گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز گراند راند جراحی داشتیم و حضور تمام دانشجوهای تمام بخش ها الزامی بود.بیماری که در موردش صحبت شد،مریض خانوم دکتر(همسر دکتر ر جراح)بود.و خود خانوم دکتر و رزیدنت و اینترنهاش کیس رو ارائه کردن.چقدر این زن زیباست،چقدر در کارش جدی و حرفه ای و درجه یکه،چقدر با تسلط کامل کارشُ انجام میده که هیچ حرفی باقی نمونه...

اصولا تو گراند راندها بین پزشک ها اختلاف نظر هم پیش میاد .مثلا ممکنه یکی از پزشکها به روش اون یکی ایراد بگیره و همکارشُ به چالش بکشه و اون هم باید دفاع کنه و طبق مستندات کتاب رفرنس و مقالات معتبر درستی کار خودشُ اثبات کنه و اوج این درگیری ها بین جراح هاست.همونطور که قبلا گفتم روحیه ی جراح ها با بقیه ی پزشکها متفاوته و رسما میشورن!!طبق معمول بعد از اتمام توضیحات خانوم دکتر،ایشون پرسیدن سوالی هست?و یکی دیگه از آقایون جراح سوالی رو مطرح کردن که هدفشون گیرانداختن خانوم دکتر بود اما ایشون انقدر با تسلط صحبت کردن که فکر کنم آقای دکترفلانی تا چند روز در سطح بیمارستان ظاهر نشه. و در نهایت خانوم دکتر در جواب یکی از همکارانشون که مدام سوال پیچ میکرد گفتن سوالات شما دیگه داره فلسفی میشه و من ید طولایی در گفتمان فلسفی دارم آقای دکتر! و مطمئن باشین در مقابل من حرفی برای گفتن نخواهید داشت،بعد تشکر کردن و از تریبون اومدن پایین.

و تمام این مدت دکتر ر جان دل نشسته بود یه گوشه،دستاشُ روی سینه گره کرده بود و با ذوق به یارش لبخند میزد و موقع تشویق،بلندترین صداها از دستای دکتر ر بلند میشد....

به این عاشقانه ی آرام نگاه میکردم و تو فکر فلان مجبری تلویزیون بودم،همون مرد خوشتیپ و جذابی که نشست روی مبل برنامه ی دورهمی و گفت دوست ندارم همسرم بیرون خونه کار کنه چون شکسته میشه.تا اینجای کار رو نگاه کردم اما برام قابل باور نبود که خیل تماشاچی های حاضر در برنامه سوت و کف بزنن و این سخن قصار رو تشویق کنن.بنظرم اینکه یک نفر در مورد شغل همسرش تصمیم بگیره چیز قابل دفاعی نیومد چه برسه به تشویق های پر شور.و تو دلم گفتم لعنتی من آدمم و ارزشم به خط و خطوط چهرمه که نشون تلاشهای زیاد و از پا ننشستنمه.لعنتی من وقتی ارزش پیدا میکنم که جنگیده باشم،شکسته باشم و دوباره ایستاده باشم...به این زوج درجه یک نگاه میکردم و میگفتم من انسانم نه عروسک!!

پ.ن:من به انتخاب خیلی از خانومها که شغل شریف خانه داری رو انتخاب کردن بسیار احترام میذارم و معتقدم مدیریت داخل خونه حتی به مراتب سخت تر از کار بیرون هست و بهشون خسته نباشید میگم.من اعتقاد دارم هر انسانی(چه زن و چه مرد)باید حق داشته باشه راه زندگیشُ خودش انتخاب کنه و امیدوارم به جایی برسیم که با شنیدن اینکه فلان خانوم راننده ی کامیونه یا فلان آقا خونه داره،دهنمون از تعجب باز نمونه و بگیم انتخاب خودشه.

