گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۶ مطلب با موضوع «بیمارستان نوشت» ثبت شده است

  

امروز حال و هوای بیمارستان آدمو سرمست میکرد.روز پزشک بود و یکی یکی اساتیدمو میدیدم که دسته گل به بغل از بخش خارج میشدن.سهم ما هم تبریک های خالی خالی بود که همونم خستگی رو از تنمون بیرون میکرد.

داشتم فکر میکردم چند سال از عمرمو بابت پزشکی صرف کنم می ارزه؟بعد دکتر میم جراح,انسان ترین مرد دنیا رو دیدم که کوله بار دسته گلهایی که بیماراش بهش داده بودن رو دانشجوهاش پشت سرش میبردن و تو دلم فریاد زدم همه ی عمرم.همه اش بی کم و کاست...

روزای اول ورود به بیمارستان بود و ماهم استاجرهای طفلکی ذوق زده.از اورزانس خارج شدم و یه مردی که داشت گریه میکرد منو با روپوش سفید دید و فحش ناموسی به مادرم داد.مادر ساداتم که تو تمام عمرش آزارش به یه مورچه هم نرسیده.اون مرد برادر بیماری بود که سر صحنه تصادف فوت شده و بی جان به بیمارستان رسیده بود و مادر از همه جا بیخبر من باید فحش میخورد.اون روز گریه کردم.رفتم خونه و گفتم مامان چشمت روشن. رفتم درسی رو بخونم که مایه افتخارت بشم,متاسفم که باید فحششو تو بخوری.

سوپر مامان خندید و گفت اون برادرش فوت شده بود.تو باید صبر داشته باشی.

من اون روز و روزای دیگه ای که این رفتارها رو دیدم بغض کردم و از همه ی دنیا متنفر شدم.ولی انگار یادم رفته بود ما مریضهایی هم داشتیم که را به راه بهمون گفتن:عاقبت بخیر بشی دخترم.و مگه من از همه ی دنیا چی میخوام بجز همین یه جمله؟


+آماده شدم که برم بیمارستان و اولین شرح حال بخش اطفالمو بگیرم.مطمئنم این سخت ترین بخشه چون بچه ها از روپوش سفید میترسن و چه بسا مریضم نوزاد باشه و معاینه کردنشون خیلی طول میکشه.اینکه بشه آرومشون کرد و رابطه برقرار کرد.

چندتا آبنبات چوبی خریدم ببرم واسه مریضام و امیدوارم به سن آبنبات خوردن رسیده باشن.این کار رو از دکتر ح یاد گرفتم.

ایشون فوق تخصص نوزادان هستن و هروقت بالاسر اطفال میرن حتما هدیه ی کوچیکی براشون دارن.دکتر ح کسیه که با وجود رقابت های بین پزشک ها, همه ی همکاراش یکصدا میگن عاشقشیم.مردی که واقعا از عمق وجود شغلشو دوست داره و حتی شبهایی که کشیک نیست میاد و نه تنها مریضهای خودش که مریضهای همکاراش هم میبینه.

+آرزو میکنم همه با علاقه و وجدان و حس وظیفه شناسی وارد شغلی بشن که لایقش هستن.در اون صورت میتونیم آبرو و قداست یه حرفه رو حفظ کنیم و لکه دارش نکنیم.

۱۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱
life around me

این چند روز تعطیلی مدام حس بطالت و بیهودگی داشتم.امروز که از سفر برگشتم با خودم فکر میکردم واقعا چند سال قبل با سه ماه تعطیلات تابستونی چیکار میکردم?دروغ چرا خب دلم میخواست هرچه زودتر ترم جدید شروع شه.انگاری هیچ جوره بیکاری بهم نمیسازه....و خبر خوب اینکه از فردا میریم بخش اطفال،بخش نی نی های لپ قرمزی:)

۵ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۱
life around me

امروز رفته بودم کتابخونه ی بیمارستان که درس بخونم.از یکی از اینترنها سوالی داشتم,رفتم اورزانس تا پیداش کنم.

زنگ در اورزانس رو زدم و طبق معمول نگهبان اومد و بعد احوالپرسی از سوراخ در,اجازه ی ورود داد ولی دیدم چندتا ماسک روی هم زده.وارد که شدم دیدم تمام مریضا و همراهی هاشون ماسک زدن اونهم چندتا روی هم.دو قدم که جلو رفتم میخواستم بیهوش بشم.

بوی گندی به مشامم خورد که تابحال حسش نکرده بودم.بوی تعفن.بوی چرک.نمیدونم انقدر شدید بود که فقط اوغ میزدم و سعی میکردم مقنعه رو سد دماغم کنم و میدویدم دنبال ماسک.

حتی چند دقیقه هم طاقت نیاوردم و پریدم سمت در.زنگ رو زدم که نگهبان دوباره بیاد و درو باز کنه تا بپرم بیرون.

رفتم بیرون,نشستم رو زمین و فقط نفس کشیدم.از همون سوراخی از نگهبان پرسیدم این بوی چیه؟گفت یه مریض دیابتی آوردن پاش زخم شده.گفتم کی بالاسرشه؟گفت دکتر میم جراح.

