گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آخری,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذابی هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه کردن هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی پشت پرده که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین دانشگاهی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک کردن اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم,پاره ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالاخره باید می افتاد و من خیلی تلاش کردم که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که کردم بایستم.


عکس بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا کردم که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی دانشگاه اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این عکس به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با سینه ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک عکس از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای کس دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا کردم راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم بکنید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و دلزده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک کردن به اینجا سر نزنم.


+قرار بود این آخرین پست وبلاگ باشه که خب نتونستم...نشد.

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۲
life around me

کشیک شب اورژانسم با اتندی که ازش متنفرم،و نمیتونم توضیح بدم این مسئله چقدر رقت انگیزه...

شلوغی اینجا همچنان به قوّت خودش باقیه و انگار نه انگار که ساعت از یک بعد از نصفه شب گذشته.مردم هنوز هم دارن تصادف میکنن و غروب خورشید مانع نزاع های خانوادگی و کاری و غیره نشده.دستگاه های گوارشی که به هم ریختن همچنان از سر و ته بالا میارن و آدم های افسرده همچنان مشغول خودکشی هستن...

دقیقا در این لحظه ای که شما محصور در اتاق ساکت خودتون هستین،اینجا غوغایی به پاست...اینجا اورژانسه،جایی که وقتی میای داخلش دیگه هیچ پنجره ای جلوی چشمت نیست تا شاهد تاریک یا روشن شدن آسمون بشی...اینجا روز و شبش هردو تاریکه اما پُر از هیاهو...


+دوتا کشیک مونده تا تکمیل چوب خط کشیک های اورژانس...دیگه انجام سونوگرافی FASTمریضهای ترومایی  رو باید بدون نظارت رزیدنت انجام بدیم.باید فیکس کردن گاستروستومی مریضهای جراحی رو تنهایی به عهده بگیریم و خیلی بایدهای دیگه...


+کم کم دارم متوجه میشم درآینده با بیمارام چطور اخلاقی خواهم داشت.جدی خواهم بود...تلخ و جدی اما منطقی و شنوا و ساپورتیو...(دوستهام میگن تو مادرزاد ارتوپد به دنیا اومدی و خدا میدونه هیچ حرفی انقدر خوشحالم نمیکنه).


+رزیدنتهای ارتوپدی رو میبینم و آه میکشم...در جایگاهی هستن که همزمان هم رویاش رو دارم و هم ازش وحشت.با چشمهای بسته ی ناشی از 72ساعت بیخوابی مطلق راه میرن و باهمون چشمهای بسته کار میکنن.گاهی فکر میکنم دنیا با ورود به این رشته تمام میشه و هیچ راه گریزی نیست.مثل سفر بی بازگشت به مریخ...


+دکتر اعلمی هرندی گفته تا قبل از دیدن اولین متخصص زن ارتوپدی هیچوقت فکر نمیکردم زنی بتونه ارتوپد بشه.و من معتقدم وقتی اولین زن تونست پس هیچ دلیلی برای نتونستن من وجود نداره.تا به حال هیچکس کاملا تشویقم نکرده و اگر نیمچه تشویقی بوده اونهم با اکراه و بعد از اصرار خودم بوده،اما عمیقا باور دارم هیچ چیز نمیتونه انقدر خوشحالم کنه...رویایی که بی اغراق،شبانه روز بهش فکر میکنم.(نشون به همین نشونی که ساعت یک شب توی فکرش هستم)!


+حالا بگید ببینم کیا بیدارن?


۱۸ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶
life around me

غم یعنی بعد چندماه کتاب نخوندن درست و حسابی بری سه تا کتاب عالی بخری که تو دو روز آفی با خیال راحت کتاب بخونی،بعد هم کشیکیت زنگ بزنه بگه مشکلی برام پیش اومده تو فردا برو کشیک...الان تو اورژانسم اما دلم جای دیگریست.


+کشیک بودن با اتند عقده ای باید قبل از کار در معدن جزو سخت ترین مشاغل دنیا قرار بگیره.

۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۹
life around me

هر ثانیه ی اورژانس یه اتفاق جدیده که میشه در موردش نوشت...و عکس العمل من در مقابل اینهمه ماجرایی که وقت نوشتن شون رو ندارم چیه?اینکه کلا ننویسم تا دلم برای ماجراهای missشده نسوزه.