پ.ن2:بزرگمهرحسین پور تو پیج اینستاگرامشون یه پست درجه یک در این مورد نوشتن و درآخر اضافه کردن که جمله ی درست این نیست که من اعتقادی به کار کردن خانمم بیرون از خونه ندارم!!,جمله ی درست اینه که"خانمم اعتقادی به کار کردن بیرون از خونه ندارن".

۲۱ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۸
life around me

+استادمون باردار هستن و میگفتن امروز ساعت پنج صبح برای اولین بار اولین حرکت جنینم رو حس کردم و از خواب پریدم.فورا همسرم رو بیدار کردم تا دوتایی این لذت رو تجربه کنیم و جفتمون دست گذاشته بودیم رو شکم من و مثل بچه ها ذوق زده بودیم(اصولا معتقدم فقط کسایی که انقدر ذوق برای به وجود آوردن یه موجود دارن باید بچه دار بشن.نه کسایی که حوصله ی خودشون هم ندارن)


+خانوم بارداری با سونوگرافی که توی ماه هشتم انجام دادن مراجعه کردن.جنین هیدروسفالی شدید داشت و جالبه بدونین که تا الان همه ی سونوگرافی هاش نرمال بودن و حالا هم که دیگه قانون اجازه ی سقط نمیده و این مادر بیچاره باید با بچه ی مریضش بسازه.(توجه کنید که سونوگرافی برای تشخیص این اختلالات حساسیت صددرصد نداره و نرمال بودن سونو و غربالگری ها صد درصد به معنای سلامت کامل جنین نیست و اگه بدشانس باشین ممکنه علی رغم همه ی اینا بچه تون مشکل داشته باشه)


+خانوم بارداری مراجعه کردن.دکتر یه کار خاصی که بهش میگیم رایپنینگ انجام دادن.یعنی انگشت شون رو کردن داخل سرویکس و چرخوندن و با این کار رحم رو تحریک میکنیم که انقباضهای خودش رو شروع کنه که زایمان راه بیفته.من از استادم پرسیدم الان زود نبود واسه این کار؟گفت این خانوم باردار بوده که شوهرش فوت شده و حال روحی خوبی نداره و میگه دیگه تحمل حاملگی رو نداره و من میخوام زودتر زایمانش راه بیفته تا طفلی زودتر آروم بشه...


+از زمانی که بانو دستجردی وزیر بهداشت دولت قبلی شدن دیگه رسما سزارین از پروتکل روتین زایمانی حذف شد و فقط فقط وقتی انجام میشه که زایمان طبیعی قابل انجام نباشه و بنظرم این خیلی ظالمانه ست.تو کشورهای دیگه خود زن تصمیم میگیره که از چه راهی زایمان کنه چون این حق هر آدمیه اما تو کشور ما در راستای سیاست افزایش جمعیت از یک طرف مردم محروم رو از وسایل پیشگیری از بارداری محروم میکنن و نتیجه اش میشه زنهای 40سال به بالایی که باردار میشن و بچه های ناسالم به دنیا میارن و از طرفی به زن اجازه ی انتخاب نوع زایمانش رو نمیدن چون زنهای سزارینی نمیتونن7-8تا بچه بیارن و آمار جمعیت کشور رو افزایش بدن.یعنی میخوام بگم وزیر شدن زنها هم تو این مملکت ذره ای به سود هم جنس هاشون نبوده.

دردناکه برام که هرروز شاهد زنهایی باشم که میان درمانگاه و دکتر رو به تمام مقدسات قسم میدن که سزارین مون کن و میگن که هر شب خواب زایمان طبیعی میبینن و دکتر هم قسم میخوره که من پایان هرماه باید آمار تک تک سزارین هامو بدم و وای به حالم اگه تعدادشون زیادتر از حد مجاز باشه.دکتر میگه برین با پذیرش بیمارستان صحبت کنین و اگه میشه من سزارین تون میکنم اما دیگه بیمه شامل حالتون نمیشه...و طبیعیه که خیلیا از پس هزینه هاش بر نمیان.


+تو درمانگاه , دکتر بیمارا رو میبینن و اگه بیماری نیاز به معاینه داشته باشه میره روی تخت میخوابه و ما براش اسپکولوم میذاریم و تشخیص میدیم عفونت داره یا نه؟خونریزی داره یا نه؟و...

