گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است


  برای این عکس چندتا متن نوشته و حق مطلب را ادا نکرده و پاکشون کرده باشم خوبه؟

در نهایت به این نتیجه رسیدم که این عکس خودش اندازه ی پنجاه صفحه تایپ کردن حرف برای گفتن داره...ببینیمش و همزمان بخونیم از خیام که:
"گویند اگر می بخوری عرش بلرزد
عرشی که به یک جام بلرزد به چه ارزد

در خانه ی ما زیرزمینی ست که در آن
یک خم بخوری خشتی از آن نیز نلرزد"...
۵ نظر ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۰:۳۹
life around me

آخرین باری که اصفهان بودم ایستادم وسط جلفا و حسرت آرامش اونجا رو خوردم...یادمه به دوستم گفتم کاش میشد کریسمس اینجا باشم و شور و حال ارمنی ها و درخت های تزئین شده رو ببینم...!

چند ماه از اون روز گذشته و من حالا درحالی که زیر پتو پیچیدم و درس میخونم و بوی گلهای نرگسی که از باغچه چیدم نشئه ام کرده با خودم میگم کاش حداقل برای چند روز یک زن مسیحی میشدم که بعد برگشتن از سر کار، میشینه روی صندلی کنار شومینه و کارت تبریکهای سال نو دوستانش رو به خوشگل ترین شکل ممکن آماده میکنه.درحالی که یک چشمش مدام به درخت تزئین شده ای هست که اونطرف اتاق گذاشته و با وسواس براندازش میکنه.....

یعنی من نباید یه دوست ارمنی اصفهانی داشته باشم که تو این روزها دعوتم کنه خونه اش و بهم شکلات پاپانوئل بده?...خب شت به این زندگی!

۸ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۸
life around me

برنامه ی "کتاب باز" شبکه ی نسیم(با اجرای سروش صحت)منُ به تلویزیون ایران اُمیدوار میکنه....شاید تنها برنامه ای باشه که برای دیدنش برنامه ریزی میکنم.

تو این مملکت آشفته بازاری که برای کتابخون شدن نسل جدید هیچ فرهنگ سازی نشده تابحال،بودن همچین برنامه هایی باعث دلگرمیه.

میهمان این قسمت برنامه لاله صبوری بود که ماجرای کتابخون شدن خودش رو تعریف کرد و من توی ذهنم متخصص اطفالی رو تصور کردم که روی همون صندلی میهمان برنامه نشسته و شروع علاقه اش به کتاب رو اینطور توصیف میکنه:پدرم در جوانی خیلی اهل کتاب بوده و بیشتر علاقه اش پیرامون کتابهای سیاسی و مذهبی روشنفکرهای اون زمان میچرخیده که خُب متناسب اوضاع همون مقطع زمانی حول و حوش انقلاب بوده.

بچه که بودم برای اولین بار اون گنجینه رو توی انباری خونه ی روستایی مون پیدا کردم که بخش زیادی از کتابهاش نم زده شده و غیرقابل خوندن بود...اون بخشی که هنوز سالم بودن رو آوردیم خونه مون و من شدم صاحبش.و شاید عجیب باشه براتون اگه بگم من تو سن 12_13سالگی کتابهای "بازگشت به خویشتن"،"خودسازی انقلابی","آزادی"و...رو از دکتر شریعتی میخوندم و بااینکه چیز زیادی از محتویاتش متوجه نمیشدم اما به قلمش علاقه مند شدم و در دوران دبیرستان مجددا و گاها چندین بار خوندم شون...بعد عضو کتابخونه ی شهر شدم و هرچندوقت یکبار با یکسری کتاب سیاسی می اومدم خونه.و تعجب نمیکنین اگه بگم اون زمان هیچ آشنایی با رُمان نداشتم?

اما بعدتر که وارد فضای وبلاگنویسی شدم با دوستانی آشنا شدم که با فضای رمان آشنام کردن...و من هیچوقت"دلشادبانو" رو فراموش نمیکنم که بهم کتاب آتش بدون دود رو پیشنهاد کرد.دختری که حتی اسم واقعیش رو هیچوقت نفهمیدم اما احتمالا هرگز فراموشش نمیکنم.

