گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

سر یکی از امتحانای این ترم،یکی از پسرامون به دلایلی هیچی نتونسته بود بخونه،به من گفت اگه بهم برسونی و پاسم کنی یه شب شام مهمونت میکنم و هرچی خواستی سفارش بده(البته شوخی میکرد ولی همه میدونن این بنده خدا هر قولی بده امکان نداره زیرش بزنه).عدل زد و جفتمون بیست شدیم اما من دیگه چیزی نگفتم...الان پیام داده میگه هروقت اراده کنی،هر رستورانی خواستی مهمون من!!!حتی اگه خواستی میریم فلان رستوران خارج شهر(که قیمت هاش نجومیه)!....و من گفتم حالا بذار فکرامُ کنم،بهت خبر میدم.

خلاصه خواستم وسط این همه غُر زدن یه پُزی هم خدمتتون داده باشم.


+بعدا نوشت:چون خودم بیست شدم فکر میکردم اونم همین نمره رو گرفته اما گفت17/75شده و تازه خیلیم راضی بود!گفتم چون تقلب رسانی منُ زیر سوال بردی باید برام دوبل حساب کنی!



۱۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۵
life around me

خسته ام!

از صبح زود بیدار شدن ها و مداوم خوندن ها خسته ام...تازه پونزده روزه که شروع کردم و هنوز یک ماه و نیم دیگه مونده اما احساس میکنم دیگه بُریدم....شب که از خوندن فارغ میشم رُمانی دست میگیرم اما چشمام و بدتر از اون مغزم یاری نمیکنن....حس میکنم مغزم توانایی تحمل اینهمه اطلاعات پراکنده و غیرمرتبط رو نداره.دلم به حالش میسوزه وقتی بعد اتمام داخلی باید تنظیمات خودش رو با زنان هماهنگ کنه و بلافاصله بعدش روی اطفال لعنتی فوکوس کنه و تا بیاد آداپته بشه باید بره تو مود جراحی...

میدونم وقت واسه خوندن مینورها پیدا نمیکنم و همین چهارتا ماژور تموم بشه کلاهم تو هواست.حالا با حذف نصف مباحث پاس میشم?خدا میدونه!

تصمیم داشتم هرشب نیم ساعت وقت بذارم و ده تا تست عفونی بزنم تا درکنار ماژورها اقلا یه مینور رو خونده باشم اما مغزم اندازه ی یک سر سوزن هم جا نداره...نمیتونم!

من خسته ام و تا این امتحان تموم نشه روزی هزار بار تُف میفرستم به لحظه ی انتخاب رشته ام!....همین.


+خوندن برای پره باعث شد اطمینان پیدا کنم درآینده سمت اطفال نمیرم به اضافه ی اینکه حالمم ازش بهم میخوره!

+سرم داره گیج میره...واقعا!

۱۱ نظر ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۰
life around me

وقتی معلم دینی از بهشت حرف میزد و بهمون وعده ی نهرهای عسل رو میداد یک همچین صحنه ای توی ذهن من نقش میبست با این تفاوت که آپشن هاش محدودتر بود حتی,و اون حوری داخل آب چادر عربی سرش بود.
بعد حالا یکی به من بگه با این اوصاف,این خانم توی عکس که خیلی شیک نشسته و به حوریش نگاه میکنه وقتی به بهشت فکر میکنه چه صحنه ای میاد تو ذهنش؟
یعنی میخوام بگم اینو میخوان با چه وعده ای به بهشت راضی کنن,من موندم!!

۶ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۵
life around me

نشستم و به عکس سایه ی بیست و سه ساله ام نگاه میکنم.سایه ای که بعد از ساعتی رقصیدن,حالا آروم گرفته بود...

سایه ی بیست و سه ساله ام با خوشحالی میخندید و غم های این روزهاش رو به هیچ جاش گرفته بود.

سایه ی بیست و سه ساله ام هنوز اونقدری جوون هست که بتونه با وجود همه ی خستگی ها و غصه ها برقصه ...اما...یعنی سایه ی هفتادسالگیم هم میتونه راهی برای تنفس پیدا کنه؟

یعنی سایه ی هفتادسالگیم چه شکلیه؟

۱۷ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۴
life around me

این چه شمعی ست که جانها همه پروانه ی اوست؟

**امروز به یک نفر که مدام جلوم غیبت کسای دیگه ای رو میکرد و مابین حرفهاش مدام بهم محبت میکرد و میگفت چقدر دلش برام تنگ شده بود و چقدر منو بیشتر از همه ی دوستاش دوست داره گفتم میشه کمتر درمورد دیگران حرف بزنی؟از خودت بگو...خوبی؟چکارا میکنی؟
چندین ثانیه ی طولانی نگام کرد و بلاتکلیف مونده بود...خیلی بد حرف زدم اما واقعا تحمل حرفهاش برام سخت بود!(من هیچوقت برای مهربونی های این آدمها تره خورد نمیکنم.به قول بابا که همیشه میگه:آنکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد/بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد!)
اوایل که رویه ام رو اینطوری کردم تمام فامیل باهام بد شدن.ولی الان میبینم وقتی جلوی من میخوان بد کس دیگه ای رو بگن به هم نگاه میکنن و ساکت میشن.و بارها مستقیما بهم گفتن فلانی اخلاقش درست مثل خودته که هیچوقت درباره ی کسی حرف نمیزنی!!!!

