گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۹ مطلب با موضوع «جهان سوم» ثبت شده است

  

دکترشریعتی تو کتاب"پدر مادر ما متهم ایم"نوشته بود همیشه بعد سخنرانی هام,روشن فکرها و قشر دانشگاهی کلی سوال از من میپرسن و به چالشم میکشن,طوری که برای قانع کردنشون باید کلی فکر و استدلال داشته باشم اما افسوس که قشر مذهبی که نقششون باید خیلی قوی تر از قشر روشن فکر باشه,تنها گیرهایی که بهم میدن اینه که چرا ریشتو تیغ میزنی؟

چرا کراوات میبندی؟چرا تو فلان صفحه ی فلان کتابت بعد از اسم حضرت علی ننوشتی (ع) ؟

دکترشریعتی حسرت خورده بود که چرا مذهبی های ما این همه موضوع مهم و اساسی در مورد دین رو کنار گذاشتن و چسبیدن به مسائل کم اهمیت و البته شخصی,که جز خودش به کسی مربوط نیست.

حالا من چند وقته که با این صفحه ی اینستاگرام آشنا شدم.پیج خانوم عسل که همسر یک طلبه هستن و البته همسرشون هم پیج دارن.

ایشون با خیلی از طلبه هایی که من میشناسم تفاوت دارن.تظاهر به ساده زیستی مفرط نمیکنن و زندگی مثل باقی جامعه دارن.علی رغم اینکه چندسال از ازدواجشون گذشته هنوز بچه ندارن چون دائما درحال تحصیل رشته های جدید بودن و نیز تدریس.عکس خریدهاشون از صفحه ی رنگی رنگی رو میذارن و خلاصه علیرغم اینکه بعضی از پست هاشون هم جهت با عقاید من نیست,اما جذب اعتقاداتشون شدم.

راستش من اصلا آدم مذهبی نیستم ولی دارم تلاش میکنم با عقاید مختلف کنار بیام.اینکه درکنار پیج مسیح عینزاد,پیج یه طلبه هم دنبال کنم و همه چیز رو تو کفه ی ترازو بسنجم و درست و غلط رو خودم تشخیص بدم.

حالا چرا این پست رو گذاشتم؟اینکه خیلیها برای این خانوم کامنت میذارن که یعنی چی که تو خونه تون تخت خواب دارین و میز ناهارخوری؟طلبه باید ساده زیست باشه.شما اصل اسلام رو تحریف کردین.

چرا ماشین دارین وقتی اینهمه آدم گرسنه داریم؟

چرا بچه ندارین؟مگر نه اینکه مهمترین وظیفه ی زن مادر شدنه؟

و خیلی سوالای دیگه ی از این دست.به گفته ی خود عسل خانوم عمده ی این ایرادهای تند رو مذهبی ها به ایشون وارد میکنن.و به نظرم اسلام از هیچکس به اندازه ی این خشک مقدس های متحجر رنج نبرده.همین ها که همه ی ما رو از اسلام دلسرد کردن و هی عمق زیباش رو پنهان کردن و چسبیدن به ظواهر...

پ.ن:کتاب پدر مادر ما متهم ایم از دکترشریعتی,یه کتاب کوچیک جیبی هست که واقعا خوندنش خالی از لطف نیست و موضوعش هم بی ربط به این پست نیست.

۵ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
life around me

از صمیم قلب متاسفم ازینکه تو جامعه ای زندگی میکنم,که ترویج خشم رو تبدیل به یک فرهنگ عمده کرده.

چند شب قبل,به عنوان بخشی از اخبار شبانگاهی,گزارشی پخش شد از مصاحبه با دادستان یکی از شهرها که با دیدن صحنه ی پشت سر دادستان حتی متوجه موضوع مصاحبه نشدم.صحنه ی آویزون موندن چند تا جسد تازه اعدام شده که اصلا ارتباطی با موضوع گزارش نداشت و تا مدتی متعجب بودم که واقعا یعنی لوکیشن بهتری برای صحبت کردن پیدا نمیشد؟مثلا نیم متر اینطرف یا اونطرف تر؟

از این حجم مشکلات روحی بعضی بزرگان تعجب میکنم.بارها از خودم میپرسم چه لزومی داره جنایت هایی که همه ی مردم از وقوعش تو دنیا اطلاع دارن رو انقدر با شفافیت بالا نشون بدیم؟جنایت سر بریده شدن یه کودک به دست داعشی ها؟هنوز قلبم از یادآوریش تکه تکه میشه.

