گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

مدتیه که درد قفسه ی سینه و تپش قلب دارم و وقت دکتر رفتن پیدا نمیکنم.امروز میرم پیش یکی از اساتید کاردیولوژیست مون ببینیم مشکل دریچه ای قلب نداشته باشم چون خودم احساس میکنم علائمم به پرولاپس میترال میخوره...خب الان که برم دکتر میگه بخواب إکو کنم...اما میدونی?بعد اون دفعه که واسه توده یbreastرفتم و دکتر ر معاینه ام کرد احساس میکنم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم.یعنی دیگه رسما تمام بیمارستان اعضای خصوصی بدن منُ دیدن:D

۱۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۹
life around me

تو خونه مون با پدیده ای به اسم بابا مواجه هستیم که از ساعت شش صبح قلم و کاغذ گرفته دستش و نشسته جلوی تلویزیون منتظر اعلام نتایج.بعد دونه دونه رای هایی که اعلام شدن رو جمع زده تا مطمئن بشه وزارت کشور اشتباه نکرده باشه(مای گاد)و هنوز وقتی ازش میپرسم چه حسی داری بعد اینهمه استرس?میگه تا نتایج قطعی رو اعلام نکنن من آروم نمیشم.میگم داره زیرنویس میکنه و به روحانی تبریک میگه شما هنوز شک داری?میگه همین که گفتم!!!!.به شخصه از تک تک فک و فامیل مون که دم به دقیقه باید به تماسهای بابا جواب بدن و پا به پاش تحلیل کنن از همین تریبون عذر خواهی میکنم و میگم:من الله توفیق!

۷ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۱
life around me

تو خونه مون صدای گوش نواز سیّد سبزمون پیچیده و با پدر هزار آتیشه ام نشستیم و به کلام محکم اما آرامش بخش آقامون گوش میکنیم که میگه این بار نوبت شماست که"تکرار کنید".بغض گلوی هردومونُ گرفته اما امانش نمیدیم...توی دلم هزار هزار پروانه ی سبز و بنفش بال بال میزنن و میگم به خدا قسم اگر حکم جهاد بدی لحظه ای درنگ نمیکنم...امشب به این امید میخوابم که فردا امرت رو به جا بیارم سیّد مظلوم، و خواسته ی تو که البته خواسته ی خود هم هست رو"تکرار کنم"....منتظر باش جان دلم که گردش این چرخ گردون همیشه به یک طریق نیست.دو تا صلوات که بفرستی این پستی ها میگذره و به بلندی قله میرسی سید با آبرو...گرچه تو همیشه در قله ی قلب مردمی که دل به تو دادن هستی.

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۰
life around me

امروز گراند راند جراحی داشتیم و حضور تمام دانشجوهای تمام بخش ها الزامی بود.بیماری که در موردش صحبت شد،مریض خانوم دکتر(همسر دکتر ر جراح)بود.و خود خانوم دکتر و رزیدنت و اینترنهاش کیس رو ارائه کردن.چقدر این زن زیباست،چقدر در کارش جدی و حرفه ای و درجه یکه،چقدر با تسلط کامل کارشُ انجام میده که هیچ حرفی باقی نمونه...

اصولا تو گراند راندها بین پزشک ها اختلاف نظر هم پیش میاد .مثلا ممکنه یکی از پزشکها به روش اون یکی ایراد بگیره و همکارشُ به چالش بکشه و اون هم باید دفاع کنه و طبق مستندات کتاب رفرنس و مقالات معتبر درستی کار خودشُ اثبات کنه و اوج این درگیری ها بین جراح هاست.همونطور که قبلا گفتم روحیه ی جراح ها با بقیه ی پزشکها متفاوته و رسما میشورن!!طبق معمول بعد از اتمام توضیحات خانوم دکتر،ایشون پرسیدن سوالی هست?و یکی دیگه از آقایون جراح سوالی رو مطرح کردن که هدفشون گیرانداختن خانوم دکتر بود اما ایشون انقدر با تسلط صحبت کردن که فکر کنم آقای دکترفلانی تا چند روز در سطح بیمارستان ظاهر نشه. و در نهایت خانوم دکتر در جواب یکی از همکارانشون که مدام سوال پیچ میکرد گفتن سوالات شما دیگه داره فلسفی میشه و من ید طولایی در گفتمان فلسفی دارم آقای دکتر! و مطمئن باشین در مقابل من حرفی برای گفتن نخواهید داشت،بعد تشکر کردن و از تریبون اومدن پایین.

و تمام این مدت دکتر ر جان دل نشسته بود یه گوشه،دستاشُ روی سینه گره کرده بود و با ذوق به یارش لبخند میزد و موقع تشویق،بلندترین صداها از دستای دکتر ر بلند میشد....

به این عاشقانه ی آرام نگاه میکردم و تو فکر فلان مجبری تلویزیون بودم،همون مرد خوشتیپ و جذابی که نشست روی مبل برنامه ی دورهمی و گفت دوست ندارم همسرم بیرون خونه کار کنه چون شکسته میشه.تا اینجای کار رو نگاه کردم اما برام قابل باور نبود که خیل تماشاچی های حاضر در برنامه سوت و کف بزنن و این سخن قصار رو تشویق کنن.بنظرم اینکه یک نفر در مورد شغل همسرش تصمیم بگیره چیز قابل دفاعی نیومد چه برسه به تشویق های پر شور.و تو دلم گفتم لعنتی من آدمم و ارزشم به خط و خطوط چهرمه که نشون تلاشهای زیاد و از پا ننشستنمه.لعنتی من وقتی ارزش پیدا میکنم که جنگیده باشم،شکسته باشم و دوباره ایستاده باشم...به این زوج درجه یک نگاه میکردم و میگفتم من انسانم نه عروسک!!

پ.ن:من به انتخاب خیلی از خانومها که شغل شریف خانه داری رو انتخاب کردن بسیار احترام میذارم و معتقدم مدیریت داخل خونه حتی به مراتب سخت تر از کار بیرون هست و بهشون خسته نباشید میگم.من اعتقاد دارم هر انسانی(چه زن و چه مرد)باید حق داشته باشه راه زندگیشُ خودش انتخاب کنه و امیدوارم به جایی برسیم که با شنیدن اینکه فلان خانوم راننده ی کامیونه یا فلان آقا خونه داره،دهنمون از تعجب باز نمونه و بگیم انتخاب خودشه.

پ.ن2:بزرگمهرحسین پور تو پیج اینستاگرامشون یه پست درجه یک در این مورد نوشتن و درآخر اضافه کردن که جمله ی درست این نیست که من اعتقادی به کار کردن خانمم بیرون از خونه ندارم!!,جمله ی درست اینه که"خانمم اعتقادی به کار کردن بیرون از خونه ندارن".

