گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

درس های زیاد و نداشتن تعطیلی یه موهبت بزرگ برای من بوده که باعث شده قدر کوچکترین اوقات فراغت رو بدونم و حیفم بیاد که با خواب هدرشون بدم.

امروز تعطیل رسمی بود و من استارت روزم رو با بیداری ساعت شش صبح زدم.یک عادت همیشگی و ناگزیر.

بعد از صبحانه کتابی رو دست گرفتم که روز قبل خریده بودمش و یک نفس سر کشیدمش.دم ظهر تا سبزی فروشی نزدیک خونه قدم زدم و وای که چه هوایی بود.بادمجون خریدم و بساط کباب کردنشون و بار گذاشتن یه کشک بادمجون حسابی رو راه انداختم.

بعد از حمام ظهر دوباره کتاب به دست شدم و بعد از ظهر با مادر راهی پیاده روی تا باغ ملی شهرمون شدیم و یک ساعت پیاده روی کردیم.سعی کردم نبودن هامو براش جبران کنم.پفک خوردیم و با صدای بلند مثل دوتا طفل کوچیک زمزمه کردیم:

"میخوام برم کوه

شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان,تفنگ من کو...

روی چو ماهت

تیر نگاهت

برده دل از من لیلی جان چشم سیاهت

....."

مامان میخندید و میگفت بچه شدیم و من میگفتم بلندتر بخون...

الان دم غروبه و بعد تموم کردن کتابم,نشستم و فیلم مورد علاقه مو میبینم:GAME OF THRONES

به نظرم این فیلم یه شاهکاره و راستش خوشحالم که در مقابل خوندن کتابش مقاومت کردم چون به لذت تماشای فیلمش می ارزید.بعد دیدن این فیلم کلی فکر میکنم.به زنها و مردهایی که شخصیت های داستانش رو تشکیل میدن و سعی میکنم بفهمم زنهای این داستان ضعیفتر هستن که برای رسیدن به اهدافشون خیلی راحت از جاذبه های جنسی شون استفاده میکنن و مردها رو رام میکنن,یا مردها ضعیفترن که بلافاصله در مقابل اون جاذبه ها تسلیم میشن؟

+این خیلی مهمه که بعد دیدن یک فیلم یا خوندن یک کتاب,وقتی رو صرف فکر کردن بهش کنین و مطمئن بشین که در ازای وقتی که براش صرف کردین بیشترین بازده رو دریافت کردین.

+کتابدونی به روز شد.

۲ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

برنامه ی من برای بعدازظهر روزهایی که امتحان فاینال داشته ام،اتاق تکونی آنچنانی و بعد هم البته رفتن به شهرکتاب هست.شهر کتاب مرکز ثقل زندگی منه و با هربار سر زدن بهش مثل طفل بهونه گیری میشم که از همه ی شیرینی ها،قد یه ناخن زدن میخواد.کتاب های دلخواهمو انتخاب کرده بودم که شنیدم مادری برای کودک هشت ساله ی کلاس دومیش دنبال کتاب تست خیلی سبز فارسی،علوم،ریاضی و اجتماعی بود!مادری که در جواب اشکهای پسربچه اش که کتاب مصور دانستنی های جانوران رو میخواست مقاومت میکرد و میگفت تو هنوز سواد این چیزا رو نداری!!!گاهی افتخار میکنم به گذشته ی زندگیم و به کودکی شیرینی که به دور از تمام کتابهای تست مهوع داشتم و به جاش نقاشی میکشیدم،پازل میچیدم،کتاب خوب میخوندم،لی لی بازی میکردم و هزار و یک کار دیگه،،،،داشتم به این فکر میکردم چه بسا آدمهای موفقی که شروع جرقه ی پیشرفت شون از یک کتاب خاص شروع شده.یک کتاب که موتور خلاقیت شون رو به کار انداخته و مگر کتابی میتونه بهتر از دایره المعارف مصور برای یه بچه ی هشت ساله باشه?چه میدونم شاید این بچه میتونست درآینده یه دانشمند جانورشناس معروف بشه ولی مادرش ترجیح داد براش کتاب تست بخره تا بلکه پس فردا رتبه کنکور پسرش بره تو چشم فلان فامیل دور!

۲ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

درسهام تموم شدن و منتظرم ساعت 12بشه و بچپم تو سالن امتحانی بیمارستان و فاینال اطفال جان رو کن فیکون کنم!...و دوباره از پس فردا صبح به صبح گوشی پزشکی لیتمن سیاهمو بگیرم دستم و روپوش به تن،وقتی هنوز خروسها خوابیدن پشت ماشین گاز بدم و اینبار اما تو یه بیمارستان جدید و دم بخش جراحی توقف کنم!...بخش جراحی با اساتید پرجذبه و شوخی ندار،رزیدنت های بیرحم و پرستارهای بخش جراحی که آوازه شون کل اون بیمارستان رو پر کرده.پرستارهایی که حتی رزیدنت ها رو هم آدم حساب نمیکنن...نفس عمیق میکشم و سعی میکنم همون پس فردا راجبش فکر کنم...

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۳
life around me

 

همین دیروز که آه و فغان تهرانی ها رو از آلودگی هوا میخوندم,به پشت افتاده بودم رو تختم و یه چشم به پست های اینستاگرام و یه چشم به جزوه ی اطفال داشتم.

حوصله ی درس اما نبود.پا شدم و پرده رو زدم کنار.بو کشیدم.وای محشر بود.بوی بهشت میومد از حیاط قشنگ خونه مون.دیدم آسمون صافه و چندتا پرنده ی عجیب که حتی اسمشونو نمیدونم رو گل زرد باغچه صدا میدن و غوغایی به پاست.

لباس گرم تنم کردم و با یه زیر انداز و ماگ چای داغ و یه دونه خرما,و البته جزوه ی اطفال راهی حیاط شدم.خوندم.بو کشیدم.کیف کردم و ریه هام دعای خیرم کردن.

میگما؟حال دل آدم که خوش باشه درس خوندن هم دلچسب میشه ها!فکر کنم خدا داره تلافی اون تابستون جهنم رو از دلمون در میاره که انقدر هوا خوبه.

نشستم و خوندم و بازی گوشی کردم.و با تاریک شدن هوا و سرد شدنش خزیدم تو اتاقم.لحظه ی آخر سرمو بردم تو گوش زنبور عسل روی گل و گفتم:فردا بازم همینجا! و البته که قرارم یادم بود و امروز اما با رمان "طاعون" رفتم به دیدار یار...

راستی؟تا حالا نشستین تو همچین ویوی جذابی و درس بخونین؟


+عکس:حیاط قشنگمون.

+خوشحالم که پاییز ما شکل بهاره.میدونستین درست در همین لحظه که گلها حیاطمون رو احاطه کردن,تو باغ پدر بزرگم که حدود 60-70کیلومتر با اینجا فاصله داره یه خزون معرکه به پاست؟یه پاییز قرمز و زرد و نارنجی و ارغوانی؟

۳ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۶
life around me

دکتر به رها گفت لوپوس داری.گفت خیلی سهل انگار بودی که دو سال درد مفصلی رو تحمل کردی و با خودت گفتی چیزی نیست!گفت حالا غمباد نگیر و درست داروهاتو مصرف کن.غصه نخور و از استرس دور باش.گفت لوپوس هم یه بیماریه دیگه خانوم دکتر....رها غمگینه و غمباد گرفته و منم پا به پاش.مامانش نمیدونه لوپوس یعنی چی و گریه میکنه....من و رها حرف میزنیم.بهش میگم روزی که واسه بخش داخلی داشتیم لوپوس رو میخوندیم و علائم و عوارض بینهایتش رو حفظ میکردیم هیچوقت به فکرمون خطور کرد ممکنه ماهم دچارش بشیم?جفتمون سر تکون دادیم که نه!میدونی?همه ی آدما فکر میکنن بیماری و مرگ واسه دیگرانه.بهش گفتم پا شو و شادتر از قبل زندگی کن.شادی تا دیروز یه حس بود ولی از امروز به بعد واسه تو یه وظیفه ست.گفتم یا علی بگو و بلند شو!..........پ.ن:بدن ما باهوش ترین سیستمه و خیلی خوب بلده آزردگی هاش رو بروز بده فقط لازمه گوش شنوا داشته باشیم و درد و دلهاشو بشنویم.بدن ما هیچ وقت بیخودی زر زر نمیکنه پس حرفاشو جدی بگیرین و اقدام کنین........پ.ن2:میتونید در مورد لوپوس تو گوگل سرچ کنید.

