانس پرواز کنیم..!/کم کم در جمله ی"دستان پرستار و پزشک به عنوان منبع انتقال آلودگیست" باید دست جای خودش رو به چادر بده!!

۱۴ نظر ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۶
life around me

اولین کشیک اورژانس خود را چگونه گذراندید?عالی!!...اورژانس یه دنیای جذاب و پُرتنشه که باید بعدا مفصل ازش بنویسم.بچه هایی که سم خوردن یا با تشنج اومدن،نوجوون هایی که زمین خوردن و با یه دست یا پای شکسته اومدن،پیرمردها و پیرزنهایی که دست شون روی قفسه ی سینه هست و دردقلبی دارن،معتادهایی که خودشونُ به مریضی زدن و مورفین میخوان،الکلی هایی که آوردوز کردن و همراهی هاشون بی ادب ترین آدمایی هستن که تو عمرتون دیدین،سوختگی و تصادف و ...و...!اونجا مثل بازار شام میمونه که مسئول همه شون یه پزشک آنکاله و تعداد محدودی پرستار.خانوم دکتر از صبح کشیک بود و میگفت فقط قدّ ربع ساعت ناهار خوردن وقت کردم بشینم زمین و واقعا جون براش نمونده بود.به من گفت میرم دستشویی و زود میام حواست به مریضا باشه،تو اون ربع ساعتی که رفت و برگشت هزارتا فحش از همراهی هایی که تازه رسیدن و سراغ دکتر رو میگرفتن خورد.همراهی هایی که چون میدیدن دکتر ربع ساعت نیست خیلی راحت با تلفن حرف میزدن و میگفتن حتما رفته بخوابه!!همراهی مریضی که تو سی تی بیمارش تفاوت تو سایز کلیه هاش داشت.دکتر گفت یکی از کلیه هاش بزرگتره ولی سنگی نمیبینم.براش ویزیت اورولوژی میذارم تا بررسی بشه و وای از همراهیش که روشُ برگردوند و به اون یکی همراهیش گفت گوه بارش نیست.میگه یکی از کلیه هاش بزرگتره،مگه میشه?...متخصص طب اورژانس که باشی باید اعصابت فولادی باشه. بالاغیرتا وقتی میرین اورژانس درسته که حال آشفته ای دارین،درد دارین،استرس دارین اما یک لحظه خودتونُ بذارین جای اون پزشک که از گرسنگی داره تلف میشه ولی وقت غذا خوردن نداره.وجدانا داد و قال نکنین و فکر نکنین همه چیز همونیه که شما میبینین.در حقیقت شما خیلی از وقایع رو نمیبینین.همیشه وقتی معطل میشین بگین من تنها بیمارش نیستم و حواستون باشه این یه نفر باید تنهایی تمام بیمارای سرپایی رو ببینه،پرونده تشکیل بده،مریضای بستری بخش رو هر چندساعت یکبار چک کنه،مریض بدحال میاد احیا کنه و برخلاف باقی پزشکا که آرامش مطب شون رو دارن،اینا دائما تو شلوغی هستن و هیچ لحظه ای بیکار نمیشن.ساعت10:30من حرکت کردم سمت خونه اما دکتر همچنان تکرار میکرد دارم از گرسنگی میمیرم ولی وقت رفتن پیدا نمیکرد.____________چندتا آتل بستم و یه سوختگی دستُ پانسمان کردم.ولی متاسفانه سوچور(بخیه)به پُستم نخورد__________میکول خسته شد گفت من جیم میشم میرم خونه، تو توی چشم دکتر باش که متوجه نبود من نشه.دکتر بلافاصله گفت اون آقای دکتر کجاست?فورا زنگ زدم که برگرد ولی دکتر فهمید و بعد اومدن من نگهش داشت و نذاشت بیاد.بمیرم انقد قیافه اش مظلوم شده بود که باور نمیکردم این همون میکوله_________یه بچه رو بخاطر ضربه به سر آورده بودن ولی حالش خوب بود.یه سری نرده های عمودی تو اورژانس هست،بچه داشت بازی میکرد بدنش رو از لای این نرده ها رد کرد ولی سرش رد نشد و چون نمیتونست سرشُ در بیاره زد زیر گریه.میکول خنگ سه ساعت کله بچه مردمُ فشاااااار میداد تا از میله ها ردش کنه و نمیشد و بچه هم جییییغ میزد.دکتر اومد و گفت چرا اینکار میکنی?خب بدنشُ رد کن و درش بیار چکار سرش داری?این از اولشم سرشُ رد نکرده که!!!و با یه حرکت ساده بدن بچه رو رد کرد و بچه در اومد.یعنی انقدری به خنگی میکائیل خندیدم که دیگه جون برام نمونده__________طرف تصادف کرده.رفتم بالاسرش میگم کجات درد میکنه?یه نگاه هرزه میندازه و میگه قلللبم،چششمم!!!!به میکول گفتم اینجوری میگه،من دیگه نمیرم بالاسرش.میکول گفت گوه خورده مردیکه الدنگ و حرکت کرد سمتش.کشیدمش گفتم میکول پاتیله حالیش نیست چی میگه.برگشت و نشست رو صندلی و گفت دقیقتر که فکر میکنم میبینم منم جرات ندارم برم سمتش.همه ی فحشامُ پس میگیرم:|

