گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

ماه اول اینترنی تموم شد و کشیک هاش هم همینطور...امروز روز حساب و کتابه که ببینم با خودم چند چندم.

دم صبح با کمردرد شدید که احتمالا بخاطر اسپاسم عضلانی باشه از خواب بیدار شدم,کیسه ی آب گرم رو زدم زیر بغل و نشستم روی تخت توی حیاط بلکه مباحثی که این ماه خوندم رو یه جمع بندی بکنم.

بنظرم خوندنم بد نبوده اما الان که برمیگردم عقب میبینم اوقات پرتی زیاد داشتم و میتونستم خیلی بهتر از اینا بخونم و تست بزنم.از الان برای بخش های بهداشت و اورزانس که مباحث تئوری ندارن برنامه ریختم که تست های عقب افتاده رو بندازم جلو.

بچه های سال بالایی استریت مون چند روز دیگه امتحان دستیاری دارن و من هر روز تو کتابخونه شاهد جون کندن شون هستم و میدونم چه استرسی دارن.وقتی باهاشون حرف میزنم و از خوندن شون میپرسم,میبینم خیلی خیلی عقبم.اشتباهات بدی تو گذشته کردم که خب قابل جبران نیستن و منم سعی میکنم بهشون فکر نکنم.مثل حماقت رفرنس خوندن برای داخلی و اطفال که اگه برگردم عقب هرگز تکرارش نمیکنم!

مثل گوش نکردن ویس ها تو دوران استاجری!

اما یه چیزی رو میدونم و اونم اینه که میخوام طوری بخونم که هیچ حسرتی برام باقی نمونه.

نشستم و یه برنامه ی کلی برای یک ماه آینده که میریم بخش های هتل طور کم کشیک مینویسم بلکه تا میتونم ساعت های نشتی و خوش گذرونی رو کم کنم و بچسبم به درس.

حالا بعد یک ماه تعادل زندگیم برگشته و دیگه از اون خستگی های افراطی بعد کشیک خبری نیست و این خبر خوبیه واسه جزوه های تلنبار شده.و برای پایان نامه ای که انگار یادم رفته باید پیگیرش باشم.

الان که به عقب برمیگردم میبینم هیچ خاطره ی بدی تو ذهنم نمونده.خستگی هاش تموم شدن,عصبانی شدن اتندینگ و رزیدنت ها انگار توی خواب بوده و انگار نه انگار که کلی سوتی دادم و استرس تحمل کردم...همه شون توی ذهنم اونقدر دورن که انگاری هزارسال قبل رخ دادن و اونچه که یادم مونده,چیزایی هستن که یاد گرفتم و تجربه هایی که کسب کردم.و حتی حرف یکی از استاجرا که داشت منو به دوستش نشون میداد و میگفت چققدررر بلده!و دروغ چرا؟خیلی کیف کردم....البته اون استاجر نمیدونه که من چون عاشق ارتوپدی بودم انقدر خوب تو ذهنم مونده و خبر نداره که از یکی دوتا از درس های مینور تف بلد نیستم!

نمیدونم اون اینترن سال بالایی که تو کشیک داخلی و درحالی که قرار بود فردا مورنینگ ریپورت کنه,پریود شده بود و ساعت دو شب درحالی که کتابها جلوش باز بودن از شدت دیسمنوره گریه میکرد هم دردها فراموشش شدن یا نه؟.که به زور فرستادیمش یک ساعت بخوابه و بعد بیدار شه واسه خوندن کیس هاش!

نمیدونم...اما من پماد کمردرد بابا رو مالیدم به کمرم,کیسه ی آب گرم هم گذاشتم و منتظرم بلکه اثر کنن و به این فکر میکنم که انشالله هیچکس تو کشیک هاش درد نداشته باشه!

۱۸ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۴
life around me

شاید از دید خیلی ها،کاراکتر سرسی لنیستر منفورترین کاراکتر سریال گیم آو ترونز باشه که همچنان زنده است.اما در چشم من هیچ هیچ هیچ شخصیتی به تنفربرانگیزی گنجشک اعظم نبود.شخصیتی که به همراه تمام گنجشک هاش،چنان بوی گند و کثافت ریاکاری میدادن که من به وضوح از پشت مانیتور لپ تاپم استشمامش میکردم.

اون شخصیت زن دُرشت هیکلی که توی زندان مسئول ارشاد سرسی شده بود شاید برای خیلی از مردم دنیا اتفاق فانتزی باشه اما برای ما دخترهای ایرانی،تصویری ست آشنا از زنهای بزن بهادر گشت ارشادی که با زشت ترین ادبیات به همجنس هاشون توهین میکنن.

امروز که ویدیوی پخش شده از دختری رو میدیم که به جرم بدحجابی،توسط یکی از همین خانم های کماندوی چادری که تصویر یک زن محجبه رو به گند کشیدن مورد ضرب قرار گرفت و بیهوش شد،به خودم گفتم اگر یک فرد غیر ایرانی این ویدیو رو ببینه چه تصویری در مورد اسلام و حجاب پیدا میکنه?

چرا کسی به داد کسی نمیرسه تو این خشک آباد?این شوره زار?

کسی گردنش بلندتر نیست که ببینه باهار کدوم وره?

۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۷
life around me

دکتر داشت بچه رو معاینه میکرد،پدر بچه گفت راستی دکتر بهش بگین اگه پفک بخوره بهش آمپول میزنین!

دکتر مثل مرغ پر کنده سرشُ گرفت بالا،به پدر زهر چشم رفت و گفت نه عزیزم من کاری بهت ندارم هرچی دلت خواست بخور!!!

بعد رفتن شون هی زیر لب غُر میزد نمیتونه بچه رو کنترل کنه،دکترا رو خراب میکنه.والا بخدا!!میخواد بچه اش پفک نخوره اونوقت دکتر بدبخت باید بشه غول بی شاخ و دُم?من آمپول بزنم?من تو عمُرم ده تا آمپول هم نزدم!

