گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۵ مطلب با موضوع «آقای خدای سبیلو ام:)» ثبت شده است

شب قبل اضطراب داشتم و پشت تلفن به مادرم گفته بودم برام دعا کن اونجوری که میخوام بشه و گفته بودم چشم...

گفته بودم جوری دعا کن که آقای خدا بشنوه و گفته بود چشم!

امروز که پا شدم خبردار شدم همه چیز همونطور که میخواستم پیش رفته و انگار آقای خدا خودش همه چیز رو "تماما مخصوص" برام راست و ریس کرده.

بعد صدام کرد و گفت پاشو بریم این اطراف یه دوری بزنیم انقدر غصه نخور دختر...نگاش کردم...خندید...چند دقیقه ی بعد روی شونه هاش بودم تو راه تپه های پشت خونه...

میدونید؟من بهترین آقای خدای سبیلوی قشنگ دنیا رو دارم...

باور کنید!

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۲
life around me

درحالی که حالم خیلی گرفته ست و دلم گریه میخواد دونفر برام از داخل حرم امام رضا عکس فرستادن و گفتن دعام میکنن...

دلم میخواد اینا رو یه نشونه بگیرم و بگم این یعنی اگه من وسط اینهمه فشار درسی،"آقای خدای سبیلوی قشنگمُ"فراموش کردم اما اون حواسش بهم هست...دوست دارم به خودم امیدواری بدم و بگم خدا خودش شاهده که دیشب مامان بهم گفت دلم برات میسوزه گُلی...گفت همین که هنوز اونقدری مغزت کار میکنه که راه خونه رو گُم نمیکنی جای شُکرش باقیه!!!

آقای خدای عزیز?میشه بیشتر ببخشی و کمتر به رومون بیاری این بی معرفتی ها رو?میشه همیشه همینقدر خوب و با معرفت و رفیق بمونی?


۲ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۳
life around me

    

   مگه من از تمام دنیا چی میخواستم جز چند روز فراغت و کتاب خوب و آرامش و تنهایی,

   و آقای خدای سبیلو و مهربانی که شبها کنارم بشینه و براش "کیمیاگر"بخونم؟

   

   پ.ن:تو لینک کتابدونی وبم(اون گوشه),کتابی که امروز دست گرفتم رو گذاشتم.


۶ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

سرش رو شونه هام بود و براش درد و دل میکردم...

گوشه ی سبیلش روی گردنم میلغزید و این یعنی لبخند میزد

چشاش سنگین شد,

لبخند رو لبش بود مث همیشه ولی خوابش برد

آقای خدا؟میشه بیدار شی؟

هنوز یه کوه دیگه از غصه هام مونده...

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
life around me

 

اهم اهم!

یک دو سه!!!یک دو سه!!!دوباره امتحان میکنم.

میشنوی آقای خدا؟

ببخشید که چند وقتی خانه نبودیم,البته دروغ چرا خب,بودیم ولی حوصله ی میهمان نداشتیم.درها را قفل کرده بودیم,هندزفری زده بودیم توی گوشهایمان تا کسی مزاحم خلوتمان نشود.خب به هرحال آدمیزاد است دیگر,ما آدمیزادها گاهی اینجوری میشویم.

میدانی آقای خدا؟وقتی امروز بعد مدتها پرده را زدم کنار و چشمم به گوشه ی سبیل پرپشتت افتاد دلم یکهو هوایت را کرد.آمدم آهی بکشم و بگویم که یادش بخیر یکروزهایی آقای خدا دستمان را میگرفت و دوتایی میرفتیم گردش ولی حالا فراموشمان کرده که دیدم گوشه ی سبیلت خندید.که دیدم داری از جلوی ساختمان برایم دست تکان میدهی.

روم سیاه آقای خدا,وقتی فهمیدم بعد این همه مدت که در خانه ام را به رویت بسته بودم هنوز هم هرروز برای دیدنم می آیی و منتظرم میمانی تا بلکه توپم را بزنم زیر بغل و برویم دوتایی گل کوچیک بازی کنیم,وقتی دیدم دلت هنوز هم برای این دوست بی معرفتت تنگ میشود از این هیکل گنده ام خجالت کشیدم.

ازینکه هندزفری میزدم توی گوشهایی که تو به من هدیه دادی تا صدای خودت را نشنوم شرمم میشود.

ازینکه چشمهایی که بخشش خودت به من بود را میبستم تا با خود خودت چشم تو چشم نشوم از خجالت آب میشوم و میخزم زیر مبل.

راستی آقای خدا؟مادرت وقتی تو را حامله بوده چه خورده که انقدر مهربان شدی و صدایت نور است,نگاهت نور است و حضورت نور؟میخواهم سر دخترم بخورم تا مثل تو از همه دلبری کند.

آقای خدا؟حالا آشتی؟



۴ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۴
life around me