گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۴ مطلب با موضوع «جهان سوم» ثبت شده است

از صمیم قلب متاسفم ازینکه تو جامعه ای زندگی میکنم,که ترویج خشم رو تبدیل به یک فرهنگ عمده کرده.

چند شب قبل,به عنوان بخشی از اخبار شبانگاهی,گزارشی پخش شد از مصاحبه با دادستان یکی از شهرها که با دیدن صحنه ی پشت سر دادستان حتی متوجه موضوع مصاحبه نشدم.صحنه ی آویزون موندن چند تا جسد تازه اعدام شده که اصلا ارتباطی با موضوع گزارش نداشت و تا مدتی متعجب بودم که واقعا یعنی لوکیشن بهتری برای صحبت کردن پیدا نمیشد؟مثلا نیم متر اینطرف یا اونطرف تر؟

از این حجم مشکلات روحی بعضی بزرگان تعجب میکنم.بارها از خودم میپرسم چه لزومی داره جنایت هایی که همه ی مردم از وقوعش تو دنیا اطلاع دارن رو انقدر با شفافیت بالا نشون بدیم؟جنایت سر بریده شدن یه کودک به دست داعشی ها؟هنوز قلبم از یادآوریش تکه تکه میشه.

به عنوان کسی که هر روز با مردمی سر و کار داره که در سختی قرار دارن,در سختی بیماری خودشون یا یکی از اعضای خانواده شون,باید بگم که جامعه ی ما جدا از بخش استثناء,عموما عصبی و پر از خشم و استرسه.ما مردمی هستیم که موقع بیمار شدن به خودمون حق میدیم هرگونه رفتار غیر انسانی داشته باشیم و توجیهمون اینه که خب من الان مشکل دارم و باید از طرف بقیه درک بشم.

دوستی دارم که همیشه از پرخاشگر بودن همراهی های بیمارا گله داشت.یه روز خواهرزاده خودش رو به خاطر تشنج بردیم بیمارستان خودمون.پزشک اورزانش بچه رو معاینه کرد,دارو رو شروع کرد و بچه رو نگه داشتن تا پزشک اطفال کشیک بعدا بیاد و ببیندش.شرایط بچه stableشده بود و نیاز به اقدام فوری نبود که حتما همون لحظه متخصص اطفال بیاد ولی دوستم دائم از این اتاق به اون اتاق میرفت و سعی داشت به دکتر زنگ بزنه.داد میزد و میگفت اینجا هیچکس به فکر آدم نیست.بچه داره میمیره و من هم چون حالات پرخاشگرش رو میدیدم حرفی نمیزدم.

بعدا که مدتی از اون ماجرا گذشت ازش خواستم به رفتار چند روز قبلش فکر کنه و ببینه واقعا یه آدم نرمال از نظر روانی حتی در همچون شرایط سختی باید رفتار این شکلی داشته باشه؟خواستم حال عمومی خواهرزاده اش رو به یاد بیاره و ببینه واقعا اون بچه نیاز به مداخله فوری داشت؟

حرفامو تایید کرد و گفت اون لحظه اصلا مغزش پیام درستی صادر نمیکرده.

اینها رو نوشتم که بگم ما زاده ی فرهنگ اشتباهی هستیم که روز به روز خشن تر میشه و شادی ستیزی رو تبدیل به یه هنجار کرده.موسیقی ممنوع,کنسرت ممنوع.رنگ شاد ممنوع و متاسفانه به اسم دین(ای مظلوم دین)درحال ترویج خشونت هستن و ما بدون اینکه متوجه باشیم قربانی شدیم.

کم نیستن قتلهایی که فقط به خاطر عدم توانایی کنترل خشم در لحظه اتفاق افتادن و چه خانواده هایی که به دنبالش از هم پاشیده.

بیایید سعی کنیم از این به بعد رفتار عاقلانه تری در شرایط مختلف داشته باشیم و قبل از هر عملی حتما دقیقه ای رو فکر کنیم.این پست عنوان تمرینی هست که خودم از امروز شروع کردم.تمرین اینکه بازیکن متفکر کاراته باشم,تا یک کشتی کج کار بی فکر!

#نظرتون چیه بعد از انجام هر اقدام پرخاشگرانه ی بی فکر,خودمون رو تنبیه کنیم؟امیدوارم به عنوان پدر و مادرهای آینده اقلا نسل متشنجی رو روانه ی فرداها نکنیم!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۷
life around me

  

تو درمونگاه قلب بودیم و همراه اتند مریض میدیدیم.خانومی میانسال با دخترش وارد شد.دکتر ازم خواست از مریض شرح حال بگیرم.اول ازش خواستم روی تخت دراز بکشه تا برای اکو آماده بشه.دیدم دختره علی رغم اینکه هیکلش از من درشت تره ولی رفتارهای بچه گونه داره,با کفش رفت روی تخت و قبل ازینکه من چیزی بگم مادرش تشر زد فاطمه؟کفشاتو دربیار.دراز کشید رو تخت و مادرش بهش گفت دکمه هاتو باز کن و کلا حس میکردم قیافه ش به سنش نمیخوره.