بعد به من نگاه میکرد و میگفت مگه نه خانم دکتر?من تو دلم از شدت خنده غوغایی بود اما ظاهرم متفکرانه سر تکون میداد و میگفت بله البته حق با شماست استاد!

۱۱ نظر ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۶
life around me

تو پزشکی یه اصطلاح داریم به اسم distract injury که یعنی وقتی بیمار دوتا درد همزمان داره اما شدت یکیشون انقدر زیاده که اصلا متوجه اون یکی نمیشه و ما خودمون باید حواسمون باشه که همراه کدوم شکستگی ها امکان وجود یک شکستگی دیگه هم وجود داره که ممکنه بیمار ازش شکایتی نکنه و مواظب باشیم این شکستگی از چشممون در نره و تشخیصش بدیم.

سر ویزیت به استادم گفتم من خیلی کمردرد میشم و تشخیص خودم تنگی کانال نخاعیه!!!گفتم دکتر الان انصاف حکم میکنه شما به من مرخصی استعلاجی بدین و از کشیک معافم کنین.

گفت نه،تجدید بخشت میکنم!....میگم چرا خب?

میگه میدونی که distract injuryچیه?

میگم اره!

میگه میخوام یه درد شدید بهت بدم که درد کمر رو فراموش کنی!!

ما و رزیدنت ها?میخندیدیم به این حاضر جوابی!

۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۱۴
life around me

وقتی به فردا و گذروندن سی ساعت تمام توی بیمارستان فکر میکنم،زندگیم به پوچی میرسه.

تو کشیک قبلیم،ساعتای12شب و میون خمیازه کشیدن هام،دکتر اومد ویزیت یه بیمار بدحال که نیاز به انتقال به آی سی یو داشت...بهم گفت چرا انقدر داغونی?گفتم دکتر از زندگی بیزارم.دنبال یه روش خودکشی میگردم که مطمئن باشم موربیدیتی(ناتوانی)نداشته باشه و صد درصد مورتالیتی(مرگ)بدون درد بده.خندید و گفت بذار چهارسال کشیک رزیدنتی بدی،اونوقت میفهمی بیزاری از زندگی یعنی چی...!

هنوز یکماه کامل نشده و من قدّ یکسال خسته ام.تا الان بابت سربه هوایی یه اینترن دیگه نزدیک بوده کشیک اضافه بخورم،یه بار رفتم آی سی یو و دکتر پشت تلفن دارویی رو گفت برای مریض بنویسم که نوشتنش رو بلد نبودم و اصلا توی عمرم اسمشُ نشنیده بودم،اینترنت گوشیم قطع بود و نتونستم سرچ کنم،هم کشیکیم گوشیش رو جواب نداد تا ازش کمک بگیرم و خلاصه بعدا فهمیدم به جایeuاشتباها نوشتم o و خدامیدونه اگه استاد ببیندش چی در انتظارمه.چند مورد سوتی هم دادم که خدا خواسته و خطر از بیخ گوشم رد شده.

الان تو کوفته ترین حالت ممکنه باید پا شم و درس بخونم و فکر نان کنم که خربزه آب است و طرح پس فردا به هیچکس وفا نکرده...داشتم فکر میکردم اگه یکی پیدا میشد که بگه فردا جات کشیک وایمیستم،حتما حتما بهش پیشنهاد ازدواج میدادم و تا آخر عمر مریدش میشدم!

فکر کردن به تمام متن بالا و اتفاق هاش حس بدی بهم میده.و بدتر از اون اینه که هنوز تازه شروع شده...

اینترنی برای ما پُر بوده از لحظاتی که واقعا نمیدونستیم چه کار بکنیم و چه تعداد زیاد بارهایی که دلم میخواسته گریه کنم از دست دمدمی مزاج بودن اساتید.اساتیدی که اگر مریض رو همون لحظه ی ورود NPOکنی،میان و میگن چرا بیخود به مریض گرسنگی دادی،این فردا باید بره اتاق عمل.و دقیقا مورد مشابهی رو اگر از 12شب NPOکنی،میان و سرت هوار میشن و میگن این باید الان بره اتاق عمل،باید بدو ورود NPOمیشد.

یکبار تمام جرات خودمُ جمع کردم و به یکی شون گفتم استاد ما هرکار کنیم چوب دوسر طلاییم.شما منتظرین ببینین چه کار میکنیم تا بگین ما برعکسش رو میخواستیم...این حرفم فعلا به یه زهرچشم ختم شده اما ته دلم میگه د وینتر ایز کامینگ!


+NPOشدن مریض یعنی اینکه هیچ چیزی نخوره.معمولا قبل رفتن به اتاق عمل و گرفتن بیهوشی،بیمار باید حداقل8ساعت ناشتا بوده باشه.(البته موارد اورژانسی که جان بیمار در خطره استثنا هستن)


عنوان از علی صفری:

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود دوستش از نامزدش دل بُرده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

که به پرونده ی جُرم پسرش برخورده

۱۳ نظر ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۲
life around me

امروز یکی از جذاب ترین روزهای زندگیم بود...با جان ترین اتند ارتوپدی دنیا رفتیم اتاق عمل،گرچه نمیبخشمش که هر چند دقیقه یکبار به دمپایی های پاره مون نگاه میکرد و زیر ماسک ریز ریز میخندید:)

گفت کدومتون میخواین تو عمل دخالت کنین و من درجا گفتم منننن!!! گفت برو استریل شو و بیا...یکی از تکنسین های اتاق عمل بهم توی شست و شوی دستها کمک کرد و انقدری این کار پیچیده بود که فکر کنم پسره با خودش گفت این خنگُ کی راه داده پزشکی!

گان اتاق عمل پوشیدم و دستکش استریل دست کردم و تنها وظیفه ای که داشتم ساکشن خون محل جراحی بود-_-

بیمار شکستگی استخوان تالوس(یکی از استخوان های مچ پا)رو داشت و زور زدن های دکتر و رزیدنت ها برای جااندازی قطعات شکسته، بهم ثابت کرد ارتوپدی چقدر سخته و چقدر فیزیک بدنی قوی نیاز داره.