مشغول اسپکولوم زدن برای خانوم 37-38ساله ای بودم که بهم گفت دکتر عمل تنگ کردن رحم هم انجام میده؟من که منظورش رو متوجه نشده بودم گفتم افتادگی رحم دارین؟گفت نه رحمم گشاده و باز من هاج و واج نگاش میکردم(به هرحال ما مجردها خیلی وارد نیستیم)تا اینکه گفت رحمم گشاد شده و شوهرم همش ایراد میگیره و من تازه دوهزاریم جا افتاد.

استاد رو صدا کردم,خانومه گفت دکتر من سه تا زایمان طبیعی انجام دادم و الان شوهرم ایراد میگیره که رحمت گشاده و من لذت نمیبرم و میخواد بره زن بگیره.میشه تنگش کرد؟دکتر گفت بله عزیزم اگه دیگه بچه نخوای میتونم عملت کنم و زن گفت نه دیگه بچه نمیخوام.

بعد پرسید هزینه اش  چقدر میشه؟دکتر گفت من اطلاعی ندارم بذار اسم عمل رو برات مینویسم,برو و از پذیرش بپرس پولش چقدر میشه.همش ناراحت بود که اگه پولش زیاد بشه شوهرش قبول نمیکنه...دکتر سری تکون داد و گفت از طرف من بهش بگو خرج این عمل کمتر از گرفتن یه زن جدیده!!

این مورد آخری رسما داغونم کرد.سخته برام فکر کردن به اینکه ازت انتظار دارن براشون بچه بیاری و بعد راحت پست میزنن...چی بگم آخه...


+عکس:تخت لیتاتومی درمانگاه.

۲۷ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۵
life around me

همه جا تاریکه و فقط گذر گردالی های رنگی رنگی رقص نور گه گداری چهره ی رقصنده ها رو نشون میده.من نشستم یه گوشه و به زمین خیره شدم،و به پاهایی که تند و تند روی کف سالن ضرب میگیرن و با عوض شدن موزیک،از کردستان به آذربایجان و از اونجا به بندر عباس سفر میکنن.سعی میکنم به صداهایی گوش کنم که پا به پای یک موزیک آمریکایی اوج میگیرن و دیوانه وار فریاد میکشن اما انگار گوشهام نمیشنون.من وسط اون معرکه ی رقص نورها و جیغ و فریادها و بوسه های عروس و داماد و ساق دوشها نشستم یه گوشه و در جواب تمام نگاه های پرسشگر که چرا نشستی?فقط به زمین زل میزنم و تو دلم میگم بدون پایه ی رقصیدن هام چطور برقصم?تو دلم میگم رقص مقدسه و هم رقص حرمت داره،کسی که با قلبش میتونه حرکات بعدیتُ پیش بینی کنه،کسی که میدونه جواب هر حرکت دستت چیه و معنی هر تکون دادن پات چی میتونه باشه...

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۴
life around me

اینستاگرامُ ورق میزنم و حیرت زده میشم از دیدن بچه های 3_4ساله ای که به عنوان ابزار تبلیغاتی مورد سؤ استفاده ی والدین شون و شرکت های تبلیغاتی قرار گرفتن.طفل های ریزه میزه ای که هر لحظه با یک دست لباس گرون قیمت و تو یه ژست متفاوت ایستادن و از همین سن واقعی نگاه کردن رو فراموش کردن.یاد گرفتن که چطوری لبخند بزنن تا زیباتر بنظر بیان،چطوری صاف بایستن که بلندتر دیده بشن و میدونن که چه مدل مویی بیشتر بهشون میاد.این عکسا رو نگاه میکنم و نفس عمیقی میکشم از یادآوری کودکی خودم.به پدرم میگم ما بچه های خوشبختی بودیم که شانس ریدن تو شلوارمونُ داشتیم.بچه هایی که تو برهه ای از زندگیمون حتی از شاشیدن رو موزائیک های حیاط لذت میبردیم....میگم ما فرصت اشتباه کردن داشتیم و فرصت درس گرفتن از کارهای غلطمونُ...به عکسای یهویی بچگی هام نگاه میکنم که با موهای ژولیده و دهنی که اطرافش پر از چربی غذاست به جایی غیر از لنز دوربین خیره شدم و این بی هوایی و واقعی بودن یه بچه ی نه چندان خوشگل بنظرم هزار برابر زیباتر میاد از آلبوم عکس بچه های ژیگول پیگولی که حتی نگاه کردنشون هم تصنعی و ساختگیه!

