گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز اولین جلسه ی کلاس پزشک قانونی رو داشتیم...اگه بخوام تو یک جمله توصیفش کنم باید بگم"تلخ و جذاب"...طول میکشه تا چیزایی که امروز شنیدمُ هضم کنم.ولی باید بگم با وجود اینکه موقع تدریس استاد از ترس به صندلی میخکوب شده بودم,و شنیدن بعضی خاطرات استاد تا سرحد جنون منُ متعجب میکرد و باوجوداینکه نمیتونستم ماجراهایی که میشنوم رو تو مغزم پردازش کنم اما....اما از امروز میگم تخصص، یا اطفال یا پزشکی قانونی!!!_________بعدا نوشت:جمله ی آخرُ پس میگیرم چون همین الان سرچ کردم و دیدم حقوقش به طور نامردانه ای!!پایینه و اصلا متناسب با میزان استرس کار و همینطور درخطر بودن جان آدم نیست.همون اطفال مارو بدین بریم.

۱۲ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۴۴
life around me

من الان میتونستم یه جای هیجان انگیز باشم اما نشستم کنار ماشین لباسشویی و منتظرم لباس های میکائیل خان(همگروهیم)شسته شن و بیاد ببره...انقدر این بشر کم عقله که میذاره تمام لباسهاش یکجا کثیف بشن و دیگه لباسی برای پوشیدن نداشته باشه بعد میاره که براش بشوریم.حتی مورد پیش اومده که بریم دم خونه اش،در بزنیم و بگیم لباس چرکهاتُ بده ببریم بشوریم تا کپک نزدی!!!........(میکول تهرانی هست و تو شهر ما غریبه.یه سوئیت کوچیک یک نفره اجاره کرده و ماشین لباسشویی نداره و هرکدوم از ما هربار که لباسهای چرکش جمع بشن میاریم و براش میندازیم تو ماشین.و البته که عمدتا باید غذای حضرت آقا رو هم براش ببریم(اینچنین کشته ی رفاقتیم)...حالا بشینین و بگین گلسا رحم و عطوفت نداره و کشیک های خودشُ میندازه گردن میکول طفلی...حالا فهمیدین چرا میکول همیشه آماده ی کشیک دادن به جای بقیه هست?:D(

۱۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۰۲
life around me

امروزم با اشک شروع شد و طبق معمول ظرف چندساعت تمام همگروهی هام فهمیدن که حالم خوب نیست.از قبل قرار گذاشته بودیم بریم فیلم گشت2 رو ببینیم و قرارمون سه شنبه بود که بلیت نیم بها باشه اما همگروهیام تصمیم گرفتن بندازنش امروز که حال منم خوب کنن!!رفتیم و مثل همیشه،انقدری الکی خندیدیم که بنظرم اطرافیامون به فکر فرو رفتن که آخه این دیوانه ها به چی انقدر میخندن?کجای این فیلم انقدر خنده داره?...ولی ما همچنان میخندیدیم....تو سالن مُچ دوتا از هم دانشگاهی هامونُ هم گرفتیم که شونه روی شونه ی هم گذاشته و پچ پچ میکردن،و به تحریک میکول رفتیم کنارشون نشستیم و عمدا خودمونُ بهشون نشون دادیم تا اوقات خوش رو زهرمارشون کنیم و موفق هم شدیم چون طفلی ها تا آخر فیلم مثل چوب خشک نشستن رو صندلی و هیچ حرکت خلاف عُرفی انجام ندادن(خدا مارو ببخشه)....بعد از سینما حرکت کردیم سمت فست فودی تا عیشمون کامل بشه.دخترا تو ماشین من بودن و پسرا تو ماشین مجتبی.وسط راه یه ماشین افتاد دنبالمون و انقدری عصبی مون کرد که اگه امکانش بود پیاده میشدم و نفس کش میطلبیدم....پسرا زنگ زدن که چرا دیر کردین???رها گفت گُلی میخواد این ماشینی که راه افتاده دنبالمونُ جا بذاره...مثل همیشه جیغ میکشید که بیاااین، گلی مارو به کشتن میده و نگم براتون از هندی بازی پسرامون که اومدن و چه تئاتری به راه انداختن....من هنوز نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم به کولی بازی هاشون.....بچه ها به اتفاق آرا گفتن زرشک طلایی هفته رو میدن به من،که با نیم متر قد وایستاده بودم پشت سر مجتبی و به یارو که کم کم دو متر قدش بود میگفتم چنان بزنم تو دهنت که خون بپاشه رو دیوار!!!!!!!!(پناه بر خدا)....خیلی جالبه که مجتبی،پسری که تو خانواده ای مرفه و کاملا بی دین بزرگ شده انقدر رگ و ریشه داشته باشه.پسری که کنار مادرش میشینه و مشروب میخوره،و تو عرف خانواده شون چیزی به اسم محرم و نامحرم تعریف نشده چطور میتونه انقدر نجیب باشه??لحظه ای که پسرا اومدن مجتبی طوری حمله کرد طرف یارو که بخدا من گفتم یه خون افتاد گردنمون:D...به خیر گذشت و به مجتبی گفتم پسر تو همینجوریش خوشتیپی،عصبانی میشی دیگه دخترکُش میشی!!!!نشستم تو اتاقم و حالم خوبه،دیگه از غصه های امروز و دیروز خبری نیست و با خودم فکر میکنم چقد خدا منُ دوست داشته که همچین همگروهی های خوبی رو نصیبم کرده.جای کرور کرور خواهر نداشته رو برام پر میکنن....راستی نگفتم عاشق قیافه ی ساعدسهیلی شدم?و اینکه میخواستم بپرم جلوی پرده ی سینما و بهش پیشنهاد ازدواج بدم اما سوگند و رها از دوطرف گرفته بودنم?نگفتم?نگفتم که من تو پنجاه و دو سالگی عاشق مردی میشم که چشمای مشکی داره?...خب حالا که گفتم....

۱۳ نظر ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۸
life around me

لوکیشن:درمانگاه بیمارستان زنان!

1)دخترخانوم نازی به همراه خانوم دیگه ای وارد اتاق میشن.دختر خجالتی که سنش حدودا 13-14ساله بنظر میاد میشینه رو صندلی.

دکتر ازش میپرسه مشکلت چیه دخترم؟

دختر نگاه به خانوم همراهش میکنه و هیچی نمیگه.

دکتر به خانوم همراه میگه:مامانش؟دخترمون چه مشکلی داره؟

خانوم همراه میگه من مامانش نیستم که,جاریش هستم...ایشون باردار هستن و اومدن برای تشکیل پرونده!!!

دکتر میپرسه چندسالشه؟و خانوم همراه میگه 16سال.دکتر سوالهای مختلفی در مورد اینکه علائم عفونت ادراری داری یا نه؟تهوع و استفراغ؟سابقه ی بیماری خاص؟ و تمام مدت دختک ساکته و خانوم همراه جواب دکتر رو میده...

بعد از رفتنشون دکتر میگفت این هنوز موقع عروسک بازی کردنشه...چرا اینکار میکنن با این بچه ها آخه...

و ما تو سکوت مطلق فقط نگاه میکردیم!!

.

