گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است


وقتی معلم دینی از بهشت حرف میزد و بهمون وعده ی نهرهای عسل رو میداد یک همچین صحنه ای توی ذهن من نقش میبست با این تفاوت که آپشن هاش محدودتر بود حتی,و اون حوری داخل آب چادر عربی سرش بود.
بعد حالا یکی به من بگه با این اوصاف,این خانم توی عکس که خیلی شیک نشسته و به حوریش نگاه میکنه وقتی به بهشت فکر میکنه چه صحنه ای میاد تو ذهنش؟
یعنی میخوام بگم اینو میخوان با چه وعده ای به بهشت راضی کنن,من موندم!!

۶ نظر ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۵
life around me

نشستم و به عکس سایه ی بیست و سه ساله ام نگاه میکنم.سایه ای که بعد از ساعتی رقصیدن,حالا آروم گرفته بود...

سایه ی بیست و سه ساله ام با خوشحالی میخندید و غم های این روزهاش رو به هیچ جاش گرفته بود.

سایه ی بیست و سه ساله ام هنوز اونقدری جوون هست که بتونه با وجود همه ی خستگی ها و غصه ها برقصه ...اما...یعنی سایه ی هفتادسالگیم هم میتونه راهی برای تنفس پیدا کنه؟

یعنی سایه ی هفتادسالگیم چه شکلیه؟

۱۷ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۴
life around me

دخترک کلاس دومی مشغول نقاشی کشیدن بود و مُدام با خودش تکرار میکرد"مرگ بر رُفته گر"!!!!...بهش گفتم دخترجان رُفته گر بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته که بهش مرگ میفرستی??گفت خانوم مُدیرمون سر صف میگه مرگ بر رفته گر و ما هم باید با صدای بلند تکرار کنیم.

مدتی طول کشید تا دو هزاریم جا بیفته و بفهمم این طفلی چه کلمه ای رو اشتباها "رُفته گر" شنیده...و به تمام سالهایی که تو این مدرسه ها شست و شوی مغزی شدیم فکر کردم.تمام سالهایی که از ته وجودمون جملاتی رو فریاد میزدیم که حتی نمیدونستیم چه معنی میدن.

۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۴
life around me

امروز از شبکه ی نسیم برنامه ای به اسم" خانه ی ما" پخش میشد و درواقع انگار مسابقه ای بود که بین چندتا خانواده ی ایرانی انجام میشد.لباس یکی از خانم ها پیراهنی بود که تا زیر زانو می اومد ولی از زانو به پایینش رو شطرنجی کرده بودن!!!!

اینکه پیراهن گشاد بلند و شلوار گشاد زیرش از دید تلویزیون ما نیاز به سانسور داره،اینکه تلویزیون ما حتی برنامه های ساخت خودش رو هم سانسور و شطرنجی میکنه کمدی محسوب میشه یا تراژدی?!

۲۲ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۶
life around me

بیرون یه بارون ریز میاد.تو یه کافه ی نیمه تاریک پناه گرفتم.تکیلا سفارش دادم و تا اومدنش به مارلبرویی که از خیسی جیبم جون سالم به در بُرده پُک میزنم و حواسم به پسره ی گیتاریست جمع میشه و غم تو صداش،وقتی یه آهنگ عاشقانه ی فرانسوی رو زمزمه میکنه...چند متر اونطرف تر صاحب چشمهایی نشسته که از بدو ورودم به کافه بهم خیره شدن.از گوشه ی چشم فقط تونستم رنگ سفید پیراهنش رو تشخیص بدم و سمت نگاهش که دقیقا صورتم رو نشانه گرفتن.