وسط عمل وقتی میخواستن اشعه بتابونن واسه عکس گرفتن،من حواسم نبود و هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که تکنسین میخواست دکمه رو بزنه،دکتر داااااد زد نزن،نزن خانم دکتر داخله...پسره به شوخی گفت حالا چی میشه یه ذره اشعه بخوره? که دکتر با عصبانیت گفت خودتُ جمع کن!!! یعنی من پوکیده بودم از خنده...!

خلاصه بعد سه ساعت کلنجار رفتن،تونستن فیکسش کنن.در آخر هم دکتر به تکنسین گفت بذار اینترنم سوچورش بزنه،و زدم...

موقع سوچور(بخیه)دکتر رفته بود صبحانه بخوره،من کارم که تموم شد حرکت کردم سمت رختکن که بیام خونه ولی عمل های دکتر حالا حالاها ادامه داشتن.یکی از پرسنل اتاق عمل اومد جلوی دکتر خودشیرینی کنه فورا داد زد دکتر فلانی اینترن داره جیم میزنه-_- دکتر هم اومد با عصبانیت بهش گفت خانم دکتر هروقت دلشون خواست میتونن برن.به شما ارتباطی داره?

یعنی باید بیاین پزشکی بعد بفهمین چقدر خیلیا باهاتون بد میشن.پرسنل که کلا سایه ی مارو با تیر میزنن گرچه بعضیاشون هم خیلی محترمن و مهربون.اما خداییش برخورد دکتر جیگرمُ حال آورد:)

یعنی عاشق ارتوپدی ام اما حیف حیف حیف که نمیشه...و البته شدیدا معتقدم اصلا این همه سختی ارزشش رو نداره!!


+به دکتر گفتیم بیا باهامون سلفی بگیر.یه لباس صورتی ضایعی هم تنش بود...من گوشی رو گذاشتم رو افکت سیاه و سفید،دکتر گفت چرا سیاه و سفیدمون میکنی?گفتم میخوام عکسُ بذارم اینستاگرام بعد شماهم صورتی پوشیدین دیگه سوژه میشیم و با بچه ها زدیم زیر خنده...یعنی دکتر درحدی اعتماد به نفسشُ از دست داده بود که هرچند دقیقه یکبار به سرتاپای خودش نگاه میکرد میگفت خیلیم خوبم:))

+اتندی که با تمام وجودش برای آموزش دانشجوهاش وقت میذاره و تمام عشقش رو بی کم و کاست در اختیار دانشجوها میذاره رو باید سرتاپا طلا گرفت.(ایشون همون دکتری هستن که واسه مریض کولر خریدن)....اینجور آدما خودشون انگیزه میشن واسه بقیه...الگو میشن و هدف...!

+وسط عمل،مقنعه ی من داشت از سرم می اُفتاد اما چون دستام استریل بود نمیتونستم درستش کنم.دکتر با خنده به کارشناس بیهوشی گفت حجاب خانم دکترُ درست کنین.من گفتم الان تمام مشکلات دنیا همین موهای منن?دکتر ترکید از خنده و گفت اینم برگه اعتراض! حالاااا بیاااا درستش کن:D

۱۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۰
life around me

 

دلم طاقت نیاورد و شروع کردم یه سریال جدید ببینم...و انقدری انقدری انقدری بهم چسبید که دیدم روا نیست تنهایی ببینمش.

The marvelous Mrs. Maisel

داستان درمورد زندگی زنی هست که عاشقانه شوهرش رو دوست داره و دائما درحال رسیدگی به دوتا بچه و شوهرش هست و تمام دغدغه اش اینه که به چشم همسرش خوب بنظر برسه...همسرش آرزو داره کمدین بشه و خانم مایزل باتمام وجود کمکش میکنه اما هیچ استعدادی نداره و تو تمام اجراهاش گند میزنه.خانم مایزل بی نقص داستان یک جایی ناباورانه میبینه که شوهرش بهش خیانت و ترکش کرده...تو اوج غم و غصه تا خرخره مست میکنه و چشم که باز میکنه میبینه روی استیج همون "بار" که همسرش روش اجراهای افتضاحی داشت,داره جذاب ترین استندآپ کمدی رو اجرا میکنه...

و اینجا تازه شروع داستان این زن شگفت انگیزه...

فعلا فقط هشت قسمتش اومده اما میتونم بگم خصوصا واسه خانم ها خیلی الهام بخشه.من که عاشقش شدم دیگه شما خود دانید:)

۹ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۱
life around me

 

بدنم دچار وضعیت"جت لگ"شده...بخاطر مسافرت هوایی بین دو قاره؟نه!نه!...بخاطر ساعت های عجیب و غریب خوابیدن توی کشیک ها...

خسته ام,خیلی...اما حالم خوبه...هنوز هم رفقایی رو دارم که تن لش کثیف از کشیک برگشته ام رو بندازن عقب ماشین و ببرن هواخوری...


شدیدا بی پولم و چقدر به حقوقم احتیاج دارم اما افسوس که این ماه نمیدن و حتی ممکنه سه چهارماه آینده هم ندن(امیدوارم الان یکی نپرسه حقوقتون چنده؟)


بعد تعطیلات عید استاجرها هم بهمون پیوستن.بچه های فعال و باانگیزه ای هستن و هرشب تا ساعت نه باید کنار ما کشیک وایستن.خیلی وقتا خسته ام و دلم میخواد ازشون کار بکشم اما یاد دوران استاجری خودم و رئیس بازی اینترنا میفتم حالم بد میشه...فهمیدن نمیتونم بهشون نه بگم,هی میان میشینن با چهره ی مظلوم میگن معاینات عصبی و عروقی رو بهمون میگی؟معاینات زانو رو میگی؟معاینات شونه رو میگی؟

و خب مگه چاره ای میمونه جز قبول کردن؟

شاعر میفرماید" الهی استاجر شوم شاید اینترنم تو باشی"حتی!