۲۱ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۸
life around me

استاد پزشکی قانونی مون گفت یه روزهایی بیاین که هم تشریح ببینین و هم اگه معاینه ی بکارت داشتیم شما هم یاد بگیرین.امروز اکیپ هفت نفره مون راه افتادیم سمت سالن تشریح پزشکی قانونی.یه جای وحشتناک درندشتی بود که سر و ته نداشت.چندین تا ساختمون هم شکل که پشت ساختمان شیک و پیک اداری بودن و باید یه مسیر خاک و خُلی رو پیاده میرفتیم....حالا ما گم شده بودیم و هیییچ نشانی از حیات پیدا نمیشد که ازش بپرسم راه از کدوم طرفه?مثل شخصیت های فیلم های ترسناک هرکدوممون یک سمتُ زیر نظر داشتیم تا ارواح خبیثه غافلگیرمون نکنن.بالاخره یه بنده خدایی با لباس سرتاپا طوسی(!!!) رؤیت شد که با اشاره،سالن تشریح رو نشون مون داد.نگم براتون که وارد شدن به ساختمون و سلام کردن به خانم دکتر همانا،و گفتن اینکه ببخشید استاد همین الان بهمون خبر دادن که کلاس مسمومیت داریم هم همانا و د برو که رفتی.و ما هفت نفر انسان گرخیده بودیم که فقط میدویدیم!!!______________پ.ن:بیشتر از همه من گیر داده بودم که تورو خدا بریم ببینیم چطوری برش چانه تا عانه میزنن??و جالب اینکه من جلوتر از همه میدویدم!!_______________پ.ن2:آقاجان خب دیدن یه سالن که شبیه سردخونه هست و کلی کشوی محتوی جسد رو دیوارهاشه و دیدن استادمون که چکمه ی سفید و لباس سرتاپا سفید تنشه خب ترس داره به مولا_____________پ.ن3:اون تشرح جسدی که ترمهای اول داشتیم در مقابل این مثل شوخی بود.چون اولا جسدش انقدر کهنه بود که دیگه شبیه آدم نبود،ثانیا سالن تشریح تو دانشگاه بود و کلی آدمیزاد در رفت و آمد بودن.والا اینجا ما ترس برمون داشته بود نکنه استاد بزنه شکممونُ سفره کنه!!______________پ.ن4:بابت پست امروز هم بگم که طوری ماجرا رو جمع کردم که خودمم نفهمیدم اینهمه دروغ از کجا اومد?:D

۱۶ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۴۶
life around me

+استادمون باردار هستن و میگفتن امروز ساعت پنج صبح برای اولین بار اولین حرکت جنینم رو حس کردم و از خواب پریدم.فورا همسرم رو بیدار کردم تا دوتایی این لذت رو تجربه کنیم و جفتمون دست گذاشته بودیم رو شکم من و مثل بچه ها ذوق زده بودیم(اصولا معتقدم فقط کسایی که انقدر ذوق برای به وجود آوردن یه موجود دارن باید بچه دار بشن.نه کسایی که حوصله ی خودشون هم ندارن)


+خانوم بارداری با سونوگرافی که توی ماه هشتم انجام دادن مراجعه کردن.جنین هیدروسفالی شدید داشت و جالبه بدونین که تا الان همه ی سونوگرافی هاش نرمال بودن و حالا هم که دیگه قانون اجازه ی سقط نمیده و این مادر بیچاره باید با بچه ی مریضش بسازه.(توجه کنید که سونوگرافی برای تشخیص این اختلالات حساسیت صددرصد نداره و نرمال بودن سونو و غربالگری ها صد درصد به معنای سلامت کامل جنین نیست و اگه بدشانس باشین ممکنه علی رغم همه ی اینا بچه تون مشکل داشته باشه)


+خانوم بارداری مراجعه کردن.دکتر یه کار خاصی که بهش میگیم رایپنینگ انجام دادن.یعنی انگشت شون رو کردن داخل سرویکس و چرخوندن و با این کار رحم رو تحریک میکنیم که انقباضهای خودش رو شروع کنه که زایمان راه بیفته.من از استادم پرسیدم الان زود نبود واسه این کار؟گفت این خانوم باردار بوده که شوهرش فوت شده و حال روحی خوبی نداره و میگه دیگه تحمل حاملگی رو نداره و من میخوام زودتر زایمانش راه بیفته تا طفلی زودتر آروم بشه...


+از زمانی که بانو دستجردی وزیر بهداشت دولت قبلی شدن دیگه رسما سزارین از پروتکل روتین زایمانی حذف شد و فقط فقط وقتی انجام میشه که زایمان طبیعی قابل انجام نباشه و بنظرم این خیلی ظالمانه ست.تو کشورهای دیگه خود زن تصمیم میگیره که از چه راهی زایمان کنه چون این حق هر آدمیه اما تو کشور ما در راستای سیاست افزایش جمعیت از یک طرف مردم محروم رو از وسایل پیشگیری از بارداری محروم میکنن و نتیجه اش میشه زنهای 40سال به بالایی که باردار میشن و بچه های ناسالم به دنیا میارن و از طرفی به زن اجازه ی انتخاب نوع زایمانش رو نمیدن چون زنهای سزارینی نمیتونن7-8تا بچه بیارن و آمار جمعیت کشور رو افزایش بدن.یعنی میخوام بگم وزیر شدن زنها هم تو این مملکت ذره ای به سود هم جنس هاشون نبوده.

دردناکه برام که هرروز شاهد زنهایی باشم که میان درمانگاه و دکتر رو به تمام مقدسات قسم میدن که سزارین مون کن و میگن که هر شب خواب زایمان طبیعی میبینن و دکتر هم قسم میخوره که من پایان هرماه باید آمار تک تک سزارین هامو بدم و وای به حالم اگه تعدادشون زیادتر از حد مجاز باشه.دکتر میگه برین با پذیرش بیمارستان صحبت کنین و اگه میشه من سزارین تون میکنم اما دیگه بیمه شامل حالتون نمیشه...و طبیعیه که خیلیا از پس هزینه هاش بر نمیان.


+تو درمانگاه , دکتر بیمارا رو میبینن و اگه بیماری نیاز به معاینه داشته باشه میره روی تخت میخوابه و ما براش اسپکولوم میذاریم و تشخیص میدیم عفونت داره یا نه؟خونریزی داره یا نه؟و...

مشغول اسپکولوم زدن برای خانوم 37-38ساله ای بودم که بهم گفت دکتر عمل تنگ کردن رحم هم انجام میده؟من که منظورش رو متوجه نشده بودم گفتم افتادگی رحم دارین؟گفت نه رحمم گشاده و باز من هاج و واج نگاش میکردم(به هرحال ما مجردها خیلی وارد نیستیم)تا اینکه گفت رحمم گشاد شده و شوهرم همش ایراد میگیره و من تازه دوهزاریم جا افتاد.

استاد رو صدا کردم,خانومه گفت دکتر من سه تا زایمان طبیعی انجام دادم و الان شوهرم ایراد میگیره که رحمت گشاده و من لذت نمیبرم و میخواد بره زن بگیره.میشه تنگش کرد؟دکتر گفت بله عزیزم اگه دیگه بچه نخوای میتونم عملت کنم و زن گفت نه دیگه بچه نمیخوام.

