گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۵ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

امروز روز آخرین امتحان این ترمه.از خستگی و افسردگی،فرسوده شدم و احساس پیری میکنم.هی گشتم تو گذشته تا حال آخرین روز ترمهای قبل رو به یاد بیارم ولی بی فایده بود.فراموش شدن...به همین راحتی... ولی به این فکر میکنم که چند هزار سال باید بگذره تا اشکهای دیشب محمد بنا رو از یاد ببرم?

۴ نظر ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۰
life around me

قبلا گفته بودم پسربچه ی افغان چشم آبی تو بوفه ی بیمارستانمون کار میکنه.مصطفی یکی از دوست داشتنی ترین بچه هایی بوده که باهاشون دوست شدم.هر بار که برا خرید چای یا بیسکوییت میرم بوفه چند کلمه ای رو باهاش حرف میزنم.کلاسه سومه و میگه درسش خوبه.

خیلی کم حرف میزنه و موقع جواب دادن به سوالام معذب میشه و سرشو میندازه پایین.یه جور بزرگ بودن خاصی تو شخصیتشه که نگرانم میکنه.

من اعتقاد دارم بچه ها باید سر موقع درستش بزرگ بشن نه وقتی که هنوز باید بازی کردن تنها دغدغه شون باشه.مصطفی خیلی زودتر از موعدش بزرگ شده و خرج یه خانواده رو میده.

چند روز قبل که تو شهرکتاب به فکرش افتادم و خواستم براش یه هدیه ی کوچیک بگیرم غم نشست تو دلم.ازینکه هیچکدوم از کتابها و اسباب بازی های اونجا مناسب سن مصطفی نبودن.مصطفی کوچولوی هزار ساله...

۵ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

از طرف دوستی به چالش سرگرمی های تابستون دعوت شدم.راستشو بخواین من بدترین گزینه واسه دعوت شدن بودم چون هیچ تابستونی نداشتم و چندساله که فراموش کردم تابستونا چیکار میکردم:(

کتاب بادبادک باز رو خیلی وقته که شروع کردم ولی وسطش وقفه های طولانی افتاده بخاطر درسام و گرچه کتاب محشر و بینظیریه و ناجور تکونم داده ولی بهم نمیچسبه.

چندتا کتاب نخونده دارم که وقتی شروعشون کردم درموردشون مینویسم.

راستش هیچ فیلم یا نیمیشنی هم تو 7-8ماه اخیر وقت نکردم ببینم-_-

بازی هم اصلا یادم رفته چی هست.فقط اسم تابستون حک شده کنار خاطره های سالهای دور که یه تشت میزدیم زیر بغل و میرفتیم زیر شیر آب و تو دل آفتاب آب بازی میکردیم.من و سهیل و باقی بچه ها...حالا همون حیاط رو داریم با همون شیرهای آب ولی تعطیلات نداریم,تو تشت جا نمیشیم و اصلا آب هم هست ولی کم هست:Dومهمتر از همه اینکه سهیل جانم نیست!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰
life around me

میدونی?مشکل اینجاست که تاریخ امتحانا رو با تاریخ قاعدگی ما هماهنگ نمیکنن.البته قاعدگی ما هم با امتحانا هماهنگ نمیشه.نتیجه اش میشه ساعت ها لولیدن لای پتو و دمنوش بی فایده خوردن و ترکیب کردن انواع مسکن ها و هی نتیجه نگرفتن.امروز بعد اونهمه تقلا منتظر بودم صدای پرستار رو از پشت در بشنوم که میگه بچه حالش خوبه،ولی مادر سر زا رفت...

۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

از قرنطینه ی کتابهام کشیدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه تا آذوقه ای جمع کنم و برگردم توی غار تنهاییم.

چشمم افتاد به در اتاقی که باز بود.مامان و بابا کنار هم روی یه بالش آروم خوابیده بودن.

نور از پنجره ی بالا سرشون میتابید روی صورتشون.انگار آسمون شکافته بشه و خورشید بزنه بیرون.

دلم میخواست بپرم دوربین رو بردارم و اون قاب رو ثبت کنم.

برای روز مبادایی که ....


۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me