***دوستان پیشنهاد دادن بعد امتحان پره موهامو رنگ آلبالویی بزنم.یک درصد فکر کنین همچین کاری کنم!!!همین مونده  پرستارها بگن همون اینترن مو قرمزه رو صدا کنین!!

****امروز تو برنامه ی کتاب باز چندتا دختر مدرسه ای رو نشون داد که با هوشنگ مرادی کرمانی صحبت میکردن.دخترها میگفتن برای یکی از کلاسهاشون باید یکی از کتابهای مرادی کرمانی رو میخوندن و نقد میکردن و من چقدر از ته دلم بهشون حسودیم شد.با خودم میگم حتی اگر یک از هزارتا مدرسه هم باشن که دغدغه ی علاقه ی دانش آموزها به کتاب رو داشته باشن جای امیدواریه...نه مثل زمان ما که مثلا مدرسه ی تیزهوشان بودیم اما دریغ از یک ذره پرورش خلاقیت بچه ها...فقط تست و تست و تست و نشخوار کردن تُفاله های جویده شده ی معلم ها!
چقدر معلمی میتونه شغل جذابی باشه اما کسی بهش توجهی نمیکنه.همیشه با خودم میگم اگه مثلا زمانی که تو درس تاریخ درمورد جنگ های جهانی میخوندیم,معلم مون یک رمان یا فیلم مرتبط بهمون معرفی کرده بود چقدر میتونست این مساله رو برامون روشن کنه و کمک کنه یادمون بمونه چه کشورهایی تو این جنگ شرکت داشتن و کدومها پیروز شدن!...حیف!
۱۰ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۳
life around me

دخترک چهار پنج ماهه رو برای چندساعت آوردن پیش ما تا مامانش بره دکتر.از دست مامان دزدیده و آوردمش تو اتاق خودم...یک تست میخونم،پنج دقیقه قربونش میرم...تا میخوام مشغول کتاب بشم از زیر چشم میبینم با چشم های تیله ای شفافش خیره شده بهم و این یعنی نگام کن.نگاش میکنم و خوشگل ترین خنده ی بی صدای دنیا رو تحویلم میده...جیغ میزنم شیرین عسل?قند عسل?جان عسل?ناز عسل?و خب واژه برای قربون صدقه کم میارم!

مامانا چطور تحمل میکنن و بچه هاشونُ گاز نمیزنن و نمیخورن?

۶ نظر ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۸
life around me

دخترک کلاس دومی مشغول نقاشی کشیدن بود و مُدام با خودش تکرار میکرد"مرگ بر رُفته گر"!!!!...بهش گفتم دخترجان رُفته گر بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته که بهش مرگ میفرستی??گفت خانوم مُدیرمون سر صف میگه مرگ بر رفته گر و ما هم باید با صدای بلند تکرار کنیم.

مدتی طول کشید تا دو هزاریم جا بیفته و بفهمم این طفلی چه کلمه ای رو اشتباها "رُفته گر" شنیده...و به تمام سالهایی که تو این مدرسه ها شست و شوی مغزی شدیم فکر کردم.تمام سالهایی که از ته وجودمون جملاتی رو فریاد میزدیم که حتی نمیدونستیم چه معنی میدن.

۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۴
life around me

امروز از شبکه ی نسیم برنامه ای به اسم" خانه ی ما" پخش میشد و درواقع انگار مسابقه ای بود که بین چندتا خانواده ی ایرانی انجام میشد.لباس یکی از خانم ها پیراهنی بود که تا زیر زانو می اومد ولی از زانو به پایینش رو شطرنجی کرده بودن!!!!

اینکه پیراهن گشاد بلند و شلوار گشاد زیرش از دید تلویزیون ما نیاز به سانسور داره،اینکه تلویزیون ما حتی برنامه های ساخت خودش رو هم سانسور و شطرنجی میکنه کمدی محسوب میشه یا تراژدی?!

۲۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
life around me

بیرون یه بارون ریز میاد.تو یه کافه ی نیمه تاریک پناه گرفتم.تکیلا سفارش دادم و تا اومدنش به مارلبرویی که از خیسی جیبم جون سالم به در بُرده پُک میزنم و حواسم به پسره ی گیتاریست جمع میشه و غم تو صداش،وقتی یه آهنگ عاشقانه ی فرانسوی رو زمزمه میکنه...چند متر اونطرف تر صاحب چشمهایی نشسته که از بدو ورودم به کافه بهم خیره شدن.از گوشه ی چشم فقط تونستم رنگ سفید پیراهنش رو تشخیص بدم و سمت نگاهش که دقیقا صورتم رو نشانه گرفتن.