۱۳ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۹
life around me

دیروز که اخبار رو دنبال میکردم مدام با خودم میگفتم ببین!نگران نباش هیچکدوم از اونا ایرانی نبودن.ببین گلی خیالت راحت باشه مگه میشه آدم به وطن خودش خیانت کنه.وقتی کلیپ منتشره ی اون گروه وحشی رو دیدم با خودم گفتم ببین عربی حرف میزنن،ببین فارس نیستن بابا نگران نباش،آدما دیگه انقد بد نیستن....بعد خوندن اخبار امروز با خودم میگم کاش دیگه هیچ خبری رو دنبال نمیکردم تا تو همون بیم و امیدواری دیروز بمونم و از شنیدن ایرانی بودن تعدادی از دست اندرکارای حمله ی دیروز پشتم نلرزه....مادرم میگه به چی فکر میکنی گلی?میگم به اینکه خدا اونقدری منُ دوست داشته که نخواسته بچه داشته باشم و دلش رضا نشده به اینکه من یه موجود بی اراده رو به این دنیا،به این دشت کثافت بیارم.میگم مامان خیلی خوشحالم که شبا فقط خودمم که خواب تجاوز میبینم،نه دختر کوچولویی که تو بغلم خوابیده ...و باز میرم تو فکر....و دلم نمیاد بهش بگم کاش موقع به دنیا آوردن من یه لحظه با خودم مشورت کرده بودی...

۱۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۶
life around me

بعد از انفجارهای کابل مدام این شعر نزارقبانی تو ذهنم تکرار میشد که"بلقیس!رفته بودی انار بگیری،تکه هایت برگشت".....و حالا بعد فقط چند روز باید مدام تو دلم بکوبه که آخ از غم کشورم ایران...آخ که قلبم تکه تکه شد از استرس در خطر بودم هموطن های تهرانیم...(میگن امام زمان وقتی ظهور میکنه که نه تنها مسلمانها،که همه جهانیان به این باور برسن که دیگه دنیا از کنترل ما خارج شده و تمام مردم دنیا نیاز به یک منجی که نجات بخششون باشه رو احساس کنن....خدایا?دیگه به چه زبونی ازت بخوایم?)

۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۳
life around me

راننده ی تاکسی که امروز سوارش شدم یه جذابیت عجیب و غریبی داشت.دماغ تراش خورده با پره های صاف،چشم نگو,چشم آهو...لب چیه?هلو!!...پوست بُرنزه با موها و ابروهای پرپشت مشکی.واقعا تا بحال آدمی به این جذابیتُ از نزدیک ندیده بودم و تو تمام مسیر که مثل دیوونه ها بهش زل زده بودم فکر میکردم تو فقط میتونی ستاره ی بالیوود باشی لعنتی!!!خب الان جدای از پشیمونیم از ندادن پیشنهاد ازدواج بهش،پشیمونم که چرا اقلا بهش نگفتم مامانت سر تو چی خورده آخه که پس فردا سر پسرم بخورم?

۹ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۸
life around me

 

ادامه ی پست قبل:

9.درناحیه ی تناسلی خانومها یکسری میکروب مفید هست که برای جلوگیری از عفونت تناسلی باید وجود داشته باشن.شستن ناحیه ی تناسلی با شوینده ها و انواع زل های تناسلی باعث از بین رفتن اون میکروبها و ایجاد عفونت میشه.حساسیت به خرج ندین و مطمئن باشین با آب هم اون قسمت تمیز میشه.


