گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب سال جدید ما که با خواستگار شروع شد و اگه قرار باشه تا پایان سال همین ماجراها ادامه پیدا کنه که وای به حالمون رسما!!!چیزی که من درسالهای اخیر فهمیدم اینه که مهم نیست تو خوشگل باشی یا زشت،فهمیده باشی یا نفهم،سبک سر باشی یا سرسنگین,همین که پزشکی بخونی کافیه تا فامیل هایی که سااالهاست ندیدی شون یهو از آسمون پیدا شن و بهت پیشنهاد ازدواج بدن،حالا اینکه چه خیری از پزشکی دیدنُ دیگه نمیدونم والا،ما خودمون که خیری ندیدیم....نتیجه اینکه یه حس بدبینی و ناامنی میمونه رو دلت و ترجیح میدی تا آخر عمرت کسی طرفت نیاد!!!

۶ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۱
life around me

  

صبح از خواب که پا شدیم حس کسایی رو  داشتیم که صبح کریسمس میبینن همه جا سفیده و پاپانوئل براشون برف آورده چون تمام شهرمون با یه بارون قشنگ خیس شده بود...از این بارون نم نما که پدرم بهش میگه بارون بی آزار...

بوی بهار نارنج حیاطمون تا چندتا محل اون ورتر میره و همه رو مست میکنه,مادرم نشسته و شکوفه ها رو جمع میکنه تا زمستون واسمون چای بهار نارنج دم کنه...

صدای آهنگ"من باهارم تو زمین,

من زمینم تو درخت

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه...." تو گوشم زمزمه میشه و باد خنک میخوره تو صورتم...

اومدم از باغچه پرتقال میچینم تا بذارم کنار موز و خیار و سیب و کیوی هایی که خریدیم و منتظر مهمون باشیم...

همه جا خیس و گله و با این هوای خنک احساس میکنم باغمون یه تیکه از شماله,جایی که حتما یه روز واسه زندگی انتخابش میکنم!

فقط صدای دریا رو کم داریم که امیدوارم صدای قهقهه هامون تو سال نو جبرانش کنه!

سال جدیدتون مبارک باشه رفقا,بهترین آرزوها رو واسه همه دارم خصوصا واسه کنکوری ها.بترکونیم این نود و شیش دلبرو!!

۱۶ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۰
life around me

اینکه از سر سفره پاشی و برخلاف همیشه که تو از مادرت تشکر میکنی،اون بهت میگه "نه خسته!"،انگار وسط ظهر تابستون یه سطل آب خنک پاشیدن رو صورتت و تمام خستگی صبح زود پاشدن و کباب کردن بادمجون ها و سیر و پیاز پوست کردن و کشک سابیدن و چه و چه و چه همه یکجا نیست و نابود میشن و به جاش میگی آخییییش،می ارزید!.....این مامانا با وجود غر زدن های دائمی و گیر دادنها و مخالفت های دم به دم شون،چقدر بیرحمانه دوست داشتی ان لامصبا!

۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۳۱
life around me

آرایشگاه همیشه پر از اتفاقات عجیب و غریب و البته که آدم های عجیب و غریبه!مثل همیشه ساکت نشسته بودم و منتظر نوبتم بودم،دوتا خانومی که کنارم نشسته بودن با هم صحبت میکردن.اولی گفت دخترم هشت سالشه،ازش خواستم تا وقتی برمیگردم اتاقشُ کامل تمیز کنه و جارو هم بکشه.دومی گفت چطور دلت میاد?دخترا خیلی لطیفن توروخدا نکن اینجوری باهاش!!! اولی گفت نه از همین الان باید یاد بگیره وگرنه هیچوقت مسئولیت پذیر نمیشه.دومی گفت نه من که میذارم دخترم تو قر و فر خودش باشه،وقتش که برسه کار خونه هم یاد میگیره.میخندید و میگفت محیای من روزی سه تا لاک میخره.........با خودم فکر میکردم که واقعا هدف مادر دومی از بزرگ کردن دخترش چیه?رسیدن به قر و فر??اینکه تا حالا با خودش فکر کرده ارزش و اهمیت این کار به تنهایی چیه?تابحال فکر کرده اگه روزی خودش زنده نباشه دخترش چطور از پس خودش برمیاد?یا اگه بزرگ بشه و تو شهر دیگه ای دانشجو باشه چقدر قراره سختی بکشه و مدام باید سربار دیگران باشه?......شاید تنها ایرادی که من میتونم به شیوه ی تربیتی مادرم بگیرم همین بوده که هیچوقت مسئولیتی به جز درس خوندن بهم نداده!!هیچوقت نخواسته کاری رو براش انجام بدم و ریزترین مسئولیت های منُ به عهده گرفته تا مبادا خللی تو درس خوندن من ایجاد بشه،و نتیجه اینکه من در زمینه ی انجام کارهای شخصیم تنبل بار اومدم.یه وقتایی فکر میکنم علت اینکه من حاضر نیستم به هیچ وجه زیر بار ازدواج برم همین مسئله ی مسئولیت ناپذیری هست که نتیجه ی تربیت اشتباهمه!من فکر میکنم درس خوندن منافاتی با انجام کارهای دیگه نداره و مادرم در این مورد کمی زیاده روی کرده!!!دلم میخواست به خانوم دومی بگم لطفا پیج اینستاگرام pv44 رو ببین و لذت ببر از خلاقیت این مادر در تربیت دخترش.زنی که سعی داره یه شخصیت عاقل و خلاق و سالم و مسئولیت پذیر تحویل جامعه بده نه یه دختر ننر سربار!!مادری که هر از چند گاهی به عنوان تفریح،از دختر کوچولوش میخواد ظرف بشوره یا جارو بکشه.مجبورش میکنه?نه!!بهش استرس وارد میکنه?نه!!صرفا به عنوان یک کار فان و جذاب انجامش میده اما کم کم یاد میگیره و میپذیره که انجام این کارها لازمه ی داشتن یه زندگی سالم و مستقله،چه برای یک زن و چه برای یک مرد!!....شک ندارم اگر روزی دختری داشته باشم،حتما مسئولیت پذیرتر از خودم تربیتش میکنم...و مطمئنم که این پیج به مادرای امروز و آینده خیلی کمک میکنه.پانته آ،مادری که برای تربیت یه موجود نوپا،لحظه به لحظه مطالعه میکنه و برای هر چالش تربیتی یک راه عبور پیدا میکنه....توصیه میکنم پیجش رو از اول ببینید و به خوندن چند کپشن آخر اکتفا نکنید....بنظرم بهتره که آدمای با دغدغه ای باشم نه?

