گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

  

صبح از خواب که پا شدیم حس کسایی رو  داشتیم که صبح کریسمس میبینن همه جا سفیده و پاپانوئل براشون برف آورده چون تمام شهرمون با یه بارون قشنگ خیس شده بود...از این بارون نم نما که پدرم بهش میگه بارون بی آزار...

بوی بهار نارنج حیاطمون تا چندتا محل اون ورتر میره و همه رو مست میکنه,مادرم نشسته و شکوفه ها رو جمع میکنه تا زمستون واسمون چای بهار نارنج دم کنه...

صدای آهنگ"من باهارم تو زمین,

من زمینم تو درخت

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه...." تو گوشم زمزمه میشه و باد خنک میخوره تو صورتم...

اومدم از باغچه پرتقال میچینم تا بذارم کنار موز و خیار و سیب و کیوی هایی که خریدیم و منتظر مهمون باشیم...

همه جا خیس و گله و با این هوای خنک احساس میکنم باغمون یه تیکه از شماله,جایی که حتما یه روز واسه زندگی انتخابش میکنم!

فقط صدای دریا رو کم داریم که امیدوارم صدای قهقهه هامون تو سال نو جبرانش کنه!

سال جدیدتون مبارک باشه رفقا,بهترین آرزوها رو واسه همه دارم خصوصا واسه کنکوری ها.بترکونیم این نود و شیش دلبرو!!

۱۶ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۰
life around me

 


سرخوش تموم شدن امتحانات و شروع تعطیلات باورنکردنی سه هفته ای هستم که چند ساله سابقه نداشته!

رنگ مو خریدم و موهای کم پشت مادرم رو رنگ میکنم...مثل همیشه صدای ملایم آهنگ "میخوام برم کوه,شکار آهو,تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟"  پیچیده تو خونه و ما باهاش زمزمه میکنیم...

مادرم میگه ببین کچل شدم؟زشت شدم؟

میگم شما پنجاه رو رد کردی و کچل شدی,منو چی میگی که پام به بیست رسید دیگه مو نداشتم؟میگم همینجوریشم خیلی خاطرخواه داری ها سید!!...میگم خودمون کچل ها سرمون خلوت تره,خیالمون راحت تر...

میگه کم روده درازی کن دختر!!

میگم بابا بیا عروست رو تحویل بگیر...

میگه خوشگل شده ها لامصب!!!...زیر لب با شیطنت میخونه"چشمها را سورمه کردی فکر مارا هم بکن/گیسوان را شانه کردی فکر مارا هم بکن"...

زن شاکی میشه که مرد گنده خجالت نمیکشه!!!

من و مرد گنده میخندیم...



میگن پیشمونی دلمون خوش تره...میگم پیشتونم نفسم تازه تره...

عصری گفتم دلم هوس فلافل کرده...زن دست به کار شد و آماده کرد...

زن میگه دستام بوی نخود و پیاز میده...

میگم بهترین بوی دنیاست...

مردگنده حسودیش میشه به ما...

میرم تا بشم هم گپش بلکه دل نازکش نرنجه...

میگم خدایا سال بعد هم واسم نگهشون دار...و سالهای بعد و بعد و بعد...


+عکس:یه خونه تو روستای مادریم که خودم کشفش کردم و زدمش به اسم خودم.شیش دنگ!!


۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۸
life around me

من هرچندوقت یکبار دیوانه میشم و همگروهیام اینو خوب میدونن.الان یکی از اون مواقع هست و دقیقا شب امتحان بهشون گفتم میخوام گریزآناتومی ببینم پس شمام ببینین که باهم بخندیم...طفلی ها چاره ای نداشتن جز پذیرفتن و واقعا برام عجیبه که چطور با این حال بد نشستم و میخندم?...اتفاقات این فیلم رو میبینیم و مرور خاطرات میکنیم.مثلا تو فیلم یه بیماری هست که اتفاقات آینده رو پیشگویی میکنه و موقع پیشگویی چشماشو از حدقه میاره بیرون،و ما رو یاد یه خاطره میندازه!! خاطره ی مریضی که میکول تو بخش عفونی داشت.بیمار دختر جوونی بود که مریض مشترک بخش روانپزشکی و عفونی بود.بیمار مینشست رو تخت و با چشم های از حدقه بیرون زده مثل حالت وحشت به میکول خیره میشد و یه جایی رو پشت سر میکول نشون میداد و یک کلمه حرف نمیزد...هیچوقت یادم نمیره میکول با چه ترسی میپرید تو اتاق پزشک و میگفت"من امشب خوابم نمیبره!!!این دختره جن انداخته به جونم!!!"و چقدر سر به سرش میذاشتیم و پشت گوشش بشکن میزدیم و طفلی دو متر میپرید تو هوا:D__________یا اینکه تو یکی از قسمت های فیلم،جورج به مریضش اطمینان داد که خوب میشی اما زیر عمل مُرد و این اشاره به یه قانون تو پزشکی داره که میگه حق نداری به مریضت اطمینان بدی چون تو پزشکی هیچوقت دو دوتا چهارتا نمیشه و هراتفاقی ممکنه بیفته و دقیقا این اتفاق واسه من و مریضم افتاد______ما باید وقتی بالاسر مریض هستیم و برای استاد شرح حال میخونیم،لغات انگلیسی و ترمینولوژی بکار ببریم تا مریض متوجه نشه و نترسه.و فارسی حرف زدن جریمه داره...بالاسر یه مریضی بودیم که باردار بود و دیابت حاملگی داشت،دکتر از مجتبی پرسید ریسک های دیابت بارداری چیه?و خب انتظار داشت مجتبی به زبان پزشکی حرف بزنه اما مجتبی شروع کرد که بچه اینجوری میشه و اونجوری و درنهایت خطر مرگ برای بچه یا حتی مادر!!!!!!زن بنده خدا دستشُ گذاشت رو قلبش رو شروع کرد عرق کردن و خدا رحم کرد چیزیش نشه و چقدر خندیدیم وقتی استاد مجتبی رو از بخش انداخت بیرون!!!________و یادی کنم از گندی که خودم بالا آوردم.صبح زود رفتم بالاسر مریضم و گفتم صبحانه خوردی?گفت پرستار گفته نخورم.گفتم چرا?گفت باید عکس بگیرم ولی عکسُ گرفتم و تموم شد اما هنوز کسی بهم نگفته اجازه داری بخوری...من گفتم نه بابا اشکال نداره بخور و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدم پرستارا میگن این مریض آندوسکوپی داشته و معلوم نیست کی بهش گفته صبحانه بخوره،و با این وضع نمیشه فرستادش واسه آندوسکوپی.خط و نشون میکشیدن،زنگ زدن به دکتر و خلاصه غوغایی شد.و نگم براتون که اون روز چهارشنبه بود و دیگه تا شنبه تو بیمارستان آندسکوپی انجام نمیشد و مریض طفلی مجبور بود تا شنبه همینطوری الکی بستری بمونه.ولی دم اینترنمون گرم لو نداد من بودم وگرنه رزیدنت مون پوستمُ میکند و ازش کیف و کفش چرم انسان میساخت!!ولی واقعا هنوزم که یادم میاد عذاب وجدان میگیریم.با اینکه هیچ تقصیری نداشتم و واقعا نمیدونستم دکتر براش درخواست آندوسکوپی کرده بود،اما بازم بخاطر چند روز نگه داشتن مریض وجدان درد دارم...این شد تجربه ای که دیگه بدون هماهنگی با مافوق حرف اضافه نزنم!!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۷
life around me

نمره های پوست رفتن رو سایت و من بالاترین نمره ی گروه شدم.الان چیزی از افسردگیم کم شد??حتی یک سر سوزن!!...فکر میکنم پیرتر از اونی شدم که این چیزا خوشحالم کنه...برخلاف سالهای گذشته...

۸ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۷
life around me

دوری دوساله از کلاه قرمزی عزیز سخت بود.همینطور از پسرخاله و فامیل دور و پسرعمه زا و دیوی و ...و مهمتر از همه از ایرج طهماسب بوسیدنی!تمام این دوسال دلمونُ صابون زده بودیم به امید دیدار مجددی که...آقای صدا و سیما?میشه دست از این شوخی های کثیفت برداری?میشه بس کنی این شاشیدن بی وقفه وسط نوستالژی هامونُ?...!