10.بعد از دستشویی رفتن و دفع مدفوع,وقتی میخواهید خودتون رو بشورید(اصطلاحا طهارت بگیرید)دستتون رو از عقب به جلو حرکت ندید چون اینجوری میکروبهای مقعد رو به سمت ناحیه ی تناسلی میارید و ایجاد عفونت میکنه.سعی کنید این دو ناحیه رو با حوصله و مجزا از هم تمیز کنید

راستی این تصور که تو دوران پریودی نباید آب به ناحیه ی تناسلی برسه اشتباهه و به همین روشی که گفتم خودتون رو تمیز کنید.


11.حتما بعد شستن,خودتون رو خشک کنید.با دستمال توالت یا استفاده از پد و تعویض اون پد در طول روز.


12.عفونت ادراری با عفونت تناسلی تفاوت دارن.علائم عفونت ادراری شامل سوزش ادرار,تکرر ادرار,قطره قطره اومدن ادرار,گاهی درد زیر شکم یا بدبو بودن ادراره اما علائم عفونت تناسلی شامل سوزش همیشگی(نه فقط موقع ادرار کردن),خارش و ترشحات تناسلی هست.انواع میکروبهایی که باعث عفونت تناسلی میشن شکل مختلفی از ترشحات رو ایجاد میکنن پس برای اینکه بدونیم عاملش باکتری هست یا قارچ و اینکه چه دارویی بدیم بهتره مراجعه کنید تا معاینه بشید.

البته خانومها در حالت نرمال هم همیشه ترشح تناسلی دارن ولی اگر حجم ترشحات خیلی زیاده و علی رغم استفاده از دستمال توالت همیشه لباس زیرتون خیسه یا اینکه بوی بدی دارن به معنی عفونته.

افزایش ترشحات چند روز بعد پایان خونریزی هم نرماله و نشون دهنده ی تخمک گذاریه.

علت عفونت ها هم میتونه عدم رعایت بهداشت یا رعایت بیش از حد بهداشت(همون مثالی که اول بار زدم),تماس جنسی,سابقه ی خانوادگی,دیابت و ...میتونه باشه اما بعضیا هیچ ریسک فاکتوری ندارن و مبتلا میشن.


13.بعضی سرطانها غربالگری دارن یعنی یک روشی هست که ما میتونیم اون سرطان رو در مرحله ی خفیف تشخیص بدیم و فورا درمان رو شروع کنیم تا پیشرفت نکنه و بیمار مثل تمام افراد عادی عمر کنه.مثل سرطان پستان که با ماموگرافی غربالگری میشه و سرطان سرویکس(دهانه ی رحم)که با پاپ اسمیر غربالگری میشه.

واقعا باید قدر این تست رو دونست.پاپ اسمیر در خانومهای متاهل از 21سالگی یا سه سال بعد از اولین مقاربت باید شروع بشه و هرسال یکبار انجام بشه تا 30سالگی.اگر اپ اسمیرهاتون طی این مدت مشکلی نداشتن از30به بعد میتونین هر2-3سال یکبار انجامش بدین.

یه تست بیخطر و واقعا بدون درده و من هرسال به زور هم که شده مامان رو مجاب میکنم انجامش بده و بعضا چندماه باهاش کلنجار میرم پس شما هم حتما حتما به فکر باشین.


14.برای نوزاد تفاوتی نداره که به صورت طبیعی دنیا بیاد یا سزارین.متاسفانه تو کشور ما همه تو کار همدیگه دخالت میکنن و اگر زنی سزارین کنه میگن فلانی برا اینکه درد نکشه بچه ی خودش رو سزارینی کرده ولی اطمینان داشته باشین که سزارین هیچ عارضه ای برای نوزاد نداره و عوارض سزارین اتفاقا مربوط به مادر هستن.

ببینید زایمان کلا یه روند عارضه داره(استادمون میگفت بارداری مثل یه بمب میمونه که تو بدن مادر منفجر میشه)پس نباید انتظار داشت دوره ی بی خطری باشه.و حتی زایمان طبیعی هم خطر پارگی و خونریزی و افتادگی رحم و خیلی چیزای دیگه اره ولی عوارض سزارین بیشتر هستن.

حالا ممکنه شما مامان خوش شانسی باشید و تو بارداری و حتی زایمان سزارین هیچ عارضه ای نبینین یا برعکس با وجود زایمان طبیعی دچار عوارضی بشین.

