گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

لوکیشن:درمانگاه بیمارستان زنان!

1)دخترخانوم نازی به همراه خانوم دیگه ای وارد اتاق میشن.دختر خجالتی که سنش حدودا 13-14ساله بنظر میاد میشینه رو صندلی.

دکتر ازش میپرسه مشکلت چیه دخترم؟

دختر نگاه به خانوم همراهش میکنه و هیچی نمیگه.

دکتر به خانوم همراه میگه:مامانش؟دخترمون چه مشکلی داره؟

خانوم همراه میگه من مامانش نیستم که,جاریش هستم...ایشون باردار هستن و اومدن برای تشکیل پرونده!!!

دکتر میپرسه چندسالشه؟و خانوم همراه میگه 16سال.دکتر سوالهای مختلفی در مورد اینکه علائم عفونت ادراری داری یا نه؟تهوع و استفراغ؟سابقه ی بیماری خاص؟ و تمام مدت دختک ساکته و خانوم همراه جواب دکتر رو میده...

بعد از رفتنشون دکتر میگفت این هنوز موقع عروسک بازی کردنشه...چرا اینکار میکنن با این بچه ها آخه...

و ما تو سکوت مطلق فقط نگاه میکردیم!!

.

2)خانوم 47ساله ای برای مراقبت های روتین بارداری مراجعه میکنه.دکتر میگه خانوم تست غربالگریت مشکل داره و باید آب از شکمت بکشم و بفرستیم آزمایشگاه تا مطمئن بشیم بچه مشکلی نداشته باشه(منظور دکتر انجام آمنیوسنتز بود).

خانوم باردار گفت هزینه اش چقدر میشه؟دکتر گفت دقیق نمیدونم ولی هزینه ی آزمایشگاه بالای 1میلیون ودویست میشه.بهت نامه میدم فردا بیا بیمارستان چون تو مطب هزینه بیشتر میشه.

خانوم گفت یااااااابوالفضل من از کجا انقد پول بیارم؟

دکتر گفت دست من نیست عزیزم.آخه چرا بعد داشتن3تا بچه ی سالم,با این سن باردار شدی؟

گفت شوهرم بچه دوست داره,من براش نیارم میره زن میگیره....

و ما همچنان تو سکوت مطلق نگاه میکردیم!!

.

3)خانوم بارداری که دفعه ی قبل مراجعه کرده بود و تو جواب آمنیوسنتزش گزارش شده بود که جنین سندروم داون داره,امروز مراجعه کرده بود برای بستری شدن و سقط کردن جنین.

گریه میکرد و میگفت شوهرم میگه باید نگهش داری.حق نداری بچه ی منو بندازی و دکتر اصرار داشت که نکن این کارو...باهاش حرف بزن,راضیش کن!!

و خانوم گریه میکرد و میگفت منو میکشه...

و ما از شدت سکوت در شرف غمباد گرفتن بودیم!!

.

بعد تموم شدن ساعت درمانگاه میرفتیم سمت رختکن تا لباس عوض کنیم.آقایی شیرینی به دست اومد سمت مون و شیرینی تعارف کرد و گفت پدر شدم.مجتبی پرسید خانومتون اسمش چیه؟(برای اینکه بدونه مریض کدوممون بوده).مرد گفت اسمش خانوم فلانی بوده.

خانوم این آقا صبح امروز توی مورنینگ مون ریپورت شد و کلی در موردش حرف زدیم.ایشون جفت سرراهی داشت و اگه ماجراها و بدبختی هایی که این زن کشید تا تونست بچه رو به سنی برسونه که بتونن تو آی سی یو نگهش دارن رو براتون تعریف کنم میشینین روضه ی حضرت زهرا میخونین.

انقدری خون از دست داد و ترخیص شد و باز دوباره بستری شد و باز خونریزی کردو...و...و...که دیگه پزشکها خسته شده بودن چه برسه به مادره.

امروز دکتر میگفت استرسی که سر زایمان این مریض کشیدم پیرم کرد...

من حرکت کردم و گفتم شیرینی نمیخورم...راستش از گلوی هیشکی پایین نمیرفت...

رفتم تو بخش بالاسر همون خانوم و دیدم لخت لخت و چارطاق رو تخت دراز کشیده و دارن بهش خون میزنن.حال به احوالش نبود و حالا حالاها طول میکشه تا نیرویی که تو این چند ماهه از دست داده رو جایگزین کنه.وضعیت اعصاب خورد کنی داشت که من تحملش رو نداشتم....

