گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

 
آخرین کشیک جراحی,آروم و مهربون گذشت...کم ویزیت و کم دردسر...
خوبی کشیک پنج شنبه اینه که صبح جمعه کشیک رو تحویل میدی و د برو که رفتی.و برخلاف روزهای غیرتعطیل از راند خبری نیست و لازم نیست بمونی برای هزارتا کار و نوشتن گرین شیت و تعویض پانسمان و غیره و غیره...
نوشتن نوت مریضهام زیاد طول نکشید که مریض زیادی نداشتیم(بزنم به تخته).اومدم خونه و ساعت که هشت و نیم شد حمام کرده بودم و از بوی عرق شب قبل خبری نبود.
صبح از دوستی چیزی خواستم و گفت نه.و دقیقا دو هفته ی قبل همین کار رو ازم خواسته و من با وجود اینکه برام سخت بود پذیرفتم و گفتم همه یک روزی به هم احتیاج پیدا میکنیم اما در موقعیت مشابه بدجور توی ذوقم زد.
با بغض کلید رو چرخوندم توی قفل در و وقتی زیر دوش بودم احساس میکردم چشمام خیسه...از همه طرف احساس تنهایی میکردم و اگر با همون ترتیب ادامه میدادم احتمالا تمام روزم خراب میشد اما به آشپزی که فکر کردم حالم خوب شد.
به رسم همیشگی تنهایی هام ماکارونی پختم و حالا که ساعت10شده ناهارم آماده ست و فقط مونده درست کردن سالاد.
بخاطر تنهایی امروزم از مامان ناراحت بودم.در یخچال رو که باز کردم دیدم جمع تمام میوه هایی که دوست دارم جمعه و فهمیدم خواسته با دست گذاشتن روی نقطه ضعف من عشق میوه از دلم در بیاره...و خب درآورد!
چشمام از شدت خواب آلبالو گیلاس میچینن اما تا ناهار نخورم نمیخوابم...
در پس زمینه ی نوشتن این جملات,بوی ماکارونی دم کشیده میاد و صدای یک موزیک آروم شمالی...
و من به این فکر میکنم که دیگه هروقت تلفن پاویون زنگ بخوره و شماره ی بخش جراحی بیفته روی صفحه اش,کسی با من کاری نداره...
۸ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۰
life around me

فکر میکنین طی این مدت که تو اورژانس بیمارستان رفت و آمد داشتم چند مورد داشتیم که خانواده ای دختر خودشون رو بخاطر مسائل ناموسی به قصد مرگ کتک زدن،یا وادارش کردن به خودکشی?

یا چند مورد داشتیم که مردی عاشق دختری بوده و چون اون دختر تمایلی به این مرد نداشته و با کس دیگه ای بوده از طرف این مرد مورد ضرب قرار گرفته?

خیلی...خیلی زیاد...

شاید اگر اقلا یک مورد پسری رو بیارن بیمارستان که چون باکرگی خودش رو از دست داده از طرف مادرش به قصد مرگ شکنجه شده باشه من بتونم درک کنم که روز دختر هیچ توطئه ای پشتش نیست و از تبریکش احساس چندش نکنم!

۱۲ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۸
life around me

مرور جراحی اطفال هم تموم شد و حالا لواشک مامان پز خورون،نشستم به زدن تست های روده ی بزرگ که هی پشت گوش میندازمش اما به هر حال باید "قورباغه ام رو قورت بدم"دیگه...

قرار بود همین روزها با بچه ها بریم کنسرت.قرار بود بزنیم و برقصیم و تُف بفرستیم به رسم این دنیای گربه صفت که خُب نشد.یعنی بخاطر جراحی نتونستیم بریم و حالا درحالی که توی هوا زنجیر تکون میدیم منتظریم 31تیر برسه،این امتحان لعنتی رو بدیم و بیفتیم رو دور زخمی کردن خیلیا!


یه جا خوندم نوشته بود تو بهترین روزهای عمرمون منتظر رسیدن بهترین روزهای عمرمون هستیم!و بنظرم خیلی حرف درستیه!

