گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

ساعت 9شبه و دکتر با اینکه مریض خاصی نداشتیم اومد اورژانس که مُچ مارو بگیره ببینه فیکس هستیم یا نه!
بماند که دلم میخواد خرخره اش رو بجوم،با بچه های فیکس چندتا دیگه از بخشها که همه شون پسر بودن به اتند جراحی(که پُست آموزشی داره و شدیدا روی فیکس بودن اینترنها حساسه و اگر بیاد و کسی نباشه،تجدید بخش رو شاخشه)گفتیم استاد میشه امشب تا10:30فیکس باشیم?ولی اگه ویزیت بخوریم سریعا میایم و رسیدگی میکنیم!...یهو برگشت به من گفت تو هم فوتبال میبینی?
آقا نگم که در موارد موضوعات جنسیتی انقدر حساسم که اتند و رزیدنت سرم نمیشه.انقدر بحث کردیم و انقدر حرف های عجیب و غریب شنیدم که حد نداشت!!!در این حد که میگفت اصلا زن رو چه به پزشکی?زن های جراح اصلا کارشون خوب نیست و خیلی حرف های ناجور دیگه!
آخر سر نه اون قانع شد و نه من،و من بهشون گفتم آقای دکتر جدای از شوخی و خنده بهتون توصیه میکنم کمی توی تفکرات عجیبی که دارین تجدیدنظر کنین چون بنظرم عقایدتون انقدر سطح پایینه که نمیشه به یه جراح نسبت شون داد.گفتم اگر تمام افتخار شما برای داشتن اون کرومزومYهست که انقدر به داشتنش افتخار میکنین باید بگم که من هییییچ بحثی با شما ندارم.گفتم تفکراتتون به عنوان پدر چندتا بچه خیلی خطرناکه!
آخرسر اجازه داد آف بشیم ولی بچه ها هنوز بهم میگن باید منتظر پاتک های بعدی باشی،امکان نداره اینجوری ولت کنه!
ولی من شدیدا اعتقاد دارم استادمون(که حالم از ریختش به هم میخوره)خیلی هم از من خوشش میاد!وگرنه امشب میتونست بدجور بی چاره ام کنه!
+خلوت ترین کشیک دنیا رو داریم و خدا کنه تا صبح همینطور بمونه.
+کامنت ها رو فردا جواب میدم:)

+از ساعت9شروع کردم ریز ریز تایپ کردن و حالا که11شب شده کامل شد.چندتا ویزیت خوردم که یکیشون خیلی بدحاله و مجبور شدم پا به پاش برم سونوگرافی و رادیولوژی.و طفلی هم کشیکیم که گرچه آف شدیم اما مجبور شد بخاطر مریض ها بمونه اورژانس درحالی که شدیدا میگرنش گرفته بود و نمیتونست بره بیرون مسکّن بگیره. و من اومدم شام بخورم!
+الان که فکر میکنم میبینم خیلی ناجور حرف زدم! احتمالا خدا خودش بخیر میکنه چون من قصدم خیر بود:))
۱۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۷
life around me

تا ساعت2اورژانس بودم و با گرسنگی شدید اومدم سمت پاویون ناهار بخورم و هم کشیکیم که از صبح توی بخش جراحی بود و یه توک پا رفته ناهار خورده و برگشته بود اومد اورژانس رو پوشش بده.

رسیدم پاویون،لباس عوض کردم،قابلمه رو گذاشتم روی گاز که همون صدای گوه گوه گوه تلفن بلند شد.بخش جراحی بود گفت بیا.گفتم خانم دکتر توی اورژانسه بهش زنگ بزنید بیاد!گفت دکتر اومده توی بخش و میگه اونکه فیکس اورژانس نیست بگید بیاد!

فقط وقت کردم بگم ****(زشت ترین فحشی که بلد بودم).یادمه که روپوش و مقنعه رو توی راه و درحال دویدن پوشیدم چون میدونستم اگر یک دقیقه دیر برسم و دکتر بره،میذاره به حساب اینکه توی بیمارستان نبودم و حالا خر بیار و باقالی بار کن!

در واقع بی دلیل اومده بود بخش.عمل هاش که تموم شدن با خودش گفته بود برم یه حالی از این اینترن جراحی بگیرم!گرفت?بله به بدترین شکل.

گفت بیمار رو out of bedکن...نوشتم و مُهر زدم...گفت بریم.

تو راه که من می اومدم سمت پاویون و اون سمت پارکینگ،بهش گفتم دکتر چرا اذیت میکنین?من یک ساعت اومدم رست که ایناها! نیم ساعتش پرید و هنوز ناهار نخوردم!...نشست رو منبر که تو اگه رزیدنت بشی و سه روز غذا نخوری میخوای چیکار کنی?اگه ازدواج کنی و خواهرشوهرت بیاد پیشت و زنگ بزنن مریض بدحال داری چکار میکنی?

حوصله ی بحث نداشتم که بگم به تو چه گوه خوردنش که من میخوام عروس بشم یا نه!

من ساکت بودم و فقط با تنفر نگاهش میکردم و تو دلم میگفتم گوه به تمام هیکلت لعنتی!

+ولی یاد اون صحنه ای که داشتیم تو آفتاب راه می اومدیم و اون حرف میزد و میزد و میزد و من انقدر زور بهم اومده بود که ساکت ساکت بودم و یهو تو اوج نصیحت کردن هاش به من گفت تو برو تو سایه،سیاه میشی(!!)که می افتم خنده ام میگیره.یعنی اون لحظه حاضر بودم سوختگی80%داشته باشم ولی یه بشقاب غذا بهم بدن:D

+این دکتر با من تقریبا بهتر از باقی بچه هاست و بارها امتحان کرده و دیده نمیتونه از من مچ بگیره...بماند که میخواستم ازش خواهش کنم 10:30تا12شب رو فیکس نباشیم فوتبال ببینیم که با این کار الانش میگم اگر بمیرم بهش رو نمیندازم.همین مونده دوباره بره رو منبر!و بگه ما که اینترن بودم پا مون رو جلوی اتند دراز نمیکردیم حالا اینترنای جدید رو ببینین(خداییش راسته البته)!