۸ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۸
life around me

ساعت4:30صبحه و شدیدا خواب دارم.بازهم طبق معمول همه در خواب ناز به سر میبرن و اینترن طب با سینه ی سپر و مشت های گره کرده بیداره!

حالا چشم نزنم همه چی آرومه اما یه دختر بچه رو از راه دور با شکایت تنگی نفس آوردن که بعد معاینه در نهایت به این نتیجه رسیدم که هیستریکه(یا حتی ادای هیستریک بودن رو درمیاره)...یعنی در حقیقت مشکل تنفسی نداره!

خیلی جالب بود برام که وقتی باهاش حرف میزدم قشنگ صحبت میکرد و نفس نفس زدنش قطع میشد اما همین که میدید زیاد بهش توجه نمیکنیم فورا ادای دیسترس تنفسی درمیاورد اما تمام بررسی هاش و سچوریشن اکسیژن خون،قندخون،نوارقلب و همه چیز معاینه اش نرماله...فکر کن?فنتق بچه پدر و دوتا عموی بیچاره اش رو این وقت صبح آواره ی بیمارستان کرده!!

خلاصه میخوام بگم اگه یه وقتایی واسه لوس کردن خودتون ادای مریضی درمیارین،شاید مامانتون هول کنه ولی ما روش هایی توی آستین برای رسوا کردنتون داریم;)

+تو این کشیکم هم یه مریض اکسپایری داشتیم.یعنی به ازای نُه کشیک طب من،نُه تا فوتی!!.گفتم که قراره اسم من بشه گُلی اکسپایر!!

+الان بزرگترین آرزوم اینه دکتر ساعت6_7 آفم کنه بگه خسته شدی برو بخواب...خدایا میشه?

+همزمان با پست دیروز صبح چهارنفر بیدار بودن،امشب کسی بیداره?

۱۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۵
life around me
یه چیزی بگم دورهم بخندیم.
صبح که کشیکم تموم شد،سوار آژانس شدم که بیام خونه،تو مسیر کلا تو هپروت بودم...راننده بهم گفت مقصدتون کجاست?گفتم دیستال خیابون شفا!!!
یاد قیافه ی متحیر راننده می اُفتم میترکم از خنده.

+دیستال یه اصطلاح آناتومیک هست و معنیش میشه دور از خط وسط.برای توصیف ضایعات باید با زبان پزشکی آدرس بدیم مثلا تو پرونده مینویسیم lacerationحدودا 2سانتی متری سطح dorsal دیستال ساعد.(یعنی پارگی حدودا دوسانتی سطح پُشتی انتهای ساعد)...بعد من دیشب انقدر تصادفی و دعوایی داشتم تو اورژانس که پدرم در اومد بسکه ضایعه توصیف کردم در حدی که به جای انتهای خیابان میگفتم دیستال خیابان:))
+از صبح که اومدم خونه تا همین یک ساعت قبل نان استاپ خواب بودم و دوباره امشب هم کشیکم.یعنی زندگی نباتی به این میگن!
۴ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۰
life around me

ساعت سه صبحه و من دومین کشیک شب اورژانسمه...تفاوت کشیک شب اینه که رزیدنتها و اتند میخوابن و اینترن فلک زده باید بیدار باشه و تنهایی اورژانس رو بچرخونه اما دروغ چرا?من به کشیک روز ترجیحش میدم.شب بیمارستان یه آرامش دلچسبی داره که من دوستش دارم.

شکر خدا خوابم نمیاد...مریضهام stableشدن و مریضAFضربان قلبش خیلی بهتر شده...

اما ذهنم درگیر پسرک سندروم داون هست که طی بستری،یهو بدنش کاملا اریتماتو(قرمز)شده و تب هم داره...برای تبش دارو گذاشتم ببینم قرمزی پوستش برطرف میشه یا نه...مشکل اینجاست که توانایی تکلم نداره و نمیتونه دردش رو توضیح بده.واقعا از ته قلبم امیدوارم زودتر خوب بشه تا هم خودش راحت بشه و هم من نفس راحتی بکشم.

یه مورد فوق عجیب هم داشتم که خانمی بخاطر گاز گرفتگی توسط دختر شوهرش،نوک بینیش کلا کنده شده بود!!!یعنی تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم و تازه الان میفهمم که چرا به انسان میگن حیوان دوپا!و یه نکته ی جالب اینه که خطر human biteبیشتر از animal biteهست.(از نظر عفونت و عوارض)!


+خوابیدین?بذارین هشت صبح بشه و کشیکم تموم بشه و به تخت خوابم برسم،،،خیلیا رو زخمی میکنم!!