بعد پرسید هزینه اش  چقدر میشه؟دکتر گفت من اطلاعی ندارم بذار اسم عمل رو برات مینویسم,برو و از پذیرش بپرس پولش چقدر میشه.همش ناراحت بود که اگه پولش زیاد بشه شوهرش قبول نمیکنه...دکتر سری تکون داد و گفت از طرف من بهش بگو خرج این عمل کمتر از گرفتن یه زن جدیده!!

این مورد آخری رسما داغونم کرد.سخته برام فکر کردن به اینکه ازت انتظار دارن براشون بچه بیاری و بعد راحت پست میزنن...چی بگم آخه...


+عکس:تخت لیتاتومی درمانگاه.

۲۷ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۵
life around me

پدرم دوست داره که دخترش گرایشات سی.یا.سی داشته باشه.بارها کنار هم نشستیم و در موردش صحبت کردیم،اختلاف نظرهای زیادی داریم اما میشه گفت افکارمون در یک مسیر هست...تفکرات من و بابا متمایل به یکی از این جناح ها هست اما نحوه ی برخوردمون متفاوته.پدرم برای جناح مورد علاقه اش یقه جر میده و بی چون و چرا دفاع میکنه اما من نه.از نظر من هر کدوم از جناحین نقایصی دارن که باید در نظر گرفته بشن.پدرم از قبلها کاندید مورد نظرش رو انتخاب کرده و موقع پخش مناظرات،صرفا حرفهای کاندید خودش رو گوش میکنه و وقت صحبت بقیه کانال رو عوض میکنه و معتقده بقیه شون دروغ میگن اما من جور دیگری فکر میکنم.به هرحال بابای مونقره ای دیکتاتور خودمه و نمیشه بهش ایراد گرفت...این روزها هر بعدازظهر بهم پیله میکنه که بریم ستاد فلانی و من میگم درسته رأی من برای ایشون کنار گذاشته شده اما این آدم قهرمان من نیست که بیام دم ستادش و براش شعار بدم و بابا از دستم کفری میشه....چند روز قبل فردی از طرفداران جناح مقابل تو دانشگاه ما سخنرانی داشت.ما برای انجام کاری رفته بودیم دانشگاه و بعدش به پیشنهاد من رفتیم سالن اجتماعات تا ببینیم اون بنده خدا چی میگه و آیا حرفهای قابل تأمّلی میزنه یا نه.متاسفم که مینویسم ایشون شروع صحبتش با فحش های رکیک به جناح مقابل خودش شروع شد و به حدی دور از ادب و انسانیت صحبت کرد که در چشم بهم زدنی دانشجوها بلند شدن و با فریاد و شعار،مجبورش کردن از تریبون بیاد پایین و بهش فرصت ادامه ی بی اخلاقی هاشُ ندادن.یکی از اون دانشجوها من بودم و وقتی ماجرا رو برای پدرم تعریف کردم برق افتخار تو چشماش میدرخشید و با خنده تو دلم میگفتم مونقره ای بامزه!!!...میدونم همه مون قبل انتخاب کلی فکر کردیم و همه مون کاندیدی رو انتخاب کردیم که معتقدیم از نظرمون بهترینه و طبیعیه که نظرات متفاوتی داشته باشیم ،اما این نکته رو هم باید بارها تکرار کنیم: کسی رو انتخاب کنیم که قبل از هر عمل شگفت انگیز و معجزه ی رفع تمام مشکلات،"اخلاق و تربیت"داشته باشه.بذاریم ادبیات شایسته ای به کشورمون حاکم باشه تا شاید فراموش کنیم خاطره ی تلخ اون ممه هایی رو که لولو بردشون!!.......پ.ن:من از شیوه ی سخن گفتن آقای هاشمی طبا لذت میبرم و از اینکه کاملا واقع گرایانه صحبت میکنن و وعده های اجی مجی لاترجی نمیدن.اما چون معتقدم اداره ی کشور آپشن های دیگه ای هم نیاز داره که من در ایشون نمیبینم،با کمال احترام به آقای هاشمی طبا،به فرد دیگری رأی میدم.

۱۲ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۱
life around me

توئیت آقایی به اسم sepehr pourmarashi:"آقای رئیسی ایران من زنان بی سرپرست ندارد،ادبیات تحقیرآمیزت را کنار بگذار.اینان زنان سرپرست خانوار هستند!!!


۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۵
life around me

همه جا تاریکه و فقط گذر گردالی های رنگی رنگی رقص نور گه گداری چهره ی رقصنده ها رو نشون میده.من نشستم یه گوشه و به زمین خیره شدم،و به پاهایی که تند و تند روی کف سالن ضرب میگیرن و با عوض شدن موزیک،از کردستان به آذربایجان و از اونجا به بندر عباس سفر میکنن.سعی میکنم به صداهایی گوش کنم که پا به پای یک موزیک آمریکایی اوج میگیرن و دیوانه وار فریاد میکشن اما انگار گوشهام نمیشنون.من وسط اون معرکه ی رقص نورها و جیغ و فریادها و بوسه های عروس و داماد و ساق دوشها نشستم یه گوشه و در جواب تمام نگاه های پرسشگر که چرا نشستی?فقط به زمین زل میزنم و تو دلم میگم بدون پایه ی رقصیدن هام چطور برقصم?تو دلم میگم رقص مقدسه و هم رقص حرمت داره،کسی که با قلبش میتونه حرکات بعدیتُ پیش بینی کنه،کسی که میدونه جواب هر حرکت دستت چیه و معنی هر تکون دادن پات چی میتونه باشه...

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۴
life around me

اینستاگرامُ ورق میزنم و حیرت زده میشم از دیدن بچه های 3_4ساله ای که به عنوان ابزار تبلیغاتی مورد سؤ استفاده ی والدین شون و شرکت های تبلیغاتی قرار گرفتن.طفل های ریزه میزه ای که هر لحظه با یک دست لباس گرون قیمت و تو یه ژست متفاوت ایستادن و از همین سن واقعی نگاه کردن رو فراموش کردن.یاد گرفتن که چطوری لبخند بزنن تا زیباتر بنظر بیان،چطوری صاف بایستن که بلندتر دیده بشن و میدونن که چه مدل مویی بیشتر بهشون میاد.این عکسا رو نگاه میکنم و نفس عمیقی میکشم از یادآوری کودکی خودم.به پدرم میگم ما بچه های خوشبختی بودیم که شانس ریدن تو شلوارمونُ داشتیم.بچه هایی که تو برهه ای از زندگیمون حتی از شاشیدن رو موزائیک های حیاط لذت میبردیم....میگم ما فرصت اشتباه کردن داشتیم و فرصت درس گرفتن از کارهای غلطمونُ...به عکسای یهویی بچگی هام نگاه میکنم که با موهای ژولیده و دهنی که اطرافش پر از چربی غذاست به جایی غیر از لنز دوربین خیره شدم و این بی هوایی و واقعی بودن یه بچه ی نه چندان خوشگل بنظرم هزار برابر زیباتر میاد از آلبوم عکس بچه های ژیگول پیگولی که حتی نگاه کردنشون هم تصنعی و ساختگیه!