۶ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۰
life around me

امروز از کشیک برگشتم و فردا دوباره کشیکم.به گذروندن سی ساعت های پیاپی توی بیمارستان که فکر میکنم انگار کسی لگن آب داغی رو روی سرم خالی میکنه.

دلم اتاق دلچسبم رو میخواد و کتابی که شروع به خوندنش کردم.

دلم درس خوندن های با کیفیتی رو میخواد که مو لای درزش نره...

اما نمیشه...اما خسته ام...اما وقت کمه...

خوب میدونم که با وجود همه ی نارضایتی که از جمع کردن مطالب دارم،هنوز وضعیتم از باقی بچه هایی که باهم جراحی رو میگذرونیم بهتره اما تا فکری به حال این کمال گرایی بی رحمم نکنم حالم خوب نمیشه.روانپزشکم گفت به خودت ساده بگیر و گفتم چشم...گفتم چشم اما از پسش برنیومدم و انگار باید فکر جدی تری کنم.

حالم خوبه اما تمایل به گریه کردن دارم.چند روز قبل دخترک هم کشیکی از تمایل زیادش به گریه کردن با کوچکترین دلیلی گفت،و من نگاهش کردم و گفتم درست عین من!ولی از اون پنج صبحی که بی دلیل از خواب پریدم و تمام دعواهام با تمام آدم های زندگیم رو از سالها قبل تا به الان مرور کردم و اشک ریختم و سبک شدم حرفی نزدم.و بعد با وحشت به پروسه ای که گذروندم فکر کردم و گفتم من دارم به کجا میرم?

دخترک میگفت به افسردگی! اما من باور نمیکنم.

ثانیه ای نیست که به آینده نگاه نکنم و موهای تنم سیخ نشن.تمام ساعات روز پُر از تشویشم و خودم به تنهایی از پس کنترلش برنمیام و وقت مراجعه به روانپزشک هم ندارم.

مُدام صدای تلفن پاویون توی سرم میپیچه و دلم میخواد پتو رو توی گوش هام فرو کنم اما فایده ای نداره،صدا از داخل مغزم میاد...دیشب بی کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم و تلفن لعنتی هی زنگ خورد.پرستار گفت مریض تنگی نفس داره زود بیا!!!زود رفتم اما مریض هر علامتی داشت الّا تنگی نفس.معتاد بود و سعی داشت راضیم کنه به تجویز مورفین اما تازه مورفین گرفته بود و گفتم اگر تا صبح هم جیغ بزنی خبری از مورفین نیست.اگر تریاک همرات هست بخور!(بیمار منع خوراکی نداشت).

به شرح حال پرستارها هیچ اعتمادی نیست و بارها بی دلیل از خواب بیدارم میکنن اما نمیتونم به شرح حال شون بی توجه هم باشم چون بین ده تا شرح حال الکی،یهو یکیشون واقعا مشکل جدی داره.مثل کشیک قبلی که پرستار گفت مریض تنگی نفس داره،بیا.رفتم و گرچه تنگی نفس نداشت اما علایم تیپیک قلبی داشت و بعد گرفتن نوار قلب دیدم واقعا سکته کرده!

یا مثل هزار باری که ساعت سه شب زنگ میزنن و میگن هموگلوبین مریض14هست،گفتم بهت خبر بدم!و من در اون لحظه فکر میکنم اگر گان شاتی در دسترس داشتم حتما میکُشتمش اما میگم ممنون که خبر دادین و سعی میکنم سردرد نشم... به یاد حرف اون اینترنی می افتم که میگفت وسط این هموگلوبین های نرمالی که عمدا خبر میدن تا بیخوابت کنن،یهو یه INRمختل هم گزارش میکنن پس بی توجه نباش...!بی توجه نیستم و با خودم میگم پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته!...پرستار خوبی که درک میکنه در کنار شیفت های خودشون که هر شش ساعت یکبار تعویض میشن،ماها سی ساعت بیداریم و نیاز به حمایت شون داریم تا رفرش بشیم.

درس میخونم اما نه اونطور که باید...نه اونطور که میدونم توانایی اش رو دارم...

متنفرم از خودم وقتی اینهمه وقت رو با ولگردی های مجازی هدر میدم...

هر روز بعد از کشیک از خودم متنفر میشم اما کم کم خوب میشم...خوب میشم...

+راستی نگفتم?از تک تک اتندینگ جراحمون متنفرم...متنفرم از سیستم آموزشی براساس تحقیرشون...متنفرم از منم منم کردن هاشون...آدم های رقت انگیزی هستن و باعث میشن جای خالی دکتر ر جآن هر لحظه بیشتر خودنمایی کنه.

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۵
life around me

دیروز یه بحثی باز شد که بنظرم بد نیست ادامه اش بدیم.

کامنت های خصوصی زیادی اومد ازینکه نمیتونیم به والدین مون نه بگیم...از دخترای 27-28ساله ای که تماما در اختیار خانواده هستن,هیچ حریم خصوصی و هیچ اجازه ی تصمیم گیری ندارن و میخوان بدونن این شرایط عادیه؟باید بگم که نه اصلا عادی نیست.

بنظرم بخش بزرگی از این مسئله به رفتار خود فرد در طی سالهای گذشته اش برمیگرده که درست مرزبندی نکرده اما هیچوقت برای شروع دیر نیست.

من خودم دوستهایی داشتم که تمام رفتارهای خانواده در قبال خودشون رو تحمل میکردن چون جامعه اینطور بهشون فهمونده بود که اعتراض شما به معنی اینه که فرزند خوبی نیستین و بعدا آه والدین گرفتارتون میشه و جالب اینجاست که این کلیشه ها بیشتر درمورد دخترهاست تا پسرها.

مثلا دختری که بیست و پنج سالگی رو رد کرده ولی هنوز اجازه نداره با دوستاش مسافرت بره و وقتی ازش میپرسی چرا با خانواده مطرح نمیکنی؟با تعجب نگاهت میکنه چون انقدر محدود شده که یک مسافرت ساده رو حتی حق خودش نمیدونه.این دختر بنظر من هیچوقت نباید از وضعش گله کنه چون خودش بوده که این شرایط رو ایجاد کرده.