بدترین قسمت اینترنی اینه که مدام باید استرس داشته باشی.نکنه اوردری که گذاشتم کامل نباشه و رزیدنت گیر بده؟نکنه عکس و سی تی هایی که درخواست دادم کامل نباشن؟نکنه شکستگی که توی عکس تشخیص دادم و به دکتر پشت تلفن خبر دادم کلا از اساس یه نوع شکستگی دیگه بوده و من اشتباه میکنم؟(که در این صورت باید فاتحه ی خودم رو بخونم),دوز داروها رو درست حساب کردم؟و الی آخر...


هنوز نتونستم راندمان درس خوندن و کتاب خوندنم رو به حدی برسونم که عذاب وجدان نداشته باشم...باید یه فکری به حال این خستگی همیشگی بکنم.


استادمون بدون اینکه منظور خاصی داشته باشه,هروقت درمورد آشپزی حرف میزد رو میکرد به دخترا و نظر میپرسید و این کار رو چندین بار طی یک مکالمه انجام داد.بار چندم گفتم استاد ببخشید مگه آشپزی فقط کار خانم هاست که شما مدام رو میکنین اینطرف؟میتونین از آقایون هم سوال کنین چون به هرحال اونا هم معده دارن و نیاز دارن یاد بگیرن که چطوری پرش کنن!

استاد اول چند دقیقه با چشای قلمبه نگام کرد و بعد گفت واقعا عمدا اینکار رو نکردم و منم گفتم چون همه ی ما با این کلیشه ی جنسیتی بزرگ شدیم که زن باید بپزه,این مسئله توی ناخودآگاه شما مونده و باعث شده تو بحث آشپزی به دخترا و تو بحث درمورد ماشین به پسرا نگاه کنین...خندید و گفت آقاجان من تسلیمم!!!

۱۵ نظر ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۰
life around me

خانم میانسالی به علت استئوآرتریت(آرتروز)زانو به درمانگاه ارتوپدی مراجعه کرده بود.ملول بود و میگفت از روستا اومده،فقط یک پسر داره که اون سر کشور رفته سربازی...از مشکلاتش گفت و خواست دکتر براش نامه ی کمیته بنویسه.

استادمون وقتی فهمید توی خونه شون کولر ندارن،شماره ی خانم رو گرفت و توی گوشی خودش سیو کرد...

زن?دعای عاقبت به خیری میکرد...

ما?درس زندگی یاد میگرفتیم...

۱ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۸
life around me

بیمار بیست و پنج ساله ی چاقو خورده رو میارن.ویزیت ارتوپدی خورده و من پیج میشم...میرم بالای سرش،متخصص صب اورژانس برام توضیح میده که بیمار رو با چاقوی داخل کتفش آوردن و ما چاقو رو توی اورژانس خارج کردیم.بیمار بخاطر پارگی مچ دست ویزیت ارتوپدی خورده...دستش رو معاینه میکنم،تاندون های فلکسور عملکردی ندارن.

شروع میکنم به نوشتن شرح حال:بیمار آقای جوانیست که طی نزاع دچار....!

مادرش با صدای بلند گریه میکنه و قربون صدقه ی پسرش میره.تو دلم میگم "آخ"...پرونده به دست میرم سمت استیشن پرستاری که order رو به پرستار تحویل بدم.آقای کت و شلواری میاد و میگه دکترش شمایین?

میگم بفرمایید?

مامور اطلاعاته.میگه مواظب باشین فرار نکنه،این جرمش ل.و.اط هست و بعد تجاوز به یه پسربچه،توسط برادرهای اون پسر مورد ضرب قرار گرفته.

بدون اغراق چشمام سیاهی میرن و حس میکنم موهای تنم سیخ شدن.بهش نگاه میکنم.آرومه.دوتا دست داره،دوتا پا،یه سر و صورت و لابد یک اندام تناسلی که توی شلوارشه.درست و کامل،مثل یک آدم عادی.مثل تمام ماهایی که هر روز از خواب بیدار میشیم و از خونه میزنیم بیرون.

بیشتر نگاهش میکنم.نه!شاخ و دم نداره...یه آدمه مثل باقی آدما...


به اون پسرک مورد تجاوز قرار گرفته فکر میکنم و میگم "آخ"،به خانواده اش فکر میکنم و میگم"آخ"...پرونده به دست ایستادم وسط اورژانس و میگم خدای بزرگ.خدای بزرگ.توی چه دنیای عجیبی زندگی میکنیم...

من?هیچ چیز از این ماجرا نمیدونم...هیچ قضاوتی ندارم ولی ته دلم میگم"آخ"...

۱۱ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۳
life around me

ولی خب درکل بنظرم این دور از انصافه که رزیدنت های ارتوپدی انقدر خوشتیپ باشن طوری که لازم باشه تام کروز بیاد جلوشون لُنگ بندازه.به هرحال یه عده اینترن دختر اونجا تردد میکنن،میبینن،دلشون میخواد،از راه به در میشن...خدارو خوش میاد?

حالا اینکه چرا یه بزرگواری نمیاد بگه"رزیدنت خوشتیپ حرام است" رو دیگه من نمیدونم، اللّهُ اعلم!


*داشتم به بچه ها میگفتم تمام مدتی که بهم میگفت این مریضُ اینکار کن و اونُ اینکار کن،تو دلم داشتم میگفتم یه ماچ از کلّت نمیدی به خاله?


۱۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۷
life around me

کشیکم و یه توک پا اومدم استراحت اما فکر و خیال زده به سرم.یاد  روزی افتادم که گفته بود "با تو ترسم در نگیرد ماجرای کار دل" و من با خودم فکر کرده بودم چقدر سنگینه بار دوست داشته شدن...چقدر این محبت های ناخواسته روی شونه ی آدم سنگینی میکنن...

هووووف...توروخدا کار ذهنُ ببین که از کجا به کجاها میبره آدمُ?

۲ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۵
life around me

دیروز اتندمون مثل پدیده ی خسوف ،بعد قرنها خوش اخلاق بود و مشتاق گپ زدن،بعد ویزیت مریض ها و میون هورت کشیدن چای قند پهلو،بهم گفت دوست داری چه رشته ای برای دستیاری قبول بشی?