۲ نظر ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۲
life around me
از بچگی بهمون گفتن یک "نه" و هزارسال آسودگی.خواستیم بهش عمل کنیم ولی نشد.یعنی روزگار تو چنان آمپاسی قرارمون داد که نتونستیم.مثلا اتند مربوطه که فوق تخصص هم هست میاد تو اینستاگرام بهمون درخواست فالو میده و مگه جرات نه گفتن و رد کردن داریم?نه والا!!!نتیجه اینکه بعد گذاشتن هر عکسی میان دایرکت و میگن تو مگه آخر هفته فاینال اطفال نداری خانوم دکتر?:|و من هم خب سکوت.....یا اینکه رفتم دکتر بخاطر ریزش موهام،پزشک مربوطه که چند ماه قبل استادم بوده میگه اینا عوارض خوندن رمان های غیردرسیه خانوم دکتر:|و من هم خب سکوت....به اضافه ی شر شر عرقهایی که از پیشونی میریزن!......  (البته نمیتونم شادی خودمو پنهان کنم وقتی که استادمون،دکتر ح جان جان نازنین که فوق نوزادان هست روی عکسی تگ مون کرده و نوشته بود:"امیدهایم"....یعنی فوج فوج عشق به سمتون پرتاب کرد با همین یک کلمه.البته تعریف از خود نباشه که دکتر ح روز آخر روتیشن،بهمون گفت بهترین گروهم بودین و بخاطر فعال بودن و پوشش دادن همه مریضای NICUو بخش اطفال کلی ازمون تشکر کرد^_^)
۵ نظر ۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۸
life around me

   

فقط دو روز دیگه از بخش اطفالی باقی مونده که تو یک نگاه عاشقش شدم و طی این سه ماه گذشته انقدر بهش فکر کردم که شد یه عشق ریشه دار.نمیدونم ولی شاید یه روز,یه نویسنده ی حماسی پیدا شه و افسانه ی عشق من و بخش اطفال رو مکتوب کنه و هی نسل به نسل بچرخه.

خسته ام اما این باعث نمیشه که فکر دلتنگی نی نی ها عذابم نده.من عاشق رابطه برقرار کردن با موجودات شگفت انگیزی هستم که بهشون میگیم کودک.

من از دیدن نوزادهای پونصد گرمی اندازه ی کف دست بستری تو NICUقلبم فشرده شد و دلم خواست تو آغوشم ببوسمشون.من تو اتاق بازی بخش با بچه ها وقت گذروندم.بهشون هدیه دادم و در عوضش عشق گرفتم.

من امروز پا به پای مادر بزرگ نوزادم اشک ریختم.مادربزرگی که برام با حوصله تعریف میکرد که دخترش بعد 9سال ناباروری حامله شده و حالا تو هفته ی27بخاطر پارگی کیسه ی آب مجبور به زایمان شده و چقدر این مادر بزرگ دلش میخواد نوه اش زنده بمونه تا ذوق نه ساله ی دختر و دامادش خشک نشه.بهم میگفت مادر خدانگهدار همه تون باشه....

امروز اما نشسته بود بالا سر نوه ی فسقلیش و های های اشک میریخت که بچه بدحال شده.راست میگفت.بچه بدحال بود و دکتر اومد و دوباره وصلش کردن به دستگاه هایی که طی یک ماه و به زحمت بچه رو ازشون جدا کرده بودیم و این یعنی برگشتیم سر پله ی اول!!

دکتر از روز سوم به بعد که اوج خطر تو اون روزاست,گفت این بچه بچه ی خوبیه.میشه بهش امید داشت.سرحال بود.خوب پیش میرفت و از طرفی دختر بود و میدونید که دخترا مقاوم تر هستن بخاطر یه کرومزوم x اضافی که دارن...ولی لابد اون کرومزوم اضافی به داد این طفلک نرسیده که امروز انقدر بدحال بود.

من پا به پای این مادربزرگ گریه کردم که از حضرت ابوالفضل میخواست تا شرمنده ی دختر چشم انتظارش نشه.

من با دیانا خندیدم.با حسین گریه کردم.به فاطیما دل بستم.من شاهد تشخیص سرطان تو یه پسر هشت ساله بودم و درد مادرشو فهمیدم.شاهد کوچولوهای دیالیزی بودم.شاهد یه عالمه بچه با مشکلات مغزی... و حالا باید این همه حس های درجه یک رو رها کنم و راهی بخش جراحی بشم و این برام سخته.

انگار دم رفتنی دلم تیکه تیکه شده و هر تیکه اش یه گوشه از بخش معرکه ی اطفال افتاده.دائم به خودم میگم یعنی میشه یه زمانی شغل من تو همین بخش باشه؟یعنی میشه؟


+عکس:گوشه ای از اتاق بازی بخش اطفال.

۶ نظر ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۶
life around me

بعضی وقتا واقعا همراهی های مریضا رو اعصابمون راه میرن.من نهایت تلاشمو میکنم که بذارم پای نگرانیشون و سعی میکنم به بی منطق ترین و مسخره ترین سوالهاشون با حوصله جواب بدم.ولی هر آدمی یه آستانه ای داره و گاهی وقتا صبر به خرج میدم که سر خودمو تو دیوار نمیکوبم.

واقعا گاهی اوقات خصوصا رفتار مامانهای بخش اطفال دیوانه کننده ست.مثل مادر مریضم که میگفت برام توضیح بده تو آزمایشش چیه.

بیمار فقط یه CBC(شمارش کامل خون)داشت.نگاش کردم و براش به زبان ساده گفتم که بچه تون یه عفونت ویروسی تو بدنش هست و چیز نگران کننده ای نیست.و اینکه یه مقدار کم خون هست و باید مکمل های آهن رو با دقت بیشتری بهش بدین.

گفت مگه نمیگی کم خونه؟پس چرا هموگلوبینش پایینه؟کم خون یعنی اینکه خونهای بدنش کم باشن!!

گفتم اینکه شما برای خودت تفسیر میکنی که کم خونی یعنی حجم خون بچه کم باشه دلیل نمیشه علم هم همین تعریف رو ارائه بده.در زبان علم کم خونی یعنی هموگلوبین فرد پایین تر از حد مورد انتظار باشه که این حد مورد انتظار بسته به سن و جنس فرق میکنه و توضیح بیشتر ضرورتی نداره.

یکی نیست بگه خب خواهر من,عزیز من,چرا وقتی از چیزی مطلع نیستی اظهار نظر میکنی؟حالا بماند که بچه اش با اسهال بستری شده بود و اصرار داشت که دکتر احساس میکنم بچه ام مننزیت داره:|وقتی دکتر گفت بنظرت مننزیت چیه گفت نمیدونم والا!!!

یا مادر مریض امروزم که میگفت آزمایشش رو برام بخون؟به همون زبان ساده توضیحاتی براش دادم.

گفت تو میگی کم خون هست پس چرا پلاکتش نرماله؟منو میگین که با سکوت نگاهش کردم فقط!

یا اینکه بعد چند دقیقه گفت پ هاش (PH)خونش چنده؟:|  گفتم اصلا میدونی پ هاش چیه؟گفت نه.دلم میخواست بگم من دیگه حرفی برا گفتن ندارم!!

و بزرگترین بدبختی من در این لحظه اینه که فردا باید برم بالاسر همین بچه و حرفهای اعصاب خورد کن مامانشو تحمل کنم!!