۹ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۱
life around me

1_بیمار خانم جوان 26ساله ای که با شکایت گلودردشدید و اختلال در بلع(دیسفاژی)به متخصص داخلی مراجعه کرده.پزشک بعد از معاینه متوجه میشه که مشکل از تیروئید بیمار هست و درخواست سونوگرافی تیروئید میکنه.رادیولوژیست تو سونوگرافی توده(ندول)میبینه و با توجه به شواهد ظاهری اون توده به بدخیمی شک میکنه و درخواست FNAاز همون ندول میکنه...جواب آزمایشگاه نوعی سرطان تیروئید رو نشون میده به اسمPTC!!!بیمار تحت جراحی قرار میگیره و غده ی تیروئیدش برداشته میشه و چندجلسه یُد درمانی انجام میده و شانس آورده که اولا به نوع کم تهاجم تری از سرطانهای تیروئید مبتلا شده و ثانیا اینکه خیلی زود متوجه مشکل شده و زود تحت درمان قرار گرفته.قبل از اینکه قسمتهای دیگه ای از بدنش درگیر بشن._____________2_بیمار خانم جوان 27ساله ای که دچار گلودرد شدید و گرفتگی صدا شده به طوری که قادر به صحبت کردن نیست و علائم خفیفی از سرماخوردگی هم داره.به متخصص داخلی مراجعه کرده اما ایشون صلاح دونستن که بیمار رو بفرستن پیش متخصص گوش و حلق و بینی تا مطمئن بشن تارهای صوتی بیمار مشکلی ندارن.پزشک دوم درمعاینه ی حلق و حنجره متوجه یک توده توی حنجره ی بیمار میشن.برای یک دوره ی دو هفته ای دارو تجویز میکنن تا التهاب حلق بخوابه و بتونن با نمونه برداری وضعیت توده رو مشخص کنن_________هر دو مورد قبلی از اقوام خودم هستن.اینها رو مطرح کردم که بگم حواستون خیلی جمع باشه چون سرطان از رگ گردن به همه ی ما نزدیک تره و دیگه از شنیدنش نباید تعجب کنیم.منظورم این نیست که تا آب از دماغتون اومد برین پیش ده تا دکتر،نه!! اما وقتی علائمی در این حد شدید دارین هرگز بی توجه نباشین.!!!

۳ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

داریم با بچه های گروه برنامه ی عیدمون رو مرور میکنیم:

سوگند برنامه ی مسافرت نداره و علی رغم میل باطنیش باید هی بره عید دیدنی فامیل های بیشمارش که از تک تک شون متنفره و خب معتقده تعطیلات عید گندترین روزهای سال هستن!

رها میره یه شهر دیگه و مهمون یکی از دوستانش هست و حسابی بهش خوش میگذره.

مهسا و همسرش مسافرت داخل کشور دارن البته قبلش باید بمونن و دید و بازدید از خانواده ی همسرش و خودش رو به جا بیارن(واسه اینه من با مقوله ی ازدواج کنار نمیام!)

من قراره فیلم ببینم و کتاب بخونم و اگه سرنوشت یاری کنه برم بندرعباس و یه سر به جزیره ی هرمز بزنم!

رضا میره شهر محل زندگی خانومش و معتقده همینکه کنار همسرش باشه از سرش هم زیادیه(بمیرم برا این دوتا که غم هجران پیرشون کرد)

خانواده ی میکول قصد دارن این طفلی رو بفرستن تهران تا مواظب مادربزرگش باشه و بعد همه ی فامیلشون با خیال راحت برن مسافرت!!!

و اما مجتبی!!!خیلی ریلکس میگه که میره مسافرت خارج از کشور...خیلی ریلکس میگه اروپا!!!کاملا ریلکس,انگار که خیلی امر عادی باشه!!


الان نیم ساعته که میکائیل تو گروه فحش مینویسه و دعا میکنه پدر مجتبی ورشکست بشه چون معتقده همینطور که تو گروه هفت نفری ما یک نفر انقدر فاصله ی طبقاتی با بقیه داره,پس مشت نشونه ی خرواره و تو تمام دنیا اوضاع همینه. به نظام سرمایه داری تف و لعنت میفرسته و کسی جلودارش نیست!

میکول میگه گلی تصور کن درحالی که مجتبی مایو پوشیده و تو استخر ریلکس کرده و چندتا مادام ماسازش میدن,من باید ننه بزرگمو بزنم زیر بغل و ببرم شاه عبدالعظیم بگردونمش؟؟؟میگه درک میکنی چی میگم؟؟و ما کاری از دستمون برنمیاد جز خندیدن!!

(مجتبی جان؟من بابت همه ی شکنجه های روحی که دادمت عذر میخوام,جوونی کردم...تو ببخش و با سوغاتی هات شرمنده م کن وگرنه بعد از عید هم اوضاع همینه!! از ما گفتن بود)


+کتابدونی به روز شد:)

++تو یک ماه و نیم 37 گیگ اینترنت مصرف کردم!!!میکول میگه قسم میخورم همش فیلم درسی و جزوه و کتاب رفرنس دانلود میکردی:D





۱۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۴
life around me

خب همچنان گریزآناتومی میبینم و با خودم فکر میکنم چه خوب میشد اگه میتونستم به دکتر برک(جراح قلب سیاه پوست)پیشنهاد ازدواج بدم?!!خیلی خوبه لعنتی!!!_______پ.ن:لطفا این سریالُ ببینین چون قراره من در ماه های آینده هی در موردش بنویسم و بنظرم بهتره متوجه بشین چی میگم!!!

۷ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶
life around me

 


سرخوش تموم شدن امتحانات و شروع تعطیلات باورنکردنی سه هفته ای هستم که چند ساله سابقه نداشته!

رنگ مو خریدم و موهای کم پشت مادرم رو رنگ میکنم...مثل همیشه صدای ملایم آهنگ "میخوام برم کوه,شکار آهو,تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟"  پیچیده تو خونه و ما باهاش زمزمه میکنیم...

مادرم میگه ببین کچل شدم؟زشت شدم؟

میگم شما پنجاه رو رد کردی و کچل شدی,منو چی میگی که پام به بیست رسید دیگه مو نداشتم؟میگم همینجوریشم خیلی خاطرخواه داری ها سید!!...میگم خودمون کچل ها سرمون خلوت تره,خیالمون راحت تر...

میگه کم روده درازی کن دختر!!

میگم بابا بیا عروست رو تحویل بگیر...

میگه خوشگل شده ها لامصب!!!...زیر لب با شیطنت میخونه"چشمها را سورمه کردی فکر مارا هم بکن/گیسوان را شانه کردی فکر مارا هم بکن"...

زن شاکی میشه که مرد گنده خجالت نمیکشه!!!

من و مرد گنده میخندیم...



میگن پیشمونی دلمون خوش تره...میگم پیشتونم نفسم تازه تره...

عصری گفتم دلم هوس فلافل کرده...زن دست به کار شد و آماده کرد...

زن میگه دستام بوی نخود و پیاز میده...

میگم بهترین بوی دنیاست...

مردگنده حسودیش میشه به ما...

میرم تا بشم هم گپش بلکه دل نازکش نرنجه...

میگم خدایا سال بعد هم واسم نگهشون دار...و سالهای بعد و بعد و بعد...


+عکس:یه خونه تو روستای مادریم که خودم کشفش کردم و زدمش به اسم خودم.شیش دنگ!!


۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۸
life around me

من هرچندوقت یکبار دیوانه میشم و همگروهیام اینو خوب میدونن.الان یکی از اون مواقع هست و دقیقا شب امتحان بهشون گفتم میخوام گریزآناتومی ببینم پس شمام ببینین که باهم بخندیم...طفلی ها چاره ای نداشتن جز پذیرفتن و واقعا برام عجیبه که چطور با این حال بد نشستم و میخندم?...اتفاقات این فیلم رو میبینیم و مرور خاطرات میکنیم.مثلا تو فیلم یه بیماری هست که اتفاقات آینده رو پیشگویی میکنه و موقع پیشگویی چشماشو از حدقه میاره بیرون،و ما رو یاد یه خاطره میندازه!! خاطره ی مریضی که میکول تو بخش عفونی داشت.بیمار دختر جوونی بود که مریض مشترک بخش روانپزشکی و عفونی بود.بیمار مینشست رو تخت و با چشم های از حدقه بیرون زده مثل حالت وحشت به میکول خیره میشد و یه جایی رو پشت سر میکول نشون میداد و یک کلمه حرف نمیزد...هیچوقت یادم نمیره میکول با چه ترسی میپرید تو اتاق پزشک و میگفت"من امشب خوابم نمیبره!!!این دختره جن انداخته به جونم!!!"و چقدر سر به سرش میذاشتیم و پشت گوشش بشکن میزدیم و طفلی دو متر میپرید تو هوا:D__________یا اینکه تو یکی از قسمت های فیلم،جورج به مریضش اطمینان داد که خوب میشی اما زیر عمل مُرد و این اشاره به یه قانون تو پزشکی داره که میگه حق نداری به مریضت اطمینان بدی چون تو پزشکی هیچوقت دو دوتا چهارتا نمیشه و هراتفاقی ممکنه بیفته و دقیقا این اتفاق واسه من و مریضم افتاد______ما باید وقتی بالاسر مریض هستیم و برای استاد شرح حال میخونیم،لغات انگلیسی و ترمینولوژی بکار ببریم تا مریض متوجه نشه و نترسه.و فارسی حرف زدن جریمه داره...بالاسر یه مریضی بودیم که باردار بود و دیابت حاملگی داشت،دکتر از مجتبی پرسید ریسک های دیابت بارداری چیه?و خب انتظار داشت مجتبی به زبان پزشکی حرف بزنه اما مجتبی شروع کرد که بچه اینجوری میشه و اونجوری و درنهایت خطر مرگ برای بچه یا حتی مادر!!!!!!زن بنده خدا دستشُ گذاشت رو قلبش رو شروع کرد عرق کردن و خدا رحم کرد چیزیش نشه و چقدر خندیدیم وقتی استاد مجتبی رو از بخش انداخت بیرون!!!________و یادی کنم از گندی که خودم بالا آوردم.صبح زود رفتم بالاسر مریضم و گفتم صبحانه خوردی?گفت پرستار گفته نخورم.گفتم چرا?گفت باید عکس بگیرم ولی عکسُ گرفتم و تموم شد اما هنوز کسی بهم نگفته اجازه داری بخوری...من گفتم نه بابا اشکال نداره بخور و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدم پرستارا میگن این مریض آندوسکوپی داشته و معلوم نیست کی بهش گفته صبحانه بخوره،و با این وضع نمیشه فرستادش واسه آندوسکوپی.خط و نشون میکشیدن،زنگ زدن به دکتر و خلاصه غوغایی شد.و نگم براتون که اون روز چهارشنبه بود و دیگه تا شنبه تو بیمارستان آندسکوپی انجام نمیشد و مریض طفلی مجبور بود تا شنبه همینطوری الکی بستری بمونه.ولی دم اینترنمون گرم لو نداد من بودم وگرنه رزیدنت مون پوستمُ میکند و ازش کیف و کفش چرم انسان میساخت!!ولی واقعا هنوزم که یادم میاد عذاب وجدان میگیریم.با اینکه هیچ تقصیری نداشتم و واقعا نمیدونستم دکتر براش درخواست آندوسکوپی کرده بود،اما بازم بخاطر چند روز نگه داشتن مریض وجدان درد دارم...این شد تجربه ای که دیگه بدون هماهنگی با مافوق حرف اضافه نزنم!!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۷
life around me

نمره های پوست رفتن رو سایت و من بالاترین نمره ی گروه شدم.الان چیزی از افسردگیم کم شد??حتی یک سر سوزن!!...فکر میکنم پیرتر از اونی شدم که این چیزا خوشحالم کنه...برخلاف سالهای گذشته...

۸ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۷
life around me

دچار افسردگی قبل از امتحان شدم و دکتر مجتبی برام فیلم درمانی تجویز کرده.سریال گریز آناتومی میبینم و چقدر همه ی اتفاقاتش آشناست.هرچند بعضی مسائلش با واقعیت فاصله داره مثلا اینکه یه اینترن cv lineبذاره که واقعا کار تخصصیه!و یکسری چیزای دیگه اما واقعا خیلی از چلنج هایی که شخصیتهای فیلم به عنوان دانشجوی پزشکی دارنُ قبلا تجربه کردم...و فکر میکنم من یه چیزی بین شخصیت کریستینا و ایزی هستم.پیگیر و سیریش مثل کریستینا،و تحت تاثیر بیمارها و مشکلاتشون مثل ایزی!

۵ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۳
life around me

تو دانشگاه ما دو نوع گراند راند داریم.یکی اینکه یک بیماری خاصی در یک مریض تشخیص داده میشه،بعد صرفا دانشجوهای همون بخش راجبش میخونن و با مشارکت تعدادی شون،اونcaseارائه میشه و در مورد نحوه ی تشخیص و درمانش صحبت میشه.نوع دوم کیس هایی هستن که خیلی خیلی نادر و خاص هستن،این نوع توسط اساتید و رزیدنتها و اینترنهایی که تو اون بخش هستن برای تمام دانشجوها(حتی کسایی که درحال حاضر تو اون بخش نیستن)ارائه میشه....امروز گراند راند اطفال بود و حضور برای تمام دانشجوها الزامی.بعد اتمام کلاس رادیولوژی گاز دادیم سمت بیمارستان اطفال عزیز.کیس امروز شیرخوار سه ماهه ای بود که با ورم شکم مراجعه کرده بود و بعد کلی آزمایش،توسط تیم نفرولوژی اطفال(که فوق تخصص کلیه اطفال دارن) یه بیماری خاص مادرزادی کلیوی براش تشخیص داده شد.این بچه هرچه پروتئین از طریق غذا دریافت میکنه رو تو ادرار دفع میکنه در نتیجه رشد نمیکنه پس باید مرتبا بهش پروتئین تزریق بشه و برای حمایت بیشتر تغذیه ای،با یک لوله که از بینی وارد معده میشه کالری اضافی باید دریافت کنه اما خانوم دکتر فوق تخصصی که این کیس رو ارائه میداد میگفت اصلا مادرش پیگیر نیست و برای گرفتن درمان مراجعه نمیکنه...درمان نهایی این بچه ها به این صورته که اول یکی از کلیه هاش رو برمیدارن،اگه بعد مدتی خوب نشد اون یکی رو هم برمیدارن و میذارنش رو درمان دیالیز تا زمانی که به وزن کافی برسه و بذارنش تو لیست پیوند کلیه وگرنه هیچ رشدی نمیکنه و سوتغذیه میشه اما به گفته ی خانوم دکتر،والدینش اصرار دارن که همچین چیزی نیست و بچه شون خیلی هم سالمه(!!!!!!!!!!!).........راستش خیلی فکر کردم آخرش چی بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه و بنظرم بهتره پایانش باز باشه!!!________________پ.ن:چند روز قبل به دوستام میگفتم چقد خوبه که بالاخره بخش های مینور شروع شدن و دیگه خبری از مریضهای بستری نیست و لازم نیست کله ی سحر بیایم بیمارستان و تند تند شرح حال بگیریم و توسط رزیدنتها آبکشی بشیم.و خلاصه شاد بودیم از دوری بخش های ماژور(اطفال و داخلی و جراحی و زنان).ولی امروز که سر گراند راند بودیم و توضیحات اساتید و رزیدنتها رو میشنیدم دلم پر کشید واسه بخشهای ماژور و مباحث واقعا جذابشون که دلم نمیخواد هیچوقت تموم بشن....آقای خدا?میشه منم یه تخصص اطفال ناقابل قبول بشم?چیزی که از کرم تو کم نمیشه نه?