۷ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۸
life around me

اولین کشیک شب تا صبح طب...بیماری که تشنج کرد و من در نبود استاد و رزیدنتها اولش واقعا هول کرده بودم و پرستارها هم متوجه شدن اما بعدش جمع و جور شدم و وقتی دوتا مریض تیرخوردگی ناجور رو آوردن کنترل اوضاع رو به دست گرفتم و فکر میکنم این اتفاق برای همه می افته.

شب عجیبی که صبحش استاد گفت ازت متنفرم اینترن بد کشیک!!باید کشیک اضافه بخوری و من گفتم استاد اتفاقا باید بدکشیک ها رو آف کنین که خودتون آرامش داشته باشین و گفت از جلوی چشام دور شو و خندیدیم.

بازهم مریض فوتی توی کشیک من و ماساز قلبی که دادیم و حس خورد شدن دنده هاش زیر دستهامون و اما همچنان صاف موندن خط دستگاه مانیتورینگ...و اولین اینتوباسیون نیمه موفقم...فکر میکنم چقدر اینتوبه کردن کار سختیه!

و پسر جوان شنگول و سرحالی که ساعت پنج صبح اومده و اندازه ی یک کف دست از ناحیه ران رو نشون میده و میگه این قسمتم بی حس شده!!!!!!!

صبح که به استادم گفتم پوکر فیس نگام کرد و گفت برای این آدم باید شیاف مبندازول(ضد انگل)بذاری وگرنه کسی که این موقع صبح با همچین شکایتی میاد چیزی جز کرم نداره و چقدر خندیدم به این حرفش لعنتی(دکتر دندون درد شدید بود و این عصبانیت ساختگیش واقعا باعث خنده ام بود).

فقط اون وقتی که دکتر رو کرد به من و اینترن های فیکس باقی بخش ها و گفت چه تخصصی دوست دارین و من گفتم اورتوپدی! یه نگاه مبهمی که حس ترس و حیرت و تنفر و خیلی حس های دیگه رو منتقل میکرد رو بهم دوخت و گفت تو واقعا باید خودت رو به یه روانپزشک نشون بدی...گفتم دکتر چرا میزنین تو پرم؟گفت دختر تو عقل نداری!!!وقتی یادم میاد دوران رزیدنتیم,یکی از رزیدنتهای ارتوپدی پسر چطوری رزیدنت دختر رو فحش کشی میکرد موهای تنم سیخ میشه...گفتم دکتر من با فحش خوردنش مشکل ندارم فقط میترسم از نظر بدنی کم بیارم.خیلی جدی نگام کرد و گفت بله که کم میاری!دیگه نشنوم اینی که گفتی رو ها....و من پوکرفیس به روبه رو خیره شدم.

اما خیلی بهم چسبید که همه ی بچه ها گفتن ما با شناختی که از گلی داریم مطمئنیم میتونه و دکتر زیر بار نمیرفت و انقدر بچه ها پافشاری کردن و گفتن نشون به نشونی فلان روز که اینجوری برخورد کرده و غیره و غیره و در نهایت دکتر با خنده گفت یا خدا پس فکر کنم تو از اونایی بشی که سال بالاها ازشون حساب میبرن:)

نگفتم؟این استادمون قندعسل به تمام معناست.سختگیره و خیلی زیاد کرم داره برای اذیت کردن ولی در نهایت دلت میخواد بهش بگی یه ماچ بده به خاله؟...میگفت به همسرم گفتم من کچل که هستم,چاق هم که هستم,چی در من دیدی که باهام ازدواج کردی؟گفت پولدار بودی و انقدر خندیدیم به بامزه تعریف کردنش...گفتم دکتر این زن با صداقت رو از دست ندین که لنگه نداره ها.گفت نه خیالت راحت دو دستی چسبیدمش(همسرشون هم پزشک هستن و صرفا مزاح میکردن).

امروز هرچه میخوابم جبران بیخوابی دیشب رو نمیکنه...واقعا این خواب شب چیه که هیچ آلترناتیوی نداره؟


تو این اوضاع قاراشمیش چه کنم که نصف دندونم شکست و آخر هفته ای به دندون پزشک دسترسی نداشتم و همش میترسم تا فردا باقیش هم بشکنه!


