گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است



حالا میدونه دندونام ریخته میخندم زشت میشم,باز دلبری میکنه که نیشم وا شه...
پیرمرد خنگ قشنگم؟تا پنجاه و دوسالگی چیزی نمونده,منتظر باش که قراره عاشقت بشم:)

_عنوان از وحشی بافقی_
۵ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۹
life around me

وسط خونه تکونی مامان چشمم افتاد به هدیه هایی که تو دوره های مختلف تحصیلی از مدرسه گرفتم...یه پارچ شیشه ای شبیه همونی که رو جهاز مامانم بوده رو سال سوم راهنمایی برای معدل بیست گرفتم و خیلی خوب اون صحنه ای رو به یاد میارم که دونه دونه میرفتیم روی سکو و پارچ به بغل برمیگشتیم پایین.

یه سُس خوری کوچیک رو دوران دبیرستان بهمون هدیه دادن که فکر میکنم مناسبتش روز دختر یا روز دانش آموز بود.

یه گلدون شیشه ای برای مسابقه دو ، یه قندون برای نمیدونم چه مناسبتی...

شاید اون زمان فلسفه ی این هدیه ها رو نمیفهمیدم و فقط یادمه با لبهای آویزون میومدم خونه و میدادمشون مامان.ولی الان خوب میفهمم دلیل این کلیشه های جنسی که انقدر با برنامه و سیاست دقیق رو مغزمون کار میکردن.

پس دیگه نباید تعجب کنم از پیام همکلاسی دبیرستانمون که الان پزشکی میخونه و در جواب تبریک های بچه ها به مناسبت ازدواجش،میگفت ایشالله همه تون زود عروس شین و خیلی احساس بامزگی میکرد وقتی میگفت سلامتی بدون شوهر چه فایده ای داره.

به هرحال ما حاصل درس خوندن تو مدارسی هستیم که به دانش آموزاش به پاس درس خوندن،ظرف هدیه میدادن جهت تکمیل جهیزیه!

۱۴ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۷
life around me

یک چیزی رو که هیچوقت نتونستم درک کنم،تناقض رفرنس های مختلف بوده...مثلا رفرنس داخلی یه چیزی میگه و رفرنس جراحی دقیقا برعکسش رو میگه و ما باید حفظ کنیم کدوم یکی چی گفته و بعد سر امتحان ببینیم اون سوال قاطی سوال های داخلی هست یا جراحی و طبق رفرنس خودش جواب بدیم...

بعد درمورد زنان یه پدیده ای داریم که رفرنس های خود زنان(شامل دنفورث،کارنت،ویلیامز)هم حرف متناقض دارن.یعنی تو جواب سوال میگه:طبق فلان جمله ی دنفورث،گزینه ی الف درسته،طبق ویلیامز گزینه ی ب و طبق کارنت گزینه ی ج صحیحه!!!

حالا چرا انقدر جوش آوردم?چون یه جدول درمورد غربالگری کنسرهای کولورکتال بود که هم تو داخلی و هم تو جراحی درموردش صحبت میشه و من با خیال اینکه جفت شون مثل هم هستن،از داخلی خوندمش و حالا میبینم نمیتونم سوالای جراحی رو جواب بدم و رفتم نگاه میکنم میبینم بععععله،اینا کاااملا متفاوتن.و مغزم طی این یکماه انقدری ترور اطلاعاتی شده که واقعا هرکار میکنم نمیتونم اینُ حفظ کنم و قبلی رو باهاش قاطی میکنم.

جدا یکی بیاد بگه فازتون چیه?خب بی انصاف ها اقلا این مباحث آورلب رو فقط از یه رفرنس سوال بدین آدم تکلیفش معلوم باشه:/

۶ نظر ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۲۸
life around me

چه فایده وقتی پول داشته باشم،که دیگه ابی اونقدری پیر شده باشه که نتونه کُنسرت بذاره?

