گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

میرم بیمارستان و استرس تخت های خالی رو دارم که ممکنه دیشب پر شده باشن.یه لحظه به امشب،شب یلدا فکر میکنم که از خوش شانسیم کشیک نیستم و میتونم با خانواده باشم.دیگه استرس ندارم و میرم ببینم دنیا چی میخواد?:)

۳ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۷:۰۲
life around me

تا الان کشیک بودم و جالب اینکه همه ی کیس های امشب مشکل مقعدی داشتن:دوتا کیست پیلونیدال،دوتا آبسه ی پری آنال،یه دونه هموروئید،یه هرنی اینگوئینال و الی آخر.و جالب اینکه تمام مریضها مرد بودن و کشیک با من و رها و سوگند بود و هیچکدوم از پسرا نبودن تا معاینه رو انجام بدن و از طرفی فردا دکتر"ر"شرح حال قبل از عمل مریض ها رو میخواست.رها و سوگند گفتن حالشون از این معاینه به هم میخوره و چاره ای نداشتم جز اینکه دستکش کنم دستم و برم تو اتاق معاینه و دونه دونه مردها با دومتر قد رو بفرستم داخل،بخوابونم رو تخت و بگم سجده بزن و معاینه رو انجام بدم.وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم یه عالمه همراهی مریض وایستادن دم در و با تحسین نگام میکنن طوری که انگار رستم دستان رو از نزدیک میبینن:D_______________پ.ن:تصور اینکه نون این جراح ها از کجای مردم در میاد حالمو بد میکنه_______________پ.ن2:سجده زدن یا پوزیشن knee_chest,پوزیشنی هست که باهاش مقعد رو معاینه میکنن._______________پ.ن3:یکی از مریضها کورد بود و میگفت ما مردهای کورد خیلی تعصب داریم و برامون افت شخصیت داره یه زن بدنمون رو ببینه.نیم ساعت براش سخنرانی کردم تا راضی شد.____________پ.ن4:خدایا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کن!!!

۱۴ نظر ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۲
life around me

چند روز قبل افسرده بودم و غمگین و افتاده بودم توی یک سیکل معیوب و هرکاری غمگین ترم میکرد.دیشب چهارساعت پیاپی،پا به پای رقص نور و تشویق های دی جی رقصیدم.رقصیدم و غم هام ریختن.بیشتر رقصیدم و سبکتر شدم.صبح امروز که تیغ آفتاب از درز پرده روی صورتم افتاده بود،اثری از غمباد روزهای قبل نداشتم.آبی به صورتم زدم و فکر کردم باید متخصص روانپزشکی باشم که برای مریض های افسرده اش،رقص تجویز میکند هر هشت ساعت یکبار!

۱۰ نظر ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۱
life around me

   تو همه ی بیمارستانهای وابسته به دانشگاه ,هستن اتندهایی که تو سخت گیری شهره ی خاص و عام ان.اتندهایی که دائم حرفشون رو میشنوی و غرغرهای دانشجوهاشون و قصه های ترسناکی که تعریف میکنن آماده ات میکنه واسه چند ماه سختی.

دکتر "ر" از همون اتندهاست.کسی که همه ی دانشجوها,بخش جراحی رو با ایشون میشناسن و اصولا جراحی بادیسیپلین ترین و سخت ترین بخشه چون مثل پادگان رفتار میکنن و انقدر استرس و ساعت کاریشون بالاست که هیچکدوم حق خطا ندارن و اگر مثلا رزیدنتی(دانشجوی تخصص)کوچکترین نکته ای رو در مورد مریضش فراموش کنه,مثلا یادش بره آزمایش مریض رو پیگیری کنه رسما باید فاتحه اش خونده بشه چون چند شب کشیک اضافی,تحقیر و محرومیت از انجام عمل رو میچشه.

خلاصه که ما با ترس شدید از اتندهای جراحی خصوصا دکتر ر وارد این بخش شدیم ولی کم کم فهمیدیم تابحال استادی به این دلسوزی نداشتیم.

کسی که از دوساعتی که باهامون هست,هر دوساعتش رو یا سرمون داد میکشه یا مسخره میکنه که هیچی بلد نیستین ولی پشت سرمون انقد هوامون رو داره که گاهی دلم میخواد بپرم و اون شکم گنده شو بغل کنم.

