گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

بوی بارون میاد و اما خودش؟نه...

اینجا هوا,هوای بهاره و حال,حال خوش...اینجا بوی شیرینی های مامان پز خونه رو پر کرده و صدای فوتبال از تلویزیون.

اینجا گلها زنده شدن و نارنج ها بهار دادن...

من,دخترک گیج شش سال قبل و دختر جدی امروز نشستم اینجا,روی این تخت چوبی و زل زدم به مهری که امروز بهمون دادن و توی سرم هزارجور فکر و خیال میچرخه...به رشته ای که انتخاب کردم فکر میکنم و چیزی که از آب در اومد اما هنوز فراموش نکردم که از انتخابم پشیمون نیستم.

همه ی ما با این تصور وارد پزشکی شدیم که بهترین پزشک باشیم و دلسوز بیمارا و کار خیر بکنیم و مجانی مریض ویزیت کنیم اما این سیستم انقدری خودش بیمار بود که ما رو دلزده کرد.

که پزشک جراح با شوق و علاقه رفت بیمارستان صحرایی یک مرکز محروم تا مجانی مریض عمل کنه و وسط عمل بهش گفتن فلان وسیله ای که نیاز داری رو نداریم اینجا...شکم مریض باز و هر لحظه امکان به هوش اومدنش هست اما وسیله ای که نیاز داری نیست.و استرس و استرس و دعا و ثنا که این مریض چیزیش نشه...کشیده شدن به دادگاه و توضیح دادن بابت گناهی که نکردی و بابت کوتاهی که دیگران کردن...بابت نیت خیری که داشتی و از قضا جلوه ی عکس داد...از همون مریضی که وقتی فهمید داری مجانی جراحیش میکنی دعات کرد و وقتی به گوشش رسید  وسط عمل چه اتفاقی افتاده حاضر نشد ازت حمایت کنه و ایستاد مقابلت...از جراحی که پشت دستش رو داغ کرد سمت کار خیر و ویزیت روستایی نره و بگه از این به بعد عمل فقط تو مجهزترین بیمارستان.

که پزشک داخلی بگه یک کاغذ چاپ کنین بزنین در مطب و روش بنویسین درصورتی که مشکل مالی داری مجانی ویزیت میشی...و مریض های پولداری که اومدن و ندای ندارم ندارم سر دادن,فریبت دادن و مجانی ویزیت شدن و پشت سر بهت خندیدن...که چشم باز کردی دیدی شدی مسخره ی خاص و عام که فلان دکتر رو خر کردیم و مجانی ویزیت شدیم...که دکتر برگرده و بگه اون کاغذ رو کنین بندازین دور...از این به بعد ویزیت پولی!

ما از پزشک هایی که هر روزه از بیمارها کتک میخورن خبر نداشتیم و اولین بار که با چماق به اورزانس حمله کردن شوکه شدیم و از وحشت اشک ریختیم...ما خبر نداشتیم اگر خوش اخلاق باشیم و به تک تک سوالهای همراه بیمار با حوصله جواب بدیم,آخر سر به جای تشکر بهمون میگن شما عنتر(اینترن)مریض هستین؟و غش غش میزنن زیر خنده.

ما تصورمون از پزشکی مطابق استانداردهای دنیا بود اما با چیز دیگری مواجه شدیم و خورد تو ذوقمون...آخه چه خبر داشتیم که ممکنه مریض با دماغ شکسته و نامه ی دادگاه برای مشاوره میاد پیش متخصص و گریه میکنه و میگه کتکم زدن.و پزشک دلش به رحم میاد و توی گزارش مینویسه"جوان آقای فلان ساله ای طی نزاع مضروب شده و از ناحیه ی فلان دچار شکستگی شده و..." و بعد میفهمن خود این آقا ضارب بوده و حالا این دکتره که باید بره دادگاه و جواب پس بده که تو همدست ضارب هستی و مدتها استرس تحمل کنی و درنهایت کلی دیه بدی...