۵ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۶
life around me

حاملگی های چندقلویی(دوقلو به بالا)اصولا پرخطر محسوب میشن و هم جنین و هم مادرُ با عوارض زیادی روبه رو میکنن و متخصص های زنان ترجیح میدن خانوم های تحت نظرشون تک قلو باردار باشن...هرچی تعداد قل ها بیشتر باشه ریسک عوارض و مرگ و میر هم بیشتر میشه.برای حاملگی های سه قلو به بالا که ریسک سقط و مرده زایی و نارس بودن جنین ها خیلی بالاست،پزشک باید یک موضوع رو با مادر در میون بذاره.اول براش توضیح بده که ممکنه هیچ کدوم از این چندتا قل زنده نمونن و هیچ بچه ای گیرت نیاد و در نهایت بهش بگه تا قبل از چهارماهگی که قانون اجازه میده،میشهKCLتزریق کنیم تو قلب اون جنین های ضعیف تر و از بین ببریمشون و فقط دوتاشونُ نگه داریم تا مطمئن باشیم حداقل این دوتا برات میمونن و دیگه این به عهده ی مادر هست که انتخاب کنه که با همون تعداد جنین حاملگی رو ادامه بده و ببینه خدا چی میخواد یا اینکه منطقی تصمیم بگیره و صاحب دوتا بچه ی سالمتر بشه...در نتیجه شما که اینجا رو میخونین اگه احیانا تو اطرافیانتون خانومی رو میشناسین که میخواد با مصرف دارو،دوقلو باردار بشه رو روشنش کنین و بگین این کار اصلا توصیه نمیشه.بگین اگه میخوای یک بار درد بکشی و یکسره دوتا بچه گیرت بیاد و خیالت راحت بشه در حقیقت باید راجب فلسفه ی مادر شدنت تجدید نظر کنی.چون داری با خودخواهی خودت ریسک فلج مغزی و نارسی و هزار جور عارضه ی دیگه رو تو بچه هات بالا میبری و میدونین که بچه های حاصل چندقلویی از نظر رشد جسمی و ذهنی تاخیر دارن!...امروز بیمار 18ساله ای تو بیمارستان بستری بود که با مصرف دارو سه قلو باردار بود.دکتر بعد ویزیتش کلا بهم ریخت..!_____________بچه ها میدونن من از بچه دار شدن خوشم نمیاد و همیشه سربه سرم میذارن.سوگند میگفت گُلی اگه یه روز بفهمی شیش قلو حامله ای چیکار میکنی?گفتم هیچی،به دکتر میگم چند سی سی از اون KCLرو تزریق کن تو قلب خودم تا هر هفت تامون باهم خلاص شیم!

