گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوماه اول بخش اطفال یعنی شهریور و مهر رو خوب خوندم و راضی ام.اول همین هفته ای که گذشت میانترم اطفال داشتیم و راضی ام از نتیجه اما بعد از میانترم حتی یک کلمه درس نخوندم و پایان آبان امتحان پایان بخش اطفال داریم.اینا رو نوشتم که بعدا یادم بیاد یه همچین شبی داشتم از استرس خفه میشدم ولی حال باز کردن کتاب نداشتم.یه همچین شبی به خودم قول دادم که از فردا پتو و بالش با خودم میبرم کتابخونه و این پنج روز ولگردی رو جبران میکنم.

۲ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۲
life around me

 

سوپر مامانم چند روزی نیست و این یعنی من و پدر باید در غیاب رئیس قبیله,چند روزی رو تو این خونه ی دویست و پنجاه متری درندشت برای بقا بجنگیم.

بابا هیچ جوره آشپزی بلد نیست و اگه تنهاش بذاریم حتما بعد چند روز باید استخون های پوسیده شو از یه گوشه جمع کنیم.پس من شدم آشپز,و همه کارهای شستن ظرف ها و لباس ها,جارو و پارو رفت و روب و خرید بیرون با پدر.

از صبح زود بیدار میشیم و هرکدوم پی کار خودمون میریم و آخر سر با تعجب میبینیم هیچی اونطور که باید باشه نیست.بابا از ته گرفتن برنج من شکایت داره و ازینکه مامانت همیشه میدونه من پیاز تو غذا دوست ندارم.هی میگه مامانت اگه بود اینکار میکرد,مامانت اگه بود اونکار میکرد.

منم اما از هیچکار بابا راضی نیستم.همه ی ظرف ها لک دارن.و بزرگترین زحمت من شده پیدا کردن کاسه و بشقابها از تو کابینت هایی که هیچ ربطی بهشون ندارن.قاشق ها رو جا میده تو طبقه ی قابلمه ها.بشقاب ها رو میذاره کنار لیوانها.تازه موقع چیدن میز میفهمیم که نون نداریم.وقت درست کردن سالاد میفهمیم گوجه نداریم و تا دلتون بخواد دردسر داریم.

من فکر میکنم مامانم غول چراغ جادوئه و هر وقت اراده کنه همه ی کارا انجام میشه.یا چه میدونم شاید دست میبره تو آستینش,یه ورد جادویی میخونه و همه چیز میره سر جای خودش.

مامانم حتما یه غوله که انگار همه ی درزهای این خونه ی بزرگ رو پر میکنه و با بودنش چقدر به هم نزدیکیم و فضا کوچیک و صمیمی.همینه که حالا این خونه انقدر بزرگ و سرد و غمگین به نظر میرسه.بابا بیشتر از قبل روزنامه میخونه و دائم از مامان حرف میزنه.یهو وسط اخبار رو میکنه به من میگه مامانت پارسال چه موقع رفت مامو گرافی؟مگه نباید بعد یک سال دوباره بره؟چرا یادش نمیندازی؟تو چطور دختری هستی آخه؟:|

یا بعد غذا خوردن تو اون هوای گرم میگه برم گلها و سبزی های مامانتو آب بدم که خشک نشن و هرچی بهش میگم بذار واسه بعدازظهر تو گوشش نمیره که نمیره.

بابا دلتنگ همسرشه و من دلتنگ مادرم.مامان من یه غوله.یه غول بزرگ و مهربون.


۶ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۴
life around me

یه روز تو وبلاگ قبلیم نوشتم جهان سوم اون جاییه که زنهاش تا آرنج النگو دستشونه،بعد یه دندون سالم تو دهنشون نیست و اگه دلیلشو بپرسی میگن پول دندونپزشک نداریم.... یه روز دیگه نوشتم جهان سوم جاییه که بچه ها رو مادر میکنن،عروسک از دستشون میگیرن و تا چشم باز میکنن یه نوزاد تو بغلشونه...هزار بار هزارتا تعریف از جهان سوم گفتم ولی هیچکدومشون به دردناکی چیزایی که امروز دیدم نیست.باید از اول بنویسم.جهان سوم اون جاییه که بچه ی هشت ماهه ای چند ساعت بعد رسیدن به اورژانس جون میده چون پدر و مادرش(هع!!)شاهد یک ماه اسهال این بچه بودن و حتی تا درمونگاه نبردنش و انقدر آب از دست داده و دهیدره شده که کلیه هاش از کار افتادن...یا نه!جهان سوم اون جاییه که بچه ای رو با سوختگی وسیع ناحیه کمر میارن بیمارستان.چرا?چون بعد تولد این طفل معصوم چندتا مرگ متوالی تو خانواده شون اتفاق افتاده و برای رفع بلا،با فلز داغ رو کمر بچه مهر داغی زدن....دارم فکر میکنم اگه ما بعد این همه پیشرفت تکنولوژی و علم فرهنگ اینیم،پس انسانهای وحشی ماقبل تاریخ چی بودن دقیقا???

۱۱ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۱
life around me

دیشب کشیک بودیم.یه دختر مبتلا به سندروم داون داشتیم که به علت نوعی بیماری به اسم هنوخ بستری بود.

تو این بیماری اگه شدید باشه و عارضه بده میتونه باعث پاره شدن روده ها و خونریزی بشه.مادرش خیلی ناراحت اومد طرفم و گفت میخواستم پوشکش رو عوض کنم که دیدم خونیه(دخترمون نمیتونه راه بره و باید پوشک بشه).

فورا به رزیدنت خبر دادم و ایشون بچه رو فورا آماده کردن که بره برا سونو گرافی که ببینیم دچار انوازیناسیون روده نشده باشه.

سونو و عکس شکم نرمال بود.بچه قیافه اش حدودا 5-6ساله میزد.رزیدنت به مادرش گفت تابحال پریود شده؟گفت نه!

کارها و آزمایش های لازم انجام شدن و همه نرمال بودن.نهایتا دکتر به این نتیجه رسیدن که دخترمون خانوم شده و برای اولین بار قاعده شده.

هیچوقت گریه های مادرشو بالای تختش یادم نمیره که مثل ابر بهار اشک میریخت و میگفت همه مادرا تو این مواقع میشینن برا دختراشون حرف میزنن و در مورد قاعدگی بهشون یاد میدن ولی سرنوشت من چیه؟

+بچه های سندروم داون قیافه های بیبی فیس دارن و سنشون کم نشون داده میشه.دخترمون در واقع 13سالش بود و وقتی رزیدنت بهم گفت برو نگاه کن ببین صفات ثانویه جنسیش بروز کرده یا نه دیدم که جوانه پستانی و موهای تناسلی اش رشد کردن.