۵ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۶
life around me

خانومی که رو صندلی کناریم نشسته بود بچه به بغل داشت.تو چشای کوچولوش نگاه کردم و نگام کرد و یک آن حس کردم دلم میخواد تو بغلم فشارش بدم...پرسیدم میشه بغلش کنم?مامانش خندید و بهم نی نی تعارف کرد.یه نی نی دوماهه...عجیب تو بغلم آروم گرفته بود و عجیب بوی بخش اطفالُ میداد.بوی شیرخشک و پودر بچه و لباس نو...بوسش کردم و گفتم لعنتی چقدر دلم واسه این بخش تنگ شده!!

۵ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۸
life around me

حاملگی های چندقلویی(دوقلو به بالا)اصولا پرخطر محسوب میشن و هم جنین و هم مادرُ با عوارض زیادی روبه رو میکنن و متخصص های زنان ترجیح میدن خانوم های تحت نظرشون تک قلو باردار باشن...هرچی تعداد قل ها بیشتر باشه ریسک عوارض و مرگ و میر هم بیشتر میشه.برای حاملگی های سه قلو به بالا که ریسک سقط و مرده زایی و نارس بودن جنین ها خیلی بالاست،پزشک باید یک موضوع رو با مادر در میون بذاره.اول براش توضیح بده که ممکنه هیچ کدوم از این چندتا قل زنده نمونن و هیچ بچه ای گیرت نیاد و در نهایت بهش بگه تا قبل از چهارماهگی که قانون اجازه میده،میشهKCLتزریق کنیم تو قلب اون جنین های ضعیف تر و از بین ببریمشون و فقط دوتاشونُ نگه داریم تا مطمئن باشیم حداقل این دوتا برات میمونن و دیگه این به عهده ی مادر هست که انتخاب کنه که با همون تعداد جنین حاملگی رو ادامه بده و ببینه خدا چی میخواد یا اینکه منطقی تصمیم بگیره و صاحب دوتا بچه ی سالمتر بشه...در نتیجه شما که اینجا رو میخونین اگه احیانا تو اطرافیانتون خانومی رو میشناسین که میخواد با مصرف دارو،دوقلو باردار بشه رو روشنش کنین و بگین این کار اصلا توصیه نمیشه.بگین اگه میخوای یک بار درد بکشی و یکسره دوتا بچه گیرت بیاد و خیالت راحت بشه در حقیقت باید راجب فلسفه ی مادر شدنت تجدید نظر کنی.چون داری با خودخواهی خودت ریسک فلج مغزی و نارسی و هزار جور عارضه ی دیگه رو تو بچه هات بالا میبری و میدونین که بچه های حاصل چندقلویی از نظر رشد جسمی و ذهنی تاخیر دارن!...امروز بیمار 18ساله ای تو بیمارستان بستری بود که با مصرف دارو سه قلو باردار بود.دکتر بعد ویزیتش کلا بهم ریخت..!_____________بچه ها میدونن من از بچه دار شدن خوشم نمیاد و همیشه سربه سرم میذارن.سوگند میگفت گُلی اگه یه روز بفهمی شیش قلو حامله ای چیکار میکنی?گفتم هیچی،به دکتر میگم چند سی سی از اون KCLرو تزریق کن تو قلب خودم تا هر هفت تامون باهم خلاص شیم!

۸ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸
life around me

با بچه ها نشسته بودیم،بحث به این رسید که بعد فارغ التحصیلی هر کی کجا میره.من به پسرا گفتم شما که با شندرغاز میرین سربازی و بعد با دخترا کلی مسخره شون کردیم و خندیدیم.میکول میگفت من برم سربازی?به خدایی خدا قسم اگه شده طلاق سوری مامان و بابا رو بگیرم،اگه شده دونه دونه انگشتای دستامُ آمپوته کنم یا آمپول بزنم تو نخاع بابام،میزنم اما سربازی نمیرم:|____________تو دانشگاه ما یه اپیدمی شده که دانشجوهای پزشک(چه اینترن و چه رزیدنت) با ماماها ازدواج میکنن و آمارش رفته بالا.امروز یه دانشجوی مامایی یه حرکت زشتی انجام داد که اول بار ماها مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم و بعد با خنده ی مهسا زدیم زیر خنده که یهو مجتبی گفت خجالت بکشین.شما ده سال دیگه هم همین که هستین میمونین ولی همین دختر پس فردا با یه متخصص ازدواج میکنه و اون موقع اون به شما میخنده.(ولی ما همچنان قهقهه میزدیم)___________یه سالن تو بیمارستان زنان کشف کردیم که مخصوص آموزش زایمان طبیعی به خانومای باردار هست ولی صبحا همیشه خالیه.وقتای بیکاری جیم میشیم اونجا و خوراکی میخوریم.به محض اینکه وارد میشیم یکی یکی خودمونُ وزن میکنیم،بعد میکول و رضا میرن رو توپای مخصوص نرمش رحم قل میخورن و با اون قد دراز رو اون توپا بازی میکنن.امروز که مثل همیشه مشغول بودیم یکی از اتندینگ محترم زنان تشرف آورد تو و گفت آقایون چندماهه باردارن???????دیگه نگم براتون که بین ترس و خنده چه حالی شده بودیم!!میکول هنوز ول کن نیست و میگه بنظرتون از کی داشت نگامون میکرد?منُ دید که کُنجدای توی سفره ی افزایش شیردهی رو خوردم?:/_______________بعدا نوشت:میکول امروز گفت بیا چندتا عکس تو این پوزیشن هایی که میگم ازم بگیر!میرفت پشت تریبون کلاس،میکروفون میگرفت دستش،پروژکتور کلاس رو روشن میکرد و میگفت مثلا من درحال سخنرانی ام و تو عکس بگیر.گفتم واسه چی میخوای?گفت هیچی بابا همینجوری الکی دورهمیم بخندیم.الان دیدم عکسُ گذاشته اینستا و نوشته:" من در کنگره ی زنان و زایمان":||حیف کامنتا رو بسته وگرنه میدونستم چطوری بی آبروش کنم!!