۶ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۲
life around me
هوای اتاق تفت گرما داشت و بوی نای رطوبت ناشی از یک ماه و نیم تحمل کردن من.یک ماه و نیمی که اتاق طفلکی فرصت تنهایی پیدا نکرده و با پنجره های بسته و پرده های کشیده سر کرده.
پنجره را که باز کردم نور بود،و هوای دلچسبی که به هوای هیچ ظهر زمستانی شباهت نداشت...
کوله ی کتابها را گذاشتم زیر بغل و با چاشنی ماژیک و خودکارهای رنگی زدم بیرون،روی فرش پهن شده ی زیر درخت نشستم و به آرامش مامان موقع سبزی خورد کردن نگاه کردم که چقدر رنگ موهاش به سبزی جوونه های درخت ها می اومد.
مثل همیشه گفتم"بسم الله" و شروع کردم به خواندن...و با خودم فکر کردم چندهزار روز را با این جمله شروع کردم?و چند هزار روز دیگه در انتظارمه?
اسم سال نود و شش را از همین الان انتخاب کردم...سال بسم الله و درس های تمام نشدنی!
۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۰
life around me

داشتم قربون صدقه ی نیمار میرفتم و به این فکر میکردم که ما زشت نیستیم،صرفا پول یا قدرت نداریم وگرنه پتانسیل اینُ داشتیم که خیلیا تو خیلی نقاط دنیا قربون صدقه مون برن!

۳ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۵
life around me
ولنتاین امسال نسبت به سال قبل ترفیع درجه پیدا کردم،و از هیچکاره بودن توی این جشن رسیدم به مشاور خرید هدیه برای معشوقه ها.
من?خُب خوشحالم و از نقش جدیدم راضی.و دروغ نیست اگر بگم هیجان هم دارم...برای منی که به رابطه ها به شکل نقطه ی پایان نگاه میکنم نه شروع،هدیه گرفتن در همچین روزهایی جذاب نیست اما دلم میخواست دوربینی دست بگیرم و عشق و قدردانی چشم های برق زده از خوشحالی رو موقع گرفتن هدیه ها ثبت کنم...برای من جذابترین بخش یک عشق اینه که بشینم یک گوشه و شاهد عشق بازی دو نفر دیگه باشم.

+عنوان?نمیدانم از کیست!!!
۱۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۹
life around me

من اگر مادر بودم،دوشنبه شبی که گذشت دست دخترک یا پسرکم رو میگرفتم و میاوردمش جلوی تلویزیون...تا دیروقت شب با هر کلک مادرانه ای که بود بیدار نگهش میداشتم،علی کریمی رو بهش نشون میدادم و میگفتم اینُ ببین مامان?این پول داره،رفاه داره،آبرو و محبوبیت و شهرت هم داره.اما میدونی چرا اومده اینجا و آرامش رو به خودش حروم کرده?چون به چیزی اعتقاد داره و حالا پای اعتقاد و دغدغه اش ایستاده.

میگم مامان جون اگه یک روزی بزرگ شدی لطفا باری به هر جهت نباش و خودت رو از تمام شور و شرّ دنیا معاف ندون...میگم دغدغه داشته باش و پاش بایست...حالا چهارتا دشمن هم داشتی باشی،داشته باشی...


یک روزی که سر ماجرایی تو دانشگاه دعوا و بحث شدیدی داشتیم و من طبق معمول وسط میدون جنگ بودم و کوتاه نمی اومدم،دخترک همکلاسی بهم گفت گلسا توجه کردی تو کلاس هیچکس با من بد نیست?چون من کاری به کار کسی ندارم...!

و خب برای من سخت نبود یادآوری روزهایی که برای هر مساله ی ریز و درشتی نظر سنجی میکردیم و همون دخترک با صدای آروم میگفت برای من فرقی نداره!...دیشب نماینده ی کلاس بهم پیامی داد تا دور از چشم بچه ها کاری بکنه که فقط به نفع یک عده ی خاصی هست و حق بقیه ضایع میشه.پیام داده بود که بگه حواسم به گروه شما هم هست،شما هم خودی هستین...بهش گفتم فلانی?چرا از بین این همه به من پیام دادی?گفت چون دهن تو یکی رو نمیتونم ببندم.

 

مامان جان?لطفا تکرار همیشه ی جمله ی"برام فرقی نمیکنه" نباش.خب?


+وقتی کسی ازم میپرسه دوست داری مثل کدوم شخصیت معروف باشی?هیچوقت فکرم سمت آدمهای موفق پولدار،دانشمندا یا سلبریتی های جذاب نمیره...فکرم یکراست میره سمت کسایی که یک جایی از مسیر زندگی یکنواخت شون قد علم کردن و حرفی رو زدن که بهش اعتقاد داشتن و تاوانش رو پذیرفتن کسایی مثل گالیله...