2)خانوم 47ساله ای برای مراقبت های روتین بارداری مراجعه میکنه.دکتر میگه خانوم تست غربالگریت مشکل داره و باید آب از شکمت بکشم و بفرستیم آزمایشگاه تا مطمئن بشیم بچه مشکلی نداشته باشه(منظور دکتر انجام آمنیوسنتز بود).

خانوم باردار گفت هزینه اش چقدر میشه؟دکتر گفت دقیق نمیدونم ولی هزینه ی آزمایشگاه بالای 1میلیون ودویست میشه.بهت نامه میدم فردا بیا بیمارستان چون تو مطب هزینه بیشتر میشه.

خانوم گفت یااااااابوالفضل من از کجا انقد پول بیارم؟

دکتر گفت دست من نیست عزیزم.آخه چرا بعد داشتن3تا بچه ی سالم,با این سن باردار شدی؟

گفت شوهرم بچه دوست داره,من براش نیارم میره زن میگیره....

و ما همچنان تو سکوت مطلق نگاه میکردیم!!

.

3)خانوم بارداری که دفعه ی قبل مراجعه کرده بود و تو جواب آمنیوسنتزش گزارش شده بود که جنین سندروم داون داره,امروز مراجعه کرده بود برای بستری شدن و سقط کردن جنین.

گریه میکرد و میگفت شوهرم میگه باید نگهش داری.حق نداری بچه ی منو بندازی و دکتر اصرار داشت که نکن این کارو...باهاش حرف بزن,راضیش کن!!

و خانوم گریه میکرد و میگفت منو میکشه...

و ما از شدت سکوت در شرف غمباد گرفتن بودیم!!

.

بعد تموم شدن ساعت درمانگاه میرفتیم سمت رختکن تا لباس عوض کنیم.آقایی شیرینی به دست اومد سمت مون و شیرینی تعارف کرد و گفت پدر شدم.مجتبی پرسید خانومتون اسمش چیه؟(برای اینکه بدونه مریض کدوممون بوده).مرد گفت اسمش خانوم فلانی بوده.

خانوم این آقا صبح امروز توی مورنینگ مون ریپورت شد و کلی در موردش حرف زدیم.ایشون جفت سرراهی داشت و اگه ماجراها و بدبختی هایی که این زن کشید تا تونست بچه رو به سنی برسونه که بتونن تو آی سی یو نگهش دارن رو براتون تعریف کنم میشینین روضه ی حضرت زهرا میخونین.

انقدری خون از دست داد و ترخیص شد و باز دوباره بستری شد و باز خونریزی کردو...و...و...که دیگه پزشکها خسته شده بودن چه برسه به مادره.

امروز دکتر میگفت استرسی که سر زایمان این مریض کشیدم پیرم کرد...

من حرکت کردم و گفتم شیرینی نمیخورم...راستش از گلوی هیشکی پایین نمیرفت...

رفتم تو بخش بالاسر همون خانوم و دیدم لخت لخت و چارطاق رو تخت دراز کشیده و دارن بهش خون میزنن.حال به احوالش نبود و حالا حالاها طول میکشه تا نیرویی که تو این چند ماهه از دست داده رو جایگزین کنه.وضعیت اعصاب خورد کنی داشت که من تحملش رو نداشتم....

تو دلم گفتم تو یه کوهی زن!دردایی که تو کشیدی هر کسی رو از پا در می آورد!

اومدم بیرون و با خودم فکر کردم آره دیگه بایدم شیرینی تعارف کنه...به هرحال پدر شده و خوشحاله...

.

عکس:دست من و گل کاغذی حیاطمون و یه گل عجیب غریب دیگه که تو باغچه پیداش کردم...

بیخیال همه ی اتفاقات دردناکی که هرروزه احاطه مون میکنن,قهوه تون سرد نشه....



۱۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۹
life around me

غگمینم و گوشه گیر!...و این یعنی یک تنه دارم سرانه ی مطالعه ی کشورمونُ به سوئد و ژاپن و کجا و کجا میرسونم و حتی هیچ مسئولی نیست که ازم تقدیر کنه!!!

۱۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۰
life around me

توت حیاطمون میوه داده و من تازه امروز فهمیدم...جدالی بود بین من و زنبورها و پرنده ها,و هر کسی حریص تر از اون یکی توت میخورد و به حریف رحم نمیکرد...
کارگر ساختمون کناریمون دست از کار کشیده و به من زل زده بود...دیدمش و با خودم فکر کردم باحال نیست اگه عاشقم بشه؟بعد هر روز بره بالای همون ساختمون و یه نامه رو که شب قبل با هزار دنگ و فنگ نوشته پرت کنه تو حیاطمون؟بعد من از ترس پدر و برادرهای غیرتیم_ که نیم متر سبیل دارن و صبح به صبح یه کلاه پهلوی میذارن رو کله ی فرفری شون,لنگ میندازن رو شونه و میرن دنبال یه لقمه نون حلال_دائم کشیک میدم که نامه دست کسی جز خودم نیفته...
بعد منم انقدری عاشقش بشم که از غم دوریش پوست رو استخون بشم و شبا با یادش از خواب بپرم...
تو همین گیر و دار واسم خواستگار بیاد و همون پدر و برادرهای غیرتی به زور عروسم کنن و اون کارگر ساده از غم من خودشو از بالای ساختمون بندازه پایین و...!!
رویام داشت به جاهای باریکی میکشید که مادر صدام کرد,چندتا توت باهم خوردم,زدم زیر خنده و رفتم ببینم مادرم چی میگه...

+سال قبل درست همین موقع ها یه همچین عکسی از توت حیاطمون گذاشتم و نوشتم توت مون بار داده ولی من تازه خبر دار شدم...تاریخ تکرار میشه اما هیچوقت درست مثل بار قبل نیست...هربار با قشنگی هاش آدمو شگفت زده میکنه!

+اگه امید به میوه های تابستونی نبودن حتما ما تابستونا از شدت گرما میمردیم و کسی خبردار نمیشد...هلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و سیب و آلوچه و آلو و انجیرهای باغ های پدربزرگهام منتظرن و من منتظر تر از اونا...
۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۵
life around me

سال96باید ادامه ی اصلاحات خودم تو سال 95باشه.

یعنی باید تغییر سبک زندگی که از سال قبل شروعش کردم در ابعاد وسیع تری ادامه پیدا کنه.از تغییر خلق و خو و ری ست کردن روابطم شروع کردم و رسیدم به سلامت جسمی.و حالا تصمیم دارم تو سال جدید آدم پولداری تری(!)باشم.چطور?خب چون امکان کسب درآمد ندارم پس باید مخارجم کمتر بشه....

من مقرری ثابتی دارم که پدرم اول ماه به حسابم میریزه.برای خرج کرایه آژانس و کپی زدن جزوه و خرید خوراکی تو بیمارستان و خرید کتاب و...! روزی که میخواستم وزنمُ کم کنم یه جایی خوندم که نوشته بود اول ببین چه چیزهایی باعث چاق شدنت شدن،و حالا با تغییر یا حذف اونا وزن کم کن.و خب من فکر میکنم که در مورد افزایش پس انداز هم همون قانون حکم میکنه یعنی باید ببینی خروجی های بی دلیل جیبت چی هستن و حالا اصلاحشون کن....

