گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

درس های زیاد و نداشتن تعطیلی یه موهبت بزرگ برای من بوده که باعث شده قدر کوچکترین اوقات فراغت رو بدونم و حیفم بیاد که با خواب هدرشون بدم.

امروز تعطیل رسمی بود و من استارت روزم رو با بیداری ساعت شش صبح زدم.یک عادت همیشگی و ناگزیر.

بعد از صبحانه کتابی رو دست گرفتم که روز قبل خریده بودمش و یک نفس سر کشیدمش.دم ظهر تا سبزی فروشی نزدیک خونه قدم زدم و وای که چه هوایی بود.بادمجون خریدم و بساط کباب کردنشون و بار گذاشتن یه کشک بادمجون حسابی رو راه انداختم.

بعد از حمام ظهر دوباره کتاب به دست شدم و بعد از ظهر با مادر راهی پیاده روی تا باغ ملی شهرمون شدیم و یک ساعت پیاده روی کردیم.سعی کردم نبودن هامو براش جبران کنم.پفک خوردیم و با صدای بلند مثل دوتا طفل کوچیک زمزمه کردیم:

"میخوام برم کوه

شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان,تفنگ من کو...

روی چو ماهت

تیر نگاهت

برده دل از من لیلی جان چشم سیاهت

....."

مامان میخندید و میگفت بچه شدیم و من میگفتم بلندتر بخون...

الان دم غروبه و بعد تموم کردن کتابم,نشستم و فیلم مورد علاقه مو میبینم:GAME OF THRONES

به نظرم این فیلم یه شاهکاره و راستش خوشحالم که در مقابل خوندن کتابش مقاومت کردم چون به لذت تماشای فیلمش می ارزید.بعد دیدن این فیلم کلی فکر میکنم.به زنها و مردهایی که شخصیت های داستانش رو تشکیل میدن و سعی میکنم بفهمم زنهای این داستان ضعیفتر هستن که برای رسیدن به اهدافشون خیلی راحت از جاذبه های جنسی شون استفاده میکنن و مردها رو رام میکنن,یا مردها ضعیفترن که بلافاصله در مقابل اون جاذبه ها تسلیم میشن؟

+این خیلی مهمه که بعد دیدن یک فیلم یا خوندن یک کتاب,وقتی رو صرف فکر کردن بهش کنین و مطمئن بشین که در ازای وقتی که براش صرف کردین بیشترین بازده رو دریافت کردین.

۲ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

برنامه ی من برای بعدازظهر روزهایی که امتحان فاینال داشته ام،اتاق تکونی آنچنانی و بعد هم البته رفتن به شهرکتاب هست.شهر کتاب مرکز ثقل زندگی منه و با هربار سر زدن بهش مثل طفل بهونه گیری میشم که از همه ی شیرینی ها،قد یه ناخن زدن میخواد.کتاب های دلخواهمو انتخاب کرده بودم که شنیدم مادری برای کودک هشت ساله ی کلاس دومیش دنبال کتاب تست خیلی سبز فارسی،علوم،ریاضی و اجتماعی بود!مادری که در جواب اشکهای پسربچه اش که کتاب مصور دانستنی های جانوران رو میخواست مقاومت میکرد و میگفت تو هنوز سواد این چیزا رو نداری!!!گاهی افتخار میکنم به گذشته ی زندگیم و به کودکی شیرینی که به دور از تمام کتابهای تست مهوع داشتم و به جاش نقاشی میکشیدم،پازل میچیدم،کتاب خوب میخوندم،لی لی بازی میکردم و هزار و یک کار دیگه،،،،داشتم به این فکر میکردم چه بسا آدمهای موفقی که شروع جرقه ی پیشرفت شون از یک کتاب خاص شروع شده.یک کتاب که موتور خلاقیت شون رو به کار انداخته و مگر کتابی میتونه بهتر از دایره المعارف مصور برای یه بچه ی هشت ساله باشه?چه میدونم شاید این بچه میتونست درآینده یه دانشمند جانورشناس معروف بشه ولی مادرش ترجیح داد براش کتاب تست بخره تا بلکه پس فردا رتبه کنکور پسرش بره تو چشم فلان فامیل دور!

