گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

"پسران جامعه ی ما یا شرایط ازدواج ندارند یا علاقه ندارند با ازدواج خود را به وادی مسئولیت بکشانند.واسه همین بخشی از دختران با تنهایی دست و پنجه نرم میکنند."


این چند خط،کپشن یکی از پست های اینستاگرام _mohamadhasan.rohaniبود که من با خوندنش هیچ جوره نمیتونم جلوی تعجب خودم رو بگیرم...

بنظرم اینکه این آقا که در بسیاری از مسائل خود را صاحب نظر میدونن و طبق اعتقاد خودشون که این کار را وظیفه ی شرعی خودشون میدونن که در لباس یک روحانی،در مسائل اجتماعی فعال باشن،و با وجود تاکید دایمی که بر روشنفکری دارن و اما فکر میکنن علت تجرد دختران،عدم علاقه یا توانایی پسران در اقدام به ازدواج هست جدّا و عمیقا جای فکر داره.

این را به عنوان کسی میگم که در جامعه حضور دارم و تعداد بسیار زیادی از دوست های دختر دارم که هیچکدوم حاضر به ازدواج نیستن و هر کدوم برای این کار دلایل متفاوتی دارن مثل تمایل به ادامه ی تحصیل،ترس از ازدواج ناموفق،عدم توانایی اعتماد به کس دیگری چون طبق قوانین کشور ما بخشی از حقوق زن بعد ازدواج به همسرش منتقل میشه و سخته انتخاب کسی که بشه چنین حقوقی رو بهش سپرد بدون ترس از سواستفاده،نداشتن خواستگار متناسب با شان خود و هزار دلیل دیگه.

ای کاش اگر تصمیم داریم در مسایل جامعه صاحب نظر باشیم و مثل ایشون خاصّه در مورد ازدواج تشویق کننده باشیم،اقلا با مطالعه ی دقیقتر عللی رو ارایه کنیم که صحیح تر باشن.


+اینکه من در این مورد با ایشون مخالفم دلیل نمیشه که تمام جهت گیری هاشون رو محکوم کنم.گاها پیش اومده در مواردی باهاشون هم عقیده بودم و در کل منظورم اینه که اینجا قصد رد یا پذیرفتن کسی رو نداریم.

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۷
life around me
 
 *امروز حال,حال خوندن نبود و حالا به عادت معهود تمام شبهایی که روزش رو به یللی تللی گذروندم,عذاب وجدان بی چاره ام کرده و سعی میکنم با نوشتن مباحث خوندن نشده و برنامه ریزی و دادن قول شرف برای خوندن شون خودم رو قانع کنم بلکه عذاب وجدانم کمتر بشه.

*امشب گرونترین غذا رو به عنوان شیرینی اولین حقوقم خریدم و گویا آشپزهاش قسم خورده بودن بدمزه ترینش رو به من بدن...حالت تهوع دارم!

*باقیمانده ی اولین حقوقم به قرون های آخرش نزدیک میشه...چطور شد که اینطور شد رو نفهمیدم حقیقتا!

*توی بخش هایی که استاجر داشتیم خیلی سعی کردیم اذیت شون نکنیم تا داغ خاطرات استاجری خودمون و ابیوز شدن مون توسط اینترن ها تازه نشه.حتی یادمه یکبار یکی از بچه ها به استاجر گفت براش دستکش بیاره(چون دست خودش بند بود و داشت پانسمان انجام میداد),من کلی به دلش غر زدم که نباید میگفتی....حالا شنیدیم اون استاجرهای سابق,به استاجرهایی که قراره بخش بعدی با ما باشن گفتن که این اینترنا اصلا سخت نمیگیرن و باهاشون انگار رفته باشین هتل,اونقدر خوش میگذره!!!!
همگروهیم مجتبی میگه گلسا حالا قبول داری کرم از خودشونه؟
میگم آره خداییش,خودشون میخارن!
و خلاصه که جراحی از اون بخش ها نیست و اون ممه ی سابق رو لولو برد و تو بخش جراحی انقدر پانسمان عوض کنن و وایتال ساین بگیرن و کشیک هاشون رو تا لحظه ی آخر وایستن و کنفرانس بدن تا به قول مجتبی شیرشون خشک بشه!

*بازهم کتاب هدیه گرفتم,آیا ایمان نمی آورید؟


*هر روز بیشتر از دیروز به نقش پررنگ اخلاق اساتید در انگیزه گرفتن برای درس خوندن پی میبرم...طوری که باوجود استاجری چشم بدی که داشتیم,توی دوهفته ی اینترنی چشم,سه بار تمام مباحث رو خوندم و عمده اش رو تست زدم بسکه اتندینگ تشویق مون میکردن.
و حالا دو هفته ی پوست درحال اتمامه و با وجود استاجری عالی که داشتیم,طی اینترنی انگیزه ای برای خوندن ندارم بسکه تحقیرمون میکنن و میگن شما هیچی بلد نیستین!!