دکتر ر یه قلب مهربون داره که پشت یه نقاب عصبانیت تصنعی قایمش کرده تا بچه ها منظم تربیت بشن و درواقع این کارش هم از روی دلسوزیه.

امروز اینترن مون یادش رفته بود انجام مشاوره ی عفونی مریض رو پیگیری کنه و مشاوره انجام نشده بود.دکتر ر وقتی ماجرا رو فهمید طوری داد میزد و اینترن رو میکوبید که هر لحظه منتظر بودم پنجره های اتاق پزشک ترک بخورن.اینترن بغض کرده بود و توان حرف زدن نداشت.ربع ساعت بعد دکتر به یک بهانه ی کوچیک اومد دنبال اینترن و کم کم و غیر مستقیم از دلش درآورد.(عین قهر های بچه ها)

توضیح تک تک رفتارهاش سخته ولی همین بس که پدر مون رو درآورده اما عاشق هستیم!

+دکتر ر هر بیماری رو که توضیح میده از ما میپرسه میفهمین کدوم دانشمند بخاطر این بیماری فوت شده؟و ما فقط نگاهش میکنیم.سر تکون میده و به روش خودش هی غر میزنه که:اینا رو...یه مشت گونی سیب زمینی.من اندازه شما بودم کلی اطلاعات عمومی داشتم!!!بعد بی محل میکنه و تند تند راه میفته:D

++دکتر ر عادت داره چه بالاسر مریضها و چه وقتی تنها هستیم شعر بخونه و توقع داره ما همه ی اون شعرها رو حفظ باشیم و پا به پاش ادامه بدیم.مثلا میگه:گر مرد رهی...؟و خب ما درحالی که نمیدونیم قهقهه بزنیم یا بترسیم,همینجوری نگاهش میکنیم و اونم غر غر زنون ادامه ی پرونده ی مریض رو مینویسه و فکر کنم تو دلش بهمون فحش میده.

+++یکی از مریضهاش دچار انسداد روده ی شدید شده,بردش اتاق عمل و جراحیش کرد اما چون مریض به شدت معتاده و به قول خودش همه چی مصرف میکرده,دوران نقاهتش طولانی شده و به قول دکتر افتاده تو سیکل معیوب.هر لحظه تقاضای مورفین داره و جیغ و داد راه میندازه و از طرفی مورفین براش ضرر داره...هرچی دکتر بهش میگه برای اینکه خوب بشی باید راه بری,گوش نمیکنه چون میترسه مورفین ها زود اثرشون بره.دکتر ابتکار زده و گفته ماها مواظبش باشیم,به ازای هر بیست دقیقه راه رفتن یه مورفین بهش بزنیم و با این شیوه تشویقش کرد.حالا هیشکی نیست این بنده خدارو از تو سالن جمع کنه بسکه پیاده روی میکنه:|

++++مریضم پسر جوون بیست و هشت ساله ی روستایی هست که جراحی آپاندکتومی شده.امروز صبح رفتم پیشش.بلند شد و با خوشحالی گفت من کلی منتظرتم از دیروز.شما خوش اخلاقی و من میخوام فقط شما بیای بالاسرم.خندیدم و گفتم ای به چشم و البته که تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم:D

۴ نظر ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۴:۰۸
life around me

تو بخش جراحی قانون اینه که تخت ها رو تقسیم میکنیم و هر نفر سه تا تخت داره که باید شرح حال مریض هاشونو بدونه(البته شبهایی که کشیک هستیم باید شرح حال تمام مریضهای بستری تو ساعات کشیک رو بگیریم و ربطی به تخت نداره).اینا رو نوشتم که بگم مریضهای هر سه تختم امروز ترخیص شدن و هر لحظه ممکنه پُر بشن...و این یعنی من امشب از استرس چشم رو هم نخواهم گذاشت!

۱ نظر ۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
life around me

  

بازهم امشب مادر نیست و خب با سناریوهای تنهایی من و پدرم که آشنایی دارید.

پدرم عاشق انواع فست فود خصوصا پیتزاست و به محض دور دیدن چشم همسرش که به هیچ وجه اجازه ی خوردن این چیزها رو بهش نمیده,با خوشحالی دستهاشو به هم میسابه و میگه:من میرم پیتزا بگیرم.