من چون 99%روزها ماشین دارم پس پولی بابت آژانس نمیدم و چون دیگه هرگز خوراکی آماده نمیخرم و از خونه با خودم خوشمزه های سالم میبرم پس پولی بابت خوردنی هم خرج نمیکنم(بجز موارد معدودی که میریم بستنی بخوریم) پس چی میشه که من هیچوقت پس انداز ندارم?پولای من خرج چی میشن?...

بعد از بررسی دیدم که من تا نیمه ماه اصلا به حساب بانکیم دست نمیزنم چون احتیاجی ندارم ولی تو نیمه ی دوم وقتی میبینم هیچی خرج نکردم دچار یه مصرف گرایی کاذب میشم و به طرز باورنکردنی چیزای به درد نخور میخرم.از مدادها و خودکارهای رنگی که خروار خروار رو هم تلنبار شدن بگیر تا انواع شومیزها و لباسهای مختلف که چون بدون برنامه خریده شدن با هیچ لباسی ست نمیشن و عملا بدون مصرف موندن.تازه مگه من چقدر وقت میکنم برم بیرون که اینهمه لباس احتیاج داشته باشم?چه دلیلی داره پول خرج چیزایی کنم که هیچوقت قرار نیست استفاده بشن?....

اول سال جدید یه حساب جدا باز کردم و هر ماه که پدرم پول به حسابم میریزه،70% اون پول رو میریزم به حساب دوم و فقط از30%باقی مونده استفاده میکنم و امیدوارم پایان سال یه پس انداز حسابی داشته باشم و امیدوارم دیگه هیچوقت موقع احتیاج به خرید کتاب بی پول نباشم....

پس همین الان تصمیم بگیرین که بدون برنامه خرید نکنین و همیشه با لیست خرید برین بازار و تا مطمئن نشدین به لباس یا وسیله ای احتیاج ندارین بابتش پول خرج نکنین....

حیف نیست ماها به این خوشتیپی پولدار نباشیم?نه واقعا حیف نیست?:D

۸ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۲
life around me

پدرم لحظه به لحظه اخبار کاندیدهای جدید رو دنبال میکنه و به من گزارش میده،من سر تکون میدم و میگم آره،شنیدم....من و پدرم نگران به هم نگاه میکنیم و اون دیالوگ معروف ند استارک تو گوشم میپیچه که:winter is coming...

۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۷
life around me

امروز از ساعت 8:30تا11:30با یکی از اساتیدمون راند بودیم و تمام این سه ساعت سرپا وایستاده بودیم و وقتی دکتر گفت خسته نباشید!دیگه پا و کمر و ستون فقرات نداشتیم که بخوایم حرکت کنیم و از بخش فراری شیم.و تازه بعد نیم ساعت استراحت،مجددا با همون اتند تا ساعت1:30کلاس تئوری داشتیم...آخر کلاس جمیع دانشجوها یا چرت میزدن یا از کمر درد مینالیدن ولی خانوم دکتر شارپ و فرش و خوشحال بود....مجتبی گفت خانوم دکتر شما در 24ساعت چقدر میخوابین?گفت نهایتا 5ساعت،3ساعت شب و دوساعت ظهر!!!!و خب اگه آنکال باشم همینم نمیخوابم!!!!!،،،همه چی به کنار،من فقط نمیدونم با این وضعیت چرا اینا تو اتاق عمل که اونقدر سرپا هستن غش نمیکنن?اینا چی میخورن که هیچوقت گرسنه نمیشن?چرا قندخون اینا نمی افته پایین???فکر کنم خدا اینا رو با جنس اصل ساخته ولی مواد اولیه ما چینی بوده!!

+پایان کلاس،دکتر از مطالب تدریسی امروز کوییز گرفت.میکول گفت استاد این موقع ظهر دیگه ما قندخون مون صفر شده و مغزمون پالس نمیده که بخوایم کوییز بدیم!!دکتر خندید و گفت ای بابا?هنوز که ساعت یک و نیمه،به این زودی قندت افتاد پایین?مگه سندروم دامپینگ داری?خندید و گفت حالا بگو ببینم سندروم دامپینگ چیه?میکول که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت خانوم دکتر حالا که فکر میکنم میبینم قند خونم اصلا هم افت نکرده و دکتر از خنده ترکید!!

(+اگه میخواین بدونین دامپینگ چیه یه سرچ کوچولو تو گوگل کنین)

۴ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۰
life around me

هرکسی که یکبار من و پدرمُ دیده باشه میفهمه که من یه دختر معمولی ام اما پدرم عاشقمه.همه ی فک و فامیل و دوست و آشنا میدونن که آقای فلانی یه بت داره که هر ثانیه درحال عبادتش هست و اون بُت دخترشه...میدونن اگه گُلی غذایی که تو سفره هست رو دوست نداشته باشه و نخوره،باباش غمباد میگیره و از خوردن دست میکشه.میگه تا گلی گرسنه باشه من لقمه از گلوم پایین نمیره و انقدری نمیخوره تا دخترش به زور بشینه سر میز و بالاخره یه چیزی بفرسته تو معده و اونوقته که بابای دختر خیالش راحت میشه و مشغول خوردن...هرکس که یکبار سوار ماشین پدرم شده باشه میدونه که از روشن کردن کولر طفره میره و میگه بنزین اضافه بسوزونم که چی??ولی وقتی دخترش بخواد بره جایی از چند دقیقه ی قبل ماشینُ راه میندازه،کولرُ روشن میکنه تا مطمئن بشه گرما دخترشُ اذیت نمیکنه....دیگه همه میدونن که آقای فلانی ماشینشُ داده به دخترش تا سوار آژانس نشه و به جاش خودش کارهاشُ با تاکسی انجام میده....میدونن که این بابای عاشق یک روزی که دخترش نوزاد بوده با دستای خودش کهنه های کثیفش رو عوض میکرده و میشسته،شیر خشک درست میکرده و بهش میداده.که هنوزم که هنوزه وقتی دخترش سرما میخوره میشینه کنارش و گریه میکنه...همه ی فامیل خاطره ی سالها قبل که مادرم بخاطر دیسک کمر به مدت یک سال فلج شده رو از زبون پدرم شنیدن و چشمای پر اشک بابا رو موقع تعریف کردنش دیدن که نه برای حال مامان گریه میکنه و نه بحال سختی هایی که خودش تو اون دوران کشیده،بلکه فقط از یادآوری گریه های دخترش که میگفته من میخوام مامانم بتونه راه بره اشک میریزه...مادرم همیشه میگه اخلاقات لنگه ی باباته و میدونم راست راسته این حرفش،میدونم تا حد زیادی شبیه پدرم شدم و این یکدندگی هامُ ازش به ارث بردم...برخلاف مامان که همیشه درمقابل کارهای غلطم جبهه گرفته و تنبیهم کرده،بابا وایستاده کنارم و گفته فدای سرت بابا...با شنیدن نمره های پایینم تو مدرسه برخلاف مامان که عصبانی شده،بابا در گوشم گفته نمره به چه دردت میخوره?خودتُ ناراحت نکنیا..اون روزی فهمیدم چه پشتیبان حسابی دارم که سر ازدواج کردن و نکردن با مامان بحثم شد.بهش گفتم دکتر و وزیر و وکیل برام فرقی نداره و ازش خواستم تا زنده هستم دیگه جلوم حرفی از هیچ پسری نزنه و پیشنهاد هیچ دوست و آشنایی رو بهم منتقل نکنه چون نمیخوام ازدواج کنم و اون عصبانی دستاشُ تو هوا تکون میداد و میگفت آخرش که چی??درست همون لحظه بود که بابا از پشتم در اومد و گفت با خون و دل بزرگش نکردم که بدمش دست کسی که معلوم نیست چجور آدمی باشه!!گفت بابا اگه از من بپرسی هم میگم ازدواج نکن.بچسب به درس و کار و زندگی و کیف کن از جوونیت...چقدر بابای باحالی هستی که هنوزم که هنوزه وقتی کسی بهم پیشنهاد ازدواج میده و من تو رودربایستی نمیتونم بگم نه،شماره ی تورو میدم بهشون ولی فورا بهت زنگ میزنم و میگم از زبون خودت بگو نه.بگو من نمیخوام دخترمُ عروس کنم و تاکید میکنم مامان چیزی نفهمه و چقدر این نقشُ خوب بازی میکنی و چقدر جذاب میشی وقتی میگی خیالت تخت تخت بابا...تویی که تو سال سخت کنکور کنارم بودی و هروقت فوتبال پرسپولیس شروع میشد سرک میکشیدی تو اتاقم و میگفتی دلت پوسید بابا،بیا کنارم فوتبال ببین و تا نمی اومدم دست برنمیداشتی.و هنوز هم وقتی بهت میگم فلان درس نمره الف شدم ذوق میکنی اما پشت بندش میگی با12_13هم پاس بودی ها،انقد به خودت فشار نیار و چقدر خطوط صورتت مهربون میشن وقتی گردو میشکنی یا پرتقال پوست میگیری و مجبورم میکنی بخورم و همیشه با لیوان شیر میای تو اتاقم و با صدای یواش در گوشم میگی بابا دخترا باید بیشتر به خودشون برسن،خودت که دکتری واسه خودت و این چیزا رو میدونی بهرحال!...چقدر خوبی وقتی که واسه سیگار آتیش زدن میری تو حیاط و میگی گُلی از بوی سیگار بدش میاد...امروز که تو راه بیمارستان پشت ماشین بودم و رو کردم به سوگند که بپرسم روز پدر کی هست?ولی یادم افتاد سوگند پدر نداره و حرفمُ با بغض فرو دادم تلنگر خوردم که داشتنت چقدر مهمه برام.که چقدر پررنگی اما من نمیبینمت.که از دختری که انقدر دوسش داری فقط یه سایه داری که هیچوقت خونه نیست و وقت نداره و حتی فرصت نکرده واسه روز پدر برات هدیه بخره...ولی خُب دوست دارم،هرچقدر که ازت دور باشم بازم دوست دارم.بمون برام مرد مو نقره ای دل نازک که حتی ماه تولدت هم باهام یکیه....مردی که تنها عاشق حقیقی من هستی و میدونم لنگه ات واسم پیدا نمیشه.بمون برام....(خدا همه ی باباهای بهشتی رو رحمت کنه و خصوصا به دختراشون صبر بده)