۲ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

فقط دو روز دیگه از بخش اطفالی باقی مونده که تو یک نگاه عاشقش شدم و طی این سه ماه گذشته انقدر بهش فکر کردم که شد یه عشق ریشه دار.نمیدونم ولی شاید یه روز,یه نویسنده ی حماسی پیدا شه و افسانه ی عشق من و بخش اطفال رو مکتوب کنه و هی نسل به نسل بچرخه.

خسته ام اما این باعث نمیشه که فکر دلتنگی نی نی ها عذابم نده.من عاشق رابطه برقرار کردن با موجودات شگفت انگیزی هستم که بهشون میگیم کودک.

من از دیدن نوزادهای پونصد گرمی اندازه ی کف دست بستری تو NICUقلبم فشرده شد و دلم خواست تو آغوشم ببوسمشون.من تو اتاق بازی بخش با بچه ها وقت گذروندم.بهشون هدیه دادم و در عوضش عشق گرفتم.

من امروز پا به پای مادر بزرگ نوزادم اشک ریختم.مادربزرگی که برام با حوصله تعریف میکرد که دخترش بعد 9سال ناباروری حامله شده و حالا تو هفته ی27بخاطر پارگی کیسه ی آب مجبور به زایمان شده و چقدر این مادر بزرگ دلش میخواد نوه اش زنده بمونه تا ذوق نه ساله ی دختر و دامادش خشک نشه.بهم میگفت مادر خدانگهدار همه تون باشه....

امروز اما نشسته بود بالا سر نوه ی فسقلیش و های های اشک میریخت که بچه بدحال شده.راست میگفت.بچه بدحال بود و دکتر اومد و دوباره وصلش کردن به دستگاه هایی که طی یک ماه و به زحمت بچه رو ازشون جدا کرده بودیم و این یعنی برگشتیم سر پله ی اول!!

دکتر از روز سوم به بعد که اوج خطر تو اون روزاست,گفت این بچه بچه ی خوبیه.میشه بهش امید داشت.سرحال بود.خوب پیش میرفت و از طرفی دختر بود و میدونید که دخترا مقاوم تر هستن بخاطر یه کرومزوم x اضافی که دارن...ولی لابد اون کرومزوم اضافی به داد این طفلک نرسیده که امروز انقدر بدحال بود.

من پا به پای این مادربزرگ گریه کردم که از حضرت ابوالفضل میخواست تا شرمنده ی دختر چشم انتظارش نشه.

من با دیانا خندیدم.با حسین گریه کردم.به فاطیما دل بستم.من شاهد تشخیص سرطان تو یه پسر هشت ساله بودم و درد مادرشو فهمیدم.شاهد کوچولوهای دیالیزی بودم.شاهد یه عالمه بچه با مشکلات مغزی... و حالا باید این همه حس های درجه یک رو رها کنم و راهی بخش جراحی بشم و این برام سخته.

انگار دم رفتنی دلم تیکه تیکه شده و هر تیکه اش یه گوشه از بخش معرکه ی اطفال افتاده.دائم به خودم میگم یعنی میشه یه زمانی شغل من تو همین بخش باشه؟یعنی میشه؟

۶ نظر ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۶
life around me

بعضی وقتا واقعا همراهی های مریضا رو اعصابمون راه میرن.من نهایت تلاشمو میکنم که بذارم پای نگرانیشون و سعی میکنم به بی منطق ترین و مسخره ترین سوالهاشون با حوصله جواب بدم.ولی هر آدمی یه آستانه ای داره و گاهی وقتا صبر به خرج میدم که سر خودمو تو دیوار نمیکوبم.