و هروقت کسی ازم بپرسه کی از خودت خیلی خجالت کشیدی?میگم وقتی حقیقت رو انکار کردم و بخاطر منفعت و مصلحت و هر کوفت دیگه ای پشت کردم به اونچه که میدونستم درسته.میگم شرمنده ام اما چه کنم که اونقدرها آدم شجاعی نیستم.وگرنه من هم توی روزهایی که گذشت،روی چندتا تیکه آجر می ایستادم و روسری سفیدی رو تکون میدادم.

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۶
life around me

مرسی از صدا و سیمای عزیز دل مردم ایران،که لطف کرده برای مراسم جشنواره ی فجر،اون سه تا بزرگوار رو نشونده توی استودیو تا هر وقت خانومی بیاد روی صحنه،دوربین بره تو استودیو و ما تصویر برج میلاد رو از توی مونیتور و خیلی دور ببینیم تا مبادا شراره های آتش روی سر خانوم ها به گناه بکشوندمون.

و خب ما هیچکدوممون اینستاگرام نداریم،اصلا نمیدونیم اینترنت چیه،تا بحال فیلم خارجی ندیدیم و هیچ موزیک ویدیویی با حضور هیچ خانومی هم ندیدیم.

مرسی از اینکه حواستون هست ما به بهشت بریم...مرسی که هستی صدا و سیمای عزیزم.

۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۹
life around me

چند روزی میشه که ماژورها رو تموم کردم و حالا رفتم تو فاز بعدی!مرور ماژورها و خوندن مینورها...

علی رغم اینکه فکر میکردم هیچی از خونده هام یادم نمونده،خیلی چیزها رو خوب بلدم اما بعضی مطالب رو انگار برای بار اوله که میخونم!!!و از دست اطفال دلم میخواد نعره ها بکشم و جامه ها فلان کنم اما خب چون دختر نجیبی هستم کار خاصی انجام نمیدم.


یعنی هیچوقت تو زندگیم فکر نمیکردم از خوندن داخلی،زنان و جراحی لذت ببرم و از طرفی روی اطفال بالا بیارم...دیگه حالا فکر کنین دنیا داره به کجا میره!!

و اینکه خطاب به طراحین محترم سوالهای اطفال بگم که شما روی چشم ما جا دارین اما جدا فازتون چیه?!یه ذره سوال تکراری هم طرح کنین به جایی برنمیخوره ها...!!!

شت واقعا!!!

+یکی به من بگه چرا مرور به مراتب بیشتر از خوندن برای بار اول زمان میبره?یعنی تو جمجمه ی من جای مغز چه مایع سیّال یا غیر سیّالی وجود داره که بُخاری ازش بلند نمیشه?!...من معروفم به تند خونی.مخصوصا مرورهام که طی سه سوت تموم میشن اما پره با من کاری کرده که احساس پیری میکنم و باید میادین علم و دانش رو با زدن بوسه ای بر کناره ی رینگ ترک کنم و بازی رو بسپُرم به جوونترها!

۱۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۷
life around me

وقتی با صورت پُر از کف عکس میفرستی و میگی"بنظرت اینجوری بزنم خوب میشم رئیس?" ،چی بگم آخه?با تو چیکار کنم من آخه?


بهش میگم تو با این حجم از دلبری کردن باید دختر میشدی،میخنده و میگه دست پرورده ایم به هرحال!!!

۲ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۰
life around me
مسئول آموزش با صدای بشّاش پشت تلفن سلام کرد و من با تصور اینکه میخواد بگه ثبت نام امتحان پره شروع شده مدارک بیارین،خیلی بشّاش تر حال و احوال کردم.
گفت بعد امتحان پره تعطیل نیستین و باید بیاین کلاس نسخه نویسی و orderنویسی!!!!
به مسافرتی که اونقدر براش برنامه ریزی کرده بودیم فکر میکردم و بهش گفتم"شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت/ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم"!!!!!
خندید و من تو دلم گفتم سر سگ توت(توی تو) بجوشه!
۱۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۸
life around me


دانشگاه برنامه ی کشیک های اینترنی رو برامون فرستاده.پانزده کشیک درماه!!!
یعنی یک روز درمیون کشیک.و خب واضحه که روزهای غیرکشیک هم باید تا ساعت دو بیمارستان باشیم و فقط بعد از ظهر آفیم که اونم باید بشینیم درس بخونیم؟
ریلی؟این بود آرمانهای ما؟
بعد تازه تو کشیک ها از اتند فحش هم بخوریم؟تحقیر هم بشیم؟تو مورنینگ ها ترور شخصیتی هم بشیم؟همراه مریض هم صدامون کنه عنتر؟پرستارا هم دنبال سوتی باشن برای راپورت دادن به رزیدنت؟سر راندها هم بشیم مضحکه ی دست استاجرا؟
نه جدا ریلی؟

یعنی این عکس آخرشه...جدنی باید یه کمپین نه به کشیک اجباری اونم پونزده تا درماه راه بندازیم خودمم نفر اولی ام که چوب میزنه زیر روپوش و تکون میده اینور اونور!