من اولین بار که خواستم تنها سفر کنم نتونستم نظر پدرم رو جلب کنم.دلایلش برای اجازه ندادن بهم منطقی نبود(که اگر بود حتما میپذیرفتم)ولی هیچوقت کوتاه نیومدم و انقدری تکرارش کردم و سر هر موضوعی از اون مسئله حرف زدم که بار بعد خیلی راحت تونستم با دوستام برم مسافرت و الان به جایی رسیدم که برنامه ی سفر رو با دوستام میریزم و در نهایت به خانواده خبر میدم که من دارم میرم(البته داخل پرانتز بگم که ما با شرایط کاملا امن سفر میکنیم که از روز اول میدونیم قراره کجا اقامت کنیم و جزئیاتش مشخصه و از طرفی با افراد قابل اعتماد خانواده سفر میکنم.شرایطی که پسرهای خانواده سالها قبل داشتن پس دلیلی برای مخالفت با من وجود نداره).

یا دخترهایی رو میشناسم که تمام هست و نیست شون مهاجرت از کشوره اما نمیرن و وقتی دلیلش رو میپرسی با حالت افسرده ای میگن بخاطر پدر و مادرم.و تمام عمرشون رو با این حسرت زندگی میکنن و خودشون رو شکست خورده میدونن.

ببینید این تصور که یک نفر بگه من میخوام بچه دار بشم تا سر پیری عصای دست داشته باشم بزرگترین اشتباهه.چون هیچکس حق نداره یک موجود زنده و مستقل رو به دنیا اضافه کنه و برای پنجاه سال بعدش تعیین و تکلیف کنه.این آدم هر زمانی از زندگیش ممکنه سرنوشتش رو بخواد جدا کنه و این بزرگترین اشتباهه که بخواهیم بهش حس شرم بدیم که تو فرزند خوبی نیستی.

اینکه یک نفر با رضایت کامل تصمیم میگیره تا همیشه پیش والدین بمونه بحثش جداست چون این فرد تصمیم گرفته این کار رو انجام بده و قرارنیست تا آخر عمر بابتش حسرت بخوره و این کارش از سر رضایت هست و خب خیلی هم خوبه و فرق میکنه با کسی که میخواد بره اما خانواده توی دام عذاب وجدان گیرش میندازن که ما اینهمه سال برای تو زحمت کشیدیم و تو حق نداری ما رو توی دلتنگی بذاری.به هرحال هر آدمی که تصمیم میگیره بچه دار بشه باید بدونه که بچه آوردن با هدف داشتن عصای دست خودخواهانه ترین کار ممکنه.اگر کسی تونست فرزندش رو به دنیا بیاره و بپذیره این بچه حق داره راه آینده اش رو خودش انتخاب کنه اون وقت میتونه به عنوان یک پدر و مادر خوب سرش رو بالا بگیره.

ولی خب همه ی والدین که اینطور نیستن و به قول یک روانشناس این ماییم که باید بتونیم مرز بین محدودیت های بیجا رو از نگرانی های بحق والدین افتراق بدیم و اجازه ندیم استقلال مون هیچ جوره تحت الشعاع خودخواهی والدین قرار نگیره.

اینها رو منی دارم میگم که تمام عمرم تلاش کردم والدینم ازم راضی باشن و تو تمام کارهایی که توی مدرسه انجام میدادم همیشه حواسم بوده باعث شرمندگی شون نشم.هیچوقت کارهای عجیب و غریب انجام ندادم و همیشه خودشون گفتن ازم رضایت دارن.اما قرار نیست من همیشه نوجوان باقی بمونم و همونطور که همیشه گفتم شاید دلم بخواد تمام عمرم مجرد بمونم و توی همین خونه زندگی کنم پس قرار نیست تا آخر عمرمون با مرزهای دوران کودکی و نوجوانی زندگی کنیم.همونطور که ما بزرگ میشم خانواده ها باید حد و حدودها رو شل تر کنن و محدوده رو بازتر کنن و اگر نمیکنن این مسئولیت کیه که طناب ها رو بکشه و فضا رو آزادتر کنه؟بله,قطعا خود ما!


+یک دوستی داشتم که تو دوران مدرسه هیچوقت اجازه نداشت با دوستاش اردو بره.سال اول دانشگاه که دعوت شدیم عروسی خواهر دوستمون,بازهم بهش اجازه ندادن بیاد(یعنی محدودترین فردی بود که من میشناختم)....اما الان توی تصمیم گیری هاش آزادترین فرد گروه دوستی مونه که بقیه به استقلالش غبطه میخورن.خودش چند روز قبل داشت میگفت دلیلش اینه که من انقدر انقدر انقدر در مورد این مسائل تو خونه حرف زدم که به مرور زمان براشون عادی سازی شد...واقعا بنظرم الان حق داره بخاطر راه طولانی شش ساله ای که پشت سر  گذاشته به خودش افتخار کنه و بگه آزادیم نوش جونم.


+کتابدونی97 با پنج تا کتاب به روز شد...شما هم بگین دارین چه کتابی میخونین؟


۱۶ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
life around me

ساعت هفت نوت مریضهای بخش رو گذاشتم,تحویل شیفت به بچه هایی که امروز کشیک هستن رو سپردم به همکشیکیم و اومدم خونه.دیشب خواب خوبی داشتم و امروز صبح سرحال بودم...و به جون تک تک کسایی که دیشب قصد داشتن چاقوکشی و تیراندازی کنن اما نکردن دعای خیر خوندم!

دلم به درس خوندن نبود...نیست...

همون اول صبحی با خودم گفتم روز عید باشه و تو درس بخونی؟انصافانه ست؟نه والا!

زن وسواسی و عشق تمیزکاری درونم زنده شد.اتاقم رو برق انداختم و گفتم آخیییش...و با خودم فکر کردم من احتمالا جزو معدود آدمهایی هستم که هنوز از کشیک برنگشته از خودشون کار میکشن.