+لعنت به سیاست های کلانی که همش برای ما شهرنشین هاست و هنوز برای روستایی ها اونقدر وقت و هزینه آموزش صرف نمیکنن تا بهشون تفهیم کنن ازدواج خانوادگی جنایت در حق این طفل معصوم هاست.به جرات میگم 90درصد مریضهامون که مشکلات شدید داشتن,حاصل ازدواج فامیلی بودن.

۳ نظر ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۹
life around me

تصمیم گرفتم ازین به بعد پیج های خلاق و به درد بخوری که تو اینستاگرام میشناسم که چیزی هرچقدر کوچیک رو بهم اضافه کردن اینجا معرفی کنم شاید به درد شما هم بخوره.

اولین پیجی که میخوام معرفی کنم پرفالوور هست و شاید بشناسیدش و اگه هم نه که اقلا یه بار دیدنش خالی از لطف نیست.البته سعی کنین از اولین پستهاشون شروع کنین و بیاین جلو.

yaldarta

یه خانوم که از تجربه های روزمره زندگیش مینویسه و از تلاش دوتایی خودش و همسرش برای زندگی به سبکی که خودشون میپسندن.از تجربه ی کارهای جدید و چالش استفاده از تک تک دقایق روز.

ایشون معلم انگلیسی هستن که تو آموزشگاه یا خصوصی تدریس میکنن و خلاقیت شون تو پیدا کردن متدهای تدریسی واقعا تحسین برانگیزه.اگه همه ی شاغل های کشورمون با همین علاقه و جدیت کار میکردن قطعا اوضاع مون خیلی بهتر بود.

وقتی دیدم ایشون شروع کردن به آموزش دیدن موسیقی,علاقه قدیمی که خودمم داشتمش قلقلکم داد.گفتم چرا من نه؟

من از شنبه تا چهارشنبه,از ساعت6:30صبح تا14بعداز ظهر بیمارستانم و عصرها هم یا کشیکم,اگه هم نباشم باید درس بخونم و هیچ جوره نمیتونم به این پنج روز دست بزنم.شبهاشون هم انقدر خسته ام که نای هیچ کاری ندارم.به جز خوندن کتاب غیر درسی یا وبلاگ نوشتن.

فقط عصر چهارشنبه رو گذاشتم برای باشگاه و بعدش هم باید برسم خونه و دوش بگیرم و دیگه کوفتگی اجازه کاری نمیده به جز ریلکس کردن و خوندن یه کتاب خلسه آور.

پنج شنبه و جمعه ها روزهای پرکار درس خوندنمه چون عمدتا برای شنبه کنفرانس داریم و از طرفی باید تو این روزهای نعطیل برای امتحان پایان بخش هم بخونیم.و خب من اگه بخوام برم کلاس موسیقی دیگه وقتی بجز 5شنبه و جمعه ندارم.

باخودم فکر کردم اگه بتونم کلاسی رو برای پنج شنبه شب پیدا کنم,میتونم جلدی برم کلاس و برگردم و خب از صبحش هم میتونم با جدیت بیشتری بخونم که وقتی هدر نره.

واقعا جا دادن کلاس موسیقی که همیشه فکر میکردم محاله وقت کنم,همچین کار سختی هم نبود.میدونم اگه بیشتر ریز بشم میتونم خیلی زمانهای دیگه هم پیدا کنم که به بطالت میگذرن و میشه به یه کار مفید تبدیلشون کرد.

تاحالا ذره بین گرفتین دستتون تا ببینین چقدر از وقت ارزشمندتون نشتی داره؟چقدرش داره به بیهودگی میگذره؟هیچوقت تلاش کردین که زندگیتونو نجات بدین؟که به جای آدمهای تک بعدی,انسانهای سالمی باشین که استعدادهای مختلفش رو پرورش داده؟

بنظرم اگه هرکدوممون تو یه پست,برنامه یک روز هفته مونو بنویسیم.دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه,اونوقت معلوم میشه کجای کارمون میلنگه.دوست دارم نظرتونو بدونم:)



۵ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۶
life around me

بنظر من آدم باید بدونه در چه موردی باید با چه کسی مشورت کنه.یعنی باید بدونی کی بهت انگیزه میده واسه این کار و کی میزنه تو برجکت!مثالش هم منم که هروقت میخوام تصمیم درسی بگیرم زنگ میزنم به سهیل و انقدری بهم جو میده و با عشق درمورد درس حرف میزنه:|که تصمیم میگیرم کلا تو شبانه روز 1 ساعت بخوابم باقی رو نان استاپ درس بخونم.در واقع سهیل ازون موارد نادریه که تمام زندگیش وقف درسش شده و اعتقاد داره کار اضافی برا دانشجو پزشکی یه جور خیانت به این حرفه ست:|.از طرفی تو تصمیم های غیر درسی همگروهیمون میکول شاهکاریه برا خودش.کافیه بگی میخوام برم باشگاه ورزشی،در عرض دو روز ازت قهرمان المپیک میسازه.لذا من امروز از تجربیات گذشته درس نگرفتم و به سهیل گفتم میخوام برم کلاس موسیقی و دف یاد بگیرم،نتیجه اینکه برای منصرف کردن من انقدر داد کشید که طناب های صوتیش پاره شد و تو هر جمله یه بار میگفت دختررررر برو سر درسسست!!!تو چرا دق میدی منووو!!!!الان وقت درس خوندنه نه بازیگوشی!!!یه بوم و دو هوا که نمیشه!!!پزشکی یعنی تمام زندگی!!!نباید نشتی داشته باشههههه!!!دختررررر!!!بخوووون....بخوووون....و این جمله آخرش سه ساعته تو گوشم پیچیده و از شدت عذاب وجدانی که بهم منتقل شده خزیدم تو تختم و یکوپ درس میخونم....از تجربیات اشتباه اینجانب درس بگیرین!...و بخوووون...

۶ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۵
life around me

 

مرد من!_با آن موهای جو گندمی ات که حالا بیشتر سفید هستند تا ابلق_روی دلم مانده بود که برایت بنویسم همیشه بهترین روزهای عمرم جمعه ها بوده اند.

خب خیلی کج سلیقه بوده کسی که اولین بار انگ دلمردگی را چسبانده روی پیشانی این جمعه های مادر مرده.کج سلیقه که نه,حتما عاشق نبوده.

