گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساعت 12نشستیم سر امتحانی که فقط چهل تا سوال داشت و ساعت دو بعدازظهر بلند شدیم.و این یعنی اونا فقط چهل تا سوال تنها نبودن بلکه چهل تا سوال المپیادجراحی بودن.دکتر میم علی رغم اینکه تو مهربونی زبانزد کل بیمارستانه ولی امروز با مهربون نبود و من مطمئنم اگه نتونم از امتحان بعدی جراحی که یک هفته دیگه ست نمره به دردبخوری بگیرم قطعا برای اولین بار تو دوره تحصیلم درسی رو میفتم!پناه برخدا!.....پ.ن:گفته بودم موفقیت هاتون قند تو دلم آب میکنه?میرزاده خاتون عزیز تبریک میگم فلوشیپ قبول شدن همسرتونو،یعنی خیلی خیلی تبریک میگم.و حتی خیلی بیشتر!اونهم با این حال خرابم...

۴ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۸
life around me

به در و دیوار آشنای این کتابخونه نگاه میکنم.یه لحظه از ذهنم میگذره که حیف روزای جوونیم نیست داره اینجا تباه میشه?حیف نیست اونهمه جا تو دنیا هست که ندیدم و باید با طلوع خورشید بزنم بیرون و وقتی شهر خوابید برگردم خونه?اگه همین فردا بمیرم تکلیف اونهمه آرزو چی میشه?...به خودم میام،تشر میزنم که ساکت شو،این راهی بوده که خودت انتخابش کردی و باید تا آخرش قوی باشی.یاد ابهت دکتر ب میفتم که چطور تو گراند راند قلب مریضی رو پرزنت کرد که در حال مرگ بوده و چطور برای دانشجوها و بقیه ی پزشکها توضیح میداد که تیم قوی متشکل از متخصص های داخلی و entو قلب و بیهوشی تونستن اون مریض رو stableکنن و بیماری نادر مریض رو تشخیص بدن و بفرستنش شیراز واسه گذاشتن ICDتوی قلبش.خدا میدونه اگه هرآدمی تو اون جلسه بود حاضر بود نصف عمرش بره ولی جای دکتر ب باشه.یه مرد کم نظیر وباسواد...با خودم فکر کردم این روزای عمرم هدر نرفته،من درعوض تک تک اون لحظه چیز یاد گرفتم.الان میدونم اگه بچه ای با فلان علائم بیاد یعنی مادرش معتاد بوده و بچه معتاد شده،میدونم باید بهش نالوکسان بزنم.میدونم علائم بیماری های کیسه صفرا چی هستن و درمانشون چیه.من الان خیلی چیزا رو میدونم و ایمان دارم هیچی هدر نرفته...

۲ نظر ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۰
life around me

ساعت 7:30صبح به قصد جراحی خوندن رفتم کتابخونه بیمارستان و همین نیم ساعت قبل(یعنی11:30شب)برگشتم.لش خودمو کشیدم حموم تا یه وقت قارچ و کپک نزنم.از خستگی پخش شدم تو تخت،اینستاگرام رو باز کردم و خبر قبول شدن دکتر حمید احمدی(آدرس وبشون تو لینکها)تو امتحان فلوشیپ(فوق تخصص)جراحی پستان رو دیدم.خدا میدونه همه ی خستگی هام فراموشم شد.وب دکتر رو از زمان رزیدنتی شون میخونم.دوسال قبل رزیدنت جراحی بودن و طی دوسال فلوشیپ شدن،خیلی هیجان انگیزه نه?اینکه تحولات زندگی یه آدم رو مثل یه فیلم جلوی چشات ببینی.جالب بگم که ایشون با تمام مشغلاتشون یه کتاب که مجموعه ی مینیمالهاشون هست هم چاپ کردن.یعنی میشه منم یه روز?....ایشالله خبرموفقیت تک تک تون رو بشنوم و همینجوری نصفه شبی دلم شاد شه:).....پ.ن1:نه خدایی حق ما نیست جراحی نمره خوب بیاریم?خداشاهده با آشنایی که با جراح ها داریم همه مون میدونیم هرچقدر هم بخونیم باز باید خدا بخواد تا فقط پاس شیم.همین!

۳ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۲
life around me
امروز یه مأمور نیروانتظامی رو با تیرخوردگی ناحیه گردن آوردن اورژانس.فوت شد.البته از نظر من قطعا شهید شد.مردی با دوتا بچه ی کوچیک ،حین انجام وظیفه کشته شد اونم به دست چندتا قاچاقچی که سعی داشتن از کمپ پلیس بین راهی فرار کنن.چندوقتیه زیاد میشنوم که این پلیسها همه شون پدرسوخته ان و رشوه میگیرن و ال و بل.دوست داشتم امروز تو اورژانس بودن و زجه های زن و بچه ی این مرد رو میدیدن تا من رو همه ی این قضاوتهای ندیده شون اوغ بزنم و بالا بیارم.یه عده ادم که نشستن کنج خونه و گوشی گرفتن به دست و هی میچرخن تو اینستاگرام و چرت و پرتهای یه عده بیکارتر از خودشونو سند منگوله دار میکنن و نشر هم میدن!
۵ نظر ۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۴
life around me

تو بوفه ی بیمارستان ما پسرک افغان چشم آبی کار میکنه.اسمش مصطفی ست.هر وقت میبینمش بهش چشمک میزنم و میگم آخه تو چشات به کی رفته انقدر خوشگلی لامصب؟
میخنده فقط...
مصطفی ده سالشه و هیچ وقت وطنش رو ندیده.هیچوقت تو هوای کابل نفس نکشیده.هیچوقت معنی ارباب بودن زیر دندونش نرفته.
همین که متولد شده پدرش کارگر بوده و خودش تا به دست و پا اومده فرستادنش پیش خدمتی.
امروز خبر فاجعه ی فرانسه رو از اخبار میشنیدم.چند روز قبل هم خبر دستگیر شدن باند داعشی تو ایران.و خبرهای هر روزه ی عراق و سوریه و ترکیه و کجا و کجا...
تو چشای مصطفی نگاه میکنم و دنبال یه نشونه میگردم تا دلم قرص شه.به این فکر میکنم  اگه یه روز من جای مصطفی,یه جنگ زده باشم و تو یه کشور دیگه واسه سیر کردن شکم خانواده م,کارگری بوفه ی یه بیمارستان رو کنم,اگه من بوی هوای وطن از یادم بره...