من اما چندین ماهه که لایف استایلم رو تغییر دادم و فست فود بیرون رو به تقریبا صفر(تقریبا)رسوندم و گفتم فقط برای خودت بگیر.

دست به ماکارونی سبزیجاتی(!) شدم و کیفور از اینکه اراده ی قوی داشتم و گند نزدم به هشت کیلو وزنی که با زحمت کم کردم.بافتنی بافتم و قصه های توی ذهنم زنده شدن.قصه هایی که دکتر ر نازنین(تعجب نکنین,دکتر ر هم میتونه نازنین باشه)برامون تعریف کرد و من دلم خواست دست بذارم رو گوشهام و دیگه هیچ موقع هیچ قصه ای نشنوم.قصه ای که کاش حقیقت نداشت.

نشسته بودیم دور هم و دکتر خواست تشخیص افتراقی های درد مقعد رو بگیم.اینکه بیمار مراجعه کرد و شکایت از درد مقعد داشت ما باید به چه بیماری هایی فکر کنیم؟

یکی یک اسم می بردیم:هموروئید,آنال فیشر,فیستول و..و..و...

دکتر گفت یکی رو جا انداختین...کسی جوابی نداد و خودش گفت:تجاوز!

گفت میدونستین من مریض از چهار سال تا هر سنی که فکر کنین داشتم که بهش تجاوز شده؟دختر و پسر...چهارساله,پنج ساله,ده ساله...

دیگه نشنیدم چی گفت,گوش هام سوت میکشیدن و صدای ماشین آمبولانس تو گوشم بود.صدای تیر و تفنگ و ترقه...جنگ بود تو سرم.جنگ!

نشسته بودم پای آهنگ کولی شجریان,بافتنی میبافتم و صدای جلز و ولز شدن هوس انگیز ماکارونی ها می اومد و درست در همون لحظه,تو ده ها نقطه از این مملکت صدای جیغ خفه شده ی کودکی می اومد که جسم و روحش تا همیشه خراش میبینه...

دوست داشتم اوغ بزنم رو خودم و خوشبختی که در اون لحظه داشتم....

۸ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me

قبلا از پرستارها نالیده بودم.نمیخوام بگم صد درصدشون ولی تو همه ی بخش هایی که گذروندیم رفتار اکثر پرستارها با دانشجوهای پزشکی همراه با گارد گرفتن بوده.اذیت میکنن،پرونده ها رو بهمون نمیدن،سعی میکنن با پرسیدن سوالای الکی بگن تو سواد نداری و ما بیشتر بلدیم و ...و دوستامون تو بقیه ی دانشگاه ها هم دقیقا همین مشکلات رو دارن.من همیشه یه قانون دارم.اینکه با همه با ادب صحبت کنم.هرگز به کسی بی حرمتی نمیکنم و حتی اگه بی حرمتی ببینم و هرچقدر هم عصبانی باشم در کمال ادب عصبانیتم رو بروز میدم.در نتیجه هیچوقت به یاد ندارم که با پرستاری کوچکترین رفتار دور از اخلاقی داشته باشم.همیشه سعی کردم کارهامو تو سکوت انجام بدم تا کوچکترین مزاحمتی براشون ایجاد نشه اما بازهم رفتارهای بچگانه میبینیم و زیرآب مون رو جلوی اساتیدمون میزنن.چندتا از دوستام پرستاری میخونن.از یکیشون پرسیدم متوجه رفتار پرستارها با ما هستی?گفت آره...گفتم واقعا علتش رو میدونی?مگه بدی از طرف ما دیدن?گفت نه.ولی میدونی گلی،همه ی پرستارها میخواستن پزشک بشن ولی نشدن.بهتون حسادت میکنن...جوابش صادقانه بود.جوابی که خودم میدونستمش ولی نمیفهمیدم چرا یه آدم که گاها هم سن مادر من هست باید انقدر خودش و شغل شریفش رو پایین بیاره.مگه پرستاری کم شغلیه که دست کمش میگیرن و غبطه ی یه شغل دیگه رو میخورن?....دوستی داشتم که پزشکی تهران قبول شد.منم دوست داشتم پزشکی تهران قبول بشم ولی نشد.رتبه ام نرسید.این درسته که بشینم و بگم دانشگاه تهران بدترین دانشگاه کشوره?با این حرف من, ارزش دانشگاه تهران میاد پایین?هرگز...با این حرفها فقط خودم کوچیک میشم و ارزش خودم میاد پایین....امشب بیماری داشتم.آقای سی ساله ای که با تشخیص آپاندیسیت بستری شد.شغلش رو پرسیدم گفت پرستارم.ازش خواستم دراز بکشه روی تخت تا معاینه اش کنم،گفت برو برام ملحفه بیار تا بخوابم وگرنه نمیذارم بهم دست بزنی....چند لحظه مکث کردم.گفتم مگه همراهی نداری?گفت نه.رفتم و براش آوردم و پهن کردم رو تختش.این کار به هیچ وجه وظیفه ی من نبود.حتی وظیفه ی پرستار هم نیست و بهیار انجامش میده....شرح حالم که تموم شد مریض با حالت شرمندگی گفت خانوم دکتر معذرت میخوام بابت ملحفه...داشتم شوخی میکردم.ساکت موندم و به نوشتنم ادامه دادم.گفت ببخشید خلاصه.چیزی جواب ندادم و اومدم بیرون.یاد حرف یکی از اقواممون که پزشک طرحی روستا بود افتادم که میگفت سرایدار بهداری که توش کار میکنم احساس میکنه اگه برای من چای بیاره براش افت کلاس داره.در نتیجه من چندبار چای ریختم و براش بردم،الان فهمیده که کار بیکلاسی نیست و برام چای میاره...رفتم بالاسر مریض بعدی و باخودم فکر میکردم میشه با صبر خیلی چیزا رو درست کرد.