۸ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۶
life around me

+بیمارم خانوم16ساله ای هست که برای سومین بار سقط کرده و نگرانشم چون هرچی تعداد سقط بیشتر باشه احتمال به آخر رسوندن بارداری های بعدی کمتر میشه و ایشون دوست دارن بچه داشته باشن.

+تو مورنینگ ریپورت امروز راجع به خانوم 25ساله ای صحبت کردیم که جفت سرراهی داشت و چندبار با خونریزی شدید بستری شده،درمان گرفته و ترخیص شده بود اما خون ریزی دیشب تهدیدکننده ی حیات مادر بود و مجبور شدن سزارین انجام بدن.شکر خدا مادر خوبه اما نوزاد نارسه و باید منتظر موند تا ببینیم تحمل میکنه این دنیا رو یا نه.

+یکی دیگه از مریضهام دوتا سقط قبلی داشته و الان هم تو هفته های پایین حاملگی دهانه ی رحمش باز شده،امروز سرکلاژش کردن(اصطلاحا رحمش رو دوختن تا بچه رو بیشتر داخل رحم نگه دارن که بیشتر رشد کنه)و قرار چند ماه رو استراحت مطلق باشه.اعصابم بهم میریزه وقتی میبینم با این سختی لگن میذارن زیرش و مدام به خودم میگم اون موجودی که قراره بیاد و پس فردا هم تو روت وایسته ارزش این کارها رو داره??

+حقیقت اینه که متخصص های زنان خیلی با دیسیپلینن و حسابی قدرتمند.و من داره از این رشته خوشم میاد اما بنظرم بازم من بدرد این کار نمیخورم چون نمیتونم با بیمارم همزادپنداری کنم.نمیتونم کسی که خودش خواسته این سختی ها رو بکشه به عنوان بیمار بپذیرم چون از نظر من هیچ بیماری به دلخواه خودش بیمار نشده!

+تو درمانگاه بودیم،یه خانوم بارداری مراجعه کردن واسه مراقبتهای روتین بارداری.گفت خانوم دکتر دوباره برام سونوی تعیین جنسیت بنویس?دکتر گفت تابحال دوبار انجامش دادی و فهمیدی دختره دیگه واسه چی????گفت شوهرم بهم فشار میاره میگه شاید سونو اشتباه کرده یه بار دیگه برو شاید پسر باشه...دکتر که واضحا حرسش گرفته بود اما سعی میکرد ریلکس برخورد کنه و به شوخی میگفت عزیزم بگو دکترم گفته صد درد صد دختره و خداروشکر کن یه دختر سالم گیرت بیاد.قدیما پسرُ واسه شخم زدن زمین میخواستن الان واسه چی میخوای?اگرم پول زیادی داری که انقدر میدی واسه سونوی الکی بیار پولهای اضافی رو بده به ما...

زنه میگفت دلم خونه،دوتا دختر دارم و خانواده ی شوهرم پسر میخوان و بهم سرکوفت میزنن.....(احتمالا اگه من تخصص زنان بگیرم در این موقعیت به خانومه میگم بگو دفعه بعد شوهرت بیاد خودم فیزیکی باهاش برخورد میکنم و لابد با ماشین از روش رد میشدم:D.پس واسه حفظ جون همه ی پدرا و یتیم نشدن نی نی ها بهتره من هیچوقت تخصص زنان قبول نشم:D(!!!!

۱۷ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۱
life around me

امروز به همراه یکی از اساتید خیلی جوون و پرانرژی مون رفتیم درمانگاه.خانوم دکتر بهمون گفت بارداره ولی هنوز جنسیت جنینش با سونو مشخص نیست.ایشون با میل خودشون و برای اطمینان از سالم بودن بچه با پول خودشون آزمایش ژنتیک داده بودن و امروز جوابش رو تلفنی بهش گفتن.اینکه یه دختر سالم دارن و چقدر ذوق کردنش بامزه بود.

+سعی میکنم دفعه ی بعد که رفتم درمانگاه با اسپکولوم یه معاینه ی واژینال انجام بدم.امروز مث یه خانوم بالاسر تک تک معاینات وایستادم و علی رغم دیدن اونهمه ترشح و عفونت خیلی بزرگوارانه حالم بد نشد.

+تا حالا خانم 67ساله ای رو دیدین که برای اولین بار باردار شده باشه???من دیدم.