۷ نظر ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
life around me

امشب کشیک با گروه ماست.صبح امروز داشتیم با دخترا درمورد یه مانتو فروشی حرف میزدیم و قیمت هارو میگفتیم.میکول گفت اینکه دوست منه...چقدر گرون میفروشه بهتون.هر کدوم از مانتوها پای خودش نهایتا 40_50هزار تومن میفتن.ده برابر میفروشه شون.گفتیم خب پدرآمرزیده بیا همرامون تا بخاطر تو بهمون تخفیف بده.گفت باشه...امروز قبل کشیک با رها رفتیم و میکول هم اومد.من عاشق یه مانتویی شده بودم که اگه نمیخریدمش دق میکردم.تا به بچه ها نشونش دادم یهو میکول با قیافه ی جدی جلوی فروشنده گفت نه نه نه...اصلا.میدونید آقا?من دوست ندارم خواهرم مانتو جلو باز بپوشه چون من یه مرد خیلی غیرتی هستم(با همین لحن عصا قورت داده.)لبخند زدم طوری که جلوی فروشنده ضایع نشه که دلم میخواد بزنم لهش کنم و گفتم چیزه...داداششش...من اینو دوست دارم ولی...گفت نه خواهرم.اصلا صحبتشو هم نکن،من اجازه نمیدم.خلاصه هی از من اصرار و هی ازون انکار و نهایت اینکه بدون مانتو از مغازه اومدم بیرون و دیگه حتی روم نمیشه برم با همین قیمت چندبرابری هم بخرمش.حیف که میکول لعنتی!!!فورا سوار ماشین شد ودر رفت وگرنه خداشاهده یه برگ از بیمه ی ماشینم حرومش میشد.امشب حالم خیلی بده و بچه ها گفتن نرم کشیک و استراحت کنم.اقلا ازین جهت خوشحالم که چشمم تو چشمای اون چشم سفید نمیفته.حاضرم قسم بخورم اصلا فروشنده رو نمیشناخت.میبینین?من بخاطر همگروهی با این دیوانه ها باید حق صعوبت بگیرم بخدا!!!......پ.ن:خون کسی که کامنت بذاره من ازین همگروهیت میکول خوشم میاد پای خودشه!


۸ نظر ۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

امروز داشتم تو پرونده ی مریضم noteمیذاشتم که یه نامه ی عجیب دیدم.نوشته بود زندانی******(اسم بچه)از زندان فلان شهر برای گذراندن دوره ی درمان به صلاح دید پزشک در فلان بیمارستان بستری میباشد و امضای رئیس زندان زیرش بود.به سوگند نشونش دادم اونم مثل من از تعجب شاخ درآورد.زندانی یک سال و ده ماهه?...گفتم حتما مامانش زندانیه و این بچه هم بخاطر شیر خوردن همونجا نگهداری میشه.رفتم شرح حالشو گرفتم.هیچ سوالی دراین مورد نپرسیدم ولی خود مادرش وسط حرفاش به زندانی بودنش اشاره میکرد و اینکه ادامه ی واکسیناسیون بچه تو زندان انجام شده.گویا مادر به علت جرمی که من نمیدونم چیه زندانی هست و شیرخوارش هم کنارش نگهداری میشه.بچه بخاطر گاستروانتریت و به همراهش هم تنگی نفس بستری شد ولی تو معاینه فهمیدیم سوفل قلبی(صدای اضافه ی قلب)داره و بعد از انجام مشاوره ی قلب مشخص شد که یه بیماری شدید قلبی داره و حتما باید برای ادامه کارهای تشخیصی و شروع درمان بستری بمونه.مادرش از دکتر خواست نامه ای به زندان بنویسه و موضوع رو بگه تا مرخصیش تمدید بشه و دکتر بهش اطمینان خاطر داد.مادر،زن معقولی بنظر میرسید،نمیدونم جرمش چیه اما اینکه این بچه تو اون فضا باشه اذیتم میکنه.شاید کسی رو نداره بچه رو نگه داره که بردتش اونجا....نمیدونم....فقط میدونم جای بچه اونجا نیست.مادر ظاهرا زن آرومی بود و وظیفه ی ما محترمانه رفتار کردن با مردمه.باهاش خوش و بش کردم و سعی کردم کودکش آروم باشه تا تنش تنفسی اش کم بشه.دکتر هم وقتی اومد،هر موقع میخواست در مورد لزوم ادامه ی درمان حرف بزنه و هشدار بده که حتی تو زندان هم باید مراقبت ها ادامه پیدا کنه،صورتشو به گوش مادر نزدیک میکرد تا مبادا بقیه ی مادرها متوجه مشکل این مادر بشن و احترام تو رفتارش مثل همیشه بود.لازمه بگم پرستار مربوطه طوری بااین بنده خدا رفتار میکرد که انگار یه گوسفند رو خودش با پول خودش اونجا بستری کرده و داره در حقش لطف هم میکنه.متاسفانه بعضی مسائل در حیطه ی اختیارات حتی پزشک هم نیستن.متاسفانه!

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۲
life around me

1_دوستم اینترن اورژانسه.رفتم یه سر بهش بزنم دیدم حالش داغونه.علتشو پرسیدم گفت دم ظهر یه پسر نوجوان حدودا 17_18ساله رو آوردن که سندروم داون داشته.یه بنده خدای باوجدانی دیده این طفلک خونی و زخمی افتاده گوشه خیابون،برش میداره و میارتش اورژانس.میگفت درست نمیتونسته حرف بزنه و خیلی مظلوم و طفلکی بوده و مدام گریه میکرده و ناحیه ی تناسلیش رو نشون میداده.مشاوره ی عفونی میذارن،متخصص عفونی تشخیص یه بیماری مقاربتی(منتقله از راه جنسی)رو مطرح میکنه.از اینجا به بعد دیگه تحلیلش سخت نیست.طفل معصوم بی زبونی که توسط عده ای خانم یا حتی آقا به زور سوار ماشین میشه،میبرن و باهاش رابطه ی جنسی برقرار میکنن و در مقابل گریه های این بچه کتکش میزنن و آخر بار میندازنش گوشه ی خیابون.اون بنده خدایی که بچه رو آورده برمیگرده تو همون محله و با پرس و جو خونه اش رو پیدا میکنه.همسایه ها تایید میکنن که بارها این کارو با این بچه کردن....پس سرپرست هاش چی?مادرش فوت شده و پدر معتادش مجددا ازدواج کرده و بچه های زن اولش رو رها کرده.بچه های قد و نیم قدی که هرکدومشون یه جوری زنده هستن.این بچه احتمالا به بهزیستی تحویل داده میشه به شرطی که پدرش بیاد و کارای قانونی رو انجام بده____________________.2)توی NICU،نوزادها رو با فامیلی مادر معرفی میکنن،حتی تو پرونده مثلا مینویسن نوزاد سلیمانی(در واقع فامیلی مادرش سلیمانی هست)علتش هم اینه که اکثرشون هنوز شناسنامه ندارن و از طرفی مادرهاشون کنارشون هستن پس بهترین کار همینه.جلوی اسم یه نوزادی نوشته بودن سرراهی و من فکر میکردم فامیل مادرش اینه.یه روز صبح رفتم مریضای دوقلوی قندعسلمو ویزیت کنم،مادر دوقلوها گفت خانوم دکتر دیدین اون نوزاد سرراهی مرد??گفتم آخییییی...مامانش کنارش بود?با تعجب گفت اونکه همراهی نداشت.سرراهی بود طفلی!!...نمیدونم کی اون بچه رو پیدا کرده و آورده بیمارستان اما میدونم که....لعنتی!!__________________3)مریضم چهارماهه است و سندروم داون داره.فرزند سوم خانواده است و حاصل ازدواج فامیلی.به مادرش گفتم بازم بچه میخوای?گفت آرههههه،دوتای دیگه میخوام که بشن پنج تا!!!!گفتم اقلا برای بعدی ها برو و آزمایش ژنتیک بده.خندید و گفت اینا همش حرفه.در مقابل توضیح های من،میخندید و مسخره ام میکرد.عصبی شدم?نه!دلم خواست بزنم لهش کنم?نه!فقط برای نفهمیش غصه خوردم.______________________4)اگه با خاطرات من تصمیم گرفتین پزشکی بخونین باید بگم که کلاه گشادی سرتون رفته.شاید یه روز تصمیم بگیرم سکوت رو بشکنم و از عقده های تلنبار شده ی پرسنل بیمارستان خصوصا پرستارها در مقابل دانشجوهای پزشکی بنویسم تا انگشت به دهن پشت مونیتور خشک بشین.دیروز اگه دلداری های سهیل به دادم نرسیده بود قطعا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و از ظلم پرستارها نسبت به خودم گریه نکنم.شانس آوردم که دوستی دارم که راه الان منو چند سال قبل رفته.و چقدر به حالش غبطه خوردم که داره تو کشوری درس میخونه که دائم نباید منتظر توطئه ی پرستارها باشه.تا همینجاش برای امشب بسه.بغضم که خشک بشه مینویسم یه روزی .