صاحب چشمهای جهنمی،گیلاس به دست از جاش بلند میشه،من به صدای موسیقی عاشقانه ی غمگین فرانسوی گوش میکنم.دود سیگار دور صورتم رو احاطه میکنه.صاحب چشمهای جهنمی یکراست داره به سمتم میاد.بیرون کافه بارون میزنه.رقاصه ای با لباس و لبهایی به رنگ خون با ریتم آهنگ پیچ و تاب میخوره.من گیج پُک های ناشیانه ام میشم.مرد سفید پوش حالا ایستاده کنار میزم،زمان با سرعت آهسته سپری میشه...آروم سر برمیگردونم سمتش که ببینم حرف حساب این نگاه خیره سر چیه?که صاحب این صورت مات تیره و تار کیه?...و درست همین لحظه دنیا برفکی میشه... مثل تلویزیون های قدیمی خونه ی پدربزرگ ها...من از خواب بیدار میشم و"شوری" خوابی که دیدمُ زیر زبونم مزه مزه میکنم...و به اون چشمهای"آشنایی" که "ندیدم" فکر میکنم...به این پارادوکس جذاب...


*عنوان از کاظم بهمنی.

**اینکه بازیگر رودست بندیکت کامبربچ نیست صرفا نظر منه یا شمام همینطور فکر میکنین?(از کراش های قدیمی و همچنان).

***خوندن رو از ماژورها شروع کردم و مینورها رو گذاشتم روزهای آخر اگر وقت بشه تورقی کنم.داخلی و جراحی خوب پیش میره،زنان عالیه چون هم ساده و کم حجمه و هم خیلی خوب برای امتحان بخش خونده و تستش زده بودم...اما اطفال...لعنت به اطفال!!!حجیم،سخت،فرّار،پیچیده و الی آخر...تف به من که برای داخلی،جراحی و اطفال به جای خوندن پارسیان و تست زدن،مثل احمق ها رفرنس خوندم و الان مثل چی پشیمونم!یعنی تُف!!!!!


۱۵ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۵
life around me

_خب خانم گلسا،میبینم که مشغول درس خوندنی ولی چرا طبق معمول درس خوندن های همیشه ات،زن درونت نیومده بیرون که بشوره و بپزه و ترشی بندازه?نکنه شوهرش دادی رفته?

+چه حرفا میزنی شمام خب...زن درون من لباس مشکی لُختی پُختی پوشیده رفته فرش قرمز گلدن گلوب...،با برد قرار داشته.

_برد?

+اره دیگه...همون برد پیت شما!!!!!!!

_ :|



*هیچ هیچ هیچ کاری تو دنیا سخت تر از درس خوندن پیاپی نیست...دیدم که میگم!


۳ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۲
life around me

  

دیدن فیلم Dunkirkبه فاصله ی کوتاهی بعد از خوندن کتاب "جنگ چهره ی زنانه ندارد" از اون اتفاقات خوب این روزهام بود.

"جنگ" به خودی خود عجیب ترین اتفاق دنیاست که عجیب ترین تصاویر رو رقم میزنه و بنظرم جنگ جهانی دوم دیگه پدیده ی خیلی خاص تری هست.

تو این فیلم شاهد سربازهای انگلیسی,فرانسوی و... هستیم که در جریان جنگ جهانی دوم تو یه شهر ساحلی توسط نیروهای آلمانی محاصره شدن و با تمام جون و رمقی که دارن برای "زنده موندن" تلاش میکنن.

فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده و شما تمام مدت با حیرت به سربازهای جوونی نگاه میکنین که در اوج گرسنگی,سرما و ناتوانی,برای بیشتر زنده موندن میجنگن.

برای من درخشان ترین قسمت های فیلم یکی اون جایی بود که افسر نیروی دریایی با ناامیدی به دریا خیره بود و در اوج ناباوری دید قایق های تفریحی و شخصی انگلیسی به دل خطر زدن و برای نجات سربازهای کشورشون اومدن به دل حادثه و هرکدوم تلاش میکنن اقلا چند سرباز رو از محاصره نجات بدن...اشکی که تو چشمهای این افسر میانسال چشم آبی جمع میشه خیلی حرفها برای گفتن داره...خیلی!

و دیگری صحنه ای بود که تمام سربازهای انگلیسی رو از ساحل با قایق ها نجات دادن و حالا آخرین قایق منتظر همون افسر میمونه اما میگه من میمونم,برای فرانسوی ها.....اینجا من که تو اون جنگ هیچ طرف ماجرا نبودم و هیچ حس ناسیونالیستی نداشتم هم بغض کردم.