+تا حالا خانومی رو دیدین که جواب آمنیوسنتزش اومده باشه و جلو چشمت بهش بگن بچت سندروم داون داره و باید سقطش کنی و اشک بریزه???من دیدم.

+شکرخدا سال 96پر از انرژی ام واسه درس خوندن.دلم میخواد انقدری بخونم تا دونه دونه ی سلول هام متلاشی بشن...تاحالا به این فکر کردین که درس خوندن چقدر جذاب و هیجان انگیزه?من تو روزهای کسل کننده ی کنکور هم اکثرا حالم خوب بود و اوقات زیادی رو با عشق میخوندم.اینجوری هم بازده خوندنم میرفت بالا و هم حال روحیم خوب بود.نظرتون چیه امسال خاک راه بندازیم?

۱۵ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۰
life around me

+این روزا هیچ چیز به اندازه ی قیافه ی شرم زده ی میکول که موقع ورود به اتاق بیمار یااللّه یااللّه میکنه منُ نمی خندونه.

+امروز دوبار نشستم رو دوتا صندلی خونی و خیلی خانوم بودم که بالا نیاوردم.باید یه تابلو بزنم تو بخش و بنویسم خانوم های زائو لطفا رو صندلی های بخش نشینید مرسی!!

+استادمون مارو مجبور میکنه که وایستیم و معاینه ی واژینال زنهای باردار قبل زایمان طبیعی رو نگاه کنیم تا به قول خودش چشممون آشنا باشه و تو اینترنی که باید انجامش بدیم نترسیم،و خب من با هربار ورود انگشت دکتر به واژن مریض پا به پای بیمار جیغ میزنم.!

+برخلاف من و سوگند که از همون بدو حیات میدونستیم که مادر شدن انتخابمون نیست،رها و مهسا میگفتن بچه دار خواهند شد.رها سه تا بچه دوست داشت و مهسا با مشورت با همسرش تصمیم گرفتن بعد تموم شدن دوران عمومی مهسا بچه دار بشن.و ما الان نباید بخندیم به جفتشون که با رنگ زرد از زایشگاه میان بیرون و تاکید میکنن ما به ریش اجدادمون بخندیم بچه بخوایم و واقعا دلم میسوزه واسه مهسا چون همسرش بچه دوست داره!!

+یه صحنه ی بامزه ی دیگه تو زایشگاه دیدن خانومهای بارداری هست که روی توپ های مخصوص نشستن و نرمش میکنن.

+حالا با این همه صحنه ی بامزه که هرروزه جلو چشممونه اگه بازم از این بخش متنفر باشیم و غر بزنیم دیگه خیلی ناشکریم بخدا!!!

+شکر خدا گرچه با کارهای عملی این بخش کنارنمیام اما درسهای تئوریش رو دوست دارم و انشالله تا سرمون به خوندن گرمه تموم شه بره این بخش چیز!

+یه چیزُ یادم رفت بگم،اینکه این متخصص های زنان که خیلی نسبت به جراح ها پرکارترن چطور انقد روپا و سرحالن?پزشک کشیک دیشب تا ساعت10شب که پیاپی تو اتاق عمل بود و بعدش هم سه سوت مریض های بخش رو دید و فرت فرت معاینه کرد و فرستاد اتاق عمل و این وسط چندتا زایمان طبیعی هم گرفت و دوتا مریض بدحال که چیزی به مرگشون نمونده بودُ هندل کرد و دوباره پرید اتاق عمل و تا خود صبح بیدار بود و امروز صبح هم خوش و بش میکرد و همچنان خوشگل و تیشان فیشان!!

۷ نظر ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۶
life around me

تو بخش زنان یه خانوم باردار داریم که سرطان کولون(روده ی بزرگ)داره و اخیرا حالش بد شده.متخصص زنان مشاوره ی جراحی گذاشته تا ببینه نظر جراح در مورد خطر ادامه ی حاملگی و به تاخیر انداختن درمان سرطان چیه?!!...

حالا جراح کشیک که اومده واسه مشاوره کیه?همسر دکتر ر! وای خدا انقدر این زن ناز و مهربونه و صدای قشنگی داره که دلم میخواد بذارمش لای نون لواش و گازش بزنم...خداییش تحمل اینهمه جذابیت واسه من سخته،نمیدونم دکتر ر چطوری تحمل میاره و اینُ نمیخوره?!!....خلاصه که خانوم دکتر یکسری آزمایش و تصویربرداری درخواست دادن و امروز گفتن باید حاملگی هرچه زودتر،یعنی تو هفته ی 32خاتمه داده بشه و مادر حتما تحت جراحی برای سرطان قرار بگیره...اون نی نی هم میره NICUتا ببینیم خودش زنده میمونه یا مامانش(امیدوارم که جفتشون قوی باشن)......

+دعا کنین کشیک جذابی داشته باشم ولی بدون تلفات و تراژدی.

۲ نظر ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۱
life around me

آدم همیشه باید واسه خودش یه راه گریز دست و پا کنه وگرنه تو زندون افکار خودش میپوسه و خاکستر میشه...این چند روزه خیلی بهم ریخته بودم و درگیر،با بخش زنان کنار نمی اومدم و نمیام و افتاده بودم تو یه سیکل معیوب.دیروز نشستم و به خودم گفتم آسمون هم که زمین بیاد تو باید دوماه تو این بخش باشی و دوران اینترنی هم دوباره دوماه برگردی همینجا پس آروم باش و رام...پس سعی کن اگه عاشقش نمیشی اقلا بهش احترام بذاری،به بیمارات،به اساتیدت،به خودت...به خودم گفتم اگه مجبور بشم برم طرح یه عالمه بیمار باردار خواهم داشت که مسلما خیلی هاشون معتادن،سیگاری ان یا الکلی.خیلی هاشون صلاحیت مادر شدن ندارن اما من که خدا نیستم تا واسه بنده هام حکم بدم،کار من طبابته و کم کردن درد مریضهام پس قبلش باید به مریضم و تصمیمی که فقط به خودش مربوطه احترام بذارم...

نشستم و زنان میخونم و برام شیرینه...به خودم میگم ساده بگیر به خودت،تا بخوای اینهمه دندون قروچه کنی چای سرد شده و فرصتت تمومه ها،میگم بخند گلی شاید یه روزی تونستی دوای درد این زخمی که امروز مرهم گذاشتی روش تا خون شرّه نکنه بیرونُ کشف کنی...حالا اجالتا فقط بخند...

+تو پنج ترم اخیر معدل اول بودم اما از نظر معدل کل هنوز دومم،اهمیت معدل واسه من فقط در اینه که میخوام استریت بشم تا نرم طرح و یکراست بخونم واسه تخصص،آقای خدای سبیلوی قشنگم?میشه لطفا?

۸ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۰۳
life around me

کلا دانشگاه باحالی داریم.احتمالا رییس و معاون هاش میشینن دور هم و گیلاس میندازن بالا و درحالی که کاملا پاتیل شدن به این فکر میکنن که چطوری دهن مارو سرویس کنن و چاره ی کار هم همیشه اضافه کردن واحد جدیده.مثلا امروز از آموزش بهم زنگ زدن و گفتن دوتا درس دیگه به این ترممون اضافه شده و بریم انتخابشون کنیم تا سایت بازه و نتیجه اینکه این ترم(تا به اینجا)33واحد برداشتیم و خیلی هم راضی و خوشحالیم و تازه به قشنگیای زندگی هم فکر میکنیم...و به این غروب زیبا و آسمان پاک و باهاردلکش و دلبر و جمشید....

