گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

دارم فرو میرم درحالی که دستم به سمتش درازه...اشک میریزم و التماسش میکنم...از نفس کشیدن دست میکشم و نعشم رو وقتی پیدا میکنن که نگاه بی رمقم به آسمونه و یک قطره اشک از گوشه ی چشمم لغزیده پایین...
و خدا?تمام این مدت دست زده زیر چونه و شاهد صحنه ی دست و پا زدن بنده اش،تخمه میشکنه و لبخند میزنه...
......
 قرص آلپرازولام خوردم بلکه با خواب جدا شم از واقعیت...گیجم و منگ اما هنوز بیدار...بیدار...بیدار...
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۲۱
life around me

همیشه اول مهر برای من همراه بود با بوی لباس های تازه دوخت و لوازم تحریر جدید.که هر صبح از خواب بیدار شم و با لباس و کفش هایی که از شدت نو بودن برق میزدن وسط خونه دنس برم و از تک تک اعضای خانواده برای هزار و چهارصد و نود و دومین بار بپرسم قشنگ شدم?بهم میان?

پر از دلهره و شوق روبه رو شدن با سال جدید،درسهای جدید،معلم های تازه و حتی تا یکی دوسال قبل هیجان دیدن اساتید تازه ی آوازه دار و چشیدن طعم بخش های جدید و دل توی دل نداشتن برای آشنا شدن با بیمارهای جدید و شکایت های تازه.

اما حالا اول مهر مفهوم خودش رو برای ما از دست داده...اساتید قبلی،بخش هایی که دوران استاجری تجربه کردیم،جزوه های قبلی و درسهای تکراری...دیدن چهره ی تکراری دختر و پسرهایی که از شش سال قبل هر روز و حتی بیشتر از اعضای خانواده با اونها بودیم.سلام کردن به پرستارهایی که هیچکدومشون جدید نیستن...

هوف...

امروز بیشتر از هرچیز به تازه دانشجوها حسادت میکنم.بعد از این شش سال تکراری که هر ترم قبلی اش به مهر چسبیده بود و رفتن راه تکراری همون بیمارستانهای قبلی و معاشرت با آدمهای تکراری،دلم هوای یک تغییر بزرگ کرده...هوای استرس روزهای اول،شوق وسایل جدید،ترس از درسهای تجربه نشده... 

*چقدر حیف که ما توی بیمارستان محبوس شدیم و توی دانشگاه ترددی نداریم تا ترم اولی ها رو ببینیم و اقلا کمی اذیت شون کنیم بلکه مرهمی روی دردهامون بشه...ترم اولی ها?ما آدمهای عنی نیستیم.فقط دلمون از اینهمه تکرار پوسیده،میفهمید?!پس مثل اون پسره ی ترم اولی که چندسال قبل دیدمش که روز اول با کت و شلوار شق و رق و کیف زیردستی اومده بود و هنوز با یادآوریش از خنده ریسه میرم باشید و توی شاد کردن دل اینترنها خساست به خرج ندید خب?

**بنظرم کسی که اولین بار ترکیب ژلوفن را کشف کرده یا از درد دندان رنج میبرده یا از شدت درد دیسمنوره به خودش میپیچیده.وگرنه هیچ آدم درد نکشیده ای نمیتونسته اینطور میخ نهایی را بکوبه.بعد از این چند روز که از درد کلافه بودم و استامینوفن هیچ غلطی برای تخفیف دردم نکرد با خودم گفتم حالا فهمیدی وقتی برای درد مریض استامینوفن تجویز میکنی و میگه خوب نشدم و تو در جوابش میگی به هرحال مسکن دادم بهتون و بیشتر از این نمیتونم بدم چه آدم گوهی هستی?و جواب میدم بله بله فهمیدم.


***دوباره Gray's Anatomyمیبینم و برام جالبه که نسبت به بار قبل که میدیدمش چقدر عوض شدم و چقدر به کریستینا شباهت پیدا کردم.


****تنها مردی که توجهم به طور جدی بهش جلب شد بابت موضوعی پیام داده"من حتما درستش میکنم.حتی اگه برای بقیه درست نشه برای شما درستش میکنم.اصلا نگران نباش و فقط درست رو بخون".هزار بار این پیامش رو خوندم و با خودم گفتم احتمالا دخترها در این مواقع عاشق میشن.اما خدارو هزارها بار شکر که هنوز افسار دلم توی دستمه...


