گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است



حالا میدونه دندونام ریخته میخندم زشت میشم,باز دلبری میکنه که نیشم وا شه...
پیرمرد خنگ قشنگم؟تا پنجاه و دوسالگی چیزی نمونده,منتظر باش که قراره عاشقت بشم:)

_عنوان از وحشی بافقی_
۵ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۹
life around me

وسط خونه تکونی مامان چشمم افتاد به هدیه هایی که تو دوره های مختلف تحصیلی از مدرسه گرفتم...یه پارچ شیشه ای شبیه همونی که رو جهاز مامانم بوده رو سال سوم راهنمایی برای معدل بیست گرفتم و خیلی خوب اون صحنه ای رو به یاد میارم که دونه دونه میرفتیم روی سکو و پارچ به بغل برمیگشتیم پایین.

یه سُس خوری کوچیک رو دوران دبیرستان بهمون هدیه دادن که فکر میکنم مناسبتش روز دختر یا روز دانش آموز بود.

یه گلدون شیشه ای برای مسابقه دو ، یه قندون برای نمیدونم چه مناسبتی...

شاید اون زمان فلسفه ی این هدیه ها رو نمیفهمیدم و فقط یادمه با لبهای آویزون میومدم خونه و میدادمشون مامان.ولی الان خوب میفهمم دلیل این کلیشه های جنسی که انقدر با برنامه و سیاست دقیق رو مغزمون کار میکردن.

پس دیگه نباید تعجب کنم از پیام همکلاسی دبیرستانمون که الان پزشکی میخونه و در جواب تبریک های بچه ها به مناسبت ازدواجش،میگفت ایشالله همه تون زود عروس شین و خیلی احساس بامزگی میکرد وقتی میگفت سلامتی بدون شوهر چه فایده ای داره.

به هرحال ما حاصل درس خوندن تو مدارسی هستیم که به دانش آموزاش به پاس درس خوندن،ظرف هدیه میدادن جهت تکمیل جهیزیه!

۱۴ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۷
life around me

چه فایده وقتی پول داشته باشم،که دیگه ابی اونقدری پیر شده باشه که نتونه کُنسرت بذاره?

۶ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۲
life around me
عاشورای سال88تو سررسیدم نوشتم خدامیدونه عاشورای سال بعد زنده باشیم یا نه...از  اون زمان هشت عاشورای دیگه هم اومدن و رفتن و من هنوز زنده ام...
تو این هشت سال جنین هایی تو شکم مادر رشد کردن و شکل گرفتن،به دنیا اومدن،اولین بار دهان به پستان مادر گذاشتن،وابسته ی بوی تن پدر و مادر شدن،چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفتن،خوردن،راه رفتن،بازی کردن،دوست داشته شدن،راهی مهد کودک شدن،پشت نیمکت کلاس اول الفبا رو یاد گرفتن و حالا دانش آموز کلاس دومی هستن که گرسنه برگشتن خونه و با جورابهایی که بوی نامطبوعی میدن،منتظر نهار،از زنگ ریاضی و املا حرف میزنن...

من تو این هشت سال چکار کردم?چقدر تغییر رو از سر گذروندم?چند قدم رو به جلو و چند فرسنگ به عقب رفتم?چندبار عاشق شدم?چقدر غمگین بودم و چه شبهایی رو با پادرد مونده از رقص های تا دیروقت گذروندم?چقدر محبت کردم?چقدر دوست داشته شدم?چقدر از این چقدرها میشه نوشت...
هشت سال...هشت...

۳ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۴
life around me
حالا دو ماهه که درجواب سوال"چطوری?" اگر رودربایستی نداشته باشم باید بدون مکث جواب بدم: "بد،،،خیلی بد" !!!
حال زن بارداری رو دارم که فهمیده جنین توی شکمش مُرده.دو ماهه که جنین توی شکمم نفس نمیکشه و دکترها فقط سرتکون میدن و با بی رحمی میگن"متاسفم کاری از دست ما برنمیاد".
من دو ماهه که خوب نیستم و گریه کنون التماس میکنم یکی این تیکه گوشت فاسد رو از بدنم بکنه و دور کنه اما کسی به دادم نمیرسه...
دوماهه که هرچه تلاش و هرچه تلاش برای خوبتر شدن افاقه نمی کنه.که حالم غمگین تر از اونه که با وعده های ساده ی دلخوش کُنک سابق خوب بشه...مثل حال مادری که جنین مُرده اش رو با خودش حمل میکنه و میگه:هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد.
دیگه هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد اما مُدام این جمله ی دکترشریعتی توی ذهنم تکرار میشه که:بگذار این سالهای حرام بگذرد...
شش سال طول کشیده تا به تجربه ی عجیبی برسم...تجربه ی عجیبی که قابل انتقال به دیگران نیست و فقط باید خودشون تجربه اش کنن تا قابل درک بشه...حتی شده به قیمت شش سال از زندگی و جوونی شون...
۱۲ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۰
life around me

هر آخر هفته،سوال"تا حالا عاشق شدی?" مهران مدیری از مهمان برنامه اش رو میشنوم و به عمر بیست و سه چهار ساله ام نگاهی میندازم و میگم من چه مرگم بوده تو این همه سال?الان چه مرگمه?اصلا مرگ از منه یا مردهای غیرجذاب اطرافم?

و خُب مثل همیشه یاد این جمله ی "طبیعت بهوت افسردهی" کتاب دایی جان ناپلئون می اُفتم و میگم منُ میگه،منُ میگه!


