گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳ مطلب با موضوع «علوم پایه» ثبت شده است

 

حدود یک سال از بودن من با همگروهی هام گذشته و میخوام به خوشی این روزهایی که گذشت از خودمون بنویسم.

درست بهمن سال قبل دوره ی فیزیوپات ما تموم شد و رسما به عنوان استاجر وارد بخش شدیم و حالا باید گروهبندی میشدیم تا هرگروهی وارد یک بخش خاص بشه.دانشگاه برخلاف همیشه که گروهبندی رو به انتخاب خود دانشجوها میگذاشت,مارو راندوم گروهبندی کرد و من از دوستام یعنی مهسا و رها و سوگند که از دبیرستان باهاشون بودم جدا شدم و افتادم تو گروهی که هیچ دوستی نداشتم.

تحمل اون وضع نه برای من که برای همه سخت بود ولی اعتراض ها جواب نداد.اون موقع,از بچه های فعلی گروهمون فقط مجتبی با من بود و ما قبل از اون حتی در حد سلام وعلیک هم باهم برخوردی نداشتم.ما صد نفر ورودی بودیم که بعضی هاشون رو به زحمت میشناختم و فقط با عده ی معدودی از بچه ها آشنایی کامل داشتم...

اولین بخش ما داخلی بود و قرار شد هر شب دونفر کشیک باشن و تو قرعه کشی کشیک ها,من و مجتبی باهم افتادیم.پسری که نمیتونستم تحملش کنم!

مجتبی پسر یکی از معروف ترین سرمایه دارهای شهر ماست و کسی نیست که پدرش رو نشناسه.همه ی خواهر و برادرهاش هم تحصیلات بالا دارن و زندگی های سطح بالا راه انداختن.مجتبی از همون ورود دانشگاه زیاد با کسی گرم نمیگرفت.اکثرا آروم بود و سرش تو لاک خودش و عجیب ترین مسئله برای همه این بود که چرا با این وضع مالی خوب پدرش,خودش ماشین نداره؟

مجتبی خوتیپ بود و جذاب.و همونطور که میدونین رفتار آدم بیشتر تو جذابیت تاثیر داره تا پوشش و مجتبی جذابترین شخصیت رو داشت.یه پسر شیک پوش که همیشه لباسهای مارک تنش بود,آروم و باوقار رفتار میکرد.کم میخندید و به همه احترم میذاشت.قبل از ورود به بخش یک بار بیرون دانشگاه دیدمش که پشت ماشین چندصد میلیونی پدرش بود و سیگار میکشید و نمیدونم چرا اما کلا حس خوبی بهش نداشتم و احساس میکردم خیلی مغروره و پز پول پدرش رو میده...و میتونید تصور کنید تحمل شبهای کشیک در کنارش چقدر برام سخت بود.

چند کشیک اول به جز صحبت درمورد تقسیم مریضها حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.شب سوم یا چهارم بود که ما شب خیلی شلوغی داشتیم و تا ساعت یک بعد نصفه شب بیمارستان موندیم.مجتبی بهم گفت من گرسنه ام و میرم شام بگیرم,شما چی میخوری؟من گفتم هیچی درحالی که داشتم از ضعف بیحال میشدم.نگام کرد و گفت من اهل تعارف نیستم,خب بگین چی دوست دارین بخرم براتون و من یک دنده هم گفتم هیچی نمیخورم.

مجتبی با کوله باری از خوراکی برگشت اما من لب به هیچی نزدم.شب که برگشتم خونه وقتی در کیفم رو باز کردم دیدم تمام خوراکی ها رو چپونده تو کوله پشتیم و راستش دلم سوخت و گفتم کاش اقلا یه لقمه خورده بودم,شاید بهش بر خورده.