اما کم کم دستمون اومد که به خیلی از بیمارها نباید اعتماد کرد....باید صرفا براساس دیده ها شهادت داد و نه اشک و آه های بیمارها...

بعد از ماه ها تلاش برای معرفی بیمارهای فقیر به خیریه,وقتی فهمیدم چطور این مدت توسط همون بیمارها فریب خوردم و پولی که باید خرج فرد نیازمندی میشد رو برای ترخیص اون آدمهای دروغگو صرف کردم تازه فهمیدم که صرف داشتن نیت خیر برای کمک کافی نیست...و هی بی اعتمادتر شدم و افسرده تر و بی انگیزه تر...

باید شش سال تو این سیستم بیمار و دروغگو درس بخونی تا بفهمی دلزدگی یعنی چی...

من قبول دارم که یکسری از پزشکها رفتار حرفه ای ندارن و خودم به شخصه برای معالجه دنبال پزشکی میگردم که مطمئن باشم در قدم اول اخلاق پزشکی رو رعایت میکنه...اما هیچکس به مردم نگفت که پزشک هم حقوقی داره...هیچکس نگفت که طبق قانون اگر بیمار مطابق دستور پزشک عمل نکنه,پزشک میتونه از ادامه ی درمان انصراف بده و دیگه مسئولیت اون بیمار رو نپذیره...

سینه ی پر دردی دارم و خاطرات زیاد زیاد زیاد از اتفاقاتی که رخ داد و لکه ی سیاهی روی ذهنم جا گذاشت و نمیدونم کجا چشم باز کردم و دیدم تمام ذهنم سیاه شده...

اما من حالا در آستانه ی شروع دوره ی جدید و البته سخت ترین دوره ی زندگیم هستم.از طرفی تصمیم دارم تخصص قبول بشم و در نتیجه راه درازی رو باید توی این سیستم طی کنم و مدام با خودم میگم پس چرا با دل خوش نرم طرفش؟

با خودم میگم ما در کنار مریض های قدر ندون,کلی بیمار داشتیم که هر روز بهمون میگفتن خسته نباشی و این جمله انگار تمام دردها رو با خودش میشست و میبرد و آخ که چه کیفی داشت.با خودم میگم ما مریضهایی رو هم داشتیم که احترام گذاشتن و احترام دیدن و بزرگواری کردن و صبر کردن و مارو شرمنده ی خودشون...مریض بستری تو بخش جراحی که هر صبح میرفتم بالای سرش بهم میگفت چرا شبها تو نمیای؟بقیه ی پرستارا مثل تو خوش اخلاق نیستن و من تو دلم قربونش میرفتم.

میگم چقدر خوب میشه اگه گناه یک عده رو پای بقیه ننویسم و انتقام این نظام سلامت لعنتی رو از بیمارها نگیرم و فراموش نکنم کسی که میاد بیمارستان دیگه چاره ای جز این نداشته...و تمام امید زندگیش به دست ما بسته است و چه خوب میشه اگه صبر ما بیشتر از اونا باشه...

من خاطرات بدی دارم اما این رو خوب میدونم که دلم میخواد پزشک خوبی باشم...پزشکی اخلاق گرا و باسواد و خوش اخلاق...پزشکی که آستانه ی تحملش بالاتر از بیمارهای کم صبرش باشه.

ما اساتیدی داشتیم که یک از یک معرکه تر بودن.خانم دکتر فوق تخصص خون که تمام بیمارهاش سرطانی هستن و ایشون شماره ی موبایلش رو به تک تک بیمارا داده و در هر ساعت,تاکید میکنم در هر ساعتی از شبانه روز جوابگوی سوالهای بیماراش هست و هیچ کدومشون رو پشت تلفن ناامید نمیذاره...من میدونم ایشون هم زمانهایی از زندگیش بی انگیزه شده اما در نهایت فهمیده این بیمار درد داره و چاره ای جز پزشک اومدن جلوی پاش نیست...باید صبور بود و فهمیدش.