۶ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۶
life around me

همگروهیم مهسا امشب کشیک بود.زنگ زد و گفت بیماری رو آوردن اورژانس که وسط دعوای ناموسی،آلت تناسلیش رو بریدن....تعجب نمیکنم.پارسال همین موقع ها بود که همگروهیم رضا با وحشت از کتابخونه کشیدم بیرون و تا اورژانس مجبورم کرد بدوم تا قربانی یک دعوای عجیب ناموسی رو ببینم....مرد خواجه!...دنیا دور سرم میچرخه،حالت تهوع دارم و دل و روده ام به هم میپیچه.احساس میکنم قراره دنیا تا چند دقیقه ی دیگه منفجر بشه.اتمسفر دنیا کثیف شده.خوی وحشی آدمها دوباره زنده شده و خدا به نظاره ی سقوط بنده هاش نشسته و احتمالا دست زده زیر چانه و به فکر فرو رفته.لابد خودش هم در کار این مخلوقش،این مخلوق عجیبش درمونده...قرنها پیشرفت و پیشرفت و پیشرفت و بعد یکراست به قعر درّه...گومب...راستی چرا دنیا منفجر نمیشه?

۸ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۱
life around me

شنیده ای?این دانشمندان احمق دوهزاری نشسته اند و معیارهای زیبایی را کشف کرده اند...همه ی ترسم از این است که دنیا عاشقت شود،وگرنه عکست را بدست میگرفتم و دور جهان را میچرخیدم،تا تمام معیارهای زیبایی دنیا حول چشم روشنت،ابروی خم شده از خنده ی دائمی ات،منحنی لبهایت و شانه های پهن مردانه ات بچرخد...لابد جایزه ی کشف علمی و زیبایی و عشقی و هنری و اصلا جایزه ی افتخاری همه ی اکتشافات مال من میشد اما....حیف که باید فقط مال خودم باشی!

۴ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۷
life around me

دکتر میم مسن تر از دکتر ر هست.ولی چون 12سال عمومی کار کرده و بعدا برای تخصص امتحان داده،سابقه ی جراحیش کمتر از دکتر ر میشه.دکتر میم برامون تعریف میکرد که رزیدنت سال اول جراحی بوده و همین دکتر ر رزیدنت سال سومش بوده و خب علی رغم سن کمتر،بالادست محسوب میشده.میگفت یه بار کشیک هام افتادن پشت سر هم و چون خونه ام تا بیمارستان فاصله ی زیادی داشت نمیرفتم خونه و میموندم تو پاویون بیمارستان.بالاخره بعد پنج روز تونستم برم خونه و زن و دوتا بچه هامو ببینم و تلافی پنج روز بیخوابی رو در بیارم.گفت تا رسیدم خونه و لباسهامو عوض کردم دکتر ر زنگ زد و شاکی شد که چرا پانسمان مریضت رو عوض نکردی?گفتم نمیدونم عمدی نبوده و حتما فراموش کردم،اونم گفت الان پا میشی میای عوضش میکنی تا دیگه فراموش نکنی.میگفت اقلا ده سال از من کوچیکتر بود ولی باید سلسله مراتب پزشکی رعایت بشه.دوباره راهی بیمارستان شدم و شب رسیدم خونه و دیگه حتی توان خوابیدن نداشتم....به ما میگفت شما قدر سخت گیری های مارو وقتی میفهمین که رزیدنت جراحی بشین!....پ.ن:ما غلط بکنیم بخوایم رزیدنت جراحی بشیم.تمام!