۱۶ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۶
life around me

چند وقته تو بیمارستان درگیر یه کیس جالب هستیم.خانومی40ساله که هفت تا بارداری داشته اما فقط 2تا بچه ی زنده داره.بقیه یا سقط میشدن یا مول.(مول همون چیزی هست که اصطلاحا بهش میگن بچه خوره.یعنی جفت تشکیل میشه اما جنین نداریم).بارداری هفتمش هم مول بوده که تشخیص میدن و کورتاژ میکنن و میفرستن خونه و بهش میگن فلان روز باید بیای یکسری آزمایش انجام بدیم و جواب پاتولوژیت هم بیاد.این خانوم میره خونه و خونریزی میکنه و دوباره مراجعه میکنه،دیگه خیلی خلاصه بگم که ایشون دچار یه نوع بدخیمی رحم شدن.میشه با شیمی درمانی کنترلش کرد(به شرطی که متاستاز نداشته باشه)اما بهترین راه اینه که رحم رو برداریم.دکتر بهش گفت تو که دوتا بچه ی سالم داری و الانم دیگه چهل سالته،بذار رحمتُ برداریم و خیال خودت هم راحت تر باشه.اوایل فقط میگفت نه!!ولی بعدش به رزیدنت گفته بود شوهرم بچه خیلی دوست داره،بفهمه رحممُ برداشتم دیگه بهونه میفته دستشُ میره سرم زن میگیره!!!.میدونین?رحم یه راهه برای نگه داشتن شوهر.!!_____________پ.ن:هر نوع بارداری،چه منجر به زایمان نرمال بشه،چه سقط بشه،مول بشه یا هر سرنوشت دیگه ای داشته باشه مادرُ در خطر ایجاد این بدخیمی قرار میده.این خانوم هم به دنبال همون مول دچار این وضعیت شده و جالب اینکه احتمال مول شدن حاملگی های بعدیش هم خیلی زیاده و اینکه بالا رفتن سنش هم میشه قوز بالاقوز!یعنی با وجود نگه داشتن رحم هم شانس بچه دار شدن این خانوم خیلی خیلی ضعیفه.

۸ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۵
life around me

بعد اونهمه ابراز احساسات به اتند اطفالمون،امروز یهو دلم خواست یکی از اتندینگ روانپزشکی استاد راهنمام باشه،رفتم و باهاش اوکی کردم.یعنی میخوام بگم اگه پس فردا دیدین من رفتم تخصص زنان تعجب نکنین،یه نفس عمیق بکشین و بگین خدا به راه راست هدایتش کنه!!

۷ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۸
life around me

دلم درد میکنه و غرق عرق شدم.به بابا میگم مسکّن میخوام.میگه سردردی?میگم آره....میره و برام نوافن میاره با یه لیوان آب.میخورم و میگه 6دقیقه ی دیگه خوب میشی....ماهی یک بار این مکالمه بین من و بابا رد و بدل میشه.هر بار میدونه دل دردم و باز میپرسه سردردی و میگم آره...یه حجاب بین مون کشیده شده از ازل که نمیتونیم بکشیمش کنار...هر ماه به هم دروغ میگیم و اون از پشت پرده برام دلسوزی میکنه.

۱۹ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۶
life around me
دیشب تولد همگروهیمون مجتبی بود و چون مراسمش یه مقدار بالای 30سال بود ترجیح دادیم نریم(خودش میگفت اگه خودتون بخواین هم من نمیذارم بیاین!!) و خب طبیعتا امروز باید مارو دعوت میکرد بیرون که جبران بشه دیگه!!
من میخواستم برم بیمارستان اطفال تا استاد محبوب دلمُ ببینم و باهاش راجب پایان نامه و اینکه میخوام ایشون استاد راهنمام باشه حرف بزنم و بچه ها هم دنبال ماشینم راه افتادن و اومدن تا بعدش بریم کافی شاپ.
خدا شاهده یه ذره آبرو داشتم که اونم با بیب بیب بیب هایی که مجتبی راه انداخته بود ریخته شد و رفت و حیثیت نموند برام.میگم بچه مگه بیماری؟چه خبره؟میگه دیشب تولدم بوده و الان عروسم,باید بوق بزنم!!!
خلاصه دلبرمُ دیدم و گفتم حاجی دلُم پی دلته!!گفت سرم شلوغه و دانشجوی جدید نمیپذیرم....
گفتم میگم دلُم پی دلته!!!
گفت کلی پایان نامه ی دفاع نکرده دستمه الان نمیتونم!
گفتم مگه نمیگم دلُم پی دلته؟؟!!!
گفت حالا فکر میکنم و خبرت میکنم.
گفتم باشه ولی به هرحال دلُم پی دلته!!
اصلا فکر نمیکردم بله گرفتن از دلبرا انقدر سخت باشه اونم از آقای دکتر نون عزیزم.
گفت چه اصراریه که حتما موضوعت اطفال باشه؟گفتم چون قراره تخصص اطفال قبول بشم و میخوام بعدنا بگم من از همون عمومی عاشق اطفال بودم و شاهدش هم همین موضوع پایان نامه ست.
گفت مطمئنی؟
گفتم پس چی؟تخصص اطفال و فوق نوزادان!!
طفلک تابحال با همچین موجود اعتماد به نفسی(سقفی؟)روبه رو نشده بود و طول کشید تا هضمش کنه و دیدن قیافه اش موقع سخن رانیم خیلی جذاب بود!
از در اومدم بیرون و یه نگاه بهش انداختم که یعنی روتُ بپوشون,خوش ندارم کسی نگاه چپ بهت بندازه و با یه اخم دلبرکُش رفتم بیرون و باز تو دلم گفتم لعنتی دلُم پی دلته...

+قبلا راجب این استادم نوشتم:اینجا

+از اونجایی که مجتبی بچه پولداره و هرچی براش بخریم خودش یه دونه ازش داره,تصمیم گرفتم اول کار یه مشت خودکار واسش بخرم که دیگه انقدر خودکارای من بیچاره رو نگیره که ببره و گمشون کنه.میگفت گُلی چارتا دونه خودکار برام خریدی و حالا اندازه ی چهل هزار تومن خوراکی سفارش دادی از جیب من؟
گفتم سکوت کن بذار از گلوم بره پایین و کمتر حرف بزن!

۱۱ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۶
life around me

 

نشستم زیر سایه ی درخت و میون بوی اطلسی های بنفش و صورتی و سفید درس میخونم و به این فکر میکنم که کسایی که هیچوقت درسی واسه خوندن ندارن چجوری زندگی میکنن؟و یادم نمیاد چندسال قبل که تعطیلات تابستون داشتم چطور میتونستم سه ماه تمام بیکار باشم و دیوونه نشم؟

آموزش دانشگاه بهم خبر داده که امسال تابستون 15روز بین دو ترم تعطیلی داریم ولی همه ی 15روزش میره واسه فرجه ی امتحانای بین بخشی(پزشکی قانونی و مسمومیت ها و...)و طبق روال سه سال گذشته,دوتا ترم مون میچسبن تنگ هم و من دلم نمیاد این خبر رو به بچه های گروه بدم.میخندم و با خودم میگم حالا وقت واسه دادن این خبر زیاده و زمان خودش حلش میکنه...