حتما عاشقی نبوده که شش روز هفته را دو شیفت کار کند,مطب,بیمارستان,گاهی جروبحث و حتی کشمکش.سختی.دلزدگی.خستگی.حتی گرسنگی را یکسره تجربه نکرده.

یا شاید محبوبش دمادم تنگ دلش بوده.که دم به دقیقه آآآخیشش گویان ماگ قهوه را از دست محبوبش گرفته و هورت کشیده و معنی شوق رسیدن به خانه از فرط دلتنگی را تجربه نکرده.

مرد مو نقره ای قشنگم,جمعه بهترین روز هفته است تا زمانی که خودت و گلدانهای شادابت و تابلوی نقاشی نیمه تمامت با چای گرم و کلوچه انتظارم را میکشید.

که با چشم اشاره ای به شطرنج میکنی و من گرچه حریف از قبل باخته ای هستم در مقابل ذکاوتت اما حریف نگاه ملتمست نمیشوم و کوتاه می آیم.

با دو حرکت کیش و ماتم میکنی و پیروزمندانه میخندی و هیچ نمیدانی که اولین بار در سن پنجاه و دو سالگی ماتت شدم وقتی در نمایشگاه نقاشی ات مصرانه قانعم میکردی که پشت تک تک این طرح ها اندیشه نهفته و اینجا هیچ چیز اتفاق نیست...و من از آن روز با شکوه ترین مغلوب کیش و مات شده ی دنیا بودم...


+این عکس بی شک نزدیک ترین تصویر به پنجاه و هشت سالگی من است.شش سال بعد از عاشق شدنم.و مرد روبه رویم؟نمیدانم...نمیدانم...

۶ نظر ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۸
life around me

    

یک رزیدنت گوش حلق و بینی این عکس رو در صفحه ی اینستاگرامش منتشر کرده و نوشته بود:

فقط ما پرسنل پزشکی نیستیم که قربانی نفهمی و حیوونیت آدما باشیم...این بنده خدا تو تعزیه نقش یزید رو بازی میکرد.بعدازینکه امام حسین رو شهید کردن مردم ریختن و زدن این بنده خدارو لت و پار کردن.چندثانیه نیروهای امنیتی دیر رسیده بودن کشته میشد!


با خودم زمزمه میکنم...میخواستن بکشنش چون تو یه نمایش نقش یزید رو بازی میکرده...میخواستن بکشنش...

از مسجد کنار خونه مون صدای مردی میاد که پشت بلندگو لیستی از اسامی خیرینی(!!)میخونه که به مسجد کمک کردن...با تاکید تکرار میکنه جناب آقای فلانی که منزلشان در فلان نقطه ی محله است مبلغ دویست هزار تومن کمک کردند...و با صدای بلند از مردم میخواد که برای سلامتیش صلوات بفرستن...

به شبهای قبل فکر میکنم که همین آقا پشت بلندگو تاکید داشت امشب شام داریم...بمونید...و شبهایی که انگار مردم بو برده بودند که شامی درکار نیست و صدای روحانی میومد که از مردم میخواست وسط سخنرانیش جلسه رو ترک نکنن...

من ازینجا,از پشت دیوارهای اتاقم میتونم به سخره کشیدن ارزش ها رو ببینم...از همین چاردیواری بسته...


پ.ن:پوووف رفیق...نفس عمیقی بکش و به کتابدونی من سر بزن.همون گوشه ی وبلاگم...


۵ نظر ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
life around me

 

من بعد تکلیف هر شبم تکرار این جمله ست که خوبی های بندانگشتی دیگران را به روی تک تک شون بیار.

بذار نگهبانی سبیلوی بیمارستان بدونه که حواست به مهربونیش هست.

بذار دختر سبزه ی همسایه تون بدونه لبخندش دل میبره.

یه لباس خوش دوخت,یه کفش خوش رنگ,یه اندام زیبا و یه اخلاق قشنگ رو به روی صاحب هاشون بیار!

بذار بدونن تو دنیای دود و کثافت و سیگار و خشم و دروغ و دو رویی,میدونی قدر هر روزنه ی لبخندی رو.

و فراموش نکن لبخند به پهنای صورتت رو وقتی خانوم آرایشگر بی هوا بهت گفت چقدر قیافه ات خاصه و در جواب چشای گرد شده از تعجبت گفت خیلی بامزه ای و هرچند اگه واقعا بامزه نبودی اما تمام روز از یاد آوریش میخندیدی.

۸ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
life around me

امروز روتیشن جدید با دکتر الف شروع شد.نسبت به بقیه ی همکاراش یه جورایی پیشکسوته و مسلما دیسپلین ش خیلی بیشتره.

امروز دوتا اینترنش پنج دقیقه دیر رسیدن کلا اخراجشون کرد و گفت دیگه نبینمتون.التماسهاشون به هیچ وجه جواب نداد و دکتر درحالی که برای ما توضیح میداد,سعی میکرد به جدی ترین شکل بی محل شون کنه.مثلا اینکه به ما میگفت بشینین ولی اون دوتا تمام کلاس سر پا وایستادن و دکتر حتی نیم نگاهی بهشون و ننداخت و فقط یه بار همونطور که روش به طرف ما بود گفت بهشون بگین الکی اینجا وانستن!!من حرفم دوتا نمیشه!!

درنتیجه ما مث چی ترسیدیم.ولی خب همه میدونن اگه وظیفه شناس باشیم دکتر از همه مهربونتره و مخصوصا وقتی عاشقش میشم که بهمون میگه بابا...بیا بابا؟برو بابا:))

+دکتر الف کلا آدم صبوری نیست.سیده و اخلاق سیدها زودجوش بودنشونه درحالی که هیچی تو دلشون نیست(تمام خانواده مادری من سیدن و سادات و آشنایی کامل دارم).تو شهر ما همه میدونن که ایشون تو رشته خودش حرف اول رو میزنه و از طرفی به بی حوصله بودن دکتر هم آگاهن و خیلی بامزه میشه وقتی مادرها با احتیاط با دکتر حرف میزنن:D

درکل خیلی مهربونه ولی مواردی که عصبانیش میکنه:

یکی سهل انگاری مادرهاست.به عنوان مثال امروز مریضی داشتیم که فرزند هشتم خانواده بود و مادر47ساله ای داشت.بعد این بچه ی ده ماهه به اندازه ی یه بچه ی 2ماهه رشد مغزی کرده بود و کاملا مشخص بود عقب افتاده ست و مادرش هیچ اقدامی نکرده بود.کارد میزدی خون دکتر در نمیومد.میگفت خواهر من شما از زندگی فقط یاد گرفتی بزایی؟هفت تا بچه خیر سر من بزرگ کردی بعد هنوز نمیفهمی یه بچه چطوری باید رشد کنه؟من با این طفل معصوم چیکار کنم الان؟و خلاصه تا چند دقیقه بعدش ما جرات حرف زدن نداشتیم.