واقعا گاهی اوقات خصوصا رفتار مامانهای بخش اطفال دیوانه کننده ست.مثل مادر مریضم که میگفت برام توضیح بده تو آزمایشش چیه.

بیمار فقط یه CBC(شمارش کامل خون)داشت.نگاش کردم و براش به زبان ساده گفتم که بچه تون یه عفونت ویروسی تو بدنش هست و چیز نگران کننده ای نیست.و اینکه یه مقدار کم خون هست و باید مکمل های آهن رو با دقت بیشتری بهش بدین.

گفت مگه نمیگی کم خونه؟پس چرا هموگلوبینش پایینه؟کم خون یعنی اینکه خونهای بدنش کم باشن!!

گفتم اینکه شما برای خودت تفسیر میکنی که کم خونی یعنی حجم خون بچه کم باشه دلیل نمیشه علم هم همین تعریف رو ارائه بده.در زبان علم کم خونی یعنی هموگلوبین فرد پایین تر از حد مورد انتظار باشه که این حد مورد انتظار بسته به سن و جنس فرق میکنه و توضیح بیشتر ضرورتی نداره.

یکی نیست بگه خب خواهر من,عزیز من,چرا وقتی از چیزی مطلع نیستی اظهار نظر میکنی؟حالا بماند که بچه اش با اسهال بستری شده بود و اصرار داشت که دکتر احساس میکنم بچه ام مننزیت داره:|وقتی دکتر گفت بنظرت مننزیت چیه گفت نمیدونم والا!!!

یا مادر مریض امروزم که میگفت آزمایشش رو برام بخون؟به همون زبان ساده توضیحاتی براش دادم.

گفت تو میگی کم خون هست پس چرا پلاکتش نرماله؟منو میگین که با سکوت نگاهش کردم فقط!

یا اینکه بعد چند دقیقه گفت پ هاش (PH)خونش چنده؟:|  گفتم اصلا میدونی پ هاش چیه؟گفت نه.دلم میخواست بگم من دیگه حرفی برا گفتن ندارم!!

و بزرگترین بدبختی من در این لحظه اینه که فردا باید برم بالاسر همین بچه و حرفهای اعصاب خورد کن مامانشو تحمل کنم!!



۷ نظر ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
life around me

امروز داشتم تو پرونده ی مریضم noteمیذاشتم که یه نامه ی عجیب دیدم.نوشته بود زندانی******(اسم بچه)از زندان فلان شهر برای گذراندن دوره ی درمان به صلاح دید پزشک در فلان بیمارستان بستری میباشد و امضای رئیس زندان زیرش بود.به سوگند نشونش دادم اونم مثل من از تعجب شاخ درآورد.زندانی یک سال و ده ماهه?...گفتم حتما مامانش زندانیه و این بچه هم بخاطر شیر خوردن همونجا نگهداری میشه.رفتم شرح حالشو گرفتم.هیچ سوالی دراین مورد نپرسیدم ولی خود مادرش وسط حرفاش به زندانی بودنش اشاره میکرد و اینکه ادامه ی واکسیناسیون بچه تو زندان انجام شده.گویا مادر به علت جرمی که من نمیدونم چیه زندانی هست و شیرخوارش هم کنارش نگهداری میشه.بچه بخاطر گاستروانتریت و به همراهش هم تنگی نفس بستری شد ولی تو معاینه فهمیدیم سوفل قلبی(صدای اضافه ی قلب)داره و بعد از انجام مشاوره ی قلب مشخص شد که یه بیماری شدید قلبی داره و حتما باید برای ادامه کارهای تشخیصی و شروع درمان بستری بمونه.مادرش از دکتر خواست نامه ای به زندان بنویسه و موضوع رو بگه تا مرخصیش تمدید بشه و دکتر بهش اطمینان خاطر داد.مادر،زن معقولی بنظر میرسید،نمیدونم جرمش چیه اما اینکه این بچه تو اون فضا باشه اذیتم میکنه.شاید کسی رو نداره بچه رو نگه داره که بردتش اونجا....نمیدونم....فقط میدونم جای بچه اونجا نیست.مادر ظاهرا زن آرومی بود و وظیفه ی ما محترمانه رفتار کردن با مردمه.باهاش خوش و بش کردم و سعی کردم کودکش آروم باشه تا تنش تنفسی اش کم بشه.دکتر هم وقتی اومد،هر موقع میخواست در مورد لزوم ادامه ی درمان حرف بزنه و هشدار بده که حتی تو زندان هم باید مراقبت ها ادامه پیدا کنه،صورتشو به گوش مادر نزدیک میکرد تا مبادا بقیه ی مادرها متوجه مشکل این مادر بشن و احترام تو رفتارش مثل همیشه بود.لازمه بگم پرستار مربوطه طوری بااین بنده خدا رفتار میکرد که انگار یه گوسفند رو خودش با پول خودش اونجا بستری کرده و داره در حقش لطف هم میکنه.متاسفانه بعضی مسائل در حیطه ی اختیارات حتی پزشک هم نیستن.متاسفانه!