کلا کشورهای پیشرفته ی دنیا دارن سعی میکنن با افزایش امکانات,زایمان طبیعی رو راحت تر کنن و از این طریق تعداد سزارین ها رو کم کنن.زایمان طبیعی بدون درد هم داریم که مادر بی حسی اپیدورال دریافت میکنه و گرچه سیر زایمانش طولانی میشه اما دردی احساس نمیکنه.یا زایمان طبیعی در آب و...اگر شهری زندگی میکنین که به این امکانات دسترسی دارین و از طرفی تمایل به زایمان طبیعی دارین قبلش در موردش تحقیق کنید و اگر شرایطش خوب بود و از نظر مالی براتون ممکن بود انجامش بدید.

من خودم اگر زمانی قرار بر بچه دار شدنم باشه بدون شک سزارین رو انتخاب میکنم.کاری که همه ی اساتید زنانم انجام دادن و همه شون بدون استثنا بچه هاشون سزارینی بودن.(ولی از نظر علمی طبیعی بهتره).


پ.ن:لطفا لطفا اول تمام کامنتهای پست قبل و این پست رو بخونید و اگر سوالتون بی جواب مونده بود عمومی بپرسید.ممنون:)


۲۱ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
life around me
خب نفس های بخش زنان به شماره افتاده و گفتم این دم آخری مشکلات روتینی که مریضا تو درمانگاه مطرح میکردن رو بگم بلکه به درد کسی خورد.

1.در وسط هر سیکل قاعدگی که به طور میانگین یک ماه طول میکشه و به طور متوسط 5روز با خونریزی همراهه,باید تخمک گذاری صورت بگیره.حالا از کجا بفهمیم که تخمک گذاری داریم؟منظم بودن سیکل ها.یعنی اگر این ماه پانزدهم پریود شدید,ماه بعد با اختلاف نهایت 2-3روز حوالی همون پانزدهم پریود بشید و این اتفاق هر ماه تکرار بشه,در این صورت تخمک گذاری انجام میشه.(البته فقدان تخمک گذاری در یکی دوسال اول بعد از شروع پریودی ها طبیعیه ولی بعد این مدت باید منظم بشن)
اگر فواصل تون نامنظمه(مثلا یکبار30 روز و بار دیگه 20 روز و بار دیگه 35 روز بین پریودی ها فاصله دارین)یا اگر در فواصل پریودی هاتون لکه میبینین یعنی سیکل های شما تخمک گذاری ندارن و باید مراجعه کنین.
فقدان تخمک گذاری در دراز مدت شما رو در معرض سرطان رحم قرار میده پس حتما دارو مصرف کنین تا منظم باشه.

2.اگر حجم خونریزی هاتون خیلی خیلی زیاده(یعنی لخته دفع میکنین یا اینکه لازمه هر دو ساعت پد عوض کنین یا اینکه از شب تا صبح خون از پد نشت میکنه و لباسهاتون خونی میشه یا مدت خونریزی هاتون بیشت از 7-8 روزه),طبق برنامه ریزی از یک روز قبل شروع خون ریزی شروع کنین یک قرص مفنامیک اسید بخورین و به مدت 4-5روز خوردنش رو ادامه بدین.چند سیکل این کار رو انجام بدین اگر بهتر نشدین مراجعه کنین.

3.تو دوران قاعدگی روزی یک قرص آهن ترجیحا با شکم خالی بخورین.

4.برخلاف تصور عامه,جراحی کیست های تخمدانی باعث نازایی نمیشه.

5.اگر تا 16سالگی با وجود بروز صفات ثانویه ی جنسی(مثل رشد پستانها و رشد موهای زائد)هنوز پریود نمیشین حتما مراجعه کنین.

6.سیگار نکشین....قلیون هم!!

7.برخلاف تصور خیلی ها,بستن لوله های فالوپ در خانوم ها به طور صد در صد جلوی باروری رو نمیگیره و حتی ممکنه با وجود بستن شون حامله بشین پس اگر خانومی تو اقوام تون لوله بسته و هیچ پیشگیری بارداری انجام نمیده و خیالش راحته بهش هشدار بدین.ما یه خانوم 49ساله داشتیم که با وجود بستن لوله ها حامله بود و واقعا بعد شنیدن این خبر داغون شد.میگفت من نوه دارم حالا چطوری بگم خودم حامله ام!!!