نشستم وسط اتاقم.اتاقی که به ذره ذره ی اشیا داخلش حس مالکیت دارم و بیش از هرچیز عاشق کتابخونه هاش هستم که دونه دونه ی کتاب هاش رو با عشق خریدم و خوندم...

امروز جمعه ست و اینجا اتاق من...دیگه نه بوی خون میاد و نه صدای عوق زدن زن معتادی که اجازه نمیداد براش لوله ی NGبذاریم...و نه من برای شنیدن زنگ تلفن پاویون گوش به زنگ و هیستریکم...دنیا عملا امن و امانه و من دلم نمیخواد با درس خوندن خرابش کنم.

به هرکسی که بودن باهاش رو به موندن توی خونه ترجیح میدادم زنگ زدم که بریم بیرون اما هرکسی به نحوی درگیر بود و من نمیدونم بابت گرون شدن ماشین ها باید به کی لعنت بفرستم که عدل همون زمانی که تونستم مامان و بابا رو راضی به خریدن ماشین برای خودم بکنم,اتفاقی افتاد که حالا میتونم با پولم بستنی قیفی بخرم!

و برای غر زدن به مامان و بابا زنگ نمیزنم تا مسافرت شون خراب نشه و دیگه جمله ی "خدایا یه شرایطی جور کن برای گلی ماشین بخرم از این خجالت در بیام" رو از دهن بابا نشنوم.

اجالتا از سر اجبار موندم خونه و تازه یه پسرک کنکوری هم اومده پیشم.بهش اطمینان دادم دوتایی میشینیم پای فوتبال و کیف میکنیم...اما خیلی زود فهمید برای شستن ظرف ها براش دام پهن کردم...میخنده و میگه انقدری که من امسال توی این خونه ظرف شستم مامانت تو تمام عمرش نشست!و من میخندم و میگم افتخار بزرگی نصیبت شده که قدرش رو ده سال بعد میفهمی!

اما میخوام با پختن یه غذای خوب از دلش در بیارم...

بنظرم باید خداروشکر کنم که بچه ندارم چون خستگی تمام این سالها باعث شده دلم نیاد به هیچکس(جز خودم)بابت درس نخوندن حرفی بزنم.دلم میخواد همه ی کنکوری های دنیا رو جمع کنم دور خودم,براشون قاقالی لی بخرم و بگم بخورین عزیزانم و به درس فکر نکنین:))...حقیقتا مامان خوبی میشدم که هربچه ای آرزوی داشتنم رو داشت!...مثالش همین پسرک رشته ی ریاضیه که تمام این یک سال مثل شیر پشتش بودم و نذاشتم مامان و باباش کوچکترین استرسی بهش وارد کنن و عملا همه ی گندکاری هاش توی آزمونها رو یک تنه پوشش دادم!

میگفتم,امروز هوا هوای آشپزی و خونه داری و فوتبال و پاپ کورنه...روز پختن یه غذای هیجان انگیز و روز فکر نکردن به هیچی...


+چندوقت قبل به پدرم گفتم من ماشین میخوام.در حقیقت تصمیمم زیاد جدی نبود و بیشتر میخواستم ببینم تو ذهنش چی میگذره در مورد این مسئله.واکنش اولش این بود تو که همیشه از ماشین من استفاده میکنی و...اما من گفتم شما همیشه خونه نیستی و از طرفی علی رغم تلاشت نسبت به این ماشین حس مالکیت داری و من همیشه دارم بابت رفت و اومدن هام براتون توضیح میدم و اصلا این کار رو دوست ندارم...گفتم چطور شد که برای پسرها ماشین خریدین اما برای من نه؟

گفت فرق میکنه!

یادمه درحال خوردن ناهار بودیم.از غذا دست کشیدم و خیلی آروم گفتم میشه توضیح بدین چه فرقی؟میخوام بدونم!

گفت خب اونا باید ازدواج کنن و مسلما همسراشون انتظار دارن ماشین رو مرد بخره!...من گفتم اصلا قانع نمیشم چون ممکنه من هیچوقت دلم نخواد ازدواج کنم پس کدوم مردی رو پیدا کنم که برام ماشین بخره؟!گفتم حرفتون تبعیض آمیزه و اصلا قانعم نمیکنه بابا...

بابا که به طرز عجیبی دلش نمیخواد من برای لحظه ای ازش ناراحت بشم گفت خب ما به فکر تو هم هستیم.همونقدر که برای اونا خرج کردیم رو برای تو هم کنار گذاشتیم.گفتم من که شهریه نمیدم و اگر خدا بخواد یکی دوسال دیگه یا رفتم طرح یا رزیدنت شدم و زندگی مستقلی دارم پس اون پس اندازه به چه دردم میخوره؟گفت برای جهیزیه ات کنارش گذاشتیم!

قاطعانه گفتم نمیخوام...نطق طولانی شد اما قانعش کردم من هر زمانی که بخوام ازدواج کنم انتظار خریدن حتی یک قاشق رو از شما ندارم...از سر میز ناامید پاشدم و توی دلم گفتم هیچی که هیچی!

اما چند روز بعدش با تعجب دیدم رفتن برای دنبال ثبت نام ماشین! اما خب قسمت نبود چون بعد گرون شدن ماشینها پولشون برای خریدن ماشینی که من دوست داشتم کم بود و میخواستن وام بگیرن اما من نذاشتم چون دلم نیومد...اما انقدری فکر کردن به مکالمه ی اون روزم با پدرم و نتیجه ای که داشت دلم رو گرم میکنه که اصلا نمیخوام به ماشین فکر کنم...

حالا پدرم هر روز تکرار میکنه ماشین من و تو نداره,و با وجود وسواس زیادی که روی من داره تلاش میکنه وقتی از خونه میرم بیرون نپرسه کجا میرم و وقتی دیر میکنم بهم زنگ نزنه.چون بهش گفتم اینکه هیچوقت پسرا رو چک نمیکردی اما من رو چک میکنی حس بدی بهم میده.احساس میکنم از نظر شما اونا باهوش تر هستن و گواهینامه ی معتبرتری دارن باوجود اینکه من بعد چهارسال رانندگی تابحال تصادف نکردم!و احساس میکنم بابا به حرفهام فکر کرده و از نظرش منطقی اومدن و واقعا تلاشش برای تغییر رفتار رو میفهمم.