همینکه وسط این دغدغه ی ذهنی که چند روزه درگیرم کرده,همزمان دارم کتاب بادبادک باز خالدحسینی رو میخونم خودش یه نشونه ست.اینکه هروقت راوی داستان,از حسن,خدمتکار هزاره ای خونه ی پدرش میگه و اینکه به زیر دست بودن عادت کرده تو دلم خالی میشه و چشام خیس...
میگردم تو نی نی چشای مصطفی دنبال طعم آوارگی,جنگ زدگی.ولله که طاقت نمیارم,بغض میکنم و میزنم بیرون...
از همه جا صدا میاد...
یکی داره میخونه:
بیا که بریم به مزار ملاممد جان
سیل گل لاله زار با ما دلبرجان

برو به یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد

برو به یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد

بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم

نمیبوسم لب پیمانه ی می
پریشان و جگرخون تو هستم...

پ.ن:به  جرات میگم تا بحال تو زندگیم هیچ اتفاق,کتاب یا شخصی نبوده که به اندازه ی این عکس بی کیفیت روی من تاثیر بذاره.من فکر میکنم همین تکه عکس توانایی این رو داره که تا قرن ها تاریخ رو به لرزه دربیاره...

۷ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۱
life around me
تو ccu مریضی دارم که بعد دو روز چلنج باهاش فهمیدم علاوه بر بیماری قلبی, مشکلی داره به اسم هایپوکندریازیس.به اتند قلبمون گفتم و برای بیمار مشاوره ی روانپزشکی گذاشتیم و متخصص روانپزشکی بعد ویزیت مریض تشخیص منو تایید کرد(ازینکه چقدر از تشخیصم ذوق مرگ شدم بگذریم).هایپوکندریازیس یعنی فردی در غیاب بیماری جسمی,به صورت ذهنی احساس بیمار بودن داره.مثل افرادی که دائم فکر میکنن جایی از بدنشون درد میکنه و دائم به پزشکهای مختلف مراجعه میکنن و همیشه کوله باری از دارو دارن و هیچوقت احساس سلامت نمیکنن.
مریضم آقایی 65ساله,کارمند بازنشسته بانک هست.بسیار با سواد و فهمیده ولی از دید خودش انواع بیماری ها رو داره.از دخترش شنیدم که چندوقت قبل طی یک روز هشتاد بار فشارخونش رو چک کرده.
اینا رو چرا گفتم؟گفتم که بدونین من هم مثل اون آقا,امروز هشتاد بار این ماسماسک رو باز کردم که از کنکور بنویسم و هی منصرف شدم و درنهایت آخر شب کوتاه اومدم و نوشتم.
کنکور شاید پرتنش ترین و پراصطکاک ترین دوره ی زندگی افراد باشه و حتی اگه به نتیجه ی دلخواه ختم بشه بازهم از نکبتی بودنش کاسته نمیشه.
از همین حالا به کنکور دستیاری فکر میکنم و تنم میلرزه.کنکور خیلی زودتر از اونکه آدم سنش و فهمش بتونه مفهوم سختی رو درک کنه,تو عمق مشقت قرارت میده و سیلی میزنه تو گوشت.هرچند به این سیستم آموزشی بیمار انتقادهای تندی دارم ولی معتقدم میشه ازش استفاده هایی برد و آهنی شد.باید به تک تک این زنها و مردهای کوچولوی هفده هجده ساله گفت فتبارک الله!
نمیدونم چرا ولی یه حس مالکیت به این روز دارم و هرسال این موقع یه حس همزادپنداری وجودمو میگیره و دلم میخواد خودمو قاطی کنکوری ها جا بزنم.دلیل این حجم از خودزنی رو نمیفهمم ولی...
خداقوت پهلوونا!
۲ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
life around me

  

         "کج سلیقگی در انتخاب شعار

           یعنی زن با حجاب مثل صندلی چهارپایه است؟!"


      _عکس و متن از اینستاگرام روزنامه نگار fardin.khazaei_

۳ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me

بعضی روزا از همون دم صبح که دمر تو رخت خواب افتادی و خلسه ی کولرگازی نمیذاره از جات تکون بخوری,درست از همون لحظه غم میشینه لای موهات.اگه دست کنی تو جیب گله گشاد لباس خوابت یه پاکت غم میاد تو دستت و وسوسه میشی یه نخ آتیش کنی و بفرستی تو ریه هات و گوله گوله غم از بینیت فوت کنی بیرون...

اگه بشینی تو تاکسی لابد یه خانوم تیشان فیشان میشینه کنارت و میگه:ببخشید خانوم عطرتون مارکش غمه؟از کجا خریدین؟

آدما نگاشون اون روز سراسر غم داره,لای دکمه های پیراهناشون خنده کم داره.بالا بری غصه ها رو میبینی که هی بال میزنن بال میزنن میترکن تو هوا و مثل دود میریزن رو سرت.پایین بیای تیکه های کوچولوی غم ها رو میبینی که عین ماهی گلی هی تو جوب غم گرفته ی کنار خیابون وول میخورن اینور و وول میخورن اونور.

اینا رو گفتم که بگم امروز دلم غم داره,لای موهام انگاری خنده کم داره.اینا رو گفتم که بگم من امروز اندازه ی یه گاو بزرگ غصه دارم,اندازه ی یه کرگدن گنده غمگینم...

۴ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

 

اهم اهم!

یک دو سه!!!یک دو سه!!!دوباره امتحان میکنم.

میشنوی آقای خدا؟

ببخشید که چند وقتی خانه نبودیم,البته دروغ چرا خب,بودیم ولی حوصله ی میهمان نداشتیم.درها را قفل کرده بودیم,هندزفری زده بودیم توی گوشهایمان تا کسی مزاحم خلوتمان نشود.خب به هرحال آدمیزاد است دیگر,ما آدمیزادها گاهی اینجوری میشویم.

میدانی آقای خدا؟وقتی امروز بعد مدتها پرده را زدم کنار و چشمم به گوشه ی سبیل پرپشتت افتاد دلم یکهو هوایت را کرد.آمدم آهی بکشم و بگویم که یادش بخیر یکروزهایی آقای خدا دستمان را میگرفت و دوتایی میرفتیم گردش ولی حالا فراموشمان کرده که دیدم گوشه ی سبیلت خندید.که دیدم داری از جلوی ساختمان برایم دست تکان میدهی.