۵ نظر ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۵
life around me

دوری دوساله از کلاه قرمزی عزیز سخت بود.همینطور از پسرخاله و فامیل دور و پسرعمه زا و دیوی و ...و مهمتر از همه از ایرج طهماسب بوسیدنی!تمام این دوسال دلمونُ صابون زده بودیم به امید دیدار مجددی که...آقای صدا و سیما?میشه دست از این شوخی های کثیفت برداری?میشه بس کنی این شاشیدن بی وقفه وسط نوستالژی هامونُ?...!

۶ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
life around me

 

بعدازظهر روزی که گذشت دلم هوای پیاده روی کرده بود تو اون هوای ابری و خنک.طبق معمول به رها و سوگند،همپاهای همیشگیم زنگ زدم اما هیچکدوم امکان اومدن نداشتن.گوشی رو کناری گذاشتم و مشغول کتاب خوندن شدم اما دلم بیرون پنجره بود و مدام میگفتم کتاب رو شب هم میشه خوند اما پیاده روی نه!!چند پُست قبل از بزرگترین دستاورد سال95نوشتم،تغییر لایف استایلم اما من تغییرات دیگه ای هم داشتم....لذت بردن از تنهایی!!سالهای قبل به یاد ندارم هیچوقت تنها رفته باشم خرید یا کافی شاپ،رستوران یا پیاده روی اما امسال زمانهایی پیش اومد که کسی امکان همراهی من رو نداشت و من به جای نشستن و خیره شدن به دیوار،انجام کار دلخواهمُ انتخاب کردم اما به تنهایی...بارها تنهایی رفتم و نشستم گوشه ی دنج کافی شاپ یا بستنی فروشی و با خلوت خودم حقیقتا کیف کردم...دیروز هم اما میتونستم بشینم تو خونه و حسرت اون هوای محشر بمونه رو دلم اما تنهایی زدم بیرون.یک ساعت تمام با سرعت بالا پیاده روی کردم،رو نیمکت پارک تنهایی نشستم و به بچه های درحال بازی و پیرمردهای بازنشسته زل زدم،نفس کشیدم و بستنی خوردم و وقتی که آفتاب درحال غروب بود برگشتم...میدونی?آدمهایی که تنهایی رو "انتخاب"کردن و میدونن تا سالها ممکنه فریاد رسی جز خودشون نداشته باشن باید بتونن از خلوت تک نفره ی خودشون لذت ببرن.من که باید چندصباح دیگه تو روستایی که هیچکدوم از ساکنینش رو نمیشناسم کار کنم و دوسال از زندگیم رو به دور از هر دوست و آشنایی بگذرونم باید وجود خودم برام جذاب بشه وگرنه انتخاب بعدیم افسردگی هست قطعا!...از این دومین موفقیت سال95 هم راضی ام!


پ.ن:انبه ی دلبر حیاطمون....

۶ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۰۸
life around me

دیروز حال خوبی نداشتم و این بی حوصلگی های من همیشه به شهرکتاب ختم میشه.بهشتی که خودخواهانه دوست دارم فقط مال خودم باشه.وسط گشت و گذارهام بین کتابها،چشمم به سه جلدکتاب "آتش بدون دود" از نادر ابراهیمی افتاد.نویسنده ای که عاشق قلمش هستم و به ویژه آرزوی خوندن این داستانش رو دارم که مکررا تعریفش رو شنیدم.داستانی که حاصل سی سال زحمت نویسنده ست.چندماه قبل وقتی قیمت این سه جلد کتاب رو پرسیدم با جواب 60هزارتومن روبه رو شدم و واقعا نمیدونم چرا خریدشون رو عقب انداختم تا جایی که فروخته شدن و من با لبهای آویزون به خانوم کتاب فروش نگاه کردم.دیروز اما چاپ جدید کتاب رو آورده بودن اما هنوز از شنیدن قیمت 120هزارتومنی شوکه هستم...یعنی قیمت یک کتاب از چاپی به چاپ بعدی باید دو برابر بشه?خدای من باور نمیکنم که این افزایش قیمت به خاطر دوبرابر شدن قیمت کاغذ باشه چون میدونم نیست...دیروز مجددا با لب های آویزون به خانوم فروشنده خیره شدم اما اینبار گفتم از طرف من به ناشر بگید شوخی کثیفی بود و مطمئن باشید حتی اگه این پولُ داشته باشم خرج خرید این کتاب نمیکنم.با این که خوندنش هنوز آرزو و حسرت روی دلمه!