*بعد از دیدن جراحی های چشم صددرصد مطمئن شدم که این رشته رو هیچوقت دوست نخواهم داشت...هنوز نتونستم جذابتر از جراحی های ارتوپدی پیدا کنم.

*همگروهی سابق مون میکول,توی دانشگاه جدیدش اینترنی رو با بخش زنان شروع کرد...زنگ زد بهم و گفت گلی زایمان دیدم...گفتم خب؟چرا گرخیدی؟
گفت گلی بقران جنایته,هضمش نمیکنم.
به صدای عاجزش خندیدم و گفتم میدونم,شلوغش نکن...صداش رفت بالا و گفت زنه جلوی چشام زایید میفهمی چی میگم؟کامل زایید!!!یعنی بچه اش قشنگ در اومد بیرون؟بقرآن زایید!
و من درحالی که قهقهه میزدم گفتم باشه بابا چرا قسم میخوری؟
گفت گلی بخدا تا صبحش خوابم نبرد و کابوس میدیدم.حاضر نیستم حتی یک ثانیه ی دیگه پامو توی زایشگاه بذارم...قسم میخورد که هیچوقت از همسر آینده اش نخواد بچه دار بشه...و من یاد اتند ارتوپدی مون افتادم که میگفت اون هشت تا زایمان طبیعی که تو دوران طرح عمومیم گرفتم جزو بدترین خاطرات زندگیم هستن و بخاطر همین به همه ی خانمهای بارداری که به هرعلتی می اومدن کلینیک ارتوپدی و میگفتن از زایمان میترسن,توی نامه ای دروغا مینوشت که از نظر من باید سزارین بشن و زنها نامه به دست و خوشحال میرفتن و دکتر میگفت کاری به درست و غلطش ندارم فقط میفهمم زایمان طبیعی وحشتناکه!...(از الان غم بخش زنان و زایمان گرفتن رو دارم و واقعا باور نمیکنم بتونم یه زایمان رو تا آخر ببینم).


۱۲ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۱
life around me

این دومین بیمارparasite delusionبود که تو دوران تحصیلم میدیدم.

بیمار خانم جوانی بود که به درمانگاه پوست مراجعه کرده و معتقد بود از بین انگشتای پاش،کرم های خیلی بزرگ درمیاره.میگفت اول یه شاخه مو میاد بیرون و بعد یه کرم بزرگ سیاه دیده میشه که من سرش رو میگیرم و میکشم بیرون.

بیمار لای تمام انگشت هاشُ با چاقو بُریده و سوراخ کرده بود تا کرم ها رو بکشه بیرون...


delusionها منشا تفکر دارن و کاملا از نظر بیمار واقعی هستن و جدل ناپذیرن.یعنی یه احساس ساده نیستن،بلکه بیمار کاملا معتقده که اون اتفاق براش می اُفته و در مورد دلوژن پارازیتی،بیمار قطعا متوجه موجودات و حشراتی میشه که زیر پوستش حرکت میکنن و این خیلی براش آزاردهنده است.در دلوژن ها، بحث و مخالفت با بیمار هیچ نتیجه ای نداره و صرفا بیمار رو عصبی میکنه.

به بیمار گفتیم کاملا متوجه میشیم چی میگی،داروهایی برای ترمیم نواحی بین انگشتان دادیم و به روانپزشک ارجاعش دادیم.

۱۶ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۱
life around me

پیرزن روستایی با شکایت کاهش شدید بینایی به کلینیک چشم پزشکی مراجعه کرده بود...دکتر بعد معاینه ی چشم چپ گفت عصب  این چشمت بخاطر گلوکوم(آب سیاه)درمان نشده از کار افتاده و تقریبا با این چشمت نمیبینی و حتی اگر عملش کنیم هم بیناییت برنمیگرده...

اما چشم راستت کاتاراکت(آب مروارید)بیش از حد رسیده داره و باید هرچه زودتر عمل بشه تا تبدیل به آب سیاه نشه وگرنه بینایی این یکی هم از دستت میره و کاملا کور میشی!

پیرزن گفت نه،نه،نه!!!چشم چپم اگه درمانی داره درمانش کن ولی به چشم راستم دست نزنی که نذر سلامتی پسرم کردمش!