روم سیاه آقای خدا,وقتی فهمیدم بعد این همه مدت که در خانه ام را به رویت بسته بودم هنوز هم هرروز برای دیدنم می آیی و منتظرم میمانی تا بلکه توپم را بزنم زیر بغل و برویم دوتایی گل کوچیک بازی کنیم,وقتی دیدم دلت هنوز هم برای این دوست بی معرفتت تنگ میشود از این هیکل گنده ام خجالت کشیدم.

ازینکه هندزفری میزدم توی گوشهایی که تو به من هدیه دادی تا صدای خودت را نشنوم شرمم میشود.

ازینکه چشمهایی که بخشش خودت به من بود را میبستم تا با خود خودت چشم تو چشم نشوم از خجالت آب میشوم و میخزم زیر مبل.

راستی آقای خدا؟مادرت وقتی تو را حامله بوده چه خورده که انقدر مهربان شدی و صدایت نور است,نگاهت نور است و حضورت نور؟میخواهم سر دخترم بخورم تا مثل تو از همه دلبری کند.

آقای خدا؟حالا آشتی؟



۵ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۴
life around me

پینوشت پست قبل:همانا ساعت 2:03صبح است و بعد یه روز سخت بالاخره به تختم رسیدم.بدنم داغه و پاهام گزگز میکنن.چشام میسوزه و از گرسنگی دارم تلف میشم ولی خواب واجب تره.بالاخره مریض اومد،شرح حال خوبی نداد وصبح کله سحر باید بدوم بیمارستان و سوالامو بپرسم...به دلم داده فردا باید کل سی سی یو رو بشین پاشو برم!

۲ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۶
life around me

از صبح بیمارستانم و امشب نوبت شرح حال گرفتنمه.دکتر تا سه صبح میشینه مطب و این یعنی هرلحظه ممکنه مریض بفرسته واسه بستری و طبیعیه که اگه مریض نیاد و من امشب شرح حالمو نگیرم و خیالم راحت نشه قطعا تا صب نمیتونم از ترس چشم رو هم بذارم.امروز قرعه به نام میکائیل افتاد که رو یه پا وایسته و نمیخوام نفر بعدی من باشم!طنز ماجرا اونجا بود که میکا یه لنگ تو هوا بود و حق نداشت به جایی تکیه بده و شرح حال هم میخوند،بعد یه سوتی میلیمتری هم تو خوندنش داد که استاد گفت قاعدتا الان باید بگم اون یکی پاتم بگیری بالا ولی حالا اجالتا بهت ارفاق میکنم!تصورشو کنین?میکائیل پرنده!... در هر صورت روحیه خودمو تحسین میکنم که تو این اوضاع فلاکت بار که امتحان جراحی دارم،فردا کنفرانس دارم،نوبت شرح حالمم هست و مریض نمیاد که نمیاد و از گرسنگی هم درحال بیهوش شدنم،نشستم تو کتابخونه و سلفی میگیرم و پست میذارم!

۳ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۱
life around me

دو هفته ی قبل کنفرانس chest pain داشتم و علی رغم اون همه تلاش و بدبختی،اتند محترم آب پاکی رو ریخت رو دستم که نچ،به درد نمیخوره.امروز بعد دو هفته یهو گفت فلانی کنفرانس بده?هی اومدم بگم فلون فلون شده چرا شبیخون میزنی آخه?من تو این دو هفته یه نیم نگاهش هم نکردم،ولی جرات نداشتم و شروع کردم طبق طبقه بندی مطالب مغزم کنفرانس دادم.میدونید?بزرگترین و شاید تنهاترین توانایی نداشته ی من همین توانایی طبقه بندی مطالبه.و خب باید بگم که امروز بابت کنفرانسم مثبت گرفتم و استاد بهم کردیت داد:Dمطمئنم دفعه قبل یا از پهلوی چپ بلند شده بود یا با خانومش دعوا کرده بود،وگرنه که ما آدم منفی گرفتن نیستیم.والا

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
life around me

همیشه اعتقاد داشتم تو رشته ی پزشکی درس خوندن یه صفت که دستمایه ی خندیدن باشه نیست که یه افتخاره و خرخون نه یه فحش که یه تعریفه.پزشکی اونقدر وسیعه که هرچی بخونی بازم کمه.ولی با وجود همه ی تلاشها بازم کم میارم.

امتحاناتم بیست هفتم مرداد تموم میشن و از یک شهریور ترم جدیدمون شروع میشه ولی دیگه نداشتن تعطیلات برام عذاب نیست و فقط به این فکر میکنم که درسام پاس بشن.

دوتا امتحان فشرده ی جراحی به اضافه ی عفونی و همینطور قلب...همه شون واحدهای بالا دارن و پاس نشدن یعنی عقب افتادن از هفت سال عمومی...تنم میلرزه بهشون فکر میکنم...

به مامان میگم دعا کن واسم نیفتم.میگه همیشه همینو میگی و بعد نمره الف میشی.میگم این دفعه فرق میکنه.میگه اینم قبلا گفتی...

راست میگه ولی نمیدونم چرا هر دفعه فرق میکنه...

وسط افسردگی ها و استرسهام بود که شنیدم سرطان آدرنال پدر دوستم که دو سال قبل جراحی کرد عود کرده و به کبد متاستاز داده.حالا اون شرایط منو داره به اضافه ی اینکه هم باید غصه بخوره و اشک بریزه و کنارش درس هم بخونه.

به این فکر میکنم که هرچقدر تو شرایط الانم این امتحانات مشکلات وحشتناکی ان که شاید هیچکس جز خودم درکش نکنه,با این حال کاش همیشه بزرگترین مشکلات زندگیمون همین امتحانای جراحی و عفونی بودن...

۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۶
life around me
همین الان داشتم سوتی امروزمو واسه سهیل تعریف میکردم.میخندید.خیلی میخندید.
سهیل به بی مزه ترین خاطرات من میخنده و میگه رئیس خیلی باحالی!
داشتم بهش میگفتم امروز گند زدم.چند روزی بود میرفتم ماشینمو تو قسمت پاکینگ پزشکا پارک کنم واسه اینکه حسابی سایه داره ولی جای خالی پیدا نمیکردم.فقط یه جای پارک خالی بود که همیشه به درش زنجیر وصل بود.
امروز که دیرم شده بود و جای پارک هم پیدا نمیشد,پشت همون زنجیر وایستادم و گفتم این لابد جای پارک یکی از پزشکاست که تا الان اومده و مریضاشو دیده و رفته.پس به جایی بر نمیخوره من زنجیرو بزنم کنار و دو ساعت ناقابل به جاش پارک کنم؟
جرم رو انجام دادم و رفتم سی سی یو پی مریضام.دیگه کلا پارکینگ و ماشین و آفتاب و سایه از یادم رفته بود.
از دور بشکن زنون میومدم,زیر لب آهنگ میخوندم و زمزمه میکردم که یهو چشام سیاهی رفت.دکتر پ رو دیدم که پشت همون جای پارک تکیه داده به ماشینش و انگار که در انتظار کسی خط و نشون بکشه هی دو قدم میرفت و میومد و میرفت و میومد و فقط یه پنجه بکس کم داشت تا بیمارستانو کنه چاله میدون.
دکتر پ ارتوپده و از شرح اخلاقش همین بس که خدا شاهده با دیدنش آدم سکته میکنه.برخلاف باقی پزشکها که بداخلاقیاشون واسه ماست و دلبریاشون واسه مریضا,دکتر پ مریض و غیر مریض براش نداره و همه رو با خاک یکسان میکنه.یه آدم حدودا صد کیلویی,اخمو و بداخلاق,مغرور و اعصاب ندار.
همسرش هم پزشکه و من با هربار دیدنش با خودم میگم فک کنم دیشب یه کتک مفصل خورده از شوهرش طفلی!
حالا من ماشینمو پارک کردم جای پارک همین دکتر پ کذایی.
از استرس نمیدونستم چیکار کنم.وایستاده بودم دور و تماشا میکردم ببینم آخرش چی میشه؟پلاکمو میده نگهبان و عذرمو میخواد؟انقد وایمیسته تا بیام و خط خطیم کنه؟
انتظار کشیدم.خوشبختانه اونقدری مشغله داشت که برام دردسر درست نکنه.چند بار اطرافشو نگاه کرد و با حرص سوار ماشینش شد و گاز داد.
منو میگین پریدم پشت ماشین و د برو...
مطمئنم که دیگه با این پلاک در سطح بیمارستان رویت نخواهم شد!
سهیل میخنده و میگه تو چرا هیچوقت عاقل نمیشی رئیس؟
(البته فک میکنم منظورش از عاقل بیشتر آدم بود ولی رعایتمو کرد و نگفت!)

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۶
life around me
بازهم دم بعضی دختران با غیرت کشورم گرم,
که با شنیدن خطر انقراض یوزپلنگ ایرانی,
سعی در تقلید چهره اش کردند
فقط برای حفظ این سرمایه ی ملی!
۵ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۰
life around me

وقتی قراره دنیا اونقدر نکبتی باشه که تو پیشم نباشی, مدینه ی فاضله ی من هم میشه درست همینجا...
همینجا که صبحش از خواب پا میشم و کشون کشون خودمو میرسونم به آب.سرحال که میام جزوه ای دست میگیرم و محو جذابیت این جراحی لعنتی میشم.عاشق کبد و کیسه ی صفرا,یا مثلا عاشق چشمای خمار قسمت دوم لوپ دئودنوم یا شایدم عشوه های اسفنکتر اودی.هوم؟هیجان انگیز نیست؟
بخند جانم بخند,حال ما خندیدنیه...
مدینه ی فاضله یعنی این تنهایی با شکوه و شاعرانه ای که واسم ساختی,همین تنهایی که اجازه میده به دور از صداهای عصبی کننده ی خنده هات بشینم زیر نوری که از پشت پرده ی حریر آشپزخونه کمونه کرده تو بشقابم و یه لقمه الویه میخواد...
یه لقمه اولیه میخوای؟
صبر نکن,بپر سوپرمارکت سرکوچه تونو یه دونه بخر,لابد مزه ی زیره و فلفل سیاه هایی که مخصوص واست میریختمو نمیده ولی چاره چیه؟بخور!

مدینه ی فاضله ی من اون جاییه که انقدر با کسی حرف نمیزنم و نمیزنم تا یه روز پا شم و ببینم حرف زدن از یادم رفته...
۷ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۷
life around me

ساعت سه صبح دیروز پسر جوونی رو با مالتیپل تروما(یعنی ضربه به تمام بدن)طی حادثه رانندگی میارن اورژانس.کاسه سر پسر کامل خورد شده،بردنش اتاق عمل و شرایطش رو stableکردن ولی بدون جمجمه کار ناتمام مونده.جراح اعصاب آقای دکتر نون بودن که پدر و پدر بزرگشون هم جراح اعصاب هستن و تهران مشغول به کارن.طی تماسهایی که میگیرن و هماهنگی هایی که بیمارستان تهران انجام میده،بیست و چهار ساعت بعد کاسه سر از تهران با هواپیما فرستاده شد و امروز صبح عمل پیوند جمجمه انجام شد.خدا میدونه چقدر دلم میخواست تو اتاق عمل باشم ولی چون لباس نداشتم نمیشد که برم.و خدا میدونه چقدر دلم میخواست جای دکتر نون بودم.جراحی های عمومی و تخصصی(شامل ارتوپدی،نوروسرجری و اورولوژی)جذابترین رشته های پذشکی هستن ولی حیف که برای زنها خیلی سنگین و پر مشغله ان.اصلی ترین رشته ای که برای تخصص مدنظرمه اطفاله ولی دلم واسه اورولوژی میتپه!

۶ نظر ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۰
life around me
تمام پیرمرد یا پیرزنهایی که تو تمام مدت تحصیلم دیدم,در پاسخ به سوال:مادرجون/پدرجون مشکلتون چی بود که رفتین دکتر؟حالا میخواد هر مریضی داشته باشن از مسمومیت غذایی بگیر تا سکته قلبی یا روماتیسم مفصلی اینه:

 یه دردی زد تو قفسه سینه ام و همینطوری رفت رفت رفت رفت تیر کشید تو کتف هام(گاهی هم میگن کفت هام)بعد اومد اومد اومد کشید تو زانوهام.تو چشمامم تیر کشید بعد زد تو دستام!

بعد هر چی بپرسی تایید میکنن:

سردرد داری؟آره

سوزش سر دل؟آره

بی اشتهایی؟دارم....اشتهات زیاد هم شده؟آره:D

اسهال؟آره...یبوست چی؟اونم دارم:D

حتا باور کنین یه بار عمدا به یکیشون گفتم سابقه CABGداری؟میخواستم عکس العملشو ببینم که اونم گفت دارم!



۷ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

دیروز منشی دندونپزشک بهم زنگ زد که تشریف بیارید دندونی که عصب کشی کردین رو پر کنید؟

گفتم نمیتونم امروز بیام.هر وقت وقت کردم قبلش زنگ میزنم تا نوبتم اوکی بشه.