و بعد توضیح میدم که چطور در کنار درس خوندن باعلاقه رمان های جدید رو دنبال میکردم و این روند ادامه پیدا کرد تا اینکه الان اینجام تا کتاب خودم رو معرفی کنم.

وسط خیالبافی هام چشمم به مامان افتاد اما وسوسه ی درمیون گذاشتن این رویا رو باهاش در نطفه خفه کردم که میدونستم درجوابم پوزخندی دریافت میکنم،و درعوض کتاب گتسبی بزرگ رو برداشتم تا برای بار دوم بخونمش.


+ساعت پخش برنامه ی کتاب باز:ساعت20شب و ساعت13بعدازظهر.

۱۴ نظر ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۰
life around me

  

احساس میکنم تو تمام این بیست و سه_چهار سالی که عمر کردم هیچ کاری انجام ندادم و یک هزارم اونچه که باید یاد نگرفتم.

یکسال و نیم قبل وقتی تصمیم گرفتم با دنیای فیلم آشتی کنم هیچوقت فکر نمیکردم برسم به امروزی که دلم میخواد به حال اونهمه زمانهای بیکاری که به خوردن و هیچ کاری نکردن گذروندم گریه کنم.

اما خب با حسرت چیزی درست نمیشه و به جاش میشه الان که دارم به اوج دوران درس و کارم نزدیک میشم,وقتهای استراحتی پیدا کنم و از اینهمه فیلم خوبی که دارم نهایت استفاده رو ببرم.مثل جودی که برای بابالنگ درازش مینوشت دوستام درمورد کتابها,خوراکی ها و جاهایی صحبت میکنن که من حتی اسمشون رو نشنیدم بخاطر همین مدام کتابهایی در موردشون پیدا میکنم تا بفهمم از چی حرف میزنن.

یا مثل حس آنه شرلی بعد خوردن اولین بستنی عمرش...!

این روزها که بخاطر بی پولی مجبورم تا اول ماه کمتر کتاب بخونم و صفحات باقی مونده ی آخرین کتابم رو مزه مزه کنم بلکه تموم نشه,بیشتر فیلم میبینم...فیلم هایی که احتمالا خیلیا با شنیدن اسمشون با تعجب نگام میکنن و میگن:"یعنی تابحال ندیده بودیش؟؟؟؟"

یکی از معرکه ترین هاش همین فیلم بود:"فارست گامپ"...فیلمی که بین دوراهی کمدی و درام مردده و میتونه همزمان که باعث خنده تون میشه اشک تون رو دربیاره...چه فیلمی...چه فیلمی!!...و چه بازی درجه یکی!

+فیلم فوق العاده ی دیگه ای که چند روز قبل دیدم,رستگاری در شاوشنگ(The showshank Redemption)بود که احتمالا در صدر لیستم قرار میگیره...بعد دیدنش مدام با خودم میگفتم یعنی بهتر از اینم ممکنه؟

+با دیدن بازی بازیگرهای این فیلم های معروف که تو تاریخ هالیوود ماندگار شدن,آدم تازه میفهمه استعداد یعنی چی...تازه معنای هنر رو اینجاست که میفهمیم!...از نظر من از بین بازیگرهای ایرانی تنها کسی که میتونه در حد بین المللی مطرح باشه لیلاحاتمی هست.دیگه نمیتونم هیچکدومشون رو به عنوان بازیگر یکی از این فیلمها تصور کنم هرچند خیلی هاشون کلی جایزه هم گرفته باشن.


+میشه شما هم از کتابی که دارین میخونین و فیلم های خوبی که اخیرا دیدین بگین؟

۳۱ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
life around me

تمام کسانی که مرا میشناسند

میدانند چه آدم حسودی هستم

و تمام کسانی که تورا میشناسند...


لعنت به تمام کسانی که تورا میشناسند!


_نزارقبانی-


۱ نظر ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۵۰
life around me

  

اینجا از یه پیاده روی طولانی برگشته بودیم...هرکدوم یه گوشه ی خونه ولو شده و از روزی که گذشت حرف میزدیم...از اینکه بهترین و بدترین لحظه ی امروزمون چی بود و هیچکدوممون بدترین لحظه ای نداشتیم که تمام لحظاتش با خنده های از ته دل و ترشح آدرنالین از شدت هیجان گذشته بود.