۸ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۸
life around me

  

در رویای من زنی سی ساله زندگی میکند.زنی که صبح به صبح کوله ی سبزی هایش را بغل میزند و کپه کپه جلوی مغازه ی نقلی لب خیابانش پهن میکند.اینطرف خورشتی ها,آنطرف سبزی خوردن ها و پشت هم برای میوه های تر و تازه ای که وانت اکبر آقا برایش می آورد.

یک زن سبزی فروش!

در درون من دختر پانزده ساله ای قد میکشد که تمام شب های نوجوانی اش را با رویای نویسنده شدن به صبح رسانده.دختر پانزده ساله ای با موهای چتری و سری پر از ایده های نو!

بخشی از وجودم متعلق به زنیست شیفته ی مد و طراحی.که تمامی لباسهایش  را ازل تا به امروز  خودش طراحی کرده و با حوصله برای خیاط باشی(!)توضیح داده.زنی که هر روز خودش را وسط شلوغی های هفته ی مد لندن دیده.

در قلبم اما دختر جوانی نشسته و درس طبابت میخواند.دختر بالغی که سر پر سودایی دارد و آرزوهایی که انگار تمامی ندارند.دختری که هر روز در رویا خودش را شخصیت اصلی سریال پزشک دهکده دیده و از ترس لرزیده.

در هر کدام از اعضا و جوارحم زنی,دختری,جوانی,بالغی,طفلی یا پیرزنی نفس میکشد و به حرکتم وا میدارد.و منی که میان اینهمه آشفتگی و کشمکش این زنهای سرتق گرفتار شده ام و مثل مدیر مدرسه ای تمام سعیم ایجاد صلح میان اینهمه نسوان بیصبر کم حوصله است!

پ.ن1:عکس از شاهی های باغچه ی مادرم.

پ.ن2:کتابدونی وبلاگم با دوتا کتاب جدید به روز شد.


۳ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۰
life around me

دیشب کشیک بودم و ساعت11که خواستم برگردم خونه یادم افتاد که دسته کلیدم تو خونه جا مونده و هیچکس هم خونه نیست و قرار بود اون شب تنها باشم.

موندم وسط چه کنم چه نکنم که یادم افتاد دوتا پهلوون همگروهیم یعنی میکول و مجتبی کنارم هستن.مجتبی ماشین داشت و ازش خواستم وقت رفتن منو برسونن و یکیشون از رو دیوار خونه مون بپره و سردر رو باز کنه و بعدش میتونستم دست کنم پشت کولرگازی خونه مون و دسته کلید زاپاس رو بردارم و در ورودی خونه رو خودم باز کنم.

پسرای گروهم کسایی هستن که حتی بیشتر از تخم چشمام بهشون اعتماد دارم و مادرم میدونه وقتی میگم نگران نباش بچه ها درو باز میکنن,واقعا نباید نگران باشه.

رسیدیم داخل کوچه مون,میکول از روی دیوار پرید و وقتی مطمئن شدن که رفتم تو خونه و درو قفل کردم رفتن.بچه ها مدام نگران من بودن که همسایه ها منو با اونا نبینن تا بعدا پشت سرم حرفی دربیاد و نمیذاشتن تا باز نشدن در از تو ماشین پیاده بشم.

یاد خاطره ای افتادم که چندسال قبل که دوستم برام تعریف کرد. اینکه دختر همسایه شون رو دیده ساعت12شب به همرا یه مرد تو کوچه ایستاده بوده و اون مرد سعی داشته در خونه رو باز کنه و درست یادمه جفتمون نتیجه گیری های غیراخلاقی کردیم که الان با چند سال افزایش سن و فاصله گرفتن ازون روز از یادآوریش خجالت زده میشم.

من اعتقاد دارم ماها نمیتونم شهروندهای مفید و بی عقده ای برای جامعه باشیم مادامی که با درون و بیرون خودمون به صلح نرسیدیم.از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم کلیشه های لعنتی که جامعه و مدرسه و والدین تو سرم فرو کرده بودن رو بیرون بریزم و همجنس ها و غیرهمجنس هامو خوب بشناسم و اگر لازم شد تو جهان بینی خودم تجدید نظر کنم.

و تجدید نظر کردم.در مورد غول بودن و جیز بودن مردها تجدید نظر کردم.در مورد وحشت بی برو برگرد از جنس مخالفم تجدید نظر کردم و یاد گرفتم میشه شناخت,دوست داشت,کمک کرد,و به جای کشمکش در کنار هم حرکت کرد.

راستی؟شما پیج heforshe_iranرو دنبال میکنین؟پیجی که فرای از جنسیت به هر انسان به عنوان نوع بشر نگاه میکنه و تمام تلاشش به چالش کشیدن کلیشه هاست.به چالش کشیدن کلیشه هایی مثل اینکه مرد نباید گریه کنه چون مرده!...(چرا مرد نباید گریه کنه؟مگه سنگه؟)

زن نباید فلان طور باشه چون زنه؟...(چرا زن نباید اونطور باشه؟)

این پیج یکی از اینستاگرامی های خوبه و به درد هر جنسی میخوره!


۸ نظر ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۴
life around me

نوبتی هم باشه نوبت منه تا نظرمو درمورد سوال پست قبل بگم.سوالی که بین بچه های گروهمون مطرح شد و هرکدوم از ما نظر متفاوتی داشتیم....نظر سهیل(بهترین دوستم از کودکی تا حال و تا همیشه)،گفت بنظرش کار آقایون سخت تره.چون اکثر خانومها حتی خارج از ایران و همینطور امریکا که سهیل داره با مردمشون زندگی میکنه،بخاطر مسائلی که عرف بهشون تحمیل کرده حاضر نیستن از کسی خواستگاری کنن.به من گفت تو هیچوقت شده مردی رو تو خیابون ببینی،ازش خوشت بیاد و درصدد این باشی تا بفهمی کی هست و حالا شخصا یا از طریق خانواده باهاش آشنا بشی?گفتم نه.گفت ولی این اتفاق برای خیلی از آقایون میفته.پس تو در ذهن خودت پذیرفتی که حاضر نیستی به کسی پیشنهاد ازدواج بدی و هیچوقت هم تو فکرش نیستی و در نهایت از بین پیشنهادهات میتونی کسی رو انتخاب کنی و حتی اگه بخوای میتونی نظر مردی که ازش خوشت میاد رو به خودت جلب کنی.نه صرفا با اغواگری و حتی با تفکرت،پیشرفتت و شخصیتت.میتونی کسی که دوسش داری رو شیفته ی خودت کنی.اماهمون عرف به من یاد داده که خودم باید کسی رو به عنوان شریک همیشگی زندگیم انتخاب کنم و نمیدونی اینکار چقدر سخته.سهیل میگفت خودت میگی امروز کلی به این فکر کردی که اگه امکان داشتی تا به هر مردی که میخوای پیشنهاد ازدواج بدی،برای چه کسی که این درخواست رو میدادی و به هیچ نتیجه ای نرسیدی.پس میتونی بفهمی که چقدر اینکار سخته.گفتم خب دختری رو تصور کن که مردی رو دوست داره ولی اون مرد هیچوقت به این دختر پیشنهاد ازدواج نمیده.این سخت نیست?گفت نه سخت تر ازینکه به کسی که دوسش داری پیشنهاد ازدواج بدی و قبولت نکنه...همونطور که خودتون میدونین این سوال واقعا جواب مطلقی نداره.ولی من تا حد زیادی با سهیل موافقم.