امروز دوباره زنگ زد که خانوم دکترتشریف نمیارین؟آقای دکتر سراغتونو میگیره:|

دوستم رها میخواد دندوناشو اورتودنسی کنه,بهش گفته بودم یه بار بیا دکتر من ببینه دندوناتو و نظر بده.از فرصت استفاده کردم و به منشی گفتم دوستم هم همرام میاد واسه مشاوره و گفت حتما حتما بیاید:|

وارد که شدیم به همون منوال سابق دکتر شخصا اومد جلو و خوشامد گفت:|

منتظر نوبت بودیم که من کتاب"بچه های امروز معرکه اند"رو از کیفم درآوردم و مشغول خوندنش شدم تا سرم گرم بشه.محیط مطبشون فوق العاده ساکته و کلی کتاب هم هست تا اگه کسی حوصله ش سررفت مشغول بشه.دکتر دید و پرسید چه جالب؟به کتاب خوندن علاقه دارین؟اینجا یسری کتاب جدید هم به انتخاب همسرم آوردیم دوست داشتین یه نگاه بندازین شاید خوشتون بیاد.

خودش مشغول معاینه دندونای رها شد و دکتر ب( اون یکی دکتر که گفته بودم عمومیه),هم مشغول کار روی دندون من شد و انقدر مزه پروند که مثلا حوصله ی من سر نره که اون آخرا نزدیک بود همونی که تو دهنم بودو بکنم تو چشماش بلکه ساکت بشه.

درجریان هستین که دندون پزشکها موقعی که چهارتا بیل و کلنگ کردن تو دهنتون دائم ازتون سوال میپرسن و توقع جواب هم دارن؟به همین منوال هی ازم سوال میپرسید:سال چندم هستین؟سخت میگذره؟به چه تخصصی علاقه دارین؟دکترفلانی رو میشناسین؟

وقتی از اتاق اومدیم بیرون رها گفت پریدی رفت.گفتم چرا؟گفت چون اون دکتر از من پرسید دوستتون مجرد هستن؟قصد ازدواج دارن؟

داشتم با خودم فکر میکردم من آرزو داشتم راننده کامیون بشم و جاده های بین المللی رو زیر پا بذارم ولی شدم پزشک و این خودش جای سالها حسرت خوردن رو داره.از یه جایی به بعد دلم خواست همسرم شاعر باشه.یکی مثل کامران رسول زاده یا مثلا رسول یونان و این انصاف نیست یه شاعر رو به یه دندونپزشک بفروشم نه؟بعد حسرت اینو کجای دلم بذارم؟

حسرت اینکه یکی کتاب شعرش رو بهم تقدیم کنه؟

۱۴ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
life around me

در نبرد با چشمانت باختم...مهم نیست،چیزی از ارزشهایم کم نخواهد شد که حریف قدری داشتم.

۶ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۸
life around me
از این به بعد کتابهام رو اون گوشه معرفی میکنم.بالای لینکهارو ببین؟
کتابدونی!
۲ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۱
life around me

وقتی بهم گفت:" مامانت وقتی تو رو باردار بوده زیاد گیلاس میخورده?آخه چشات مث دوتا گیلاس شفاف میمونه و تنت بوی شکوفه ی گیلاس میده "فهمیدم این خود خودشه.

۱ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۱
life around me
دوازده سیزده سال پیش بود حدودا.مادر آش نذری داشت و کل خاله خان باجی های فامیل خونه مون جمع شده بودن و زنای بچه بغل گله به گله رو حیاط نشسته بودن و هرکدوم یه گوشه ی کارو گرفته بود.
عفت خانوم و ثریا زن حاج حسن انگار نه انگار هووی هم باشن همچین نشسته بودن تنگ هم و نخود لوبیا پاک میکردن که دهن آدم وا میموند از تعجب.ننه بزرگم میگفت این دوتا واسه این انقد با هم جینگ تو جینگن که شوهرشون عدالتو بینشون رعایت کرده ننه.اگه شب یه نون سنگک بده دم خونه ثریا,حتما یکی هم برده و به عفت داده.خدا ازش راضی باشه ننه مرد خوبیه و دو تا خونواده رو نون میده.
فخری و کبری و فاطمه خانوم سیر و پیاز پوست میکندن و طرف من ابرو نازک نازک کنون یه چیزی زیر لب میگفتن که آی حرصمو درمیاورد.
همه می دونستن من دختر دم بخت این خونه ام و بفهمی نفهمی وقتش شده.و دم به دم از مادر میپرسیدن واسه آسیه فکری نکردی و مادر سرشو مینداخت پایین و ساکت میشد.چه میدونم لابد از خجالت.
من مسئول خبر کردن همسایه ها بودم که تا چند ساعت دیگه ظرفاشونو بیارن واسه آش و وسط بدو بدوهام به تو فکر میکردم.
کبری و صغری و فاطی و هیچ ننه قمر دیگه ای نمیدونستن که من تو دلم شیرینی خورده ی تو ام.از همون روزی که سرگذر نونوایی آقارضا بهم سلام کردی دلم رفت پی تو و وقتی دم مدرسه فکل بیرون زده از مقنعه مو دیدی و با اخم روتو برگردوندی تو دلم شیرینی خورده ت شدم.
خدا میدونه قند تو دلم آب میشد وقتی حرفت وسط میومد و با کارات فهمیده بودم تو هم آره.
از همون روز شدم زن خونه ات.حیاط خونه آقاجونمو ب جارو میزدم و انگار زن خونه ات بودم.زیر آبگوشت رو خاموش میکردم و تو دلم زن خونه ات بودم.
به فکرت پا شدم,نشستم,خوردم و خوابیدم و انگار زن خونه ات بودم.
روزی که خبراومد بار و بندیل کردی بری تهرون دانشگاه مگه باورم میشد؟روزی که دست اون دختره ی غربتی رو گرفتی آوردی و ننه ات قربون صدقه تون میرفت مگه من چشام جایی رو میدید؟
من تو دلم آبستن بچه ی تو بودم و خبر عروسیت محله رو پر کرده بود.
تو هیچوقت نفهمیدی با همون نگاه اول شیرینی خورده ات شده بودم و بعد این همه سال حالا دارم تو رویام بچه تو بزرگ میکنم تا برگردی.
۱۰ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۳
life around me

یه مشکل بزرگ ما با بیمارا,مشکل عدم آشناییشون با بدیهیات پزشکی هست و خب با توجه به اینکه خیلی از مریضها حتی سواد هم ندارن امر عادیه.