به عنوان کسی که هر روز با مردمی سر و کار داره که در سختی قرار دارن,در سختی بیماری خودشون یا یکی از اعضای خانواده شون,باید بگم که جامعه ی ما جدا از بخش استثناء,عموما عصبی و پر از خشم و استرسه.ما مردمی هستیم که موقع بیمار شدن به خودمون حق میدیم هرگونه رفتار غیر انسانی داشته باشیم و توجیهمون اینه که خب من الان مشکل دارم و باید از طرف بقیه درک بشم.

دوستی دارم که همیشه از پرخاشگر بودن همراهی های بیمارا گله داشت.یه روز خواهرزاده خودش رو به خاطر تشنج بردیم بیمارستان خودمون.پزشک اورزانش بچه رو معاینه کرد,دارو رو شروع کرد و بچه رو نگه داشتن تا پزشک اطفال کشیک بعدا بیاد و ببیندش.شرایط بچه stableشده بود و نیاز به اقدام فوری نبود که حتما همون لحظه متخصص اطفال بیاد ولی دوستم دائم از این اتاق به اون اتاق میرفت و سعی داشت به دکتر زنگ بزنه.داد میزد و میگفت اینجا هیچکس به فکر آدم نیست.بچه داره میمیره و من هم چون حالات پرخاشگرش رو میدیدم حرفی نمیزدم.

بعدا که مدتی از اون ماجرا گذشت ازش خواستم به رفتار چند روز قبلش فکر کنه و ببینه واقعا یه آدم نرمال از نظر روانی حتی در همچون شرایط سختی باید رفتار این شکلی داشته باشه؟خواستم حال عمومی خواهرزاده اش رو به یاد بیاره و ببینه واقعا اون بچه نیاز به مداخله فوری داشت؟

حرفامو تایید کرد و گفت اون لحظه اصلا مغزش پیام درستی صادر نمیکرده.

اینها رو نوشتم که بگم ما زاده ی فرهنگ اشتباهی هستیم که روز به روز خشن تر میشه و شادی ستیزی رو تبدیل به یه هنجار کرده.موسیقی ممنوع,کنسرت ممنوع.رنگ شاد ممنوع و متاسفانه به اسم دین(ای مظلوم دین)درحال ترویج خشونت هستن و ما بدون اینکه متوجه باشیم قربانی شدیم.

کم نیستن قتلهایی که فقط به خاطر عدم توانایی کنترل خشم در لحظه اتفاق افتادن و چه خانواده هایی که به دنبالش از هم پاشیده.

بیایید سعی کنیم از این به بعد رفتار عاقلانه تری در شرایط مختلف داشته باشیم و قبل از هر عملی حتما دقیقه ای رو فکر کنیم.این پست عنوان تمرینی هست که خودم از امروز شروع کردم.تمرین اینکه بازیکن متفکر کاراته باشم,تا یک کشتی کج کار بی فکر!

#نظرتون چیه بعد از انجام هر اقدام پرخاشگرانه ی بی فکر,خودمون رو تنبیه کنیم؟امیدوارم به عنوان پدر و مادرهای آینده اقلا نسل متشنجی رو روانه ی فرداها نکنیم!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۷
life around me