بهترین روزهای عُمر من همین روزها هستن که تو اوج جوونی و سلامتی ام،که سرم از مشغله ها پُره و ذهنم از رویاپردازی...که هنوز یک عالمه کار واسه انجام دادن دارم...

همین روزهای پُر از خستگی و بی خوابی اما بودن در کنار دوستهای یک از یک معرکه تر...روزهایی که از اورژانس برمیگردم پاویون و میبینم هم کشیکیم مجتبی یا علی از غذا یا هله هوله ای که خودشون داشتن برام گذاشتن توی آسانسور که بردارم...همین روزهایی که سر چیدن کشیک های هرماه،دعوا میکنیم و داد میزنیم و اما چند دقیقه ی بعد میشینیم دور هم و مسابقه ی مُچ اندازی راه میندازیم و علی گزارش میکنه و چقدر میخندیم...چقدر میخندیم...

روزهایی که مجتبی زنگ میزنه میگه گلسا اگه میوه داری برام بذار توی آسانسور و من سر ندادن میوه هام تا پای جون مقاومت میکنم(بله بله من خیلی شکمو ام)و درنهایت دلم میسوزه و میگم گذاشتم برو بردار ولی کوفتت بشه و میخندیم...خیلی میخندیم...

پس بنظرم باید بگم گور بابای امتحان جراحی...عشق است همین روزهایی که گاهی وسط شلوغی هاش فراموش میکنم چقدر دلم خوشه...

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
life around me

دیشب هم یکی از کشیک های سخت رو گذروندم.نتونستم بخوابم و بالاخره این اتند هم فهمید من بدکشیکم و همینطور ادامه بدم در سطح کشور معروف میشم و لابد یک روزی میرسه که همه با دیدنم فرار میکنن و میگن"این همونیه که نباید باهاش کشیک وایستاد"!


رزیدنت کشیک دیشب نمیدونم از کجا و کی عصبانی بود که همه اش رو روی من بالا آورد.یاد حرفای دیشبش که می افتم میخوام بزنم زیرگریه که بعد اونهمه پادویی و خرحمّالی اونطور شُست و گذاشتم کنار و من با وجودی که میدونستم هیچ اشتباهی نکردم اما بخاطر سیستم ارتشی این بخش مجبور بودم سرم رو بندازم پایین و عذرخواهی کنم....حقیقتا چند دقیقه ی سختی بود وقتی برای کوتاهی که نکرده بودم باید ادای شرمنده ها رو درمیاوردم تا موضع قدرت رزیدنت خدشه دار نشه!


ساعت2شب بخاطر مریضی که تازه اومده بود چهارطبقه رو اومدم پایین و فاصله ی طولانی رو از پاویون تا اورژانس طی کردم تا ویزیتش کنم،مشکوک به انسداد روده بود و من دستوراتش رو داخل پرونده نوشتم.باید لوله یNG(لوله ای که از طریق بینی وارد معده میشه)و سوندادراری میذاشتیم براش اما اجازه نمیداد و میگفت من فقط سرم میزنم...خب با توجه به اینکه این سرم ها هیچ نقش مهمی در درمان این بیمارا ندارن و اتفاقا اصل درمان همون NGهست،اون روی بداخلاقم اومد بالا و با قیافه ی ترسناکی بهش گفتم من مسخره ی تو نیستم که ساعت2شب تشریف بیاری و تازه پلن درمانی رو هم تعیین کنی!درمانت اینه که گفتم،اگه تمایل به درمان نداری لطفا تخت رو اشغال نکن!...به هرحال از خر شیطون پایین نیومد و انقدری با سرم توی دست روی تخت خوابید تا بالاخره بفهمه راهی جز این نداره و به گذاشتن لوله رضایت داد و تازه فهمید چقدر داره دردش بهتر میشه!


