گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


تو بوفه ی بیمارستان ما پسرک افغان چشم آبی کار میکنه.اسمش مصطفی ست.هر وقت میبینمش بهش چشمک میزنم و میگم آخه تو چشات به کی رفته انقدر خوشگلی لامصب؟
میخنده فقط...
مصطفی ده سالشه و هیچ وقت وطنش رو ندیده.هیچوقت تو هوای کابل نفس نکشیده.هیچوقت معنی ارباب بودن زیر دندونش نرفته.
همین که متولد شده پدرش کارگر بوده و خودش تا به دست و پا اومده فرستادنش پیش خدمتی.
امروز خبر فاجعه ی فرانسه رو از اخبار میشنیدم.چند روز قبل هم خبر دستگیر شدن باند داعشی تو ایران.و خبرهای هر روزه ی عراق و سوریه و ترکیه و کجا و کجا...
تو چشای مصطفی نگاه میکنم و دنبال یه نشونه میگردم تا دلم قرص شه.به این فکر میکنم  اگه یه روز من جای مصطفی,یه جنگ زده باشم و تو یه کشور دیگه واسه سیر کردن شکم خانواده م,کارگری بوفه ی یه بیمارستان رو کنم,اگه من بوی هوای وطن از یادم بره...

همینکه وسط این دغدغه ی ذهنی که چند روزه درگیرم کرده,همزمان دارم کتاب بادبادک باز خالدحسینی رو میخونم خودش یه نشونه ست.اینکه هروقت راوی داستان,از حسن,خدمتکار هزاره ای خونه ی پدرش میگه و اینکه به زیر دست بودن عادت کرده تو دلم خالی میشه و چشام خیس...
میگردم تو نی نی چشای مصطفی دنبال طعم آوارگی,جنگ زدگی.ولله که طاقت نمیارم,بغض میکنم و میزنم بیرون...
از همه جا صدا میاد...
یکی داره میخونه:
بیا که بریم به مزار ملاممد جان
سیل گل لاله زار با ما دلبرجان

برو به یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد

برو به یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد

بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم

نمیبوسم لب پیمانه ی می
پریشان و جگرخون تو هستم...

پ.ن:به  جرات میگم تا بحال تو زندگیم هیچ اتفاق,کتاب یا شخصی نبوده که به اندازه ی این عکس بی کیفیت روی من تاثیر بذاره.من فکر میکنم همین تکه عکس توانایی این رو داره که تا قرن ها تاریخ رو به لرزه دربیاره...

۷ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۱
life around me

  

         "کج سلیقگی در انتخاب شعار

           یعنی زن با حجاب مثل صندلی چهارپایه است؟!"


      _عکس و متن از اینستاگرام روزنامه نگار fardin.khazaei_

۳ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me

 

اهم اهم!

یک دو سه!!!یک دو سه!!!دوباره امتحان میکنم.

میشنوی آقای خدا؟

ببخشید که چند وقتی خانه نبودیم,البته دروغ چرا خب,بودیم ولی حوصله ی میهمان نداشتیم.درها را قفل کرده بودیم,هندزفری زده بودیم توی گوشهایمان تا کسی مزاحم خلوتمان نشود.خب به هرحال آدمیزاد است دیگر,ما آدمیزادها گاهی اینجوری میشویم.

میدانی آقای خدا؟وقتی امروز بعد مدتها پرده را زدم کنار و چشمم به گوشه ی سبیل پرپشتت افتاد دلم یکهو هوایت را کرد.آمدم آهی بکشم و بگویم که یادش بخیر یکروزهایی آقای خدا دستمان را میگرفت و دوتایی میرفتیم گردش ولی حالا فراموشمان کرده که دیدم گوشه ی سبیلت خندید.که دیدم داری از جلوی ساختمان برایم دست تکان میدهی.

روم سیاه آقای خدا,وقتی فهمیدم بعد این همه مدت که در خانه ام را به رویت بسته بودم هنوز هم هرروز برای دیدنم می آیی و منتظرم میمانی تا بلکه توپم را بزنم زیر بغل و برویم دوتایی گل کوچیک بازی کنیم,وقتی دیدم دلت هنوز هم برای این دوست بی معرفتت تنگ میشود از این هیکل گنده ام خجالت کشیدم.

ازینکه هندزفری میزدم توی گوشهایی که تو به من هدیه دادی تا صدای خودت را نشنوم شرمم میشود.

ازینکه چشمهایی که بخشش خودت به من بود را میبستم تا با خود خودت چشم تو چشم نشوم از خجالت آب میشوم و میخزم زیر مبل.

راستی آقای خدا؟مادرت وقتی تو را حامله بوده چه خورده که انقدر مهربان شدی و صدایت نور است,نگاهت نور است و حضورت نور؟میخواهم سر دخترم بخورم تا مثل تو از همه دلبری کند.