مورد بعدی تزهای کارشناسانه ی مادرایی هست که در حقیقت هیچی بارشون نیست.مثلا بچه به دنبال تب دچار تشنج شده.علت تب بچه عفونت گوش بوده و بچه تحت درمانه.دکتر بعد معاینه گفت امروز هم نمیتونم مرخصش کنم باید بمونی.مادره گفت ترخیصش کن دکتر.

گفت نمیتونم چون عفونتش هنوز زیاده.مادره گفت رضایت میدم میبرمش.دکتر:مختاری خواهرم.اگه خواستی ببریش زودتر خبرم کن تا هستم تو دفترچه داروهاشو بنویسم.

مادره اومده میگه دکتر حالا ببرمش یا نه؟دکتر میگه مگه نگفتم نظر من اینه که نه!اگه خودت میخوای دیگه به من مربوط  نیست.

دوباره میگه داروهاشو بنویس تو خونه بزنم ولی خودت ترخیصش کن.دکتر درحالی که معلوم بود میخواد از عصبانیت منفجر بشه ولی سعی داشت آروم باشه گفت من همچین کاری نمیکنم.داروی داخل وریدی باید تو بیمارستان تجویز بشه و تجویز سرپایی نداره.دفترچه رو ببری داروخونه به من میخندن.من نهایتش میتونم دارو خوراکی برا عفونت گوش بهت بدم ولی تشنج هاشو تضمین نمیکنم.این بچه هنوز داره تب میکنه.میبریش خونه دوباره تشنج میکنه بعد همین خودت میای یقه منو میگیری و باز مادره یه چیزی میگفت و تکلیفش با خودش مشخص نبود!


دیگه نگم براتون که دیروز دکتر ساعت5و نیم صبح مریضهاشو ویزیت کرده بود.میکول از ترس میخواست امشب تو بیمارستان بخوابه تا صبح زود بره تو بخش که از راند عقب نیفته و اخراج نشه:D

+لطفا به داستان سرایی من ایراد نگیرین.بابا جان من بعد سالی عاشق یه بخش شدم که کمتر از عشق لیلی و مجنون نیست.حالا هی بخونین و غر بزنین و تف کنین.یکی دوماه دیگه که رفتم بخش جراحی,انقدر غر بزنم و از سخت گیری اساتیدش بنالم که همه تون بازم تف کنین.اصلا چطوره اسم وبمو بذارین وب تف تی؟


۵ نظر ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۴
life around me

 

اگر صاحب پسری شوم

به او یاد خواهم داد

چطور در مدرسه از حق و حقوقش دفاع کند.

چگونه نظر دختر دلخواه اش را جلب کند.

چطور با یک خانم محترمانه صحبت کند.

چگونه صورت نحیف نوجوانی اش را اصلاح کند.

روزهای دانشجویی با املت و نیمرو زنده بماند.

دلتنگی پادگان را تحمل کند.

از شانه ی خود سرزمینی امن برای همسرش بسازد.


اما اگر صاحب دختری شوم

برای پوشک پنهان شده

زیر دامن کوتاه صورتی اش

خواهم مرد...خواهم مرد...خواهم مرد.


این متن رو آقای دکتر نون,در روز آخر روتیشنی که باهاش بودیم برامون خوند.کسی که قطعا نگاهش به بچه ها منو هزار برابر بیشتر عاشق اطفال کرد.

تصور کنید مردی که حدود یک متر و نود و هفت سانت قد داره و ریش و سیبیل,سالهاست که در این رشته طبابت میکنه و دیدن بچه ها براش تازگی نداره اما برای هر مریضش شکلک در میاره و با شیرین کاری هر بچه ای از خنده روده بر میشه و با هیجان مارو صدا میکنه که بیااااین ببینین طه چیکار میکنه؟

کسی که مریضهای همیشگیش رو هم به اسم و هم به چهره میشناسه و عجیب ترین اتفاق روزی افتاد که مدت زیادی نی نی رو معاینه کرد و تمام مدت بچه آروم بود و به دکتر خیره شده بود.دکتر گفت حالت چشماش برام آشناست.رو کرد به مادر بچه و گفت خانوم شما بچه ای به فلان اسم رو میشناسی؟

گفت خواهر زاده مه.بعد مردی به اون سن و سال لبخندی به پهنای صورت میزد و میگفت دیدین؟از رو چشاش شناختمش.دخترخاله اش هم مریض خودمه و چشاش دقیقا این شکلیه!!!

قطعا حسرت این دو هفته ای رو میخورم که با این اتند بودیم و فراوون ازش یاد گرفتیم.سرش سلامت.

۵ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۷
life around me

اتند جانمون همیشه میگه:مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.میگه وقتی شماها پیگیر مریضا میشین منم ترغیب میشم تا بیشتر باهاتون کار کنم.وقتی رزیدنتها و اینترن ها به بعضی روشهای درمانی استاد ایراد میگیرن و میگن تو فلان رفرنس همچین چیزی ننوشته،استاد ذوق میکنه و میگه این یعنی شماها خوب درس میخونین و براتون مهمه و با حوصله دلایلش رو توضیح میده.لذا با وجود اینکه استاجرها کلا پنج شنبه ها تعطیلن،استاد بهمون امر کردن بچه ها پنج شنبه هم بیاین تا یه روز بیشتر با هم کار کنیم،میگه سر ذوقم آوردین.آقا ما بگیم غلط کردیم درس خوندیم کفایت میکنه?


۲ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۷
life around me

روزهای اولی که اومده بودیم بخش اطفال,انقدر همه ی دوزهای دارویی,علائم,میکروبهای عامل بیماری ها,اندیکاسیونهای بستری و... با بزرگسالها که ما از قبل باهاشون آشنا بودیم فرق میکرد که تو هفته ی اول که هنوز اونقدرا درس نخونده بودیم واقعا به هیچ سوالی نمیتونستیم جواب بدیم.

وقتی سر راندها سوالی پرسیده میشد ما مثل خنگ ها نگاه در و دیوار میکردیم یا وقتی با تکیه به اطلاعاتی که از بخش داخلی داشتیم,جواب سوالها رو بر اساس بزرگسالا میدادیم خیلی قشششنگ از طرف اتند و رزیدنتها مسخره میشدیم.