۷ نظر ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۳
life around me

امروز با بچه هام(همگروهی های فان و خفنم)نشسته بودیم دور هم و از هر دری حرف میزدیم.مجتبی گفت تو این تلویزیون اجنبی ها میگفته تو فلان تاریخ،فکر میکنم تو لندن هر دختری میتونه به هر مردی که دلش میخواد پیشنهاد ازدواج بده و اون مرد هم نباید رد کنه و حتما باید بپذیره.بحث این شروع شد که اگه ما این حق انتخاب رو داشتیم, به کی این پیشنهاد رو میدادیم?حالا بگذریم که میکول میگفت من اگه حق انتخاب داشتم گلی رو اخراج میکردم و بجاش اون دختره که پرستاری میخونه و خیلی هم خوشگله رو تو کلاس خودمون فیکس میکردم و بعدش بهش پیشنهاد ازدواج میدادم تا با یه تیر دوتا نشون بزنم:هم این گلی دیگه نتونه صبح کله سحر منو با جیغ از خواب بیدار کنه که کجاااااااییییی?مریض جدید اوووومده...بدوووو بیااااا،!و هم اینکه یه دختر خوشگل همیشه پیشم باشه:|کلا ازین قسمت بحث بگذریم.ازون قسمتی هم که میگفت من به سپهر پیشنهاد ازدواج میدم چون درسته که اونم پسره ولی عوضش هم خوشتیپه و هم پولدار نیز بگذریم!!!واقعا بحث خنده داری شد چون بجز رضا و مهسا که متاهل هستن،هیچ کدوم از ما هیچکس رو تو ذهن نداشتیم تا بخوایم همچین درخواستی ازش بکنیم.هنوز ذهنم درگیره و به جوابی نمیرسم.مجتبی میگفت خودمون خیلی گناهیم بچه ها،یعنی خیلی احمقیم،خدایی ما چرا عاشق نمیشیم?از صبح دارم به این حرفش فکر میکنم و میخندم.راستی تا حالا بهش فکر کردین?اینجا ما همدیگه مون رو نمیشناسیم و برخلاف دنیای واقعی که همه سعی در قایم کردن علایقشون دارن،میتونیم خیلی راحت صحبت کنیم.واقعا اگه تو همچین موقعیتی باشین،کسی رو هرچند غریبه میشناسین که دلتون بخواد بهش پیشنهاد ازدواج بدین?راستی بنظرتون با توجه به اینکه پیشنهادهای ازدواج بیشتر از طرف آقایون مطرح میشه،فکر میکنین کار مردها سخت تره که بخوان شخص مناسبی رو پیدا کنن یا کار خانومها که بخوان از بین پیشنهادهاشون به یک نفر جواب مثبت بدن?دوست داشتین تو بحث شرکت کنین،منم در طی کامنتهای شما نظرمو میگم.

۱۱ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۳
life around me

یکی از اینترنهای پسر بخش اطفال,یا بهتره بگم خوشتیپ ترین و دخترکش ترین و خرپول ترین دانشجوی دانشگاهمون که میشناسم,ظاهرش یه جوریه که آدم فکر میکنه خیلی مغروره و به اصطلاح ساده, از دماغ فیل افتاده!

این تصور ذهنی بود که من نسبت به مستر دکتر سپهر داشتم.بدون اینکه حتی یکبار باهاش صحبت کرده باشم و چون همیشه اتندهامون متفاوت بودن هیچموقع هم روتیشن نبودیم و من بابتش خوشحال بودم.حتی یه بار وقتی فهمیدم قراره بریم با استادی که اینترنش این آقا سپهره,به بدبختی گروهمون رو جابجا کردم تا به هم نخوریم.چرا؟چون تصور ذهنی خوبی راجع به این بنده خدا نداشتم.چرا؟چون اعتقاد داشتم از قیافه اش معلومه خیلی خودشو میگیره!

گذشت تا اینکه اجبارا این روتیشن با هم افتادیم و راهی NICUشدیم.خلاصه که من بچه هامو(منظورم بچه های گروهمو)نشوندم و گفتم به این پسره دماغ فیله رو ندینااا!سلام علیک هم به حداقل برسونین.خودمم سعی میکردم به هیچ عنوان باهاش چشم تو چشم نشم که مجبور باشم سوالی بپرسم.

روز اول که وارد شدم,دیدم این دماغ فیله دست گذاشت رو سینه و بهم گفت سلام خانوم دکتر!صبحتون بخیر!

من:        :|         سلام.....

و خب غافلگیر شدم که محاسباتم بهم خورده چون قاعدتا یه آدم فین فینی دماغ فیلی نباید به بقیه سلام کنه!

به خودم گفتم نه بابا این یه بار از دستش در رفته و خلاصه ده ها بار این اتفاق افتاد که من سعی در بی محلی کردن داشتم ولی آقای دماغ فیلی مثل زورو وارد میشد و مارو شرمنده میساخت.

یه بار رسیدیم دم نگهبانی بیمارستان,نگهبان منو میدید و میشناخت اما عمدا درو باز نمیکرد و خودشو میزد به کوچه علی چپ.دکتر سپهر بازم مثل زورو اومد و به نگهبان گفت خانوم دکتر خیلی وقته اینجا ایستاده چرا درو براش باز نمیکنین؟و کلی تعارف کرد به من که اول شما:|

خب بازم محاسباتم غلط غلوط شد.

امروز پشت استیشن پرستاری نشست کنارم و گفت خانوم دکتر شما با من مشکلی دارین؟منم چشام از تعجب گرد شده بود گفتم نه چطور مگه؟گفت احساس میکنم کاری کردم که ناراحتتون کرده؟اگه اینطور بوده که واقعا عذر میخوام....منم که از شدت خجالت بابت رفتارم شلپ شلپ عرق میریختم گفتم نه من کلا اخلاقم اینجوریه!

درصورتی که من همیشه موقع ورود به هر جمعی به تک تک حاضرین سلام میکنم و ورودم همراهه با هر و کر و خنده و بگو بخند.اما مجبور بودم برای پوشش دادن رفتارم دروغ بگم!

امروز داشتم صندلی میبردم تو اتاق پزشک تا بشینم,یهو دیدم یکی صندلی رو از دستم قاپید.تا مغزم دوباره ری استارت بشه طول کشید.نگاه کردم دیدم این پسره سپهر صندلی رو از دستم گرفته و خودش داره حملش میکنه و مدام میگفت:خانوم دکتر؟این چه کاریه؟بدین من بیارمش:|

نهایت اینکه واقعا درس خوبی برام شد تا هیچ موقع پیشداوری بیجا درمورد کسی نکنم و تا زمانی که واقعا کسی رو نشناختم در موردش قضاوت نکنم.

(اصولا پایان این داستان من باید به سزای اعمال زشتم میرسیدم و دیگه حداقل یه سوسک میشدم ولی نمیدونم چرا هنوز زنده ام و دارم پست میذارم حتی؟...کلید اسرار هم همون کلید اسرارهای قدیم.والا)

۸ نظر ۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۸
life around me

  

قبلا یه روتیشن دیگه تو NICU(آی سی یو نوزادان)داشتیم ولی چون دکتر ح عزیز(فوق تخصص نوزادان)تو دوره ما رفتن مرخصی,15روز به 4روز کاهش پیدا کرد و حالا دکتر ح خواستن که یه روتیشن دیگه بریم تا جبران بشه.

خب من عاشق ان آی سی یو هستم و تک تک نی نی هاش.حتی اونایی که اندازه یه کف دستن,یا اونایی که کل بدنشون پوسته پوسته شده انگار که با سوهان رو پوست بچه کشیده باشن.