۲۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۵
life around me
""کلیسا برای دو هزارسال ستم و قساوت به بشریت عرضه کرده و عذاب و اندیشه های اینچنینی،"تمام اینها هم به نام خداوند"!!
اثبات فانی بودن مسیح می تونه به همه ی این رنج ها خاتمه بده و این کلیسای دروغین رو به زانو دربیاره....میراث زنده باید هویدا بشه.مسیح باید همونطور که بوده عرضه بشه نه معجزه آسا،بلکه یک مرد.""
این یک دیالوگ از فیلم داوینچی کُد(رمز داوینچی)هست و اینکه من میتونم به جای کلمه ی مسیح توی این دیالوگ خیلی اسم های دیگه ای رو بذارم و همچنان معنا داشته باشه,کمدی محسوب میشه یا تراژدی?
۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۲۷
life around me

چهار یا شاید پنج سال قبل بود که هنوز گواهینامه ام رو برام پست نکرده بودن...با اصرار زیاد به مخالفت بابا غلبه کرده و مینشستم پشت رول...

یه روز موقع دور زدن تو کوچه،سپر ماشینم گرفت به کنار ماشینش و خط برداشت...زن مهربونی بود و میدونستم اگه بهش بگم میگه فدای سرت اما ترسیدم.ترسیدم اگه بابا بفهمه ،تا رسیدن گواهینانه از رانندگی تحریمم کنه.با خودم میگفتم روزی که اولین حقوقمُ بگیرم میرم بهش میگم پوران جون هزارسال قبل من بودم که ماشینتُ خراب کردم،حالا بگو چطوری راضیت کنم?و اونم لابد میخنده و من شام دعوتش میکنم بیرون و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.

برنامه ی بی نقصی چیده بودم برای خلاصی از عذاب وجدان که آخرش مثل همه ی فیلم های ایرانی خوب تموم میشد.اما هیچوقت با خودم فکر نکردم شاید اون روزی که من حقوق میگیرم دیگه پوران جونی وجود نداشته باشه،نمیدونستم آخر داستانم مثل فیلم های هندی با اشک تموم میشه.

دیشب پوران جون مُرده و من امروز فهمیدم.اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم برای زن مهربون همسایه که همیشه غصه ی درس های زیاد منُ میخورد.و هروقت ماشین نداشتم،با همون ماشینی که خودم خطش انداخته بودم منُ میبرد تا کارمُ انجام بدم...اشک میریزم و به پوران جونی فکر میکنم که تا روز مرگش خبر نداشته داره با سرطان دست و پنجه نرم میکنه...

۱۹ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۵
life around me

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم

از ضربه های تبرهاتان زخم دار است,

با ریشه چه میکنید


گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید?


گیرم که میزنید

گیرم که می بُرید

گیرم که می کُشید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید


اینکه این شعر رو در تمام ادوار ایران میشد خوند و درک کرد و با خود گفت"راست میگه"،و اینکه ما مثال زنده ی کتاب مزرعه ی حیوانات در تمام طول تاریخ هستیم،کمدی محسوب میشه یا تراژدی?


+این شعر در رو اکثریت به اسم خسرو گلسرخی میشناسیم اما دوستی اشاره کردن که گویا سروده ی شهریار دادور هست.

۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۸
life around me

هر حوالی نیمه شب دلم هوس نوشتن حماسی ترین عاشقانه ی دنیا را میکند...

۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۳
life around me
یادم باشه تو سررسیدم،زیرتاریخ هشت بهمن هزار و سیصد و نود و شش بنویسم از مباحث تلنبار شده،از دیسمنوره ی شبانه و قرص های ژلوفن،از دمنوش های دلخوش کُنک بی اثر مامان...از درد،خون،درد...از دفع لخته هایی که به قیمت درهم کشیدن صورتم تموم میشن...از تخت گرم و نرمی که الان بهش نیاز دارم ولی وقت لمیدن ندارم...
بگذر لعنتی...
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۸
life around me

نشستم تو کتابخونه.پشت میز سمت راستم دخترک کنکوری نشسته و پشت میز سمت چپم پزشک عمومی که داره برای دستیاری میخونه...حال هر جفتشون?زار...زار...

نشستم پشت میز کتابخونه و برای پره میخونم،درحالی که گذشته ام سمت راست و آینده ام سمت چپم نشستن...و این هم از میز وسطی و شرح حال الانم...

حقیقتا که پووووف...

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۱
life around me

امروز تو برنامه ی کتاب باز حرف این بود که اسم معلمی که تاثیری روی شما گذاشته رو برامون بفرستین...فکرم بلافاصله پیش آقای دکتری رفت که دوران علوم پایه استادمون بود.جنتلمن به تمام معنای میانسالی که روز تولدحضرت فاطمه(س) رو کرد به ما گفت روز زن رو به خانم های کلاس تبریک میگم...با همون لحن آروم خاص خودش گفت اگر یک روزی مردی از شما درخواست کرد که"زن من میشی?" بگید نه!!همسرت میشم اما زنت نه!...بگید من باید با تو همسر و همسطح باشم نه ملک شخصی تو.

و این حرفش احتمالا سالهای سال تو ضمیر ناخودآگاه من جا خوش میکنه و باقی میمونه....

۸ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۸
life around me

دغدغه ها و بحث های این روزهامون برای توافق سر مقصد سفر بعدی،و بی پولی که همه مون بلااستثنا داریم و فقط به اُمید وامهای ترم بعد نقشه میچینیم رو میذارم گوشه ی ذهنم برای روزهای میانسالیم که پول دارم اما شاید دیگه این سر پُر سودا رو نداشته باشم...!

۸ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰
life around me