الان یک ماه و نیم گذشته و جدا ازینکه از فکر تموم شدن این بخش قلبم میلرزه,اما بیشترین خوشحالیم ازینه که درس خوندنهامون جواب داده و حالا سر راندها قبل ازینکه دهن دانشجوهای سال بالا باز بشه ما جواب دادیم.

باور کنید هیچ لذتی تو زندگیم انقدر نبود که امروز اتندمون رو کرد به ما و گفت بچه ها شما دیگه زیادی بلدین!!

من برم از خوشی بمیرم:)

۴ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۰
life around me

بنظرتون نرم قربون ساحل خانوم پنج ساله که در جواب سوال من که میپرسم بامزه خانوم?چی شد که رفتی دکتر?میگه "اسقال"شدم??نه واقعا نرم?^_^.....پ.ن:نوزادی که قبلا درموردش نوشتم که شش ماهش بود و تصادف کرده بود،نوشتم حالش خوب شد و از بخش اطفال ترخیص شد.اما متاسفانه امروز خبردار شدیم که پدرش تو icuاکسپایر شده(فوت شده),روحش شاد.با آرزوی آینده ای روشن برا این طفل معصوم که قراره هیچ تصویری از پدر و مادرش نداشته باشه.

۴ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
life around me

هروقت تصمیم میگیرم که بیام و یه پست دلی بذارم,اتفاقی می افته که دلم نمیاد ننویسمش.در نتیجه دل بی دل!
القصه ما یه نوزاد بیست روزه داشتیم که به خاطر مشکلات تنفسی بستری شد.این کوچولو همون بدو تولد تشخیص دادن که مشکل قلبی هم داره و باید جراحی بشه.تو بخش بستری بوده تا اینکه مادر به پزشک گفت که از دیروز بیضه ی بچه ام متورم شده.با معاینه فهمیدیم که فتق داره.
بماند که فتق ها انواعی دارن و هر کدوم تو یه زمان خاصی باید جراحی بشن.فتق این بچه اینگوئینال بود که باید در اسرع وقت جراحی بشه.
مادر بچه زده بود به مغلته بازی که پرستارها موقع رگ گرفتن سوزنو اشتباهی زدن تو پای بچه و باعث شده فتق بگیره.میگفت میخوام با رضایت شخصی مرخصش کنم و بعدش شکایت هم میکنم.
رزیدنت ها به استادمون گفتن که مادرش میخواد با رضایت شخصی ببردش.دکتر گفت چرا آخه؟بچه داره آنتی بیوتیک تزریقی میگیره حیفه وسط درمان قطعش کنیم و رزیدنتها ماجرای فتق رو گفتن.
دکتر با مادر حرف زد که اینا اصلا ارتباطی ندارن و اینکه این فتق مادرزادی بوده و سه ساعت صحبت کرد ولی مادره کار خودشو کرد و تازه پشت سر دکتر گفته بود حتما اینم که اشتباهی کرده که اینطوری ترسیده و میخواد منو منصرف کنه:|
متاسفانه رسانه ها کاری با اعتماد مردم کردن که دودش فقط تو چشم همون مردم طفلی داره میره.نوزادی که معلوم نیست سرنوشتش چی میشه؟میبرنش برا جراحی یا نه؟

+پسر یکی از آشناهای ما که سنش از منم بیشتره یک مقدار مشکل یادگیری داره و با دیدنش میفهمی که از نظر مغزی کاملا نرمال نیست.مادرش هرجا که میشینه میگه وقتی نوزاد بوده مریض شده,دکترا اشتباهی آب از نخاعش کشیدن و بعدش اینجوری شد.
از وقتی اومدم بخش اطفال فهمیدم ماجرا چی بوده.
ببینید هر بچه ی زیر6ماهی که با تب مراجعه کنه و تو آزمایشات و معاینات هیچ علتی برای تبش پیدا نشه,باید LPبشه.یعنی سوزن میزنن ناحیه تحتانی کمرش و چند قطره از مایع طراف نخاع میکشن و میفرستن برای آزمایشگاه تا مطمئن بشیم که بچه مننزیت نداشته باشه.
از طرفی اگه مننزیت داشته باشه و دیر مراجعه کنه و باعث عارضه بشه,یکی از عوارضش کاهش سطح یادگیری هست.
و من الان میفهمم که این بچه رو LPکردن و احتمالا مبتلا بوده و عارضه داده.ولی شما فکر میکنین اگه تا روز قیامت اینا رو برای مادرش توضیح بدین فایده ای داره؟
اصلا خبر دارین که هنوز هم هستن پدر و مادرایی که اجازه نمیدن بچه ها شون ال پی بشن و با قیافه های دلسوزانه میگن:اوخییی,بدیم سوزن بزنن تو کمر بچه؟...و با رضایت شخصی بچه رو مرخص میکنن.کی میدونه سر نوشت این بچه ها چیه؟
الان امثال مهران مدیری میان وایستن و ببینن عاقبت این خونواده ها چی میشه؟

+لطفا صحبت از خطای پزشک ها نکنین که در جوابتون همون حرف همیشگی رو میزنم.اینکه اطمینان دارم مقدارش بسیار پایین تر از کشورهای دیگه هست و چیز تازه ای نیست که کار بشر بدون خطا نیست.قبلا هم بوده اما الان با استفاده از فضای مجازی خیلی انعکاس داده میشه و همه فکر میکنن ماجرای جدیدیه.تو همه ی دنیا این مسائل هست ولی انقدر بزرگنمایی در حدی که مردم دست به کارهای خطرناک بزنن و سلامت بچه هاشونو ندید بگیرن دیگه واقعا جنایتی بود که عده ای مسببش شدن و قطعا یه زمانی باید جوابگوی اقلا خدا باشن.
اینا رو کسی میگه که دو ساله داره با پزشکها زندگی میکنه.شاید تو تمام این مدت فقط یکبار رفتار بدی رو از یکی از اساتیدم دیدم که البته انقدر فشار روحی روش بود که باعثش شد:اینکه مریضی بخاطر مصرف تریاک آلوده به سرب دچار مسمومیت شده بود.این مریضها دچار دل دردهای وحشتناک و غیرقابل وصفی میشن که تا شاید1-2روز اصلا به دارو جواب نمیدن و علی رغم بستری شدن خوب نمیشن.برادر اون مریض حمله کرد که دکتر رو بزنه و فحش ناموس داد.دکتر رفت و فردا که اومد بالاسر مریض آروم شده بود.به تندی گفت از این به بعد زهر ماری نکش تا بقیه تاوانتو پس ندن آقا.با صدای خیلی بلند گفت و توهین آمیز.من رفتارش رو نپسندیدم اما نباید فراموش کرد که اول بهش توهین شده بود.
تو تمام این دوسال فقط همین رو دیدم.بعد کسایی که هیچ ارتباطی با این حوزه ندارن داستانهایی سر هم میکنن که خنده داره.شاید هم گریه دار!
۶ نظر ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۱
life around me

الان که کم کمک کلاسهای ترم اولی ها شروع شدن گفتم بد نیست که تجربه های این پنج سال تحصیل رو باهاتون شریک شم.