8.در دوران پریودی حمام رفتن منعی نداره که هیچ,حتی روزانه یک بار توصیه هم میشه!

9.ادامه رو بعدا مینویسم....اگر سوالی داشتین لطفا عمومی بپرسین اگر نیمچه سوادمون کشید جواب میدم در غیر این صورت پیشاپیش شرمنده ام:)

۲۸ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۴
life around me


این عکس نودسالگی من و نود و هفت سالگی همسر هنرمندمه که قراره تو پنجاه و دوسالگی عاشقش بشم.
میدونید که؟ما جفتمون لگد میپرونیم و خب تصمیم گرفتیم که تخت های جدایی داشته باشیم.
اینجا رو کرده به من و میگه چرا همش تو بالا بخوابی و من پایین؟این انصافه؟
منم دارم میگم بگیر بخواب پیرمرد خنگ!!!انقده غر غر نکن...!!
۲۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۴
life around me

امروز گوشه گوشه ی کتابی که درحال خوندنش هستم(کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد،از آناگاوالدا)،از حس و حالم در آستانه ی بیست و سه سالگی نوشتم.از بزرگترین دستاورد این سالها،بزرگترین ترسم،و...و...و...وبزرگترین آرزوم.آرزویی که تو پست قبل در موردش نوشتم.از مهر شمای به ظاهر غریبه اما به دل آشنایی که لطف داشتین نوشتم.از رها جان که گفته بود فرفره ی چوبی رو به اسم من کنار گذاشته...نوشتم بعضی مجازی ها از هزارتا حقیقی،حقیقی ترن....نوشتم تا شاید سالها بعد که گنجینه ی کتابهام به کس دیگه ای رسید با خودش تجسم کنه یه دختر سالها قبل درآستانه ی بیست و سه سالگی به چی فکر میکرده.ممنون از همگی:)_____________امروز خبردار شدیم یه موردCCHF(تب کریمه کنگو)تو بیمارستان شهرمون بستری شده.لطفا مراقب خودتون باشیدُ دعامون کنین.

۶ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۴
life around me

نشستم پُشت میزم اما دلم پی درس نیست.تو سرم هزارتا رویا رژه میرن و افسار دلم به دست همه ی اون هزار رویاست...صدای هوهوی کولر تو گوشمه و با چشای بسته عمیق ترین رویای حالُ همیشه ام رو مرور میکنم.رویای اینکه پستچی در بزنه و برام از یه دوست نامه یا هدیه ای بیاره.قند تو دلم آب میشه اما رویام مثل حباب میترکه و چشمام باز میشن...با خودم میگم یعنی انقدر تو زندگیت دوست نداشتنی بودی که هیچکس بی هوا بهت هدیه نمیده?...دروغ چرا،دیگه گرفتن هدیه ی تولد برام جذابیتی نداره وقتی میفهمم خریدنش یه جور رفع تکلیف هدیه ای بوده که من قبلا براشون گرفتم....دلم یه نشونه از یه دوست میخواد،یه دلگرمی...راستی چند سال میشه از کسی نامه نگرفتم?هزار سال...هزارسال...

۱۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۵
life around me

حال همه ی بچه های گروه داره از خوندن طولانی زنان به هم میخوره و تو این وقتا ما زیاد تلفنی حرف میزنیم.مثلا من زنگ میزنم به رها و دقایق زیادی حرف بیخودی میزنیم.رها زنگ میزنه به سوگند و همون جفنگیات رو تکرار میکنه،سوگند به مجتبی،مجتبی به من،میکول به رها و برو تا آخر...میکائیل زنگ زده بود و میگفت شرمنده که یادم رفت روز جهانی کودک رو بهت تبریک بگم:| گفتم خُب چکارا میکنی تهران?گفت واست دیو و دلبر دانلود کردم...الان یکی بگه من کودکم یا این سبک مغز?

۸ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۳
life around me

کابل بمب گذاری شده و من خط به خط کتاب بادبادک باز و منم ملاله رو تو ذهنم مرور میکنم.چرا خوشی به ملت افغان نیومده?دلهره تا کی?.....زهرای عزیز که چند وقت قبل برام کامنت گذاشتی که رفتی کابل،اگر میشه خبری از خودت بده.هموطنات که پر پر شدن،امیدوارم اقلا خودت سالم باشی...