۱۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

مادرم زن قدرتمندیه!!در تمام سالهایی که همسر پدرم و مادر ما بوده به عنوان یک کوه قوی بهش نگاه کردیم و تکیه.مادر و پدرم هر دو معلم بودن اما درآمد هردو دست مادرم بوده و همیشه یادمه که بابا پول توجیبی از مامان میگرفت چون خودش پذیرفته بود که مغز اقتصادی نداره و میدونست اگر حساب و کتاب خانواده رو به دست بگیره حتما وسط ماه کارمون به قرض و وام میرسه.پدرم همیشه میگه مادرتون یه مدیر واقعیه!....در دوران کودکیم هیچوقت از بابا حساب نبردم چون درمقابل بدترین کارها و خجالت آورترین نمره ها فقط ماچم میکرد و میگفت عیب نداره اما بحث مامان فرق میکرد.مامان به خوبی میدونست تربیت درست بچه با باج دادن های همیشگی به جای درستی نمیرسه و همین باعث شد که تو تمام زندگیم فقط3_4بار تنبیهم کنه ولی به قدری با تحکم بود که هیچوقت فکر انجام دوباره ی اون کارها به ذهنم نرسید...مادرم زن هنرمند و خودساخته ای هست و هیچ زمان به یاد ندارم که ما پولی بابت خرید خیارشور،ترشی،مربّا،شیرینی و...خرج کنیم که مادرم زن سازنده ای هست و همیشه گوشه ای از بار این زندگی رو خیلی قوی به دوش کشیده.یادمه روزی که با پدر رفتیم خرید و 16هزارتومن بابت خرید یک شیشه مربّا دادیم،مادر از شدت عصبانیت مجبورمون کرد بریم پسش بدیم و خودش با مبلغ خیلی کم مربا درست کرد و گفت ما نباید عادت کنیم که یه خانواده ی مصرف گرای پوچ باشیم!!...مادرم زن زیباییه اما هیچوقت زیبایی براش در اولویت اول نبوده و حاضر نیست مبالغ خیلی زیاد بابت لوازم آرایشی خرج کنه و میگه محافظت درست از پوست مهمتر از پوشوندن عیب و نقص های ظاهری با کرم و رژ و غیره ست...چندوقت قبل آرایشگر مشترک من و مامان به مادرم گفته بود من عاشق رفتار دخترت هستم و دلم میخواد دخترمُ مثل اون تربیت کنم،چیکار کنم?و مادرم گفته بود آزادش بذار اما با نظارت!ولی قبلش طوری رفتار کن که دوست داری دخترت همونطور بار بیاد چون ما الگوی اونها هستیم...من دختر همون زنی هستم که گواهینامه نداره اما یک روز بهم گفت یه زن تو جامعه ی امروز به رانندگی احتیاج داره پس بجنب و باعث شد هرچه زودتر برای گواهینامه اقدام کنم.مادرم زن کتابخونی نبود اما برای کتاب خوندن همیشه تشویقم کرد و گرچه همیشه چک میکرد که پول توجیبی هام خرج چه چیزی میشن اما بابت پولی که صرف خرید کتاب میکردم هیچ موقع سوال و جوابم نکرد و من به کتاب علاقه مند شدم...مادرم سالها قبل مترجمی زبان انگلیسی قبول شده اما پدرش اجازه ی ادامه تحصیل بهش نداده بود و همین زن با تمام سختی ها پشت ما ایستاد و گفت درس بخونین و شخصیت پیدا کنین!....امروز هشت مارس و روز جهانی زن هست،اینها رو نوشتم که برسم به اینجا که بگم الگوی من در زندگیم مادرم هست،یک زن قوی و خودساخته و سازنده!نه یک موجود ضعیف پول خرج کن،نه یک عروسک!...من فکر میکنم اگر همه ی زنهایی که مادر هستن یا قراره یک روزی مادر بشن،آگاهانه در مورد این مسئولیت فکر کنن و فرزندانشون رو فارغ از جنسیت،انسان وار بزرگ کنن و قبل از هرچیز شخصیت و اعتماد به نفس اونها رو تقویت کنن قطعا دنیا جای قشنگ تری میشه.و اگر زنهای ما چه شاغل و چه خانه دار تلاش کنن که در زندگی نقش موثّر و مفید و سازنده ای داشته باشن نه یک موجود پول دوستی که تمام فکر و وقتش رو در مراکز خرید میگذرونه قطعا ارزش زن در جامعه بیشتر میشه!...الگوی من در زندگیم یک شیرزن به اسم مادرمه نه هیچ مدل زیبایی و نه هیچ هنرپیشه و نه هیچ کس دیگه ای!

۱۵ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۳
life around me

اساتید رادیولوژی در کنار درس دادن،caseهای مربوط به اون درس رو هم برامون مطرح میکنن.و تقریبا برای هر سرطان چند مورد خاطره تعریف میکنن از مریضهای سن پایینی که براشون تشخیص سرطان مطرح شده.مثل خانوم24ساله ای که به پزشک داخلی مراجعه کرده و با توجه به شکایاتی که داشته براش سونوگرافی کبد درخواست داده شده.و تو سونوگرافی توده های متعدد متاستاتیک دیده شده و این یعنی یک جای دیگه ای از بدنش سرطان داره.استادمون گفت ازش پرسیدم توده ای توی سینه ات لمس نمیکنی?و گفته چرا لمس کردم اما جدی نگرفتم...و خب گفتن نداره که تو بررسی های بیشتر،مشخص میشه که این بیمار سرطان اولیه ی پستان داشته که بیشتر قسمت های بدنش رو درگیر کرده...یک سرطانend stageکه دیگه درمانی نداره جز درمانهای تسکینی دل خوش کُنک.نگفتم که این زن بچه ی شیرخواره داشته??......امروز سر کلاس تصمیم گرفتم با ترسهام کنار بیام و تکلیف توده ی برستم رو یکسره کنم.تصمیم گرفتم مثل همیشه قورباغه رو همون اول قورت بدم و آسوده بشم،نه اینکه با فکر قورت دادنش مدام عذاب بکشم...بعد کلاس به استادم گفتم من یه توده ی حدودا یک و نیم سانتی تو ساعت9پستانم دارم که متحرکه و هیچ علامت دیگه ای نداره،تو سونوگرافی هم چهارتا توده تو همین برستم گذارش شده که نمای خوش خیم دارن و جراح گفته واسه اطمینان FNAکن.کی بیام?خندید و گفت فردا بیا برات انجامش میدم و هیج نگران نباش...

۷ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

پنج و نیم صبح پا شدم و نماز خوندم،تو اینترنت گشتی زدم و لباس پوشیدم و آماده شدم. و ساعت شش و نیم راه افتادم به سمت بیمارستان.برخلاف هر روز ماشین نداشتم و دست به دامن آژانس شدم...7تا8:15کلاس داشتم و بعدش یه نگاه به آسمون ابری صبح اسفند انداختم و با خودم گفتم چند صباح دیگه اینجا از گرما مثل جهنم میشه پس این بهشت گذرا رو قدر بدونیم.پیاده راه افتادم سمت خونه و الان بعد یک ساعت پیاده روی،ساعت9:15رسیدم خونه و پر از انرژی ام.میرم یه لیوان شیر بخورم و روزمُ سالم بسازم....میدونید?بزرگترین اتفاق زندگی من در سال 95همین تغییر لایف استایلم بود.کاری که سالها نتونستم انجامش بدمُ امسال اما با اراده به مقصود رسوندم.12کیلو وزن کم کردم،فست فودها رو به حداقل رسوندم و خرما و عسل و انجیر و اینجور خوراکی هایی رو که حاضر نبودم به دهنم نزدیک کنم جزئی از رژیم روزانه ام کردم و شیر رو که توی عمرم به جز دوران شیرخوارگی نخورده بودم به یک نوشیدنی خوشمزه برای خودم تبدیل کردم....بنظر خودم که فوق العاده ست و واقعا با افتخار به این تغییر نگاه میکنم و امیدوارم که بتونم در آینده هم ادامه اش بدم!!

۳ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۰
life around me

امشب ما هفت نفر همگروهی بودیم به اضافه ی همسر مهسا که رفتیم سینما و "خوب بد جلف" رو نگاه کردیم و نگم براتون که بجز ما هشت نفر هیچ جنبنده ای تو سالن نبود!!!هفت نفر شیرین عقل بودیم(میگم هفت چون همسر مهسا شیرین عقل نیست!)که تک و تنها نشسته بودیم تو یه سالن درندشت و غش غش میخندیدیم...راجع به فیلم نظر کارشناسانه ای ندارم چون کارشناس نیستم ولی اینُ میدونم که حسابی مارو خندوند و یکی از بهترین شبهامونُ ساخت...البته به قول مجتبی امشب کلا افتاده بودیم رو دور خنده و اگه فیلم کازابلانکا هم پخش میشد خودمون میخندیدیم!__________پ.ن:دیگه گفتن نداره که مهمون مجتبی بودیم!