۲ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
life around me

درست در همین لحظه ای که گذشت با خودم گفتم ای کاش امشب،فقط همین امشب رو محو و نیست و نابود میشدم تا بار نفس کشیدن رو دوشم سنگینی نکنه.بی دلیل غمگینم و افسرده،و ته ذهنم دختری با موهای بلند مشکی نشسته پشت پیانو و غمگین ترین قطعه ی جهان رو می نوازه....امشب هم اندازه ی یه گاو گنده یا یه کرگدن غول پیکر غمگینم و حتی بوی مست کننده ی نرگس هایی که دست بهشتی مادرم چیده و روی میزم گذاشته نمیتونه کیفورم کنه...

۵ نظر ۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
life around me

رفتن به شهر کتاب و یک ساعت نفس کشیدن وسط این یارهای باوفای بی منت عجیب کیفورم کرده.بی پول بودم اما توانایی بی کتاب موندن نداشتم.راه حل این درد بی درمان رفیق شدن با مدیر شهر کتاب هست که چند ماه پیش بیمارم بوده و لطفش همیشه شامل حالم.
سومین کتاب قرضی ام رو به آغوش کشیدم,به امید اینکه وام دانشجویی به حسابم ریخته خواهد شد و از حساب من هم به حساب مدیر شهر کتاب.
همه ی رفقای دبیرستانم تحصیل رشته ی کارشناسی(مامایی,پرستاری,رادیولوزی,فیزیوتراپی و...)را تموم کرده و مشغول گذران طرح هستن و دستشون به جیب مبارک و ما چشم به راه وام دانشجویی...و هفت سالی که هفتادسال طول کشیده!
غمی نیست اما که خونه ی قشنگی دارم و بخاری گرمی و مادر مهربانی و صدای موزیکی کولی وار که خونه رو پر کرده,و پدر خوش صدایی(از دید خودش)که بلند بلند هم خوانی میکنه و آرامشی که میپاشه به تمام وجودم و دعوتم میکنه به سه روز تعطیلی به طعم عسل...
بخدا که خوشبختی همینه...

+عکس:پرتقال های در حال رسیدن باغمون.
+من متاسفانه مدیریت بحران سرم نمیشه.مقدار قابل قبولی مقرری هر ماه از پدر میگیرم که به راحتی کفاف حتی دوماه رو میده اما متاسفانه زیاد میرم شهر کتاب و متاسفانه تر اینکه توانایی مقاومت دربرابر لوازم تحریر ندارم و هربار با کوله باری از وسایلی که هیچ کاربردی ندارن برمیگردم خونه و اضافه بر اینکه این ماه تولد دوست عزیزی رو درپیش دارم و پول زیادی رو برای خرید هدیه کنار گذاشتم.و حالا نشستم کنار یک عالمه گلدون رنگی که طی پنج دقیقه جوگیر شدن خریدم و دلیلش رو نمیدونم....خلاصه که مثل من نباشین تا همیشه جیب تون پر پول باشه!
۸ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۹
life around me

بیمارم خانمی45ساله و مبتلا به پانکراتیت حاد بود.بیماری که اگر خوب درمان بشه میتونه کم عارضه درنظرش گرفت(اگر خوش شانس باشه و سودوسیست نده) اما وای به حالی که دیر به پزشک برسن.یکی از اجزای درمانی این بیماران NPOشدن هست.یعنی به هیچ وجه هیچ چیز خوارکی دریافت نکنن و فقط با سرم تغذیه بشن تا دستگاه گوارش واردrestبشه و پانکراس آروم بگیره.مریضم از گرسنگی شکایت داشت.براش توضیح دادیم چاره ای نیست.هم دکتر،هم من،هم رزیدنتش.اما در نهایت رضایت داد که بره خونه و به چلوکبابش برسه چون تحمل3_4روز غذا نخوردن براش سخت بود....