آقای خدا؟حالا آشتی؟



۵ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۴
life around me

دو هفته ی قبل کنفرانس chest pain داشتم و علی رغم اون همه تلاش و بدبختی،اتند محترم آب پاکی رو ریخت رو دستم که نچ،به درد نمیخوره.امروز بعد دو هفته یهو گفت فلانی کنفرانس بده?هی اومدم بگم فلون فلون شده چرا شبیخون میزنی آخه?من تو این دو هفته یه نیم نگاهش هم نکردم،ولی جرات نداشتم و شروع کردم طبق طبقه بندی مطالب مغزم کنفرانس دادم.میدونید?بزرگترین و شاید تنهاترین توانایی نداشته ی من همین توانایی طبقه بندی مطالبه.و خب باید بگم که امروز بابت کنفرانسم مثبت گرفتم و استاد بهم کردیت داد:Dمطمئنم دفعه قبل یا از پهلوی چپ بلند شده بود یا با خانومش دعوا کرده بود،وگرنه که ما آدم منفی گرفتن نیستیم.والا

۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
life around me

همیشه اعتقاد داشتم تو رشته ی پزشکی درس خوندن یه صفت که دستمایه ی خندیدن باشه نیست که یه افتخاره و خرخون نه یه فحش که یه تعریفه.پزشکی اونقدر وسیعه که هرچی بخونی بازم کمه.ولی با وجود همه ی تلاشها بازم کم میارم.

امتحاناتم بیست هفتم مرداد تموم میشن و از یک شهریور ترم جدیدمون شروع میشه ولی دیگه نداشتن تعطیلات برام عذاب نیست و فقط به این فکر میکنم که درسام پاس بشن.

دوتا امتحان فشرده ی جراحی به اضافه ی عفونی و همینطور قلب...همه شون واحدهای بالا دارن و پاس نشدن یعنی عقب افتادن از هفت سال عمومی...تنم میلرزه بهشون فکر میکنم...

به مامان میگم دعا کن واسم نیفتم.میگه همیشه همینو میگی و بعد نمره الف میشی.میگم این دفعه فرق میکنه.میگه اینم قبلا گفتی...

راست میگه ولی نمیدونم چرا هر دفعه فرق میکنه...

وسط افسردگی ها و استرسهام بود که شنیدم سرطان آدرنال پدر دوستم که دو سال قبل جراحی کرد عود کرده و به کبد متاستاز داده.حالا اون شرایط منو داره به اضافه ی اینکه هم باید غصه بخوره و اشک بریزه و کنارش درس هم بخونه.

به این فکر میکنم که هرچقدر تو شرایط الانم این امتحانات مشکلات وحشتناکی ان که شاید هیچکس جز خودم درکش نکنه,با این حال کاش همیشه بزرگترین مشکلات زندگیمون همین امتحانای جراحی و عفونی بودن...

۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۶
life around me

وقتی قراره دنیا اونقدر نکبتی باشه که تو پیشم نباشی, مدینه ی فاضله ی من هم میشه درست همینجا...
همینجا که صبحش از خواب پا میشم و کشون کشون خودمو میرسونم به آب.سرحال که میام جزوه ای دست میگیرم و محو جذابیت این جراحی لعنتی میشم.عاشق کبد و کیسه ی صفرا,یا مثلا عاشق چشمای خمار قسمت دوم لوپ دئودنوم یا شایدم عشوه های اسفنکتر اودی.هوم؟هیجان انگیز نیست؟
بخند جانم بخند,حال ما خندیدنیه...
مدینه ی فاضله یعنی این تنهایی با شکوه و شاعرانه ای که واسم ساختی,همین تنهایی که اجازه میده به دور از صداهای عصبی کننده ی خنده هات بشینم زیر نوری که از پشت پرده ی حریر آشپزخونه کمونه کرده تو بشقابم و یه لقمه الویه میخواد...
یه لقمه اولیه میخوای؟
صبر نکن,بپر سوپرمارکت سرکوچه تونو یه دونه بخر,لابد مزه ی زیره و فلفل سیاه هایی که مخصوص واست میریختمو نمیده ولی چاره چیه؟بخور!

مدینه ی فاضله ی من اون جاییه که انقدر با کسی حرف نمیزنم و نمیزنم تا یه روز پا شم و ببینم حرف زدن از یادم رفته...
۷ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۷
life around me
تمام پیرمرد یا پیرزنهایی که تو تمام مدت تحصیلم دیدم,در پاسخ به سوال:مادرجون/پدرجون مشکلتون چی بود که رفتین دکتر؟حالا میخواد هر مریضی داشته باشن از مسمومیت غذایی بگیر تا سکته قلبی یا روماتیسم مفصلی اینه:

 یه دردی زد تو قفسه سینه ام و همینطوری رفت رفت رفت رفت تیر کشید تو کتف هام(گاهی هم میگن کفت هام)بعد اومد اومد اومد کشید تو زانوهام.تو چشمامم تیر کشید بعد زد تو دستام!

بعد هر چی بپرسی تایید میکنن:

سردرد داری؟آره

سوزش سر دل؟آره

بی اشتهایی؟دارم....اشتهات زیاد هم شده؟آره:D

اسهال؟آره...یبوست چی؟اونم دارم:D

حتا باور کنین یه بار عمدا به یکیشون گفتم سابقه CABGداری؟میخواستم عکس العملشو ببینم که اونم گفت دارم!