+به شخصه بخاطر تمام راندها و مورنینگ هایی که به اینترنها بابت بلد نبودن جواب سوال اتندینگ خندیدم از درگاه خدا طلب مغفرت میکنم.وقعا اینترنها وقت درس خوندن ندارن,اینو الان میفهمم...الهی العفو!
+همیشه اینترن های خسته و آبکشیده شده ی بعد از مورنینگ رو میدیدیم که بهمون میگفتن از زندگی لذت ببرین چون دیگه خوشی هاتون تمومه اما باور نمیکردیم!
+من که میگم اولین گروهی که وارد بهشت میشن اینترن های فیکس اورزانس تروما هستن حالا شما بگو نه!
+یعنی دیگه تعطیلات عیدمون برا همیشه منحل شد؟عید دیدنی و اینا؟...از اتاق فرمان اشاره میکنن که بله زین پس تعطیلات عید خود را در بیمارستان سپری کنید و"بچشید آنچه را که می اندوختید"!!!
+الان دچار حالتی هستم که نه دلم میخواد به گذشته برگردم(یاد امتحانای استاجری می افتم بدنم کهیر میزنه),نه میتونم آرزوی آینده رو داشته باشم,و نه وضع کنکوری طور حال رو میتونم تحمل کنم...خیلی هم عالی!

+یکماه تا امتحان پره....


+عکس از پیج اینستاگرام soroush_mohammadi
۸ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۶
life around me

از وقتی شنیدم قراره مدارس تیزهوشان حذف بشن،انگیزه ی بچه دار شدن پیدا کردم.به هرحال دنیایی که توش بچه ها به جای بازی کردن مجبور باشن از کلاس اول ابتدایی تست بزنن که همون سر سگ توش بجوشه بهتره.

دنیای بهتر جاییه که متلک "سازمان ملی پرورش اسب و دام" رو به کسی نندازن:D

من خودم عضو سمپاد بودم اما واقعا دفاع از این مجموعه رو درک نمیکنم.دیوار کشیدن بین بچه ها رو که تو باهوشی و تو بی هوش(!!!)رو نمیفهمم...به امید اینکه یک روزی تمام مدارس کشور از سطح علمی و آموزشی پایه و مناسبی برخوردار باشن تا سر ورود به مدارس خاص(!)انقدر فشار رو بچه های ده یازده ساله نباشه.

تازه این حرف منه که هیچ وقت برای درس خوندن اجبار که هیچ،حتی تشویق هم نشدم.در کل از نظر والدین من حالا انقد بخونی که چی?:)

دیگه وای به حال کسایی که تحت فشار و استرس همه جانبه ان.


+یه چیزی هم محض انبساط خاطر شریف تون بگم.بابا و مامان من یک اعتماد بی خودی به من داشتن همیشه،که مثلا اگه قرار بود حتی تجدیدی هم بیارم مطمئنم بابا میگفت گلی خودش بهتر میدونه،لابد اشکالی نداره...بعد من تو تمام دوران تحصیلم کافی بود تصمیم بگیرم فردا نرم مدرسه،هیچکس محض رضای خدا مخالفت نمیکرد و میگفتن خودت بهتر میدونی.. یادمه چندماه مونده به کنکور یه روز حال روحیم مساعد نبود گفتم امروز کلا نمیخوام درس بخونم.دم ظهر مامان برای تنها بار تو زندگیش گفت فکر نمیکنی دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره?من انقدر بهم برخورد که تا چند روز باهاش حرف نزدم.

دیگه نگم که فرم انتخاب رشته ی دانشگاه منُ اصلا مامان و بابا ندیدن چون اعتقاد داشتن خودت بهتر میدونی.!!!!!!