گرم خوندن میشم و پدرم میگه مناظره شروع شد گلی,کجایی پس؟

+کتابدونی به روز شد:)
۸ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
life around me

یکی از اقوام خیلی نزدیکم پسربچه ی 3_4ساله ای داره که من عاشقشم.کوچولوی بامزه ی فلفل زبونی که اگه عاشقش نشی جای تعجب داره و خب اقبالم بوده که اونم متقابلا منُ دوست داره....رفته بودم خونه شون که موقع برگشت چسبید بهم و گفت منم میام،مامانش اجازه نمیداد اما بغلش کردم و گفتم خودمم میبرمش و هروقت خواست میارمش...آوردمش تو خونه مون که انگار قرنهاست رنگ هیچ بچه ای رو ندیده و چشای مامان و بابا برق زد.تو ساعت اول سر بازی کردن باهاش نزدیک بود تلفات بدیم اما چرا علاقه ی بچه ها به بازی تمومی نداره???من،پدر و مادرم دیگه نای تکون خوردن نداشتیم و اون همچنان دوست داشت بعبعی ما باشه و ما چوپونش باشیم و ببریمش رو صحرای گلای قالی که بچره و با دستمال،گرگهایی که بهش حمله میکننُ بزنیم و دور کنیم....ما خسته شده بودیم و حالا سر اینکه زیر بارش نریم رقابت میکردیم...شب به نیمه رسیده بود و ما کلافه شده بودیم،زنگ زدم به مامانش و گفتم فندق تون میخواد بیاد خونه(دروغ گفتم چون ما میخواستیم بفرستیمش بره).رسوندمش و اومدم تو،به مامان و بابا گفتم هنوزم نوه میخواین???با حالت تحریک پذیری گفتن هییییییسسسس!!!!!

۵ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۳
life around me

از بیرون اینطور بنظر میاد که هرکس وارد پزشکی شد دیگه درهای بهشت به روش بازن.شبا حوری های بهشتی با پر طاووس بادش میزنن و تو دهنش انگور یاقوتی میذارن ولی نمیدونن ورود به پزشکی یعنی شروع سرگردونی.یعنی شروع بلاتکایفی...اوایل راه بچه ایم و کمتر متوجه میشیم اما یواش یواش میایم جلوتر،4_5سال اول که گذشت میبینیم دوستامون که رشته های کارشناسی میخوندن یکی یکی فارغ التحصیل میشن و میرن طرح و دستشون میره تو جیب شون و ما هنوز تو رشته ی خودمون"هیچ"هم نشدیم...دوستامون کارت دعوت عروسی هاشونُ میفرستن دم خونه مون و ما با خودمون فکر میکنیم مگه چندسالمون شده که باید ازدواج کنیم?...هفت سال که بگذره تازه رسیدیم به نقطه ی صفر و حالا باید از خانواده دل بکنیم و بریم طرح.دوستامون دیگه بچه ی دومشونُ باردارن که ما تو فلان روستا طرح میگذرونیم و چندماه چندماه هم حقوق بهمون نمیرسه....پایان طرح تازه مصادف با شروع جون کندن هاست.خدای بزرگ دستیاری قبول میشم یا نه?میشینی هرچندسال درس میخونی و میخونی تا ببینی خدا از منجلاب عمومی موندن نجاتت میده یا نه.بهترین شرایط اینه که قبول بشی اما بازم میبینی تو این چند سال فقط درجا زدی و باز رو نقطه ی صفری...4_5سال دیگه با وضعیتی میگذره که به قول اساتیدمون چیزی از پادگان کم نداره.انقدری اذیت میکنن رزیدنتای طفلی رو که ما وقتی از اتند زنان مون که پنج ماهه بارداره پرسیدیم چرا ویار نداره و چطور میتونه با این وضع کار کنه و کشیک وایسته و چندساعت پیاپی تو اتاق عمل سرپا باشه?گفت دوران رزیدنتی پوستمونُ کلفت کرده....حالا شدی یه دختر بالای سی سال که باز باید بری به یه شهرستان کوچیک دور از خانواده و کار کنی اما وزارت بهداشت لطف کنه و سال به سال هم حقوق بهت نده و هنوز به جیب پدرت وصل باشی....دوسال طرحت هم که بگذره تازه شدی یه دختر میانه ی دهه ی چهار زندگیت که شاهد زندگی بقیه ی دوستات هستی که بچه هاشون دیگه دبستانی شدن،زندگی هاشون جلو افتاده اما تو درست سر نقطه ی صفری و حالا نمیدونی با این مشغله میتونی ازدواج کنی?از پس مادر شدن برمیای?.....اگه همون اول راه ازدواج کرده باشی هم که دیگه اوضاع به مراتب بدتر از این.اگه پسر باشی هم که دیگه واویلا چون سربازی بی حقوق خودش اوج ظلمه...حالا درآستانه ی امتحان دستیاری هستیم و میخوام به دوستای بلاگی که امسال امتحان دارن بگم با تمام سلول هام میفهمم بلاتکلیفی تونُ و از خدا میخوام همین امسال بشین رزیدنت همون رشته ای که دوست دارین...از صمیم قلب میخوام هیچکس بیشتر از یک سال درگیر این امتحان لعنتی با اون سوالای نامردانه اش(!!)نشه و تا پیر نشده لذت شغلی که دوستش داره رو ببره.

۲۷ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۴
life around me

سر قولم نموندم و این کنجکاوی لعنتی باز کشوندم زایشگاه اما اینبار ستاره ی اقبال رو شونه ی چپم نشسته بود و کفترای سفید صلح دور سرم میچرخیدن....دوتا زن آماده ی زایمان داشتیم که رو تخت مخصوص دراز کشیده بودن.اولی با چند تا زور کوچیک و خیلی زود مادر شد و دومی هم همینطور.جوری که تا پنج دقیقه قبل از اومدن سر بچه مادرا هیچ دردی نداشتن و البته بگم که بچه ی چهارم شون بود و طبیعیه که راحت بزان....بچه که اومد بیرون داشتم با خودم فکر میکردم چه موجود کثیفی!!!که دیدم ماما نوزاد رو گذاشت رو شکم مادر و زن عاشقانه اون تیکه ی کثیف رو بغل کرده بود و با صدای بلند خدا روشکر میکرد و آرزو میکرد خدا به همه ی کسایی که حسرت به دل هستن بچه بده...ایستاده بودم کناری و فکر میکردم مادرا چقدر شگفت انگیزن...چقدر باهمه ی کائنات فرق دارن و انگار خاک شون از بهشت بوده...

۸ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۲
life around me

+آتش بدون دود رو با افتخار تموم کردم و توضیحاتش رو توی کتابدونی وبلاگم کامل کردم.به اضافه ی اینکه میتونین اونجا عکس کتابی که امروز به دست گرفتم رو ببینین.(کتابدونی اونجاست,حاشیه ی سمت چپ وبلاگم)

+امروز رفتم شهر کتاب و کتابای سفارشیم رو گرفتم.همه شون عالی هستن و برای خوندنشون هیجان دارم:)


۶ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۳
life around me

 

+تو درمانگاه زنان نشستیم کنار اتند محترم و ایشون مریض میبینن.دخترخانم جوونی مراجعه کرده و میگه جای بخیه هام سیاه شده و فکر میکنم داره عفونت میکنه.

دکتر نگاه میکنه و میگه نه عزیزم اینا عفونت نیست,خون مردگی های بعد عمل هستن و خوب میشن به زودی.

دختر جراحی کیست تخمدان شده و حالا از اینکه نکنه نابارور بشه نگرانه و خانوم دکتر بهش اطمینان خاطر میده که همچین اتفاقی نخواهد افتاد.