بهش گفتم واسه قبول شدن تخصص آدم نمیتونه فقط علاقه رو درنظر بگیره.هزارتا پارامتر هستن که هرکدومشون سرنوشت زندگی آینده ی آدم رو تعیین میکنن و همه شون هم مهمن.

بهش گفتم از نظر من جذاب ترین رشته ی پزشکی ارتوپدی هست.گفتم هم عاشق تئوریش هستم و هم کشیک ها و هم جراحیای خفنش اما مسلما حتی گوشه ی ذهنمم بهش فکر نمیکنم چون بدن خودمُ میشناسم و میدونم کم میاره...گفتم من نمیتونم تمام عمرمُ توی اتاق عمل بگذرونم،نمیتونم چهار پنج سال تمام تو ارتش ارتوپدی سر کنم،فحش بخورم،استرس و استرس و استرس...گفتم داغون میشم.

گفت خب?

گفتم اورولوژی رو هم عاشقم اما متاسفانه تو این کشور مرد پرست،اورولوژیست زن کلاهش پس معرکه ست واسه همین مرددم.

گفت خب?

گفتم ایده آل ترین گزینه ی من ent(گوش،حلق و بینی)هست که هم عاشقشم،هم سختیش متعادله تره،هم جراحی داره،هم پرستیژ داره و هم کشیک هاش پدر آدمُ درنمیارن.

گفتent?گفتم اگر خدا بخواد...

گفت بار اولی که دیدمت تو دلم گفتم این قیافه اش به entها میخوره...من?تو آسمون سیر میکردم...


+درس خوندن تو دوران اینترنی خیلی سخته.تعداد کشیک ها زیاده و من تمام روزها احساس خستگی میکنم...تحمل جزوه ها برام بیش از یک ساعت سخت میشه اما به حرف استادم باور دارم.اینکه بهم گفت تو پزشکی هیچوقت منتظر ساده تر شدن نباش که نمیشه.گفت زندگی هم همینه.هی برگ های جدید رو میکنه و هی چالش ها بزرگتر میشن پس دلتُ برای کم شدن فشارها صابون نزن!...گفت تو فقط یک راه داری و اون"قوی تر کردن خودت"هست...

من?میخوام قوی تر بشم!!!

۱۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۴
life around me

پیجرهای اینترن ها رسیدن،بهمون خبر دادن بریم بگیریم.رفتیم دیدم تعداد پیجرها کمتر از تعداد اینترناست.من و یکی از پسرها باید سر یه پیجر دوئل میکردیم تا ببینیم صاحب تاج و تخت کیه!

مسئول آموزش که همیشه به من لطف داره و یکی از خوش اخلاق ترین هاست،رو کرد به پسرک و گفت تو مردی،قوی تری،برات سخت نیست ولی خانم دکتر براش سخت تره هی بخواد بین اورژانس و بخش جابجا بشه ببینه مریض هست یا نه،بیا پیجر رو بدیم به ایشون،بعدا که باقی پیجرها رسیدن به شما هم میدیم.

هنوز جمله اش تموم نشده بود که پسرک زد تو سرش و گفت حاجی بدبخت مون کردی،الانه که این بره رو منبر!!

و خب راست میگفت چون نیم ساعت رفتم بالای منبر و توضیح دادم قوی یا ضعیف بودن ارتباط قطعی با جنسیت نداره و تاکید کردم حاضرم با همین آقای دکتر مُچ بندازم و بخوابونمش!!

دیگه انقدری این نطق طولانی شد که پسرک گفت چشم هرچی تو بگی فقط ادامه نده!و طبیعتا گفتم باشه من میگم پیجر مال من میشه تا شما باشین که هر چیزی رو جنسیتی نکنین و نگاه ترحم بارتونُ تلق تلق تلق نزنین تو سر خانم ها...اوکی?

و جفتشون با صدای بلند گفتن اوووکی!!

۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۲
life around me

ساعت چهار صبحه و من دارم از خواب میمیرم،بعد چندتا اینترن سال بالایی نشستن کنارم در مورد ازدواج حرف میزنن.

یهو یکی از پسراشون رو کرد به من گفت خانم دکتر بگو ببینم معیارای تو برا ازدواج چیه?یعنی انقدری به نظرم حرفش احمقانه بود که موندم چه جوابی بهش بدم?

همینجوری ده دقیقه پوکرفیس نگاش کردم ببینم از رو میره یا نه دیدم نه بابا کاملا جدی داره بحث میکنه...میگه من همیشه گفتم خانم فلانی یکی از دخترای خیلی خوب دانشگاهه(یعنی در این لحظه نزدیک بود از خنده منفجر بشم).

بعد من همینجوری در سکوت محض،دست به سینه فقط نگاه میکردم ببینم این بالاخره کجا میخواد ساکت بشه که در نهایت گفت خلاصه که شما یکی از گزینه های روی میزم هستی!!!!

یعنی خدا بیاد منُ بکشه!!!بمیرم از شادی که شدم گزینه ی روی میز این سبک مغز!

چه افتخاری واقعا!

متاسفانه بچه ها در این لحظه ی سرنوشت ساز کنارم نبودن که با هم از شوق بمیریم یا از خنده جان به جان آفرین تسلیم کنیم!و مجبورم تنهای تنها با این افتخار سر کنم...

۸ نظر ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۰۸
life around me

نشستم پشت استیشن پرستاری،گوشم به صدای پرستاره که برای ویزیت صدام کنه و چشمم به تراژیک ترین صحنه ی دنیا...صحنه ی گریه های بی امان پدر و مادری جوون که بچه ی شش ساله شون خودش رو به دار آویخته و الان منتظر پذیرش ICUهستن.

اینکه چطور ممکنه بچه ی شش ساله ای دست به همچین کاری بزنه و اصلا آیا حقیقت رو میگن یا نه ندارم،فقط اینُ میدونم که این زن و مرد داغونن...داغون...و من هیچ کاری جز نگاه کردن از دستم بر نمیاد.