بعد این آپشن هایی که گفتم صرفا برای من بود و شامل هیچکدوم دیگه از اعضای خانواده نمیشد و اعتقاد بابا این بود که برادرام غلط کردن بخوان بین تعطیلی ها رو غیبت کنن:Dولی وقتی مدیر ما زنگ میزد که چرا دخترتون یک هفته مونده به عید مدرسه رو تعطیل کرده?بابا خیلی جدی میگفت دخترم مریض خانوم!

خب به هرحال تو خونه ی ما تبعیض جنسیتی بیداد میکنه و بیخود نیست که برادرام همیشه پشت تلفن میپرسن"مامانت چطوره?" یا "بابات خوبه?":D

۱۳ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۴
life around me

در کل جشنواره ی فجری که پارساپیروزفر توش نباشه،میخوام سر سگ توش بجوشه!

۲ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۵
life around me
عاشورای سال88تو سررسیدم نوشتم خدامیدونه عاشورای سال بعد زنده باشیم یا نه...از  اون زمان هشت عاشورای دیگه هم اومدن و رفتن و من هنوز زنده ام...
تو این هشت سال جنین هایی تو شکم مادر رشد کردن و شکل گرفتن،به دنیا اومدن،اولین بار دهان به پستان مادر گذاشتن،وابسته ی بوی تن پدر و مادر شدن،چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفتن،خوردن،راه رفتن،بازی کردن،دوست داشته شدن،راهی مهد کودک شدن،پشت نیمکت کلاس اول الفبا رو یاد گرفتن و حالا دانش آموز کلاس دومی هستن که گرسنه برگشتن خونه و با جورابهایی که بوی نامطبوعی میدن،منتظر نهار،از زنگ ریاضی و املا حرف میزنن...

من تو این هشت سال چکار کردم?چقدر تغییر رو از سر گذروندم?چند قدم رو به جلو و چند فرسنگ به عقب رفتم?چندبار عاشق شدم?چقدر غمگین بودم و چه شبهایی رو با پادرد مونده از رقص های تا دیروقت گذروندم?چقدر محبت کردم?چقدر دوست داشته شدم?چقدر از این چقدرها میشه نوشت...
هشت سال...هشت...

۳ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۴
life around me
حالا دو ماهه که درجواب سوال"چطوری?" اگر رودربایستی نداشته باشم باید بدون مکث جواب بدم: "بد،،،خیلی بد" !!!
حال زن بارداری رو دارم که فهمیده جنین توی شکمش مُرده.دو ماهه که جنین توی شکمم نفس نمیکشه و دکترها فقط سرتکون میدن و با بی رحمی میگن"متاسفم کاری از دست ما برنمیاد".
من دو ماهه که خوب نیستم و گریه کنون التماس میکنم یکی این تیکه گوشت فاسد رو از بدنم بکنه و دور کنه اما کسی به دادم نمیرسه...
دوماهه که هرچه تلاش و هرچه تلاش برای خوبتر شدن افاقه نمی کنه.که حالم غمگین تر از اونه که با وعده های ساده ی دلخوش کُنک سابق خوب بشه...مثل حال مادری که جنین مُرده اش رو با خودش حمل میکنه و میگه:هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد.
دیگه هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد اما مُدام این جمله ی دکترشریعتی توی ذهنم تکرار میشه که:بگذار این سالهای حرام بگذرد...
شش سال طول کشیده تا به تجربه ی عجیبی برسم...تجربه ی عجیبی که قابل انتقال به دیگران نیست و فقط باید خودشون تجربه اش کنن تا قابل درک بشه...حتی شده به قیمت شش سال از زندگی و جوونی شون...
۱۲ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۰
life around me

هر آخر هفته،سوال"تا حالا عاشق شدی?" مهران مدیری از مهمان برنامه اش رو میشنوم و به عمر بیست و سه چهار ساله ام نگاهی میندازم و میگم من چه مرگم بوده تو این همه سال?الان چه مرگمه?اصلا مرگ از منه یا مردهای غیرجذاب اطرافم?

و خُب مثل همیشه یاد این جمله ی "طبیعت بهوت افسردهی" کتاب دایی جان ناپلئون می اُفتم و میگم منُ میگه،منُ میگه!