جنگ شاید عجیب ترین رمز حل نشده ی این دنیا باشه.از فلسفه ی ایجادش گرفته تا تمام حوادثی که به دنبالش رقم میخوره...حوادثی که میتونن انسانیت رو به بالاترین درجه ی ممکن برسونن یا در جدال برای زنده موندن,انسانیت رو به پست ترین مرتبه ی غیرقابل تصور برسونن.

تو تمام لحظاتی که شاهد درماندگی سربازهای فیلم و جون کندن شون برای نجات بودم,صحنه هایی که این جوون ها با هزار بدبختی میچپیدن تو کشتی اما توسط نیروهای هوایی آلمان هدف گرفته میشدن و بخاطر سوراخ شدن کشتی مجبور میشدن پیاده بشن و حالا یه راه دیگه برای فرار پیدا کنن, این دیالوگ گل محمد از کتاب کلیدر تو ذهنم مرور میشد که :

"زندگانی، حیدر، زندگانی! باور می کنی که دلم می خواهد به جوانی تو باشم؟ جوانی، برادر، جوانی. جوانی و زندگانی. غنیمت بدانشان، حیدر! حالا که فکرش را می کنم می بینم همه اش، سرتاپایش هر کار که کرده ام و هر کار که خیال داشته ام بکنم، همه اش برای زندگانی بوده، به عشق زندگانی بوده. زندگانی حیدر! نعمتی ست زندگانی حیدر، نعمتی ست که فقط یک بار به دست می آید و همان یک بار فرصت است که قدرش را بدانیم."


+این فیلم و همینطور کتاب جنگ چهره ی زنانه ندارد از اون مواردی هستن که من چشم بسته پیشنهادشون میکنم.

+توضیحات کتابی که عکسش رو توی کتابدونی گذاشتم کامل شد:)


۴ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۲
life around me

 

  زن درون من بیش از اونکه تمایل به پزشک شدن داشته باشه,پا میکوبه زمین و میگه من میخوام خونه داری کنم...

بچه ها همیشه محض خنده میگن تو اوقات بیکاری و بی امتحانی که ماها لش افتادیم تو تخت و نان استاپ میخوابیم,گلی میره باغچه آب میده,سبزی پاک میکنه,آش رشته و کیک میپزه و اتاق تکونی میکنه...میخندن و میگن گلی تو اوقات فراغت از خودش کار میکشه...

منم میخندم و میگم زن درونم خیلی سرتقه...صداش درمیاد و کلافه ام میکنه...


این روزها بیش از هروقت دیگه ای به آینده ام فکر میکنم و راهی که میخوام در پیش بگیرم...به ده سال بعد...به پانزده سال بعد...به رویاهام...

به تغییراتی که باید تو خودم بدم و به خیلی چیزهای دیگه!

اگر از من بپرسن پربارترین سال زندگیت چه سالی بود میگم سال هزار و سیصد و نود وشش...سالی که کم کم دغدغه های اصلیم رو از باقی زندگیم سوا کردم و مهم ترین تصمیم زندگیم رو با تمام سختی هاش گرفتم و خب اینجا جای گفتنش نیست...سالی که تماما به خودم رسیدم,به علایقم و خواسته هام و سعی کردم خود خودم تو اولویت تمام تصمیم هام باشم...سالی که با توصیه ی پزشکم سعی کردم همه ی استرس ها رو بریزم دور و آرامش داشته باشم.


دیشب تو سالن زومبا یکی از اتندهامون رو دیدم اما ایشون مارو نشناخت.زنی مستقل و مجرد که احتمالا بعد ویزیت مریض هاش اومده بود برقصه و بخنده...من,دوستام و خانوم دکتر کذایی تمام حرکات رو اشتباه میزدیم و با یک نگاه میشد فهمید اینها اینکاره نیستن...اینها همون برن درس بخونن و واحد پاس کنن براشون کافیه اما ما کم نمی آوردیم,قهقهه میزدیم و میرقصیدیم...

به بچه ها گفتم وقتی به خانوم دکتر نگاه میکنم انگار آینده ی خودم جلوی چشمامه...گفتم من قراره این باشم نه انبوه زنهای متاهلی که هزارتا تعهد به کسی دارن...

من میخوام همینقدر آزاد باشم...هرچقدر تنها...هرچقدر سخت...


پ.ن:اینجا هندزفری زده بودم به گوشم و قاطی صدای عصار و ابی سبزی پاک میکردم و حالم خوب بود.


۱۰ نظر ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۷
life around me

 

  چندروزی میشه که آخرین امتحان استاجری رو دادیم و حالا تا آخر هفته به خودم استراحت دادم و اگه خدا بخواد از شنبه شروع میکنم خوندن برای امتحان پره اینترنی...تقریبا دوماه خوندن بی وقفه منتظرمه و خب تازگی نداره.