۷ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

در نبرد با چشمانت باختم...مهم نیست،چیزی از ارزشهایم کم نخواهد شد که حریف قدری داشتم.

۶ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۸
life around me

 

تلویزیون ccu داره فیلم کشیک قلب رو پخش میکنه درحالی که من و میکائیل دقیقا امشب کشیکیم,اونهم کشیک قلب!.درشرایطی که اتندمون هم عدل همین امشب آنکاله و هر چند ساعت یکبار میاد تا مریضاشو چک کنه و مادوتا هی تنمون تو گور میلرزه.

و من نه تنها باید فردا مجددا کنفرانس بدم,که فردا مریض هم دارم و باید شرح حال بخونم و این یعنی قراره دوبار شسته بشم.اصلا واسه همین امروز نرفتم حموم چون فردا حسابی چلونده خواهم شد و خدارو خوش نمیاد آب بیخودی مصرف بشه.

میکائیل با جدیت داره بیماری مریضشو میخونه و هی حملات فردای دکتر رو پیش بینی میکنه و براشون استراتزی دفاعی مناسب میچینه.

مثلا میگه:من فردا میگم مریض ارتوپنه داره و دکتر بلافاصله میگه ارتوپنه یعنی چی؟من میگم تنگی نفس درحالت خوابیده و اون با حالت پیروزمندانه میگه بلافاصله بعد خواب؟کور خونده چون من میگم نه 20-30دقیقه بعداز قرارگیری در وضعیت دراز کش بعد اون میگه فلان و بعد من میگم بهمان و برو تا آخر!

بهش میگم نترس بابا,ماهم خدایی داریم.میزنه زیر خنده و میگه حس یتیمی میکنم امشب!!

پ.ن:عاجزانه و خالصانه ازتون میخوام دعا کنین فردا به خیر بگذره و وقتی از در ccuمیام بیرون بگم:آخیییش...

اوهوم,ما دقیقا همینقدر از اتند قلبمون میترسیم.یا حتی بیشتر...


۳ نظر ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
life around me
فکر میکنم بعد چندهفته ی شلوغ و پر درس و استرس,و کنفرانس امروزم که براش کلی زحمت کشیدم و استاد با یه جمله ی "very very poor prognosis"آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت شنبه مجددا تکرارش کن درحالی که همه میدونستن هیچ ایرادی نداشتم و فقط قصدش اذیت کردن بود,حق دارم که امروز بعداز ظهر رو واسه خودم باشم.

که لش کنم تو تخت رنگ و وارنگم و یه دل سیر هویج گاز بزنم و آلو سیاه.کتاب نوستالزیک نوجوونیم رو دوباره بخونم و واسه آرایشگاه رفتن برنامه بریزم,واسه کوتاه کردن هزارباره ی موهام.

سوپرمامان میگه حیف موهات نیست میری از رو خاک کوتاهشون میکنی و میگم مویی که کسی حق دیدنشو نداره بلند بذارم که چی؟مویی که قراره از صبح تا شب زیر مقنعه ی سیاه قایم بشه دیگه چی از بلند بودنش؟ و از حرف بابا ریسه میرم که متفکرانه به خانم محجبه های تلویزیون نگاه میکنه و میگه حالم از رنگ سیاه بهم میخوره,دخترم به جای این مقنعه های سیاه یه رنگ شاد سرت کن.مثلا آبی قرمز,زرد و با خنده میگم دیگه همین مونده با روپوش سفید و مقنعه ی قرمز وارد بخش بشم و همه بلند بگن دیوانه آمد.

به امتحانایی که باید بدم فکر میکنم و جزوه های تلنبار شده و حسرت یه هفته تعطیلی تابستونی میمونه رو دلم.به چندسال قبل که تعطیلات تابستونی داشتیم اونهم دو ماه فکر میکنم و میگم حیفشون که همش با خواب گذشتن.

حواسم میره به کنکور در پیش رو و دانش آموزم که چندوقتیه ازش بیخبرم و تو برنامه م میگنجونم که بهش زنگ بزنم و جویای احوالات درسیش بشم.

از خستگی پلکام میفته رو هم ولی بازم در مقابل خواب مقاومت میکنم به خودم میگم احمق نباش!همین یه نصفه روز بیکاری و حیف نیست تو هپروت تموم شه؟

۶ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
life around me

از هر زمان که یادم میاد بابا صبح هایی که آشفته از کابوس شب قبل بیدار میشد یکراست میرفت سر صندوق صدقات خونه,پولی مینداخت و میگفت رفع بلا باشه از بچه هام.

این روزا صندوق صدقات خونه مون حسابی سنگین شده,

چرا بابا انقد کابوس میبینه؟

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۳
life around me
فکر میکنم وقتش رسیده که دستتو بگیرم و بزنیم به دل دیسکوهای کثافت گرفته ی این شهر خاک و خلی و برای جبران تمام خستگی های این چندسال برقصیم,تا جایی که کف پاهامون تاول بزنه و لباسهای تابستونیمون از شدت عرق به تنمون بچسبن!
۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۷
life around me