چند لحظه ی قبل سین پرسیده بود بیاین یه دست پاسور شرطی بزنیم و ما گفته بودیم پایه ایم...قبلترش برنامه ی فردا رو ریخته و قاطی حساب کتاب کردن هامون از بی پولی شکایت نکرده بودیم.

درست در لحظه ای که دوربین من گفت چلیک,نون میپرسید روی چای دارچین بریزم یا بهارنارنج؟

و ما جواب میدادیم همه رو باهم...!


حالا بعد چندین روز برگشتم خونه و کنار بخاری کتاب میخونم.برای مامان و بابا هرکدوم یه مجله ی جدول خریدم که دعواشون نشه و حالا هر کدومشون یک طرفم به شکم دراز کشیدن رو زمین و مشغولن...هرچند دقیقه یکبار یکیشون میگه گلی این سوالش پزشکیه بیا خودت جوابش بده.جواب میدم و بابا بی دلیل ذوق میزنه...

چشمم به این عکس میفته,به انبوه موهای فرفریش و به خاطرات این چند روزی که گذشت فکر میکنم و میگم کاش دنیا رو میدادن دست زنها...

آخه صاحب این گیس ها میتونه دلش راضی بشه به کشته شدن هیچ آدمی؟

نه به مولا...!


**

"دختران سرزمین من

از طرف مادر به ماه میرسند

از طرف پدر به کوه.

شگفتا شرافت محدود آدمی که گاه

چشم دیدن سلسله جبال نور را ندارد!

آی! چل گیس هفت آسمان مهتاب

به خانه برگرد

کوچه,خیابان,زمین,زمان

جهان خیلی خیلی سرد است

غرق میشوی!"


_مسیح مسافر_

۹ نظر ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۳
life around me

کارگرهایی که دیوار ترک خورده ی حیاط رو تعمیر میکنن دوتا مرد میانسال مونقره ای هستن که پسر یکی شون با دختر اون یکی ازدواج کرده.

بعد از شستن سبزی ها برای ناهار،لم دادم روی تخت و کتاب جدیدم رو به دست گرفتم اما مدت طولانی هست که گوش دادم به مکالمات این مردهای مهربون که با این سن شون هنوز کار میکنن و هر کدوم پنج یا شش بچه دارن.

+امان الله?

_جونُم نادرخان?

+ملات بیشتر درست کن!

_رو چشمُم دایی!


حرف میزنن و بلند بلند میخندن.سخت کار میکنن اما تمام مدت سرگرم تعریف خاطرات بامزه ی قدیمی شون هستن....دلم میخواد تو یه قاب صوتی-تصویری ثبت شون کنم، و تو روزهایی که افتادم رو دور بدشانسی و غُر زدن playکنم و لبخند بزنم و بگم"سر ساقی سلامت"!

۵ نظر ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۲:۱۸
life around me

  

یازده آذر سال هزار و سیصد و نود و شش بود.پیام داد که اولین حقوقم رو گرفتم,وقت داری باهام بیای خرید؟

یادمه با خنده براش نوشتم درد و بلای من تو سرت که همیشه برات وقت دارم اما تو همیشه برام بهونه میاری...خندید...

گفتم راس ساعت پنج آماده باش میام دنبالت,تاخیر هم نداریم!...گفت چشم رئیس...دوتامون خندیدیم...

تو تمام مدتی که لباسی مناسب محیط کاریش انتخاب میکرد از دور بهش خیره نگاه میکردم...بهش نگاه میکردم و سعی داشتم بین این زن جوانی که جلوم ایستاده با تصویر دختری با روپوش سورمه ای دبیرستان و ابروهای نامرتب ارتباطی برقرار کنم و نمیتونستم...دختر روبه روم مستقل بود اما دختر روپوش سورمه ای خوشحالتر.

گفت بریم به مناسبت گرفتن حقوقم برات کتاب بخرم...ذوق کردم...خندیدیم...

نشسته بودیم پشت میز رستوران تا عیش مستقل شدنش رو کامل کنیم و در همین حین از دغدغه هاش بهم گفت...

از پیشنهادهای ازدواج زیادی که داره اما قدرت انتخابی که نداره...از ترس هاش گفت...ترس از مردهایی که از وجود زن فقط یک دستگاه تناسلی میخوان و کسی که وظیفه ی پخت و پز رو تمام و کمال و بدون معطلی انجام بده...از علایقی گفت که میترسید ازدواج مهر پایانی بر همه شون باشه....گفت من همدم میخوام نه شوهر,ولی مردهایی که میشناسم زن میخوان نه همسر!

