گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۴ مطلب با موضوع «تصمیمات کبری!» ثبت شده است

شب بود و ما سه تا رفیق,که همچنان دست از دور دور تو خیابونها بر نمیداشتیم.سوگند غر میزد که همین چند روز فراغت هم امکانات کافی واسه تفریح نداریم تو این شهر.من و رها هم غر میزدیم...

نمیدونم اون وسط پیشنهاد سفر دو روزه از کدوممون بود و حتی درک نمیکنم چرا انقدر وقیح بودم که با وجود صدوچهل هزار تومن موجودی حسابم,درجا این پیشنهادو قبول کردم.اونم درشرایطی که هزینه ی بلیط و اقامت و غذا و جابجایی هم با خودمونه.ولی چه کنیم که این ذهن های خسته بی پولی سرشون نمیشه.یه سفر مستقل سه تایی با جیب خالی(!)

حتما یه زمانی واسه دخترم تعریف میکنم چه مادر پررویی داشته:)

۴ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۶
life around me

داشتم از جلوی تلویزیون رد میشدم،لیلا بلوکات رو دیدم که مهمون برنامه دورهمی بود.میدونستم یه خیریه داره.ناخودآگاه نشسته بودم و نگاه میکردم و به بزرگترین رویای زندگیم فکر میکردم.رویای داشتن یه خیریه ی بزرگ با یه عالمه بچه های قد و نیم قد.وقتی از هزارتا بچه هاش میگفت دلم میلرزید و از خوشی بغض میکردم.انگار الان لیلا بلوکات آینده ای باشه که من آرزوش رو دارم.با خودم زمزمه میکردم یعنی میشه?یعنی میشه?که صدای مامان از رویا پرتم کرد بیرون و نشوندم سر میز ناهار...

۲ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۲
life around me

 

انگار من به دنیا اومدم که تو گذشته ها جا بمونم.که نرم جلو.که بترسم از بزرگ شدن.بزرگتر تر...تر تر تر...

که وقتی خبر قول و قرار ازدواج دوستامو میشنوم بغض کنم,لای پتو بپیچم و به همه ی کافی شاپ هایی فکر کنم که با هم نرفتیم.به همه ی خیابونهایی که هنوز قدم نزدیم.به مسافرت کیش که همیشه در حد تصمیم کبری موند و این درسهای لعنتی امون ندادن!

بهم گفت شاید قبول کنم.

خندیدم و گفتم تو که میگفتی هیچوقت خدا عروس نمیشم.میگفتی خواهر زاده م نارسایی مادر زادی داره و از کجا معلوم بچه ی من این شکلی نشه؟

گفت واقعا دلم نمیخواد...ولی خب این فرق میکنه...دندون پزشکه.ازکجا معلوم در آینده دوباره همچین موقعیتی داشته باشم؟

گفتم دست وردار سوگند!

گفت منطقی باش گلی.خودتم خوب میدونی خودمون باغیر پزشک نمیتونیم زندگی کنیم.کدوم مردی حاضره چندسال صبر کنه تا درست تموم شه؟بعد دوسال دیگه دندون رو جیگر بذاره تا بری ناکجا آباد طرح بگذرونی؟بعد یه سال صبر کنه تا برا رزیدنتی بخونی؟بعد چهارسال صبر کنه تا تخصصت تموم شه؟بعد دوسال صبر کنه تا دوباره بری طرح بگذرونی؟اینم شد زندگی؟

شونه بالا انداختم...

شاید راست میگه,شاید من بیخودی دارم پا فشاری میکنم.پا فشاری رو همین جا موندن.بزرگ نشدن.

واسه من ازدواج دوستام یعنی فاجعه.یعنی نزدیک شدنم به تصمیمی که دلم نمیخواد هیچوقت بگیرم.به بحث همیشگی من و مامان و اصرار مامان واسه خوب جلوه دادن فلان پسر و انکار من که حوصله ی ارتباط برقرار کردن با آدمای جدیدو ندارم.