اما متاسفانه در مقابل توضیح دادنهای ما هم کاملا مقاومت میکنن و حرف عمه و خاله و زن همسایه رو به توصیه ی پزشک ترجیح میدن و ما هم کاری از دستمون برنمیاد چون طبق قانون بیمار حق داره خودش در مورد ادامه درمانش تصمیم بگیره و حتی با رضایت شخصی ترخیص بشه و پزشک حق نداره بیماری رو به زور تو بیمارستان نگه داره.

مثلا رفرنس های عفونی میگن تا زمانی که واقعا ضرورت نداره از مریض رگ نگیرین چون ریسک ایجاد عفونت های وریدی بالا میره و مگه جرات داریم مریضی رو بستری کنیم و بهش سرم نزنیم؟خدا شاهده حیثیت پزشک و بیمارستانو میبرن بسکه میگن این دکتره الکی منو آورده اینجا و دارو بهم نمیده و حالا هزاری هم که براش توضیح بدی باز حرف خودشو میزنه.

تو بخش داخلی خیلی داشتیم مریضایی که برای اولین بار با قندخون خیلی بالا مواجه شده بودن و دکتر برای تنظیم قند بستریشون میکرد.تجویز انسولین کلی فرمول پیچیده داره و اینطور نیست که باهر دوزی خواستی شروع کنی و باید طبق فرمول به ازای هرچند تا افزایش قندخون,فلان واحد انسولین اضافه یا کم کنیم و پزشک بیمار رو بستری میکنه تا زیر نظر خودش و تحت رزیم غذایی هرروز قندهای سه وعده رو که پرستارها اندازه گرفتن چک کنه و انقدر انسولین رو کم و زیاد کنه تا قند به محدوده مورد نظر برسه و اونوقت میتونه مریض رو مرخص کنه و همون دوز انسولین رو براش تجویز کنه و بدیهیه که این مریض اصلا سرم احتیاج نداره.و متاسفانه اکثر این مریضا بعد2-3روز با رضایت شخصی خودشونو ترخیص میکردن و تو روی پزشک میگفتن ما رو خر حساب کردن.به هرحال فقط میتونم بگم امیدوارم پیگیر قندشون باشن که دیابت مادرهمه ی مریضی هاست.

دیروز اتند قلبمون وارد ccuشد و گفت نامه ختم یکی از مریضامو به دیوار یه سوپرمارکت دیدم.انقدری ناراحت بود که خدامیدونه.

اون مریض آریتمی بطنی (یه مشکل قلبی)داشت که چند وقت یکبار اتک میزد و بعد خوب میشد.دو روز آخر بستری نوارقلب هاش نرمال بودن ولی طبق رفرنس حق ترخیصش رو نداشتیم و دکتر گفت یه روز دیگه هم نگهت میدارم تا ببینم بازم اتک داری یا نه ولی آخرش قاطی کرد سر همه مون و4-5روز قبل با رضایت شخصی ترخیص شد.

به قول دکتر حمیداحمدی(آدرس وبش توی لینک های وبم هست) سه تا فیلد هستن که همه خودشونو توش متخصص میدونن و نظر کارشناسانه میدن.یکی ورزش,دوم سیاست و سوم پزشکی که این آخری فکر میکنم مختص کشور ماست.ولی اقلا کاش اظهار نظرها محدود به همون اظهارنظر بودن و اقلا پای جون خودشون وسط نبود.چون بهرحال چیزی که ما خیلی زود تو بیمارستان یاد میگیریم اینه که حرفهای مریض رومون تاثیر نذاره و سعی کنیم کار خودمون رو انجام بدیم و کسی که این وسط آسیب میبینه خود بیماره.

ولی دوست دارم شما به عنوان دوستانم از این به بعد اگر خدای نکرده تو بیمارستان بستری شدین اصرار به گرفتن دارو نداشته باشین که گاهی هدف از بستری فقط تحت نظر گرفتن بیماره.مثل بیماری که تو بخش عفونی داشتیم و سه ماه بود که تب میکرد.تب های طولانی مدت اپروچ خاص خودشونو دارن و باید یه آزمایشهایی براشون چک بشه.

دکتر مریض رو برای بررسی بیشتر بستری کرد و گفت این مریض سه ماه با تب ساخته پس مشکلش حاد نیست که نگران باشیم از پا درش بیاره پس من بیخود آنتی بیوتیک به ناف مریض نمیبندم و صبر میکنیم تا نتیجه آزمایشهاش بیاد.این مریض تو کل دوران بستریش هیچ دارویی نگرفت حتی تب بر.چون دکتر میگفت اگه تب ها رو قطع کنیم دیگه نمیفهمیم الگوشون چطوریه و تشخیص از دستمون میپره.خوشبختانه بیمار صبوری بود و بعد ده روز بستری علت تبهاش که یه علت داخل جمجمه ای بود پیدا شد و بعد ترخیص درمانش شروع شد.

میگفتم,این خوبه که درمورد داروهاتون تحقیق کنین چون بعید نیست پزشک دارویی رو سهوا اشتباه نوشته باشه,خوبه که درمورد داروتون ازش سوال کنین ولی بالاغیرتا تو کار پزشکتون دخالت نکنین.این یه توصیه دوستانه ست که تا زمانی که به پزشکی اعتماد ندارین بهش مراجعه نکنین.پرس و جو کنین و پزشک مورد نظتون رو پیدا کنین و بعد بهش اعتماد کنین تا کارش رو انجام بده.

از این به بعد وقتی با علائم سرماخوردگی به پزشک مراجعه کردین برای گرفتن دگزا یا آنتی بیوتیک پافشاری نکنین که اینها یه روزی بلای جونتون میشه.از ما گفتن بود.


۱۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۰
life around me

امشب شب تولدمه.هوم.آدما شب تولدشون به چی فکر میکنن؟

اصلا شب تولد اونقدر مسئله ی مهمی هست که بشینی و بهش فکر کنی؟مثلا به سالی که گذشت و اتفاقهاش؟به اینکه چقدر از آرزوهامو عملی کردم؟مگه اینا واسه لحظه سال تحویل نیستن؟

والا من که از تقویم و گذر روزهاش سر در نمیارم.واسه من شب تولد یعنی کرور کرور دلتنگی های کنج دلم.دلتنگی دوری از رفقای بچگیم که دونه دونه ازم دور شدن و نیستن تا مثل همون موقعها دور هم جمع شیم و مامان کیک اسفنجی ساده و بدون خامه شو درست کنه,بخوریم و صدای خنده هامون دنیا رو پر کنه.