دخترک 9ساله ای که ساعت 1:30بامداد با تشخیص آپاندیسیت باید میرفت اتاق عمل افتاده بود رو دور گریه و لوس بازی.پدرش بهم گفت خانم دکتر بیا بهش بگو عملت نمیکنیم و من تنها چیزی که تونستم بگم این بود که "وقتی قراره عمل بشه چرا دروغ بگم"!

باباهه پوکر فیس رفت کنار تخت بچه و من تو دلم گفتم خدایا بعد ساعت 12شب چه جادویی رخ میده که من انقدر ترسناک میشم?بنظرم باید یه تدبیری اندیشیده بشه که من فقط تا قبل12کشیک باشم!


اخیرا در برخورد با دوستهام،خانواده و اطرافیان خیلی بدخلاق شدم و تحملم کم شده.نمیدونم بخاطر بیخوابیه یا چی اما خیلی از دست خودم عصبانی ام و از امروز تصمیم گرفتم کنترلش کنم و اجازه ندم اخلاقم بیفته تو یه سیکل معیوب و اتفاقا به خودم آسیب بزنه!پس از فردا پیش به سوی گشاده رویی!(با مشت های گره کرده ی رو به آسمان)


امروز ساعت11و بعد 28ساعت کشیک به اتندمون گفتم استاد من دیشب کشیک بودم و امروز خیلی سرگیجه و تهوع دارم.صبحانه هم وقت نکردم بخورم حالم خیلی بده میشه دو ساعت زودتر آف بشم?کارهام انجام شده و پانسمان مریضهام رو تعویض کردم....وقتی سخنرانیم تموم شد ساکت شدم و منتظر شدم رد ترحم رو توی صورتش ببینم اما خیلی ریلکس گفت"نه خانم دکتر،نمیشه"!

پرسید دیشب چقدر خوابیدی?گفتم تو 28ساعت گذشته دوساعت خوابیدم...گفت اووووو خیلی زیاده که!تحقیقات ثابت کردن بیست دقیقه خواب مفید تمام فعالیت های مغزی رو رفرش میکنه(گریه ی حضار لطفا)!

و بعد رفت تو خاطرات رزیدنتی که ما چند روز یکبار غذا میخوردیم و از این دست یاوه گویی ها!خلاصه میخوام بگم هیچوقت جلوی یک جراح مظلوم نمایی نکنین که کنف میشین چون اینا قلب ندارن حقیقتا!


ظهر امروز وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل مُرده ها بودم،ناهار رو نجویده فرو دادم و روی تخت بیهوش شدم.چشم که باز کردم دیدم برق رفته و من زیر کولر خاموش خیس خیس عرق شدم اما توان باز کردن چشمهام رو نداشتم.انگار دوباره خواب رفتم و اینبار وقتی بیدار شدم کولر روشن بود.خواب معرکه ای بود و درس خوندن خوبی رو بعدش داشتم.الان ساعت نزدیک 9 شب شده و من کاملا سرحالم.هیچ اثری از خستگی و بیخوابی توی چهره ام نیست و از خودم رضایت دارم و حالم کاملا کیفور و سرجاست...میخوام بگم اینکه میگن"چیزی که تورو نکُشه قوی ترت میکنه" راسته واقعا و من بهش ایمان پیدا کردم.


۶ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۶
life around me

در عصر شاعرانه ای زندگی میکنیم که برای مبارزه باید رقصید!!!


*وقتی عنوان رو مینوشتم به این جمله ی کتاب"جز از کل" فکر میکردم:"اگه با قطعیت به مردم بگی که بعد از ده سال تمام بچه ها تو گدازه ی آتشفشانی غرق میشن،شک ندارم بازهم بچه تولید میکنن،این هم از نسل بشر..."!

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۴
life around me
روز تولدم آرزو کردم سال آینده با دخترها،وسط خیابان و دور آتش برقصم اما انگار باید آرزو میکردم کاش سال آینده همچنان "حق" رقصیدن پشت دیوارهای خانه و پرده های ضخیم کشیده را داشته باشیم!
۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
life around me

ماه اول جراحی رو با جدیت خوندم و تست زدم اما در پانزده روزی که از ماه دوم گذشت کاهلی کردم.یعنی پنجاه درصدش بخاطر بی انگیزه شدن بود و پنجاه درصدش بخاطر دوستم که تنها بود و باید کنارش میموندم و نتونستم اونطور که باید بخونم.