تو دلم گفتم تو یه کوهی زن!دردایی که تو کشیدی هر کسی رو از پا در می آورد!

اومدم بیرون و با خودم فکر کردم آره دیگه بایدم شیرینی تعارف کنه...به هرحال پدر شده و خوشحاله...

.

عکس:دست من و گل کاغذی حیاطمون و یه گل عجیب غریب دیگه که تو باغچه پیداش کردم...

بیخیال همه ی اتفاقات دردناکی که هرروزه احاطه مون میکنن,قهوه تون سرد نشه....



۱۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۹
life around me

غگمینم و گوشه گیر!...و این یعنی یک تنه دارم سرانه ی مطالعه ی کشورمونُ به سوئد و ژاپن و کجا و کجا میرسونم و حتی هیچ مسئولی نیست که ازم تقدیر کنه!!!

۱۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۰
life around me

توت حیاطمون میوه داده و من تازه امروز فهمیدم...جدالی بود بین من و زنبورها و پرنده ها,و هر کسی حریص تر از اون یکی توت میخورد و به حریف رحم نمیکرد...
کارگر ساختمون کناریمون دست از کار کشیده و به من زل زده بود...دیدمش و با خودم فکر کردم باحال نیست اگه عاشقم بشه؟بعد هر روز بره بالای همون ساختمون و یه نامه رو که شب قبل با هزار دنگ و فنگ نوشته پرت کنه تو حیاطمون؟بعد من از ترس پدر و برادرهای غیرتیم_ که نیم متر سبیل دارن و صبح به صبح یه کلاه پهلوی میذارن رو کله ی فرفری شون,لنگ میندازن رو شونه و میرن دنبال یه لقمه نون حلال_دائم کشیک میدم که نامه دست کسی جز خودم نیفته...
بعد منم انقدری عاشقش بشم که از غم دوریش پوست رو استخون بشم و شبا با یادش از خواب بپرم...
تو همین گیر و دار واسم خواستگار بیاد و همون پدر و برادرهای غیرتی به زور عروسم کنن و اون کارگر ساده از غم من خودشو از بالای ساختمون بندازه پایین و...!!
رویام داشت به جاهای باریکی میکشید که مادر صدام کرد,چندتا توت باهم خوردم,زدم زیر خنده و رفتم ببینم مادرم چی میگه...

+سال قبل درست همین موقع ها یه همچین عکسی از توت حیاطمون گذاشتم و نوشتم توت مون بار داده ولی من تازه خبر دار شدم...تاریخ تکرار میشه اما هیچوقت درست مثل بار قبل نیست...هربار با قشنگی هاش آدمو شگفت زده میکنه!

+اگه امید به میوه های تابستونی نبودن حتما ما تابستونا از شدت گرما میمردیم و کسی خبردار نمیشد...هلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و سیب و آلوچه و آلو و انجیرهای باغ های پدربزرگهام منتظرن و من منتظر تر از اونا...
۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۵
life around me

پدرم لحظه به لحظه اخبار کاندیدهای جدید رو دنبال میکنه و به من گزارش میده،من سر تکون میدم و میگم آره،شنیدم....من و پدرم نگران به هم نگاه میکنیم و اون دیالوگ معروف ند استارک تو گوشم میپیچه که:winter is coming...

۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۷
life around me

امروز از ساعت 8:30تا11:30با یکی از اساتیدمون راند بودیم و تمام این سه ساعت سرپا وایستاده بودیم و وقتی دکتر گفت خسته نباشید!دیگه پا و کمر و ستون فقرات نداشتیم که بخوایم حرکت کنیم و از بخش فراری شیم.و تازه بعد نیم ساعت استراحت،مجددا با همون اتند تا ساعت1:30کلاس تئوری داشتیم...آخر کلاس جمیع دانشجوها یا چرت میزدن یا از کمر درد مینالیدن ولی خانوم دکتر شارپ و فرش و خوشحال بود....مجتبی گفت خانوم دکتر شما در 24ساعت چقدر میخوابین?گفت نهایتا 5ساعت،3ساعت شب و دوساعت ظهر!!!!و خب اگه آنکال باشم همینم نمیخوابم!!!!!،،،همه چی به کنار،من فقط نمیدونم با این وضعیت چرا اینا تو اتاق عمل که اونقدر سرپا هستن غش نمیکنن?اینا چی میخورن که هیچوقت گرسنه نمیشن?چرا قندخون اینا نمی افته پایین???فکر کنم خدا اینا رو با جنس اصل ساخته ولی مواد اولیه ما چینی بوده!!