اولین روزی که اجازه ی ورود به بیمارستان پیدا کردیم,همه روپوش پوشیده و گوشی پزشکی های مارک لیتمن چندصدهزار تومنی دورگردن انداخته بودیم و تصور میکردیم کانون توجه تمام جهانیم و تافته های جدا بافته!
کم کمک اینترن ها و رزیدنتها رو دیدیم که از گوشی های ارزون قیمت بیمارستان استفاده میکنن تعجب کردیم.فکر میکردیم یه جای کار میلنگه.مگه نه اینکه دانشجوی پزشکی باید خودشو با گوشی دور گردنش به دنیا معرفی کنه؟
زمان گذشت و بارها تحقیر شدیم.بارها اشتباه کردیم و تنبیه شدیم.فهمیدیم هنوز تو دریای بیکران علم حتی به اندازه ی قطره تفی هم نیستیم.
کمی از باد غبغب مون کم شد و شخصیت گرفتیم.شخصیتی که با افزایش درجه ی یادگیری نسبت مستقیم داشت.

حالا چند روزی هست که عکسای جشن حافظ تمام فضای مجازی رو پر کرده.نگاهشون میکنم.بارها نگاهشون میکنم و طرز پوشش بازیگرای مختلف رو با هم مقایسه میکنم و میگم تعجب نکن.طبیعیه!
بین نوچه بازیگرایی که به زور توی یه تله فیلم بازی کردن,با مهتاب کرامتی ها و لیلی حاتمی ها باید تفاوتی باشه.که اولی ها همون استاجرهای تازه وارد بیمارستانن و دسته ی دوم هم رزیدنت های گرما و سرما چشیده ی بخش...
۱۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۹
life around me

قبلا گفته بودم یکی از متخصص های عفونی بیمارستانمون تو تخصص خودش بینظیره.هند تحصیل کرده و علی رغم باقی رشته ها,بهترین متخصص های عفونی از هند و پاکستان فارغ التحصیل میشن چون بهترین کیس های عفونی رو در زمان تحصیلشون میبینن.وگرنه مثلا مالاریا تو اروپا به ندرت پیدا میشه.

دکتر که همه سردار صداش میکنن پیشکسوت بیمارستانه و مسن ترین پزشکمونه.دستاش میلرزن و بارها تقاضای بازنشستگی داده ولی چون دانشگاه بهش احتیاج داره موافقت نمیکنن.دکتر تنها کسیه که میبینم فقط فقط با دیدن مریض میفهمه بیماریش چیه.

قاعدتا باقی پزشکا با دیدن بالین مریض یه حدسایی میزنن و با عکس و آزمایش قطعیش میکنن ولی دکترسردار بدون هیچکدوم ازینا تشخیص میذاره تو پرونده و درمان شروع میکنه و بعدا بخاطر مسائل قانونی که باید آزمایشها رو پرونده باشن,درخواستشون میده.

امروز تو اورزانس داشت رد میشد دید یه زنی نشسته گریه میکنه.وایستاد کنارش گفت چته دخترم(انقدر سنش زیاده که همه جای دخترشن)؟گفت پسر بیهوش شده.

پیگیر شدیم فهمیدیم بچه رو با کاهش سطح هوشیاری آوردن بیمارستان.تو کما بود و منتظر بودن آزمایشها بیان تا تکلیفش معلوم شه و بفرستنشICU.یه چیزی بچه رو گزیده بود که نمیدونستن چیه تا پادزهر بدن بهش.بچه,مریض دکتر سردار نبود ولی دکتر همین که به محل گزش نگاه کرد گفت اینو فلان زنبور زده.احتمالا حساسیت داشته.رفت با همکارش حرف زد و قرار شد قبل اومدن آزمایشها دارو شروع بشه.

بعد چندساعت عموی بچه اومد و گفت موقع گزش کنار بچه بوده و دیده همون زنبور بچه رو زده.

معرکه ست این پیرمرد.معرکه!

دکتر بخاطر سالها تحصیل خارج کشور و اینکه همسرش اروپایی هست کلا انگلیسی حرف میزنه و سرکلاسهاش تقریبا نمیفهمیم چی میگه.