من معتقدم دخترها با صحبت کردن آروم و منطقی,میتونن خیلی از حقوق از دست رفته شون رو پس بگیرن.مهم اینه گوش به زنگ باشن و نسبت به تبعیض واکنش نشون بدن و سکوت نکنن تا تبعیض عادی سازی نشه.


۵ نظر ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۵
life around me

اون از دخترک پنج ساله ای که در سالروز تولدش توی استخر غرق شد و غم سنگینش موند روی شونه های عموش که بچه رو برده بود گردش...و جیغ های از سر شرمندگی که جلوی برادر و زن برادرش میزد...آخ...آخ...


این هم از مریض پارگی شریان که قطعا ویزیت جراحی میخورد و من سراسیمه دویدم دستکش پوشیدم پک کنم جلوی خونریزی رو بگیرم که دیدم نگهبانا ریختن کشیدنم بیرون...و بعد عصبانیت شون سرم که این مریض مسته و یه قمه دستشه که نزدیک بوده متخصص طب رو بزنه و نگهبانا جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتن...!(به این مریض با اجازه ی نیروی انتظامی که دنبالش بود داروی خواب آور زدن و بعد کارهاشُ انجام دادن چون به هیچ وجه قابل کنترل نبود)

خلاصه که اگه من شهید راه جراحی شدم،راضی نیستم ازتون اگر بدون فاتحه ازینجا رد بشین:)


حالا اینا به کنار،اینکه همسر معلم دبیرستانمون که مریضم بود و دقیقا تو کشیکم سکته ی قلبی کرد رو کجای دلم بذارم?


دیگه بذارین از خانم هفت ماه باردار معتادی که با درد شکم اومده بود چیزی نگم!

۹ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۸
life around me

اگر از من بپرسن بهترین نکته ی اینترن شدن چیه،سینه سپر میکنم و میگم اینکه دیگه وقتی میرم تو شهرکتاب و میبینم قیمت یه کف دست کتاب جیبی سی هزارتومنه،بدون هیچ دغدغه ای میگم فدای سرم و میخرمش!

۹ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۷
life around me

میگفتم بی ذوق ترین آدمها،معلم های انشا بودند که به جای موضوعات هیجان انگیزی مثل"جام جهانی چشمات"، میگفتن بنویسید علم بهتر است یا ثروت!!

حسرت به دلم مانده بود بنویسم از روزهای کودکی مان که گرسنه و تشنه،کوله های مدرسه را پرت میکردیم و توپ پلاستیکی دو لایه را میزدیم زیر بغل،میپریدیم توی کوچه و با صدای بلند, ممّد و مهران و باقی تیم نونهالان محله را صدا میزدیم.

که بنویسم از سالهایی که گذشت و از قد کشیدن تیم اُمید آن زمانها...و از تویی که به رسم همان سالها که نوک حمله بودی و با گُل زدنهای پشت سر هم،دل دخترهای تیم حریف را میبردی،هنوز هم بیرحمانه ترین نگاه نافذ دنیا را داری.دریبل میزنی،جا میگذاری،به آتش میکشی،کُشته میدهی...و بعد با آرامش خاص خودت مینشینی و به تلّ کُشته ها با رضایت نگاه میکنی.

اما حیف که حسرت نوشتن از توی لژیونر شده ی غُربت نشین با مهاجم ترین نگاه پُرنفوذ دنیا و از نوک حمله ی مردمک هایت روی دلم ماند...و برای یک لقمه نمره ی بیست نوشتم:علم بهتر است یا ثروت!


+ممنون از ف.ن لبخند به لب که من رو دعوت کرد:)

+من هم الی جان و آقای هانی رو دعوت میکنم اگر دوست داشتن بنویسن و برای رادیوبلاگی ها ارسال کنن:)


۱۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۵
life around me

کشیکم و فیکس اورژانس...و هنوز نفهمیدم چرا هرساعت بیکاری توی اورژانس اندازه ی هزار ساعت طول میکشه?


تو این سه ماه اینترنی شاهد چندتا مرگ بودم?خیلی!

و عجیب اینجاست که مرگ های عادی تعدادی کمی رو تشکیل میدادن و عمده ی خط های صاف دستگاه مونیتورینگ به خاطر نزاع یا خودکشی بود...

آمار مرگ های به دنبال چاقو یا تیرخوردگی و مرگ های ناشی از خودکشی وحشتناک بالاست.حالا تازه اگه خودکشی های ناموفق و نزاع های غیرمنجر به فوت رو زیرسبیلی رد کنیم.


اینا رو بیخیال،من امشب زرشک پلو با مرغ مامان پز دارم و لحظه شماری میکنم ساعت9بشه،هم کشیکیم بیاد اورژانس و من برم غذا بخورم.اجالتا با اینا زمستونُ سر میکنیم:)


+یه چیزی رو توی پرانتز بگم.اون پُستی که در مورد کمک به کتابخونه ی خورشید بود حدود 300تا بازدید داشت و من با خودم گفتم در بدترین حالت بیست نفر کمک کردن.از خورشید آمار خواستم(بدون اسم افراد)و گفت سرجمع دو نفر بهش کامنت دادن.منُ میگی آب شدم رفتم تو زمین بسکه پُزتونُ داده بودم.حالا ببینین کاراتونُ;)

۵ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۶
life around me

گفت دیشب خواب دیدم یه ماشین پورشه دارم.سوارش میشدم و گاز میدادم و همه با حسرت نگاهم میکردن.

میگفت خوابم هیچ نقصی نداشت و مو لای درزش نمیرفت جز اینکه چون تابحال داخل پورشه رو ندیدم بودم و نمیتونستم تصورش کنم،در تمام مدت خوابم داخلش شبیه پراید بود!