پرسیدم چند سالته؟گفت 16و معلوم بود ازدواج هم کرده.پرسیدم مشکلت چیه؟خودش درست و حسابی حرف نمیزد.مادرش گفت چهار ماه قبل زایمان طبیعی کرد و از همون موقع تنگی نفس و دردسینه گرفت,من گفتم شاید" چون بچه بوده از زایمان ترسیده" و کم کم خودش خوب میشه ولی نشد و دیگه آوردیمش دکتر.

دهن پر کردم بگم اگه بچه بود چرا عروسش کردی؟بچه رو چه به سکس؟به زایمان طبیعی؟به شیر دادن؟بچه رو چه به این مریضی؟

ولی دهنمو بستم و گوشی رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم عزیزم بلند نفس بکش؟

۸ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۶
life around me

تو کلینیک کنار استادم نشسته بودم.اون مریض میدید و من از تجربیاتش نت برداری میکردم.مردی وارد شد که با شرم و حیا و با اصرار زیاد پزشک از زخم های ناحیه ی تناسلی اش شکایت کرد.

دکتر معاینه اش کرد و دم گوشم گفت که ظاهر زخم ها مشکوک به فلان بیماری قارچی منتقله از راه جنسیه.خب گرفتن شرح حال این بیماریها کار سختیه.دکتر شروع کرد به خوش و بش و با ظرافت بحث رو کشوند به اینجا که شما متاهلید؟جواب داد بله.

اخیرا با همسرتون رابطه ی جنسی داشتید؟بله.

دکتر چند آزمایش نوشت و گفت بعد از آوردن نتیجه ی اینها و قطعی شدن تشخیص,درمان رو شروع میکنیم,فقط چون این بیماری از طریق جنسی منتقل میشه باید هم خودت و هم همسرت این درمان رو دریافت کنین و گرنه اگه یکیتون آلوده بمونین بازهم به اون یکی منتقلش میکنین.

مرد رفت و نیم ساعت بعد با چهره ی درهم مراجعه کرد.

_گفت دکتر میشه من این عفونت رو از زنم گرفته باشم؟

+بله میشه...

_خب پس اگه من از زنم گرفتم,زنم از کی گرفته؟

من و دکتر تو سکوت تماشاش میکردیم...

با وقاحت ادامه داد که لطفا اینایی که گفتی رو,رو برگه بنویس و امضا بزن,میخوام ببرمش پزشکی قانونی...اینجوری که نمیشه...

دکتر و منشی با هزار زحمت بیرونش کردن.حرف آدمیزاد که سرش نمیشد.پشت سر هم حرفاش رو تکرار میگرد...

رفت و بعد رفتنش دکتر گفت مشکل جوونهای ما کمبود عشق نیست,نداشتن اعتماده...

۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
life around me

کتاب آناتومی زنان رو ورق میزدم و شکل انواع پرده های هایمن رو نگاه میکردم.
هایمن هایی که هیچوقت پاره نمیشن یا اونایی که بعد از چند بار نزدیکی پاره میشن و خب طبیعیه که در اولین تجربه,هیچ اتفاقی نمی افته.
دخترایی که اصلا به صورت مادرزادی این پرده رو ندارن...
احتمال پارگی این پرده به علت ضربه یا ورود جسم خارجی و...
بعد عجیب رفتم تو فکر.تو فکر دختری که درست هفت سال قبل و تو کلاس ژیمناستیک پاهاش زیادی باز شدن و لباس زیرش خونی شد.از درد فریاد میزد و عکس العمل مادرش بعد از خبر دار شدن,به جای رسوندن دختر بیچاره به پزشک گریه و داد و فریاد بود که آینده ی دخترم به باد فنا رفت...بی آبرو شدم...
به دوست تحصیل کرده م فکر کردم که میگفت حاضر نیست برای برادرش زن مطلقه ای رو انتخاب کنه ولی خودش با ازدواج با مردی که قبلا ازدواج کرده و جدا شده مشکلی نداره.چرا؟چون اون زن دستمالی شده...
به هرسال روز دختر فکر کردم و روز زن و اینکه چقدر ما حقیریم که یک پرده که جزو بقایای در حال تحلیل نسل خیلی از پستاندارن هست شده مرز جدا کردن ما...
تو دختری (!) و تو زن(!).
به دخترهایی فکر کردم که شب اولین نزدیکی,توی دل هزارون ترس و دلهره و استرس دارن.استرس اینکه نکنه خون نیاد و همسرم بهم بدبین شه؟نکنه یه درد و مرض داشته باشم که بکارتم پاره نشه؟
فکر دخترای معصوم و پاکتر از برگ گلی که بخاطر همین مسائل و بدون اینکه بفهمن چرا؟با کلی آبرو ریزی طرد شدن و محکوم به طلاق,درصورتی که حتی خودشون هم نفهمیدن چرا و لابد هر شب موقع خواب,توی خلوت به خودشون میگفتن من کی پام لغزید که خودم خبر ندارم؟
۱۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۹
life around me