من نشسته بودم روی صندلی رو به رویی و به تایید تمام حرفهاش سر تکون میدادم.سعی داشتم راهنمایی های درستی کنم و از تصمیمات خودم بهش میگفتم.

شب کامل شده بود که رسوندمش در خونه شون...قبل خداحافظی بهم گفت گلی تفکراتمون خیلی به هم نزدیکه اما همونقدر باهم متفاوتیم...

تو میتونی در مقابل خانواده حرفت رو راحت بزنی اما من یاد نگرفتم...گفت تو محیط کارم مدام ترس دارم از بیان حقم ولی تو خیلی راحت نظرت رو میگی و برات مهم نیست دوستت نداشته باشن,چیزی که من هرچه سعی میکنم نمیتونم بهش برسم...

بهش لبخند زدم و گفتم من از اولش زبونم دراز بوده اما برای رسیدن به اینهمه رک و راستی کم سختی نکشیدم و کم طرد نشدم...گفتم بالاخره باید از یه جایی شروع کنی و حرفت رو بزنی...

گفت برام دعا کن...در ماشین رو بست و تو تاریکی کوچه محو شد...

من به کتابی که برام خریده بود نگاه میکردم و تمام مسیر رو تا خونه تکرار میکردم:ما کی انقدر بزرگ شدیم لعنتی؟کی؟کی؟


*عنوان از فاضل نظری.

۹ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۳
life around me
+خانوم دکتر باید پایان نامه ات به عنوان طرح پژوهشی ثبت بشه تا دانشگاه هزینه اش رو بده.
_پس استاد در غیر این صورت هزینه هاش با کیه?
+استاد درحالی که قهقهه میزنه:همه هزینه هاش واسه خودته!


*کتابدونی با دوتا کتاب به روز شد:)
۱ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۴
life around me

به هرحال این وسط بابا به موضوع شایان توجهی اشاره کرد...اینکه تلویزیون ناپرهیزی کرد دایی و مهدوی کیا رو با کراوات نشون داد!

والا ما نهایتا انتظار داشتیم یه تصویر دور در حد صدم ثانیه نشون بده تحت عنوان"فقط یه نگاه"!...تازه کراوات شون هم شطرنجی کنن چون طبق گزارشی که اخبار بیست و سی نشون داد،کراوات نشانه ی صلیب مسیحیت هست و یک نشانه ی غربیه و به پیکره ی اسلام آسیب میزنه!!!

البته این مسئله که چرا پروفسور سمیعی(که اصلا ساکن ایران نیست)حق داره تو کشورش جوری لباس بپوشه که دوست داره ولی بقیه حق ندارن هم موضوعیه که جا برای بحث فراوان داره!

۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۹
life around me

مراسم قرعه کشی جام جهانی شروع شده و ما مثل هرسال عقب مونده هایی هستیم که موقع پخش مراسم رقص،کلیپ های از پیش ساخته ی صدا و سیما رو میبینیم و با افسوس سر تکون میدیم...

آقای علی عسکر و بالادستی های ایشون?بخدا ما با این چیزا تحریک نمیشیم،انقدر بهمون توهین نکنین...انقدر حماقت رو به حد اعلا نرسونین...انقدر مارو از موندن تو کشورمون،جایی که بهش تعلق داریم پشیمون نکنین!


+تراژدی اون جایی بود که با وارد شدن مجری زن،فردوسی پور با خوشحالی گفت خداروشکر لباسش خوبه و میتونیم تمااااام مراسم رو ببینیم...و بعد تازه فهمید ایشون مجری اصلی نیست!....بخدا دلم به حالش سوخت یه لحظه!

۷ نظر ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۰
life around me

      

احساسم مثل سرپرست خانواده ی پرجمعیتی هست که نمیدونه شندرغاز حقوقی که اول ماه میگیره رو خرج بستن کدوم سوراخ سنبه ی زندگیش کنه.