گفت چندسال قبل پسرم مریض شد و من گفتم خدایا چشم راستم نذرش،اینُ بگیر ولی پسرم خوب بشه و حالا نذرم داره ادا میشه.

و نیم ساعت اصرار دکتر که مادرجان کور میشی،میفتی رو دست بچه هات،به خودت رحم کن به نتیجه نرسید که نرسید و پیرزن عصازنان از کلینیک رفت بیرون.

۶ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۲
life around me

اینجا هنوز گرمی هوا اونقدری نبود که نشه رو حیاط بساط پهن کرد.داشتم درس میخوندم و تو سرم هزارجور فکر و خیال بود...و عادت همیشگی حرف زدن با خودم و خالی کردن تمام عصبانیت هام سر مخاطب فرضی!...هوووف چه همه داد و قالی که کردم و باعث و بانیش هیچوقت روحش هم خبر دار نشد...

میگفتم,درس میخوندم و درس میخونم و این شده روتین هر روزم و میدونید؟ته دلم امید دارم به نتیجه اش...

منحنی حالم سینوسی شده اما تلاش میکنم روی حال خوب به ثبات برسونمش و برنامه ی امروزم بعد خوندن واکنش های دارویی,خرید کردن و سفارش دادن کتابه.

راستی؟نگفته بودم خرج کردن حقوقی که حاصل شب بیداری های خودت باشه چه کیفی داره؟هرچقدر هم مبلغش ناچیز باشه اما نباید فراموش کرد که یک سال دیگه که بگذره,من هیچوقت یک اینترن پزشکی نخواهم بود و این خودش انگیزه ست واسه قدر دونستن لحظات برای مایی که از این شش سالی که گذشت هیچی نفهمیدیم چون نگاهمون فقط به آینده بود و امتحان های در راه و استرس های پاس شدن یا نشدن...

حیف نیست؟هست بخدا,هست...

تمام تلاشم موندن در لحظه ی "حال" هست اما هرچه میکنم نمیتونم چشم از یکسال بعدم بردارم...خدایا به امید خودت:)


+همه ی دوستام رفتن یه خوشگذرونی اساسی و من نشستم به درس خوندن.جایزه ی همچین دختر گلی چیه توروخدا؟!



۱۱ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۷
life around me

پیج اینستاگرامzanan_alayhe_zananموضوع این هفته اش رو به خاطرات"زنان علیه زنان در مدرسه" اختصاص داده و من تصمیم گرفتم به جای ارسال قصه ام به اون صفحه،همینجا بنویسمش.

دوم دبیرستان بودیم و تو اوج دوران پُر شرّ و شوری.هفته ی معلم بود و تصمیم گرفتیم هرطور شده دبیر دینی رو راضی کنیم اون روز درس نپُرسه.وقتی وارد کلاس شد با ذوق بلند شدیم و با صدای بلند روزش رو تبریک گفتیم و دست زدیم.واکنش ایشون این بود که با اخم گفتن خله خُب!خله خُب بشینین سرجاتون "دست زدن برای زن حرامه"!...ما با لب های آویزون از توی ذوق خوردگی تمرگیدیم روی صندلی و بعد گذشت این همه سال نفهمیدیم تو اون مدرسه ی دخترانه که هیچ جُنبنده ی مذکری رفت و آمد نداشت،دست زدن ما به کجا برمیخورد? و گیریم که مردی صدای دست زدن چندتا دختر دبیرستانی رو میشنید،کدوم ستون دین میلرزید?


بذارین خاطرات رو در همینجا تمام کنم و از تحقیر شدن مون در روزهای سان دیدن از سبیل هامون چیزی نگم...از ناخن های اون دوستمون توی دوران راهنمایی که با قیچی ناظم چیده شدن...از انگشتر طلای دوستمون که توسط مدیر توی صندوق صدقات انداخته شد...از نگاه های معاون پرورشی به اکیپ چهارنفره مون که چون خیلی میخندیدیم تصور میکرد هر روز بعد یک س*ک*س اساسی میایم مدرسه...از...از...از...پُر خشمم از دوران نوجوانیم اما بذارین چیزی نگم.

۱۵ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۱
life around me

تو آخرین ساعت های هرکشیک،وقتی خستگی و خواب و حس بیهودگی ناشی از درس نخوندن بهم مستولی شده،دلم میخواد یار هنرمندی داشته باشم تا با اُمید حرفهای قشنگش گوشی رو بردارم و یواشکی باهاش پچ پچ کنم...کسی که هیچ رگه ی ارتباطی با محیط بیمارستان نداشته باشه و توی تصورش هم نگنجه چه شبی رو گذروندم...مثلا رهبر اُرکستی باشه که برام باهیجان از اجرایی که قراره تو برج میلاد داشته باشن بگه و استرسش برای خوب پیش رفتن ماجرا...