خب ورود به دانشگاه مثل ورود به یه دنیای کاملا متفاوت از اون چیزی هست که قبلا تجربه کردین.نشستن سر یه کلاس با دخترهایی که  نمیشناسین و پسرهایی که تو مدرسه مدام تو گوشتون خوندن که اخ و پیفن و خطر دارن.خوندن درسهایی که به مراتب سخت تر از درس های دبیرستانن و پاس کردن درس ها که یه مکانیزم کاملا متفاوت داره.

اول از هرچیز فراموش نکنین که قرار نیست همه ی هم کلاسی ها دوست های صمیمی تون باشن.واسه همه فرشته ی نجات نباشین و هی به خاطر دیگرانی که نمیشناسین خودتونو تو زحمت الکی نندازین چون وقتی بهشون نیاز دارین خیلی ریلکس تنهاتون میذارن.

از طرفی,در مقابلشون گارد الکی هم نداشته باشین و سعی کنین همیشه میانه رو حفظ کنین.طوری رفتار کنین که دائم تو چشم نباشین و خلاصه سرتون تو لاک خودتون باشه.

از طرفی هر موقع دیدین که داره حقتون ضایع میشه خیلی جدی وایستین و ازش دفاع کنین چون این کمک میکنه که کم کم همه بفهمن که هالو نیستین تا هر وقت لازم شد از حق شما بزنن.و درغیر این صورت تا پایان تحصیلتون باید شاهد احمق فرض شدن خودتون باشین.

دعوای الکی با همکلاسی هاتون نکنین تا بعدا باعث پشیمونی بشه چون در هر صورت به هم احتیاج پیدا میکنین.سعی کنین همین اول سال تکلیف گروه های جزوه نویسی تون روشن بشه و به هییییچ عنوان تو جزوه نوشتن حمالی دیگران رو نکنین.من در جواب کسایی که جزوه نمینوشتن و فقط آماده خور بودن و جزوه میخواستن خیلی رک میگفتم دارم ولی نمیدم.دعوا نمیکردم,با لبخند ولی جدی حرفمو میزدم تا جایی که همه مجبور شدن جزوه بنویسن.

یکی از دخترهای کلاسمون جزوه مینوشت و آماده میداد به پسرها تا عزیز باشه,با گوشهای خودم شنیدم پسرا میگفتن دختره خره ولی در ظاهر کلی تحویلش میگرفتن.پس سعی کنین طوری رفتار کنین که دیگران حدود روابطشون با شما رو بفهمن.

موقع گروه بندی ها با کسایی هم گروه بشین که برای هم قابل تحمل باشین.ترجیحا با پر حرف ها و از زیر کار در روها هم گروه نشین که تا آخر باید ضعف اعصاب بگیرین.

اگه پزشکی میخونین و قراره تازه وارد استاجری بشین توصیه میکنم که واقعا گروه خوبی رو انتخاب کنین که دوسال تمام باید شب و روز کنار هم باشین.من تجربه ی هم گروهی با آدمایی که یک ثانیه نمیتونستم تحملشون کنمو داشتم و البته با تلاش زیاد گروهمو عوض کردم.

گروه الانم بینظیره ولی اولش این نبود.ومن موقعی که اولین بار با مجتبی رفتم تو یه گروه دو نفره تقریبا عزا گرفتم چون کسی بود که تو 5-6ترم اصلا هیچ رابطه ای باهاش نداشتم و پیشداوری هام باعث شده بود وحشت کنم ولی به تدریج فهمیدم چقدر پسر خوبیه و چقدر میشه روش حساب کرد.یا مثلا میکول یه از زیر کار دروی حرفه ای بود و اوایل همش شرح حال هایی که باید میگرفت میخوردن تو گردن ماها.

با اینکه کلی باهاش رفیق بودیم ولی بهش گفتم ما از فردا مریضاتو رد میدیم و فردا که دکتر گفت کو شرح حاشون؟میگیم مال فلانی بودن و شرح حال نگرفته.خندید...ولی واقعا فردا همون کارو کردم.دو روز از بخش اخراج شد ولی فهمید وظایفش چی هستن و الان یکی از بهترین دوستامه.اگه میخواستم تحمل کنم بعد این همه مدت هر شب باید جور یکی دیگه رو میکشیدم و به خودم فحش میدادم.

با همگروهی هاتون در عین رعایت حدود, رفیق باشین.براشون تا حد ممکن مرام بذارین.اگه واقعا مشکلی دارن به جاشون وایستین چون قطعا یه روز برای شما هم مشکل پیش میاد.

آهان یادم رفت,بالاغیراتا,جون مادرهاتون ترم اول با جنس مخالف دوست نشین.بخدا انقد خز شده که فقط آبروی خودتون میره.اصولا تو ایران چون دخترها و پسرها از هم جدا بودن,ترمهای اول خیلی سعی میکنن با هم صمیمی بشن ولی گاهی واقعا گندش در میاد.اگه دوست های همجنس خوبی دارین بخدا لزومی نداره انقدر اصرار کنین که با جنس مخالف ها برین بیرون.

با وجود اینکه دورهمی های رستورانی تو کلاس ما خیلی مد بود ولی من هیچوقت نرفتم چون میگفتم من چمیدونم اینا چجور پسرایی هستن و بعدا با کارهای بعضیاشون و گندهایی که بالا میدادن واقعا خوشحالم که اون تصمیم رو گرفتم.عوضش الان با خیال راحت با پسرهای همگروهیم میرم بیرون چون کاملا میشناسمشون و میدونم بهترین حامی های زندگیم هستن.

و اما مهمتر از هرچیز اینکه واقعا درس بخونین.اصولا بچه های ترم اولی افت معدل دارن ولی سعی کنین تا بقیه تو خواب زمستونی هستن ازشون جلو بزنین.من ترم اول هدفم از خوندن فقط پاس کردن بود.یعنی انقد از افتادن میترسیدم که تمام وقت درس میخوندم و آخر سر معدل الف شدم و الان که همه به فکر افتادن و رقابت ها زیاد شده,معدل ترمهای اولم باعث شده هنوز بتونم جزو الف ها بمونم.