بی پولم و درعین حال در اوج خرج و مخارج هستم و از اینکه انقدر از پدر و مادرم پول میگیرم شرمنده ام.ترم اول که بودم وبلاگ دختری رو میخوندم که سال آخر کارشناسی بود و نوشته بود برای اینکه از پدرش پول نگیره کار دانشجویی گرفته و من توی دلم خندیدم که چه حرفا...بنظرم خنده دار میرسید که روزی از سربار بودن خودم خجالت زده باشم چون همیشه همه چیز در اختیارم بوده و از طرفی بچه بودم و بعضی مسائل رو درک نمیکردم.

حالا شش سال از اون زمان گذشته و من اعتقاد دارم پدر و مادرم وظیفه ندارن تا آخر عمر اسپانسر مالی من باشن...

باید سیصدهزارتومن بابت خرید کتابهای امتحان پره اینترنی بدم,لباس زمستونی بخرم,ضد آفتاب گرون قیمتم در بدترین زمان ممکن تموم شد,جیره رمان هایی که اول سال خریدم تموم شد,تولد دوستم نزدیکه,کفش اسپرت مارکی که خداتومن پول بابتش دادم تا روی پا وایستادن های بیمارستان رو راحت کنه سر بزنگاه کهنه شد و باید یکی دیگه بخرم...و این ماه هزار خرج ریز و درشت دیگه دارم اما در راس همه ی اینها مسافرتی هست که با جمع زیادی از دوستام قراره بریم که طبیعتا به پول زیادی احتیاج داره.

سر جمع اگر سه میلیون تومن داشتم میتونستم بی دغدغه به همه ی کارهام برسم اما تازه اگر وام دانشجوییم واریز بشه کل موجودی حسابم میشه یک میلیون تومن که همه اش خرج سفر میشه.

و متاسفانه نمیتونم بین اینها اولویت بندی کنم چون همه شون مهم هستن اما بنا رو گذاشتم روی مسافرت رفتن مگر با قیمت مرگ!...یکی از اساتیدمون یک روزی گفته بود هروقت تونستین سرتون رو از روی کتاب بردارین و برین سفر...گفت تا دنیا رو نبینین و با آدمهای متفاوتی آشنا نشین پزشکهای خوبی نیستین...گفت برین سفر و سرد و گرم چشیده بشین.

مامان و بابا از این دغدغه های ذهنی خبری ندارن و کافیه درخواستم رو مطرح کنم تا هرجور شده فراهمش کنن اما دیگه به سنی رسیدم که دلم میخواد هرچه زودتر از زیر چتر حمایت خانواده بیرون بیام...

به عکس بالا که ماه ها قبل از یه استکان چای آتشی روستایی گرفته شده نگاه میکنم و به خودم میگم"ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد"!

۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
life around me

بنظرم اگه یه روزی برسه که یه دختر از صبح تا بعدازظهر دنبال کارهای پایان نامه اش بدوه و پاس کاری بشه و به جایی نرسه و درحالی که بغض گلوشُ گرفته و هر لحظه ممکنه با یک تلنگر بزنه زیر گریه،یه زن پیدا نشه و اون دختر رو با فقط یک نگاه دیدن،و بدون هیچ شناختی از شخصیت یا خانواده اش برای پسرش خواستگاری نکنه،اون وقت شاید این مملکت رو بشه جایی برای زندگی کردن به حساب آورد....تازه شاید...!

۴ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۱
life around me

سالها بعد وقتی پیر شدیم و از ما جز خاطرات دوری که با افتخار برای دیگران تعریف کنیم چیزی باقی نموند...همون سالها بعد وقتی درکنار نوه ها یا دوستان مون توی یک شب سرد پاییزی دور آتش نشستیم و پتوپیچ شده از فتوحات سالهای جوانی مون درحالی که چشم هامون برق غرور میزنه تعریف میکنیم،یک نفر اینجا هست که سرش رو بالا بگیره و بگه خیلی سال قبل من برای وبلاگی کامنت نامربوط گذاشتم و از چشم اون بلاگر افتادم و از طرفش تحریم شدم و دیگه کامنت هام تایید نشد،و من اونقدر آدم فهمیده و باشعوری بودم که با جدیت و با اسم های مختلف،و حتی اسم باقی دنبال کننده های اون وبلاگ براش کامنت میذاشتم،فحش میدادم و کیف میکردم...جو اونجا رو بی اعتماد میکردم و خب این خیلی کار بزرگی بود...ازش میپرسن چرا?میگه خب دغدغه داشتم میفهمین?با اینکه واقعا سرم شلوغ بود و درساعات کاریم اتم میشکافتم اما هرطور شده وقت بیکاری پیدا کرده و وجودم رو اثبات میکردم.