این روزها زیاد کتاب میخونم و تقریبا دلچسب ترین تفریحم همینه.سعی کردم تا جای ممکن کسی رو نبینم و از همه دوری کنم و فقط خودم باشم و خودم و اتاقم....اما احتمالا بعدازظهر قبل ساعت باشگاه برم یه صله ی ارحامی بکنم!

باشگاه؟بله دارم به تنهایی معیارهای زومبا رو جابجا میکنم(!!!).قرار بود این دوماه رو منظم برم اما الان که فکر میکنم میبینم خیلی وقت گیره و شاید بیخیالش بشم.

امروز با پول هدیه ای که دانشگاه به استعدادهای درخشانش(بیخیال بابا)داده رفتم برا خودم خورده ریزه خریدم.یعنی از بی پولی داشتم میمردم که بهم زنگ زدن بیا صدتومن کارت هدیه بهت تعلق گرفته و انقدری خرج کردنش کیف میده که با خودم میگم یعنی درآمد خود آدم انقدر میچسبه؟پس زنده باد حقوق اینترنی!

یه تقویم خریدم تا این دوماه خونه نشینی رو روزانه ثبت کنم و هر روز در حد یک خط بنویسم.کاری که تو سال کنکور هم انجام میدادم و حالا یه دفترچه تقویم پر از خاطره برام مونده.

من از حدود ده سال قبل تو یه سررسید مینویسم و واقعا حس خوبیه برام.الان که برمیگردم و به نوشته های دوران دبیرستانم نگاه میکنم کلی به دغدغه هام بخاطر نمره ی امتحان زیست و ریاضی و...میخندم.چیزایی که اون موقع مایه ی غم و ناراحتیم بودن الان برام بامزه ست انگار...خودش بهم انگیزه میده که الان هم زیاد غصه نخورم چون همه اش یه روزی خاطره میشه برام.


گل های نرگس مون دسته دسته گل میدن امسال طوری که الان یکی دوماهه مداوم یه گلدون پر نرگس تو خونه داریم و تا پلاسیده بشن دسته ی بعدی آماده ی چیدن شده.این گلهای مقاوم به سرمای توی عکس هم با اراده دارن گل میدن و مشت به دهان زمستون میکوبن...

من؟روزها دوربین رو برمیدارم و میرم بیرون عکس میگیرم و تلاش میکنم هی بهتر بشم...

۶ نظر ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۲
life around me

دوستام رفتن یه شهر دیگه نیمچه مسافرت و من چون حالم خوش نبود نرفتم،فردا شب هم قراره برگردن.زنگ زدم بهشون میگم برین مغازه ی خوشحالی فروشی برام خوشحالی بخرین گفتن امکان نداره!!!

خلاصه که ساعت 21 امشب تصمیم گرفتم فردا صبح زود سوار اتوبوس بشم،ظهر برسم پیششون و احتمالا شب دوباره سوار اتوبوس بشیم و برگردیم!!!درحالی که از بی پولی فغانم به آسمون میرسه....

به هرحال دیدم داریم پیر میشیم و با همین فرمون بریم جلو پس فردا چارتا خاطره ی خُل و چلی نداریم واسه بچه های فامیل که میان پیشمون و میگن عمه خانم قاقالیلی میخوایم تعریف کنیم و بگیم بعله نن جون ما همچین جوون پرانرژی بودیم....حیف نیست واقعا?


+بله که کتابدونی به روز شده،پس چی?:)

+حالا اگه بگم الان زنگ زدم کنسلش کردم چون صبح زود هوا سرده که چیزی از ارزش هام کم نمیکنه.میکنه?

۲ نظر ۱۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۲
life around me

بعد از اتفاقات عجیب و غریب دیروز به رها میگفتم چطور یه نفر میتونه انقدر بی وجدان باشه?چطوری میشه به یک نفر از پشت خنجر بزنی و بعد بشینی کنارش،بگی و بخندی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده?

به صبح دیروز فکر میکردم و چهره های وقیحی که با نهایت وقاحت بهم خیره شده بودن و نمیدونستن من در جریان تمام حرفهاشون هستم...بهم خوراکی تعارف میکردن و نمیدونستن اون خوراکی ها از زهر برام تلخ تره...

گفتم رها اگه چندسال دیگه عُمر کنیم،فرصت داریم خیلی کثافت کاری ها رو به چشم خودمون ببینیم...گفتم رها من از امروزصبح به بعد دیگه اون آدم سابق نمیشم...دیگه نمیتونم به هیچ هیچ هیچکس اعتماد کنم...دیگه دوستی با شماها هم برام مثل سابق نیست...دیگه هیچ محبتی برام ارزش نداره...