به روزهای آینده نگاه میکنم و میگم فراموش نکن مریض خوابیده روی تخت یک تکه گوشت نیست...!زنی,مردی,مادری,پدری,فرزندی هست با هزار هزار رابطه ی فامیلی و کرور کرور خاطراتی که باهاش دارن...اگر اکسپایر شد و پیچیدنش لای پارچه ی سفید,گرچه برای تو تمام میشه اما مصیبتش تازه برای همون هزار هزار نفر شروع میشه...

من خسته ام درست,اما باور دارم که میخوام پزشک خوش اخلاقی باشم.مثل تمام پزشکهایی که تا بحال بهشون مراجعه کردم...پزشکهایی که بخاطر توده ی پستانم بهشون مراجعه کردم,آرومم کردن,با دقت معاینه ام کردن و راه درست رو بهم نشون دادن و گفتن انتخاب کن.

خاطرات دوران استاجریم رو از همین وبلاگ میخونم و میبینم گاهی چقدر نگاه از بالا به پایین به مریض ها داشتم و تلاش میکنم اصلاحش کنم.که همیشه یادم بمونه با بیمار از رو به رو و چشم در چشم برخورد کنم نه از بالا...و یادم بمونه که من هرچقدر هم خسته باشم و کم خواب و هرچقدر هم استرس داشته باشم,اضطراب و نگرانیم بیشتر از مادری نیست که فرزندش حتی بخاطر یک مسمومیت غذایی ساده روی تخت بخش اطفال دراز کشیده...

اینا رو با خودم زمزمه میکنم,به مهر و اتیکت اینترنیم نگاه میکنم و و آخرین هواهای خوش بی دغدغه رو میفرستم توی ریه هام...آخیش...


**عنوان:دیالوگی از فیلم scarfaceکه نزدیکترین جمله به حسی هست که من به خاطرات بد این چندسال دارم.خاطراتی که نمیتونم توضیح شون بدم.


۱۶ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۲
life around me

خسته ام و کوفته و تمام بدنم تندرنس داره اما هی به خودم میگم خداکنه همیشه با این دردای ناشی از ساعتها رقصیدن بخوابیم...کاش...

۳ نظر ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۴
life around me

حالا بعد چند روز از بهترین سفر زندگیم با دوستان برگشتم و بعد یه دوش گرفتن حسابی،با کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم.

بنظرم بهترین اتفاق سال نود و شش برای من این بود که بیش از سالهای قبل سفر کردم و بیش از سالهای قبل رفیق پایه ی سفر پیدا کردم...و به این نتیجه رسیدم که بهترین رفیق آدم لزوما بهترین همسفر نیست اما لعنت به رفقای من که هم رفیقن و هم همسفر و چه بی رحمانه در هر دو مورد تاپ استیودنتن!

حالا از سفر برگشتم و ولو روی تختم به روزهایی که گذروندیم فکر میکنم.به اینکه چقدر لازمه هر فردی قبل ازدواج با دوستاش سفر بره و کارهایی رو انجام بده که هرگز هرگز تو زندگی عادی روزمره اش حاضر به انجامشون نبوده...سفر ما پُر بود از آدرنالین و هیجان،عبور از خط قرمز ها،تجربه کردن چیزهایی که هیچوقت فکر نمیکردیم سمتش بریم.من توی سفر یه آدم دیگه بودم،آدمی که نهایت تلاشش رو کرد تا خودخواهی هاش رو به حداقل برسونه و بذاره جمع اکثریتی خوش باشن،آدمی که علی رغم اخلاق همیشگیش از خواسته هاش کوتاه می اومد به نفع جمع...من از این سفر برگشتم و هنوز همون آدمم،با همون خط قرمزها و حد و حدودها و چقدر تجربه ی این سفر روی دلم سبکی میکنه...چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر حالمُ خوب کرد.