علی رغم تصور ما دکتر ح یه حافظه ی فوق العاده داره و حتی یادش بود که یک ماه قبل من قرار بوده چه کنفرانسی بدم که وقت نشده و حالا ازم خواست دوباره همون مبحث رو کنفرانس بدم.جل الخالق!!

دیشب ما کشیک نبودیم ولی چون بستری های ان آی سی یو خیلی زیادن ترجیح دادیم بریم تا مریضی بدون شرح حال نمونه.میکول نمیومد و من با تهدید اینکه:میکول به شرافتم قسم اگه نیای,یه روزی که حواست نباشه یه گوله از موهاتو از پشت سر با قیچی میچینم.دیگه خود دانی:D

و چون میدونه من شوخی تو کارم نیست پس اومد.امروز وقتی بالاسر نی نی میکول بودیم استاد گفت آقای دکتر راجب این نوزاد توضیح بده.میکول وسط توضیحاتش گفت دیشب که من معاینه اش کردم اونجوری بود.دکتر گفت مگه دیشب اومدی؟شما که کشیک نبودین؟میکول گفت خب اومدم شرح حال بگیرم.حالا استاد نه یک بار,نه صد بار,یکسره میگفت بارک الله به تو.بچه ها از آقای دکتر یاد بگیرین:|

خداشاهده نزدیک بود بزنم لهش کنم.اینا به کنار,باد تو غبغب انداختناشو کجای دلمون بذاریم؟و قطعا که بخاطر لطفی که دیشب در حقش کردم مجبور بود به یه بستنی دعوتمون کنه.میدونید که؟به هرحال من یه نماینده ی با دیسیپلین هستم و از طرفی هم میکول موهاشو خیلی دوست داره:D

بیمار میکول13روزه که بستریه.دکتر گفت این بچه از همون اول پاهاش به یک سمت کج بودن(نوزادها مثل قورباغه میخوابن و نباید مثل آدم بزرگا به یک طرف غلت بزنن).و بعد بدنش سفت شد و رفت تو اسپاسم.دکتر گفت برای این بچه فلان سندروم ها مطرح هستن و کلی درموردش حرف زد.بعد از اتمام ویزیت رفت با پدر و مادر بچه حرف زد.گفت چیزی که برای من واضحه اینه که این بچه اگر حالش خوب بشه و مرخص بشه,تا مدتها باید تحت درمان پزشک های مختلف باشه و بلافاصله بعد ترخیص,من میفرستمتون پیش فوق اعصاب و کلیه و چندتا دکتر دیگه.هر کدوم از اون پزشکها آزمایش ها و تصویر برداری های مختلف درخواست میکنن.احتمالا مجبور میشین چندتا استان دیگه هم برین چون بعضی دکترهای معروف جاهای دیگه هستن.

گفت من ازین بچه ناامید نیستم و قبلا هم همچین مریضی داشتم که وضع مالی خانواده اش خوب بود و چندسال تمام دوندگی کردن و درنهایت بچه شون به زندگی نرمال رسید.حالا تصمیم با خودتونه که درمورد ادامه ی زندگی این بچه باهم به توافق برسین.

خب این بچه از خانواده ی خیلی ضعیفی بود.روستایی,پدر کارگر و تعداد زیادی خواهر و برادر.وظیفه ی دکتر بود که واقعیت رو بهشون بگه چون این بچه اگه زنده بمونه و خوب نشه جز زحمت و رنج چیزی برای والدینش نداره.پدر بچه درنهایت رضایت داد تا دستگاه ها از نوزادش جدا بشن و بنظر من تصمیم تلخ اما صحیحی بود.

خدا شاهده از صبح تا حالا حتی یک لحظه هم بغض مادرش رو فراموش نکردم.نمیتونست از نوزادش دل بکنه.ازش فاصله میگرفت,دور میزد و دوباره برمیگشت کنارش.نگاش میکرد.اشک میریخت و دوباره میرفت.

مادرش گفت دکتر براش دستگاه اکسیزن بخرم تو خونه؟الهی بمیرم برا دلش....دکتر نمیدونست چطوری باید منظورشو برسونه.گفت دخترگلم,میدونی که...این...این دستگاه ها اگه جدا بشن بچه ات کبود میشه و فکر نمیکنم بیش از چند ساعت...میفهمی چی میگم؟خب اگه میخوای بهش اکسیزن بدی پس بذار همینجا بمونه...

هیچ هیچ هیچکس نمیتونست حال مادری رو درک کنه که از یکطرف میدونه نمیتونه بچه شو نگه داره.و از طرفی از کبود شدن و زجر کشیدن جگرگوشه اش وحشت داره و نمیدونه چطوری باید شاهد جون دادنش باشه...

امیدوارم خدا هیچکس رو اینطوری امتحان نکنه...

۱۰ نظر ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۱
life around me

خب حالا بریم سر دست های پشت پرده.

البته من دوست داشتم همه کامنت عمومی بذارن تا با سوال جوابهاتون باعث راهنمایی همدیگه بشین اما متاسفانه خیلی از دوستان ترجیح دادن خصوصی کامنت بدن و نکاتی که یکی دو نفرشون گفته بودن میتونست باعث راهنمایی بقیه بشه ولی خب نشد.

اما ماجرا این بود که اون شب به علت تعویض بخش رزیدنتها,ما رزیدنت نداشتیم و بخش کلا دست اینترنها بود.فردا که اینترن داشت از حال بچه بعد ازینکه دکتر از بیمارستان خارج شدن توضیح میداد و از بیقراری شدید بچه که کل بخش رو به هم ریخته بود میگفت و اینکه هیچکس قادر به ساکت کردن بچه نبود,

دکتر پرسبد علتش چی میتونست باشه؟اینترن گفت اول از همه به ادیکت(معتاد)بودن بچه فکر میکنم و من از والدینش پرسیدم گفتن که هیچکدومشون اعتیاد ندارن و بچه اصلا در معرض دود نیست.

دیگه میتونه به علت شکستگی استخوانی باشه که ما خواستیم بره گرافی(عکس) بگیره اما چون گریه میکرد پدر و مادرش نذاشتن ببریمش.و همینطور توضیح میداد و دکتر هم فقط ساکت نگاه میکرد.

از قضا دکتر از ماجرا خبر داشت و عمدا چیزی به اینترن نگفته بود تا ببینه خودش میفهمه یا نه.پرسید بنظرت این بچه با چی سوخته؟اینترن گفت خب میگن با بخاری.

دکتر گفت این بچه از کدوم روستا اومده؟اینترن اسم روستا رو گفت.دکتر پرسید بنظرت تو این فصل,تو اون روستا اصلا بخاری روشن میکنن؟اینترن ساکت شد!

دکتر عصبانی بود و میگفت یه دکتر اول باید یه روانشناس خوب باشه.من به محض اینکه گفتن با بخاری سوخته فهمیدم دروغ میگن.بچه ی خوب اونجا هنوز کولر روشن میکنن!!و از همینجا ما باید بدونیم که دیگه نباید به شرح حالی که این پدر و مادر میدن اعتمادکنیم!

ازینجا به بعده که تو نباید به اینکه میگن اعتیاد نداریم استناد کنی.تو عقلت نکشید اول مردمک های بچه رو نگاه کنی؟

میگی بچه بیقراره و هیچ جوره ساکت نمیشه.تو متوجه نشیدی بچه آغوش و سینه ی مادرش رو پس میزنه؟واقعا متوجه نشیدی اون بچه از مادرش میترسه؟

دکتر ماجرا رو,که میگفت با ده دقیقه حرف زدن با عموی بچه از زیر زبونش کشیده بیرون برامون تعریف کرد:

پدر بچه اعتیاد داشته و بعد از مصرف مواد که مخلوطی از چند قرص بودن که ما ترکیبش رو نمیدونم اقدام به داغ کردن بچه با اتو میکنه و پشت بچه رو با اتوی داغ میسوزونه.پدر و مادر هر دو اعتیاد به تریاک داشتن که بچه هم به مرور زمان معتاد شده.و اینکه این اولین شاهکار هنریشون رو این بچه نیست و قبلا هم سابقه ی کارهای کم خطرتری داشتن!