۶ نظر ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸
life around me

آیا میدانستید اصلی ترین علت مرگ زنان بعد زایمان "خودکشی"هست??...اینکه چرا با این وجود انقدر کم به این موضوع پرداخته میشه عمیقا جای سوال و تفکر داره...لطفا افسردگی،اضطراب و جنون بعد زایمان رو جدی بگیرین.حالت های خفیف تغییرخلق تا یکی دو هفته بعد زایمان بخاطر تغییرات هورمونی طبیعی هستن و رفع میشن اما اگر علائم بیش از 10_14روز طول کشیدن،یا به حدی شدید بودن که خودتون واضحا حس کردید غیرطبیعیه،حتما به متخصص زنان یا روانپزشک مراجعه کنید تا تحت درمان دارویی و روان درمانی قرار بگیرید....بنظرتون اصلی ترین علتی که باعث این شرایط میشه چیه?خب جدا از تغییر سطح هورمونها که baseماجرا رو تشکیل میده،مشکلات زناشویی و عدم حمایت عاطفی همسر،فقر و وضعیت اجتماعی اقتصادی پایین علت اصلی هستن!....حالا میشه درک کرد که چرا من انقدر اصرار دارم بچه دار شدن نیاز به آمادگی داره و همینجوری در راه خدا نباید باشه.!!

۷ نظر ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۷
life around me

حدودا یک سال قبل تو بخش عفونی بیماری داشتیم که مشکوک به تب کریمه کنگو بود و پزشک برای اطمینان بستریش کرده بود و جالب اینکه اصلا تو اتاق ایزوله بستری نبود.روز اول ما چیزی از این بیماری نمیدونستیم و راحت میرفتیم کنارش و با بگو بخند شرح حال میگرفتیم.شبش که نشستیم و تئوری این بیماری رو خوندیم دیدیم شوخی بردار نیست انگار.در موردش سرچ کردم و دیدم نوشته چندسال قبل یه دانشجوی پزشکی این بیماری رو از بیمارش گرفته و فوت شده.همینطور یک زوج پزشک هم به همین دلیل فوت شدن...ترسیدم و دیگه جرات نزدیک شدن به اون بنده خدا رو نداشتم.خوشبختانه ایشون به این بیماری مبتلا نبود و ترخیص شد.بعدا تو بخش داخلی کیس های متعددی داشتیم که با شکایت سرفه و تنگی نفس می اومدن،چند روز بستری میموندن و تو اون مدت بارها تو صورتمون سرفه میکردن و آخر سر مشخص میشد طرف سل داشته و حالا میبردنش اتاق ایزوله!! اما من دیگه نمیترسیدم.انقدری با بیمارای مسلول تماس داشتم که مطمئنم آلوده به باسیل سل هستم و اگه ایمنی بدنم ضعیف بشه بیماری بروز میکنه....حالا مواردی از تب کریمه کنگو تو کشور گزارش شده و از قضا ما چند روز دیگه وارد بخش اورژانس میشیم،یعنی جایی که کمپلکسی از انواع بیمارا و بیماریا رو تو خودش داره و بابا

نگران منه...میخندم و بهش میگم ترس به دلت راه نده عاقبت همه مون خاکه!

۱۰ نظر ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
life around me


من تو خانواده ای بزرگ شدم که چهره ی همه ی دختراش مطابق با اصول از پیش تعیین شده ی زیبایی بود که همه میشناسن.دخترخاله ها و دختردایی هایی داشتم که همه میگفتن انگار اجزای صورتشون نقاشی شده اما تو همون خانواده من دختری بودم با چهره ای کاملا متفاوت از بقیه.البته این طبیعی بود چون سن من کمتر بود و چهر ه ی درحال بلوغ من,با چهره های از بلوغ خارج شده ی اونا مقایسه میشد.

برخلاف پوست روشن اونا,من سبزه بودم و برخلاف گونه های برآمده ای که همه شون حتی مادرم داشتن,صورت من استخوانی و کشیده بود.
خوب به یاد دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیم هیچوقت احساس خوبی به چهره ی خودم نداشتم.تو هر مهمونی که میرفتیم,میون اونهمه دختر که در نگاه همه زیبا بودن,چشمای قشنگ من انگار دیده نمیشد.
تا زمان ورود به دانشگاه به یاد ندارم که کسی از قشنگی صورتم تعریف کرده باشه و به جاش هر وقت وارد جمعی میشدم با پیشنهادهای متعدد کرم های روشن کننده ی پوست مواجه میشدم و هی بیشتر تو خودم فرو میرفتم که مگه پوست من چه عیبی داره؟