پیج اینستاگرام zanan_alayhe_zanan موضوع این هفته اش سفر بوده و محدودیت هایی که خانم های کشور ما برای سفر رفتن دارن.

بنظرم بد نیست نگاهی به پست هاش بندازین و البته اُمیدوارم یک روزی برسه که تنهایی سفر رفتن آرزوی هیچ زنی نباشه.


۲ نظر ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۰
life around me
حرف های دخترونه،دوستی های معرکه،آشپزی های هول هولکی،آهنگ های درخواستی،گولّه شدن تو آغوش هم از شدت سرما،بحث ها و درگیری ها و آشتی های دو دقیقه بعدش،بیدارموندن های تا سحر،قُل قُل آرامش بخش دوسیب و نعنا،راه رفتن های زیربارون،خندیدن های از ته ته ته دل،آخرشب ها و دور دور تو خیابون ها...
چقدر خوبن این دخترا...چقدر حالم باهاشون خوبه...چقدر...
کاش میشد این روزها رو خالکوبی کنم روی بازوم و سالها بعد به همه بگم نیگا?نیگا?ما همچین روزهایی باهم داشتیم...
۱۳ نظر ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۷
life around me


+به این حجم بالا سرسری نگاه نکنین.این ها پدرهای زیادی رو درآوردن(!)به همین قبله قسم!!
+ممنونم که دعام کردین...خیلی زیاد.

با نوشتن این جمله تموم کنم تمام این غر زدن های اخیر رو:"وی با نمره ی حدود 140 پاس شد"!
۳۶ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۷
life around me

نمیدونم حس زنی که نُه ماه تمام با یک موجود توی بدنش زندگی کرده،خورده،خوابیده و حالا به تازگی زایمان کرده و اون موجود رو باید به شکل دیگری ببینه چیه اما حس و حال من بعد دوماه خونه نشینی و درس خوندن روزانه،وقتی که نزدیک امتحان رسیدم عجیب به نظر میاد.

دوست ندارم تموم بشه و مُدام فکر میکنم این دو هفته ی مونده به شروع بخش ها رو از بیکاری چطور سر کنم وقتی قرار نیست صبح ها با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شم و شبها با تنظیمش بخوابم?!

تمام این دوماه فکر میکردم قراره روزهای آخر منتظر اتفاق شگفت انگیزی باشم.تصورم از همچین روزی با خود این روز از زمین تا آسمون تفاوت داشت...


همیشه نگاهم به عشق هم همینطور بوده.اینکه رنج و رنج و رنج و آخرش یک وصال ساده?...نباید منتظر پایان با شُکوه تری بود?

حق عاشقی که سالها هجران کشیده رو بیشتر از یک کام گرفتن از معشوق میدونم... رنج دوری بیشتر از شنیدن صدای نفس هاش روی شونه هام لذت داره...

آدم عجیبی ام?هووووف...


°حساب رو بذاریم به پاس شدن دیگه نه?!

۱۲ نظر ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۴۶
life around me

من هیچوقت از بچه های کار خرید نمیکنم و واسه این کار دلایل خودمُ دارم اما اگه پول همراهم باشه براشون خوراکی میخرم و صبر میکنم تا جلوی خودم بخورنش.

درسته که وقتی بهشون میگم بیاین یه چیزی براتون بخرم،دست میذارن رو گرون ترین خوراکی هایی که خودم تابحال نخوردم و بعد حساب کردن پولش حتی یک بار هم تشکر نمیکنن،اما دلیل نمیشه از دیشب تا الان از عذاب وجدان خفه نشم.

از ماشین پیاده شدم که بستنی بخرم،اومد طرفم و گفت یه پونصدی میدی?با همین قیافه ی همیشه ی خدا اخمو نگاش کردم و گفتم ندارم.نداشتم واقعا...توی کارت داشتم اما دستی نه.