دختر میگه خانوم دکتر میشه همینا رو روی برگه برام بنویسین و امضا کنین؟؟؟

دکتر میپرسه چرا؟

دختر میگه برای اینکه اگه خواستگاری اومد برام بهش نشون بدم و بگم که این عمل مشکلی ایجاد نمیکنه.چون به هرحال جای بخیه هامو که میبینه.

خانوم دکتر مشغول نوشتن میشه و من سرم سوت میکشه!


+دخترخانوم 18ساله ای به همراه مادرش وارد میشن.دختر هنوز پریود نمیشه....

دکتر بعد معاینه گفت پرده ی هایمن این دختر هیچ سوراخی برای دفع خون نداره و الان ملتهب و عفونی شده و راه درمانش اینه که من یه برش کوچیک میدم و راه باز میشه و مشکل حل میشه.

مادر طوری برآشفته شد که دکتر هم جا خورد.میگفت مردم چی میگن؟خاااک بر سرم کنننن!!!میگفت اگه این خبر بپیچه دیگه کسی میاد دختر منو بگیره؟

دکتر گفت نامه ی پزشکی قانونی میدم بهت,برو اونجا هم معاینه میکنن و یه نامه ازشون بگیر برای تایید اینکه دخترت باکره بوده و هیچ مشکلی نداشته و فقط برای درمان این کارو انجام میدیم و اصلا قرار نیست بزنیم هایمن رو از اساس پاره کنیم.اون نامه رو نگه دار و اگه بعد ازدواج دامادت حرفی زد بهش نشون بده...


+خانوم 34ساله ای مراجعه کرده و میگه من با وجود قطع جلوگیری,باردار نمیشم.دکتر میگه چند وقته جلوگیری نمیکنی؟میگه سه ماهه.بعد میگه سه ماه قبل هم سقط کردم...و اینکه دو ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره.

دکتر گفت چون سقط کردی حداقل بذار 6ماه بگذره و بعد باردار بشو چون اینطوری بازم خطر سقط بالاست.

گفت نه خانوم دکتر دیگه نمیتونم صبر کنم.

دکتر گفت خب این تصمیم خودته ولی تو هنوز نیاز به هیچ دارویی نداری چون ما دارو به کسی میدیم که حداقل یک سال جلوگیری نداشته باشه و باردار نشه.

خانومه گفت تورو خدا دکتر دارو بده بهم.دکتر گفت عجله داری؟

"گفت خودم که نه,مادر شوهرم عجله داره"....


+استاد پزشکی قانونی مون میگفت تعداد خیلی زیادی مراجعه کننده داریم که ماجراهای مشابهی به این صورت دارن:

بعضی از خانومها انواعی از هایمن دارن که ارتجاعی هستن و حتی با مقاربت هم پاره نمیشن.ازدواج میکنن و بعد مرد میگه چرا خون نیومد؟

میره و مسئله رو به خواهر و مادرش میگه و اونا میشینن زیر پاش که این دختره یه چیزیش بوده.مرد داستان میره دادگاه شکایت میکنه و قاضی پرونده رو میفرسته پیش ما,معاینه میکنیم و میبینیم بله ماجرا اینه....استادمون میگفت جدا برام عجیبه چطور این دختر بازم میتونه با این مرد بره زیر یک سقف...


+بازم استاد پزشکی قانونی مون میگفت چند ماه قبل یه مورد آوردن برامون که خانوم هفت ماهه بارداری رو با طناب اعدام کرده بودن یا خودش این کارو انجام داده بود.همراهی های جسد میگفتن بچه ی اولش دختر بوده و شوهرش مدام کتکش میزده و این زن چند سال تحت شکنجه بوده.

تا اینکه دوباره باردار میشه و سونوگرافی مشخص میکنه که این بچه هم دختره.مرد مردستان ما مجددا شکنجه هاش رو شروع میکنه تا اینکه این اتفاق می افته و البته هنوز مشخص نیست که زن خودش این کارو انجام داده یا شوهرش!


پ.ن:من در مجموع آدم مثبت نگری هستم و اغلب اوقات دید روشنی به اتفاقات اطرافم دارم اما خب مسائل بخش زنان رو نمیتونم با دید مثبتی نگاه کنم.دوست ندارم با این پست های چند وقت اخیر که فضای دلگیری دارن کسی رو ناراحت کنم ولی جنبه ی تخلیه روحی برام دارن و وقتی مینویسم راحت ترم...ممنون که تحمل میکنین.


عکس از حوالی شهرمون هست و جنبه ی تلطیف فضا رو داره.

۱۸ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۰
life around me

این اپلیکشن فیس آپ هم ماجرایی شده ها...کسایی که این برنامه ها رو میسازن چرا یک گوشه ی ذهنشون به خودشیفتگانی مثل میکول و مجتبی فکر نمیکنن که تابحال پنج هزار و پونصد و پنجاه و پنج تا عکس از خودشون تو زوایای مختلف رو به شکل دختر درآوردن و معتقدن اگه یه خورده سطح تستسترون خونشون پایین تر بود داف هایی میشدن برای خودشون که تا قرنها موضوع شعر مردهای شاعر سر به بیابون گذاشته بودن!!!و همینطور معتقدن هیچ کدوم از ما دخترای گروه با کرور کرور استرژونی که داشتیم نتونستیم ذره ای زیبایی به کائنات هدیه کنیم و به نظرشون خدا موقع آفرینش ما کمی دست تنگی به خرج داده!!____________امروز سر امتحان،مراقب محترم به رسم همیشه منُ رها و سوگند رو وسط امتحان از هم جدا کرد اونم در شرایطی که هنوز شروع به تقلب نکرده بودیم و دیدن میکول و مجتبی که از اون طرف سالن نیم متر نیش هاشون باز شد و مارو مسخره میکردن انقدری حرص آور بود که اگه به مراقب نمیگفتم برو اون دوتا جُرثومه ی پلید هم از هم جدا کن حتما الان یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد.عوضش الان بدون ذره ای عذاب وجدان جفتشون رو بلاک کردم تا با فحش هاشون آرامش این روز قشنگ اردیبهشتیمُ خراب نکنن...!!