۲ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۹
life around me

به رسم شنبه ها,قرار بود امروز همه ی دانشجوهای همه ی اتندهای جراحی,با دکتر ر کنفرانس برن و این خودش به تنهایی میتونه باعث چند شب بی خوابی از هراس و بی اشتهایی و مشکلات اینترنال و اکسترنال دیگه بشه.

دکتر ر دومین پزشک سخت گیر و فوق جدی بیمارستان ماست(اولینش یه اورتوپد هست که رد شدن از کنارش میتونه باعث سکته ی قلبی بشه).

دیروز تماما در حال خوندن بودیم برای کنفرانس کذایی چون دکتر به کنفرانس از پیش تعیین شده اعتقادی نداره و راندوم یک نفر رو انتخاب میکنه.

امروز وقتی منتظر اومدنش بودیم خبردار شدیم که دکتر 3شبانه روز اخیر رو آنکال(کشیک)بوده و طبیعتا سه روز هست که نخوابیده و میشه اخلاقش رو تصور کرد.مثل بید میلرزیدیم و دعا میخوندیم.بیست تا زامبی تو بخش بودیم که بی هدف سالن رو گز میکردیم و انتظار میکشیدیم.

دکتر ر اخلاقی داره که در حضورش احساس امنیت نداری.مدام باید منتظر حملاتش باشی و حق دفاع هم بهت نمیده و مدام تکرار میکنه که تو هیچی بارت نیست!

دکتر اومد....عصبی....بیخواب....بی حوصله....

یکراست رفت سراغ ویزیت مریضهاش.بر خلاف همیشه تند تند ویزیت میکرد و معلوم بود حال ایستادن روی پا نداره.بهترین اخلاقی که داره اینه که در اوج پرخاشگری بازهم دلش نمیاد با مریض در بیفته.به عنوان مثال به مریض چندبار تاکید کرد که این شکم بند(گن)رو هرگز در نیاری.وقتی ویزیت تموم شد دید مریض تو سالن راه میره.اومد گفت دکتر درد دارم.دکتر گفت این درد بعد عمل طبیعیه.فقط گن رو درنیار.مریض گفت درش آوردم چون فکر کردم اینجوری بهتره.دکتر دو دقیقه ی تمام به دیوار زل زد و فقط گفت پس یعنی من که میگم درش نیار میخوام تو بدتر باشی.لابد!

یا رفتیم بالاسر بچه ای که جراحی آپاندکتومی شده.مادرش گفت چی بدم بخوره؟دکتر گفت تا3-4روز حجم غذاش کم باشه و شل باشه ولی هرچی خواست بهش بده.مادره گفت برنج بدم؟دکتر گفت بده ولی کم....نون بدم؟کم....سوپ بدم؟بده....میوه چی بدم؟دکتر باز سکوت کرد و بعد گفت نظرتون چیه من تا صبح بشینم اینجا و شما تمام غذاها رو یکی یکی اسم ببرین؟(انصافا اگه من بودم خودمو حلقه آویز میکردم).

اومد تو اتاق کنفرانس.عصبی تر از موقع ورود بود و ما از ترس ساکت ساکت...شروع کرد به درس دادن,و ناخودآگاه دیدیم خوشحاله.خواب از چشاش پریده و میخنده.

سوال میپرسید و جواب میدادیم,سرزنده تر میشد.درس میداد و سرحال می اومد.سه ساعت تمام حرف زد و سه بار لیوان چای رو که سرد شده و یادش رفته بود بخوره تو سطل زباله خالی کرد.آخر سر چشمش افتاد به چهره های خسته و گرسنه ی ما و گفت مگه ساعت چنده؟خدای من ساعت2:30شد؟من که یک ساعت دیگه باید برم مطب.وقت نشد بخوابم...

خیلی خب میتونین برین...و چهارمین لیوان چای سرد شده رو ریخت تو سطل...