رفتم داخل هایپر مارکت و گفتم یا براش یه بستنی میخرم یا میگم پونصدی بهم بدن ببرم بهش بدم ولی شلوغ بود و خرید نکردم.وقتی برگشتم به ماشین کناری تکیه داده بود نگام میکرد....چقدر شرمنده ام از یادآوریش و همش به خودم میگم لعنت به تو!!نمیتونستی برگردی و بخری براش?چنددقیقه صبر کردن انقدر برات سخت بود?

درسته که این بچه ها واسه اینکار تربیت شدن و این قیافه ی مظلوم رو بهشون یاددادن،درسته که بارها با پُررویی جوابمُ دادن اما لعنتی یه بچه ی هفت هشت ساله ازت یه پونصدی خواست بهش ندادی.شاید این پونصدی تمام چیزی بود که تو اون لحظه بهش نیاز داشت و تو کافی بود فقط چند دقیقه توی نوبت بایستی!

لعنت به من...


۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۹
life around me

زمین از بارون های روز گذشته نم داره و هوا بهتر از این نمیشه.

پنجره ی اتاقم رو باز کردم و نور افتاده روی گلدونهای کاکتوسم...گل پیچی که چندماه پیش کاشتم و گذاشتم لب پنجره ی اتاقم به طرز عجیبی مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکنه و من موندم با این همه شاخه ی جدیدش چکار کنم.

یک هفته مونده به امتحان پره و من از برنامه ریزیم جلو افتادم و برخلاف انتظارم گویا قراره دو روز آخر رو مرور کنم...

کتابی که به تازگی خریدم رو شروع کردم و برای خوندنش هیجان دارم.برای بعد از امتحان که قراره برم مراسم رونمایی از کتاب فلان نویسنده...

دیشب که بارون شروع به باریدن کرد,بدون معطلی نشستم پشت ماشین و با رشته و کشک برگشتم خونه.لابد دیگه همسایه ها میدونن که پختن و خوردن آش رشته تو خونه ی ما یه مراسم به باشکوهی مراسم های مذهبی داره.

میگفتم,هوا خوبه و حال ما؟...حال ما تا زمانی که هی سالها بگذرن و دربی پس از دربی بیاد و بره و خانم ها همچنان همون لولوهایی باشن که نباید برن ورزشگاه و نباید از تلویزیون کشور خودشون نشون داده بشن خوب نمیشه...

نمیشه که نمیشه!


۸ نظر ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۳۵
life around me


زمان میگذره,از این روزها فاصله میگیریم.من فراموش میکنم خیلی سال قبل که جوانتر بودم, توی یک بعدازظهر اوایل اسفند به چه چیزی فکر میکردم,چه لباسی پوشیده بودم یا اینکه مادرم توی آشپزخونه چه غذایی میپخت.

ما از این روزها فاصله میگیریم و فراموش میکنیم تیتر اول روزنامه ها توی همچین روزهایی چه بود اما...

اما این صحنه ها و این لگدهای از سر ضعف رو مگر خاک گور بتونه از حافظه ی ما پاک کنه...!

خدارو چه دیدی؟شاید از این به بعد تنها دلیل زنده موندن ما این باشه که اونقدری عمر کنیم تا تمام اتفاقات این روزها رو برای دخترهای نسل های بعد تعریف کنیم و به قول دکتر شریعتی بگیم:آری ای برادر اینچنین بود....


+جایی خوندم دختر لبنانی که برای ازدواج با دکتر چمران انتخاب شده بود,در اولین دیدارش با دکتر,متوجه نقاشی از شمعی شد که در پس زمینه ی سیاه کشیده شده و فلسفه ی اون نقاشی رو پرسید و دکترچمران جواب داد این جهان بینی من هست که تو دوران ظلم و سیاهی,هرکس اگر بتونه به اندازه ی یک شمع نور تولید کنه خودش کار بزرگیه.