۵ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۵
life around me

من اهل مطلقا سیاه یا سفید دیدن نیستم.اهل پرستیدن شخصیت ها و تاکید براینکه این خداست و اون ابلیس نیستم.من خوبی خوبها و حتی بدی خوبها رو هم میبینم،بالا و پایین میکنم و میسنجم و انتخاب میکنم...توی اخبار میخوندم که سردار قاسم سلیمانی از وزارت بهداشت دولت روحانی تقدیر کرده و یادم افتاد که واقعا چقدر این وزارت خونه ی دولت فعلی خوب کار کرد...چقدر قدم های بزرگی از نظر تحت پوشش قرار دادن بیمه های سلامت برداشت و چقدر از درد دل مردم کاسته شد.مادر میکول چندماه قبل در یکی از بیمارستانهای تهران با یک روش جدید جراحی قلب شد و میکول میگفت خرج جراحیش حدود70میلیون شد اما تمام پولی که ما پرداختیم2_3میلیون بود....چرا مثل دور بزنم همین بیمه ی خود ما(پدر و مادرم معلم هستن و ما بیمه خدمات درمانی و بیمه ی تکمیلی داریم) وتمام پولی که ما اگر بیمار باشیم خرج میکنیم،ویزیت پزشک هست و دارو.که ویزیت پزشک ها هم با راه افتادن درمانگاه های بیمارستانها با3_4هزارتومن حل میشه،حدود قیمت یه پفک بزرگ....پدرم سال قبل تو بیمارستان خصوصی جراحی پروستات شد و تمام خرج عمل و بستریش3_4میلیون شد اما ما 50هزارتومن پرداختیم.سونوگرافی و سی تی و آزمایش و غیره هم تمام کمال بیمه ها قبول میکنن و بنظرم اگه فقط کمی انصاف داشته باشیم این قدم بزرگ رو نادیده نمیگیریم....پدر یکی از نزدیک ترین دوستام تومور خوش خیم پانکراس داشته که جراحی شده و الان باید به مدت پنج سال از یک نوع داروی سرکوبگر سیستم ایمنی مصرف کنه،و واقعا راضیه از اینکه دارویی به قیمت 3_4میلیون در ماه رو با قیمت 200هزارتومن در ماه از هلال احمر میگیره و میگفت طبق گفته ی بیمارایی که از سالها قبل این دارو رو میگیرن،تو دولت فعلی دسترسی خیلی بهتر شده و با کاهش بار تحریمها دغدغه ی تامین دارو براشون حل نشده اما خیلی خیلی کمتر شده.میدونم که هنوز مشکلات درمانی ما زیاد هستن و جابرای رسیدن به ایده آل و رسیدن به وضعیت فعلی کشورهای مثل سوئد زیاده اما از حق که نگذریم برای کشور جهان سومی مثل ما که مردم بیمارمون از خیلی امکانات محرومن جهش بزرگی بوده و هرچند از وزیر بهداشت به علت بعضی بی انصافی هاش در مقابل پزشکها، برای اینکه چهره ی مردمی پیدا کنه دلگیرم اما نمیشه این تلاش بزرگ رو ندیده گرفت و خسته نباشید نگفت.

۸ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۴
life around me

نشستم پی خوندن امتحان فردا و به پدر سبیلوی مو نقره ای قشنگم گفتم برام مناظره رو ضبط کنه تا بعدا ببینم.نشستم پی خوندن امتحان فردا اما فحش های بلند بلند پدرسبیلوی مونقره ای "نه چندان"قشنگم نمیذاره بخونم و خوب میدونم این کارش یعنی دوست دارم بیای کنارم و با هم ببینیم وگرنه نمیذارم بخونی.کتاب و درس و زندگی رو جمع میکنم و میرم پی سیا.ست!

۸ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۰۱
life around me

شنبه یه امتحان دارم و چندروزه چسبیدم به میز وصندلی و لپ تاپم.امروز داشتم مینالیدم که دیگه خسته شدم و تو مغزم جا برای مطلب جدید ندارم که یه پیغام جذاب از مدیرشهرکتاب شهرمون اومد برام:"خانوم دکتر ده جلد از کتابهای سفارشیتون رسید تشرف بیارین تحویل بگیرین.هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم".....و یه آن دلم خواست بپرم بغلش کنم از پشت تلفن و بگم روزمُ تو بد ترین شرایط 180درجه چرخوندی و ساختی،دمت گرم! اما فقط نوشتم:ما کی همچین جسارتی کردیم???تا تخفیف شون رو حساب کنین میام میبرم"_____________پ.ن:واسه این گفت هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم چون من دائما غر میزنم که کتاباتون گرونن.طوری که انگار اون بنده خدا عامل گرونی کتاباست...به هرحال آدم باید غرهاشُ سر یکی خالی کنه دیگه.والا!!

۱۱ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۶
life around me

میدونستین اگه مادر باردار باشه و جنین مشکلی داشته باشه که با سلامت مادر تداخل کنه یا اینکه اون نقص جنینی در سلامت آینده ی خود بچه تداخل ایجاد کنه و پزشک این مسئله رو تایید کنه،تا سن چهارماهگی مادر میتونه "بدون اجازه ی همسر" جنین رو سقط کنه?(متاسفانه خیلی از خانومها از این موضوع خبر ندارن و چون همسرشون اجازه نمیده دنبال سقط نمیرن یا اطلاع دارن اما از ترس همسر این کارُ انجام نمیدن).................میدونستین اگه مردی تقاضای هرنوع رابطه ی جن.سی به جز از طریق واژینال از همسرش کنه(مثلا از طریق مقعد یا دهان)،زن میتونه تقاضای طلاق کنه و اگر تو معاینات پزشکی قانونی این ادعا ثابت بشه اجازه ی طلاق صادر میشه?(لطفا اینُ هم به خانومهایی که میشناسین خبر بدین.استادمون میگفت موارد مراجعه با این شکایت خیلی خیلی زیادن).

۷ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۲۲
life around me

مادرم همیشه میگه "از هرچی بدت بیاد،سرت میاد"!و این موضوع تو بخش زنان قویّا بهم ثابت شده.امروز رفتم لیبر(زایشگاه)که به اتند کشیک بگم کی میرین اتاق عمل که ماهم بیایم و یه سزارین ببینیم? و خداشاهده قصد داشتم یه تُک پا بپرم تو،بپرسم و برگردم...همین که رفتم تو انگار تمام زنهای دنیا داشتن زایمان میکردن،همهمه ی وحشتناکی بود و من تمرکزمُ از دست دادم و نفهمیدم استاد تو کدوم اتاق رفت?!...چنددقیقه تو سالن ایستادم و دیدم نه بابا استاد نیست و نابود شده که دیدم مهسا از در خروجی لیبر دست تکون میده که بیا،استاد اومده بیرون.حرکت کردم به سمت در که یهو یه خانوم باردار که وسط سالن قدم میزد تا دردهاش قابل تحمل بشن،تو مسیر خروجی من تالاپی کیسه آبش پاره شد و سالن شد غرق خونابه و خانومه هم طفلی گریه میکرد و نه میتونست رو پاهاش بند بشه و نه جایی بود که بشینه.حالا منُ تصور کنین که پوزیشن خانومی رو به خودم گرفتم که کیسه ی آبش پاره شده،پاهاشُ به عرض شونه بازکرده و تو صورتش بغضه.یعنی اگه یکی دست بهم میزد های های میزدم زیر گریه...حالا چقدر تو اون پوزیشن موندم تا خدماتی ها اومدن و سالن رو پاک کردن تا بتونم خودمُ بکشم بیرون خدا میدونه....فقط نمیدونم چرا همچنان تو وضعیت پاهای باز به عرض شونه راه میرفتم که خودمُ بکنم اسباب خنده ی بچه ها که میگفتن مثل بخش عفونی که از مریضها ویروس میگرفتیم،گُلی رفت تو لیبر و برگشت حامله شد!!!

۱۲ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۲
life around me
چقدر امشب کم داشتمت که تنگ بغلت کنم و آی اشک بریزم بلکه این بغض لامذهب دست برداره از حلقم...
۲ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۲
life around me