گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  

احساس میکنم تو تمام این بیست و سه_چهار سالی که عمر کردم هیچ کاری انجام ندادم و یک هزارم اونچه که باید یاد نگرفتم.

یکسال و نیم قبل وقتی تصمیم گرفتم با دنیای فیلم آشتی کنم هیچوقت فکر نمیکردم برسم به امروزی که دلم میخواد به حال اونهمه زمانهای بیکاری که به خوردن و هیچ کاری نکردن گذروندم گریه کنم.

اما خب با حسرت چیزی درست نمیشه و به جاش میشه الان که دارم به اوج دوران درس و کارم نزدیک میشم,وقتهای استراحتی پیدا کنم و از اینهمه فیلم خوبی که دارم نهایت استفاده رو ببرم.مثل جودی که برای بابالنگ درازش مینوشت دوستام درمورد کتابها,خوراکی ها و جاهایی صحبت میکنن که من حتی اسمشون رو نشنیدم بخاطر همین مدام کتابهایی در موردشون پیدا میکنم تا بفهمم از چی حرف میزنن.

یا مثل حس آنه شرلی بعد خوردن اولین بستنی عمرش...!

این روزها که بخاطر بی پولی مجبورم تا اول ماه کمتر کتاب بخونم و صفحات باقی مونده ی آخرین کتابم رو مزه مزه کنم بلکه تموم نشه,بیشتر فیلم میبینم...فیلم هایی که احتمالا خیلیا با شنیدن اسمشون با تعجب نگام میکنن و میگن:"یعنی تابحال ندیده بودیش؟؟؟؟"

یکی از معرکه ترین هاش همین فیلم بود:"فارست گامپ"...فیلمی که بین دوراهی کمدی و درام مردده و میتونه همزمان که باعث خنده تون میشه اشک تون رو دربیاره...چه فیلمی...چه فیلمی!!...و چه بازی درجه یکی!

+فیلم فوق العاده ی دیگه ای که چند روز قبل دیدم,رستگاری در شاوشنگ(The showshank Redemption)بود که احتمالا در صدر لیستم قرار میگیره...بعد دیدنش مدام با خودم میگفتم یعنی بهتر از اینم ممکنه؟

۳۱ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
life around me

تمام کسانی که مرا میشناسند

میدانند چه آدم حسودی هستم

و تمام کسانی که تورا میشناسند...


لعنت به تمام کسانی که تورا میشناسند!


_نزارقبانی-


۱ نظر ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۵۰
life around me

  

اینجا از یه پیاده روی طولانی برگشته بودیم...هرکدوم یه گوشه ی خونه ولو شده و از روزی که گذشت حرف میزدیم...از اینکه بهترین و بدترین لحظه ی امروزمون چی بود و هیچکدوممون بدترین لحظه ای نداشتیم که تمام لحظاتش با خنده های از ته دل و ترشح آدرنالین از شدت هیجان گذشته بود.

چند لحظه ی قبل سین پرسیده بود بیاین یه دست پاسور شرطی بزنیم و ما گفته بودیم پایه ایم...قبلترش برنامه ی فردا رو ریخته و قاطی حساب کتاب کردن هامون از بی پولی شکایت نکرده بودیم.

درست در لحظه ای که دوربین من گفت چلیک,نون میپرسید روی چای دارچین بریزم یا بهارنارنج؟

و ما جواب میدادیم همه رو باهم...!


حالا بعد چندین روز برگشتم خونه و کنار بخاری کتاب میخونم.برای مامان و بابا هرکدوم یه مجله ی جدول خریدم که دعواشون نشه و حالا هر کدومشون یک طرفم به شکم دراز کشیدن رو زمین و مشغولن...هرچند دقیقه یکبار یکیشون میگه گلی این سوالش پزشکیه بیا خودت جوابش بده.جواب میدم و بابا بی دلیل ذوق میزنه...

چشمم به این عکس میفته,به انبوه موهای فرفریش و به خاطرات این چند روزی که گذشت فکر میکنم و میگم کاش دنیا رو میدادن دست زنها...

آخه صاحب این گیس ها میتونه دلش راضی بشه به کشته شدن هیچ آدمی؟

نه به مولا...!


**

"دختران سرزمین من

از طرف مادر به ماه میرسند

از طرف پدر به کوه.

شگفتا شرافت محدود آدمی که گاه

چشم دیدن سلسله جبال نور را ندارد!

آی! چل گیس هفت آسمان مهتاب

به خانه برگرد

کوچه,خیابان,زمین,زمان

جهان خیلی خیلی سرد است

غرق میشوی!"


_مسیح مسافر_

۹ نظر ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۳
life around me

بخش هایی از کتاب "رهبری",نوشته ی الکس فرگوسن:

_پدرم همیشه میگفت:" آدم فقط به شش نفر برای حمل تابوتش نیاز داره"...هرچه بزرگتر شدم بیشتر متوجه منظور حرفش شدم.