+اینم جهت انبساط خاطر:بیمار 66 ساله ام که شکستگی ساعد داره،بهم گفت بچه کجایی?گفتم همین جا.گفت من بچه ی یزدم،نشست کنارم،گفت،خندیدیم...گفت دست کن تو جیبم سیگارمُ در بیار...خلاصه کار به جایی رسید که گوشه ی بخش سیگار آتیش زدم گذاشتم بیخ لب مریض دود کنه حالش جا بیاد.

کاش یکی می اومد از اینجا فیلم بسازه...خوب فیلمی میشد لعنتی!

۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۰
life around me

درمان dislocationشانه،جااندازی بسته هست.یعنی توی اورژانس یه نوع داروی بیهوشی با دوز کم به مریض میزنن که فقط چند دقیقه بیهوش بشه و با یه مانور خاص جا میندازن.

این دارو(که اسمشُ نمیگم بلکه کسی رو از راه به در نکنم)،میگن سرخوش کننده ترین داروی موجوده.در حدی حس سرخوشی میده که بعضیا بعد یکبار استفاده،بخاطر اون حال خوب بازهم میرن سراغش و غیرقانونی تهیه و ابیوز میکنن.

ولی جالب ترین چیزی که دیدم،چند روز قبل یه بچه ی شش ساله رو با دیسلوکیشن شانه آوردن،همین دارو رو بهش زدیم.بعد از به هوش اومدن،هی دو دقیقه یکبار میگفت "آی دکتر چه حااااالی میده"..."وای خدا به به چه من خووووبم"...و ما از خنده درحال ترکیدن بودیم.

حالا فکر کنین دارویی که به بچه ی شش ساله همچین حالی داده با آدمایی به سن و سال خودمون چه خواهد کرد;)

من خودم دوبار جراحی شدم و هربار طی ریکاوریم و وقتی که هنوز اثرات بیهوشی ها روم بود چناااان حال خوشی داشتم که واقعا اگه بهم بگن الان باید جراحی بشی بدون هیچ چون و چرایی میرم میخوابم رو تخت و میگم حاجی بسم الله!

+حالا اینم بگم که استفاده ی غیرقانونی این داروها خیلی خطرناکه و اگه کسی از دوزش آگاهی نداشته باشه مستقیما به دیار باقی هدایت میشه!

+چرا تمام پست های من بیمارستانی شدن?ترس برم داشت جدا!!

+روزهام به این شکل میگذره که یا کشیکم یا خواب.مطلقا نه درس میخونم نه کتاب غیردرسی و نه هیچ کار مفید دیگه ای!یعنی تو رقت انگیزترین برهه ی زندگیم هستم انگار!

+به لطف خدا سوتی بعدیم هم توی کشیک دادم که دکتر رو برای یه فرکچر اینترتروکانتر فمور از خواب بیدار کردم.خداییش خیلی منطقی برخورد کرد وگرنه جا داشت از پشت تلفن فحش بارونم کنه.یعنی آب شدم رفتم زیر زمین وقتی با خواب آلودگی گفت orderروتین رو براش بذار،فعلا کار خاصی نیاز نداره.

+دروغ چرا خیلی کیف داشت که استاد از زمان استاجری منو یادش بود و مدام میگه دکتر فلانی که ماکس ارتوپدی شده^_^

+ابیوز شدن یعنی اینکه ساعت دوازده شب که دیگه از سرگیجه به زور سرپایی،دکتر بیاد ویزیت و با خنده بهت بگه دکترفلانی!به عنوان یه اینترن ارتوپدی برو برا من یه لیوان آب بیار از تشنگی خفه شدم:/

+تو فاصله ی نوشتن این پست رفتم شهر کتاب،و با یه کتاب برا خودم و یکی برای بابا به مناسبت روز پدر برگشتم خونه.خدایا آخه چقدر فرهیخته دیگه?:D

۸ نظر ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۴
life around me

ایستاده بودم وسط اورژانس و گرافی شکستگی سوپراکندیلار هومروس به دست،شاهد زیباترین قاب ازلی و ابدی دنیا بودم.

قابی که در وسط اون،خانم دکتر متخصص بیهوشی بچه به بغل وارد میشد و تک به تک مریض های بدحالی که ویزیت بیهوشی داشتن رو میدید و دستور انتقال به آی سی یو رو مینوشت.درحالی که پسرک سه چهار ساله اش که از فضای شلوغ اورژانس ترسیده بود رو به بغل داشت.

من به این قاب درخشان خیره بودم و با خودم فکر میکردم این باید آخرین سکانس یکی از فیلم های اصغر فرهادی باشه!

۴ نظر ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۵۶
life around me

رفتم مُهر اتند ارتوپدی رو از توی کیفش بردارم که به هزارتا خودکار آبی برخوردم که خدا میدونه از چند نفر گرفته و یادش رفته پس بده و داغ اون دوتا خودکاری که از خودم گرفت تا چیزی بنویسه و بهم پس نداد، تازه شد.همون دوتا خودکاری که هی منتظر بودم بهم پس بده اما گذاشت توی جیبش و من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.

اهریمن درونم دستور داد بدزد و دزدیدم!

اما بهش گفتم بعد چند روز تونستم انتقام اینترن های زیادی رو از شما بگیرم دکتر!!

و دکتر?میخندید...خیلی میخندید!


+فقط کسی که به نحوی توی بیمارستان کار میکنه میفهمه بی خودکاری یعنی چه...به قول بزرگواری که میفرمود اینترن بی خودکار به چه ماند?به زنبور بی عسل!