گفتم بی اعتمادتر شدن من بی اعتماد کار خطرناکیه،عواقب خطرناکترش میشه منزوی تر شدنم...بریده شدنم از هرکسی که نازکترین بند رابطه ای باهاش داشتم...عاقبتش میشه دست رد زدن به سینه ی هر آدمی که به کمکم نیاز داره و من توانایی کمک کردن بهش رو دارم...

حالا تلفنم زنگ خورده و کسی ازم خواهش کرده برای دوساعت از دختر پنج ماهه اش نگهداری کنم.گفتم اگر خواسته بودی دوساعت کنار خودت باشم قطعا نمیتونستم قبول کنم که دارم روی هر رابطه ای اوغ میزنم...اما بچه ها قشنگن...دروغ رو هنوز یاد نگرفتن...هنوز!


+شمارا به خدا به کسی از پشت نارو نزنین.بدی کنین اما دروغ نگین...خنجر بزنین اما از روبه رو....هرکاری کنین اما لطفا،توروخدا بعد نامردی کردن شب رو راحت نخوابین...نذارین انسانیت به این سادگی لگدمال بشه...نذارین یادمون بره واسه چی اومدیم تو این دنیا!!



۱۲ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۰
life around me

برای دوستم پیامکی بدون شماره ی مبدأ اومده که تاکید کرده اگر در اعتراضات جاری شرکت کنید باشما برخورد قاطع خواهد شد...

حالا با این اوضاع،و با توجه به فیلتر شدن تلگرام و اینستاگرام، موندم اینکه تلویزیون ما،کشوری مثل امریکا که شهروندش میتونه با اعتماد به حفظ موقعیت شغل دولتیش به راحتی و آشکارا به دولت انتقاد کنه رو مهد دیکتاتوری و نادیده گرفتن شهروندانش میدونه،کمدی محسوب میشه یا تراژدی?





۱۰ دی ۹۶ ، ۲۰:۳۱
life around me

درست چهار سال قبل بود.رفته بودم شهر کتاب شهرمون بلکه نفسی تازه کنم که با دختری هم کلام شدم. لابلای قفسه ی کتابها از قصدش برای مهاجرت گفت و از اینکه تا حالا هم فقط برای دل مادرش مونده اینجا...از روح تیکه پاره اش زیر پای مامورهای منکرات گفت و از غرور وصله پینه شده اش.

بحث ما تازه گل کرده بود که گروه گشت ارشاد وارد شهرکتاب شدن و شروع کردن به جمع کردن خانم هایی که از دید اونها "بدحجاب"بودن...مامور مردی به سمت دوست جدیدم سرعت گرفت و درهمین حین دخترک سی ساله پا تند کرد به سمت طبقه ی بالا...رفت لب تراس و تهدید کرد اگر بهم نزدیک بشی خودمُ پرت میکنم پایین...خوب یادمه من از بیرون شهر کتاب نگاهش میکردم که شروع کرد به باز کردن دکمه ی مانتوش و با صدای بلند خطاب به عابرهای پیاده ی خیابون گفت میخوام کشف حجاب کنم ببینم چی به سر دنیا میاد?!...دختر پُر از خشم بود.خشمی که هرلحظه امکان انفجارش بود...دکمه ها رو بیشتر باز کرد و مامور نزدیک تر شد...دختر به سمت نرده ها خیز برداشت و مامور راهی جز عقب گرد نداشت...این صحنه چندین ساعت کش اومد و نهایتا گشت ارشاد خسته شدن و رفتن و دخترک سی ساله با احساس پیروزی از تحصن گاهش خارج شد،دکمه های مانتو را بست،کتابهای مورد نظرش را خرید،با همه خداحافظی کرد و رفت...

چهارسال از اون زمان میگذره اما تصویر این دختر توی ذهنم با پررنگ ترین طرح ممکن حک شده.او مظهر تمام چیزی بود که امثال من ترسو جرات بودنش رو نداریم...

چندین سال قبل مردی عرب خودش رو آتش زد و این شد شروع بهارعربی و چندین سال جنگ و جنگیدن مردم برای مطالبات تلنبار شده شون...و حالا دختری ایرانی با شمایل پسر وارد ورزشگاه آزادی شده و این یعنی دگرگونی های جدیدی در راهه....

مردمی خسته از تبعیض اقتصادی و اجتماعی،خسته از فشارهای مالی و دلزده از دروغ های بالادستی ها،از جا بلند شدن و من بزدل جز دعا کاری از دستم ساخته نیست انگار...دلم به این مردم خوشه که سکوت نکردن...در مقابل بیت المالی که خرج ژن های خوب میشه و چه بیچاره مردمی که نسل اندر نسل به ارث برنده ی ژنهای کپک زده بودن انگار...اما حالا مطالبات عقده شده ی خودشون رو طلب میکنن و امیدوارم دست خالی برنگردن...