۶ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
life around me

دیروز حال خوبی نداشتم و این بی حوصلگی های من همیشه به شهرکتاب ختم میشه.بهشتی که خودخواهانه دوست دارم فقط مال خودم باشه.وسط گشت و گذارهام بین کتابها،چشمم به سه جلدکتاب "آتش بدون دود" از نادر ابراهیمی افتاد.نویسنده ای که عاشق قلمش هستم و به ویژه آرزوی خوندن این داستانش رو دارم که مکررا تعریفش رو شنیدم.داستانی که حاصل سی سال زحمت نویسنده ست.چندماه قبل وقتی قیمت این سه جلد کتاب رو پرسیدم با جواب 60هزارتومن روبه رو شدم و واقعا نمیدونم چرا خریدشون رو عقب انداختم تا جایی که فروخته شدن و من با لبهای آویزون به خانوم کتاب فروش نگاه کردم.دیروز اما چاپ جدید کتاب رو آورده بودن اما هنوز از شنیدن قیمت 120هزارتومنی شوکه هستم...یعنی قیمت یک کتاب از چاپی به چاپ بعدی باید دو برابر بشه?خدای من باور نمیکنم که این افزایش قیمت به خاطر دوبرابر شدن قیمت کاغذ باشه چون میدونم نیست...دیروز مجددا با لب های آویزون به خانوم فروشنده خیره شدم اما اینبار گفتم از طرف من به ناشر بگید شوخی کثیفی بود و مطمئن باشید حتی اگه این پولُ داشته باشم خرج خرید این کتاب نمیکنم.با این که خوندنش هنوز آرزو و حسرت روی دلمه!

۱۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

اساتید رادیولوژی در کنار درس دادن،caseهای مربوط به اون درس رو هم برامون مطرح میکنن.و تقریبا برای هر سرطان چند مورد خاطره تعریف میکنن از مریضهای سن پایینی که براشون تشخیص سرطان مطرح شده.مثل خانوم24ساله ای که به پزشک داخلی مراجعه کرده و با توجه به شکایاتی که داشته براش سونوگرافی کبد درخواست داده شده.و تو سونوگرافی توده های متعدد متاستاتیک دیده شده و این یعنی یک جای دیگه ای از بدنش سرطان داره.استادمون گفت ازش پرسیدم توده ای توی سینه ات لمس نمیکنی?و گفته چرا لمس کردم اما جدی نگرفتم...و خب گفتن نداره که تو بررسی های بیشتر،مشخص میشه که این بیمار سرطان اولیه ی پستان داشته که بیشتر قسمت های بدنش رو درگیر کرده...یک سرطانend stageکه دیگه درمانی نداره جز درمانهای تسکینی دل خوش کُنک.نگفتم که این زن بچه ی شیرخواره داشته??......امروز سر کلاس تصمیم گرفتم با ترسهام کنار بیام و تکلیف توده ی برستم رو یکسره کنم.تصمیم گرفتم مثل همیشه قورباغه رو همون اول قورت بدم و آسوده بشم،نه اینکه با فکر قورت دادنش مدام عذاب بکشم...بعد کلاس به استادم گفتم من یه توده ی حدودا یک و نیم سانتی تو ساعت9پستانم دارم که متحرکه و هیچ علامت دیگه ای نداره،تو سونوگرافی هم چهارتا توده تو همین برستم گذارش شده که نمای خوش خیم دارن و جراح گفته واسه اطمینان FNAکن.کی بیام?خندید و گفت فردا بیا برات انجامش میدم و هیج نگران نباش...