صاحب چشمهای جهنمی،گیلاس به دست از جاش بلند میشه،من به صدای موسیقی عاشقانه ی غمگین فرانسوی گوش میکنم.دود سیگار دور صورتم رو احاطه میکنه.صاحب چشمهای جهنمی یکراست داره به سمتم میاد.بیرون کافه بارون میزنه.رقاصه ای با لباس و لبهایی به رنگ خون با ریتم آهنگ پیچ و تاب میخوره.من گیج پُک های ناشیانه ام میشم.مرد سفید پوش حالا ایستاده کنار میزم،زمان با سرعت آهسته سپری میشه...آروم سر برمیگردونم سمتش که ببینم حرف حساب این نگاه خیره سر چیه?که صاحب این صورت مات تیره و تار کیه?...و درست همین لحظه دنیا برفکی میشه... مثل تلویزیون های قدیمی خونه ی پدربزرگ ها...من از خواب بیدار میشم و"شوری" خوابی که دیدمُ زیر زبونم مزه مزه میکنم...و به اون چشمهای"آشنایی" که "ندیدم" فکر میکنم...به این پارادوکس جذاب...


*عنوان از کاظم بهمنی.


۱۵ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۵
life around me

  

دیدن فیلم Dunkirkبه فاصله ی کوتاهی بعد از خوندن کتاب "جنگ چهره ی زنانه ندارد" از اون اتفاقات خوب این روزهام بود.

"جنگ" به خودی خود عجیب ترین اتفاق دنیاست که عجیب ترین تصاویر رو رقم میزنه و بنظرم جنگ جهانی دوم دیگه پدیده ی خیلی خاص تری هست.

تو این فیلم شاهد سربازهای انگلیسی,فرانسوی و... هستیم که در جریان جنگ جهانی دوم تو یه شهر ساحلی توسط نیروهای آلمانی محاصره شدن و با تمام جون و رمقی که دارن برای "زنده موندن" تلاش میکنن.

فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده و شما تمام مدت با حیرت به سربازهای جوونی نگاه میکنین که در اوج گرسنگی,سرما و ناتوانی,برای بیشتر زنده موندن میجنگن.

برای من درخشان ترین قسمت های فیلم یکی اون جایی بود که افسر نیروی دریایی با ناامیدی به دریا خیره بود و در اوج ناباوری دید قایق های تفریحی و شخصی انگلیسی به دل خطر زدن و برای نجات سربازهای کشورشون اومدن به دل حادثه و هرکدوم تلاش میکنن اقلا چند سرباز رو از محاصره نجات بدن...اشکی که تو چشمهای این افسر میانسال چشم آبی جمع میشه خیلی حرفها برای گفتن داره...خیلی!

و دیگری صحنه ای بود که تمام سربازهای انگلیسی رو از ساحل با قایق ها نجات دادن و حالا آخرین قایق منتظر همون افسر میمونه اما میگه من میمونم,برای فرانسوی ها.....اینجا من که تو اون جنگ هیچ طرف ماجرا نبودم و هیچ حس ناسیونالیستی نداشتم هم بغض کردم.


جنگ شاید عجیب ترین رمز حل نشده ی این دنیا باشه.از فلسفه ی ایجادش گرفته تا تمام حوادثی که به دنبالش رقم میخوره...حوادثی که میتونن انسانیت رو به بالاترین درجه ی ممکن برسونن یا در جدال برای زنده موندن,انسانیت رو به پست ترین مرتبه ی غیرقابل تصور برسونن.

تو تمام لحظاتی که شاهد درماندگی سربازهای فیلم و جون کندن شون برای نجات بودم,صحنه هایی که این جوون ها با هزار بدبختی میچپیدن تو کشتی اما توسط نیروهای هوایی آلمان هدف گرفته میشدن و بخاطر سوراخ شدن کشتی مجبور میشدن پیاده بشن و حالا یه راه دیگه برای فرار پیدا کنن, این دیالوگ گل محمد از کتاب کلیدر تو ذهنم مرور میشد که :

"زندگانی، حیدر، زندگانی! باور می کنی که دلم می خواهد به جوانی تو باشم؟ جوانی، برادر، جوانی. جوانی و زندگانی. غنیمت بدانشان، حیدر! حالا که فکرش را می کنم می بینم همه اش، سرتاپایش هر کار که کرده ام و هر کار که خیال داشته ام بکنم، همه اش برای زندگانی بوده، به عشق زندگانی بوده. زندگانی حیدر! نعمتی ست زندگانی حیدر، نعمتی ست که فقط یک بار به دست می آید و همان یک بار فرصت است که قدرش را بدانیم."