بعد اشک افتخار تو چشم اطرافیانش جمع میشه و با مشت های گره کرده میگن تو چقدر بزرگی...تو چقدر انسان بزرگی بودی...چقدر....چقدر!

۱۶ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
life around me

بخش هایی از کتاب "رهبری",نوشته ی الکس فرگوسن:

_پدرم همیشه میگفت:" آدم فقط به شش نفر برای حمل تابوتش نیاز داره"...هرچه بزرگتر شدم بیشتر متوجه منظور حرفش شدم.

.

_وقتی مربی آبردین بودم هرپنج شنبه شب به گلاسکو میرفتیم تا به بازیکنان جوان در زمین آستروترف آموزش بدهیم.یک شب آنجا بودم...که دیدم بازیکن هشت ساله ای مشغول سیگار کشیدن است.به او گفتم"سیگار را خاموش کن پسرجان! اگر پدرت این وضع را ببیند چه فکری در موردت میکند؟

پسرک نگاهی به من انداخت و گفت:"برو پی کارت" و راهش را کشید و رفت....وقتی با دقت به این ماجرا فکر کردم فهمیدم که من هیچ چیز از آن پسربچه نمیدانستم.نمیدانستم او اهل کجاست,پدر و مادرش چه کسی هستند,آیا هم سن و سالهایش اذیتش میکنند و چرا انقدر عصبانی و خشمگین است.

اگر این چیزها را ندانید و شخصیت فرد را درک نکنید,بیرون کشیدن بهترین عملکرد از آنها غیرممکن خواهد بود.

.

_"بعضی مربی ها سعی میکنند نزد بازیکن ها محبوب باشند و با آنها خودمانی شوند.ولی چنین کاری هیچوقت جوابگو نیست.شما به عنوان یک رهبر احتیاجی ندارید دوستتان داشته باشند البته بد نیست گاهی اوقات از شما بترسند ولی بیشتر ما ترجیح میدهیم مورد احترام باشیم....ضروری است که فاصله تا اندازه ای حفظ شود....مثلا من همیشه جلوی اتوبوس تیم مینشستم.بازیکن ها هم متوجه فاصله بودند و در پایان هرفصل وقتی مهمانی های خود را به راه می انداختند,هیچوقت من را دعوت نمیکردند.تمام اعضای تیم مربیگری دعوت بودند ولی من دعوت نمیشدم و این مسئله برایم ناراحت کننده هم نبود.چرا که کار درست همین بود.به جز یک استثنا در آبردین,هیچوقت در مراسم ازدواج بازیکنان تیم خود شرکت نکردم.این مرزی بود که بازیکن ها آمادگی گذر از آن را نداشتند و در عوض به موقعیت من احترام میگذاشتند."

+کتابدونی به روز شد.


۴ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۱
life around me

امروز آف شدیم اما اومدم دانشگاه که کارهای پروپازالمُ جلو بندازم اما گیر کردم تو سیستم کاغذبازی مسخره ای که مجبوری ساعتها حیرون بمونی تا مسئولش بیاد،این مسئول که پیداش میشه اون میره،اون که بیاد یکی دیگه شون غیبش میزنه و خلاصه حسابی حیرون شدم و حالا نمیدونم تعطیلی فردا رو کجای دلم جا بدم!

نشستم تو کتابخونه و کتاب جدیدم روی میز بهم چشمک میزنه اما من هیجان یه مسئله ی مهمی رو دارم که احتمالا تا یکماه آینده مشخص میشه...مسئله ای که مثال بارز بیت"نسوزد جان من یکباره در تاب/که امیدت زند گه گه بر او آب"هست...صبح که نیمرو درست میکردم به مامان گفتم دعا کن که بشه...گفت انشالله میشه...بعد نشستم پشت ماشین و هماهنگ با صدای شکیرا که از پخش ماشین پخش میشد، با صدای بلند بعد هزار سال باخدا حرف زدم و گفتم الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم،حواست هست?