گذشت و گذشت و من بیشتر باهاش آشنا شدم.پسری که فکر میکردم یه ثروتمندزاده ست و معلوم نیست چطوری بزرگ شده,دخترهای نوجوانی که مریضش بودن رو معاینه نمیکرد و میگفت معذب میشن و از من میخواست کارشون رو انجام بدم.خیلی با معرفت بود و چند بار منو از خطر توبیخ و کشیک اضافه نجات داد و خلاصه کم کمک نظرم بهش عوض شد.

یکی از شبهای کشیک بحث کنکور و درس خوندن اومد وسط و مجتبی ماجرای پزشکی قبول شدنش رو برام تعریف کرد.

گفت سال اول رتبه اش چند هزار شده و رشته ی به درد بخوری قبول نشده و مونده پشت کنکور درحالی که هیچ تصمیمی برای آینده نداشته.گفت خواهر و برادرهام گاهی بهم طعنه میزدن که همه ی ما رشته های خوبی خوندیم تو گند زدی تو آبرومون ولی مجتبی اهمیت نمیداده تا اینکه یه بار دامادشون که پولش از پارو بالا میرم به مسخره گفته مجتبی بیخودی درس نخون,بیا وایستا بالاسر کارگرهای من و ماهی دو میلیون بهت میدم.میگفت انقدری از درون خورد شدم و حالم بد شد که تا چند روز نتونستم کلمه ای به کسی حرف بزنم و سر همین ماجرا بوده که تصمیم میگیره پزشکی قبول بشه تا روی دامادشون کم بشه و همین اتفاق هم می افته....میگفت هیچ علاقه ای به پزشکی ندارم و بعد اتمام درسم میزنم تو بیزنس و کار و تجارت...

بهم گفت چندساله که حتی یک قرون پول توجیبی از پدرش نگرفته.با ورود به دانشگاه چند میلیون پول به عنوان قرض از پدرش گرفته و به همراه یکی از دوستاش که مهندس بوده,دفتر مشاور املاک زدن و کلی کارشون گرفته و اولین کاری که کرده پس دادن پول پدرش بوده,تمام و کمال.بعد از رفیقش جدا میشه و مستقلا کار دیگه ای راه میندازه و من هیچوقت خبر نداشتم درکنار درس خوندن کار هم میکنه.و اینکه تمام خرج های زندگیش از زحمت و کار خودش هستن نه پدرش...و حالا میفهمم چرا هیچوقت ماشین نداشت چون نمیخواست سربار پدرش باشه و تازه امسال تونست با پول خودش یه ماشین خوب بخره(همون ماشینی که بخاطرش ما پونصد بار شیرینی گرفتیم ازش).

کم کم از این قضاوت های زود خودم شرمنده شدم و فهمیدم با چه آدم درجه یکی همگروه شدم...کم کم شدیم دوست های درجه یک!

بعد تموم شدن داخلی انقدر سر گروهبندی ها اعتراض کردیم که دانشگاه موافقت کرد خودمون گروهبندی کنیم.و قطعا من مجتبی و مهسا و رها و سوگند رو انتخاب کردم.و سوگند و مهسا و رها هم که این مدت با میکول و رضا همگروه بودن,اونا رو پیشنهاد کردن.(چون دانشکده گفته بود گروه ها حتما باید مختلط باشن و حداقل سه تا پسر تو هرگروه باشه)

با رضا کم و بیش آشنا بودم و به واسطه ی اینکه تو یک بازه ی زمانی نماینده ی کلاسمون بود باهاش برخورد داشتم و میدونستم پسر خوبیه,و البته که قبلا شیرینی عقدش رو خورده بودیم اما میکول یه موجود فضایی بود انگار.

یه زلزله ی هشت ریشتری که مدام فک میزد و روزی ده بار باهاش دعوام میشد.بچه پر رویی که تا حواسمون پرت میشد کارت بانکیمون رو میدزدید و میرفت بوفه برای خودش خرید میکرد و اون روزهای اول خیلی شانس آورد که خفه اش نکردم اما چه کنیم که دل مهربونی داریم و این میکول خان هم نرم نرمه خودش رو جا کرد تو دلمون تا جایی که اگه یک روز نبود همه مون دلتنگش میشدیم.