من اُمیدوارم که شهر آبستن حوادث باشد...البته که حوادث خوب.

۰۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۲
life around me

شاید نااُمید کننده باشه که آدم بهترین خبر این دوره از زندگیشُ وقتی بگیره که بعد این همه تلاش رسیده باشه به جمله ی"حالا که چی?"...!

"من استریت میشم" و اینُ خیلی وقته فهمیدم اما واکنشی برای نشون دادن نداشتم...از درون خالی خالی بودم و حس میکردم این پنج سال و نیم سخت تمام شیره ی وجودمُ کشیده و دیگه توان بلند شدن ندارم.

امروز اما خورشید از سمت دیگه ای تابید به پنجره ی اتاقم و من حس کردم بعد چندین روز حالم بهتره.یه نگاه به خودم انداختم و گفتم دچار افسردگی سیزنال شدی که شدی،"حالا که چی?"! تا کی میخوای با این وضع رقت بار ادامه بدی?تو این سکوت کش دار و تنهایی دور و درازت تا کی دووم میاری?

امروز حالم بهتره و سعی میکنم مثبت تر باشم.من چندین سال تلاش کردم،جون کندم و استرس تحمل کردم و با حریفهای چغر و زرنگی رقابت کردم.دخترهایی که نمیخواستن بخاطر طرح از خونه دور بشن و پسرهایی که نمیخواستن بذارن سربازی یه شکاف دوساله تو زندگی شون بندازه.

پزشکی به خودی خودش سختی داره ولی اینکه بخوای رقابت کنی و اول باشی داغونت میکنه.اونم با ورودی که ماکس تمام نمره هاش بالاتر از ورودی های قبل بوده...یعنی اگر ماکس آناتومی سال قبل18بود تو ورودی ما حتما20داشتیم!!و چه ترمهایی که با معدل 18و خورده ای که مطمئن بودم نفر اول هستم،شدم معدل چهارم یا پنجم و به خودم گفتم نه،من نمیتونم....نمیشه!...اما تلاش کردم و دیدم که شد،که میشه!

حالا میخوام به فروردین ماهی که در پیش هست فکر کنم و مُهر اینترنی که قراره داشته باشم.و بیمارهایی که من مسئول شون خواهم بود...مریضهایی که بخاطر بدی حالشون باید فاصله ی پاویون تا اورژانس رو در حال دویدن طی کنم.

من امروز حالم بهتره و با خودم میگم ادا در نیار دختر!زندگی هنوز کلّی ورق تو دستشه که قراره برات رو کنه...بشین و تمرکز کن تا بتونی دستشُ بخونی...حالا کتابهای کی بوک بهم چشمک میزنن و دیگه امتحان پره انترنی برام غول نیست...میدونی?من از همین حالا نفسمُ حبس کردم واسه غول اصلی مرحله ی آخر...واسه امتحان دستیاری!


+بابا هروقت میدید بخاطر امتحانام بیخوابی تحمل میکنم از شدت استرس،میگفت تو عقلت کمه بابا...تو پاس میشی اونی که دوازده میشه هم پاس میشه.ولی اون بدنش سالمه و تو داغون میشی...بابا? اگه هزار بار دیگه هم به عقب برگردم همینقدر جون میکنم تا برسم به امروز که بگم،آخیش،دیدی شد?!

۳۷ نظر ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۹
life around me

کناره ی سالن باشگاه،روی یک خط مستقیم می دویدم و تو آینه ی رو به رو خودمُ برانداز میکردم...اطرافم پُر از زنهای متاهلی بود که شکم و پهلو و باسن های آویزون داشتن و توی دلم با هیکل خودم کیف میکردم...دختری بهم لبخند زد اما جوابی نگرفت...دوباره و سه باره تکرارش کرد و باز فیدبکی نگرفت...

من?نمیدونم...تو دنیای خودم بودم مثل همیشه...

آویزون شدم به اون وسیله ای که نمیدونم اسمش چیه و تمام حرکات رو اشتباه زدم...اومد طرفم و گفت ببین?باید اینجوری بگیریش...نگاش کردم،نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.مغزم توانایی تحلیل نداشت انگار.گفتم باشه و مشغول شدم...

دختر بالاخره دست گذاشت روی مخالفت دلش و گفت چرا انقدر اخم کردی?

بُهت زده شدم و تو آینده به خودم نگاه کردم.مثل احمق های آنتی سوشیالی بنظر میرسیدم که تشکر کردن بلد نیستن.که شعور پاسخ دادن به لبخند یه دختر رو ندارن...همین از خودراضی هایی که همیشه اخم میکنن و ارث نداشته ی پدرشون رو از زمین و زمان طلب دارن!

رومُ برگردوندم و بهش گفتم نه خوبم...ولی تو دلم زمزمه کردم من این روزا خیلی تلخم...خیلی...خیلی تلخ...بهم گیر نده لعنتی...بذار تو خودم باشم....