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۲
life around me

  

در رویای من زنی سی ساله زندگی میکند.زنی که صبح به صبح کوله ی سبزی هایش را بغل میزند و کپه کپه جلوی مغازه ی نقلی لب خیابانش پهن میکند.اینطرف خورشتی ها,آنطرف سبزی خوردن ها و پشت هم برای میوه های تر و تازه ای که وانت اکبر آقا برایش می آورد.

یک زن سبزی فروش!

در درون من دختر پانزده ساله ای قد میکشد که تمام شب های نوجوانی اش را با رویای نویسنده شدن به صبح رسانده.دختر پانزده ساله ای با موهای چتری و سری پر از ایده های نو!

بخشی از وجودم متعلق به زنیست شیفته ی مد و طراحی.که تمامی لباسهایش  را ازل تا به امروز  خودش طراحی کرده و با حوصله برای خیاط باشی(!)توضیح داده.زنی که هر روز خودش را وسط شلوغی های هفته ی مد لندن دیده.

در قلبم اما دختر جوانی نشسته و درس طبابت میخواند.دختر بالغی که سر پر سودایی دارد و آرزوهایی که انگار تمامی ندارند.دختری که هر روز در رویا خودش را شخصیت اصلی سریال پزشک دهکده دیده و از ترس لرزیده.

در هر کدام از اعضا و جوارحم زنی,دختری,جوانی,بالغی,طفلی یا پیرزنی نفس میکشد و به حرکتم وا میدارد.و منی که میان اینهمه آشفتگی و کشمکش این زنهای سرتق گرفتار شده ام و مثل مدیر مدرسه ای تمام سعیم ایجاد صلح میان اینهمه نسوان بیصبر کم حوصله است!

پ.ن1:عکس از شاهی های باغچه ی مادرم.


۳ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۰
life around me

   بلا یه روتیشن دیگه تو NICU(آی سی یو نوزادان)داشتیم ولی چون دکتر ح عزیز(فوق تخصص نوزادان)تو دوره ما رفتن مرخصی,15روز به 4روز کاهش پیدا کرد و حالا دکتر ح خواستن که یه روتیشن دیگه بریم تا جبران بشه.

خب من عاشق ان آی سی یو هستم و تک تک نی نی هاش.حتی اونایی که اندازه یه کف دستن,یا اونایی که کل بدنشون پوسته پوسته شده انگار که با سوهان رو پوست بچه کشیده باشن.

علی رغم تصور ما دکتر ح یه حافظه ی فوق العاده داره و حتی یادش بود که یک ماه قبل من قرار بوده چه کنفرانسی بدم که وقت نشده و حالا ازم خواست دوباره همون مبحث رو کنفرانس بدم.جل الخالق!!