۴ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۲
life around me

 

  زن درون من بیش از اونکه تمایل به پزشک شدن داشته باشه,پا میکوبه زمین و میگه من میخوام خونه داری کنم...

بچه ها همیشه محض خنده میگن تو اوقات بیکاری و بی امتحانی که ماها لش افتادیم تو تخت و نان استاپ میخوابیم,گلی میره باغچه آب میده,سبزی پاک میکنه,آش رشته و کیک میپزه و اتاق تکونی میکنه...میخندن و میگن گلی تو اوقات فراغت از خودش کار میکشه...

منم میخندم و میگم زن درونم خیلی سرتقه...صداش درمیاد و کلافه ام میکنه...


این روزها بیش از هروقت دیگه ای به آینده ام فکر میکنم و راهی که میخوام در پیش بگیرم...به ده سال بعد...به پانزده سال بعد...به رویاهام...

به تغییراتی که باید تو خودم بدم و به خیلی چیزهای دیگه!

اگر از من بپرسن پربارترین سال زندگیت چه سالی بود میگم سال هزار و سیصد و نود وشش...سالی که کم کم دغدغه های اصلیم رو از باقی زندگیم سوا کردم و مهم ترین تصمیم زندگیم رو با تمام سختی هاش گرفتم و خب اینجا جای گفتنش نیست...سالی که تماما به خودم رسیدم,به علایقم و خواسته هام و سعی کردم خود خودم تو اولویت تمام تصمیم هام باشم...سالی که با توصیه ی پزشکم سعی کردم همه ی استرس ها رو بریزم دور و آرامش داشته باشم.


دیشب تو سالن زومبا یکی از اتندهامون رو دیدم اما ایشون مارو نشناخت.زنی مستقل و مجرد که احتمالا بعد ویزیت مریض هاش اومده بود برقصه و بخنده...من,دوستام و خانوم دکتر کذایی تمام حرکات رو اشتباه میزدیم و با یک نگاه میشد فهمید اینها اینکاره نیستن...اینها همون برن درس بخونن و واحد پاس کنن براشون کافیه اما ما کم نمی آوردیم,قهقهه میزدیم و میرقصیدیم...

به بچه ها گفتم وقتی به خانوم دکتر نگاه میکنم انگار آینده ی خودم جلوی چشمامه...گفتم من قراره این باشم نه انبوه زنهای متاهلی که هزارتا تعهد به کسی دارن...

من میخوام همینقدر آزاد باشم...هرچقدر تنها...هرچقدر سخت...


پ.ن:اینجا هندزفری زده بودم به گوشم و قاطی صدای عصار و ابی سبزی پاک میکردم و حالم خوب بود.


۱۰ نظر ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۷
life around me

 

  چندروزی میشه که آخرین امتحان استاجری رو دادیم و حالا تا آخر هفته به خودم استراحت دادم و اگه خدا بخواد از شنبه شروع میکنم خوندن برای امتحان پره اینترنی...تقریبا دوماه خوندن بی وقفه منتظرمه و خب تازگی نداره.

این روزها زیاد کتاب میخونم و تقریبا دلچسب ترین تفریحم همینه.سعی کردم تا جای ممکن کسی رو نبینم و از همه دوری کنم و فقط خودم باشم و خودم و اتاقم....اما احتمالا بعدازظهر قبل ساعت باشگاه برم یه صله ی ارحامی بکنم!

باشگاه؟بله دارم به تنهایی معیارهای زومبا رو جابجا میکنم(!!!).قرار بود این دوماه رو منظم برم اما الان که فکر میکنم میبینم خیلی وقت گیره و شاید بیخیالش بشم.