ما هفت نفر خیلی خوب همدیگه رو شناختیم و دوستیمون ریشه دووند...چقدر خوشحالم که برخلاف خیلی از همکلاسی هام به جای عشق و عاشقی بازی های تهوع آور,فقط دوست هم موندیم و رفیق و البته پشت هم!

حالا بعد گذشتن یک سال پر پیچ و خم,دلم میخواد لم بدم روی مبل راحتی و یه گیلاس شراب هفت ساله به سلامتی رفاقت هفت نفریمون هورت بکشم!


+عکس رو همین امروز گرفتم.از یکی از پرتقال های دیوونه ی باغچه مون که رفته پیشواز بهار و این موقع سال شکوفه داده!

+کتابدونی به روز شد!


۱۵ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۷
life around me

حقیقت اینه که من با وجود فاصله گرفتن از کنکور و امتحانهای سختی که پشت سر گذاشتم،هیچوقت خودمُ جدا از اون دوران نمیدونم.به واسطه ی ارتباط با دانش آموزهایی که هرسال مشاور تحصیلی شون هستم انگار این خودمم که سالی یک بار کنکور میدم.الان هم که نزدیک امتحان علوم پایه ی بچه های پزشکی هست واقعا دلم میتپه براشون و یاد روزهای سختی که گذروندم میفتم.من برای خوندن یه روش دارم که تا اینجا واقعا بهم کمک کرده و امیدوارم به درد شما هم بخوره که در ادامه میگم...یادمه وقتی میخواستم استارت خوندن علوم پایه رو بزنم دقیقا یک ماه و چهارده روز تا امتحان فاصله داشتم و از طرفی به جز بخش کمی از آناتومی اندام،هیچی رو از قبل نخونده بودم چون هدفم این بود که اون ترم معدل اول بشم و شدم و این خیلی بیشتر به دردم میخورد تا رتبه آوردن تو علوم پایه که واقعا ارزش وقت گذاشتن زیادی نداره و همون پاس کردنش کافیه..همکلاسی هایی که از نظر درسی در سطح من بودن همه اقلا یکبار اکثر مطالب ماژور رو خونده بودن و من از ترس اینکه نتونم پاس بشم تا چند روز خواب و خوراک نداشتم اما به هرشکلی بود نشستم و یه برنامه ریزی کردم و خوندن رو اول با درسهای ماژور شروع کردم که خوندن کاملشون یک ماه طول کشید و رسیدم به چهارده روز آخر.دوستام خوندن مینورها رو استارت زدن اما من همون روش همیشگی خودم رو پیش گرفتم:اینکه هفتاد درصد مطالب رو بخونی و صد در صدش رو بفهمی خیلی بهتر از اینه که صد درد صد مطالب رو بخونی و هفتاددرصدش رو بفهمی چون تو راه دوم کلی وقت هدر دادی.در نتیجه اینکه من 9تا درس کوچیک و کم اهمیت رو حذف کردم و برگشتم به مرور ماژورها و تست زدن بیشتر.و نتیجه این شد که من نفر چهار منطقه مون شدم و نمره ام بیشتر از همون همکلاسی هایی بود که کلی از قبل آماده بودن.علوم پایه ذاتا امتحان ساده ای هست و چالشش فقط اینه که هرکس بیشتر مرور کنه موفق تره و من خیلی خوب اینکارُ انجام داده بودم و همون سر امتحان مطمئن بودم با نمره ی خوبی پاس میشم و خیالم راحت بود.برای کنکور هم مطالبی که ضعیف بودمُ و کلی وقت میبردن رو حذف کردم و به جاش مباحثی که قوی بودمُ قوی تر کردم و واقعا جواب گرفتم....نتیجه اینکه برای خوندن تون هدف داشته باشین و بفهمین برای چی تلاش میکنین.من هنوز که هنوزه برای امتحانهام همون روز اول برنامه ریزی میکنم،بر اساس مقدار وقتی که برای امتحان دارم،حجم دروس رو تقسیم میکنم و دقیقا میدونم مثلا عصر فردا قراره چه مبحثی رو بخونم.و مهمتر از همه اینه که همیشه بخشی از وقت فُرجه رو به مرور اختصاص میدم و تقریبا میتونم بگم هیچوقت نشده بدون مرور برم سر امتحان.و البته که اینکار همیشه برام مفید بوده.میدونین بچه ها?اگه هدفتون شغل یا رشته ای هست که تلاش زیاد میطلبه پس تلاش کنین.اگه لازمه درس زیاد بخونین پس بخونین اما یادتون نره همه ی اینها باید هدفمند باشه تا مو لای درزش نره....پس بترکونین!!