۸ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸
life around me

چند وقته تو بیمارستان درگیر یه کیس جالب هستیم.خانومی40ساله که هفت تا بارداری داشته اما فقط 2تا بچه ی زنده داره.بقیه یا سقط میشدن یا مول.(مول همون چیزی هست که اصطلاحا بهش میگن بچه خوره.یعنی جفت تشکیل میشه اما جنین نداریم).بارداری هفتمش هم مول بوده که تشخیص میدن و کورتاژ میکنن و میفرستن خونه و بهش میگن فلان روز باید بیای یکسری آزمایش انجام بدیم و جواب پاتولوژیت هم بیاد.این خانوم میره خونه و خونریزی میکنه و دوباره مراجعه میکنه،دیگه خیلی خلاصه بگم که ایشون دچار یه نوع بدخیمی رحم شدن.میشه با شیمی درمانی کنترلش کرد(به شرطی که متاستاز نداشته باشه)اما بهترین راه اینه که رحم رو برداریم.دکتر بهش گفت تو که دوتا بچه ی سالم داری و الانم دیگه چهل سالته،بذار رحمتُ برداریم و خیال خودت هم راحت تر باشه.اوایل فقط میگفت نه!!ولی بعدش به رزیدنت گفته بود شوهرم بچه خیلی دوست داره،بفهمه رحممُ برداشتم دیگه بهونه میفته دستشُ میره سرم زن میگیره!!!.میدونین?رحم یه راهه برای نگه داشتن شوهر.!!_____________پ.ن:هر نوع بارداری،چه منجر به زایمان نرمال بشه،چه سقط بشه،مول بشه یا هر سرنوشت دیگه ای داشته باشه مادرُ در خطر ایجاد این بدخیمی قرار میده.این خانوم هم به دنبال همون مول دچار این وضعیت شده و جالب اینکه احتمال مول شدن حاملگی های بعدیش هم خیلی زیاده و اینکه بالا رفتن سنش هم میشه قوز بالاقوز!یعنی با وجود نگه داشتن رحم هم شانس بچه دار شدن این خانوم خیلی خیلی ضعیفه.

۸ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۵
life around me

 

نشستم زیر سایه ی درخت و میون بوی اطلسی های بنفش و صورتی و سفید درس میخونم و به این فکر میکنم که کسایی که هیچوقت درسی واسه خوندن ندارن چجوری زندگی میکنن؟و یادم نمیاد چندسال قبل که تعطیلات تابستون داشتم چطور میتونستم سه ماه تمام بیکار باشم و دیوونه نشم؟

آموزش دانشگاه بهم خبر داده که امسال تابستون 15روز بین دو ترم تعطیلی داریم ولی همه ی 15روزش میره واسه فرجه ی امتحانای بین بخشی(پزشکی قانونی و مسمومیت ها و...)و طبق روال سه سال گذشته,دوتا ترم مون میچسبن تنگ هم و من دلم نمیاد این خبر رو به بچه های گروه بدم.میخندم و با خودم میگم حالا وقت واسه دادن این خبر زیاده و زمان خودش حلش میکنه...

گرم خوندن میشم و پدرم میگه مناظره شروع شد گلی,کجایی پس؟

۸ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
life around me

سر قولم نموندم و این کنجکاوی لعنتی باز کشوندم زایشگاه اما اینبار ستاره ی اقبال رو شونه ی چپم نشسته بود و کفترای سفید صلح دور سرم میچرخیدن....دوتا زن آماده ی زایمان داشتیم که رو تخت مخصوص دراز کشیده بودن.اولی با چند تا زور کوچیک و خیلی زود مادر شد و دومی هم همینطور.جوری که تا پنج دقیقه قبل از اومدن سر بچه مادرا هیچ دردی نداشتن و البته بگم که بچه ی چهارم شون بود و طبیعیه که راحت بزان....بچه که اومد بیرون داشتم با خودم فکر میکردم چه موجود کثیفی!!!که دیدم ماما نوزاد رو گذاشت رو شکم مادر و زن عاشقانه اون تیکه ی کثیف رو بغل کرده بود و با صدای بلند خدا روشکر میکرد و آرزو میکرد خدا به همه ی کسایی که حسرت به دل هستن بچه بده...ایستاده بودم کناری و فکر میکردم مادرا چقدر شگفت انگیزن...چقدر باهمه ی کائنات فرق دارن و انگار خاک شون از بهشت بوده...

۸ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۲
life around me

 

+تو درمانگاه زنان نشستیم کنار اتند محترم و ایشون مریض میبینن.دخترخانم جوونی مراجعه کرده و میگه جای بخیه هام سیاه شده و فکر میکنم داره عفونت میکنه.