۸ نظر ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۰
life around me

تو شلوغی اورژانس و وسط بوی عرق و خون،میون بدو بدوهای غیر رُمانتیک یک اینترن ارتوپدی که پشت سر هم ویزیت میخوره،تو بحبوحه ی ماجراهایی که هیچ ظرافت زنانه ای رو تو ذهن آدم زنده نمیکردن،یک آن ایستادم و دلم خواست یک آرایش غلیظ زرق و برق دار بنفش رنگ بکنم،تنگ ترین لباس بدن نمای ممکن رو بپوشم و توی دیسکویی که هیچ چهره ی آشنایی رو به یادم نمیاره برقصم...با تندترین ریتم ساخه شده برقصم و برقصم،اونقدری که پاهام از درد فریاد بکشن و موهام به سرم بچسبن و آرایشم از چشمهام شُرّه کنه پایین...

عجیبه اما تو اون فضای گندیده،اولین تصویر زنانه ای که به ذهنم رسید این بود...فضایی که فریاد میزد ک*ن لق تمام شعارهای فمنیستیت لعنتی!

۱۴ نظر ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۷
life around me

باید خاطره ی اولین کشیک اینترنیم رو چند سانتی متر بالاتر از باقی خاطرات عجیبم خالکوبی کنم روی بازوم که یادم بمونه چه شبی رو گذروندیم...چه شبی...

قانون بیمارستانهای ما اینه که اینترن کشیک باید تا صبح توی اورژانس فیکس باشه و این یعنی نهایتا بتونیم یک تا دوساعت بخوابیم،و تمام مدت سر پا و درحال دویدنیم.

و خب دور از انتظار نبود که هنوز وارد نشده،لقب"اینترن بد کشیک" رو از پرستارهای بخش و اتند آنکال بگیریم.فقط اون تیکه ای که زنگ زدم به دکتر و گفتم بیمار با فلان شکستگی رو آوردن،دکتر از اتاق عمل خودشُ رسوند اورژانس و با نفرت و حرص نگام کرد و گفت تو پتانسیل اینُ داری چندتا کشیک اضافه بخوری و وقتی با تعجب پرسیدم چرا دکتر?گفت خب لامذهب این کیس هایی که تو کشیک تو داره میاد رو من تو دوران رزیدنتیم هم نداشتم،اینترن بد کشیک! و من نزدیک بود از خنده منفجر بشم.

و اون تیکه ای که پرستارهای عشق عشق بخش ارتوپدی بهمون گفتن شما دوتا دیگه چندم کشیکین?میخوایم دیگه باهاتون کشیک برنداریم:D

شاید سخت ترین شب زندگیم رو گذروندم که پر از تنش بود و صدای فحش بیمارهای بی اعصاب و لشکر بیمارهایی که تمامی نداشتن...سیل تصادفی هایی که بدون استثنا ویزیت ارتوپدی میخوردن و تخت های بخش که دیگه واقعا گنجایش نداشتن...پرسنل خسته و کلافه که دیگه توان انجام کارهای خودشونُ نداشتن چه برسه به پاسخ دادن به سوال های همراه ها...

ترس و وحشت ها مون موقع اومدن مریض جدید و کمیسیون گرفتن برا اینکه کی جرات داره دکتر که از هفت صبح تا شش بعدازظهر نان استاپ اتاق عمل بوده و حالا برای سه ساعت رفته رست رو بیدار کنه.

عاشق اتندمون شدم وقتی با حالت رو به موت از اتاق عمل اومد اورژانس تا ویزیت کنه و بره بخوابه،مارو صدا کرد نشوند پیش خودش،اول قشنگ شست مون بعد کم کم اخلاقش خوب شد و نهایتا وقتی رفت همه مون داشتیم با صدای بلند میخندیدیم بسکه روحیه داشت و روحیه داد و حرف خنده دار زد و دلمونُ خُنک کرد.

یعنی عاشقشم وقتی گفت میکُشمتون اگه برا مریض غیر اورژانس بیدارم کنین...من گفتم دکتر من اگه شده خودم مریض ُ ببرم اتاق عمل،جرات ندارم شما رو بیدارم کنم.با اخم گفت آفرین،حالا شد...

و بعد چند قدم برگشت و گفت خانم دکترا حالا اونقدرم دیگه نترسین،اگه کیسی گیج تون کرد اشکال نداره بیدارم کنین،ما عادت داریم دوباره خوابمون میبره:)

انقدری مهر این اتند به دلم نشسته که دلم میخواد تمام کشیکام باهاش باشم...مردی که دوازده ساعت سرپا بود و تعداد مریض های کاندید عملش انقدری زیاد بود که به قول خودش اگه تا صبح هم میخواست بمونه اتاق عمل،تموم نمیشدن و با وجود 2_3ساعت خواب پاره پاره،هنوز سرحال بود و وقتی از خواب بیدارش میکردیم با بهترین حالت ممکن پاسخگو بود و وقتی همراه بیمار با حرفهای غیرمنطقیش کلافه اش کرده بود بازهم خوب جواب میداد.همراه بیماری که میگفت مریضمُ ببر اتاق عمل و دکتر میگفت من به چه زبونی بهت بگم که هیچ کجای دنیا فرکچر ثلث میانی کلاویکل یه بچه ی سه ساله رو جراحی نمیکنن و درمانش فقط بستن دستش به گردنه و مادره باز میگفت فلان فامیلمون گفته نه نههههه این باید عمل بشه،دکتر یه نفس عمیق میکشید و زیر لب میگفت لعنت خدا بر شیطون و دوباره شروع به تکرار توضیحات گذشته میکرد.

اتندی که وقتی دید چندتا پسر جوون فوق بی ادب تصادفی که هرکدومشون به یک جایی شون آتل بسته بودن دارن به من متلک جنسی میندازن و میدونست من نمیتونم حین کشیک حرفی بزنم،با تریپ داش مشتی وارد شد و گفت چی میگی تو جوجه?بدو برو!!!بدو برو نبینمت و یواش تو گوشم میگفت اینجا چرا وایستادی?بیا پشت استیشن کنار بچه های خودمون و من تو دلم غش غش به این تغییر رفتارش میخندیدم.