۲ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۱
life around me

هر بخشی که رفتم از اساتیدش چند خطی نوشتم و فکر کنم جفا در حق رادیولوژیست ها بشه اگه از اونها ننویسم.خب ما الان بخش رادیولوژی هستیم که برای دوران عمومی یکی از سبک ترین بخش هاست چون کلا روزی یک ساعت کلاس تئوری داریم و هیچ برخورد و چلنجی با بیمارا نداریم و خوشبختانه اساتید رادیولوژی ما برخلاف اساتید پوست که چند برابر حجم رفرنس درس میدادن،خیلی خلاصه تدریس میکنن و این خودش جای خوشحالیه...رادیولوژی یکی از تخصص های تاپ پزشکیه و برای قبولیش رتبه ی خیلی خوبی میخواد واسه همین رادیولوژیست ها یه کلاس کاری خاصی دارن در این حد که یکی از اتندهای داخلی مون به یکی از رزیدنتهای رادیولوژی درخواست ازدواج داده و دختره برگشته گفته متاسفم من با کمتر از رادیولوژی ازدواج نمیکنم(دمش گرم:D).و خب چون برای یه پزشک عمومی دونستن مباحث رادیو در حد ابتدایی کافیه و واقعا لازم نیست اونقدر تخصصی و جدی بلد باشه،در نتیجه اتندینگ محترم این بخش کلا ما رو آدم حساب نمیکنن و طوری بهمون درس میدن که انگار دارن واسه چندتا بچه ی کلاس اولی حروف الفبا رو تدریس میکنن....درکل از تریپ متفکرشون خوشم میاد و از طرفی چون کار این پزشکها نسبت به خیلی رشته ها سبکتره ولی درآمدش خیلی بیشتره،توصیه میکنم به خواستگارهای رادیولوژیست تون جواب مثبت بدید تا به حوریان بهشتی بپیوندید!........پ.ت:نه آقاجان من به هیچ عنوان از این تخصص خوشم نمیاد و همچنان یا اطفال و یا هیچ:))

۵ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۰
life around me

از پانزده وبلاگی که دنبال میکردم فقط2_3تاشون مینویسن اونهم گه گاهی...الان اسفند که از نظر من جذابترین ماه ساله داره میگذره که برسه به عید نوروز،افسانه ای ترین سنت ما ایرانی ها و چقدر ظرافت،چقدر زنانگی،چقدر خلاقیت ها رو در خودش داره که میطلبه نوشته و منتشر بشن و اون وقت این حجم سکوت آزارتون نمیده?....چقدر رویا میتونه خلق بشه از ذهن های ما و حیف نیست این همه سکوت?...خدای بزرگ بلاگ داره یه گورستان متروکه میشه و من حالم بده...باید بگردم و چندتا بلاگر مسئول پیدا کنم که تو غم ها و غصه ها هم هستن،مینویسن و دلمون گرم میشه....باید تو خونه تکونی امسال یه وبلاگ تکونی اساسی هم بکنم و خط بکشم رو همه ی بی وفاهای زمونه...

۷ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۶
life around me

 

بخشی از وجودم اما زن خانه داریست که صبح به صبح صدای قل قل سماورش همه ی اهل محله رو از خواب بی خواب میکنه و از هیچکس دریغ نمیکنه این چای قند پهلوی لب سوز لب دوزش رو که توی قوری شاه عباسی دم کشیده و تنگش هم چهار پر بهار نارنج ریخته که عطرش آدمو میبره شیراز و باغ های بهارنارنجش...

همون زنی که واسه قلیه هاش شهره ی شهره و طعم آبگوشت رو آتیشش رو حتی بچه ی تو قنداق هم چشیده و انگشت به دهن مونده...

زن غمگینی که خرت خرت هویج و کلم واسه ترشی خورد کرده,با هر حرکت چاقو یه صفحه از غم و غصه هاشو ریخته زمین و نشسته به تماشاشون...

یک زن پنجاه و یکسال و یازده ماهه که درانتظار اون سال پنجاه و دوم افسانه ای عمرش نشسته تا فصل جدید زندگیش رو رقم بزنه....فصل خوش عاشقی...

۴ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

صبح پا شدم که درس بخونم،مادرم در اتاقُ باز کرد و گفت یه کمک کوچیک میکنی آشپزخونه رو تمیز کنیم?دلم نیومد بهش نه بگم.رفتم یه کمک کوچیک کنم ولی تا الان مشغول بودم...مادرم با عشق به کار کردنم نگاه میکرد و میگفت چقد خوبه که باشی پیشم.بعد چهار پنج سال فهمیدم دختر داشتن چقدر خوبه....دراز کشیدم رو تختم و به تنهایی مادرم فکر میکنم....استرس درسهای نخونده رو ندارم?دارم اما شادی مادرم بعد چهار پنج سال مهمتر بود!

۶ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۸
life around me

وسط روزمرگی های هر روزه،امروز امّا سرمُ گرفتم بالا و زیباترین غروب دنیا رو دیدم و این یعنی روز مفیدی داشتم...

۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
life around me

 

حدود یک سال از بودن من با همگروهی هام گذشته و میخوام به خوشی این روزهایی که گذشت از خودمون بنویسم.

درست بهمن سال قبل دوره ی فیزیوپات ما تموم شد و رسما به عنوان استاجر وارد بخش شدیم و حالا باید گروهبندی میشدیم تا هرگروهی وارد یک بخش خاص بشه.دانشگاه برخلاف همیشه که گروهبندی رو به انتخاب خود دانشجوها میگذاشت,مارو راندوم گروهبندی کرد و من از دوستام یعنی مهسا و رها و سوگند که از دبیرستان باهاشون بودم جدا شدم و افتادم تو گروهی که هیچ دوستی نداشتم.

تحمل اون وضع نه برای من که برای همه سخت بود ولی اعتراض ها جواب نداد.اون موقع,از بچه های فعلی گروهمون فقط مجتبی با من بود و ما قبل از اون حتی در حد سلام وعلیک هم باهم برخوردی نداشتم.ما صد نفر ورودی بودیم که بعضی هاشون رو به زحمت میشناختم و فقط با عده ی معدودی از بچه ها آشنایی کامل داشتم...

اولین بخش ما داخلی بود و قرار شد هر شب دونفر کشیک باشن و تو قرعه کشی کشیک ها,من و مجتبی باهم افتادیم.پسری که نمیتونستم تحملش کنم!

مجتبی پسر یکی از معروف ترین سرمایه دارهای شهر ماست و کسی نیست که پدرش رو نشناسه.همه ی خواهر و برادرهاش هم تحصیلات بالا دارن و زندگی های سطح بالا راه انداختن.مجتبی از همون ورود دانشگاه زیاد با کسی گرم نمیگرفت.اکثرا آروم بود و سرش تو لاک خودش و عجیب ترین مسئله برای همه این بود که چرا با این وضع مالی خوب پدرش,خودش ماشین نداره؟

مجتبی خوتیپ بود و جذاب.و همونطور که میدونین رفتار آدم بیشتر تو جذابیت تاثیر داره تا پوشش و مجتبی جذابترین شخصیت رو داشت.یه پسر شیک پوش که همیشه لباسهای مارک تنش بود,آروم و باوقار رفتار میکرد.کم میخندید و به همه احترم میذاشت.قبل از ورود به بخش یک بار بیرون دانشگاه دیدمش که پشت ماشین چندصد میلیونی پدرش بود و سیگار میکشید و نمیدونم چرا اما کلا حس خوبی بهش نداشتم و احساس میکردم خیلی مغروره و پز پول پدرش رو میده...و میتونید تصور کنید تحمل شبهای کشیک در کنارش چقدر برام سخت بود.