اما همین که میام خونه و یاد اتفاقات شب قبل می اُفتم،دلم میخواد کسی رو داشته باشم که وقتی بهش میگم "مریض با ازوتروپی اومده بود و میخواست جراحی بشه"،بفهمه چی میگم...یا لازم نباشه براش توضیح بدم "یه مریض سندروم مارفان داشتیم که با ساب لاکسیشن لنز اومده بود درمونگاه" یعنی چی!

اما وقتی دوستهای متاهلم از دغدغه هاشون میگن و از اینکه بعد راند بیمارستان تازه باید برن آشپزی کنن،وقتی من میتونم روز بعد کشیک رو هرچه دلم خواست بخوابم و نباید نگران تنهایی شریک احساسیم باشم و عذاب وجدان بگیرم،و وقتی شب ها که با ژولیده ترین حالت ممکن روی تختی که تمام مساحتش شش دُنگ مال خودمه دراز میکشم با خودم میگم آخییییش...خداروشکر که یاری ندارم!

۱۶ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۲
life around me

بین خودمون باشه اما یکی از رویاهای من اینه که یک روزی معلم بشم...فکر اتند شدن تو همین دانشگاه خودمون برام انقدر جذابه که با فکر کردن بهش ته دلم مثل یخ در بهشت خنک میشه...


روز معلم رو به استاد پایان نامه ام تبریک گفتم و به روزی فکر کردم که این روز رو بهم تبریک بگن!

۹ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۰
life around me

اسم بیمار "دهقان بذرکار"بود...دکتر گفت چه اسم زیبایی!چقدر ادبیاتی و موزون!چقدر فکر شده!

و من به تمام انیسا،مانیسا،سانیسا،تانیساهای بخش اطفال فکر کردم و گفتم جای"پری رُخ"ها و "ماه رُخ"ها خالی...


+استاد عاشق اسم یکی از بیمارها شده بود..."زعفران"!

۱۴ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۴۷
life around me

این اولین بار درتمام عُمر بیست و چهارساله ام بود که دلم گرفت و رفتم شهرکتاب اما هیچ کتابی انتخابم نکرد.کتابها رو یکی یکی ورق زدم و التماس کردم لطفا مال من شو?اما رو برگردوندن و اه و فیس کنان رفتن نشستن گوشه ی قفسه.

برای اولین بار دست خالی از شهر کتابها برگشتم خونه و حس فردی رو دارم که عاشق بچه دار شدنه اما پزشک بهش گفته تو عقیمی و هیچ وقت بچه دار نخواهی شد!

۴ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۳
life around me

دیشب که بعد تموم شدن درمانگاه چشم داشتیم اُفتان و خیزان میرفتیم سمت پارکینگ،چشممون اُفتاد به دوتا گربه که با نهایت عشق درحال جُفت گیری بودن...شروع کردیم جیغ زدن و خندیدن و به ضرب و زور چراغ قوه از خلوت تاریک شون عکس گرفتیم...لابد اون لحظه ای که من داشتم به این سسکی ترین صحنه ی دنیا میخندیدم،اون دوتا به زبون گربه ای شون بهم فحش میدادن...یا شایدم نفرینم کردن که همون لحظه اتندمون که داشت میرفت سمت پارکینگ  سر رسید و با هیجان پرسید شما به چی انقدر میخندین?و سر گردوند به سمتی که قبل از اون داشتیم با انگشت نشونش میدادیم،و خنده روی لبهاش خشکید.

ما?اینترن های بی آبرویی بودیم که گرفتار نفرین گربه سیاه شده بودیم...همون گربه سیاهی که همیشه میگفتن به حرفش بارون نمیباره!

الان نشستم به عکسشون نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم یعنی بیماری وجود داره که باعث بشه استاد امروز که بیدار شده دیگه اون "حادثه" رو به یاد نیاره?خدایا لطفا اتندجان دلمون رو به اون بیماری مبتلا کن!

۱۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۲
life around me

توئیتی که چند روز قبل خوندم و هربار با یادآوریش دلم گرم میشه:

"مادری از شهرستان شغنان بخاطر اشتراک در آزمون کانکور آموزگاری در روزهای آخر حملش به فیض آمده بود،در آنجا طفلش را به جهان آورد و با طفل دو روزه اش در این آزمون شرکت کرد".

۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۳
life around me

هربار خواستم بگویم دوستت دارم,گفتم"حالت چطوره؟"...

و من تو را جدا "حالت چطوره؟".

۹ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۵
life around me