دکتر نگاه میکنه و میگه نه عزیزم اینا عفونت نیست,خون مردگی های بعد عمل هستن و خوب میشن به زودی.

دختر جراحی کیست تخمدان شده و حالا از اینکه نکنه نابارور بشه نگرانه و خانوم دکتر بهش اطمینان خاطر میده که همچین اتفاقی نخواهد افتاد.

دختر میگه خانوم دکتر میشه همینا رو روی برگه برام بنویسین و امضا کنین؟؟؟

دکتر میپرسه چرا؟

دختر میگه برای اینکه اگه خواستگاری اومد برام بهش نشون بدم و بگم که این عمل مشکلی ایجاد نمیکنه.چون به هرحال جای بخیه هامو که میبینه.

خانوم دکتر مشغول نوشتن میشه و من سرم سوت میکشه!


+دخترخانوم 18ساله ای به همراه مادرش وارد میشن.دختر هنوز پریود نمیشه....

دکتر بعد معاینه گفت پرده ی هایمن این دختر هیچ سوراخی برای دفع خون نداره و الان ملتهب و عفونی شده و راه درمانش اینه که من یه برش کوچیک میدم و راه باز میشه و مشکل حل میشه.

مادر طوری برآشفته شد که دکتر هم جا خورد.میگفت مردم چی میگن؟خاااک بر سرم کنننن!!!میگفت اگه این خبر بپیچه دیگه کسی میاد دختر منو بگیره؟

دکتر گفت نامه ی پزشکی قانونی میدم بهت,برو اونجا هم معاینه میکنن و یه نامه ازشون بگیر برای تایید اینکه دخترت باکره بوده و هیچ مشکلی نداشته و فقط برای درمان این کارو انجام میدیم و اصلا قرار نیست بزنیم هایمن رو از اساس پاره کنیم.اون نامه رو نگه دار و اگه بعد ازدواج دامادت حرفی زد بهش نشون بده...


+خانوم 34ساله ای مراجعه کرده و میگه من با وجود قطع جلوگیری,باردار نمیشم.دکتر میگه چند وقته جلوگیری نمیکنی؟میگه سه ماهه.بعد میگه سه ماه قبل هم سقط کردم...و اینکه دو ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره.

دکتر گفت چون سقط کردی حداقل بذار 6ماه بگذره و بعد باردار بشو چون اینطوری بازم خطر سقط بالاست.

گفت نه خانوم دکتر دیگه نمیتونم صبر کنم.

دکتر گفت خب این تصمیم خودته ولی تو هنوز نیاز به هیچ دارویی نداری چون ما دارو به کسی میدیم که حداقل یک سال جلوگیری نداشته باشه و باردار نشه.

خانومه گفت تورو خدا دکتر دارو بده بهم.دکتر گفت عجله داری؟

"گفت خودم که نه,مادر شوهرم عجله داره"....


+استاد پزشکی قانونی مون میگفت تعداد خیلی زیادی مراجعه کننده داریم که ماجراهای مشابهی به این صورت دارن:

بعضی از خانومها انواعی از هایمن دارن که ارتجاعی هستن و حتی با مقاربت هم پاره نمیشن.ازدواج میکنن و بعد مرد میگه چرا خون نیومد؟

میره و مسئله رو به خواهر و مادرش میگه و اونا میشینن زیر پاش که این دختره یه چیزیش بوده.مرد داستان میره دادگاه شکایت میکنه و قاضی پرونده رو میفرسته پیش ما,معاینه میکنیم و میبینیم بله ماجرا اینه....استادمون میگفت جدا برام عجیبه چطور این دختر بازم میتونه با این مرد بره زیر یک سقف...


+بازم استاد پزشکی قانونی مون میگفت چند ماه قبل یه مورد آوردن برامون که خانوم هفت ماهه بارداری رو با طناب اعدام کرده بودن یا خودش این کارو انجام داده بود.همراهی های جسد میگفتن بچه ی اولش دختر بوده و شوهرش مدام کتکش میزده و این زن چند سال تحت شکنجه بوده.