این دخترها شمع هایی هستن که دارن تو دل تاریکی میسوزن و من براشون دعا میکنم.و بیشتر از هرکس دیگه ای به مادرهاشون افتخار!

۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۷
life around me

 

یک بعد از ظهر بی درس و فارغ از دغدغه ی نکات فراموش شده حق دختری بود که روزها درس خونده.

به عادت تمام بعدازظهرهای بی درس,نخوابیدم تا ساعت های بیشتری داشته باشم برای کارهای عقب افتاده...

از اول قرار گذاشتم برم آرایشگاه بلکه خوشگل بشم و انگیزه ی تازه بگیرم ولی دلم به حال اونهمه وقت که باید با توی نوبت نشستن هدر بره سوخت,نتیجه اینکه با هزار مصیبت و گره زدن بند به انگشت پا و کج و معوج کردن لب و لوچه و دنگ و فنگ,صورتم رو تا جایی که میتونستم بند انداختم و ابروهام رو صاف و صوف کردم...بنظرم خودکفایی در این زمینه برای همه ی خانومهایی که اهل بند انداختن صورت هستن لازمه.اونقدر لازم که من بی استعداد در این زمینه هم دارم در راستاش تلاش هایی نسبتا موفق میکنم...

باید دستی به سر و روی اتاقم بکشم و تمیزش کنم...کاری که میتونم بگم عاشقشم و خیلیا این علاقه رو درک نمیکنن.

اومدم بیرون,هوا خوبه...گلها دارن جون میگیرن برای عید و من از الان برای کاشتن سبزه به رسم هرسال هیجان دارم...هنوز با جزئیات دقیق,سالهای بچگیم و ذوق عجیبم برای نوروز رو به یاد میارم و اغراق نیست اگر بگم هنوز هم همونقدر دستپاچه ام برای چیدن هفت سین.

شاید تنها چیزی که نسبت به اون دوران در من تغییر کرده,بی میلیم به دیدن فامیل و شنیدن حرف های خاله زنکی باشه که جز رنجوندن همدیگه حاصلی نداشته.و احتمالا تنها مزیت اینترنی همین باشه که بعد از تحویل سال کشیک باشم و تو هیچ دید و بازدیدی شرکت نکنم.

تو فکرش هستم که امروز برم بهشت زهرا و فاتحه ای برای پوران خانوم بفرستم,کتابی که یکماهه شروعش کردم اما خستگی و بی رمقی این روزها نمیذاره تمومش کنم رو کمی جلو ببرم...شاید سری به بازار بزنم و ببینم حال و هوای عید شروع شده یا نه.

دل تو دلم نیست که این امتحان تموم بشه,با بچه ها بزنیم بیرون و کفش های گرون قیمتی رو که قراره کشیک های طولانی رو تحمل بیارن بخریم,یه روپوش سفید و یه مقنعه ی جدید به کمدم اضافه کنم و دستی به گوشی پزشکیم بکشم که بخاطر پشت سر هم افتادن بخش های مینور این ترم خاک گرفته.

امروز هوا خوبه,درس نمیخونم و این یعنی روز خوبیه و من خوشحالم!


_عنوان از آقای مجتبی ناصری طهرانی هست و اجالتا فقط قسمت"عجب هوایی" اش به من مربوط میشه:)

_هروقت چشمم به گلهای حیاط که توی عکس بالا هستن میفته,یاد حرف اون خانوم کارشناس(!!)یزدی می افتم که میگفت به شوهرت بگو آقایی میخوام برات کولاک بکنم.لبخند میزنم و میگم انگار این گلها خواستن برامون کولاک بکنن:)

۸ نظر ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۷
life around me

تمام روز به این امید درس میخونم که شب بشه و خوندنم تموم، ابی جان پلی کنم،با صدای بلند باهاش بخونم و حلقه بزنم...!


۱ نظر ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۱
life around me