عکس یه نکته ی اخلاقی داره که میگه برادرم تو که ساعت سه صبح فکر دعوا و هفت تیرکشی به سرت میزنه یه ذره هم به این فکر کن که گلوله های کلاش(کلاشینکف)ممکنه از ماتحت خودت سر در بیارن!(حالا از گلوله های متعدد کشاله ی ران و ساعد و گردن هم بگذریم تازه)



۱۶ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶
life around me

فقط اون لحظه ای که از کشیک دوازده ساعته ی طب اورژانس برمیگردی،کوله پُشتی رو یکطرف و روپوش کثیف و بدبو رو یکطرف دیگه پرت میکنی،یه دوش حسابی میگیری و شلوارک پوش جلوی کولر دراز میکشی...

لعنتی انقدر میچسبه که هیچ خستگی رو تو ذهن آدم باقی نمیذاره!


+که یادم باشه اتند طب چی گفت و چقدر تشویقم کرد برم پی علاقه ام، مای لاولی اُرتوپدی!

۵ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹
life around me
صدای های و هوی و غُلغُله ی حرف زدن آدمها پیچیده تو گوشم و مریض پشت مریض میاد.
به استادم گفتم توروخدا بیاین درهای اورژانس رو ببندیم و به همه بگیم ساکت باشن و فقط چند دقیقه ریلکس کنیم!...گفتم بیاین رشته ی مریضها رو یه جایی قطع کنیم و استادم به جای همدردی فقط خندید.
۴ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۵
life around me

به نام خدا....!

دومین مریض هم زیر دست خودم فوت شد.بیمار تصادفی بود که با آسیستول آوردنش و از همون اول هم معلوم بود نمیمونه اما کارهاش انجام شد و اینتوبه شد و وقتی داشتم بهش chest compressionمیدادم دکتر دستور توقف احیا رو داد...

من متوجه شدم که واقعا بعد مدتی دیدن مرگ و درد برای آدم عادی میشه.نه که تبدیل به سنگ بشیم,نه! اما از یک جایی به بعد دیگه نمیتونی برای تمام دنیا غصه بخوری چون دیگه چیزی ازت باقی نمیمونه.و صرفا تلاش میکنی وظیفه ات رو درست انجام بدی و بنظرم خیلی هم منطقیه!

اما یکی از پرسنل اتاق ترومای اورزانس حرف خوبی زد.گفت خانم دکتر دقت کردی آدم وقتی حتی خبر خوشحالی یه نفر رو میشنوه ناخودآگاه خوشحال میشه دیگه چه برسه که شاهد اون بزن و برقص و شادی هم باشه؟!حالا خودمون هم گرچه به سرعت مریضهایی که میمیرن یا ترخیص میشن رو فراموش میکنیم اما واقعا اینهمه گریه و زاری و جیغ و دعوا و تنش روی اعصابمون اثر میذاره و کم کم اثرش دیده میشه و من بهش گفتم آره باهات موافقم!

+دومین کشیک طب خیلی شلوغ بود و پرکار اما برام پر از تجربه بود.مریضهای جالبی داشتیم از مسمومیت با سم گرفته تا خیلی چیزای دیگه که خوشحالم کیس هاش رو دیدم...

+امروز به یاد استاجری,گفتم برم سوچور(بخیه)بزنم.خیلی برام جالب بود که مریض گفت دقیقا خودت یکی دوسال قبل اینجای پام رو بخیه زدی!!!و بعد شرح حال دادن یادم اومد آره واقعا اون موقع استاجر بودم و خودم انجامش دادم و کلی کیف کردم که تو یادش مونده بودم و بیشتر کیف کردم که از کارم راضی بود:)

+امروز برای اولین بار دررفتگی شانه رو جااندازی کردم...کاری نداشت,بیهوشش کردیم,دستش رو اداکشن و اکسترنال روتیشن کردم و تلقی جا رفت!

+این یکی اتندی که من هردوتا کشیکم رو باهاش بودم گرچه سختگیرترینه اما دلم میخواد روزی ده بار بهش بگم حاجی آی لاو یو!!...امروز وقتی دید توی استیشن پرستاری صندلی برای نشستن من نیست خیلی جدی اینترن جراحی رو بلند کرد و گفت خجالت بکش اینترن طب وایستاده تو بشینی!یعنی کارد میزدی خون پسره در نمیومد و گفتن نداره که تو ماتحت من عروسی بود!

+امشب با روپوش خونی اومدم خونه و نمیدونم اینا خون کدوم بدبختی بوده که خاطره اش روی روپوشم مونده!