۲۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۵
life around me
""کلیسا برای دو هزارسال ستم و قساوت به بشریت عرضه کرده و عذاب و اندیشه های اینچنینی،"تمام اینها هم به نام خداوند"!!
اثبات فانی بودن مسیح می تونه به همه ی این رنج ها خاتمه بده و این کلیسای دروغین رو به زانو دربیاره....میراث زنده باید هویدا بشه.مسیح باید همونطور که بوده عرضه بشه نه معجزه آسا،بلکه یک مرد.""
این یک دیالوگ از فیلم داوینچی کُد(رمز داوینچی)هست و اینکه من میتونم به جای کلمه ی مسیح توی این دیالوگ خیلی اسم های دیگه ای رو بذارم و همچنان معنا داشته باشه,کمدی محسوب میشه یا تراژدی?
۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۲۷
life around me

چهار یا شاید پنج سال قبل بود که هنوز گواهینامه ام رو برام پست نکرده بودن...با اصرار زیاد به مخالفت بابا غلبه کرده و مینشستم پشت رول...

یه روز موقع دور زدن تو کوچه،سپر ماشینم گرفت به کنار ماشینش و خط برداشت...زن مهربونی بود و میدونستم اگه بهش بگم میگه فدای سرت اما ترسیدم.ترسیدم اگه بابا بفهمه ،تا رسیدن گواهینانه از رانندگی تحریمم کنه.با خودم میگفتم روزی که اولین حقوقمُ بگیرم میرم بهش میگم پوران جون هزارسال قبل من بودم که ماشینتُ خراب کردم،حالا بگو چطوری راضیت کنم?و اونم لابد میخنده و من شام دعوتش میکنم بیرون و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.

برنامه ی بی نقصی چیده بودم برای خلاصی از عذاب وجدان که آخرش مثل همه ی فیلم های ایرانی خوب تموم میشد.اما هیچوقت با خودم فکر نکردم شاید اون روزی که من حقوق میگیرم دیگه پوران جونی وجود نداشته باشه،نمیدونستم آخر داستانم مثل فیلم های هندی با اشک تموم میشه.

دیشب پوران جون مُرده و من امروز فهمیدم.اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم برای زن مهربون همسایه که همیشه غصه ی درس های زیاد منُ میخورد.و هروقت ماشین نداشتم،با همون ماشینی که خودم خطش انداخته بودم منُ میبرد تا کارمُ انجام بدم...اشک میریزم و به پوران جونی فکر میکنم که تا روز مرگش خبر نداشته داره با سرطان دست و پنجه نرم میکنه...

۱۹ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۵
life around me

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم

از ضربه های تبرهاتان زخم دار است,

با ریشه چه میکنید


گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنید?


گیرم که میزنید

گیرم که می بُرید

گیرم که می کُشید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید


اینکه این شعر رو در تمام ادوار ایران میشد خوند و درک کرد و با خود گفت"راست میگه"،و اینکه ما مثال زنده ی کتاب مزرعه ی حیوانات در تمام طول تاریخ هستیم،کمدی محسوب میشه یا تراژدی?


+این شعر در رو اکثریت به اسم خسرو گلسرخی میشناسیم اما دوستی اشاره کردن که گویا سروده ی شهریار دادور هست.

۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۸
life around me

هر حوالی نیمه شب دلم هوس نوشتن حماسی ترین عاشقانه ی دنیا را میکند...

۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۳
life around me
بی حوصلگی و افسردگی،منُ از پشت میز کشوند بستنی فروشی و از اونجا هم به شهر کتاب...روم سیاهه که نتونستم مقاومت کنم و به پس انداز مسافرتم قدر سی و پنج هزارتومن دستبرد زدم.و حالا نشستم روبه روی فتح فتوحاتم،کتاب ابتیاع شده ی "اتحادیه ی ابلهان" و سعی میکنم با ذوق زدن جای داغ بی پولی رو فراموش کنم.
کتابدونی رو با آخرین کتابی که خوندم به روز کردم.در حال حاضر دارم یک کتاب شعر عاشقانه میخونم از نزارقبانی،و از امشب این کتاب جدید رو هم شروع میکنم.بگید ببینم شما درحال خوندن چه کتابی هستین?یا آخرین کتابی که خوندین چی بوده?
یکی دو خط توضیح بدین شاید ماهم مشتری شدیم.