چند کشیک اول به جز صحبت درمورد تقسیم مریضها حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.شب سوم یا چهارم بود که ما شب خیلی شلوغی داشتیم و تا ساعت یک بعد نصفه شب بیمارستان موندیم.مجتبی بهم گفت من گرسنه ام و میرم شام بگیرم,شما چی میخوری؟من گفتم هیچی درحالی که داشتم از ضعف بیحال میشدم.نگام کرد و گفت من اهل تعارف نیستم,خب بگین چی دوست دارین بخرم براتون و من یک دنده هم گفتم هیچی نمیخورم.

مجتبی با کوله باری از خوراکی برگشت اما من لب به هیچی نزدم.شب که برگشتم خونه وقتی در کیفم رو باز کردم دیدم تمام خوراکی ها رو چپونده تو کوله پشتیم و راستش دلم سوخت و گفتم کاش اقلا یه لقمه خورده بودم,شاید بهش بر خورده.

گذشت و گذشت و من بیشتر باهاش آشنا شدم.پسری که فکر میکردم یه ثروتمندزاده ست و معلوم نیست چطوری بزرگ شده,دخترهای نوجوانی که مریضش بودن رو معاینه نمیکرد و میگفت معذب میشن و از من میخواست کارشون رو انجام بدم.خیلی با معرفت بود و چند بار منو از خطر توبیخ و کشیک اضافه نجات داد و خلاصه کم کمک نظرم بهش عوض شد.

یکی از شبهای کشیک بحث کنکور و درس خوندن اومد وسط و مجتبی ماجرای پزشکی قبول شدنش رو برام تعریف کرد.

گفت سال اول رتبه اش چند هزار شده و رشته ی به درد بخوری قبول نشده و مونده پشت کنکور درحالی که هیچ تصمیمی برای آینده نداشته.گفت خواهر و برادرهام گاهی بهم طعنه میزدن که همه ی ما رشته های خوبی خوندیم تو گند زدی تو آبرومون ولی مجتبی اهمیت نمیداده تا اینکه یه بار دامادشون که پولش از پارو بالا میرم به مسخره گفته مجتبی بیخودی درس نخون,بیا وایستا بالاسر کارگرهای من و ماهی دو میلیون بهت میدم.میگفت انقدری از درون خورد شدم و حالم بد شد که تا چند روز نتونستم کلمه ای به کسی حرف بزنم و سر همین ماجرا بوده که تصمیم میگیره پزشکی قبول بشه تا روی دامادشون کم بشه و همین اتفاق هم می افته....میگفت هیچ علاقه ای به پزشکی ندارم و بعد اتمام درسم میزنم تو بیزنس و کار و تجارت...

بهم گفت چندساله که حتی یک قرون پول توجیبی از پدرش نگرفته.با ورود به دانشگاه چند میلیون پول به عنوان قرض از پدرش گرفته و به همراه یکی از دوستاش که مهندس بوده,دفتر مشاور املاک زدن و کلی کارشون گرفته و اولین کاری که کرده پس دادن پول پدرش بوده,تمام و کمال.بعد از رفیقش جدا میشه و مستقلا کار دیگه ای راه میندازه و من هیچوقت خبر نداشتم درکنار درس خوندن کار هم میکنه.و اینکه تمام خرج های زندگیش از زحمت و کار خودش هستن نه پدرش...و حالا میفهمم چرا هیچوقت ماشین نداشت چون نمیخواست سربار پدرش باشه و تازه امسال تونست با پول خودش یه ماشین خوب بخره(همون ماشینی که بخاطرش ما پونصد بار شیرینی گرفتیم ازش).

کم کم از این قضاوت های زود خودم شرمنده شدم و فهمیدم با چه آدم درجه یکی همگروه شدم...کم کم شدیم دوست های درجه یک!

بعد تموم شدن داخلی انقدر سر گروهبندی ها اعتراض کردیم که دانشگاه موافقت کرد خودمون گروهبندی کنیم.و قطعا من مجتبی و مهسا و رها و سوگند رو انتخاب کردم.و سوگند و مهسا و رها هم که این مدت با میکول و رضا همگروه بودن,اونا رو پیشنهاد کردن.(چون دانشکده گفته بود گروه ها حتما باید مختلط باشن و حداقل سه تا پسر تو هرگروه باشه)

با رضا کم و بیش آشنا بودم و به واسطه ی اینکه تو یک بازه ی زمانی نماینده ی کلاسمون بود باهاش برخورد داشتم و میدونستم پسر خوبیه,و البته که قبلا شیرینی عقدش رو خورده بودیم اما میکول یه موجود فضایی بود انگار.

یه زلزله ی هشت ریشتری که مدام فک میزد و روزی ده بار باهاش دعوام میشد.بچه پر رویی که تا حواسمون پرت میشد کارت بانکیمون رو میدزدید و میرفت بوفه برای خودش خرید میکرد و اون روزهای اول خیلی شانس آورد که خفه اش نکردم اما چه کنیم که دل مهربونی داریم و این میکول خان هم نرم نرمه خودش رو جا کرد تو دلمون تا جایی که اگه یک روز نبود همه مون دلتنگش میشدیم.

ما هفت نفر خیلی خوب همدیگه رو شناختیم و دوستیمون ریشه دووند...چقدر خوشحالم که برخلاف خیلی از همکلاسی هام به جای عشق و عاشقی بازی های تهوع آور,فقط دوست هم موندیم و رفیق و البته پشت هم!

حالا بعد گذشتن یک سال پر پیچ و خم,دلم میخواد لم بدم روی مبل راحتی و یه گیلاس شراب هفت ساله به سلامتی رفاقت هفت نفریمون هورت بکشم!


+عکس رو همین امروز گرفتم.از یکی از پرتقال های دیوونه ی باغچه مون که رفته پیشواز بهار و این موقع سال شکوفه داده!

+کتابدونی به روز شد!


۱۵ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۷
life around me

امتحان پوست تموم شد و بعد یک ماه و نیم سخت و پر درس،امروز تونستم برم بازار و چقدر کیف داره دیدن بساط عید و تُنگ و سبزه و ماهی گُلی.و مردمی که دنبال خرید بدو بدو میکنن...واسه من نوروز یعنی همه چیز...یعنی شیرینی پزون های مادر و خاله ها،خونه تکونی و بشور و بساب...سفره هفت سین و عیدی و برو و بیا.امسال اولین سالیه که بعد نوروز امتحانی ندارم و میتونم عقده ی شش سال گذشته رو دربیارم و با دل خوش لم بدم و کتاب بخونم و وقت بگذرونم.طبق رسم روزهای بعد امتحان،رفتم شهرکتاب و با کتابی از نادر ابراهیمی عزیزم برگشتم خونه.ماکارونی درست کردم و شعر خوندم و درست بعد یک ماه و نیم،پرده ی اتاقمُ زدم کنار و نور دیدم.شاید الان اولین باری هست که برای مسافرت رفتن هم پول دارم و هم وقت آزاد،درست برخلاف گذشته که همیشه اگر یکیش بود اون یکیش حتما نبود.توصیه های اتند رادیولوژی مونُ که امروز نیم ساعت سخنرانی کرد که از الان برای تخصص بخونین رو میندازم پشت گوش و با دوستام برنامه ی سفر به یه شهر جادویی میریزیم و اگه زنده بمونیم هفته ی آینده روی دریاییم و در مسیر جزیره ی هرمز...با خودم فکر میکنم از مزایای سختی و پردرس بودن رشته ی ما اینه که قدر همون اندک اوقات فراغت رو هزار برابر بیشتر میدونیم و چقدر لذت بخش هستن این لحظه ها حتی اگه کوتاه باشن و زودگذر...زنده باد بخش کم کار رادیولوژی و زنده باد زندگی!