امروز با پول هدیه ای که دانشگاه به استعدادهای درخشانش(بیخیال بابا)داده رفتم برا خودم خورده ریزه خریدم.یعنی از بی پولی داشتم میمردم که بهم زنگ زدن بیا صدتومن کارت هدیه بهت تعلق گرفته و انقدری خرج کردنش کیف میده که با خودم میگم یعنی درآمد خود آدم انقدر میچسبه؟پس زنده باد حقوق اینترنی!

یه تقویم خریدم تا این دوماه خونه نشینی رو روزانه ثبت کنم و هر روز در حد یک خط بنویسم.کاری که تو سال کنکور هم انجام میدادم و حالا یه دفترچه تقویم پر از خاطره برام مونده.

من از حدود ده سال قبل تو یه سررسید مینویسم و واقعا حس خوبیه برام.الان که برمیگردم و به نوشته های دوران دبیرستانم نگاه میکنم کلی به دغدغه هام بخاطر نمره ی امتحان زیست و ریاضی و...میخندم.چیزایی که اون موقع مایه ی غم و ناراحتیم بودن الان برام بامزه ست انگار...خودش بهم انگیزه میده که الان هم زیاد غصه نخورم چون همه اش یه روزی خاطره میشه برام.


گل های نرگس مون دسته دسته گل میدن امسال طوری که الان یکی دوماهه مداوم یه گلدون پر نرگس تو خونه داریم و تا پلاسیده بشن دسته ی بعدی آماده ی چیدن شده.این گلهای مقاوم به سرمای توی عکس هم با اراده دارن گل میدن و مشت به دهان زمستون میکوبن...

من؟روزها دوربین رو برمیدارم و میرم بیرون عکس میگیرم و تلاش میکنم هی بهتر بشم...

۶ نظر ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۲
life around me

شاید نااُمید کننده باشه که آدم بهترین خبر این دوره از زندگیشُ وقتی بگیره که بعد این همه تلاش رسیده باشه به جمله ی"حالا که چی?"...!

"من استریت میشم" و اینُ خیلی وقته فهمیدم اما واکنشی برای نشون دادن نداشتم...از درون خالی خالی بودم و حس میکردم این پنج سال و نیم سخت تمام شیره ی وجودمُ کشیده و دیگه توان بلند شدن ندارم.

امروز اما خورشید از سمت دیگه ای تابید به پنجره ی اتاقم و من حس کردم بعد چندین روز حالم بهتره.یه نگاه به خودم انداختم و گفتم دچار افسردگی سیزنال شدی که شدی،"حالا که چی?"! تا کی میخوای با این وضع رقت بار ادامه بدی?تو این سکوت کش دار و تنهایی دور و درازت تا کی دووم میاری?

امروز حالم بهتره و سعی میکنم مثبت تر باشم.من چندین سال تلاش کردم،جون کندم و استرس تحمل کردم و با حریفهای چغر و زرنگی رقابت کردم.دخترهایی که نمیخواستن بخاطر طرح از خونه دور بشن و پسرهایی که نمیخواستن بذارن سربازی یه شکاف دوساله تو زندگی شون بندازه.

پزشکی به خودی خودش سختی داره ولی اینکه بخوای رقابت کنی و اول باشی داغونت میکنه.اونم با ورودی که ماکس تمام نمره هاش بالاتر از ورودی های قبل بوده...یعنی اگر ماکس آناتومی سال قبل18بود تو ورودی ما حتما20داشتیم!!و چه ترمهایی که با معدل 18و خورده ای که مطمئن بودم نفر اول هستم،شدم معدل چهارم یا پنجم و به خودم گفتم نه،من نمیتونم....نمیشه!...اما تلاش کردم و دیدم که شد،که میشه!