میخوام بگم چقدر خوبه هرکس تو هرشغلی که هست عاشقش باشه.وقت کار انگار که درحال استراحته.هیچکدوم از ما معنای 72ساعت بیداری درحالی که مغزت باید مثل ساعت کار کنه و حق کوچکترین خطایی نداشته باشی رو درک نمیکنیم و نمیفهمیم چطور یه آدم بعد این همه مدت ندیدن خانواده و بیخوابی و نخوردن غذای خوب و چندین جراحی سخت میتونه انقدر سرپا و بشاش باشه.

علتش عادت نیست والله.عشقه.عشق!

۳ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

فکر میکنم همه مون اقلا یکی از پیج هایی که پدرومادرها از بدو تولد بچه هاشون تاسیس کردن رو دیدیم.پیج هایی که هر روز یه عکس با لباس جدید از بچه ی زیباشون میذارن و ازین موقع بچه رو تبدیل به سلبریتی میکنن.کاری به خوب یا بدش ندارم اما امروز پستی دیدم که باعث شد به فکر فرو برم.پدر و مادری که ظاهر معقول و با شخصیتی هم دارن،پست گذاشتن که ما گوشهای دخترمون رو سوراخ نمیکنیم و اجازه میدیم خودش بزرگ بشه و با تصمیم خودش این کار رو انجام بده.تا اینجای کار خیلی هم خوب و روشنفکرانه بود.اما این قسمتش جای فکر داره که شما که اجازه ی تصمیم گیری در مورد جسم دخترتون رو به خودش میسپارین، آیا حق تعیین حریم خصوصی رو هم به خودش سپردین?تا حالا به این فکر کردین شاید درآینده دخترتون شخصیت درون گرایی داشته باشه و ازینکه تو مدرسه شناخته شده و مشهور باشه،و ازینکه خیلی از مردمی که تو کوچه و خیابون میبیننش درجریان ریز ریز مسائلش باشن غمگین وافسرده بشه?در جواب گلایه دخترتون چه جوابی دارید?

۳ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۲
life around me

امروز معارفه ی بخش جراحی بود.مثل روز از قبل برام روشن بود که قراره چه خط و نشونهایی کشیده بشه.اینکه ساعت ورود به بخش و امضا زدن که تو همه ی بخش ها8صبح هست،اینجا باید7باشه چون جراح ها با همه فرق دارن.چون دائم بهت یادآوری میکنن که ما گاهی72ساعت بیداریم و هیچی مون هم نمیشه.میدونستم دکتر ر میاد،شکمشو میده جلو،انگشتشو تو هوا تکون میده و ما مثل گوشت های قربونی یه گوشه میفتیم و از ترس تکون نمیخوریم.اینکه کنفرانس های این بخش چندبرابر بخش های دیگه هست.کشیک هاش طولانی تره....میدونستم جراح ها با دیسیپلین ترین های عالمن،چون به هرحال بیشتر از هر پزشکی سختی کشیدن و میکشن.توقع همه ی اینا رو داشتم،اما انصافا انتظار نداشتم دکتر ح که مهربونترین عالم بوده همیشه،امروز اینطوری با اون خطابه ی طولانی آب سرد بریزه رو سرمون و تنها امیدمون رو ناامید کنه.در ضمن اینکه گفت خودمون باید کار سونداژ و حتی تعویض پانسمان مریضا رو انجام بدیم.حالم بده.استرس دارم.عصبیم و الان میفهمم چقدر متخصص های اطفال بوسیدنی هستن!.......و بدبختانه گفتن واسه فردا مطلبی رو بخونین،که تو هیچ کتاب رفرنس جراحی پیدا نمیشه.امیدوارم هیچوقت شوهر جراح گیرتون نیاد.گریه ی حضار لطفا....یادم رفت بنویسم که اتند این روتیشن اولی ما یه جراحه که ما از قبل هیچ آشنایی باهاش نداشتیم.بسیار آدم خنثی و درعین حال جدی هست.همین روز اول گفت من میرم اتاق عمل و تا ساعت1برمیگردم،برین شرح حال مریضای از قبل بستری رو بگیریم.ما از ترس طی نیم ساعت همه کارا رو انجام دادیم و درنهایت از ساعت9:30تا1نشستیم و نیومد.متاسفانه جراح ها در کنار دیگر صفاتشون،هیچوقت نمیتونن خوش قول باشن.پس به خودتون رحم کنین و به خواستگارهای احتمالی جراح تون جواب نه بدین تا حداقل مرحمی روی زخم های ما هم باشه!

۲ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
life around me