سالی که برای کنکور میخوندم حسابی در قرنطینه بودم و در تمام اون سال حتی یکبار هم وقت خرید رفتن پیدا نکردم و شاید تنها جایی که حاضر شدم برم,عروسی پسرخاله بود ولی بعد پایان مراسم مدام به خودم لعنت میفرستادم.
تو اون سال اضافه وزن زیاد پیدا کرده بودم و صورتم پر از آکنه بود....و صورت و ابروهایی که فرصت نمیکردم موهاشون رو بردارم...
با ورودم به مراسم مکررا با این سوال مواجه شدم که چرا جوش زدی؟چرا چاق شدی؟و با خودم فکر کردم یعنی از نظر کسی که این سوال رو میپرسه,من نقشی تو ایجاد این جوشها داشتم؟و واقعا منتظره که برای این سوالش جوابی بگیره؟
اما به تدریج متوجه شدم در این مواقع هدف گوینده از طرح سوال,صرفا طرح سوال هست نه رسیدن به جواب چون این سوال واضحه که جوابی نداره.
بعد ورود به دانشگاه دستی به سر و صورتم کشیدم و احساس میکردم قشنگتر شدم.برای تقویت این احساس آرایش میکردم.حتی اگر گردنم رو میزدن بدون کرم پودر و ماتیک و خط چشم و ریمل پا تو دانشگاه نمیذاشتم اما فکر میکنین اون سوالهای بی جواب تموم شدن؟نه!
حالا با نوع جدیدی از سوال که:بنظرم این رنگ ماتیک بهت نمیاد اون رنگی بزن؟!بنظرم این مدل خط چشم بهت نمیاد چرا اونجوری نمیکشی و...مواجه شدم!!
تو دوران دانشگاه اضافه وزنم(که حدودا5-6کیلو بود)پایدار موند و من از شنیدن مداوم اینکه اه چرا چاق شدی؟خسته شده بودم...
گرچه محرک اصلی من برای کاهش وزن آگاهی از خطرات چاقی شکمی و دیابت بود اما هدف پنهانی هم داشتم:خط پایان کشیدن به همون سوال قبلی!
اما زهی خیال باطل.ماه ها رژیم گرفتم و ورزش کردم تا به وزن نرمالم رسیدم اما موج جدیدی از نظرات شروع شد که:وای چرا لاغر شدی؟درسات سختن انقدر لاغر شدی؟الهی بمیرم مریض شدی؟
اینجا بود که تلنگر خوردم و فهمیدم که نظرات دیگران در مورد شخصی ترین مسائل ما_و بعضا مسائلی که خارج از حیطه ی اختیارات ما هستن مثل شکل اجزای صورت_تمامی نداره و بنظرم اومد باید راه دیگه ای انتخاب کنم.
با شروع کشیک ها احساس کردم توان ندارم روزی چند بار آرایش کنم.به ترسهام غلبه کردم و فقط با یک لایه ضد آفتاب رفتم بیمارستان و شب که رسیدم خونه احساس بهتری داشتم که لازم نیست مدتی بشینم پشت آینه و آرایش پاک کنم پس این رویه ادامه پیدا کرد.یاد گرفتم در پاسخ کسایی که میگفتن:اعتماد به نفست رفته بالا هاا,بخندم و بگم بله زیبایی اعتماد به نفس میاره!
از یک جایی از زندگیم فهمیدم که سلامت روانی خودم مهمتر از جلب رضایت دیگرانه و جرات پیدا کردم زل بزنم تو چشمهای طرف مقابلم و بگم:اندام من فقط به خودم مربوطه.یاد گرفتم بگم دماغت رو از زندگی من بکش بیرون.
نتیجه؟خیلی ها ناراحت شدن و حتی از حیطه ی روابطشون حذفم کردن اما من؟راحت تر زندگی میکنم.
یاد گرفتم خودم بعضی ها رو حذف کنم و تنهایی رو به ارتباط با کسایی که آزارم میدن ترجیح بدم.
من تبدیل شدم به دختری که کمترین آرایش رو میکنه و از اندام خودش راضیه.دختری که احساس میکنه تو اوج سلامتی و جوانیه...من افتخار میکنم به اینکه همیشه تمیز و آراسته بودم و هیچوقت بوی عرقم کسی رو آزار نداده.
من تو سالهایی که دخترخاله ها و دختر دایی هام تنها دغدغه ی زندگیشون ست کردن رنگ لباس هاشون بود,ساعتها و روزهای متوالی درس خوندم.تو مدرسه ی فرزانگان تحصیل کردم و پا به رشته ای گذاشتم که عاشقانه دوسش دارم....پس چه دلیلی داره که سرم پایین باشه از چه بابت باید خجالت بکشم؟
نتیجه ی تغییر رفتار من,تغییر رفتار دیگران هم بود.اطرافیانم کم کم پی بردن که من اجازه ی طرح هر سوالی رو بهشون نمیدم و حالا مدتهاست که با سوالهایی از این دست مواجه نشدم.
از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بذارم,در جمع اطرافیانم احترام پیدا کردم.اطرافیانم متوجه شدن که شخصیت من یک پله بالاتر از اونهاست.تعداد زیادیشون پیش خودم از راز زیبا شدنم پرسیدن و من گفتم هیچکاری انجام ندادم.توضیح دادم که هر دختری فازی از بلوغ رو پشت سر میذاره و قرار نیست تا همیشه دماغ ورم کرده و صورت پر از جوش داشته باشه.
چند روز قبل که دوستی میگفت گلی چهره ی قشنگی داری و نقطه ی قوت صورتت چشمات هستن, حسابی به فکر فرو رفتم.به فکر سالهای ناب نوجوانیم که با عذاب وجدان دائمی حرام شدن...