دیشب ما کشیک نبودیم ولی چون بستری های ان آی سی یو خیلی زیادن ترجیح دادیم بریم تا مریضی بدون شرح حال نمونه.میکول نمیومد و من با تهدید اینکه:میکول به شرافتم قسم اگه نیای,یه روزی که حواست نباشه یه گوله از موهاتو از پشت سر با قیچی میچینم.دیگه خود دانی:D

و چون میدونه من شوخی تو کارم نیست پس اومد.امروز وقتی بالاسر نی نی میکول بودیم استاد گفت آقای دکتر راجب این نوزاد توضیح بده.میکول وسط توضیحاتش گفت دیشب که من معاینه اش کردم اونجوری بود.دکتر گفت مگه دیشب اومدی؟شما که کشیک نبودین؟میکول گفت خب اومدم شرح حال بگیرم.حالا استاد نه یک بار,نه صد بار,یکسره میگفت بارک الله به تو.بچه ها از آقای دکتر یاد بگیرین:|

خداشاهده نزدیک بود بزنم لهش کنم.اینا به کنار,باد تو غبغب انداختناشو کجای دلمون بذاریم؟و قطعا که بخاطر لطفی که دیشب در حقش کردم مجبور بود به یه بستنی دعوتمون کنه.میدونید که؟به هرحال من یه نماینده ی با دیسیپلین هستم و از طرفی هم میکول موهاشو خیلی دوست داره:D

بیمار میکول13روزه که بستریه.دکتر گفت این بچه از همون اول پاهاش به یک سمت کج بودن(نوزادها مثل قورباغه میخوابن و نباید مثل آدم بزرگا به یک طرف غلت بزنن).و بعد بدنش سفت شد و رفت تو اسپاسم.دکتر گفت برای این بچه فلان سندروم ها مطرح هستن و کلی درموردش حرف زد.بعد از اتمام ویزیت رفت با پدر و مادر بچه حرف زد.گفت چیزی که برای من واضحه اینه که این بچه اگر حالش خوب بشه و مرخص بشه,تا مدتها باید تحت درمان پزشک های مختلف باشه و بلافاصله بعد ترخیص,من میفرستمتون پیش فوق اعصاب و کلیه و چندتا دکتر دیگه.هر کدوم از اون پزشکها آزمایش ها و تصویر برداری های مختلف درخواست میکنن.احتمالا مجبور میشین چندتا استان دیگه هم برین چون بعضی دکترهای معروف جاهای دیگه هستن.

گفت من ازین بچه ناامید نیستم و قبلا هم همچین مریضی داشتم که وضع مالی خانواده اش خوب بود و چندسال تمام دوندگی کردن و درنهایت بچه شون به زندگی نرمال رسید.حالا تصمیم با خودتونه که درمورد ادامه ی زندگی این بچه باهم به توافق برسین.

خب این بچه از خانواده ی خیلی ضعیفی بود.روستایی,پدر کارگر و تعداد زیادی خواهر و برادر.وظیفه ی دکتر بود که واقعیت رو بهشون بگه چون این بچه اگه زنده بمونه و خوب نشه جز زحمت و رنج چیزی برای والدینش نداره.پدر بچه درنهایت رضایت داد تا دستگاه ها از نوزادش جدا بشن و بنظر من تصمیم تلخ اما صحیحی بود.

خدا شاهده از صبح تا حالا حتی یک لحظه هم بغض مادرش رو فراموش نکردم.نمیتونست از نوزادش دل بکنه.ازش فاصله میگرفت,دور میزد و دوباره برمیگشت کنارش.نگاش میکرد.اشک میریخت و دوباره میرفت.