بنا رو گذاشتم رو حساب اینکه حواسش هست و حالا درحالی که به صدای خرچ خرچ پفک زیر دندون دختر میز بغلی گوش میکنم تو فکر دانشجوهایی هستم که تو شهرغریب دانشگاهن و ماشین ندارن...اینکه اگه امروز جای من بودن چطور میتونستن چندبار بین بیمارستان و دانشگاه رفت و آمد کنن و همچنان زنده بمونن?

۵ نظر ۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۳
life around me

 

چندسال قبل درسی به اسم پزشکی اجتماعی داشتیم که از استانداردهای جهانی سلامت حرف میزد.

یادمه یک جایی از کتاب معیارهای خشونت علیه زنان رو نوشته بود که شامل"خشونت جسمی,جنسی و حتی کلامی"میشد.و خشونت های کلامی رو شامل هرگونه تهدید,تحقیر و حتی تمسخر معرفی کرده بود و همه ی اینها تعاریف مورد تاییدWHO(سازمان جهانی بهداشت)بودن.

وقتی میبینین که زنهای ایرانی هر روز و روزی چندین بار به بهانه ی اینکه"حالا شوخی میکنیم دور هم بخندیم",بابت مسائل جنسی,ظاهری,رانندگی,مجرد موندن و هزار مثال دیگه مورد "خشونت" قرار میگیرن چه حسی پیدا میکنین؟اینکه عمده ی این به اصطلاح جوک ها از طرف خود خانوم ها ارسال میشن تو حس تون تاثیری ایجاد میکنه؟

راستی تابحال به این فکر کردین که چندبار زنی رو محکوم به انتخابی کردین که هیچوقت برای خودتون ترجیحش نمیدین؟اینکه زن مطلقه رو چه به ازدواج مجدد؟اینکه اگر زنی طلاق بگیره و در ازای گرفتن مهریه,حضانت بچه رو به همسرش بسپره چه زن بی مسئولیت و بیشعوریه ولی اگر مردی حضانت بچه رو نخواد خب حقشه,بالاخره باید زن بگیره و کدوم زنی میاد بچه ی یکی دیگه رو بزرگ کنه؟ و هزارتا مثال دیگه؟!

میدونستین تو دانشگاه ها دخترهایی رو داریم که برای جلب توجه همکلاسی هاشون حاضرن جزوه بنویسن و به ذکور کلاس تقدیم کنن چرا؟چون جزوه نوشتن وظیفه ی دختراست دیگه,همه میدونن؟

تو این وانفسایی که حقوق زنان توی ایران هی داره بیشتر تو لجن فرو میره تنها کاری که از ما برمیاد اولا اینکه تلاش کنیم خودمون عامل خشونت علیه زنی نباشیم و در درجه ی بعد دیگران رو آگاه کنیم و مهمتر از همه مادرهایی باشیم که پسرها و دخترهایی آگاه به حقوق خودشون بار میارن...

+لطفا سری به صفحه ی اینستاگرامzanan_alayhe_zananبزنید.

+عکس از پیج بینظیر bahman_khaligh_khiavi

۶ نظر ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
life around me

چندروزه که مُدام دچار حالت پره سینکوپ میشم...حالتی شبیه ارتوستاتیک هایپوتنشن دارم و جرات نمیکنم از جام بلند شم بسکه چشمام سیاهی میره و سرگیجه میگیرم...خودم فشارخون خودمُ گرفتم و نرماله،قندخونم خوبه و دهیدره نیستم.دارویی مصرف نمیکنم و خلاصه هیچ علتی براش پیدا نمیکنم(جز اینکه دو هفته ست مدام سرم روی کتابه) و دارم اذیت میشم.

امروز بعد هزارسال گوشی پزشکیمُ گذاشتم رو قلب خودم که ببینم اوضاعش چطوره...محکم میکوبید...

طوری که انگار میخواد پوست و گوشت سینه مُ بشکافه و بزنه بیرون...واسه پرولاپس میترالم لالایی خوندم و سعی کردم به ضرب پروپرانولول ساکتش کنم اما هنوز قلبم میکوبه و سرم سبکه و دنیا میچرخه...

۸ نظر ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۰
life around me

امروز با یکی از بچه های دانشگاه که امسال فارغ التحصیل شد حرف زدم گفت هنوز کارهای فارغ التحصیلیم کامل انجام نشده و نمیتونم طرح شروع کنم واسه همین قراردادی رفتم تو یه درمانگاه روستایی با قرارداد ماهی دو میلیون تومن!!!!!!!!که اونم هنوز هیچی بهم ندادن!