قویا معتقدم ارزش هر شخصی به دستاوردهای خودش در زندگی هست.مثل شخصیت,هنر و علم و این واضحه که هیچکدوم از ما در انتخاب نوع چهره مون با خدا مشورتی نداشتیم.پس لطفا با سوال در مورد چرایی شکل چهره ی دیگران اونا رو آزرده نکنیم.

+خانوم توی عکس مبتلا به بیماری ویتیلیگو(پی سی)هست و داره در کنار دیگر همکارانش در صنعت مدلینگ فعالیت میکنه.اوایل ورودش پس زده شد چون طبق معیارهای زیبایی که ما انسانها تعریف کردیم جور در نمی اومد اما قوی ایستاد و حالا با شهرت جهانی که داره,راه رو برای دیگر مبتلایان به پی سی باز کرده تا اونها هم فعالانه وارد اجتماع بشن.این زن حقیقتا زیباست.اندام زیبایی داره و موهای فوق العاده قشنگ.حیف این زیبایی نیست که با سوال های حال بهم زن دیگران و سرزنش هاشون تو خونه مخفی بمونه؟

+بارها گفتم که مخالف جراحی های زیبایی که اندیکاسیون پزشکی داشته باشن و در جهت هماهنگ کردن اجزای چهره باشن نیستم.اما فکر  میکنم منطقی نیست کسایی رو که اندیکاسیون جراحی(مثلا قوز بینی)دارن اما تمایل به جراحی ندارن رو زیر سوال ببریم و با سوال های پیاپی که چرا عمل نمیکنی؟در واقع شعور خودمون رو زیر سوال ببریم.

+شما هم به هشتگ" #بدن_من "بپیوندین اما قبلش مطمئن باشین که خودتون هم جزو طراحان این سوالهای بی دلیل نیستین.



۲۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۷
life around me


  نشسته بودم تو ایوان خونه ی پدربزرگی که دیگه زنده نیست.
فصل گلهای محمدی بود و عطرشون تو هوای جای جای روستا پراکنده.....
باد خنکی می اومد و موزیک متن قصه ی من؟ صدا جیغ و داد گنجشک های روی درخت ها بود.
اونجا یه تیکه از خود بهشت بود و صبح بعد بیدار شدن حوری بهشتی می اومد و میپرسید پنیر محلی میخوری یا تخم مرغی که مرغ همین امروز گذاشته؟ظهر که میشد بوی آش رشته میپیچید تو فضا و مستت میکرد...شب؟هرچی که دلت میخواست فراهم بود و نهرهایی از شیر تازه و دوغ و ماست محلی از بیخ گوشت میگذشت...
چرا راه دور بریم؟تو همین باغ جلوی خونه ی پدربزرگم یه اکوسیستم میوه ای(!) بر پا بود و من؟دست کم هزار سال جوانتر شدم....

۱۳ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۸
life around me