۸ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۶
life around me

بازار تعطیلات داغه و اعضای خانواده هر کدوم بنا به فاز خودشون,مسیری رو انتخاب کرده و رفتن به هواخوری و اما من؟ساعت هفت و ده دقیقه ی صبح بیدار شدم و مبحث"آب و الکترولیت"رو شروع کردم به خوندن...

داشتم فکر میکردم به سالهایی از عمرم که گذشته و شاید عجیب باشه که تا جایی که این حافظه ی گرد و خاک گرفته یاری میکنه,تعطیلاتم به درس خوندن گذشتن...

اجبار خانواده بوده؟نه!

جبر خودم که در تمام این سالها مثل دایه ای سخت گیر بالای سر خودم ایستادم و گفتم"بخون!"....و شکایتی ندارم.

دقیقتر که نگاه میکنم میبینم خیلی از ساعتهای درس خوندنم با علاقه و عشق گذشته و حال خوبی رو برام ساخته در اون لحظه! اما وضعیت چندماه اخیرم بحرانیه....اگر گله میکنم و غر میزنم از پشیمونی نیست,از بار عمیق اضطرابی هست که فراتر از حد تحملم شده.

حالا چند ماهه که بی حوصله ام و کسل...بداخلاق و زودرنج و زودجوش...و توان ادامه ی مکالمات بیش از چند دقیقه را ندارم...

مسئله ی استریتی و امتحانی که در پیش دارم,به صورت ناخودآگاه و علی رغم تلاش هام برای خوب شدن,بار سنگینی روی دوشم گذاشتن...به هرحال درس خوندن با سیستم آموزشی ما که سوادت را با یک امتحان دو ساعتی میسنجن,مثل همه برای من هم تبعاتی داشته.

اینها را نوشتم که بگم حال بد من رو به پای ناشکر بودنم نذارید که نیستم.من فقط خسته ام و مضطرب اما پر از انگیزه و میل به خواستن و انجام دادن...توی این پنج سال وبلاگ نویسی که برابر با طول عمر یک کودک پنج ساله ست,از شادی هام نوشتم و سختی هام...از علوم پایه و پره انترنی و غیره و حالا شما در برهه ای از زمان با وبلاگ من همراه هستین که در آستانه ی امتحان دستیاری ام...و در عالم دوستی انتظار دارم غرهای این روزهام رو بخونین و بگذرین و خورده نگیرین...

دیشب توی اینستاگرام,لایو پانته آ(pv44)رو میدیدم.میگفت در تمام سالهایی که درگیر تحصیلم بودم و بخاطر مسائلی دچار افسردگی شده بودم,تنها سرگرمی که حس خوب و عزت نفسم رو به من برمیگردوند,وبلاگ نویسی بود.جایی که میتونستم بنویسم و دیده بشم و حس ارزشمندی کنم.

و من هم احتمالا سالها بعد با همین جملات از دنیای وبلاگ نویسی یاد کنم و بگم من سالهای زیادی از عمرم رو با دیگران شریک شدم.این کار زمان زیادی رو از من میگرفت اما در اون سالها تنها راهی بود که مثل یک مدیتیشن آرومم میکرد.

وبلاگ دکتر حمید احمدی رو از زمانی که رزیدنت جراحی بود میخوندم.در مقابل چشمهام به عنوان جراح طرح گذروند,فلوشیپ قبول شد و حالا ازدواج کرده...من شاهد سالهای مهمی از زندگی یک آدم بودم,با غمهاش غمگین و با شادی هاش خوشحال شدم به موفقیت هاش افتخار کردم بدون اینکه حتی یکبار دیده باشمش...جذاب نیست؟


آمدم بنویسم تصمیم گرفتم اسفند امسال دستیاری امتحان ندم و موکولش کنم به اسفند98,آمدم بنویسم امروز از درس خواندن خودم توی تنهایی راضی هستم و برای ریلکس کردن ذهنم از مباحث نخونده و کشیک روز تعطیل فردا,کشک بادمجون درست کردم و کمی هم نگه داشتم فردا ببرم بیمارستان تا وقتی خسته از اورزانس برمیگردم نفسی بگیرم,کشک بادمجون بخورم و دلم واشه...آمدم اینها رو بنویسم اما نفهمیدم چه شد که از بحث منحرف شدم...


+یاد گرفتم درمقابل اساتید وا ندم.و در اون لحظه ای که با تمام قوا سعی در پرسیدن سخت ترین سوالات و ضایع کردنم دارن,به جای تته پته کردن سینه سپر کنم و با اعتماد به نفس دوبرابر جواب بدم...چند روز قبل استاد جراحم سوالی پرسید و جوابی دادم.قصدش سنجیدن اطمینانم از جوابی که دادم بود و با خنده گفت فکر نکنم درست باشه...همه ی بچه ها با استرس جزوه را ورق میزدن و دنبال جواب درست میگشتن اما من سعی کردم خیره نگاهش کنم و بگم درست گفتم.استاد که دید کوتاه نمیام گفت"ببین چه پوزیشن مطمئنی گرفته!!" و بعد خندید و گفت"نه واقعا خوشم اومد"!

+برای بیماری که پوشک میشد سوند اداری گذاشتم...باید از گذشته ی من خبر داشته باشید و بدونید چقدر آدم بددلی بودم که حتی با بوی عرق خودم عق میزدم تا بفهمید پزشکی چطور مارو خراب کرده و از نو ساخته...از شروع اینترنی تازه فهمیدم که چقدر تغییر کردم و خوشحالم که از چالش های این رشته تا به این لحظه روسفید بیرون اومدم.

+استاد جراحمون برای اینکه بگه شماها یک مشت بی سوادین(به عادت تمام اساتید),یک سوال چشم پزشکی پرسید و من جواب دادمش...خندید و گفت باید بین استریت و غیراستریت یک تفاوتی باشه.(اینها را نمینویسم که بگم من فلانم و بهمان(!),که نیستم...مینویسم تا یادم بمونه در اوج ناامیدی هام,تشویق گهگاهی اساتیدم حداقل برای لحظه ای اعتماد به نفس از دست داده ام رو بهم برمیگردوند)


**خورشید کار قشنگی رو شروع کرده و داره برای بچه های یک منطقه ی محروم کتابخونه درست میکنه و کتاب میخره.اگر دوست دارین و میتونین بهش اعتماد کنید,ازش شماره حساب بگیرین و با مبلغی هرچقدر کم(حتی در حد ده هزار تومن)به این اتفاق کمک کنین...اگر هم کتاب آماده ی اهدا دارین میتونین آدرس بگیرین و کتاب بفرستین.