۷ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

پنج و نیم صبح پا شدم و نماز خوندم،تو اینترنت گشتی زدم و لباس پوشیدم و آماده شدم. و ساعت شش و نیم راه افتادم به سمت بیمارستان.برخلاف هر روز ماشین نداشتم و دست به دامن آژانس شدم...7تا8:15کلاس داشتم و بعدش یه نگاه به آسمون ابری صبح اسفند انداختم و با خودم گفتم چند صباح دیگه اینجا از گرما مثل جهنم میشه پس این بهشت گذرا رو قدر بدونیم.پیاده راه افتادم سمت خونه و الان بعد یک ساعت پیاده روی،ساعت9:15رسیدم خونه و پر از انرژی ام.میرم یه لیوان شیر بخورم و روزمُ سالم بسازم....میدونید?بزرگترین اتفاق زندگی من در سال 95همین تغییر لایف استایلم بود.کاری که سالها نتونستم انجامش بدمُ امسال اما با اراده به مقصود رسوندم.12کیلو وزن کم کردم،فست فودها رو به حداقل رسوندم و خرما و عسل و انجیر و اینجور خوراکی هایی رو که حاضر نبودم به دهنم نزدیک کنم جزئی از رژیم روزانه ام کردم و شیر رو که توی عمرم به جز دوران شیرخوارگی نخورده بودم به یک نوشیدنی خوشمزه برای خودم تبدیل کردم....بنظر خودم که فوق العاده ست و واقعا با افتخار به این تغییر نگاه میکنم و امیدوارم که بتونم در آینده هم ادامه اش بدم!!

۳ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۰
life around me

 

بخشی از وجودم اما زن خانه داریست که صبح به صبح صدای قل قل سماورش همه ی اهل محله رو از خواب بی خواب میکنه و از هیچکس دریغ نمیکنه این چای قند پهلوی لب سوز لب دوزش رو که توی قوری شاه عباسی دم کشیده و تنگش هم چهار پر بهار نارنج ریخته که عطرش آدمو میبره شیراز و باغ های بهارنارنجش...

همون زنی که واسه قلیه هاش شهره ی شهره و طعم آبگوشت رو آتیشش رو حتی بچه ی تو قنداق هم چشیده و انگشت به دهن مونده...

زن غمگینی که خرت خرت هویج و کلم واسه ترشی خورد کرده,با هر حرکت چاقو یه صفحه از غم و غصه هاشو ریخته زمین و نشسته به تماشاشون...

یک زن پنجاه و یکسال و یازده ماهه که درانتظار اون سال پنجاه و دوم افسانه ای عمرش نشسته تا فصل جدید زندگیش رو رقم بزنه....فصل خوش عاشقی...

۴ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

صبح پا شدم که درس بخونم،مادرم در اتاقُ باز کرد و گفت یه کمک کوچیک میکنی آشپزخونه رو تمیز کنیم?دلم نیومد بهش نه بگم.رفتم یه کمک کوچیک کنم ولی تا الان مشغول بودم...مادرم با عشق به کار کردنم نگاه میکرد و میگفت چقد خوبه که باشی پیشم.بعد چهار پنج سال فهمیدم دختر داشتن چقدر خوبه....دراز کشیدم رو تختم و به تنهایی مادرم فکر میکنم....استرس درسهای نخونده رو ندارم?دارم اما شادی مادرم بعد چهار پنج سال مهمتر بود!

۶ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۸
life around me

وسط روزمرگی های هر روزه،امروز امّا سرمُ گرفتم بالا و زیباترین غروب دنیا رو دیدم و این یعنی روز مفیدی داشتم...

۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
life around me

وسط درس خوندن یاد یه خاطره ی خنده دار از بخش جراحی،و طبیعتا از دکتر ر جان دل افتادم(اینم از مزایای درس خونده دیگه)....اون روز آقای دکتر جراحی کنسر کولون(سرطان روده ی بزرگ)داشتن و ماهم باهاشون رفتیم اتاق عمل...قانون اینه که بعد اتمام جراحی،تکنسین های اتاق عملی که دستیار جراح بودن تو اون عمل،باید تک تک وسایل و گازهای استریلی که قبل شروع جراحی داخل ست وسایل عمل بودن رو بشمارن و وقتی مطمئن شدن تعدادشون درسته و چیزی داخل شکم مریض باقی نمونده،خود دکتر یا همون دستیارها شکم رو سوچور(بخیه)بزنن و ماجرا تموم بشه....از قضا اون روز کذایی وقتی کار دکتر ر تموم شد،به تکنسین دستیارش که یه خانوم جوون بود گفت ببین وسایل درستن یا نه?میخوام سوچور بزنم....از طرفی هم دکتر ر در کنار شوخی هایی که با بچه های اتاق عمل داشت و بگو بخندها،بسیار تا بسیار تو کارش جدی بود و واقعا همه یه جور متفاوتی ازش حساب میبردن چون میدونستن اگه اعصابش خورد بشه دیگه تمام روزُ بهشون زهرمار میکنه...خلاصه اون خانوم بعد چند دقیقه گفت بله دکتر وسایل درستن.دکتر شروع کرد سوچور زدن و خیلی ریلکس برای ما توضیح میداد که چون این مریض جوونه و زیبایی براش اهمیت داره میخوام یه سوچور متفاوت بزنم براش و شاید نیم ساعت تمام مشغول ریزه کاری بود و با ذوق و شوق کار میکرد که یکدفعه اون خانوم تکنسین درحالی که معلوم بود تو لباسش خرابکاری کرده از ترس و اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:دکتر یکی از گازهای استریل کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دکتر انقدری جا خورده بود و تو شوک بود که حتی نتونست سرشُ بالا بگیره و چند دقیقه همینجوری ثابت موند.بعد با تاخیر نگاه اون خانوم کرد درحالی که چشماش از شدت عصبانیت خداشاهده مثل گلوله آتیش بودن.تا دهن باز کرد یه چیزی بگه،تکنسین زد زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه بکن و مثل بچه های دو ساله اشک میریخت و هق هق میکرد و از اتاق رفت بیرون...دکتر ر که هم عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود بعد یه جراحی پنج ساعته ولو شد رو صندلی و لیوان چای خواست و به رزیدنتش گفت سر شیر مادرت این سوچورایی که چشمام در اومد تا زدمشونُ خوب باز کن که شکم مریض سفره نشه!!!!!!و مایی که انقدر زیر پوستی خندیده بودیم که دیگه نای حرف زدن نداشتیم،بدون گرفتن اجازه رفتیم بیرون تا فقط بخندیم!

۵ نظر ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۸
life around me
درست در همین لحظه ای که روی صفحه ی آخر درمان بیماری پسوریازیس موندم و درجا میزنم با خودم فکر میکنم زنهایی که روزهای پر تب و تاب اسفندماه رو در تکاپوی عید و خرید و خونه تکونی های جان فرسا میگذرونن چقدر خوشبخت تر هستن از زنهایی که این روزهاشون درحالی میگذره که چپیدن توی صندلی و تظاهر به درس خوندن میکنن،درحالی که روی صفحه ی آخر درمان پسوریازیس موندن و درجا میزنن...
۱۱ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۳
life around me

آیا میدونستین رژیم غذایی جز در چند مورد جزئی اثر چندانی در بروز آکنه نداره و این نصیحت مامانا که میگن انقدر فست فود نخور صورتت جوش میزنه تا الان از نظر علمی ثابت نشده?........آیا میدونستین حموم رفتن زیادی نه تنها جوش ها رو کم نمیکنه که حتی ممکنه بخاطر تحریک پوست بیشترشون هم کنه?........تا نکات علمی دیگر خدانگهدار

۳ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۹
life around me

بخش جراحی که بودیم هرچه تلاش کردیم تا زبون مبارک دکتر ر جان دل بچرخه و مارو دکتر صدا کنه هیچ کارساز نبود و تا پایان بخش،همون "مهندسین معاینه" باقی موندیم....پس امروز یه جورایی باید بگم روزمون مبارک:)

۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۲
life around me

دلشوره چنگ میندازه تو دلم و احساس میکنم باید تموم دل روده امُ بالا بیارم تا شاید احساس سبکی کنم...شب جهنمی داشتم و تا صبح مثل جغد نشستم و به تاریکی اتاقم خیره شدم و فکروخیال ناجور کردم.دیشبی که حتی یک ثانیه پلک هام هوس سنگینی به سرشون نزد و وای از دیشب،وای!!...تو برزخم و چقدر این برزخ لعنتی تر از جهنمه...امشب میرم که یا رومی رومی باشم و یا زنگی زنگی...

۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۶
life around me