*عنوان:بخشی از یکی از ترانه های رستاک.

۰۶ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۰
life around me

برش هایی از کتاب جنگ چهره ی زنانه ندارد:

+اما در مرکز همه ی خاطرات این حس وجود دارد:غیرقابل تحمل است مردن,هیچکس دلش نمیخواهد بمیرد.غیرقابل تحمل تر از آن کشتن انسان هاست,زیرا زن زندگی میبخشد.مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل میکند,از او مراقبت میکند و به دنیایش می آورد.من فهمیدم که کشتن برای زنان دشوارتر است.

+خیلی طول کشید تا از عهده ی این کار بربیام.این یه کار زنونه نبود,منظورم متنفر بودن و کشتنه.این کار ما نیست...

+پدرم صبح زود به اداره ی نظامی منطقه رفت.رفت تا برگه اعزامم رو بگیره.مخصوصا صبح زود راه افتاد تا همه ی روستا ببینن که دخترش داره میره جبهه.

+هرکسی بلرزه همینجوری تیربارونش میکنیم.حتی اگه برای یک دقیقه بلرزه!...این فرمان از منی که بچه بودم فورا یه بزرگسال ساخت.

+کنار باتلاق,روی یه پشته کاه زاییدم.کهنه ی بچه رو خودم خشک میکردم,روی گونه هام میذاشتمش تا با گرمای صورتم خشک بشه,بعدش دوباره بچه رو باهاش میپوشوندم.

+میتونید تصور کنید زن حامله ای رو که در حال حمل مینه؟


**کتابدونی با چندتا کتاب به روز شد.


۲ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۱
life around me

 

برای زانوی غم به بغل گرفتن دلیل زیاد دارم الان اما ترجیح دادم از جام بلند بشم و یه کاری انجام بدم...درد عضلانیم با مسکن آروم شد و رفتم تا برای اولین بار کیک اسفناج بپزم...ظاهرش قرار بود خیلی قشنگتر از این حرفا بشه اما حواسم پرت شد و سطحش سوخت و مجبور شدم تراشش بدم...

مزه اش؟چیزی فراتر از عالی...طوری که حتی من بی علاقه به شیرینی جات هم با به به خوردمش...مخصوصا اون کرم خوشمزه ای که برای وسطش درست کردم که طعمش معرکه بود!

نمیدونم چه جادویی توی آشپزی کردن هست که حالم رو خوب میکنه...خیلی خوب...حتی اگه هنوز هم برای قورت دادن آب دهنم جیغ بزنم.


برخلاف بابا که وقتی مریض میشه همه رو دیوانه میکنه,من مریض بی آزاری ام...تنها چیزی که از اطرافیام انتظار دارم اینه که باهام حرف نزنن...

خواسته ی زیادیه؟؟فکر نکنم...

۶ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۶
life around me

حالم داغون تر از چیزیه که بشه با کلمات حاوی بار منفی تعریفش کرد...از شدت میالژی و آرترالژی نمیتونم تکون بخورم و برخورد بدنم حتی با تشک تخت آآآخ بلندی رو پشت خودش میاره...گلودرد وحشتناکی دارم و اُدینوفاژی ناجوری که حتی نمیتونم آب دهنمُ قورت بدم...

آب ریزش بینی هم داره کم کم مزید برعلت میشه و ....خلاصه خرابم...خراب...

با همین حال پاشدم رفتم سفارش کتابهام رو تحویل بگیرم و حالا موندم بخاطر رمانها و کتاب شعرهام خوشحالی کنم،یا بخاطر حجم وحشتناک کتابهای key bookکه برای امتحان پره انترنی باید بخونمشون زار بزنم.....هی نگاهشون میکنم و با خودم میگم شش جلد? و فکر میکنم اشتباهی شمردم و دوباره میشمارم اما از این حجم عظیم چیزی کم نمیشه...

این روزها مضطربم و تحریک پذیر...جواب کوچکترین حرفی رو با خشونت میدم و تحمل دیدن کسی رو ندارم...حساب تعداد دفعاتی که به مامان و بابا بی محلی کردم تا باهاشون همکلام نشم از دستم در رفته...

دلیلش?نمیدونم...

شاید این مریضی ناخوانده...

شاید این بلاتکلیفی تموم نشدنی...

شاید نزدیکی امتحان پره...

شاید بی پولی وحشتناکم....

یا هزارتا شاید دیگه...

هیچ چیز نمیفهمم....فقط میفهمم به دمنوش و آنتی بیوتیک برای این فارنژیت لعنتی احتیاج دارم اما حوصله ی اورژانس رفتن ندارم و صبر میکنم تا شاهد کفایت یا عدم کفایت سیستم ایمنی بدنم باشم...همین!

۹ نظر ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۵
life around me