به خورشید گفتم و اینجا هم میگم,چرخیدن چرخ کتابخونه ها از چرخیدن چرخ اقتصاد مهمتره.

   |لینک وبلاگ خورشید|

۱۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۴
life around me

چند روز پیاپی پیغام گذاشته بود که باید باهات حرف بزنم و هربار جواب گرفته بود"سرم شلوغه سهیل،سر فرصت"...سرم شلوغ بود?آره...

امروز اما علی رغم گرفتن همون پیام همیشگی زنگ زد.طی یک مکالمه ی تصویری پانزده دقیقه ای،چهار بار با میم مالکیت اسمم رو صدا زد و من اعتراضی نکردم.

با همه ی غم دنیا کُنج دلم،خیره شدم به تصویر مردی که دور از خانواده با غربت کلنجار میره،و دختری رو که دوست داره نمیتونه از نزدیک ببینه...به چشمای روشنش دقیق شدم که با همون تضاد آرامش و هیاهو و شیطنتی که در عُمقشون داره،برام از روزهاش گفت و خواست از روزهام بگم.

نشمُردم چندبار گفت دلش برام قدّ سر سوزن شده و چند جا رو اسم بُرد که با دیدنشون یاد من افتاده...

خیره شدم به تصویر متحرکش توی صفحه ی موبایلم که بعد از اون حرف احمقانه ی من که سفید بهت میاد هربار و هربار و هربار با پیراهن سفیدی که سه تا دُکمه ی بالاش رو باز میذاره میبینمش...چیزی نگفتم اما با تمام قلبم در آغوش کشیدمش و توی دلم زمزمه کردم بمیرم برات سهیل...بمیرم برای دلت جآن...

۲۱ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۴
life around me

شاید اگر تابحال تجربه نکرده باشید،سخت باشه براتون تصور دُشواری اینکه بعد از ساعتها بیداری،تازه وقت چندساعت خوابیدن پیدا کردین و چشم هاتون گرم شده،پرستار زنگ بزنه و بگه مریض بخش سوزش سر دل داره بیا ببینش...شاید نتونید چهره ی بغض آلود اون اینترن رو تصور کنید اما من همیشه در این موقعیت،تمان حینی که لباس پوشیدم و راه افتادم سمت بخش و در تمام مسیر به زمین و زمان فحش دادم و توی دلم گله کردم از مریض هایی که قصد اذیت کردن دارن وگرنه یه سوزش سر دل دیگه چیزی نیست که من بخت برگشته بخاطرش ساعت2 شب پیج بشم!


حالا دو روزه که ریفلاکس دارم و از درد و سوزش سردل کلافه ام.کیفیت زندگیم واضحا افت کرده و از درد به خودم میپیچم.

یاد اون اتند اطفالمون می اُفتم که تمام داروهای فیلد اطفال رو چشیده بود تا بدونه بچه ها با خوردن هر دارویی چه طعمی رو تجربه میکنن تا بتونه بهترین توصیه ها رو به والدین کنه....و من فکر میکنم زمانی بتونم درد بیمارم رو عمیقا و واقعا درک کنم که درد تمام بیماریها رو تجربه کرده باشم.

۷ نظر ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱
life around me
کشیک جراحی ام!
از ساعت 12شب تا 3:30صبح بی وقفه خوابیدم و این احتمالا لذت بخش ترین خواب زندگیم بوده.طعم شیرینش زیر دهنم مزه کرده بود که تنفربرانگیزترین صدای زندگیم رو شنیدم..."صدای زنگ تلفن پاویون"!و صدای پرستاری که گفت اینترن جراحی زود بیاد اورژانس،مریض چاقو خوردگی داری!
الان تو اورژانسم با آقای سی ساله ای که تمام ساعات روز رو ول کرده و عدل ساعت 2صبح هوس نزاع زده به سرش.پارگی zone2گردن و توراکوابدومینال چپ داره و من باید stableنگهش دارم تا صبح که رزیدنت ببردش اتاق عمل و اکسپلور بشه.
شکر خدا stableمونده فعلا و علی الحساب دلم به همین خوشه!
و بیمار بعدیم خانم جوانی که با علایم تیپیک آپاندیسیت اومده و من موندم بین این دوراهی که بفرستمش سونوگرافی یا نه.چون مطمئنم اگه بفرستمش،صبح رزیدنت میگه این تیپیک بوده و بیخود فرستادیش و اگه نفرستم میگه بیخود نفرستادی شاید تورشن یا پارگی کیست تخمدان باشه!
مهم نیست،به همون چوب دوسرطلا بودن عادت کردم و تمام تلاشم از شروع این بخش این بوده که بدوبیراه های اتند و رزیدنت ها روم تاثیر نداره و مُدام تکرار کنم گلی جان مسیرش این شکلیه،تو خودتُ ناراحت نکن!تو اولین اینترنی نیستی که با تمام وجود حمّالی میکنی ولی کسی ازت تشکر که نمیکنه هیچ،با یه جمله ی قدرنشناسانه آب سرد میریزه روی سرت!
حالا ساعت پنج و نیم صبحه و اوضاع در کنترله...خوابم پریده و غُری برای زدن ندارم....بیمار مشکوک به آپاندیسیتم درد داره و من قانعش میکنم که نمیتونیم بهت مسکّن بزنیم چون باید بفهمیم دردت به چه سمت و مسیری میره...
حالا خوش اخلاقم و با خودم میگم تو پوست کلفت تر از این حرفایی که با بیخوابی و گرسنگی و تشنگی از پا در بیای!پس لوس بازی در نیار و تا صبح،وسط سمفونی تیک تیک دستگاه های مونیتورینگ،مبحث تروما به گردن و شکم رو بخون!