.

_وقتی مربی آبردین بودم هرپنج شنبه شب به گلاسکو میرفتیم تا به بازیکنان جوان در زمین آستروترف آموزش بدهیم.یک شب آنجا بودم...که دیدم بازیکن هشت ساله ای مشغول سیگار کشیدن است.به او گفتم"سیگار را خاموش کن پسرجان! اگر پدرت این وضع را ببیند چه فکری در موردت میکند؟

پسرک نگاهی به من انداخت و گفت:"برو پی کارت" و راهش را کشید و رفت....وقتی با دقت به این ماجرا فکر کردم فهمیدم که من هیچ چیز از آن پسربچه نمیدانستم.نمیدانستم او اهل کجاست,پدر و مادرش چه کسی هستند,آیا هم سن و سالهایش اذیتش میکنند و چرا انقدر عصبانی و خشمگین است.

اگر این چیزها را ندانید و شخصیت فرد را درک نکنید,بیرون کشیدن بهترین عملکرد از آنها غیرممکن خواهد بود.

.

_"بعضی مربی ها سعی میکنند نزد بازیکن ها محبوب باشند و با آنها خودمانی شوند.ولی چنین کاری هیچوقت جوابگو نیست.شما به عنوان یک رهبر احتیاجی ندارید دوستتان داشته باشند البته بد نیست گاهی اوقات از شما بترسند ولی بیشتر ما ترجیح میدهیم مورد احترام باشیم....ضروری است که فاصله تا اندازه ای حفظ شود....مثلا من همیشه جلوی اتوبوس تیم مینشستم.بازیکن ها هم متوجه فاصله بودند و در پایان هرفصل وقتی مهمانی های خود را به راه می انداختند,هیچوقت من را دعوت نمیکردند.تمام اعضای تیم مربیگری دعوت بودند ولی من دعوت نمیشدم و این مسئله برایم ناراحت کننده هم نبود.چرا که کار درست همین بود.به جز یک استثنا در آبردین,هیچوقت در مراسم ازدواج بازیکنان تیم خود شرکت نکردم.این مرزی بود که بازیکن ها آمادگی گذر از آن را نداشتند و در عوض به موقعیت من احترام میگذاشتند."

+کتابدونی به روز شد.


۴ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۱
life around me

 

چندسال قبل درسی به اسم پزشکی اجتماعی داشتیم که از استانداردهای جهانی سلامت حرف میزد.

یادمه یک جایی از کتاب معیارهای خشونت علیه زنان رو نوشته بود که شامل"خشونت جسمی,جنسی و حتی کلامی"میشد.و خشونت های کلامی رو شامل هرگونه تهدید,تحقیر و حتی تمسخر معرفی کرده بود و همه ی اینها تعاریف مورد تاییدWHO(سازمان جهانی بهداشت)بودن.

وقتی میبینین که زنهای ایرانی هر روز و روزی چندین بار به بهانه ی اینکه"حالا شوخی میکنیم دور هم بخندیم",بابت مسائل جنسی,ظاهری,رانندگی,مجرد موندن و هزار مثال دیگه مورد "خشونت" قرار میگیرن چه حسی پیدا میکنین؟اینکه عمده ی این به اصطلاح جوک ها از طرف خود خانوم ها ارسال میشن تو حس تون تاثیری ایجاد میکنه؟

راستی تابحال به این فکر کردین که چندبار زنی رو محکوم به انتخابی کردین که هیچوقت برای خودتون ترجیحش نمیدین؟اینکه زن مطلقه رو چه به ازدواج مجدد؟اینکه اگر زنی طلاق بگیره و در ازای گرفتن مهریه,حضانت بچه رو به همسرش بسپره چه زن بی مسئولیت و بیشعوریه ولی اگر مردی حضانت بچه رو نخواد خب حقشه,بالاخره باید زن بگیره و کدوم زنی میاد بچه ی یکی دیگه رو بزرگ کنه؟ و هزارتا مثال دیگه؟!

میدونستین تو دانشگاه ها دخترهایی رو داریم که برای جلب توجه همکلاسی هاشون حاضرن جزوه بنویسن و به ذکور کلاس تقدیم کنن چرا؟چون جزوه نوشتن وظیفه ی دختراست دیگه,همه میدونن؟

تو این وانفسایی که حقوق زنان توی ایران هی داره بیشتر تو لجن فرو میره تنها کاری که از ما برمیاد اولا اینکه تلاش کنیم خودمون عامل خشونت علیه زنی نباشیم و در درجه ی بعد دیگران رو آگاه کنیم و مهمتر از همه مادرهایی باشیم که پسرها و دخترهایی آگاه به حقوق خودشون بار میارن...

+لطفا سری به صفحه ی اینستاگرامzanan_alayhe_zananبزنید.

+عکس از پیج بینظیر bahman_khaligh_khiavi

۶ نظر ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
life around me