۸ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۶
life around me
تازه رسیدم خونه و با وجود سردرد شدید و افت فشارخون وحشتناکی که داشتم و نزدیک بود بیهوش بشم،بازم خوابم نمیبره بسکه فریاد"یاابوالفضل یاابوالفضل" هایی که از طرف زایشگاه می اومدن تو سرم تکرار میشن.... صبح نشسته بودیم تو اتاقrestکه همین صداها بلند شدن،میکول میگفت صدای ناله هاشون جوریه که انگار دارن شکنجه میشن و راست میگفت.
جیغ هاشون اصلا شبیه بقیه ی آدمایی که درد میکشن نیست.با دخترا رفتیم سمت زایشگاه که ببینیم چه خبره،خانومه تو تخت دراز کشیده بود،درد میکشید و طوری فریاد میزد و التماس میکرد که من جرات نزدیک شدن پیدا نکردم.ماما میگفت هنوز دهانه ی رحمش خیلی باز نیست و حالاحالاها زایمان نمیکنه
+بخش زنان واسه پسرا مثل سیزده به در میمونه و حسابی بیکار میگردن.با دخترا از ویزیت برگشتیم و دیدیم میکول از جیبش یه پاکت قند درآورد و مجتبی چای کیسه ای،و رضا هم که رفته بود بوفه با چندتا لیوان آب جوش برگشت و دور همی چای میخوردن کیف میکردن و با کمال لطف و بزرگی،پروسه ی زایمان رو مسخره کرده و عقل زنها رو زیر سوال میبردن و قهقه میخندیدن.بهشون گفتم یادتونه دکتر فلانی میگفت این مردایی که میرن هورمون تزریق میکنن تا هیکل شون گنده بشه بعد سینه هاشون هم برجسته میشه رو باید بهشون بگیم"مردان شیر ده"?گفتن آره یادمونه،گفتم من با دیدن شما یاد همون جمله می افتم چون از صبح تا ظهر فیلم آموزش شیردهی میبینن و مواد افزاینده ی شیر میخورین و طوری در حالتcomplete bed restقرار دارین که هر کس نفهمه فکر میکنه دهانه رحمتون بازه و هر لحظه ممکنه بچه تون بیفته بیرون.حالا از جلو چشمام دور شین تا چیز دیگه ای بهتون نگفتم،دور شین!!و خب بعدش با آرامش یه تیم دخترونه تشکیل دادیم و چای آماده خوردیم!!
۸ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۴
life around me

تو بیمارستان زنان یه قسمتی هست برای آموزش شیردهی به تازه مامان ها،،،زنهایی که بچه دار میشن میان اونجا و سی دی آموزشی براشون میذارن و در مورد نحوه ی درست شیردهی و پوزیشن درست نوزاد آموزش میبینن.تو اون اتاق یکسری جام شیشه ای گذاشتن که داخل هر کدومشون یکی از مواد غذایی قرار داره که باعث افزایش تولید شیر در مادر میشه،مثل کنجد،خرما،بادوم و...،تا ما رفتیم یه زایمان طبیعی ببینیم برگردیم پسرا(میکول و رضا و مجتبی)تمام اون خوراکی ها رو خورده بودن و اون طور که بنظر می اومد آماده ی شیردهی بودن!!!

پ.ن1:من متاسفم که انقدر عقب افتاده و دُگم هستیم که تو بیمارستان آموزشی که وظیفه اش در مرحله اول آموزش دانشجوها هست و بعد درمان بیمارا،پسرهای دانشجو حق ورود به زایشگاه رو ندارن.و جالب اینکه پس فردا که رفتن طرح باید زایمان گرفتن بلد باشن.حتی اینکه آقایون حق انتخاب تخصص زنان رو ندارن هم جای بسی سرافکندگیه

پ.ن2:زایمان طبیعی غم انگیزتر از اونی که فکر میکردم بود و واقعا تماشای شکنجه شدن یه زن اصلا برام جذاب نبود،خصوصا وقتی بعد اتمام زایمان،خانوم ماما باید شکم زن رو ماساژ میداد و اون یکی دستشُ وارد ناحیه ی واژینال زن میکرد و لخته ها رو میکشید بیرون.این حتی از خود پروسه ی زایمان هم بدتر بود

پ.ن3:یه خانوم باردار تو بخش داریم که تو سونوگرافی متوجه شدن هوا داخل معده ی بچه نیست و این یعنی دهان به معده راهی نداره،یعنی مری بچه باز نیست(آترزی مری)،و به قول خانوم دکتر این بچه ها خیلی پیش آگهی بدی دارن و بعد تولد با وجود جراحی معمولا زنده نمیمونن.!!!

۱۴ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۰
life around me

بخاطر مشکلی،باید امشب همراه مادرم برم مطب دکتر و از اونجایی که پزشک مربوطه استادم بوده و با اسم و آدرس و پلاک میشناسدم،مثل بیچاره ها نشستم و بیماری مادرم رو کامل از رو کتاب رفرنس خوندم چون میدونم به محض ورود،همون پزشک مربوطه لطف کرده و میگه بنظر خودت تشخیص چیه?درمانش?عوارضش?طول دوره درمانش چقدره?و الی آخر....و البته که ما از اون خونواده هاش نیستیم که بذاریم اتند جماعت ضایع مون کنه اونم جلو مادرمون،به مولا قسم!!

۳ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۰
life around me

ورود ما به بیمارستان زنان مصادف شده با روزی که یکی از اقوامم نوبت سزارین داره.منُ دید و اومد طرفم،بهش گفتم امروز میری اتاق عمل?گفت آره...گفتم آخی،الهی بمیرم میدونم ترس هم داره ولی حالا ایشالله که چیزی نمیشه و همینجور که ادامه میدادم دیدم بدبخت داره رنگش زرد میشه،یهو پرسید چرا گلساجان?مگه زایمان انقد خطرناکه???? به خودم که اومدم دیدم اندیشه های فاشیستیم داره یه زن باردارُ سکته میده در نتیجه فورا محل رو ترک کردم!!!

پ.ن:بیمارستان زنان جاییه که پزشکهاش انقدر سرشون شلوغه که راه به راه دانشجوها رو میدن تو دیوار و فلنگُ میبندن.

پ.ن2:تو این بیمارستان انقدر تعداد تختها زیاده که من واقعا موندم چجوری باید شرح حال بگیریم??

پ.ن3:آقاجان من نخوام برم قسمت زایشگاه باید کیو ببینم دقیقا?نمیخوام عزیزم،نمیتونم...به کی بگم اینُ!!!????

۸ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۰
life around me

نشستم تو اتاقم و نحسی سیزده رو با کتاب خوندن زیر باد کولر در میکنم...مثل گوسفندی که در انتظار قربونی شدن بع بع میکنه،در انتظار شروع بخش زنان داغ به دل دارم...از فردا بیدار شدن های کله ی سحر شروع میشه و رانندگی طولانی تا بیمارستان زنان که چند فرسخ با خونه فاصله داره...خدایا من چطور این بخشُ طاقت بیارم درحالی که با دیدن خانوم های باردار(با نهایت احترام)حالم بد میشه و از فکر اینکه یه موجود داخل شکمشونه دل درد میشم و چطور تحمل کنم دیدن دخترهای 13_14ساله ای که واسه زایمان میان?