خاطرات جالبی برامون تعریف کرد.میگفت همین دیروز مریض جوان تحصیل کرده ای داشته که با سردرد و آبریزش بینی و درد سینوسهای پارانازال مراجعه کرده.گفته از چند روز قبل با پهن الاغ(همون گوه خر)بخور دادم ولی خوب نشدم.بهش گفتم مرد حسابی چرا همچین کاری کردی؟گفته تو اینترنت خوندم مفیده!!!خلاصه که با این کار سینوسهاش کلا عفونی شدن و درمانش چندبرابر طولانی تر!

یا میگفت چند ماه قبل زن حامله ای رو با کاهش سطح هوشیاری آوردن پیشم.کل بدنش رو عفونت گرفته و سپسیس کرده بود.بردیمش ICUو با نظر متخصص زنان بچه رو سقط کردن و فقط تونستیم مادر رو نگه داریم.میگفت بعدا همراهیاش گفتن ملایی که براش گرفته بودیم خوب نبوده.گفتم ملا کیه؟گفتن چند روزه حالش بد شده بود و بردیمش پیش ملا براش دعا گرفتیم.هر روز براش یه جوجه محلی کباب میکردیم میبردیم و کلی هم پول دادیم ولی خوبش نکرد!!!

دکتر میگفت خداروشکر احتمالا جوجه ها تموم شدن و ملا جوابشون کرده وگرنه تا نمیمرد نمیاوردنش!

آخر سر گفت زنهای حامله ی زیادی رو ویزیت کردم که بخاطر بیماریشون نیاز به دارو داشتن.داروهایی که فایده شون برای مادر بیش از ضررشون برای جنین بود ولی شوهر یا مادر شوهرش اجازه نمیدادن دارو مصرف کنه و میگفتن جنین یه چیزیش میشه.

میگفت من باهاشون حرف میزدم که عزیزان من این زن مثل یه درخت بارور میمونه.همونطور که درخت پربار بهش فشار میاد این زن هم بخاطر میوه ای که داره تحت تنش و استرسه و این یعنی مراقبت چند برابر میخواد.اون بچه هم به یه مادر سالم احتیاج داره.بذارین درمان بشه ولی با تشر میبردنش از مطب بیرون.

یا میگفت زنهای زیادی میومدن پیشم که قرار میذاشتیم پنهانی از مادرشوهرشون درمان بشن.

پای حرفای پزشکا که بشینی میفهمی چقدر عمق جهان سومی بودنمون زیاده.اونقدر زیاد که تهش دیده نمیشه.

میفهمی چقدر فقر فرهنگی اینجا بیداد میکنه...چقدر!

۷ نظر ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۶
life around me

  

تو درمونگاه قلب بودیم و همراه اتند مریض میدیدیم.خانومی میانسال با دخترش وارد شد.دکتر ازم خواست از مریض شرح حال بگیرم.اول ازش خواستم روی تخت دراز بکشه تا برای اکو آماده بشه.دیدم دختره علی رغم اینکه هیکلش از من درشت تره ولی رفتارهای بچه گونه داره,با کفش رفت روی تخت و قبل ازینکه من چیزی بگم مادرش تشر زد فاطمه؟کفشاتو دربیار.دراز کشید رو تخت و مادرش بهش گفت دکمه هاتو باز کن و کلا حس میکردم قیافه ش به سنش نمیخوره.

پرسیدم چند سالته؟گفت 16و معلوم بود ازدواج هم کرده.پرسیدم مشکلت چیه؟خودش درست و حسابی حرف نمیزد.مادرش گفت چهار ماه قبل زایمان طبیعی کرد و از همون موقع تنگی نفس و دردسینه گرفت,من گفتم شاید" چون بچه بوده از زایمان ترسیده" و کم کم خودش خوب میشه ولی نشد و دیگه آوردیمش دکتر.