+پایان کلاس،دکتر از مطالب تدریسی امروز کوییز گرفت.میکول گفت استاد این موقع ظهر دیگه ما قندخون مون صفر شده و مغزمون پالس نمیده که بخوایم کوییز بدیم!!دکتر خندید و گفت ای بابا?هنوز که ساعت یک و نیمه،به این زودی قندت افتاد پایین?مگه سندروم دامپینگ داری?خندید و گفت حالا بگو ببینم سندروم دامپینگ چیه?میکول که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت خانوم دکتر حالا که فکر میکنم میبینم قند خونم اصلا هم افت نکرده و دکتر از خنده ترکید!!

(+اگه میخواین بدونین دامپینگ چیه یه سرچ کوچولو تو گوگل کنین)

۴ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۰
life around me

+بیمارم خانوم16ساله ای هست که برای سومین بار سقط کرده و نگرانشم چون هرچی تعداد سقط بیشتر باشه احتمال به آخر رسوندن بارداری های بعدی کمتر میشه و ایشون دوست دارن بچه داشته باشن.

+تو مورنینگ ریپورت امروز راجع به خانوم 25ساله ای صحبت کردیم که جفت سرراهی داشت و چندبار با خونریزی شدید بستری شده،درمان گرفته و ترخیص شده بود اما خون ریزی دیشب تهدیدکننده ی حیات مادر بود و مجبور شدن سزارین انجام بدن.شکر خدا مادر خوبه اما نوزاد نارسه و باید منتظر موند تا ببینیم تحمل میکنه این دنیا رو یا نه.

+یکی دیگه از مریضهام دوتا سقط قبلی داشته و الان هم تو هفته های پایین حاملگی دهانه ی رحمش باز شده،امروز سرکلاژش کردن(اصطلاحا رحمش رو دوختن تا بچه رو بیشتر داخل رحم نگه دارن که بیشتر رشد کنه)و قرار چند ماه رو استراحت مطلق باشه.اعصابم بهم میریزه وقتی میبینم با این سختی لگن میذارن زیرش و مدام به خودم میگم اون موجودی که قراره بیاد و پس فردا هم تو روت وایسته ارزش این کارها رو داره??

+حقیقت اینه که متخصص های زنان خیلی با دیسیپلینن و حسابی قدرتمند.و من داره از این رشته خوشم میاد اما بنظرم بازم من بدرد این کار نمیخورم چون نمیتونم با بیمارم همزادپنداری کنم.نمیتونم کسی که خودش خواسته این سختی ها رو بکشه به عنوان بیمار بپذیرم چون از نظر من هیچ بیماری به دلخواه خودش بیمار نشده!

+تو درمانگاه بودیم،یه خانوم بارداری مراجعه کردن واسه مراقبتهای روتین بارداری.گفت خانوم دکتر دوباره برام سونوی تعیین جنسیت بنویس?دکتر گفت تابحال دوبار انجامش دادی و فهمیدی دختره دیگه واسه چی????گفت شوهرم بهم فشار میاره میگه شاید سونو اشتباه کرده یه بار دیگه برو شاید پسر باشه...دکتر که واضحا حرسش گرفته بود اما سعی میکرد ریلکس برخورد کنه و به شوخی میگفت عزیزم بگو دکترم گفته صد درد صد دختره و خداروشکر کن یه دختر سالم گیرت بیاد.قدیما پسرُ واسه شخم زدن زمین میخواستن الان واسه چی میخوای?اگرم پول زیادی داری که انقدر میدی واسه سونوی الکی بیار پولهای اضافی رو بده به ما...

زنه میگفت دلم خونه،دوتا دختر دارم و خانواده ی شوهرم پسر میخوان و بهم سرکوفت میزنن.....(احتمالا اگه من تخصص زنان بگیرم در این موقعیت به خانومه میگم بگو دفعه بعد شوهرت بیاد خودم فیزیکی باهاش برخورد میکنم و لابد با ماشین از روش رد میشدم:D.پس واسه حفظ جون همه ی پدرا و یتیم نشدن نی نی ها بهتره من هیچوقت تخصص زنان قبول نشم:D(!!!!