حالا پانزده روز از این بخش باقی مونده و بنظرم وقت کمی نیست.طی این یک ماه و نیم هر چهارجلد پارسیان جراحی رو خوندم(فقط انگشت شمار مباحث کوچک و کم اهمیت رو حذف کردم) و 60_70%مباحث رو تست زدم و یکی از جلدها رو مرور کردم و حالا مونده پانزده روز که باید مباحث مهمتر اون سه جلد باقی مانده رو مرور کنم و تست های باقی مانده رو بخونم.

مطالب فرّارتر از اونچه که فکر میکردم هستن اما الان نمیخوام به این فکر کنم که چطور باید طی شش ماه قبل از دستیاری چندین بار مرورشون کنم.الان فقط میخوام هربخشی رو اونقدر خوب بخونم که بعدا زمان کمتری رو صرفشون کنم.

بنظرم خوبه هرچندوقت یکبار فلش بک بزنیم به برنامه ریزی که از قبل داشتیم و ببینیم چقدر از مسیر دور افتادیم تا بتونیم بی راهه رفتن ها رو وقتی که هنوز امکانش هست جبران کنیم و برگردیم به مسیر اصلی...انحراف من از مسیر گرچه تایم مفیدی رو ازم گرفت اما خوشحالم که قابل جبرانه هنوز و میتونم کنترلش کنم.

_واگویه های ذهنیم در پانزده تیرماه نود و هفت و پانزده روز مانده به پایان اینترنی جراحی_


*داشتم با بغض، وسایل کشیک فردا رو میچیدم توی کیفم و غُر میزدم که چرا راه فراری نیست?! اما یاد این افتادم که وقتی تیرماه تموم بشه من دیگه هیچوقت یک اینترن جراحی نخواهم بود...دلم سوخت برای این زمانهای طلایی عُمر که با غر زدن بگذرن،و مسواک و خمیردندون رو با لبخند گذاشتم داخل کیف و زیپ رو کشیدم.

۳ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۸
life around me

برادرم روی کاغذی نوشته بود"من رفتم.خواب بودی بیدارت نکردم.ماکارونی هم خیلی خوشمزه بود"و در آخر شکلک خنده ای کشیده بود....خواب آلود و هپلی بیدار شدم و با خواندنش لبخند زدم.حالا من بودم و تنهایی این خانه ی درندشت دویست متری که اگر زیربنای باغ و حیاط را هم حساب کنیم به عبارتی میشود هشتصد متر!

دست به کار خواندن شدم،با پیامکی برای شام میهمان دعوت کردم و حالا مشغول درست کردن الویه هستم و به سالهای کودکی ام فکر میکنم.سالهایی که با وجود جثه ی کوچکتر،هیچوقت متوجه بزرگی این خانه نمیشدم که هر روز پُر بود از بیا و بروها و میهمانی های خانوادگی.و حالا که قد کشیدم،بی قوارگی و عظمت بی خودی اش بیشتر خودنمایی میکند...که این روزها پُرم از تنهایی و سکوت...

و با خودم فکر میکنم راستی چرا اینطور شد?!

۱ نظر ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۴
life around me

دیشب سخت ترین کشیک اینترنیم تا به اینجا رو داشتم و چندبار تا مرز گریه کردن رفتم اما مقاومت کردم و اشک نریختم.دیشب تشنه ی خواب بودم اما هی نمیشد.

نمیدونم کدوممون بدکشیک بودیم که اورژانس اونجوری ترکید که رزیدنتها وقت خروج از اتاق عمل رو پیدا نمیکردن که من پشت سر هم مریض میفرستادم براشون.

ماه چهارم اینترنی داره به نیمه هاش نزدیک میشه و من هنوز نه به بی خوابی عادت کردم و نه صدای زنگ تلفن پاویون!