۶ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۵
life around me

از امتحان فارغ شده و برمیگردم خونه.هیجانم برای دیدن فیلم"لالا لند" به چشم های خواب آلودم غلبه میکنه...حالا بعد اتمام فیلم دست زدم زیر چونه و به این فکر میکنم مگه یه فیلم چقدر میتونه آدمُ تکون بده?...حسرت میخورم که آخه حیف نیست ریسک ملانوم بدخیم تو افراد fair skin و red hairبیشتر از بقیه باشه?حیف نیست این اما استون زیبا با اون پوست روشن و موهای قرمزش ملانوم بدخیم بگیره?...سری تکون میدم،هوووفی میکشم و بلند میشم که به کارهام برسم...

۷ نظر ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۴
life around me

من تو بامداد یک صبح تابستونی،تو روستای پدریم به دنیا اومدم...یک روزی که هنوز پدر بزرگ و مادربزرگم زنده بودن و ما انقدر بی رگ و بی ریشه نبودیم،پدر، و مادر پابه ماهم برای انجام کاری مجبور شدن برن روستا و دیداری تازه کنن و طبق پیش بینی ها هنوز چند روز تا تولد من وقت بود.ساعت سه صبح دردهای مادرم شروع شد و خونریزی زیادش رو کسی چاره ساز نبود.و از طرفی ماشینی برای رسوندنش به شهر پیدا نشد.پدرم رفت و قابله های روستا رو خبر کرد."مش کبری" و "گل افروز" خانوم.مادرم میگه ساده دنیا اومدم.میگه از همون موقع اهل اذیت کردن من نبودی...باقی زندگیم چهارتا مادر بزرگ داشتم،که مش کبری و گل افروز بانو منُ مثل نوه های خودشون دوست داشتن.گذشت و گذشت و ما بزرگ شدیم و درگیر درس و زندگی.و پدربزرگ و مادربزرگم فوت شدن و پای ما از روستا بریده...هی پیغام پشت پیغام میفرستادن این مادربزرگ خونده ها که بگین تا زنده ایم دخترمون بیاد مارو ببینه و من وقت نداشتم و ته دلم قرص بود که انشالله یه روزی(!)میرم و دل این دوتا پیرزن شاد میشه.نرفتم و مش کبری در حسرت دیدن من مرد...چندسالی گذشت تا همین چندماه قبل که گل افروز جان مشکل قلبی پیدا کرد و وضعش حاد شد و باز پیغام هایی برای من که بیا ببینمت قبل مرگم و باز نشد،نرفتم،تنبلی کردم و شاید کم کاری....دیروز خبر اومد که آخرین مادربزرگم هم رفت و بازهم بی ریشه تر شدم...دنیا و زمانش قابل برگشت به عقب نیست و این حسرت های من بی فایده ست اما....حلالم کنین پیرزن های دوست داشتنی...

۱ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۹
life around me
اول این ترم 18واحد برامون ارائه شد و ماهم که تابحال با همچین اتفاق بی سابقه ای مواجه نشده بودیم،از خوشی جامه ها دریدیم اما خبر نداشتیم که هنوز دو ماه نشده بهمون خبر میدن8واحد دیگه هم اضافه شده و تا فلان روز فرصت انتخاب شونُ دارین و خب مجددا به ترم های 26واحدی سلامی میکنیم و به صورت تمام کلاسهای تئوری حال بهم زن تفی میندازیم و البته که مثل یک سامورایی در میادین رقابت مشت میزنیم و تلاش میکنیم!___________پ.ن:باز همه ی امیدمون به درس پزشک قانونیه که بعد عمری بریم دوتا جسد تر و تازه ببینیم و حال مون بهم بخوره.باز یه ذره هیجان توش هست که!
۸ نظر ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۶
life around me

وسط درس خوندن یاد یه خاطره ی خنده دار از بخش جراحی،و طبیعتا از دکتر ر جان دل افتادم(اینم از مزایای درس خونده دیگه)....اون روز آقای دکتر جراحی کنسر کولون(سرطان روده ی بزرگ)داشتن و ماهم باهاشون رفتیم اتاق عمل...قانون اینه که بعد اتمام جراحی،تکنسین های اتاق عملی که دستیار جراح بودن تو اون عمل،باید تک تک وسایل و گازهای استریلی که قبل شروع جراحی داخل ست وسایل عمل بودن رو بشمارن و وقتی مطمئن شدن تعدادشون درسته و چیزی داخل شکم مریض باقی نمونده،خود دکتر یا همون دستیارها شکم رو سوچور(بخیه)بزنن و ماجرا تموم بشه....از قضا اون روز کذایی وقتی کار دکتر ر تموم شد،به تکنسین دستیارش که یه خانوم جوون بود گفت ببین وسایل درستن یا نه?میخوام سوچور بزنم....از طرفی هم دکتر ر در کنار شوخی هایی که با بچه های اتاق عمل داشت و بگو بخندها،بسیار تا بسیار تو کارش جدی بود و واقعا همه یه جور متفاوتی ازش حساب میبردن چون میدونستن اگه اعصابش خورد بشه دیگه تمام روزُ بهشون زهرمار میکنه...خلاصه اون خانوم بعد چند دقیقه گفت بله دکتر وسایل درستن.دکتر شروع کرد سوچور زدن و خیلی ریلکس برای ما توضیح میداد که چون این مریض جوونه و زیبایی براش اهمیت داره میخوام یه سوچور متفاوت بزنم براش و شاید نیم ساعت تمام مشغول ریزه کاری بود و با ذوق و شوق کار میکرد که یکدفعه اون خانوم تکنسین درحالی که معلوم بود تو لباسش خرابکاری کرده از ترس و اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:دکتر یکی از گازهای استریل کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دکتر انقدری جا خورده بود و تو شوک بود که حتی نتونست سرشُ بالا بگیره و چند دقیقه همینجوری ثابت موند.بعد با تاخیر نگاه اون خانوم کرد درحالی که چشماش از شدت عصبانیت خداشاهده مثل گلوله آتیش بودن.تا دهن باز کرد یه چیزی بگه،تکنسین زد زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه بکن و مثل بچه های دو ساله اشک میریخت و هق هق میکرد و از اتاق رفت بیرون...دکتر ر که هم عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود بعد یه جراحی پنج ساعته ولو شد رو صندلی و لیوان چای خواست و به رزیدنتش گفت سر شیر مادرت این سوچورایی که چشمام در اومد تا زدمشونُ خوب باز کن که شکم مریض سفره نشه!!!!!!و مایی که انقدر زیر پوستی خندیده بودیم که دیگه نای حرف زدن نداشتیم،بدون گرفتن اجازه رفتیم بیرون تا فقط بخندیم!

۵ نظر ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۸
life around me