مادرش گفت دکتر براش دستگاه اکسیژن بخرم تو خونه؟الهی بمیرم برا دلش....دکتر نمیدونست چطوری باید منظورشو برسونه.گفت دخترگلم,میدونی که...این...این دستگاه ها اگه جدا بشن بچه ات کبود میشه و فکر نمیکنم بیش از چند ساعت...میفهمی چی میگم؟خب اگه میخوای بهش اکسیزن بدی پس بذار همینجا بمونه...

هیچ هیچ هیچکس نمیتونست حال مادری رو درک کنه که از یکطرف میدونه نمیتونه بچه شو نگه داره.و از طرفی از کبود شدن و زجر کشیدن جگرگوشه اش وحشت داره و نمیدونه چطوری باید شاهد جون دادنش باشه...

امیدوارم خدا هیچکس رو اینطوری امتحان نکنه...

۱۰ نظر ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۱
life around me

  

شبی که فرداش قرار بود برای اولین بار,به جای اینترن های کشیک, استاجرهای کشیک مریض ها رو تو مورنینگ ریپورت پرزنت کنن.و این یعنی که فاجعه ی بزرگ.

من و همگروهی هام مثل فرفره تو بخش میچرخیدیم و سعی میکردیم بهترین شرح حال ها رو بگیریم و اگه مریض ما برای ریپورت انتخاب شد,چیزی از قلم نیفتاده باشه و مچمون گرفته نشه.شانس اما با من یار نبود و مریض بدحال مبتلا به کروپ(خروسک)افتاد برای من.بچه ی یک ساله ای که وقتی به دست ما رسید درحال خفه شدن بود.تا بخوام اینترن و رزیدنت رو صدا کنم دیر میشد.

خودم دست به کار شدم,هدباکس گذاشتم رو سر بچه و اکسیزن براش شروع کردم.دکتر تو نامه ی بستری که به دست مریض میده داروهای لازم رو هم مینویسه.خواسته بود برای بچه بخور سرد گذاشته بشه و اطاعت کردم.در همین حین پرستارها رگ از بچه گرفتن و وقتی رزیدنت رسید دیگه بچه تا حدودی stableشده بود.

فردا مریضم واسه مورنینگ ریپورت انتخاب شد و خوشحالم که رو سفید بیرون اومدم و دکتر ح ریزبین از ریپورتم راضی بود.شب که از بیمارستان برمیگشتم خونه خسته بودم.پاهام درد میکرد و بدنم بوی شور عرق میداد.با آخرین سرعت تو خیابونهایی که ملخ هم پر نمیزد جولون میدادم و حالم بهتر میشد.دلم هوای یه حوض با آب خنک کرده بود تا پاهای عرق کرده مو بذارم توش.یه آخییییش بگم و دلم خنک شه.شیشه رو دادم پایین و هوای سرد شبهای پاییزی خورد تو صورتم.به عادت هر شب مقنعه مو درآورده بودم و مثل روسری بسته بودم رو سرم بلکه موهام هوایی بخورن.

ابی میخوند...ابی به قشنگ ترین شکل ممکن میخوند:آهاااای آهاااای,,,یکی بیاد,,,یه شعر تازه تر بگه,,,برااای گیییس گلابتون از مرگ جاااادوگر بگه...

تا جایی که حنجره ام تاب میاورد داد میزدم و تو رویاهام تصور میکردم تو ماشینم نشستم و همه ی پلیس های شب دنبالم میان,جفت راهنما میزنن و بیب بیب بیب بوق های ماشینهاشون همه رو به هیجان آورده.درختای کنار خیابون تو تصوراتم میرقصیدن و برام دست تکون میدادن و منم با یه بوس که تو هوا رها میکردم ازشون تشکر میکردم.

من اون شب یه استاجر بیچاره نبودم که قراره تا فردا از ترس ریپورت شدن مریضش چشم رو هم نذاره و دائم درس بخونه.انگار من محبوب ترین خواننده ی جهان بودم که با نهایت سرعت و پشت فرمون ماشینم باشکوه ترین کنسرت جهان رو برگزار کرده بودم و با صدای بلند داد میزدم تا بهترین شب طرفدارامو بسازم...