حالا میخوام به فروردین ماهی که در پیش هست فکر کنم و مُهر اینترنی که قراره داشته باشم.و بیمارهایی که من مسئول شون خواهم بود...مریضهایی که بخاطر بدی حالشون باید فاصله ی پاویون تا اورژانس رو در حال دویدن طی کنم.

من امروز حالم بهتره و با خودم میگم ادا در نیار دختر!زندگی هنوز کلّی ورق تو دستشه که قراره برات رو کنه...بشین و تمرکز کن تا بتونی دستشُ بخونی...حالا کتابهای کی بوک بهم چشمک میزنن و دیگه امتحان پره انترنی برام غول نیست...میدونی?من از همین حالا نفسمُ حبس کردم واسه غول اصلی مرحله ی آخر...واسه امتحان دستیاری!


+بابا هروقت میدید بخاطر امتحانام بیخوابی تحمل میکنم از شدت استرس،میگفت تو عقلت کمه بابا...تو پاس میشی اونی که دوازده میشه هم پاس میشه.ولی اون بدنش سالمه و تو داغون میشی...بابا? اگه هزار بار دیگه هم به عقب برگردم همینقدر جون میکنم تا برسم به امروز که بگم،آخیش،دیدی شد?!

۳۷ نظر ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۹
life around me

برش هایی از کتاب جنگ چهره ی زنانه ندارد:

+اما در مرکز همه ی خاطرات این حس وجود دارد:غیرقابل تحمل است مردن,هیچکس دلش نمیخواهد بمیرد.غیرقابل تحمل تر از آن کشتن انسان هاست,زیرا زن زندگی میبخشد.مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل میکند,از او مراقبت میکند و به دنیایش می آورد.من فهمیدم که کشتن برای زنان دشوارتر است.

+خیلی طول کشید تا از عهده ی این کار بربیام.این یه کار زنونه نبود,منظورم متنفر بودن و کشتنه.این کار ما نیست...

+پدرم صبح زود به اداره ی نظامی منطقه رفت.رفت تا برگه اعزامم رو بگیره.مخصوصا صبح زود راه افتاد تا همه ی روستا ببینن که دخترش داره میره جبهه.

+هرکسی بلرزه همینجوری تیربارونش میکنیم.حتی اگه برای یک دقیقه بلرزه!...این فرمان از منی که بچه بودم فورا یه بزرگسال ساخت.

+کنار باتلاق,روی یه پشته کاه زاییدم.کهنه ی بچه رو خودم خشک میکردم,روی گونه هام میذاشتمش تا با گرمای صورتم خشک بشه,بعدش دوباره بچه رو باهاش میپوشوندم.

+میتونید تصور کنید زن حامله ای رو که در حال حمل مینه؟


**کتابدونی با چندتا کتاب به روز شد.


۲ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۱
life around me

 

برای زانوی غم به بغل گرفتن دلیل زیاد دارم الان اما ترجیح دادم از جام بلند بشم و یه کاری انجام بدم...درد عضلانیم با مسکن آروم شد و رفتم تا برای اولین بار کیک اسفناج بپزم...ظاهرش قرار بود خیلی قشنگتر از این حرفا بشه اما حواسم پرت شد و سطحش سوخت و مجبور شدم تراشش بدم...

مزه اش؟چیزی فراتر از عالی...طوری که حتی من بی علاقه به شیرینی جات هم با به به خوردمش...مخصوصا اون کرم خوشمزه ای که برای وسطش درست کردم که طعمش معرکه بود!

نمیدونم چه جادویی توی آشپزی کردن هست که حالم رو خوب میکنه...خیلی خوب...حتی اگه هنوز هم برای قورت دادن آب دهنم جیغ بزنم.


برخلاف بابا که وقتی مریض میشه همه رو دیوانه میکنه,من مریض بی آزاری ام...تنها چیزی که از اطرافیام انتظار دارم اینه که باهام حرف نزنن...

خواسته ی زیادیه؟؟فکر نکنم...

۶ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۶
life around me