****خب شما چه خبر?ترم اولی ها رفتین به شهر جدیدتون?الان چه حسی دارین?سردرگمی،اضطراب?شوق?ترس?


۲۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۶
life around me

خدایا قبول،من همون بنده ای هستم که توی خوشی ها نه تنها به یادت نیستم که شاید حتی وجودت را انکار کنم.اما اینکه میبینی همین من سرکش توی عمیقترین دردهاش و وقتی از همه ی عالم و آدم ناامید شده دست سمت خودت دراز میکنه و کسی جز تورا برای درد و دل کردن نداره حس خوبی بهت نمیده?اینکه توی سختی ها تنها کس یک فرد باشی دلت را به درد نمیاره?

خدایا من یکی دو ساعت قبل یکی از تلخ ترین خبرهای زندگیم را شنیدم و الان درست روی اون نخ نازک بین خوشبختی و بدبختی ام...کمکم میکنی?


+اشک ها ریختم و همچنان دارم میریزم...دعام میکنین?

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۲
life around me

دندانپزشکم گفت:خانم دکتر جنس دندونات افتضاحه و پُر از پوسیدگی هایی هستن که در ظاهر دیده نمیشن...خندید و گفت با اولین بارداری که داشته باشی نصف دندونات میریزه!

دهنم به پهنای شانه باز بود و چندین بیلبیلک مجهول الهویه داخل دهانم کار گذاشته شده بود وگرنه درمورد تصمیمم به بچه دار نشدن نطق طولانی ارائه میدادم...و در زمینه ی لزوم پاک کردن این پیش فرض که اولا همه باید ازدواج کنند و ثانیا همه ی کسانی که ازدواج کردند باید بچه دار شوند.

۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۰
life around me

دخترک اینترن طب بود.زنگ و از کشیک سختی که داشت تعریف کرد.از زن بارداری که به دنبال تصادف شدید،توسط EMS به اورژانس آورده شد...زن دچار دکولمان(کنده شدن جفت)شده و خونریزی داشته،زانوش دررفتگی شدیدی داشته و نبض اندام تحتانی رو از دست داده بوده که یعنی تاخیر در جااندازی زانو مساوی با از دست دادن پای همون سمتش بوده اما شرایطش اجازه ی جااندازی نمیداده.

اینکه همزمان پزشکها و رزیدنتهای چندین فیلد مختلف از طب گرفته تا زنان،جراحی،ارتوپد،داخلی،بیهوشی و... بالای سرش بودن،زن میمیره و متخصص زنان و جراح عمومی با کمک هم توی اورژانس سزارین رو انجام میدن اما جنین مرده به دنیا میاد.

چقدر چقدر چقدر دوست داشتم اون شب من کشیک طب میبودم و صحنه ی انجام سزارین خارج اتاق عمل روی یک مادر فوت شده رو از نزدیک میدیدم اما نشد...نشد و امیدوارم هیچوقت دیگه هم همچین اتفاقی تکرار نشه...


+بعد از فوت مادر فقط ده دقیقه زمان هست تا با سزارین جنین رو خارج کنن.و این سزارین نیاز به رعایت هیچ اقدام استریل و حضور در اتاق عمل نداره چون زمان کافی نداریم و هر تعللی مساوی با مرگ جنین هست.

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۲
life around me

مینویسه:

Is everything ok?


و همین یک جمله ی کوتاه به تنهایی توانایی مچاله کردن قلب یک آدم رو داره...مچاله کردن و فشردن...فشردن و له کردن...


۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۶
life around me

تا همین چندماه قبل میتوانستم آینده ی ده ساله،صدساله یا حتی هزارساله ی دوستی هایی که داشتم را پیش بینی کنم.که در اواخر پیری کنار دخترهایی که از دوران قبل از بلوغ میشناختمشان بنشینم،بافتنی ببافم و انقدر غیبت کنیم و هر و کر خنده راه بیندازیم که صدای پیرمرد خانه در بیاید.

اما حالا?

حالا توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ مینویسم دوستی ها رنگ میبازند...انقدری رنگ میبازند که یکجا نگاه میکنی و میبینی دیگر دخترکی که با او قدکشیدی،پابه پایش عاشق پسرک فروشنده لوازم تحریری سر کوچه ی مدرسه شدی و همزمان با او جوش غرور جوانی زدی را نمیشناسی...

یکجا وسط راه میبینی تنها ایستاده ای و زیر پایت خالی شده...

نگفته بودم?من به همه ی رابطه ها بدبینم...باید از فردا قیچی بردارم و بندتمام وابستگی ها را پاره کنم...

باید روی دستم "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"را خالکوبی کنم و نه یکبار که هرروز و روزی هزاربار توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ بنویسم "آدمها رنگ میبازند"!

۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۲
life around me

ساعت هفت صبح بود.من خواب آلود و هپلی،کیف به دوش و جزوه به دست از سردر ورودی بیمارستان وارد میشدم و به این فکر میکردم چقدر رقت انگیز که مثل هرصبح اولین کسی هستم که وارد کتابخانه میشوم و از برخورد با چراغ خاموش و سرمای ناشی از روشن بودن کولرها از شب قبل حالم گرفته شد.

به نگهبانی که حالا دوست هم هستیم سلام کردم و جوابش را حین رفتن شنیدم.صدا زد و گفت:خانم دکتر بفرمایید انار?

گفتم:شکم ناشتا و انار?

با لبخند گفت:میگن آب نطلبیده مراده...

خندیدم،برگشتم و مُراد را گرفتم و باقی مسیر به این فکر میکردم چه خوب که اولین فردی هستم که وارد کتابخانه میشوم...وگرنه مراد نصیب کس دیگری بود.

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۴
life around me

مثل درخشش یک شهاب سنگ یا ستاره ی دنبال دار که بعد از دور شدن ردی طلایی از خود به جا میگذارند،دوست دارم رد شهریور بی کشیک امسال تا ابدیت ادامه پیدا کند...احساس میکنم بعد از این یک ماه خانه نشینی،توانایی بیدار ماندن های سی ساعته و زنگ خوردن تلفن فاکینگ پاویون را نداشته باشم.

فکر میکنم قبل از "خوراک،پوشاک،مسکن"باید از "آرامش اعصاب"به عنوان مهمترین نیاز اولیه نام برده شود.چیزی که طی این یک ماه کارورزی بهداشت دارم تجربه میکنم و آنقدری زیر زبانم مزه کرده که قید رزیدنتی و حتی طرح را بزنم،مدرک کذایی را بکوبم تنگ دیوار و خانه داری کنم.

.................

امشب که روی پایان نامه ام کار میکردم و همزمان به استاد مشاور عوضی ام فحش میدادم،یکدفعه دست از کار کشیدم و یاد ترم اول افتادم که تصور میکردم پایان نامه نوشتن کار آدم بزرگ هاست...ترس برم داشت و گفتم ای آینه من هنوز هم هجده ساله ام مگر نه?و آینه جواب داد بله بله ارواح عمه ات!... خواستم الان که بازار اعلام نتایج کنکور داغ است خاطر نشان کنم که قرار است چندسال بعد که درحال تکمیل پایان نامه هستید یکدفعه دست از کار بکشید و به خودتان دلداری داده و پیر شدنتان را انکار کنید!پس حالا که عاقبت همه مان خاک است کمتر خسته باشید و جهان را ول کرده و چای را قبل از سرد شدن بنوشید:)

۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۱۷
life around me

از همیشه و تا همین حالا عادت داشته ام صفحه ی اول همه ی کتابهایی که میخواندم در حد یک خط شرح حالی بنویسم:

دو هفته مانده به آمدنت...چهار ماه بعد از بازگشت با شکوهت...تولد دو سالگی ام(دومین سال بودنت در کنارم)...و...و...و...

تقصیر من نیست،

بازگشتت شده مبدا تاریخ زندگی ام...


+این یکی از پست های وبلاگ سابقم بود که حدود سه سال قبل نوشتم.نشستم تمام آرشیو خاک گرفته اش را خواندم و با خودم فکر کردم جوانتر که بودم گرچه مخاطبی نداشتم اما کلی نوشته ی عاشقانه مینوشتم...و حالا نه تنها همچنان مخاطبی ندارم،که توانایی عاشقانه نوشتن را هم از دست دادم!

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۱
life around me

نه رمه ای به صحرا برده ام

نه در صحرایی آرمیده ام.

اینگونه که روزگار میگذرانم،

در چهل سالگی پیامبر نخواهم شد....!

_محمدمهدی سیّار_


............................

خداحافظی میکند.برمیگردد.آرشیو را مخفی میکند.دقیقا نصف دوسال خاطره ی مکتوب را پاک میکند.آرشیو را عمومی میکند.از دنبال کردن وبلاگ رفقا انصراف میدهد.توی سر خودش میزند.به سختی تعدادی از آدرس ها را دوباره پیدا و مجددا دنبال میکند...این سناریوی یک فیلم زرد ایرانی نیست،تظاهرات تیپیک یک کیس وسواس فکری که به علت بلاتکلیفی و اضطراب(تاکید میکند اضطراب!نه غصه!)دچار تشدید علایم شده است.

۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۲
life around me

زن جوانی را تصور کنید که بعد از بیست و چهارساعت پیاپی سوار قطار و اتوبوس بودن,از سفر چند روزه ی پرباری برگشته و بعد از خوردن ناهار دیروقت و تحویل دادن چندقلم ناقابل سوغاتی هایی که دقیقه ی نود تصمیم به خریدشان گرفته,یکراست توی راحت ترین تخت دنیا فرو رفته و بعد از چهارده ساعت خواب بی وقفه بیدار شده.به طرز دیوانه واری شروع به تمیزکاری دلپذیرترین اتاق دنیا کرده.سابیده...شسته...کهنه کشیده...جارو زده...و در انتها نفس زنان با بدنی پوشیده از عرق و با آرامشی که بعد از هر تمیزکاری پیدا میکرده چشم ها را بسته و بوی نم خاک و دستمال های خیس را نفس کشیده و توی دلش زمزمه کرده:به به حالا جان میدهی برای درس خواندن!

گاهی اوقات خودم از این زن جوانی که هستم لجم میگیرد.خستگی ناپذیر...سرتق...و متصل به منبع بی پایان انرزی نامعلومی!


باید تقویم را ورق بزنم و هفته ی جدیدی را شروع کنم.باید یک عالمه برنامه بنویسم و نقشه بکشم...و برای پولی که باید از بابا برای ثبت نام بگیرم کلی خجالت بکشم و با خودم کلنجار بروم و به پشیمانی از برنامه ای که قصد شروعش را دارم فکر نکنم و هرچه باداباد گفته و پا توی مسیر بگذارم.


+پینوشت موقت:من خیلی بالا پایین کردم و دیدم ترک کردن اینجا در توانم نیست.پنج شش سال وابستگی چیز کمی نیست که دو روزه ترک شود.فعلا به همین بستن کامنت ها و کم کردن دلبستگی ام اکتفا کرده و دعا میکنم خدا همه ی معتادها را شفا بدهد!

۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۶
life around me

اینجا مهمون خونه ی دوستمون هستیم که بعد از فارغ التحصیل شدن اومده مشهد کار میکنه و زندگی تنها و مستقلی داره.

مهمتر از همه اینکه هدفش مشخصه:جمع کردن پول برای مهاجرت!...تنها زندگی میکنه و با تموم سختی های زندگی تنهایی توی شهر غریب دست و پنجه نرم میکنه.مثل همین الان که صاحبخونه میخواد اجاره رو ببره بالاتره و دخترک وسط کلی کار و مهمونداری مجبور شده به جمع کردن وسایل و بدو بدو دنبال پیدا کردن خونه ی ارزونتر و استرس کلی خرج جدید بابت اسباب کشی،نوشتن قولنامه ی جدید و غیره اونهم در شرایطی که به قرون قرون پولهاش نیاز داره.

دخترک خیلی شاده اما پر از خواسته های سخت و رو به رو با آینده ای پر از اما و اگر و پر از استرس نشدن...

از اون طرف دوست دیگه ای داریم که تو همین رشته درس خونده و مشغول یک کار دولتی شده،کنار پدر و مادرش زندگی میکنه و مثل سابق باید برای همه ی کارهاش توضیح بده،برای بیرون رفتن با مادر و پدرش هماهنگ کنه و حتی لباسی که میپوشه با نظارت اونا باشه.به هیچ عنوان قصد ازدواج نداره اما خانواده معتقدن تو که دیگه دانشجو نیستی پس چرا ازدواج نکنی?و برای انتخاب یکی از تعداد زیاد خواستگارهایی که داره تحت فشاره....از زندگی ناراضیه و به تنها راه پیش رو فکر میکنه:قبول شدن کارشناسی ارشد و مجددا دانشجو شدن و دور شدن از خانواده.

من?یکسال مونده به فارغ التحصیل شدنم و گرچه ایده آلم رفتن هست اما دیر به فکر افتادم و با این شرایط افزایش قیمت دلار و نداشتن آیلتس رسما بیخیالش شدم و تمرکزم رو گذاشتم روی هدفی که زمینه ساز آینده ی مدّنظرم هست...و برای رسیدن بهش همه چیز مهیاست و تنها چیزی که لازم دارم یه اراده ی فولادیه و بس!...این من که گفتم سرش پر از فکر و ذهنش پر از دغدغه ست.خوب نمیخوابه،تمرکز نداره اما تا دلتون بخواد استرس داره...


میبینی?"نسیم مرعشی" میتونه از روی زندگی ما سه نفر جلد دوم کتاب "پاییز فصل آخر سال است" رو بنویسه و مارو جای لیلا،روجا و شبانه بذاره.

سرنوشت جوونهایی که تازه چشم باز کردن و میبینن از اون چیزی که میخوان فرسنگها فاصله دارن...فرسنگ ها... 

۹ نظر ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۸
life around me