شب سختی بود.برای نگهبانها و منشی های بخش و پرسنل پذیرش و پرستارها و اینترن ها و رزیدنت ها و متخصص های کشیک که همه مجبور بودن جور مرخصی رفتن همکارهاشون تو تعطیلات عید رو بکشن و جای چند نفر کار کنن.پرستارهایی که دو شیفت پیاپی کشیک بودن و بخاطر اینکه برای دستشویی رفتن به مدت ده دقیقه سر پست نبودن زشت ترین فحش ها رو از بیمارها میشندیدن و پزشک متخصص طب اورژانس که تمام مدت دوازده ساعت کشیکش رو درحال دویدن به معنای واقعی کلمه بود اما بخاطر دقیقا پانزده دقیقا رفتن تو اتاق رست لابد برای خوردن آبی و چند دقیقه ریلکس کردن نزدیک بود کتک بخوره...

یادتون باشه تو ایام عید اگه راهتون به بیمارستان رسید دقت کنین تمام این پرسنل دارن جای چند نفر کار میکنن!صبور تر باشین و مهربونتر...و یادتون باشه پزشک ها هم گرسنه میشن،دستگاه گوارش دارن و گاهی نیاز به اجابت مزاج،کلیه هاشون شاش تولید میکنه و سرشون درد میگیره.حواستون باشه خیلی از همین پرسنلی که شما از ارائه ی خدمات شون راضی نیستین درحال حاضر با سرم و دارو سر پا هستن و از شما بیمارترن اما چاره ای جز حاضر شدن سر کار ندارن.


+دیشب همراه یک بیمار، پرستار چهل و خورده ای ساله ی اورژانس رو که بعد دوتا کشیک پشت سر هم,تقریبا شکل جنازه شده بود رو با پرتاب کردن داروهای مریضش مورد حمله قرار داد و پیشونی اون پرستار کهنه کار زخم شد...

+دیشب یک بیمار تصادفی رو درحالی وارد اورژانس کردن که برادرش نعره میزد خدا فلانی ها،خدا فلانی ها،من خدا رو میکشم پایین.و داد میزد من برادر شهیدم همه تون از صدقه سر ما اینجایین و هنوز وارد نشده به متخصص طب فحش میداد و هیچکس نبود بگه برادرم تو وارد بشو،اگر به مریضت رسیدگی نکردن بعد زشت ترین حرفها رو نثار خدا و بنده های خدا بکن....و هیچکس نبود که بگه این متخصص طب هفت ماهه که بخش عمده ای از حقوقش رو دریافت نکرده و اعتراض ها و اعتصاب هاش به جایی نرسیده.

+دیشب من برای چندین بار پیاپی مورد شوخی های جنسی همراه های بیمارها قرار گرفتم و حق نداشتم جوابی بدم....میدونین?چندین مورد خشونت جنسی کلامی در یک شب.

+دیشب تمام دلگرمی ما خودمون بودیم و شوخی ها و خنده های گهگاهی دوستان و پرستارهای بینظیر ارتوپدی و تک و توک پرستارهای خوش جنس اورژانس که با پرونده های زیر بغل می اومدن سمت ما و درحالی که با خنده به چهره های مضطرب ما نگاه میکردن،میگفتن پاشین پاشین که ویزیت دارین و بعد صدا میزدن ارتوپدی هاااا بیاین که پدرتون در اومده.

+دیشب من چند مورد سوتی دادم که باعث شد استاد از خنده منفجر بشه.خب مگه رزرو پک سل برای بیمار پارگی تاندون خنده داره?والا!

+امروز من وقتی بعد از کشیک رسیدم خونه و فورا به تختم حمله کردم،یادم رفته بود نگاهی به آینه بندازم و ببینم چه موجود پر از چرک و عرق و سیاه و زشتی شده ام.


۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۲۰
life around me

اقلا امیدوارم وقتی هزارسال بعد برای بچه هامون تعریف میکنیم یک زمانی خواننده هایی که با صداشون کرور کرور خاطره داشتیم حق نداشتن تو کشوری که متعلق به خودشونه و برای اونهمه هم وطنی که عاشق صداشونن بخونن و مجبور بودن بیان تو کشورهای همسایه ی نه چندان هم دل،اون همه براشون درآمد زایی کنن تا مردم با کلّی هزینه راهی اون کشورها بشن بلکه دمی با صدای خواننده ی محبوب شون برن تو آسمونا و برگردن،بچه هامون از تعجب وا برن و هاج و واج بگن وا?مگه میشه?

و ما آهی بکشیم و بگیم هزارون سال قبل میشد...ولی الان نه عزیزکم...

۰۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۴
life around me

که هر روز و روزی هزار بار تکرار کنم:

"در این دنیا بزرگترین مجاهدت;خدمت به خلق خداست،

و بزرگترین ریاضت;تحمل جفای همین خلق است."

۲ نظر ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۳۵
life around me

همه رفتن عید دیدنی و من?نه...نه چون حالم اونقدر خوبه که میترسم کسی خواسته یا ناخواسته با حرفی،نگاهی،اشاره ای ترک بندازه روی این چینی نازک تنهاییم...

قالیچه انداختم روی تخت چوبی حیاط و روبه باغ باهاری،گلدون های شمعدونی و پرتقال های به گل نشسته،با عطر اطلسی های بنفش و ریتم صدای گنجشک ها ارتوپدی میخونم.

خواستم از تمام این صحنه ها عکس بگیرم اما فکر کردم شاید قدرت قلم برای به تصویر کشیدن این آرامش بیشتر از دوربین عکاسی باشه.

هوا خُنکای دلچسبی داره و سایه ی غروب روی سرم افتاده...

دلم گرمه و تنم خُنک...جزوه به دست گرفتم و با عشق میخونم و برای اولین کشیکم هیجان دارم.

باد میزنه زیر دامن نخی سفیدم و به دعای دم عیدم فکر میکنم.به دعا برای اینکه سر سفره ی هفت سین نود و هفت،بیرون رفتن با دامن و بلیز نخی رو دل هیچ دختری نمونده باشه...


+شعر من باهارم تو زمین شاملو رو بخونیم و کیف کنیم?بخونیم...


۹ نظر ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۵
life around me