۷ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۰
life around me

الان که کم کمک کلاسهای ترم اولی ها شروع شدن گفتم بد نیست که تجربه های این پنج سال تحصیل رو باهاتون شریک شم.

خب ورود به دانشگاه مثل ورود به یه دنیای کاملا متفاوت از اون چیزی هست که قبلا تجربه کردین.نشستن سر یه کلاس با دخترهایی که  نمیشناسین و پسرهایی که تو مدرسه مدام تو گوشتون خوندن که اخ و پیفن و خطر دارن.خوندن درسهایی که به مراتب سخت تر از درس های دبیرستانن و پاس کردن درس ها که یه مکانیزم کاملا متفاوت داره.

اول از هرچیز فراموش نکنین که قرار نیست همه ی هم کلاسی ها دوست های صمیمی تون باشن.واسه همه فرشته ی نجات نباشین و هی به خاطر دیگرانی که نمیشناسین خودتونو تو زحمت الکی نندازین چون وقتی بهشون نیاز دارین خیلی ریلکس تنهاتون میذارن.

از طرفی,در مقابلشون گارد الکی هم نداشته باشین و سعی کنین همیشه میانه رو حفظ کنین.طوری رفتار کنین که دائم تو چشم نباشین و خلاصه سرتون تو لاک خودتون باشه.

از طرفی هر موقع دیدین که داره حقتون ضایع میشه خیلی جدی وایستین و ازش دفاع کنین چون این کمک میکنه که کم کم همه بفهمن که هالو نیستین تا هر وقت لازم شد از حق شما بزنن.و درغیر این صورت تا پایان تحصیلتون باید شاهد احمق فرض شدن خودتون باشین.

دعوای الکی با همکلاسی هاتون نکنین تا بعدا باعث پشیمونی بشه چون در هر صورت به هم احتیاج پیدا میکنین.سعی کنین همین اول سال تکلیف گروه های جزوه نویسی تون روشن بشه و به هییییچ عنوان تو جزوه نوشتن حمالی دیگران رو نکنین.من در جواب کسایی که جزوه نمینوشتن و فقط آماده خور بودن و جزوه میخواستن خیلی رک میگفتم دارم ولی نمیدم.دعوا نمیکردم,با لبخند ولی جدی حرفمو میزدم تا جایی که همه مجبور شدن جزوه بنویسن.

یکی از دخترهای کلاسمون جزوه مینوشت و آماده میداد به پسرها تا عزیز باشه,با گوشهای خودم شنیدم پسرا میگفتن دختره خره ولی در ظاهر کلی تحویلش میگرفتن.پس سعی کنین طوری رفتار کنین که دیگران حدود روابطشون با شما رو بفهمن.

موقع گروه بندی ها با کسایی هم گروه بشین که برای هم قابل تحمل باشین.ترجیحا با پر حرف ها و از زیر کار در روها هم گروه نشین که تا آخر باید ضعف اعصاب بگیرین.