شب تولد واسه من یعنی بشینم پای اسکایپ,بگه تولدت مبارک رئیس,سایه ت بالاسرمون.فقط نگاش کنم و بگم این همون سهیله؟لعنتی چرا انقدر زود بزرگ شدیم.هی تو چشاش خیره شم و تو دلم یواشکی بگم اگه هنوز بچه بودیم,اگه قبل رفتنت بحث حال بهم زن خواستگاری قریب الوقوعتو پیش نکشیده بودی و با "نه"ای که شنیدی ازم دلخور نبودی حتما از پشت مونیتور لپ تاپ بغلت میکردم و مثل همون موقع ها بوس اردکی ازت میخواستم.

خب اگه الان دوسال قبل بود من حتما کلی درد و دل داشتم واسش بگم ولی انگار اتفاقات جوری رقم خورد که نتونه محرم راز دلم باشه.

واسه من شب تولد یعنی با وجود هزارون هزار کیلومتر فاصله ی بینمون پا به پای شیطنتها و خاطره های بچگیامون انقدری بخندیم که تقل تلق اشکا از گوشه چشامون شره کنه.بگم خداحافظ,بگه خداحافظ کسی که دماغمو سوزوندی.بگم خدارو چه دیدی؟شاید تو پنجاه و دو سالگی عاشقت شدم؟بگه برو خودتو مسخره کن رئیس!

میگم یه ذره بی انصافی نیست؟اینکه از اقلا ده تا رفیق تاپ هایی که تو بچگی داشتم فقط یکیشون واسم مونده باشه و اونم اون سر دنیا تحصیل طبابت کنه و سال تا سال نبینمش؟

دنیا هم کم نامرد نیستا.کم ازش نکشیدیما.کم شب تولدامون با چشای پف کرده از اشک دلتنگی پست نذاشتیما.

۱۶ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۰
life around me
بخش عفونی تموم شده ولی خاطره هاش به قوت خودشون باقین.یکی از اتندهای عفونی مون بسیار آدم متحجری بود و به جای زبان علم،با زبان دین حرف میزد و این تو پزشکی جایی نداره.مثلا تو کتاب رفرنس قلب میگه یک درینک شراب قرمز در روز،ریسک فلان بیماری قلبی رو کاهش میده.این موضوعیه که کلی روش کار شده و مستنده.حالا یه پزشک بسته به شرایط عقیدتی و عرفی بیمارش تصمیم میگیره همچین چیزی رو به بیمارش بگه یا نه.مثلا من اگه بیمارم روحانی باشه هیچ زمان همچین چیزی رو بهش نمیگم چون مطمئنم ناراحت میشه ولی شاید به یه بیمار دیگه بگم.یه بار سر کلاس بحث همین موضوع شد و استاد کلا ردش کرد.یکی از دخترا باهاش بحث کرد و نهایتا یه صفر نوش جان کرد به اضافه ی اینکه استاد مربوطه لطف کردن پشت سرش گفته بودن دختره مشروب خواره.من چون اخلاق این استادو میفهمیدم اصلا باهاش دهن به دهن نمیشدم و به مدت یکماه از نظر سکنات و وجنات به راه راست هدایت شدم چون میدونستم در غیر این صورت فقط تجدید بخش میشم و دودش تو چشم خودم میره.داشتم جزوه عفونی رو نگاه میکردم که چشمم به جمله ای طلایی و قصار از جناب دکتر افتاد که جزوه نویس عمدا شیطنت کرده و باخط درشت نوشته بودش:راه های جلوگیری از STD)عفونتهای منتقله از راه جنسی(شامل موارد زیر میباشند:اول تقوا،دوم کاندوم:|
۵ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۲
life around me

_وقتی از دویدن صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم.نوشته ی نویسنده ی بزرگ,هاروکی موراکامی.

کتابی که از دیروز دستم گرفتم و حسابی به فکرم برده.این کتاب بخشی از خاطرات این نویسنده با گریزهای گاه و بیگاه به طرز زندگی و تصمیمات و علایقش هست.در صدر این علایق هم دویدن قرار میگیره که حسابی تو فکرم انداخته برم باشگاه(دقیقا همینقدر جوگیرم)

جاهایی از کتاب واقعا با نویسنده احساس همزادپنداری میکنم و اونهم جاییه که از میلش به تنها بودن حرف میزنه.

با خودم میگم درست در سن پنجاه و دوسالگی که قراره عاشق بشم,درست تو همون سال کتابی بنویسم به اسم"وقتی از تنهایی صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم"و بعد تو مقدمه بگم ایده ی نوشتن این کتاب رو از هاروکی موراکامی گرفتم.

از اتاقی بنویسم که شیطنتهای تمام دوران کودکیمو تاب آورد و پا به پای خستگی های کنکور نوازشم کرد.تو شب بیداریهای شبهای امتحانات دانشگاه به پام بیدار موند و برای تسلی استرسهام قبل اعلام نمرات پایان ترم,وقتی با استرس لپ تاپمو روشن میکردم و آدرس سایت دانشگاهو میزدم گرم و عمیق بهم لبخند میزد.

یه وقتایی با خودم فکر میکنم اتاقم و تنهایی و آرامششو حاضرم با چه چیزی معامله کنم و راستش هیچ چیزی راضیم نمیکنه.من عاشق اینم که از همه دنیا ببرم ولی تنهایی و خلوتمو ازم نگیرن.گرچه مادرم همیشه میگه خداروشکر میکنم از داشتنت,ازینکه انقدر بی آزار بودی و سرت تو لاک خودت و درسات,ازینکه همیشه عاقل بودی و هیچوقت باعث سرافکندگیم نشدی راضی راضیم ولی میدونم که من تنها حسنم همین بی آزار بودنم بوده و بس.من هیچوقت همدم تنهایی مامان نبودم و تمام روزهایی که بخاطر من خونه موند تا تنها نباشم رو  تو اتاقم گذروندم و اونهم تو تنهایی خودش بی حوصله شد.و میدونم تنها آرزویی که الان داره یعنی داشتن داماد و نوه رو نمیتونم براش برآورده کنم و تنها دلخوریش از من همینه و تنها گله ی همیشگیش همین تمایلم به تنها بودنه.

بارها مهمون داشت و نیاز به کمک ولی تنها دخترش هیچوقت کمک دستش نبود.مامان آدم کم توقعیه وگرنه من دختری نیستم که هیچ مادری رو راضی نگه داره ولی کاری از دستم برنمیاد که شیفته ی تنهایی ام.