تا اینکه دوباره باردار میشه و سونوگرافی مشخص میکنه که این بچه هم دختره.مرد مردستان ما مجددا شکنجه هاش رو شروع میکنه تا اینکه این اتفاق می افته و البته هنوز مشخص نیست که زن خودش این کارو انجام داده یا شوهرش!


پ.ن:من در مجموع آدم مثبت نگری هستم و اغلب اوقات دید روشنی به اتفاقات اطرافم دارم اما خب مسائل بخش زنان رو نمیتونم با دید مثبتی نگاه کنم.دوست ندارم با این پست های چند وقت اخیر که فضای دلگیری دارن کسی رو ناراحت کنم ولی جنبه ی تخلیه روحی برام دارن و وقتی مینویسم راحت ترم...ممنون که تحمل میکنین.


عکس از حوالی شهرمون هست و جنبه ی تلطیف فضا رو داره.

۱۸ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۰
life around me

شنبه یه امتحان دارم و چندروزه چسبیدم به میز وصندلی و لپ تاپم.امروز داشتم مینالیدم که دیگه خسته شدم و تو مغزم جا برای مطلب جدید ندارم که یه پیغام جذاب از مدیرشهرکتاب شهرمون اومد برام:"خانوم دکتر ده جلد از کتابهای سفارشیتون رسید تشرف بیارین تحویل بگیرین.هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم".....و یه آن دلم خواست بپرم بغلش کنم از پشت تلفن و بگم روزمُ تو بد ترین شرایط 180درجه چرخوندی و ساختی،دمت گرم! اما فقط نوشتم:ما کی همچین جسارتی کردیم???تا تخفیف شون رو حساب کنین میام میبرم"_____________پ.ن:واسه این گفت هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم چون من دائما غر میزنم که کتاباتون گرونن.طوری که انگار اون بنده خدا عامل گرونی کتاباست...به هرحال آدم باید غرهاشُ سر یکی خالی کنه دیگه.والا!!

۱۱ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۶
life around me

میدونستین اگه مادر باردار باشه و جنین مشکلی داشته باشه که با سلامت مادر تداخل کنه یا اینکه اون نقص جنینی در سلامت آینده ی خود بچه تداخل ایجاد کنه و پزشک این مسئله رو تایید کنه،تا سن چهارماهگی مادر میتونه "بدون اجازه ی همسر" جنین رو سقط کنه?(متاسفانه خیلی از خانومها از این موضوع خبر ندارن و چون همسرشون اجازه نمیده دنبال سقط نمیرن یا اطلاع دارن اما از ترس همسر این کارُ انجام نمیدن).................میدونستین اگه مردی تقاضای هرنوع رابطه ی جن.سی به جز از طریق واژینال از همسرش کنه(مثلا از طریق مقعد یا دهان)،زن میتونه تقاضای طلاق کنه و اگر تو معاینات پزشکی قانونی این ادعا ثابت بشه اجازه ی طلاق صادر میشه?(لطفا اینُ هم به خانومهایی که میشناسین خبر بدین.استادمون میگفت موارد مراجعه با این شکایت خیلی خیلی زیادن).