دهن پر کردم بگم اگه بچه بود چرا عروسش کردی؟بچه رو چه به سکس؟به زایمان طبیعی؟به شیر دادن؟بچه رو چه به این مریضی؟

ولی دهنمو بستم و گوشی رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم عزیزم بلند نفس بکش؟

۸ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۶
life around me


وایستاده بودم وسط حیاط و به قابلمه ی ماکارونی خیره شده بودم که عزیزی درغیاب سوپرمامان برام فرستاده بود.
با خودم فکر میکردم اگه همه ی آدمای رو کره ی زمین یه جلد کتاب بیشعوری میخوندن بازم پیدا میشدن همسایه هایی که ماشینشون رو دم در پارکینگ دیگران پارک کنن و مجبورت کنن ماشنتو بذاری وسط کوچه ای که آفتاب داره آتیشش میزنه؟

۲ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۴
life around me

  
برای مایی که اینجا بزرگ شده ایم,قاعدگی یعنی وای بلند مادر و هیس هیس دم گوشمان که مواظب باش کسی نفهمد.

یعنی درد کشیدنهای پنهانی و قایم کردن لباس زیرهای خونی.یعنی سر کشیدن دمنوش های بدمزه و دلپیچه های بعدش و وانمود کردن به خوشحالی.

یعنی یکهو وسط گریه های عصبی و استرس هایی که خودت هم دلیلش را نمیفهمی بابا سر برسد و تو تظاهر کنی به سردرد یا شاید هم دلتنگی برای فلان دوستت که سالهاست از او خبر نداری.

برای ما قاعدگی یعنی یک راز مگو,یک اتفاق جیز.یعنی صفحه های فیلتر شده ی گوگل برای سرچ عبارت"روز جهانی بهداشت قاعدگی".

یعنی ماهی یکبار از درگاه خدا رانده شدن و نماز نخواندن.یعنی نماز نخواندن های پنهانی و تظاهر به خواندن.

میبینی مرد من باید چه ماجراهای پیچیده ای سرهم کنیم و چه دروغ های مسخره ی اجباری به هم ببافیم فقط برای یک تغییر هورمونی که دست هیچ کداممان نیست.برای خرش خرش ساییده شدن دیواره ی رحممان که آنهم از یک عضو بدن مثل کلیه یا معده,تبدیل شده به عضو اسمش را نبر.

ما ماهی یکبار بیمار میشویم و کمه کمش دو یا سه روز درد میکشیم و باقی اش هم با حالات عصبی و استرسی میگذرد ولی به جای دلجویی و خوردن کمپوتهای عیادتی باید زیر پتو قایم شویم و تاوان گناه نکرده را پس بدهیم.

بدن ما ماهی یکبار خونریزی میکند و هموگلوبین خونمان پایین می افتد و کم خون میشویم و این یکجور بیماریست که دکترها با آن آنمی فقر آهن میگویند و این یعنی نیاز به مراقبت بیشتر داریم.تصور کن همین حجم خونریزی را از دستت یا دندانت؟

همین امروز که با استرس خودم را به دستشویی بیمارستان رساندم و نوار بهداشتی را مثل سلاح قاچاقی توی جیبم قایم کردم و با احتیاط در را پشت سرم بستم,همین امروز که لعنت فرستادم به روپوشهای سفیدی که زودتر دستمان را رو میکنند,همین امروز یاد حرف دبیر زیست دبیرستانم افتادم که میگفت دختر نباید آنقدر وقیح باشد که بخاطر دل درد اجازه ی ترک کلاس بگیرد,دبیر زنی که میگفت اگر دل دردی نگو,بگو سرم درد میکند تا اجازه ات را بدهم.میگفت بس کنید بی حیایی را,

درست همین امروز نفهمیدم که ما چوب کدام گناه را میخوریم و اینکه چرا همه ی بیماران عزیز میشوند و ما خوار و ذلیل؟

راستی,امروز روز جهانی بهداشت قاعدگیست.روزی که نه تنها در تقویم و فرهنگ ما جایی ندارد و هیچ آموزشی را برای دختران درنظر نگرفتند,که صفحه های سرچ گوگل هم همه به ناکجاهای فیلتر شده ختم میشوند.



۷ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
life around me

تو کلینیک کنار استادم نشسته بودم.اون مریض میدید و من از تجربیاتش نت برداری میکردم.مردی وارد شد که با شرم و حیا و با اصرار زیاد پزشک از زخم های ناحیه ی تناسلی اش شکایت کرد.