همراهی بیمارم که با سوختگی کف پا آورده بودنش انقدری دنبالم می اومد و سوال الکی میپرسید که داشت دیوانه ام میکرد.مریض شون نیاز به جراحی نداشت،من ترخیصش کرده و تمام دستورات رو نوشته بودم توی پرونده اما همراهیش ولم نمیکرد.وسط بدو بدوی ویزیت مریضای جدید که پشت سرهم می اومدن،هی می ایستادم و بهش میگفتم دارو رو نوشتم توی دفترچه بخریدش و هربار حین تعویض پانسمان بزنین روی زخم و توضیح میدادم زخم رو جوری تمیز کنین که هربار به خون بیفته و تاکید میکردم شما دیگه به دست من کاری ندارین،مریضتون ترخیصه برید دنبال کارهای ترخیصش و دو دقیقه ی بعد میدیدم داده دنبالم یه سوالی رو میپرسه که همون لحظه براش توضیح داده بودم.واقعا اون لحظه ای که صدام رفت بالا و گفتم یه مریض مثل مریض شما برای کُشتن من کافیه دیگه امید به زندگیم به صفر رسیده بود!!!!


بیمار کنکوریم که مشکوک به آپاندیسیت بود و ساعت یک و نیم صبح اومده بود اورژانس با حسرت گفت خوشبحالت که پزشکی میخونی کاش منم قبول بشم و من انقدری عصبی و خسته و پادرد و کمردرد بودم که نمیتونستم بهش لبخند بزنم و براش آرزوی قبولی کنم.فکر میکنم فقط با زهرچشم نگاهش کردم و جمله ی "نذار همین استتوسکوپ رو توی سرت خورد کنم" از ذهنم گذشت و فقط گفتم چیزی نخوری تا جواب آزمایشت بیاد!!!

شب سختی رو گذروندم و انقدر سوپروایزر بیمارستان بهم زنگ زد و درمورد بیمار انتقالی به ICUسوال پرسید که اگر جا داشت باهاش درگیری کلامی پیدا میکردم....میدونید?خیلی ساده است که بگیم من میخوام پزشک خوش اخلاقی باشم اما سخته...خیلی سخته!

۶ نظر ۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۸
life around me

موقع فوت کردن شمع ها آرزو کردم سال آینده درحالی تولدم را جشن بگیرم که با جمعی از دخترها،وسط خیابان و دور آتش برقصیم نه پشت درهای بسته و پرده های ضخیم کشیده...


۳۱ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۳
life around me

شاید معنای زندگی همین بدو بدوهای از پاویون تا اورژانس باشه و دروغ های از سر اضطراب که گاهی مجبور میشیم به اساتید بگیم و دلهره های رو شدن این دروغ های از سر اجبار...

مثل همین تایم های استراحت بین مریض ها و فحش دادن های موقع زنگ خوردن تلفن...همین خواب های بُریده بُریده ی بی کیفیت ...و لباس های ژولیده و موهای شانه نخورده ی یک اینترن بد کشیک...

مثل همین لحظاتی که در یخچال رو باز میکنیم و خبری از خوراکی هایی که قایم کردیم نیست...

مثل لحظات استیصال که بیمار به درمان جواب نمیده و نمیدونیم دیگه چه خاکی رو بر سر بریزیم...مثل امشب که مریض استفراغ میکرد و من هرچه سعی کردم نتونستم بایستم و براش NGبذارم.

این روزها میگذرن و بخشی از خاطراتم میشن و دنیا رو چه دیدین?شاید توی پنجاه سالگی،وقتی لیوان چای به دست لب پنجره ی بیمارستانی ایستادم و به پروسه ی پارک شدن ماشینی توی خیابون نگاه میکنم یادشون افتادم و دلم تنگ شد...

دلتنگ روزی که کشیک بودم و برای اولین بار در زندگیم با مردی ملاقات کردم که دلم خواست جزئی از سرنوشتم باشه اما نمیشد...


۸ نظر ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۷
life around me