*خدایا،بیمار تروماییم تا صبح بدون علامت بمونه لطفا،باشه?
۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۶
life around me

در راستای روزجهانی بهداشت قاعدگی بدنیست تدبیر روزی به نام "روز جهانی منع خشونت علیه زنان قاعده" رو پیشنهاد بدیم.

چون بنظرم اینکه از یک دختر که داره با دردهای دیسمنوره دست و پنجه نرم میکنه و بدنش خیس خونه،از شدت کمبود انرژی و کسلی توان تکون خوردن نداره بخوایم پابه پای بقیه کشیک سی ساعته وایسته و بعد از بیست و چهارساعت بیداری و سرپا بودن،مورنینگ ارائه بده و با بیرحمی تحقیر بشه دور از انصافه!و حالا اینکه باید ظاهر خودش رو حفظ کنه و جوری رفتار کنه که من خوبم و روزگار بر وفق مراد هست رو نگم بهتره دیگه!


+در سالروز بهداشت قاعدگی،وقتی با بی حوصلگی جواب یکی از پسرهای کلاسمون رو دادم،با پوزخند گفت باشه،باشه به گلی گیر ندین یک هفته ی دیگه خوب میشه!و بعد با احساس بامزه بودن زد زیر خنده!...اینجاست که میفهمیم هنوز راه درازی در پیش داریم!


۲۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۳
life around me

*یه مریض تو icuداریم که بخاطر جراحی که انجام داده باید روزی سه بار TRتحریکی بشه تا دفع مدفوع و گاز روده اش تسهیل بشه و فشار از روی روده هاش برداشته بشه...خوشبختانه من کشیک نیستم و انقدری با خلوص نیت برای بهبودی و ترخیصش تا روز کشیک خودم دعا کردم که شک ندارم خدا یه فرجی درحالش میکنه.

 اینترنی که TRتحریکی کنه دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره و از اون به بعد دیگه داعش و جنگ و حمله ی فرازمینی ها هم نمیتونه آب توی دلش تکون بده!


*امروز با خوردن شیرکاکائو وسط بخش جراحی و حتی تعارف کردن به سرپرستار بخش،بزرگترین گاف زندگیم رو دادم...من هر روز یادم میره که ماه رمضونه و واقعا درمانی برای این فراموشیم پیدا نمیکنم!


*امیدوارم همه اون قسمت از صحبت های مهمان امشب ماه عسل رو دیده باشن که در مورد دستمزد پزشکها در امریکا و مقایسه اش با ایران صحبت میکرد...چون به هرحال من بارها گفتم که دستمزد یک ماه پزشکی توی امریکا با دستمزد چندین ماه یک پزشک در ایران برابری میکنه اونهم درحالی که پزشک ایرانی چندین برابرش مریض میبینه و کسی باور نکرد....تو امریکا اینکه یه پزشک مجبور باشه در روز تا صدتا(وحتی برای پزشک های خانواده تا200تا)مریض ببینه یه جوک محسوب میشه اما تو ایران روتین کار پزشکای طرحیه!

چون فکر میکنم به عنوان کسی که دوستش توی اون سیستم داره کار میکنه بیشتر از این شرایط اطلاع دارم!

و چقدر حالم بد میشه که تا بحث باز میشه،تمام اتندینگ تشویق مون میکنن به رفتن و یکی نیست بگه لعنتیا میخوایم ولی نمیشه!!...سهیل همیشه عاقل ترین دوست من بوده و شاهدش همین تلاش و پافشاریش بود به رفتن،دقیقا همون زمانی که من با مشت های گره کرده میخواستم ایران رو نجات بدم(گریه ی حضار لطفا)!

و فاجعه اونجاست که زوج چشم پزشکی میگفتن دوست دوران رزیدنتیشون،همسرش لاتاری برنده شد و قید رزیدنتی چشم که خدای رشته های پزشکیه رو زد و رفت امریکا،و حالا پزشک نشد اما داره تو بهترین شرایط زندگی میکنه،اما این دو نفر جون کندن و تازه کار هر روزشون شده سر و کله زدن با بیمه هایی که نصف حقشون رو بهشون نمیدن و به قول خانم دکتر زور اونجاست که پدر چشمای خودتو در بیاری واسه عمل،پول هم از جیب مریض بره اما بیمه ها خرجش کنن....باور کنین حروم خور تر از بیمه های درمانی تو کشور ما ارگانی وجود نداره...اگر مطمئن نبودم اینو نمیگفتم.


*بیشترین چیزی که تو هرلحظه ی ورود به بخش جراحی خودشُ نشون میده،نبود دکتر ر و همسرش هست که تا ابد توی پررنگ ترین بخش حافظه ی ما ثبت شدن...جذاب ترین و بهترین اساتیدی که داشتیم اما چند ماه قبل مهاجرت کردن خارج از کشور درحالی که پول چندسال کار کردنشون رو بهشون ندادن....به قول یکی دیگه از اساتید،روسیاهی رفتن دوتا نخبه بمونه برای بیمه ها و این سیستم بیمار که همه رو دلزده کرده!

و طفلک مایی که نمیتونیم از تدریسشون استفاده کنیم.(اگه نمیدونین دکتر ر کیه،به آرشیو آذر و دی ماه 95مراجعه کنین که استاجر جراحی بودم)


+TRتحریکی:اول دستکش میپوشی بعد ژل مخصوص میمالی به انگشت مبارک و سپس در ماتحت بیمار فرو کرده و نوازش وار،راه رو باز میکنیم...حالا اسم ما باید بره تو کتاب های دبستان یا پترس فداکار?خداییش سبیل پترس رو چقدر چرب کنن حاضره همچین کاری کنه?:D

+مجتبی میگه گلی میشه به جای انگشت از ماژیک استفاده کنیم?:D

+حالا تصور کنین این بیمار تویicuهست و پوشک میشه...و ممکنه با گشودن پوشک با هر صحنه ای مواجه بشیم.خیلی هم عالیه بخدا!

۱۷ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۴
life around me