اگه پزشکی میخونین و قراره تازه وارد استاجری بشین توصیه میکنم که واقعا گروه خوبی رو انتخاب کنین که دوسال تمام باید شب و روز کنار هم باشین.من تجربه ی هم گروهی با آدمایی که یک ثانیه نمیتونستم تحملشون کنمو داشتم و البته با تلاش زیاد گروهمو عوض کردم.

گروه الانم بینظیره ولی اولش این نبود.ومن موقعی که اولین بار با مجتبی رفتم تو یه گروه دو نفره تقریبا عزا گرفتم چون کسی بود که تو 5-6ترم اصلا هیچ رابطه ای باهاش نداشتم و پیشداوری هام باعث شده بود وحشت کنم ولی به تدریج فهمیدم چقدر پسر خوبیه و چقدر میشه روش حساب کرد.یا مثلا میکول یه از زیر کار دروی حرفه ای بود و اوایل همش شرح حال هایی که باید میگرفت میخوردن تو گردن ماها.

با اینکه کلی باهاش رفیق بودیم ولی بهش گفتم ما از فردا مریضاتو رد میدیم و فردا که دکتر گفت کو شرح حاشون؟میگیم مال فلانی بودن و شرح حال نگرفته.خندید...ولی واقعا فردا همون کارو کردم.دو روز از بخش اخراج شد ولی فهمید وظایفش چی هستن و الان یکی از بهترین دوستامه.اگه میخواستم تحمل کنم بعد این همه مدت هر شب باید جور یکی دیگه رو میکشیدم و به خودم فحش میدادم.

با همگروهی هاتون در عین رعایت حدود, رفیق باشین.براشون تا حد ممکن مرام بذارین.اگه واقعا مشکلی دارن به جاشون وایستین چون قطعا یه روز برای شما هم مشکل پیش میاد.

آهان یادم رفت,بالاغیراتا,جون مادرهاتون ترم اول با جنس مخالف دوست نشین.بخدا انقد خز شده که فقط آبروی خودتون میره.اصولا تو ایران چون دخترها و پسرها از هم جدا بودن,ترمهای اول خیلی سعی میکنن با هم صمیمی بشن ولی گاهی واقعا گندش در میاد.اگه دوست های همجنس خوبی دارین بخدا لزومی نداره انقدر اصرار کنین که با جنس مخالف ها برین بیرون.

با وجود اینکه دورهمی های رستورانی تو کلاس ما خیلی مد بود ولی من هیچوقت نرفتم چون میگفتم من چمیدونم اینا چجور پسرایی هستن و بعدا با کارهای بعضیاشون و گندهایی که بالا میدادن واقعا خوشحالم که اون تصمیم رو گرفتم.عوضش الان با خیال راحت با پسرهای همگروهیم میرم بیرون چون کاملا میشناسمشون و میدونم بهترین حامی های زندگیم هستن.

و اما مهمتر از هرچیز اینکه واقعا درس بخونین.اصولا بچه های ترم اولی افت معدل دارن ولی سعی کنین تا بقیه تو خواب زمستونی هستن ازشون جلو بزنین.من ترم اول هدفم از خوندن فقط پاس کردن بود.یعنی انقد از افتادن میترسیدم که تمام وقت درس میخوندم و آخر سر معدل الف شدم و الان که همه به فکر افتادن و رقابت ها زیاد شده,معدل ترمهای اولم باعث شده هنوز بتونم جزو الف ها بمونم.

بچه های پزشکی هم با اینکه درسهای دوران علوم پایه زیاد براتون اهمیتی نداره ولی حواستون باشه که معدل خیلی مهمه چون بعدا با معدل بالا میتونین استریت بشین و بدون طرح برا تخصص امتحان بدین و اونجا اهمیتش رو میفهمین.

خلاصه که تلاش کنین شخصیت محترمی از خودتون رو به دیگران نشون بدین و مدام تکرار کنین که قرار نیست شما محبوب تمام قلب ها باشین.فقط کافیه خودتون باشین:)l

۹ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me