بچه های پزشکی هم با اینکه درسهای دوران علوم پایه زیاد براتون اهمیتی نداره ولی حواستون باشه که معدل خیلی مهمه چون بعدا با معدل بالا میتونین استریت بشین و بدون طرح برا تخصص امتحان بدین و اونجا اهمیتش رو میفهمین.

خلاصه که تلاش کنین شخصیت محترمی از خودتون رو به دیگران نشون بدین و مدام تکرار کنین که قرار نیست شما محبوب تمام قلب ها باشین.فقط کافیه خودتون باشین:)l

۱۰ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me

برنامه امشب دورهمی منو یاد چند شب قبل انداخت که کشیک بودیم و بحث سر بچه دارشدن بود.رضا و مهسا متاهل های گروهمون هستن.رضا عقد کرده و مهسا عروسی هم گرفته،و خب ماهمیشه سر به سرشون میذاریم و میگیم ترم آخر ماها باید سر راند بچه های شماها رو بغل کنیم و پستونک بذاریم دهنشون.داشتیم درمورد یه مستند حرف میزدیم که چندسال قبل از تلویزیون پخش شد و جالب اینه اکثرمون دیده بودیمش.مستند در مورد این بود که گریه های بچه ها متنوع هستن و هر گریه یه معنای خاصی داره.طبق معمول،فان گروهمون یعنی میکول مشغول بلوف زدن بود که من به این شگرد آشنایی کامل دارم.صدای گریه ی بچه ای میومد،گفتیم الان این چشه?گفت جیش کرده و با مغلته بازی میگفت که حرفش درسته.برا رو کم کنی رفتیم از مادرش بپرسیم چی شده?گفت عمه اش بوسش کرده گریه شده:D

۴ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۱
life around me
این مریض که قبلا درموردش گفتم,برخلاف پیشبینی ها و به دنبال ارسال دستگاه ونتیلاتور از یه بیمارستان دیگه تونست زنده بمونه (چون نتونستن اعزامش کنن یه بیمارستان دیگه بسکه حالش بد بود)و شکر خدا امروز با حال خیلی خوب از بخش اطفال ترخیص شد و رفت بخش ارتوپدی و اونجا هم چند روز میمونه تا شکستگی پاش خوب بشه و انشالله سالم برمیگرده خونه...کاش پدرش هم از کما خارج بشه.
دکتر ح که پزشک این بچه بود امروز از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید.هم بخاطر این بیمار و هم بخاطر نی نی فنتقی NICUکه دکتر صداش میکرد جغله ی من.این نوزاد با وزن450گرم متولد شده بود و انقدر کوچیک بود که نمیتونم وصفش کنم.
اول بار اصلا تحمل خوراکی نداشت و روزها با لوله شیر میخورد.یادمه تو چهل و ششمین روز بستریش,دکتر ح به مادرش گفت امروز یک سی سی شیر با شیشه بهش بده ببین تحمل میکنه؟که دخترگلمون راحت خورده بود.و از اون روز کم کم مقدار شیر رو زیاد کردن.

دیگه روتیشن ما با دکتر ح تموم شد و از حال این نی نی بیخبر بودیم تا اینکه امروز یهو یادش افتادم.رفتم آی سی یو و حالم قابل وصف نبود وقتی دیدم همون جغله داره از سینه ی مادرش شیر میخوره و دستور ترخیصش صادر شده و مادرش میگفت منتظر کارهای اداری هستیم.مادر و دختر هر دو خیلی قوی بودن.شوخی نیست نزدیک60روز تو بیمارستان کنار تخت یه نوزاد بشینی که اصلا معلوم نیست زنده میمونه یا نه؟

دکتر ح میگفت15ساله که از فوق تخصص شدنم میگذره و تابحال هیچکدوم از نوزادای 500گرمی که داشتم زنده نموندن و خیلی دلم میخواد این یکی بمونه.میگفت این دختر خیلی قویه,من بهش امید دارم.
صبح به صبح که میومد بالاسرش مثل پدری که ذوق بچه شو میزنه چشماش برق میزد و میخندید و امید داشت.
امروز نتیجه ی زحمت هاشو دید.
دکتر ح یه الگوی واقعیه و تمام تلاشمو میکنم تا آیندم نزدیک به ایشون باشه.
۷ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۳
life around me

شنیدین که میگن هر گلی یه عیبی داره?خب این متخصص های اطفال هرچقدر که خوردنی باشن ولی متاسفانه بسیار کمال گرا و ایده آل طلب هستن.یعنی درجواب سوالهایی که میپرسن حتی اگه مثل بلبل چهچهه هم بزنیم باز میگن بچه ها چرا درس نمیخونین?حالا بگذریم ازینکه نصف سوالهاشون اصلا تو کتاب رفرنس نیستن.مثلا رفتیم بالاسر مریض مبتلا به آسم.انقدر خوب جواب دادیم ولی آخر سر دید نمیشه که بهشون گیر ندم،شروع کرد سوالات تجربی و خارج از تکست پرسید:به پدر بچه بگیم بعد سیگار کشیدن تا چندساعت نیاد کنار بچه?اتاق بچه چه ویژگیهایی باید داشته باشه?اگه بخواد حیوون خونگی نگه داره بهش اجازه میدیم چه حیوونی داشته باشه تا آسم تشدید نشه?ملحفه های اتاقش رو چند روز یکبار بشوره?چه میوه ای بخوره و چی نخوره و بعدازینکه خیلی از سوالاش بیجواب میموندن ذوق میکرد.یا اینکه دیروز کنفرانس هپاتیت داشتم و بخاطرش چهارتا کتاب رفرنس رو خوندم:رفرنس داخلی،عفونی،اطفال و جراحی.انقدر کامل بود که منتظر بودم حداقل بگه خوبه.هیچی دیگه تموم که شد خدافظی کرد و رفت.البته اینا دلیل نمیشه که نمیرم واسه اخلاق و خنده های بینظیر دکتر نون عزیز که دلم میخواد یه تیکه از لپشو بکنم و بذارم زیر دندونم تا مث شیرینی خامه ای آب بشه:)