۱۷ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۱
life around me

امروز به همراه یکی از اساتید خیلی جوون و پرانرژی مون رفتیم درمانگاه.خانوم دکتر بهمون گفت بارداره ولی هنوز جنسیت جنینش با سونو مشخص نیست.ایشون با میل خودشون و برای اطمینان از سالم بودن بچه با پول خودشون آزمایش ژنتیک داده بودن و امروز جوابش رو تلفنی بهش گفتن.اینکه یه دختر سالم دارن و چقدر ذوق کردنش بامزه بود.

+سعی میکنم دفعه ی بعد که رفتم درمانگاه با اسپکولوم یه معاینه ی واژینال انجام بدم.امروز مث یه خانوم بالاسر تک تک معاینات وایستادم و علی رغم دیدن اونهمه ترشح و عفونت خیلی بزرگوارانه حالم بد نشد.

+تا حالا خانم 67ساله ای رو دیدین که برای اولین بار باردار شده باشه???من دیدم.

+تا حالا خانومی رو دیدین که جواب آمنیوسنتزش اومده باشه و جلو چشمت بهش بگن بچت سندروم داون داره و باید سقطش کنی و اشک بریزه???من دیدم.

+شکرخدا سال 96پر از انرژی ام واسه درس خوندن.دلم میخواد انقدری بخونم تا دونه دونه ی سلول هام متلاشی بشن...تاحالا به این فکر کردین که درس خوندن چقدر جذاب و هیجان انگیزه?من تو روزهای کسل کننده ی کنکور هم اکثرا حالم خوب بود و اوقات زیادی رو با عشق میخوندم.اینجوری هم بازده خوندنم میرفت بالا و هم حال روحیم خوب بود.نظرتون چیه امسال خاک راه بندازیم?

۱۵ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۰
life around me

+این روزا هیچ چیز به اندازه ی قیافه ی شرم زده ی میکول که موقع ورود به اتاق بیمار یااللّه یااللّه میکنه منُ نمی خندونه.

+امروز دوبار نشستم رو دوتا صندلی خونی و خیلی خانوم بودم که بالا نیاوردم.باید یه تابلو بزنم تو بخش و بنویسم خانوم های زائو لطفا رو صندلی های بخش نشینید مرسی!!

+استادمون مارو مجبور میکنه که وایستیم و معاینه ی واژینال زنهای باردار قبل زایمان طبیعی رو نگاه کنیم تا به قول خودش چشممون آشنا باشه و تو اینترنی که باید انجامش بدیم نترسیم،و خب من با هربار ورود انگشت دکتر به واژن مریض پا به پای بیمار جیغ میزنم.!

+برخلاف من و سوگند که از همون بدو حیات میدونستیم که مادر شدن انتخابمون نیست،رها و مهسا میگفتن بچه دار خواهند شد.رها سه تا بچه دوست داشت و مهسا با مشورت با همسرش تصمیم گرفتن بعد تموم شدن دوران عمومی مهسا بچه دار بشن.و ما الان نباید بخندیم به جفتشون که با رنگ زرد از زایشگاه میان بیرون و تاکید میکنن ما به ریش اجدادمون بخندیم بچه بخوایم و واقعا دلم میسوزه واسه مهسا چون همسرش بچه دوست داره!!

+یه صحنه ی بامزه ی دیگه تو زایشگاه دیدن خانومهای بارداری هست که روی توپ های مخصوص نشستن و نرمش میکنن.

+حالا با این همه صحنه ی بامزه که هرروزه جلو چشممونه اگه بازم از این بخش متنفر باشیم و غر بزنیم دیگه خیلی ناشکریم بخدا!!!

+شکر خدا گرچه با کارهای عملی این بخش کنارنمیام اما درسهای تئوریش رو دوست دارم و انشالله تا سرمون به خوندن گرمه تموم شه بره این بخش چیز!

+یه چیزُ یادم رفت بگم،اینکه این متخصص های زنان که خیلی نسبت به جراح ها پرکارترن چطور انقد روپا و سرحالن?پزشک کشیک دیشب تا ساعت10شب که پیاپی تو اتاق عمل بود و بعدش هم سه سوت مریض های بخش رو دید و فرت فرت معاینه کرد و فرستاد اتاق عمل و این وسط چندتا زایمان طبیعی هم گرفت و دوتا مریض بدحال که چیزی به مرگشون نمونده بودُ هندل کرد و دوباره پرید اتاق عمل و تا خود صبح بیدار بود و امروز صبح هم خوش و بش میکرد و همچنان خوشگل و تیشان فیشان!!