شاید واسه همینه که تا از تصمیم دندون پزشکم بو بردم,بیخبر حسابمو پرداختم و دندون پزشکمو عوض کردم.من همیشه همینجوری بودم.هیچوقت واسه هیچکس توضیحی نداشتم.من پادشاه همه ی سکوت کردنهام.کسی که در جواب همه ی این سوالها تنها کاری که میکنه ترک میدونه و فرار از حرف زدن.از فکر کردن.


میدونی؟من از بزرگ تر شدن میترسم.دلم میخواد همیشه همین غول کوچولو باشم و بزرگترین دغدغه ی زندگیم انتخاب یه کادوی هیجان انگیز واسه مصطفای چشم آبی,پسرکوچولویی که تو بوفه ی بیمارستان کار میکنه باشه و گنده ترین مشکلاتم همین امتحانای هر روزه.من از ازدوا......


پ.ن:رئیس بنیاد خیریه ای که توش عضوم بهم پیام داد که شنیدم دیگه نمیخوای دانش آموز واسه مشاوره قبول کنی؟گفتم درست شنیدین.دلایل خوبی داشتم و از نقص های فنی و تکنیکی کارشون گفتم.کلی کمبود که باید جبران باشه تا لازم نباشه من تجربیات شاید اشتباه خودمو به خورد یه بچه ی دیگه بدم.گفتم شما اول باید به من مشاور آموزش بدین.گفتم کارتون خام و ناقصه!

حرفی زد که عجیب تکونم داد.گفت چمران عکسی رو پشت میزش زده بود با زمینه ی سیاه که در مرکزش یه شمع کوچیک درحال ساطع کردن نور بود.خانومی که قرار بود باهاش ازدواج کنه فلسفه ی اون عکسو پرسید و چمران جواب داد اون سیاهی ها جامعه ی امروزه و من هم این شمع هستم که تلاش میکنم حداقل به اندازه ی خودم روشنایی تولید کنم.

گفت کمبود زیاده خانوم دکتر ولی اون بچه ها محرومن و واسه پیشرفت به کمک احتیاج دارن.ما با دست خالی شروع کردیم و تلاش با وجود نقص بهتر از دست روی دست گذاشتنه.نمیخوای درحد خودت کاری کنی؟تو دلم هزار بار گفتم لبیک!

۵ نظر ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۲
life around me

به در و دیوار آشنای این کتابخونه نگاه میکنم.یه لحظه از ذهنم میگذره که حیف روزای جوونیم نیست داره اینجا تباه میشه?حیف نیست اونهمه جا تو دنیا هست که ندیدم و باید با طلوع خورشید بزنم بیرون و وقتی شهر خوابید برگردم خونه?اگه همین فردا بمیرم تکلیف اونهمه آرزو چی میشه?...به خودم میام،تشر میزنم که ساکت شو،این راهی بوده که خودت انتخابش کردی و باید تا آخرش قوی باشی.یاد ابهت دکتر ب میفتم که چطور تو گراند راند قلب مریضی رو پرزنت کرد که در حال مرگ بوده و چطور برای دانشجوها و بقیه ی پزشکها توضیح میداد که تیم قوی متشکل از متخصص های داخلی و entو قلب و بیهوشی تونستن اون مریض رو stableکنن و بیماری نادر مریض رو تشخیص بدن و بفرستنش شیراز واسه گذاشتن ICDتوی قلبش.خدا میدونه اگه هرآدمی تو اون جلسه بود حاضر بود نصف عمرش بره ولی جای دکتر ب باشه.یه مرد کم نظیر وباسواد...با خودم فکر کردم این روزای عمرم هدر نرفته،من درعوض تک تک اون لحظه چیز یاد گرفتم.الان میدونم اگه بچه ای با فلان علائم بیاد یعنی مادرش معتاد بوده و بچه معتاد شده،میدونم باید بهش نالوکسان بزنم.میدونم علائم بیماری های کیسه صفرا چی هستن و درمانشون چیه.من الان خیلی چیزا رو میدونم و ایمان دارم هیچی هدر نرفته...

۲ نظر ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۰
life around me