از اورزانس دور شدم و زنگ زدم به همون اینترن.جواب نداد.

بعد یک ساعت اومد کتابخونه و دیدم رنگ به رخسارش نیست.گویا ایشون هم اینترن کشیک بوده و کناردست دکتر میم.

میگفت اصلا نمیتونی تصور کنی عمق زخم چقدر بود.گفت دکتر بردش اتاق عمل و گفت الان حداقل ناحیه ی ممکن از پا رو قطع میکنم ولی ممکنه لازم بشه فردا پس فردا دوباره ببرمش اتاق عمل و وسعت بیشتری رو قطع کنم.باید بازش کنیم تا ببینم تا کجای استخوان درگیره.

راستی,گفتم که مریض فقط سی و هشت سالش بود؟

چقدر یه آدم میتونه نسبت به سلامتی خودش بی تفاوت باشه که همچین زخم بزرگی رو ببینه ولی برا درمان اقدام نکنه تا این حد عفونی بشه؟

پ.ن:بارها گفتم دیابت ام الامراضه.اگه کسی رو دارین که بهش مبتلاست بگین چندبرابر افراد دیگه از خودش مواظبت کنه."روزانه"پاهاشو معاینه کنه و به محض دیدن کوچکترین زخم یا تغییر شکل به پزشک مراجعه کنه چون دیابت باعث از دست رفتن حس پاها میشه و ما داشتیم مریضی که کنار بخاری خوابیده و پاش از شب تا صبح چسبیده بود به بخاری و جزغاله شده بود ولی اصلا متوجه سوزش نشده بود و نتیجه اش شد یه زخم بزرگ و خب میدونین که زخم دیابتی ها به این آسونی ها جوش نمیخوره.

متاسفانه سیستم بهداشت و درمان ایران ناقصه و مثلا مثل سوئد نیست که بیمار پیگیری بشه و همه ی اطلاعاتش ثبت باشه پس خودتون به فکر خودتون باشن.مرتب قندهاتونو چک کنین در ضمن اگه پزشک صلاح دونست انسولین مصرف کنین لطفا ترسی نداشته باشین.برخلاف تصور خیلیا

,انسولین چیز وحشتناکی نیست.فقط باید به عنوان بخشی از زندگی بهش عادت کنین.

این بیمار در مقابل مصرف انسولین مقاومت میکرده و علی رغم این دیابت پیشرفته,میگفته با رزیم غذایی قندمو کنترل میکنم!حرفی که از پنجاه درصد دیابتی های بستری تو بخش داخلی شنیدم و اصرارهای پزشم و ما هیچ اثری نداشت.

پ.ن2:خدا رحمی کنه به پرستارهای اورزانس...شغل سختی دارن...از طرفی چون مریضها حالشون بده بسیار پرخاشگرن و از طرفی هم این بوهای واقعا غیرقابل تحمل...

۵ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
life around me

ناحیه ی گلوتئالم نکروتیک شده از فرط یکجا نشستن.آقای خدای امتحان ها?عفونی نیز بگذرد?

۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۰
life around me

فاجعه یعنی امتحان بخش قلب داشته باشی،وقتش هم کم باشه،اتند مربوطه اش براتون خط و نشون کشیده باشه که همه تونو تجدید بخش میکنم،رزیدنت نامردش زیرآبتونو زده باشه،و توی همیشه سر به هوا تاریخ امتحان رو اشتباه خونده باشی و سرت مث کبک زیر برف که حالا حالاها وقت هست.وقتی فهمیدم امتحان زودتر از اونی بوده که فکرشو میکردم دچار انواع آریتمی های بدخیم بطنی اعم از VT،VFو نهایت آسیستول و ارست شدم.لطفا یکی بیاد به من شوک بده!+انقدر تو این دوماه استرس کشیدم که فکر میکنم دیگه ظرفیتم پر شده.به همون سه روز تعطیلاتی که قراره داشته باشم فکر میکنم و دلم واسه اون سه روز بی دغدغه غش میره...

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۸
life around me

ساعت 12نشستیم سر امتحانی که فقط چهل تا سوال داشت و ساعت دو بعدازظهر بلند شدیم.و این یعنی اونا فقط چهل تا سوال تنها نبودن بلکه چهل تا سوال المپیادجراحی بودن.دکتر میم علی رغم اینکه تو مهربونی زبانزد کل بیمارستانه ولی امروز با مهربون نبود و من مطمئنم اگه نتونم از امتحان بعدی جراحی که یک هفته دیگه ست نمره به دردبخوری بگیرم قطعا برای اولین بار تو دوره تحصیلم درسی رو میفتم!پناه برخدا!.....پ.ن:گفته بودم موفقیت هاتون قند تو دلم آب میکنه?میرزاده خاتون عزیز تبریک میگم فلوشیپ قبول شدن همسرتونو،یعنی خیلی خیلی تبریک میگم.و حتی خیلی بیشتر!اونهم با این حال خرابم...

۴ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۸
life around me