۷ نظر ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۶
life around me
تازه رسیدم خونه و با وجود سردرد شدید و افت فشارخون وحشتناکی که داشتم و نزدیک بود بیهوش بشم،بازم خوابم نمیبره بسکه فریاد"یاابوالفضل یاابوالفضل" هایی که از طرف زایشگاه می اومدن تو سرم تکرار میشن.... صبح نشسته بودیم تو اتاقrestکه همین صداها بلند شدن،میکول میگفت صدای ناله هاشون جوریه که انگار دارن شکنجه میشن و راست میگفت.
جیغ هاشون اصلا شبیه بقیه ی آدمایی که درد میکشن نیست.با دخترا رفتیم سمت زایشگاه که ببینیم چه خبره،خانومه تو تخت دراز کشیده بود،درد میکشید و طوری فریاد میزد و التماس میکرد که من جرات نزدیک شدن پیدا نکردم.ماما میگفت هنوز دهانه ی رحمش خیلی باز نیست و حالاحالاها زایمان نمیکنه
+بخش زنان واسه پسرا مثل سیزده به در میمونه و حسابی بیکار میگردن.با دخترا از ویزیت برگشتیم و دیدیم میکول از جیبش یه پاکت قند درآورد و مجتبی چای کیسه ای،و رضا هم که رفته بود بوفه با چندتا لیوان آب جوش برگشت و دور همی چای میخوردن کیف میکردن و با کمال لطف و بزرگی،پروسه ی زایمان رو مسخره کرده و عقل زنها رو زیر سوال میبردن و قهقه میخندیدن.بهشون گفتم یادتونه دکتر فلانی میگفت این مردایی که میرن هورمون تزریق میکنن تا هیکل شون گنده بشه بعد سینه هاشون هم برجسته میشه رو باید بهشون بگیم"مردان شیر ده"?گفتن آره یادمونه،گفتم من با دیدن شما یاد همون جمله می افتم چون از صبح تا ظهر فیلم آموزش شیردهی میبینن و مواد افزاینده ی شیر میخورین و طوری در حالتcomplete bed restقرار دارین که هر کس نفهمه فکر میکنه دهانه رحمتون بازه و هر لحظه ممکنه بچه تون بیفته بیرون.حالا از جلو چشمام دور شین تا چیز دیگه ای بهتون نگفتم،دور شین!!و خب بعدش با آرامش یه تیم دخترونه تشکیل دادیم و چای آماده خوردیم!!
۸ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۴
life around me

نشستم تو اتاقم و نحسی سیزده رو با کتاب خوندن زیر باد کولر در میکنم...مثل گوسفندی که در انتظار قربونی شدن بع بع میکنه،در انتظار شروع بخش زنان داغ به دل دارم...از فردا بیدار شدن های کله ی سحر شروع میشه و رانندگی طولانی تا بیمارستان زنان که چند فرسخ با خونه فاصله داره...خدایا من چطور این بخشُ طاقت بیارم درحالی که با دیدن خانوم های باردار(با نهایت احترام)حالم بد میشه و از فکر اینکه یه موجود داخل شکمشونه دل درد میشم و چطور تحمل کنم دیدن دخترهای 13_14ساله ای که واسه زایمان میان?

راستی?آماده باشین که زنان از اون بخش های پرماجراست و قراره دو ماه تمام داستان غم انگیز تعریف کنم!!!

۵ نظر ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۶
life around me

تو سالی که گذشت 33جلد کتاب خوندم و که البته چندتاشون خیلی حجیم بودن.ولی با مشغله ای که تو این سال داشتم و گذروندن سه تا بخش اصلی,در کل از خودم راضی ام.

از بین این33تا کتاب یکسری هاشون فوق العاده بودن مثل کتابهای زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا,جاناتان مرغ دریای,کتابهای عزیزنسین ,دائی جان ناپلئون(بی شک بهترینشون بود),دوستش داشتم,سال بلوا,بادبادک باز, و...که اکثرشون کتابهایی بودن که بدون معرفی دیگران و با غریزه ی خودم خریدمشون و اما کتابهایی هم خوندم که هرجایی میرفتم تعریف شون رو میشنیدم و به عنوان صد کتابی که باید حتما خونده بشن بهم معرفی میشدن اما با خوندنشون تو پرم میخورد و حالم گرفته میشد....