+یه گزارش هم شاید جالب باشه بدم.پدر من علی رغم اینکه دوران مجردی به شدت کتابخون بوده،بعد ازدواج کتاب خوندن رو از اساس میذاره کنار و تلاشهای گهگاهی منم بی ثمر بوده...این مدت که من با جدیت برنامه ی کتاب باز رو میبینم،بابا هم میاد میشینه ،دقیق نگاه میکنه و خیلی علاقه مند شده.چند روز قبل کاملا خودجوش رفته شهرکتاب و برای خودش کتاب خریده...خلاصه که من تاثیر این برنامه رو اقلا تو خونه ی خودمون دیدم:)
۲۶ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۶
life around me
یادم باشه تو سررسیدم،زیرتاریخ هشت بهمن هزار و سیصد و نود و شش بنویسم از مباحث تلنبار شده،از دیسمنوره ی شبانه و قرص های ژلوفن،از دمنوش های دلخوش کُنک بی اثر مامان...از درد،خون،درد...از دفع لخته هایی که به قیمت درهم کشیدن صورتم تموم میشن...از تخت گرم و نرمی که الان بهش نیاز دارم ولی وقت لمیدن ندارم...
بگذر لعنتی...
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۸
life around me
ساعتای پنج عصر بود که زنگ زدم به اینترن سال بالایی چندتا سوال بپرسم.با عجله میرفت سمت اورژانس و گفت ویزیت خوردم،احتمالا نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه بهت زنگ میزنم...نزد..ساعت 3:30صبح پیام داده بود ببخشید،یه عالمه مریض پشت سر هم برام اومد، من الان کارم تو اورژانس تموم شد ولی میدونم خوابی بهت زنگ نزدم...!
میدونی?همیشه یه نفر پیدا میشه که بهت ثابت کنه تو هنوز خیلی خوشبختی!
.
از آموزش بیمارستان تماس گرفتن و گفتن عکس بیارین برای اتیکت های اینترنی تون...گفت مُهرهاتونُ دادیم بسازن...من?نمیدونم حسم چیه?خوشحالم?ناراحتم?عصبی ام?هیجان زده ام?...نمیدونم...
۸ نظر ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۳۱
life around me

نشستم تو کتابخونه.پشت میز سمت راستم دخترک کنکوری نشسته و پشت میز سمت چپم پزشک عمومی که داره برای دستیاری میخونه...حال هر جفتشون?زار...زار...

نشستم پشت میز کتابخونه و برای پره میخونم،درحالی که گذشته ام سمت راست و آینده ام سمت چپم نشستن...و این هم از میز وسطی و شرح حال الانم...

حقیقتا که پووووف...

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۱
life around me

امروز تو برنامه ی کتاب باز حرف این بود که اسم معلمی که تاثیری روی شما گذاشته رو برامون بفرستین...فکرم بلافاصله پیش آقای دکتری رفت که دوران علوم پایه استادمون بود.جنتلمن به تمام معنای میانسالی که روز تولدحضرت فاطمه(س) رو کرد به ما گفت روز زن رو به خانم های کلاس تبریک میگم...با همون لحن آروم خاص خودش گفت اگر یک روزی مردی از شما درخواست کرد که"زن من میشی?" بگید نه!!همسرت میشم اما زنت نه!...بگید من باید با تو همسر و همسطح باشم نه ملک شخصی تو.

و این حرفش احتمالا سالهای سال تو ضمیر ناخودآگاه من جا خوش میکنه و باقی میمونه....

۸ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۸
life around me

خب من یه مسئله ای رو علی رغم اینکه قبلا هم به طرق مختلف گفتم،بازهم لازم میدونم بگم شاید افاقه کنه.

اول اینکه قاعدگی خانم ها باید منظم باشه. درغیر این صورت، یعنی شما فقط سیکل بدون تخمک گذاری داری و این مسئله در درازمدت باعث سرطان رحم میشه.باید فاصله ی این خونریزی تا خونریزی بعدی همیشه مقدار ثابتی باشه که حالا این مقدار تو افراد مختلف متفاوته ولی نباید کمتر از21روز یا بیشتر از35روز بشه و باید بین این بازه باشه.

یه اپلیکیشن پیدا کردم به اسم my calendar برای اندروید هست.داخلش تاریخ شروع قاعدگی،مدت زمان خونریزی ها تون و...رو ثبت میکنین بعد براساس این سیکلی که ثبت کردین خودش تاریخ قاعدگی نرمال بعدی تون رو مشخص میکنه و بعد از چندماه شما میتونین ببینین سیکل هاتون سرموقع هستن یا نه.اگه خیلی تفاوت بین شون هست حتما به متخصص زنان مراجعه کنین و دارو مصرف کنین تا نرمال بشه.