۷ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۲۲
life around me

مادرم همیشه میگه "از هرچی بدت بیاد،سرت میاد"!و این موضوع تو بخش زنان قویّا بهم ثابت شده.امروز رفتم لیبر(زایشگاه)که به اتند کشیک بگم کی میرین اتاق عمل که ماهم بیایم و یه سزارین ببینیم? و خداشاهده قصد داشتم یه تُک پا بپرم تو،بپرسم و برگردم...همین که رفتم تو انگار تمام زنهای دنیا داشتن زایمان میکردن،همهمه ی وحشتناکی بود و من تمرکزمُ از دست دادم و نفهمیدم استاد تو کدوم اتاق رفت?!...چنددقیقه تو سالن ایستادم و دیدم نه بابا استاد نیست و نابود شده که دیدم مهسا از در خروجی لیبر دست تکون میده که بیا،استاد اومده بیرون.حرکت کردم به سمت در که یهو یه خانوم باردار که وسط سالن قدم میزد تا دردهاش قابل تحمل بشن،تو مسیر خروجی من تالاپی کیسه آبش پاره شد و سالن شد غرق خونابه و خانومه هم طفلی گریه میکرد و نه میتونست رو پاهاش بند بشه و نه جایی بود که بشینه.حالا منُ تصور کنین که پوزیشن خانومی رو به خودم گرفتم که کیسه ی آبش پاره شده،پاهاشُ به عرض شونه بازکرده و تو صورتش بغضه.یعنی اگه یکی دست بهم میزد های های میزدم زیر گریه...حالا چقدر تو اون پوزیشن موندم تا خدماتی ها اومدن و سالن رو پاک کردن تا بتونم خودمُ بکشم بیرون خدا میدونه....فقط نمیدونم چرا همچنان تو وضعیت پاهای باز به عرض شونه راه میرفتم که خودمُ بکنم اسباب خنده ی بچه ها که میگفتن مثل بخش عفونی که از مریضها ویروس میگرفتیم،گُلی رفت تو لیبر و برگشت حامله شد!!!

۱۲ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۲
life around me

یک ساعت و نیمه که تو رخت خواب لوله میشم و به خودم میپیچم اما دریغ از ثانیه ای خواب...مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره که تو یک روز چندتا صحنه ی وحشتناک ببینه?اون از نایلون پلاستیکی که دستم بود و از داخلش کاور زایشگاه درمی آوردم و میدادم به بچه ها تا بپوشن که یکدفعه دیدم نایلون خونی بوده و دستام خونی شده و کاری ازم ساخته نیست....اون از سقط دردناکی که یه خانوم بیست ساله داشت و یه موجود کوچولو،با دست و پا و صورت و دماغ و دهن رو میون جیغ کشیدن های دردآورش دفع کرد و من دیگه چیزی حس نکردم و فقط تونستم برم بیرون تا وسط زایشگاه پخش زمین نشم...و در نهایت اون اتفاق فرای تحمل من،که وقتی جعبه ی دستکش های لاتکس رو بازکردم تا دستکش بردارم اما دیدم خانم ماما همون جنین سقط شده رو گذاشته داخل اون جعبه و خدا میدونه فقط میخواستم بمیرم اون لحظه و بس!!....خدای بزرگ،خدای بزرگ!!چرا تموم نمیشن کابوس های این بخش??

۱۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۳
life around me

مینویسم تا یادم نره امروزُ که استارت فکر کردن واسه انتخاب استاد راهنما و موضوع پایان نامه رو زدم و دست به چونه با خودم فکر کردم که لعنتی این دنیا عجب زود میگذره.انگار تموم این پنج سال به کوتاهی پلک بهم زدنی گذشت...پلکی که تا بهم خورد پدرمونُ درآورد و استخونهامونُ خورد کرد!

۱ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۵
life around me

  

قالیچه ی گل قرمز دستباف جهاز مادرمُ انداختم رو حیاط و رو به درختای سبز باغچه و گلهایی که هزار رنگ شدن "سزارین"میخونم....

غرق این فکرم که باید یه روزی بشم وزیر بهداشت و چندواحد قبل از بارداری برای همه ی خانم ها ارائه کنم با موضوع عوارض بارداری و زایمان.مدرّس هایی رو حتی تا دورافتاده ترین روستاها بفرستم که این مبحث مهمُ تدریس کنن و درپایان امتحانی بگیرن و فقط پاس شده ها،یعنی کسایی که به درستی آگاه شدن که چه اتفاقاتی در پروسه ی زایمان براشون می افته حق باردار شدن پیدا کنن....واسه خودم داستان میبافم که چشمم می افته به قاب رو به روم....

به پدرم که سیرهای باغچه رو با بیل از خاک درمیاره و میگه:خونه اون جاییه که بشه رو حیاطش سیر کاشت....

۸ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۱
life around me