راستی?آماده باشین که زنان از اون بخش های پرماجراست و قراره دو ماه تمام داستان غم انگیز تعریف کنم!!!

۵ نظر ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۶
life around me

تو سالی که گذشت 33جلد کتاب خوندم و که البته چندتاشون خیلی حجیم بودن.ولی با مشغله ای که تو این سال داشتم و گذروندن سه تا بخش اصلی,در کل از خودم راضی ام.

از بین این33تا کتاب یکسری هاشون فوق العاده بودن مثل کتابهای زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا,جاناتان مرغ دریای,کتابهای عزیزنسین ,دائی جان ناپلئون(بی شک بهترینشون بود),دوستش داشتم,سال بلوا,بادبادک باز, و...که اکثرشون کتابهایی بودن که بدون معرفی دیگران و با غریزه ی خودم خریدمشون و اما کتابهایی هم خوندم که هرجایی میرفتم تعریف شون رو میشنیدم و به عنوان صد کتابی که باید حتما خونده بشن بهم معرفی میشدن اما با خوندنشون تو پرم میخورد و حالم گرفته میشد....

تصمیم گرفتم تو سال 96هوشمندانه تر تصمیم بگیرم و برم دنبال سبک هایی که میدونم دوسشون دارم و البته گریزی هم بزنم به سبک هایی که کمتر باهاشون آشنایی دارم و اصلا خدارو چه دیدین شاید عاشق شون شدم!!

اما مهم اینه که بیشتر خودم در مورد انتخاب هام تصمیم بگیرم.همین اول کار رفتم و برای چندین ماهم کتاب خریدم.کتابهایی که چندین ساله آرزو دارم بخونمشون اما یا تنبلی میکردم و یا بخاطر قیمت گرون شون نمیرفتم سمت شون اما امسال تصمیم گرفتم جلوی آرزوی خوندنشون یه تیک آبی بزنم.

اول از همه با هفت جلد کتاب آتش بدون دود شروع کردم.این کتاب ها رو اولین بار یه دوست وبلاگی بهم معرفی کرد.یه دختر افغان که هیچ کلمه ای برای توصیف سواد و شعور و فهمش پیدا نمیکنم.یه دختر فوق العاده که گرچه از اول زندگیش ایران بزرگ شده بود اما برای من همچنان بوی کابل رو داشت.

کسی که منو عاشق قالب شعر غزل کرد و چقدر شیرینه این غزل...کسی که با همه برام فرق داشت و میدونستم کتاب بد نمیخونه.کسی که به اندازه ی عمر من کتاب خوب خونده بود...

دختری که خودش جلوه ی ادبیاتش بود و از هر خط نوشته اش شکر میریخت...

چند سال قبل که این کتاب رو تو وبلاگش معرفی کرد مطمئن شدم که یه روز میخونمش و امسال قسمت شد بخرمش و چقدر دلنشینن واقعا...

احتمالا تا چند ماهی درگیر خوندنشون هستم چون با شروع درس و دانشگاه دیگه سرعتم کندتر میشه و چیزی که مهمه اینه که امسال به کمیت کتاب خوندنم فکر نمیکنم و مهم برام کیفیته...میدونم اگه تو سال 96 فقط همین هفت جلد کتاب هم بخونم باز آخر سال از خودم راضی ام:)

کتابهای دیگه ای که برای سال96خریدم هم در نوع خودشون برای من مثل بمب میمونن و انشالله بعد تموم شدن اینا معرفی شون میکنم.

راستی؟عکس این کتابها رو تو کتابدونی وبم ببینین:(

۱۳ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۱
life around me

پدر و مادرم از مسافرت برگشتن و این یعنی حکومت مستقل چند روزه ی من تو این خونه ی درندشت به پایان رسیده...خدا میدونه چقدر عاشق تنهایی ام و چقدر برام جذابه...عاشق اینکه از خواب بیدار بشم،کتاب بخونم،بادمجون کباب کنم واسه کشک بادمجون و فیلم ببینم...خدا میدونه چقدر لذت بخشه برام نشستن تو باغچه و حرف زدن با خودم بدون ترس از مزاحم...مادرم اومده و از شته زدن بروکلی های باغچه شاکیه و میگه تقصیر توإ چون بهشون نرسیدی،پدرم میگه گلها رو آب ندادی و پلاسیده شدن،به آکواریوم رسیدگی نکردی و یکی از ماهی هاش مُرده....یکی بعد از اون یکی سوراخ سنبه های خونه رو چک میکنن تا ببینن دیگه چه گندی به زندگیشون زده شده و من که خنده ام گرفته بهشون کتابمُ میزنم زیر بغل و میام تو اتاقم،این مقرّ فرماندهی کوچیکتر ولی آرومتر و سعی میکنم بدون فکر کردن به پایان تعطیلات و شروع بخش تهوع آور زنان و زایمان کتاب بخونم و از نور ملایم دم ظهر و نسیمی که پرده ی اتاقمُ تکون میده لذت ببرم،زنگ بزنم به آرایشگرم و نوبت بگیرم و...و?...و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم...

۲ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۹
life around me

قبلا گفته بودم که مالک و مدیر شهرکتاب شهرمون چند روزی تو بیمارستان بستری بود و من دانشجوی مسئولش بودم و حالا هربار میرم اونجا کلی خجالتم میده.با تخفیف های ویژه ای که صرفا برای من هستن و جمله ی معروفش که میگه خانوم دکتر هرچی دوست داری بردار و هروقت خواستی پولشُ بیار،ما هرجا که بریم باز یه زمانی کارمون به دست شما می افته!....امروز رفتم تو همون بهشت و174 هزارتومن کتاب برداشتم اما برام 128هزارتومن حسابشون کرد.مرد به این دلبری داریم مگه?

۶ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۵
life around me

دیشب یک نفر دیگه رو از بچه دار شدن منصرف کردم و خوشحالم!

تک تک بچه های بیمار بخش اطفال رو براش مثال زدم و گفتم رو زندگی یه موجود بی اراده ریسک نکنه.بهش گفتم یه احمقه و فقط بهم نگاه کرد و به عشق مادر شدنش فکر کرد...

شاید این تنها مقوله ای باشه که در مواجهه باهاش یه هیتلر تمام عیار میشم.یه دشمن دموکراسی و شاید یه فاشیست واقعی!!

ولی بعدش احساس رضایت میکنم!


+سعی نکنید با نصیحت هاتون به راه راست هدایتم کنین که نمیشم...فقط کسی حس منو میفهمه که یه سر به بخش NICU(آی سی یو نوزادان)زده باشه و یه حساب سر انگشتی از بچه هایی با نقایص مادر زادی داشته باشه که در مراقبت کامل و از والدین تحصیل کرده به دنیا اومدن!والدینی که گریه میکردن و نه دلشون می اومد آرزوی مرگ نوزادشون رو بکنن و نه توانایی داشتن تا آخر عمر بچه به بغل بین مطب های پزشکها بگردن!!


+کتابدونی به روز شد!