دکتر معاینه اش کرد و دم گوشم گفت که ظاهر زخم ها مشکوک به فلان بیماری قارچی منتقله از راه جنسیه.خب گرفتن شرح حال این بیماریها کار سختیه.دکتر شروع کرد به خوش و بش و با ظرافت بحث رو کشوند به اینجا که شما متاهلید؟جواب داد بله.

اخیرا با همسرتون رابطه ی جنسی داشتید؟بله.

دکتر چند آزمایش نوشت و گفت بعد از آوردن نتیجه ی اینها و قطعی شدن تشخیص,درمان رو شروع میکنیم,فقط چون این بیماری از طریق جنسی منتقل میشه باید هم خودت و هم همسرت این درمان رو دریافت کنین و گرنه اگه یکیتون آلوده بمونین بازهم به اون یکی منتقلش میکنین.

مرد رفت و نیم ساعت بعد با چهره ی درهم مراجعه کرد.

_گفت دکتر میشه من این عفونت رو از زنم گرفته باشم؟

+بله میشه...

_خب پس اگه من از زنم گرفتم,زنم از کی گرفته؟

من و دکتر تو سکوت تماشاش میکردیم...

با وقاحت ادامه داد که لطفا اینایی که گفتی رو,رو برگه بنویس و امضا بزن,میخوام ببرمش پزشکی قانونی...اینجوری که نمیشه...

دکتر و منشی با هزار زحمت بیرونش کردن.حرف آدمیزاد که سرش نمیشد.پشت سر هم حرفاش رو تکرار میگرد...

رفت و بعد رفتنش دکتر گفت مشکل جوونهای ما کمبود عشق نیست,نداشتن اعتماده...

۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
life around me

کتاب آناتومی زنان رو ورق میزدم و شکل انواع پرده های هایمن رو نگاه میکردم.
هایمن هایی که هیچوقت پاره نمیشن یا اونایی که بعد از چند بار نزدیکی پاره میشن و خب طبیعیه که در اولین تجربه,هیچ اتفاقی نمی افته.
دخترایی که اصلا به صورت مادرزادی این پرده رو ندارن...
احتمال پارگی این پرده به علت ضربه یا ورود جسم خارجی و...
بعد عجیب رفتم تو فکر.تو فکر دختری که درست هفت سال قبل و تو کلاس ژیمناستیک پاهاش زیادی باز شدن و لباس زیرش خونی شد.از درد فریاد میزد و عکس العمل مادرش بعد از خبر دار شدن,به جای رسوندن دختر بیچاره به پزشک گریه و داد و فریاد بود که آینده ی دخترم به باد فنا رفت...بی آبرو شدم...
به دوست تحصیل کرده م فکر کردم که میگفت حاضر نیست برای برادرش زن مطلقه ای رو انتخاب کنه ولی خودش با ازدواج با مردی که قبلا ازدواج کرده و جدا شده مشکلی نداره.چرا؟چون اون زن دستمالی شده...
به هرسال روز دختر فکر کردم و روز زن و اینکه چقدر ما حقیریم که یک پرده که جزو بقایای در حال تحلیل نسل خیلی از پستاندارن هست شده مرز جدا کردن ما...
تو دختری (!) و تو زن(!).
به دخترهایی فکر کردم که شب اولین نزدیکی,توی دل هزارون ترس و دلهره و استرس دارن.استرس اینکه نکنه خون نیاد و همسرم بهم بدبین شه؟نکنه یه درد و مرض داشته باشم که بکارتم پاره نشه؟
فکر دخترای معصوم و پاکتر از برگ گلی که بخاطر همین مسائل و بدون اینکه بفهمن چرا؟با کلی آبرو ریزی طرد شدن و محکوم به طلاق,درصورتی که حتی خودشون هم نفهمیدن چرا و لابد هر شب موقع خواب,توی خلوت به خودشون میگفتن من کی پام لغزید که خودم خبر ندارم؟
۱۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۹
life around me