بعد از سوختن بچه,متادون به خوردش میدن و در حقیقت این بچه یه کیس سوختگی نیست.بلکه یه کیس سوختگی و مسمومیت با متادون هست.

علت کاهش سطح هوشیاری بچه همین مسمومیت بوده و علت بیقراری های بعدش یکی اعتیاد بوده,و یکی هم گرسنگی.ولی با توجه به وحشت بچه از مادرش حاضر به شیر خورن نبوده و همین باعث تحریک پذیر بودن بچه میشده.

گویا دکتر همون شب,قبل از ترک بیمارستان دستور تجویز نالوکسان(یه جورایی پادزهر تریاک)رو برای بچه داده بودن اما از پرستارها خواستن که به اینترن هیچی نگن تا ببینن خودش متوجه میشه مشکل چی بوده یا نه.چون اگه اینترن نالوکسان رو تو دستور دارویی میدید قطعا متوجه میشد که مشکل بچه چی بود ولی دکتر میخواست خودش اینو بفهمه که خب نفهمیده بود!


بعضیاتون گفته بودین شاید مورد کودک آزاری قرار گرفته باشه اما علت رو نمیگفتین.چون مثلا شما اگه به عنوان اینترن زنگ بزنین به استادتون و بگین یه مورد کودک آزاری داریم اول میگه طبق چه چیزی همچین حرفی میزنی؟

و اینجا با توجه به آب و هوای منطقه زندگی بچه و گرم بودنش و غیرمنطقی بودن بخاری تو این فصل روشنن کنن و باید مارو به فکر یه دروغ بندازه!و اشتباه دوم اینترن این بود که مردمک های بچه رو نگاه نکرد که شکل مردمک ها میتونستن اعتیاد بچه رو نشون بدن.و درنتیجه ایشون بعد ازینکه درست و حسابی توسط اتند آب کشیده شده,چلونده شده و روی طناب رخت پهن شد,به دو شب کشیک اضافه هم دعوت شد(!!)


+در کل هر زمانی که شرح حال والدین با شواهدی که ما میبینیم هماهنگی نداشته باشن باید به کودک آزاری فکر کنیم.برای این کیس ها مشاوره ی روانپزشکی میذارن تا با والدین صحبت کنه و ایشون تصمیم میگیرن که برای این بچه باید اقدامات حمایت اجتماعی انجام بشه یا نه!

اما متاسفانه خیلی از این والدین(هه!!)اصلا نتیجه شاهکارهاشونو نمیبرن دکتر تا دستشون رو نشه و چه بسا تو خونه فوت کنن!

+میدونم خیلیایی که اینجا رو میخونن دانشجوی پزشکی یا رشته های وابسته هستن,حواستون باشه که در این موارد مشکوک و خصوصا تو سوختگی ها و مسمومیت ها و زمانی که نشانه ی کبودی روی بدن بچه مشاهده میشه شاخک هاتون تیز بشه تا مو رو از ماست بکشین بیرون.اینترن به پزشک گفت استاد خودتون گفتین ما باید فقط به حرف بیمار و همراهیاش گوش کنیم و منم همینکارو کردم.دکتر گفت هزار بار هم گفته بودم که تو پزشکی هیچوقت دو به اضافه ی دو مساوی چهار نمیشه.در حقیقت ما هم باید به حرفهای والدین گوش کنیم و هم نکنیم!

+خدایی این شغل معرکه نیست؟بخدا هست...بخدا هست!



۹ نظر ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۴۷
life around me

یکی از اساتیدمون که امروز روتیشنش با ما تموم شد،شیوه ی تدریسش این شکلی بود که خودش نقش بیمار رو بازی میکرد و ما باید براش کارهای تشخیصی- درمانی انجام میدادیم.یعنی مینشستیم دور هم،دکتر میگفت من یه پسربچه ی 6ساله هستم که با شکایت گلو درد به شما مراجعه کردم.حالا چیکار میکنین?مثلا من میگفتم ازش میپرسم دیگه چه علائمی داری?سرفه?آبریزش بینی?دکتر جواب میداد یه ذره حس میکنم بدنم داغه و سرفه هم میزنم.بعد کلی سوال میپرسیدم و نهایتا میگفتم ته حلقشو معاینه میکردم.دکتر میگفت فکر کن ته حلقش اریتم داره و خلاصه همینطور پیش میرفتم تا تشخیصمو بگم و آخر سر دکتر میگفت درست پیش رفتم یانه.بیاین تو این شبای کسل کننده ی پاییز یه بازی همینجوری کنیم که در حقیقت تو همین چند روز تو بیمارستان ما اتفاق افتادن و ما به عنوان دانشجو باید تصمیم میگرفتیم.لطفا تو بحث شرکت کنین تا سرگرم باشیم....بیمار کودک 1/5ساله ایست که با سوختگی ناحیه تحتانی کمر و باسن که اولین بار به پزشک روستا مراجعه کرده و پزشک روستا بعد از معاینات لازم و به علت نداشتن تجهیزات کافی،کودک رو به اورژانس بیمارستان اطفال مرکز استان ارجاع داده.والدین کودک تو شرح حال میگن به پشت حرکت میکرده و متوجه پشت سرش نبوده تا افتاده روی بخاری.بعد از پذیرش و انجام کارهای اولیه و ویزیت کودک توسط متخصص اطفال و جراح،کودک در بخش اطفال بستری میشه تا تصمیم گیری درمورد فرستادنش به بیمارستان سوختگی گرفته بشه.در ابتدای مراجعه کودک کاهش سطح هوشیاری داشته،از نیمه شب دچار بیقراری شدید میشه به طوری که قادر به ساکت کردنش نیستن و کودک تا صبح روز بعد به طور مداوم جیغ میزنه و ساکت نمیشه.اگه شما اینترن اون بیمارستان باشین و این بچه در طول کشیک تون بهتون مراجعه کنه فکر میکنین باید چه چیزی رو تو این بچه بررسی کنین که من تو شرح حالم ننوشتمش?


۱۲ نظر ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۴
life around me

  

شبی که فرداش قرار بود برای اولین بار,به جای اینترن های کشیک, استاجرهای کشیک مریض ها رو تو مورنینگ ریپورت پرزنت کنن.و این یعنی که فاجعه ی بزرگ.

من و همگروهی هام مثل فرفره تو بخش میچرخیدیم و سعی میکردیم بهترین شرح حال ها رو بگیریم و اگه مریض ما برای ریپورت انتخاب شد,چیزی از قلم نیفتاده باشه و مچمون گرفته نشه.شانس اما با من یار نبود و مریض بدحال مبتلا به کروپ(خروسک)افتاد برای من.بچه ی یک ساله ای که وقتی به دست ما رسید درحال خفه شدن بود.تا بخوام اینترن و رزیدنت رو صدا کنم دیر میشد.

خودم دست به کار شدم,هدباکس گذاشتم رو سر بچه و اکسیزن براش شروع کردم.دکتر تو نامه ی بستری که به دست مریض میده داروهای لازم رو هم مینویسه.خواسته بود برای بچه بخور سرد گذاشته بشه و اطاعت کردم.در همین حین پرستارها رگ از بچه گرفتن و وقتی رزیدنت رسید دیگه بچه تا حدودی stableشده بود.

فردا مریضم واسه مورنینگ ریپورت انتخاب شد و خوشحالم که رو سفید بیرون اومدم و دکتر ح ریزبین از ریپورتم راضی بود.شب که از بیمارستان برمیگشتم خونه خسته بودم.پاهام درد میکرد و بدنم بوی شور عرق میداد.با آخرین سرعت تو خیابونهایی که ملخ هم پر نمیزد جولون میدادم و حالم بهتر میشد.دلم هوای یه حوض با آب خنک کرده بود تا پاهای عرق کرده مو بذارم توش.یه آخییییش بگم و دلم خنک شه.شیشه رو دادم پایین و هوای سرد شبهای پاییزی خورد تو صورتم.به عادت هر شب مقنعه مو درآورده بودم و مثل روسری بسته بودم رو سرم بلکه موهام هوایی بخورن.