+رفتم بالاسر مریضی که وقتی شنیده بود شوهرش زن دوم گرفته و بهش خیانت کرده سم خورده بود.کارم تموم شد و پشتم رو گردوندم بهش و یک قدم که دور شدم صدای شلپ ریختن استفراغ هاش روی زمین رو شنیدم و همزمان پشت پاهام که بخاطر کوتاهی شلوارم بیرون بود خیس شد...الان که تصورش رو میکنم حالم دگرگون میشه اما تو اون لحظه فقط به راه رفتنم ادامه دادم و گفتم خب اینم ازین,استفراغی شدم!

+عکس:دست مریض بدشانس تصادفی که لای شیشه گیر کرده و داغون شده بود.ویزیت ارتوپدی خورد تا از نظر پارگی تاندون ها بررسی بشه و بافت نرمش ترمیم بشه.


۱۱ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۰
life around me
به نام خدا...!
مریض آقای سی و پنج ساله و پدر دوتا بچه که از ساعت چهارصبح شروع به استفراغ خونی کرده بود,ساعت ده صبح با jet bleeding از دهان و بینی آوردنش اورزانس و یک ساعت بعد زیر دست خودم فوت کرد.

هیچوقت فراموش نمیکنم اون لحظه ای رو که اینترن طب رو صدا زدن و من وقتی وارد راهروی منتهی به اتاق موردنظر شدم دیدم رو به روم دریای خونه...دریای خون!...مریض اینجا بود و خون های گلوش بیست سانت جلوتر پرتاب میشدن.
براش تشخیص قطعی داده نشد ولی اتندینگ طب و داخلی و جراحی هرسه معتقد بودن به احتمال زیاد خونریزی از واریس مری داشته.
مریض علی رغم همه ی کارهایی که براش انجام شد و مایع و خون هایی که دریافت کرد بازهم بخاطر حجم زیاد خونی که از دست داده بود نتونستن از شوک خارجش کنن و تموم کرد...
در حقیقت اطرافیانش تو مرگش نقش داشتن چون اگه زودتر و قبل از شروع این خونریزی شدید رسیده بود به اورزانس راحت اندوسکوپی میشد و کلی وقت بود که بشه خونریزی رو کشف کرد و بندش آورد...اما خب به هرحال اونا مقصر نیستن چون هیچوقت نمیدونستن یه استفراغ خونی قراره تبدیل بشه به پرتاب خون از گلو!!!
بوی گرم و مرطوب خونی که تمام کف اتاق و روی تخت رو پر کرده بود قشنگ توی دماغم مونده.و یادم مونده که موقع دادن آمبو بگ برای اینکه از شدت رطوبت و بوی خون اوغ نزنم,کاملا دماغم رو بسته بودم و نفس نمیکشیدم.
و یادم نمیره وقتی دکتر گفت بچه ها مواظب خودتون باشین ممکنه حتی مریض تب کریمه کنگو باشه که حالا افتاده به خونریزی و همه ی پرستارها و خدماتی ها و رزیدنت هایی که اونجا حاضر بودن(از جمله خودم که به مریض آمبو میدادم) علی رغم وحشتی که یک لحظه تو چهره شون ظاهر شد,هیچکدومشون حتی یک قدم عقب نکشیدن و حتی با اینکه خون توی صورت شون ترشح میشد بازهم تا لحظه ی نفس آخر بیمار کار خودشون رو انجام دادن.

+استاد نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی ناشی از گرسنگیم انداخت و گفت برو ناهار و نیم ساعت بعد اینجا باش.تمام راه رفت و برگشت تا پاویون رو دویدم و غذاها رو نجویده قورت دادم.وقتی برگشتم گفتم دکتر درد سوپراپوبیک(زیرشکم)گرفتم...خندید و گفت به به کیف میکنم اینجوری حالتون گرفته میشه(اما باید بگم عاشقشم).
+استادمون به زور میخواست بهم آبمیوه بده و من پافشاری کردم که الان پرسنل بهم شیرینی دادن من دیگه نمیخورم.خیلی جدی گفت اینو میخوری یا کشیم اضافه رو؟و بعد دست به کمر وایستاد تا کامل از معده ام برن پایین...گفتم دکتر من12کیلو وزن کم کردم با این حساب به زودی میترکم که!گفت نگران نباش انقدر ازت کار بکشم که با ده کیلو وزن باقی مونده از این بخش بری!
+طب اورزانس رو با تمام سختی هاش دوست دارم...


۱۲ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۹
life around me