برای من خزیدن لای پتوی پشم شیشه م و روشن کردن کولر و همزمان زمزمه کردن کتابهام یا خیره شدن به وبلاگم یعنی بزرگترین خوشبختی دنیا.خدا میدونه چقدر راضیم ازین اخلاقم و چقدر باعث آرامشمه.زیاد بودن روزایی که میشنیدم راجبم فلان حرفایی رو میزدن که هیچوقت درست نبوده.مثلا آشنایی منو بیرون میدیده ولی من اصلا متوجهش نمیشدم و میرفته میگفته فلانی منو تحویل نگرفت,خیلی قیافه میگیره.من؟منی که دوتایی میشینیم با نگهبان بیمارستان زولبیا بامیه میزنیم به بدن و اون فکر میکنه روزه ام و مثل پروانه دورم میگرده و من روم نمیشه چیزی بگم.منکه در نبودش میپرم و کلید سردر بیمارستانو میزنم تا ماشینها منتظر نمونن,منکه هیچ موقع نفهمیدم غرور یعنی چی و پزهای خانوم دکتری رو درک نکردم و این حرفا رو راج خودم شنیدم اگه این کنج تنهاییم و کتابهامو نداشتم حتما از فکر و خیال سکته میکردم ولی فقط کافیه برم اون تو درو ببندم و خیره بشم به دیواراش تا آرامش از هر طرف هجوم بیاره سمتم.

انقدری درونگرا شدم که دیگه چیزی ناراحتم نمیکنه,فقط همینکه بفهمم هنوز میتونم با خودم تنها باشم و خوشی های ریز ریز خودمو داشته باشم برام کافیه.

میگفتم,تو سن پنجاه و دوسالگی,وقتی بعد سالها به عنوان رئیس یه موسسه ی خیریه ی بزرگ برای اولین بار حاضر به مصاحبه میشم و ازم میخوان درمورد زندگیم توضیح بدم,از عاشق شدنم تو همون سن حرف میزنم و از کتابی که در دست چاپ دارم."وقتی از تنهایی صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم."

۴ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۲
life around me

 

تلویزیون ccu داره فیلم کشیک قلب رو پخش میکنه درحالی که من و میکائیل دقیقا امشب کشیکیم,اونهم کشیک قلب!.درشرایطی که اتندمون هم عدل همین امشب آنکاله و هر چند ساعت یکبار میاد تا مریضاشو چک کنه و مادوتا هی تنمون تو گور میلرزه.

و من نه تنها باید فردا مجددا کنفرانس بدم,که فردا مریض هم دارم و باید شرح حال بخونم و این یعنی قراره دوبار شسته بشم.اصلا واسه همین امروز نرفتم حموم چون فردا حسابی چلونده خواهم شد و خدارو خوش نمیاد آب بیخودی مصرف بشه.

میکائیل با جدیت داره بیماری مریضشو میخونه و هی حملات فردای دکتر رو پیش بینی میکنه و براشون استراتزی دفاعی مناسب میچینه.

مثلا میگه:من فردا میگم مریض ارتوپنه داره و دکتر بلافاصله میگه ارتوپنه یعنی چی؟من میگم تنگی نفس درحالت خوابیده و اون با حالت پیروزمندانه میگه بلافاصله بعد خواب؟کور خونده چون من میگم نه 20-30دقیقه بعداز قرارگیری در وضعیت دراز کش بعد اون میگه فلان و بعد من میگم بهمان و برو تا آخر!

بهش میگم نترس بابا,ماهم خدایی داریم.میزنه زیر خنده و میگه حس یتیمی میکنم امشب!!

پ.ن:عاجزانه و خالصانه ازتون میخوام دعا کنین فردا به خیر بگذره و وقتی از در ccuمیام بیرون بگم:آخیییش...

اوهوم,ما دقیقا همینقدر از اتند قلبمون میترسیم.یا حتی بیشتر...


۳ نظر ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
life around me
فکر میکنم بعد چندهفته ی شلوغ و پر درس و استرس,و کنفرانس امروزم که براش کلی زحمت کشیدم و استاد با یه جمله ی "very very poor prognosis"آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت شنبه مجددا تکرارش کن درحالی که همه میدونستن هیچ ایرادی نداشتم و فقط قصدش اذیت کردن بود,حق دارم که امروز بعداز ظهر رو واسه خودم باشم.

که لش کنم تو تخت رنگ و وارنگم و یه دل سیر هویج گاز بزنم و آلو سیاه.کتاب نوستالزیک نوجوونیم رو دوباره بخونم و واسه آرایشگاه رفتن برنامه بریزم,واسه کوتاه کردن هزارباره ی موهام.

سوپرمامان میگه حیف موهات نیست میری از رو خاک کوتاهشون میکنی و میگم مویی که کسی حق دیدنشو نداره بلند بذارم که چی؟مویی که قراره از صبح تا شب زیر مقنعه ی سیاه قایم بشه دیگه چی از بلند بودنش؟ و از حرف بابا ریسه میرم که متفکرانه به خانم محجبه های تلویزیون نگاه میکنه و میگه حالم از رنگ سیاه بهم میخوره,دخترم به جای این مقنعه های سیاه یه رنگ شاد سرت کن.مثلا آبی قرمز,زرد و با خنده میگم دیگه همین مونده با روپوش سفید و مقنعه ی قرمز وارد بخش بشم و همه بلند بگن دیوانه آمد.

به امتحانایی که باید بدم فکر میکنم و جزوه های تلنبار شده و حسرت یه هفته تعطیلی تابستونی میمونه رو دلم.به چندسال قبل که تعطیلات تابستونی داشتیم اونهم دو ماه فکر میکنم و میگم حیفشون که همش با خواب گذشتن.

حواسم میره به کنکور در پیش رو و دانش آموزم که چندوقتیه ازش بیخبرم و تو برنامه م میگنجونم که بهش زنگ بزنم و جویای احوالات درسیش بشم.

از خستگی پلکام میفته رو هم ولی بازم در مقابل خواب مقاومت میکنم به خودم میگم احمق نباش!همین یه نصفه روز بیکاری و حیف نیست تو هپروت تموم شه؟

۶ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
life around me

از هر زمان که یادم میاد بابا صبح هایی که آشفته از کابوس شب قبل بیدار میشد یکراست میرفت سر صندوق صدقات خونه,پولی مینداخت و میگفت رفع بلا باشه از بچه هام.

این روزا صندوق صدقات خونه مون حسابی سنگین شده,

چرا بابا انقد کابوس میبینه؟

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۳
life around me