ابی میخوند...ابی به قشنگ ترین شکل ممکن میخوند:آهاااای آهاااای,,,یکی بیاد,,,یه شعر تازه تر بگه,,,برااای گیییس گلابتون از مرگ جاااادوگر بگه...

تا جایی که حنجره ام تاب میاورد داد میزدم و تو رویاهام تصور میکردم تو ماشینم نشستم و همه ی پلیس های شب دنبالم میان,جفت راهنما میزنن و بیب بیب بیب بوق های ماشینهاشون همه رو به هیجان آورده.درختای کنار خیابون تو تصوراتم میرقصیدن و برام دست تکون میدادن و منم با یه بوس که تو هوا رها میکردم ازشون تشکر میکردم.

من اون شب یه استاجر بیچاره نبودم که قراره تا فردا از ترس ریپورت شدن مریضش چشم رو هم نذاره و دائم درس بخونه.انگار من محبوب ترین خواننده ی جهان بودم که با نهایت سرعت و پشت فرمون ماشینم باشکوه ترین کنسرت جهان رو برگزار کرده بودم و با صدای بلند داد میزدم تا بهترین شب طرفدارامو بسازم...

۲ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۴
life around me


  "شنیده ام که تولد هر نوزادی یعنی خدا هنوز هم به بنده هایش امید دارد.
  ای بندگانی که طغیان کردید,آیا بعد از دیدن این عکس باز هم ایمان نمی آورید؟"
۶ نظر ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶
life around me

و اما پشت پرده ی فلج این بچه:

خب وقتی همچین کیسی به پزشک مراجعه میکنه,پزشک اول باید موارد رایجی که این علائم رو ایجاد میکنن بررسی کنه.مثل گیلن باره و باقی بیماری های عصبی و ارگانیک.معاینه ی چشم و گوش و بررسی مخچه و الی آخر.اما وقتی هیچ سرنخی پیدا نمیشه دیگه دکتر باید بره سراغ تشخیص های نادر...یکی از مواردی که با گذشت زمان و در طولانی مدت میتونه باعث نوروپاتی بشه مسمومیت با سرب هست.

ما قبلا موارد مسمومیت حاد با سرب داشتیم که طرف تریاک آلوده به سرب مصرف کرده و چند روز بعد با دردهای شدیدشکمی و کم خونی مراجعه میکرد.

دکتر قطعا یکی از چیزایی که باید برای این بچه چک میکرده همون سطح سرمی سرب بوده که اتفاقا از طرف آزمایشگاه بالا گزارش شده و حالا باید بدونیم منشا این سرب چی بوده؟

ما از قبل میدونستیم که اگه بچه ها اسباب بازی هایی که در ساختشون از سرب استفاده شده رو تو دهنشون کنن و بجون یا اگه رنگ دیوارهای خونه رو حین بازی بکنن و تو دهنشون کنن چون داخلش سرب هست میتونه مسمومیت با سرب بده.

و اما دکتر با سوالهایی که از والدین میپرسه متوجه میشه این بچه2-3سال هست که تقریبا هر روز از این شوکوپارس های پمادی میخوره و تو جلد اینا سرب به کار رفته و به تدریج و طی چند سال روی اعصاب این بچه اثر گذاشته و حالا به این شکل خودشو نشون داده.(اگه میخواین بقیه ی علائم مسمومیت با سرب رو ببینین تو گوگل سرچ کنین)


پ.ن2:آیا میدونستین با بنزینهای آلوده به سربی که تو دولت گذشته توزیع میشدن و انقدر هوای تهران رو آلوده کردن,کارشناسها پیشبینی میکنن که در سالهای آینده یه اپیدمی از مسمومیت با سرب در تهران خواهیم داشت که فاجعه ای رقم میزنه؟


پ.ن:عزیزی بعد ازینکه پستی درمورد بچه ای نوشتم که دچار سوختگی شده و بعد مادرش تریاک آب شده به ناحیه سوختگی مالیده و بچه نشئه شده و با آپنه(توقف تنفس)به اورزانس رسیده,برای من این کامنت رو گذاشتن:

"سلام خانم دکتر.بعد از تجربه ای که در مورد بیماری که به توصیه همسایه ها از آب تریاک صدمه دیده داشته اید شاید نوشتن این مطلب از من عامی پذیرفتنی نباشد.جسارت مرا ببخشید.خواهش میکنم اگر مایل بودید کتاب راز درمان نوشته دکترعبدالله احمدیه را ملاحظه بفرمایید.جلد اول صفحع169و170.وجلد سوم ص246-249درباره خواص مصرف خاکشیر و آبجوش."

خب من چند بار این کامنت رو خوندم و ازونجایی که به این کتاب دسترسی ندارم نتونستم بین آوردوز تریاک و خاکشیر ارتباطی برقرار کنم.اما اینکه فرموده بودید پذیرفتنی نیست بازهم علتش رو متوجه نمیشم.خیلی واضحه که تریاک اولا یک دارو هست که جذب خوراکی,استنشاقی و پوستی داره و حتی در گذشته به عنوان ضماد روی زخم قرار داده میشده.اما کلا دوز اطمینان داروها برای بچه ها خیلی پایین تر از بزرگسالانه و شاید دارویی که در بزرگسالان هیچ اثری نذاره,بتونه یه بچه رو بکشه.ممنون از کامنت مودبانه تون اما کاش این کامنت ها خصوصی نباشه که من بتونم زیر خودش جواب بدم.


۱۲ نظر ۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۱:۳۲
life around me

ببینید بچه ها،بذارین یکم ماجرا رو هل بدیم جلو.تصور کنین بیماری های ارگانیکی که باعث این علائم تو بچه میشدن همه رد شدن(گیلن باره که قطعا جزو اولین تشخیص هایی هست که باید بررسی و رد بشه و اصلا مسئله ی عجیبی نیست).و از طرفی بچه هنوز فلجه.فکر میکنین چه چیزی رو تو شرح حالتون نپرسیدین?....درسته!شما شرح حال غذایی و دارویی که خیلی مهمه رو نگرفتین.یالا ببینم چیکار میکنین........................پ.ن:پزشک اول این بچه که استاد ما بود،متخصص اطفال هست.در مرحله اول که هنوز مشکلات عصبی بچه بررسی و رد نشدن،ایشون فقط از مصرف داروهای خاص سوال میکنه.ولی پزشک دوم که فوق اعصابه و بیماری های عصبی بچه رو رد کرده و به تشخیصی نرسیده باید ریزتر بشه تو ماجرا و با ذره بین نگاه کنه و نکاتی که پزشک اول اصلا نباید بهش فکر کنه رو بکشه بیرون...................پ.ن2:جوابشو فردا میگم.الان یه از کشیک برگشته ی له هستم که یک ساعت تمام بالاسر مریض بدحالش بوده و بخورش میداده:|شما حدس های خوب بزنین جیگر منم حال بیاد.

۲ نظر ۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۹
life around me
این مریض که قبلا درموردش نوشته بودم ارجاع داده شد به فوق تخصص اعصاب اطفال تا از نظر بیماریهای اعصاب و نورونها بررسی بشه.
استادمون که پزشک اولیه این بچه بود و ارجاعش داده بود پیگیرش شد تا بفهمه مشکل بچه چی بوده.
امروز ماجرا رو از زبون همون فوق اعصاب که بچه تحت درمانشه شنیده و برای ما تعریف کرد.انقدر این مورد عجیب و هیجان انگیزه که گفتم اول از شما بپرسم.
شما اگه بودین فکر میکردین ممکنه مشکل این بچه چی باشه؟
حتی اگه فکر میکنین خنده دار هست بازم بنویسین دور هم میخندیم.(فراموش نکنین مشکل بچه چیز عادی نبوده و تشخیصش نیاز به هوش بالا تو گرفتن شرح حال و پرسیدن سوالهای مفید از والدین بوده)
بنظرتون باید چه سوالهایی از این بچه با این شرایط بپرسیم؟درحالی کهCTوMRIو بقیه یافته های تصویربرداری نرمال بودن؟
۱۲ نظر ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۹
life around me