تصمیم گرفتم تو سال 96هوشمندانه تر تصمیم بگیرم و برم دنبال سبک هایی که میدونم دوسشون دارم و البته گریزی هم بزنم به سبک هایی که کمتر باهاشون آشنایی دارم و اصلا خدارو چه دیدین شاید عاشق شون شدم!!

اما مهم اینه که بیشتر خودم در مورد انتخاب هام تصمیم بگیرم.همین اول کار رفتم و برای چندین ماهم کتاب خریدم.کتابهایی که چندین ساله آرزو دارم بخونمشون اما یا تنبلی میکردم و یا بخاطر قیمت گرون شون نمیرفتم سمت شون اما امسال تصمیم گرفتم جلوی آرزوی خوندنشون یه تیک آبی بزنم.

اول از همه با هفت جلد کتاب آتش بدون دود شروع کردم.این کتاب ها رو اولین بار یه دوست وبلاگی بهم معرفی کرد.یه دختر افغان که هیچ کلمه ای برای توصیف سواد و شعور و فهمش پیدا نمیکنم.یه دختر فوق العاده که گرچه از اول زندگیش ایران بزرگ شده بود اما برای من همچنان بوی کابل رو داشت.

کسی که منو عاشق قالب شعر غزل کرد و چقدر شیرینه این غزل...کسی که با همه برام فرق داشت و میدونستم کتاب بد نمیخونه.کسی که به اندازه ی عمر من کتاب خوب خونده بود...

دختری که خودش جلوه ی ادبیاتش بود و از هر خط نوشته اش شکر میریخت...

چند سال قبل که این کتاب رو تو وبلاگش معرفی کرد مطمئن شدم که یه روز میخونمش و امسال قسمت شد بخرمش و چقدر دلنشینن واقعا...

احتمالا تا چند ماهی درگیر خوندنشون هستم چون با شروع درس و دانشگاه دیگه سرعتم کندتر میشه و چیزی که مهمه اینه که امسال به کمیت کتاب خوندنم فکر نمیکنم و مهم برام کیفیته...میدونم اگه تو سال 96 فقط همین هفت جلد کتاب هم بخونم باز آخر سال از خودم راضی ام:)

کتابهای دیگه ای که برای سال96خریدم هم در نوع خودشون برای من مثل بمب میمونن و انشالله بعد تموم شدن اینا معرفی شون میکنم.

راستی؟عکس این کتابها رو تو کتابدونی وبم ببینین:(

۱۳ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۱
life around me

یه مسئله ای هست که چند وقته میخواستم در موردش بنویسم اما فرصت نمیشد.مسئله ی انجام عمل های زیبایی...

بارها دیدم خانوم ها یا آقایونی که جراحی زیبایی بینی انجام دادن و از طرف بقیه مورد تمسخر قرار میگیرن.یا میخونم مطالب نویسنده هایی که از لذت دیدن چین و چروک های صورتشون مینویسن و تحقیر میکنن افرادی رو که برای پوشوندن این چروک ها بوتاکس تزریق میکنن!!

خب اینجا جا داره که به یک نکته توجه کنیم.اینکه علم پزشکی اولا در جهت درمان بیماری ها و سالم کردن افراد هست و خب بخشی از این سلامت مربوط به جنبه های روانی هست و وقتی فردی مورد "غیرعادی" تو چهره داره که باعث کاهش اعتماد به نفس و گوشه گیریش میشه این وظیفه ی علم هست که به کمکش بیاد.و دومین کاری که علم پزشکی انجام میده تلاش برای به تاخیر انداختن پیری هست و این حق هرکسی هست که اگر علاقه ای به پیر شدن نداره بخواد به تاخیرش بندازه!

ببینید جراح های زیبایی و متخصصین گوش حلق و بینی که جراحی بینی رو انجام میدن یکسری اندیکاسیون هایی برای انجام این جراحی ها دارن.مثلا داشتن قوز استخونی روی بینی یکی از این اندیکاسیون هاست که حتی پزشک میتونه به بیمارش پیشنهاد بده که اگر دوست داری میتونی جراحیش کنی!