۲ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۴
life around me


  "شنیده ام که تولد هر نوزادی یعنی خدا هنوز هم به بنده هایش امید دارد.
  ای بندگانی که طغیان کردید,آیا بعد از دیدن این عکس باز هم ایمان نمی آورید؟"
۶ نظر ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶
life around me

و اما پشت پرده ی فلج این بچه:

خب وقتی همچین کیسی به پزشک مراجعه میکنه,پزشک اول باید موارد رایجی که این علائم رو ایجاد میکنن بررسی کنه.مثل گیلن باره و باقی بیماری های عصبی و ارگانیک.معاینه ی چشم و گوش و بررسی مخچه و الی آخر.اما وقتی هیچ سرنخی پیدا نمیشه دیگه دکتر باید بره سراغ تشخیص های نادر...یکی از مواردی که با گذشت زمان و در طولانی مدت میتونه باعث نوروپاتی بشه مسمومیت با سرب هست.

ما قبلا موارد مسمومیت حاد با سرب داشتیم که طرف تریاک آلوده به سرب مصرف کرده و چند روز بعد با دردهای شدیدشکمی و کم خونی مراجعه میکرد.

دکتر قطعا یکی از چیزایی که باید برای این بچه چک میکرده همون سطح سرمی سرب بوده که اتفاقا از طرف آزمایشگاه بالا گزارش شده و حالا باید بدونیم منشا این سرب چی بوده؟

ما از قبل میدونستیم که اگه بچه ها اسباب بازی هایی که در ساختشون از سرب استفاده شده رو تو دهنشون کنن و بجون یا اگه رنگ دیوارهای خونه رو حین بازی بکنن و تو دهنشون کنن چون داخلش سرب هست میتونه مسمومیت با سرب بده.

و اما دکتر با سوالهایی که از والدین میپرسه متوجه میشه این بچه2-3سال هست که تقریبا هر روز از این شوکوپارس های پمادی میخوره و تو جلد اینا سرب به کار رفته و به تدریج و طی چند سال روی اعصاب این بچه اثر گذاشته و حالا به این شکل خودشو نشون داده.(اگه میخواین بقیه ی علائم مسمومیت با سرب رو ببینین تو گوگل سرچ کنین)


پ.ن2:آیا میدونستین با بنزینهای آلوده به سربی که تو دولت گذشته توزیع میشدن و انقدر هوای تهران رو آلوده کردن,کارشناسها پیشبینی میکنن که در سالهای آینده یه اپیدمی از مسمومیت با سرب در تهران خواهیم داشت که فاجعه ای رقم میزنه؟


۱۲ نظر ۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۱:۳۲
life around me
این مریض که قبلا درموردش نوشته بودم ارجاع داده شد به فوق تخصص اعصاب اطفال تا از نظر بیماریهای اعصاب و نورونها بررسی بشه.
استادمون که پزشک اولیه این بچه بود و ارجاعش داده بود پیگیرش شد تا بفهمه مشکل بچه چی بوده.
امروز ماجرا رو از زبون همون فوق اعصاب که بچه تحت درمانشه شنیده و برای ما تعریف کرد.انقدر این مورد عجیب و هیجان انگیزه که گفتم اول از شما بپرسم.
شما اگه بودین فکر میکردین ممکنه مشکل این بچه چی باشه؟
حتی اگه فکر میکنین خنده دار هست بازم بنویسین دور هم میخندیم.(فراموش نکنین مشکل بچه چیز عادی نبوده و تشخیصش نیاز به هوش بالا تو گرفتن شرح حال و پرسیدن سوالهای مفید از والدین بوده)
بنظرتون باید چه سوالهایی از این بچه با این شرایط بپرسیم؟درحالی کهCTوMRIو بقیه یافته های تصویربرداری نرمال بودن؟
۱۲ نظر ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۹
life around me