۲ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۵
life around me
کیس جدید:
بیمار پسر بچه ی شش ساله ای بود که سابقه ی هیچ بیماری,تصادف,ضربه به سر,زمین خوردن و... رو نداشت.و از دو روز قبل به طور ناگهانی توانایی راه رفتنش رو از دست داده.اونهم بچه ای که کاملا راه رفتنش نرمال بوده.
انقدر این مورد عجیب بود که دکتر به جای نوشتن برگه ی مشاوره برای متخصص های چشم و مغز و اعصاب و...,خودش بچه رو گذاشت رو ویلچر و رفت کلینیک بیمارستان تا همین الان مشاوره ها انجام بشه.
معاینه ی چشم بچه کاملا نرمال بود و متخصص چشم هیچ نکته ی مثبتی پیدا نکرد.متخصص مغزواعصاب هم درخواستCT,MRI.EEGکرد که منتظریم آماده بشن.
دکتر میگه تابحال همچین موردی نداشتیم و شدیدا پیگیر پیدا شدن علت ماجراست.
۷ نظر ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۶
life around me

با دیدن اخلاق فوق العاده ی اتندهای اطفالمون به این نتیجه رسیدم که روحیات آدم نیست که شغلشو تعیین میکنه,بلکه این شغل آدمه که باعث پخته شدن و شکل گرفتن روحیات جدیدی تو آدما میشه.وگرنه همه ی تودل برو ها که نمیرن تخصص اطفال,بلکه فارغ التحصیل های تخصص اطفال به مرور زمان تو دل برو میشن:)
روتیشن اول عوض شده و اتند جدیدمون یه آقای دکتر جوون و مهربون و خوش اخلاق و خوشتیپ و خوشگل و خلاصه مجموعه ی همه ی صفات خوبه.انقدری این بشر آرومه که من احساس میکنم اگه بزنم تو سرش نهایتا خیلی آهسته میگه خانوم دکتر؟چرا میزنی؟:D
و خب گروه ما همیشه باید یه سوتی در همون بدو ورودش به روتیشن جدید بده:
القصه اتند ما از آخر هفته ی قبل رفت مرخصی و دیروز هیچ مریضی برای بستری نفرستاد و امروز مریضی نداشت که درموردش صحبت کنیم.ما هم عقل های نداشته مونو ریختیم رو هم که احتمالا دکتر هنوز از مرخصی برنگشته و دیروز هم مطب نبوده که بخواد مریضی بفرسته پس طبیعتا امروز نمیاد بیمارستان.و نتیجه اینکه من و همگروهی های شیرین عقلم(رها,سوگند,مهسا,مجتبی,میکائیل و رضا)به پیشنهاد میکول رفتیم یه بستنی بزنیم به بدن.
هنوز قاشق اول از گلومون پایین نرفته بود که بچه های گروه های دیگه زنگ زدن که استاجرهای دکتر نون شمایین؟گفتیم آره...
گفتن دکتر اومده داره دنبالتون میگرده.
حالا چیکار کنیم,چیکار نکنیم؟با کمال پر رویی گفتیم به استاد بگین ما فکر کردیم شما نمیاین و رفتیم بیرون.دکتر هم خیلی ملو گفته من مریض نداشتم و فقط بخاطر دانشجوهام اومدم.اشکال نداره بهشون بگین برا فردا مننژیت رو بخونن.
داشتم فکر میکردم اگه ما تو بخش جراحی یا قلب همچین غلطی کرده بودیم دقیقا چه بلایی سرمون می اومد؟خدا شاهده به ناجور ترین شکل ممکن کوبیده میشدیم و دست کم یک هفته از بخش اخراجمون میکردن به اضافه ی کشیک اضافه و کسر نمره...و چه بسا تجدید بخش.
حالا فهمیدین چرا انقد اطفال بهمون چسبیده؟:D
پ.ن:یک بار دیگه تصور کنین:اتندی به همراه رزیدنت و اینترنش داره تو بخش دنبال استاجرهای چش سفیدش میگرده که در حال بستنی خوردنن.انصافا حکم تیر داشتیم!

پ.ن2:شرط بندی با میکول کردم و باختم.مجبورم کرد این تل قورباغه ای رو بزنم و تو بخش راه برم.یه ذره آبرو داشتیما!!!!
۹ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۰
life around me

شاید تنها موهبت این رشته که زمستون و تابستون حالیش نیست و نان استاپ ادامه داره،اینه که مزه ی گوه اول مهر و شروع کلاسا فراموشمون شه.مرسی وزارت بهداشت.....پ.ن:بعد عید غدیر چهار روز تعطیل بودیم(خیلی بود لعنتی)،به اندازه ی تعطیلات تابستونی مون.تصمیم گرفتم دور درسا رو خط بکشم و خوش بگذرونم.دیگه تعطیلی زده شدم و حالم از تو خونه موندن بهم میخوره و شکر خدا که کلاسا شروع شدن.باید کم کاریای شروع بخش رو جبران کنم.اینا رو نوشتم که یادم نره امروز سرخک رو خوندم،به اضافه ی کروپ.(نوشتم تا یادم نره که تخصص اطفال رو مجانی به کسی نمیدن)

۷ نظر ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۷
life around me

یه عکس تو اینستاگرام هست که مدام دست به دست می چرخه.عکس نوزاد تازه متولد شده ای که دست قل خودش که اونهم تازه به دنیا اومده رو گرفته تو دستش.سیل کامنت های:وااای قدرتی خدا،ببین

چطو نوزاد دست برادرشو گرفته?...یا مثلا:این یه معجزه ست و ازین دست نتیجه گیری ها هم نثارش شده.عرضم به خدمتتون که به عنوان یه استاجر بخش اطفال باید بگم که به این واکنش میگن:رفلکس پالمار گرسپ...که یه پدیده ی کاملا غریضیه و تمام نوزادان سالم دارنش.حالا میخواد مار یا اژدها یا تنه درخت یا هرچیز بیربط دیگه ای هم با کف دستش تماس بدن دقیقا همین پاسخ رو میده و دستشو دورش مشت میکنه.کلا یه عده بیمار نشستن با احساسات ملت بازی میکنن!همین افراد بیکاری که تند و تند کمپین راه میندازن چون میدونن همیشه ملت احساساتی داریم که بدون هییییییچ چون و چرایی بیفتن دنبالشون دست حسرت به پیشانی بزنن!

۳ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
life around me

امروز که از باشگاه برمی گشتم خانه،خوشحال بودم ازین که راننده ی تاکسی آناتومی نخوانده،که میتوانم راحت بچپم عقب تاکسی و در جواب سوال راننده که می پرسد چرا آخ میکشی دخترم?سرم را تکان بدهم و بگویم ناحیه ی گلوتئالم درد میکند!

۳ نظر ۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۵
life around me