۹ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۰
life around me

از بدترین اتفاقات زندگیت این میتونه باشه که اینستاگرامتُ باز کنی و ببینی استادت بهت درخواست فالو داده!!!نه دلت میخواد اکسپت کنی و نه جرات رد کردن داری...و البته که در نهایت مجبور به کنار اومدن با این درد میشی و موقع پُست گذاشتن باید خودتُ تیکه تیکه کنی تا مبادا غیبت یکی از حضرات رو بکنی!!!

۶ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۹
life around me

یه مسئله ای هست که چند وقته میخواستم در موردش بنویسم اما فرصت نمیشد.مسئله ی انجام عمل های زیبایی...

بارها دیدم خانوم ها یا آقایونی که جراحی زیبایی بینی انجام دادن و از طرف بقیه مورد تمسخر قرار میگیرن.یا میخونم مطالب نویسنده هایی که از لذت دیدن چین و چروک های صورتشون مینویسن و تحقیر میکنن افرادی رو که برای پوشوندن این چروک ها بوتاکس تزریق میکنن!!

خب اینجا جا داره که به یک نکته توجه کنیم.اینکه علم پزشکی اولا در جهت درمان بیماری ها و سالم کردن افراد هست و خب بخشی از این سلامت مربوط به جنبه های روانی هست و وقتی فردی مورد "غیرعادی" تو چهره داره که باعث کاهش اعتماد به نفس و گوشه گیریش میشه این وظیفه ی علم هست که به کمکش بیاد.و دومین کاری که علم پزشکی انجام میده تلاش برای به تاخیر انداختن پیری هست و این حق هرکسی هست که اگر علاقه ای به پیر شدن نداره بخواد به تاخیرش بندازه!

ببینید جراح های زیبایی و متخصصین گوش حلق و بینی که جراحی بینی رو انجام میدن یکسری اندیکاسیون هایی برای انجام این جراحی ها دارن.مثلا داشتن قوز استخونی روی بینی یکی از این اندیکاسیون هاست که حتی پزشک میتونه به بیمارش پیشنهاد بده که اگر دوست داری میتونی جراحیش کنی!

حالا شاید کسی باشه که این قوز رو داره اما مشکلی با چهره ی خودش نداره و تمایلی به جراحی نداره خب این هیچ اشکالی نداره و انتخاب این فرد بوده ولی دلیلی نداره مسخره کنه کسایی رو که با همچین دلیلی اقدام به جراحی میکنن!

یا در مورد چین وچروک های صورت,اساتید پوست ما خودشون تزریق بوتاکس رو حتی توصیه هم میکردن و فقط تاکید داشتن که پیش فرد متخصص و با بهترین مواد انجام بشه.

اینکه خانومی چروک دور چشم داره ولی به گفته ی خودش از دیدن این چروک ها و گذروندن مراحل مختلف زندگی لذت میبره,دلیل نمیشه که با چشم تحقیر به افرادی نگاه کنه که هرچندوقت یکبار برای چروک های صورتشون تزریق انجام میدن!!

بحث ناراحت کننده کسایی هستن که بدون داشتن این اندیکاسیون ها دست به جراحی هایی میزنن که نه تنها چهره شون رو متناسب نمیکنه که از تناسب میندازه...

پس لطفا از این به بعد با احتیاط بیشتری در این مورد حرف بزنیم تا خدای نکرده کسی رو نرنجونیم که از نظر علم پزشکی در هر جای دنیا اجازه ی اون جراحی رو داشته!!

۷ نظر ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
life around me

یادمه بخش داخلی بودیم یعنی اولین بخشمون و ما هم خب تازه کار،سر راند صبح استاد از شرح حالم ایراد گرفت و خیلی پکر شدم.شب با اینکه کشیکم نبود رفتم بیمارستان تا یه مریض کش برم و میخواستم بدون چارت شرح حال بگیرم تا ببینم مواردش رو به ترتیب حفظ هستم یا نه.یه جور خود آزاری در واقع....بیماری که نصیبم شد یه خانوم چهل و خورده ای ساله بود که اصرار داشت همه جور بیماری داره و به هرجاش که دست میزدی میگفت درد میکنه،وسط شرح حال گرفتن فهمیدم اعتیاد هم داره.پیش پای من و دور از چشم پرستارها یه تیکه تریاک انداخته بود بالا و نشئه بود و خدامیدونه تو عالم هپروت چقدر چرت و پرت میگفت...کلا حالش زیادی خوب بود و انقدری حرف میزد که اصلا اجازه ی هیچ کاری بهم نمیداد و منم حسابی کلافه شده بودم.رفتم نزدیکش تا به شکمش دست بزنم که یه آروغ عظیم تو دهنم پرتاب شد....خدا میدونه که من حاضرم وحشتناک ترین صحنه ها رو تحمل کنم ولی یکی آروغ و یکی استفراغ رو هیچ جوره تحمل ندارم و ناخودآگاد اوغ میزنم و این اصلا ارادی نیست!!...نفسمُ حبس کردم و حرکت کردم به سمت در چون نمیخواستم بفهمه حالم بهم خورده.یهو گفت خانوم دکتر? برگشتم و گفتم بله?...گفت آدم میتونه جلوی آروغُ بگیره??...گفتم نه نمیتونه!!...گفت آهان،من یه پسر دارم همیشه وقتی آروغ میزنم دعوام میکنه و منم میگم نمیشه که جلوشُ بگیرم.فردا میگم بیاد و شماهم بهش بگین...و اون گوشه ی کادر من بودم که پوکر فیس به دوربین خیره شده بودم و حتی توان لبخند زدن به بیننده های تو خونه رو نداشتم!

۳ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۹
life around me

Grey's anatomyمیبینم و هی حالم از این دختره مردیت بهم میخوره.بیشتر و بیشتر.همینطور از مک دریمی!!....خب میخواین باهم باشین،باشین دیگه چرا ادای انسانهای پایبند به اصول خانواده رو درمیارین??!!شب و روز با همن بعد هی مردیت برمیگرده میگه ما نمیتونیم باهم باشیم چون تو ازدواج کردی....اوغ!!

۸ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۵
life around me

 

یادم باشه که از اینجا به بعد زندگیم همیشه پس انداز مناسب کنار بذارم واسه سفر...

چقدر لذت بخش و جذابه دیدن جاهایی که تا اون روز فقط تصورشون میکردی.باید بری و ببینی که خلاقیت و هنر خدا بیش از قوه ی تخیل ماست.باید یه چیزایی رو اصل و اورجینال دید!

مثل دیدن ساحل جذاب جنوب و تماشای لندیگرافت های غول پیکر که ماشین ها رو بار میزنن و بین جزیره ها جابجا میکنن,مثل دیدن زنهای جنوبی نقاب به چهره که فی البداهه با حنا طرح میزنن رو دستت و توی گوشت حرفای رویایی از دریا و دریانوردها زمزمه میکنن...

مثل دیدن جاده های جنوب که برخلاف تصورت انقدری سرسبز و هیجان انگیزن تو این فصل که با دیدنشون مدام به خودت میگی من کی اومدم شمال که خودم خبر ندارم؟!

خدا امسال واسه جنوبی ها سنگ تموم گذاشت و چه بارون و قشنگی...چه بارون بی آزاری...

امسال برد با کسایی بود که به جای شمال,راه به سمت جنوب کج کردن...

خدایا شکرت!

عکس:جاده ی بندرعباس!

۵ نظر ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۷
life around me