دوم اینکه بگم قبلا مراقبت های رایگان سلامت فقط برای یه گروه های سنی خاص پرخطر بود اما الان حتی سن خودمون رو هم پوشش میده.تو شهر خودتون به نزدیکترین خانه بهداشت مراجعه کنین و تشکیل پرونده بدین...مثلا مامان و بابای من قبلا برای انجان چکاپ سالانه،خریدن قرص کلسیم یا پاپ اسمیر مامان پول میپرداختن اما الان و بعد تکمیل پرونده ی سلامت،همه ی این کارها رایگان براشون انجام میشه...و تو کشور خودمون بخاطر حجاب،تقریبا تمام خانم ها کمبود ویتامین Dدارن پس حتی بدون انجام آزمایش میتونین شروع کنین و ماهانه یک قرص ویتامین Dمصرف کنین.من هفته ای3_4قرص کلسیم هم میخورم...

از الان مراقبت های خودتون رو شروع کنین تا انشالله سالمندی سالمی داشته باشین:)

+دیگه بنظرم توضیح واضح دادم و جای سوالی باقی نمونده در این مورد;)

+من اینجا دوست پرستار ندارم انگار،اما واسه محکم کاری تبریک میگم روزشون رو...ماها میدونیم شغلتون چه سختی هایی داره و شاهد بی حُرمتی بهتون توسط همراه های بیمار هم بودیم.و از حقوق های واقعا کم تون هم خبر داریم و امیدواریم تجدیدنظری درمورد مبلغ حقوق هاتون بشه....

]امروز علی ضیا تو برنامه اش گفت وزارت بهداشت همه اش حواسش به پزشکاست و حقوق های اونا یک روز هم تاخیر نمیفته اما کارانه پرستارها سال تا سال پرداخت نمیشه.لازم دونستم بگم واقعا من از تاخیر تو پرداخت کارانه های پرستاری خبر دارم و از این بابت واقعا ناراحتم،اما جناب ضیا خبر ندارن پول پزشک ها هم به همین ترتیب پرداخت میشه.تازه پرستار اقلا بیس حقوقش ماه تا ماه تو حسابش میاد اما ما پزشک عمومی داریم که شش ماه تا شش ماه هم پولی به حسابش نمیره.وضعیت متخصص ها هم همینه منتها پزشک متخصص اقلا اگه مطب داشته باشه،درآمد مطبش رو داره و حالا تاخیر پرداخت پول بیمارستان رو میتونه تحمل کنه ولی پزشک عمومی که حقوق بگیر دولته چی?[

۱۴ نظر ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۳
life around me

کسایی که از یک ماه مونده به تولدت برات نقشه ی سورپرایز میچینن و روز موعود همه رو جمع میکنن تو خونه و با وارد شدنت لامپ ها رو روشن میکنن،کسایی که همیشه حال و احوالتُ میپرسن و آخر هر جمله ای یک"عزیزم" میارن و شما هم همیشه با پسوند "جون" خطاب شون میکنین و درحضورشون همیشه باید خوب و مهربون باشین شاید دوستای خوبی باشن،اما بهترین دوستهایی که به درد روابط طولانی مدت میخورن کسایی هستن که اجازه بدن خود خود خودتون باشین.با همه ی بداخلاقی ها و بدخلقی ها،با تمام کم و کاستی ها و رفتارهای حتی غیرقابل تحمل تون...

کسایی که بهتون اجازه میدن وقتی حوصله ندارین،در جواب به سوال"میای باهم بریم بیرون?" خیلی راحت بگین امروز حالم کوک نیست و نمیخوام ببینمت و مطمئن باشین هیچ دلخوری پیش نمیاد...کسایی که شما رو با نقص هاتون پذیرفتن و گله و شکایتی هم ندارن.حالا "عزیزم" و"جون" هم نگفتن،نگفتن.

۴ نظر ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۵
life around me

دغدغه ها و بحث های این روزهامون برای توافق سر مقصد سفر بعدی،و بی پولی که همه مون بلااستثنا داریم و فقط به اُمید وامهای ترم بعد نقشه میچینیم رو میذارم گوشه ی ذهنم برای روزهای میانسالیم که پول دارم اما شاید دیگه این سر پُر سودا رو نداشته باشم...!

۸ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰
life around me