گفت از بچه های سال قبلتر هم خبر دارم که خیلیاشون بعد یک سال کار کردن هنوز یک قرون هم حقوق نگرفتن...خلاصه که گفت دعا کن دوران تحصیلت تا ابد کش بیاد چون انقدر بعدش سرخورده میشی که به افسردگی میرسی!

الان رسما یه راه بیشتر برام نمونده...اینکه استریت بشم و یکراست برم تخصص وگرنه دق میکنم!


+واقعا نمیخوام بی انگیزه تون کنم و خیلیا قبلا این حرفا رو به خودم میزدن ولی تو گوشم نمیرفت و آخرش پزشکی رو انتخاب کردم.نمیخوام هم بگم پشیمونم اما خیلی دلسردم...خیلی...اگه برگردم به عقب احتمالا دارو یا دندون رو انتخاب میکنم گرچه اوضاع اونا هم گل و بلبل نیست....یا شاید هم قید مدرسه ی فرزانگان رو میزدم و میرفتم فنی!تا اقلا انقدر فشار عصبی روم نباشه.

۲۵ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۵
life around me

ساعت از نیمه شب هم گذشته و چندساعته که تو کوچه مون به مناسبت تولد نوگُل نوشکفته شون دارن اُرگ میزنن و انقدری صداش بلند و نزدیکه که حس میکنم زیر تختم مشغولن!...دوروزه که نخوابیدم و مغزم داره منفجر میشه...زنگ زدم به گشت110و گفتم لطفا بیاین بهشون تذکر بدین گفت باشه...نیم ساعت نشستم و دیدم نه بابا بی وقفه مینوازن!دوباره زنگ زدم و خیلی ریلکس گفت به ماچه ما تذکر دادیم.گفتم چطور تذکری بوده که حتی یک ثانیه هم قطع نکردن?

گفت ما که نمیتونیم بیایم تو خونه مردم!!!!

گفتم عذر میخوام چطوری برا جمع کردن دایره زنگی ها خوب میتونین بدون اجازه بپرین تو خونه ی مردم و حالا نمیتونین?

تلفنُ روم قطع کرد!!!

الان با سردرد کشنده و دراز کشیدم تو تاریکی و میگم خدا لعنت تون کنه...همین!...و اینکه اگه شبانه اومدن خفتم کردن در جریان باشین که کار کیه به هرحال!!!


۱۱ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۱
life around me

بیخوابی برای من بزرگترین شکنجه ست!...اگه بتونم خوب بخوابم آدم مهربونی ام اما وای به حال روزی که سروصدا نذاره بخوابم!!!رسما از تخت که میام بیرون همینطوری پاچه میگیرم و جلو میرم...

من خیلی سخت خوابم میبره و درواقع خوابم یه جور بیداری عمیقه و اگه کسی توی هرکدوم از اتاق های این خونه ی درندشت راه بره من بیدار میشم و بخاطر همین همه رعایت منُ میکنن و موقع خوابم ساکت میمونن...

امروز قبل خواب اعلام کردم که دیشب خوابم نبرده و خط و نشون کشیدم که لطفا حتی باآرامش نفس بکشین! تازه چشمام گرم شده بودن که ماشین استارت خورد و بابا نشست پشت ماشین که مامانُ برسونه جایی...من?برای چند دقیقه فقط جییییییغ میزدم و بعد به نشانه ی اعتراض کولر روشن کردم تا صداش نذاره صداهای بیرون رو بشنوم و مثل سگ لرزیدم...بیدار که شدم دیدم بابا سرشُ انداخته تو جدول و اصلا نگاه نمیکنه...با اخم وحشتناکی رفتم تو آشپزخونه شیر بردارم،گوشی بابا زنگ خورد و انگار مامان بود که میپرسید اعصاب گلسا درچه حاله?چون بابا جواب داد تلخخخخ،خیلی تلخ...من جرات نمیکنم ازش بپرسم!

الانم با سردرد نشستم تست میزنم و حریف میطلبم یه دعوایی راه بندازم!

بله بله،خواب اولین عشق زندگی منه...

۱۱ نظر ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۶
life around me