حالا شاید کسی باشه که این قوز رو داره اما مشکلی با چهره ی خودش نداره و تمایلی به جراحی نداره خب این هیچ اشکالی نداره و انتخاب این فرد بوده ولی دلیلی نداره مسخره کنه کسایی رو که با همچین دلیلی اقدام به جراحی میکنن!

یا در مورد چین وچروک های صورت,اساتید پوست ما خودشون تزریق بوتاکس رو حتی توصیه هم میکردن و فقط تاکید داشتن که پیش فرد متخصص و با بهترین مواد انجام بشه.

اینکه خانومی چروک دور چشم داره ولی به گفته ی خودش از دیدن این چروک ها و گذروندن مراحل مختلف زندگی لذت میبره,دلیل نمیشه که با چشم تحقیر به افرادی نگاه کنه که هرچندوقت یکبار برای چروک های صورتشون تزریق انجام میدن!!

بحث ناراحت کننده کسایی هستن که بدون داشتن این اندیکاسیون ها دست به جراحی هایی میزنن که نه تنها چهره شون رو متناسب نمیکنه که از تناسب میندازه...

پس لطفا از این به بعد با احتیاط بیشتری در این مورد حرف بزنیم تا خدای نکرده کسی رو نرنجونیم که از نظر علم پزشکی در هر جای دنیا اجازه ی اون جراحی رو داشته!!

۷ نظر ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
life around me

 

یادم باشه که از اینجا به بعد زندگیم همیشه پس انداز مناسب کنار بذارم واسه سفر...

چقدر لذت بخش و جذابه دیدن جاهایی که تا اون روز فقط تصورشون میکردی.باید بری و ببینی که خلاقیت و هنر خدا بیش از قوه ی تخیل ماست.باید یه چیزایی رو اصل و اورجینال دید!

مثل دیدن ساحل جذاب جنوب و تماشای لندیگرافت های غول پیکر که ماشین ها رو بار میزنن و بین جزیره ها جابجا میکنن,مثل دیدن زنهای جنوبی نقاب به چهره که فی البداهه با حنا طرح میزنن رو دستت و توی گوشت حرفای رویایی از دریا و دریانوردها زمزمه میکنن...

مثل دیدن جاده های جنوب که برخلاف تصورت انقدری سرسبز و هیجان انگیزن تو این فصل که با دیدنشون مدام به خودت میگی من کی اومدم شمال که خودم خبر ندارم؟!

خدا امسال واسه جنوبی ها سنگ تموم گذاشت و چه بارون و قشنگی...چه بارون بی آزاری...

امسال برد با کسایی بود که به جای شمال,راه به سمت جنوب کج کردن...

خدایا شکرت!

۵ نظر ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۷
life around me

از حمیدرضا قبلا هم نوشته بودم.بیمار17_18ساله ی مبتلا به سندروم داون که برای درمان زردی تو بخش داخلی بستری بود...شانس این بود که تو تقسیم مریضها تو سهم من باشی،که هربار میام بالاسرت گردنتُ کج کنی و به سرم دستت اشاره کنی که یعنی درش بیار و من هربار قربون صدقه ات برم که چشم،فردا درش میارم و هر چنددقیقه یکبار این اتفاق تکرار بشه و من عاشق اون گردن کج کردنها و ادای مظلوم ها رو درآوردنات بشم...بعد گذشت یک سال باید بگم هنوز هم قند تو دلم آب میشه از یادآوری اون لحظه هایی که سر راند صبح،از بین اون همه دانشجو منو پیدا میکردی،گردنتُ سمت من کج میکردی و برام دست تکون میدادی که یعنی بیام پیشت...من مریضهای زیادی داشتم با اخلاقهای جور واجور،بعضیاشون آدمای تحصیل کرده ای بودن که موقع درد صداشون میرفت بالا و بهمون فحش میدادن،بعضیا زحمت جواب دادن سوالامونُ به خودشون نمیدادن و بعضیا هم خب بگی نگی قدر محبت رو میدونستن.اما تو یه چیز دیگه بودی حمید رضاجون،نه منگل بودی و نه عقب مونده،فقط دوتا چیز بیشتر از ما داشتی،یه کرومزوم اضافه و یه دل مهربون گله گشاد که واسه همه توش جا بود.امروز 21مارسه،روز جهانی سندروم داون،روز تو!

۳ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۴
life around me