گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است



.............................................................................................

پ.ن:کتابدونی به روز شد.
۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۵
life around me

زمان:شب قبل__لوکیشن:بخش اطفال بیمارستان__مود:یه دانشجوی کلافه از کشیک خلوت و کسل کننده ی اون شب...یهو میبینم اینترن کشیک اومد و گفت مریض آوردن.نگاه پرونده اش کردم و دیدم قبلا بستری بخش ارتوپدی بوده و حالا مشاوره اطفال شده و تو فیلد اطفال قراره بستری بشه.کودک شش ماهه ای که به دنبال تصادف دچار خون ریزی مغزی شده.استخوان فمورش شکسته و بردنش اتاق عمل و با یه میله که از یک طرف پاش وارد شده و از طرف دیگه خارجش کردن،شکستگی رو فیکس کردن.بخاطر لکه ی روی مغزش دائما درحال تشنج کردنه و یه تیکه از بدنش میپره.دکتر کشیک میاد.آشفته ست.عصبیه.خبری از اون آرامش همیشگیش نیست.میگه بچه ها:مادر این بچه تو همون تصادف فوت شده و پدرش تو ICUبستریه و هوشیاری نداره.بچه تا صبح تشنج کرد ولی نیاز به دوز بالای یه دارویی داشت که اگه به بچه میزدیم قطعا دچار توقف تنفس و مرگ میشد و برا جلوگیری از این مشکل باید بچه رو اینتوبه میکردن تا بهش تنفس بده ولی همه ی دستگاه ها به مریضها وصل بودن و دستگاه خالی نداشتیم.امکان اعزام به تهران هم نبود چون بچه مسلما تو راه تموم میکرد.دکترا هی تعدادشون زیاد شد:فوق تخصص نوزادان،فوق اعصاب نوزادان،جراح اطفال و...همه مشورت کردن و نهایتا نتونستن هیچ کاری کنن چون واقعا شرایطش نبود.باید صبر کنیم تا دستگاه خالی بشه.یعنی باید دعا کنیم یه بچه ی دیگه بمیره تا این زنده بمونه...سرم گیج میره...حالم بده...دوباره زن عموی بچه جیغ میکشه که تشنج کرد...همه میدون طرف اتاق یک ولی نمیشه داروی جدیدی شروع کرد...میام خونه ولی حالت تهوع امونم نمیده...دنیا جای من نیست...اینجا خیلی لعنتیه...این دنیای کثیف حتی به شیرخوارهای شش ماهه هم رحم نمیکنه...حالم گرفته ست...این اولین مریضیه که تا این حد تکونم داده...

۹ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me
توی وب قبلیم پست مفصلی درمورد ازدواج نوشتم و لزوم اینکه تا واقعا از همه جهت آماده ی شروع زندگی مشترک و پذیرش مسئولیت هاش نشدیم,فرد دیگه ای رو حیرون خودمون نکنیم.اینکه با نهایت خودخواهی هامون وارد رابطه ای نشیم که طرفمون ازمون توقع تدبیر و بلوغ داشته باشه.نوشتم که بنا به همین دلیل روشن که به هیچ عنوان حوصله ی پذیرفتن مسئولیت جدیدی رو ندارم و بخاطر ترس های اغراق آمیزم از ازدواج,هیچوقت برا آشنایی با کسی که بهم پیشنهاد ازدواج میداد قدمی پیش نذاشتم و همیشه بدون اینکه حتی طرف رو بشناسم گفتم نه.(بجز مواردی که تو دانشگاه پیش اومدن یا آشنای خیلی نزدیک بودن).
در نتیجه ممکنه من کسی که همین چند روز قبل مادرش زنگ زده به مامانم واسه امرخیر:| رو ببینم ولی اصلا نفهمم کیه.
حالا من چند شب قبل جایی دعوت بودم.دختر یکی از اقواممون بدو بدو از اون طرف سالن اومد طرفم و هراسون گفت گلیییییییی چرا نامزدیت دعوت نکردی؟؟؟
من با چشای ورقلمبیده نگاش کردم و گفتم چطور نامزدی بوده که عروس خودش بیخبره؟
با دلخوری گفت یعنی میخوای به منم نگی؟حالا دعوت نمیکنی عیب نداره ولی دیگه چرا قایم میکنی؟
هی از اون اصرار و از من انکار.نهایتا گفت دو هفته قبل با مادر نامزدت تو بیمارستان بودی و داشتی دفترچه بیمه شو میدادی پذیرش درمانگاه بیمارستان و براش نوبت میگرفتی.
خداشاهده سه ساعت به مخم فشار آوردم و نهایتا یادم اومد چند روز قبل یه خانومی بهم گفت بلد نیست چطوری نوبت بگیره و من دفترچه شو دادم که ثبت سیستم بشه براش.حالا هرچی هم فکر میکنم اصلا چهره اش یادم نمیاد.یعنی اگه دوباره ببینمش هم نمیشناسمش.
دوستمون فرمودن که اون خانوم نوه عمه ی شوهر دختر خاله ی بابای منه(مثلا یه همچین چیزی)و چند وقت قبل رفتن راجب من در خونه شون تحقیق کردن و ایشون هم لطف کرده با خودش فکر کرده من قبول کردم و اون روز هم منو با اون خانوم تو بیمارستان دیدن و همه جا گفتن گلی شده عروس فلانی!!(حالا بگذریم که مادر چه زبل بوده اومده منو امتحان میکرده تو بیمارستان)
درصورتی که من ندیده گفتم نه.و حتی مامان میگه منم اون خانومو به چهره نمیشناسم!
انقدر این موضوع برام عجیب و غیرقابل هضمه که حد نداره.من نمیدونم مردم هیچ مشکل شخصی ندارن که انقدر درگیر زندگی دیگرانن؟
گیریم که اصلا من نامزد هم کرده بودم.وقتی بهت نگفتم شاید معنیش اینه که دوست نداشتم بدونی.حالا به زور حرف کشیدن چه معنی میده؟
خواستم بگم ماها جایی زندگی میکنیم که بدون اینکه متوجه بشیم عروسمون میکنن و ترس برم داشته از خواب پاشم و ببینم یه بچه تو بغلمه و گریه کنون شیر میخواد!
۱۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۴
life around me

  

از امروز تا پایان هفته ی آینده میریم ICUنوزادان و نگم براتون که برخلاف همه ی بچه های گروه که از دیدن نوزادای 400-500گرمی پوست رو استخون اوغ میزدن من نیشم تا بناگوش باز بود و هی معاینه شون میکردم.

انقدر این اطفال برام لذت بخشه که در وصف نمیگنجه.با دکتر ح(فوق تخصص نوزادان)میرفتیم بالا سر نی نی های نارس.وقتی دکتر رفلکس هاشونو چک میکرد و بچه پاسخ میداد,دکتر میگفت ماشالله به دختر قوی.قربونش.ماشالله.

وقتی میشنید نوزادی که از بدو تولد تا امروز نتونسته حتی یه قطره شیر میک بزنه ولی از دیشب حتی یه سی سی شیر خورده میگفت:شکر خدا مامان جون.نی نی خیلی مقاومی داری.ماشالله.

ذوق میکرد.کیف میکرد.منم پا به پاش.

قبلا که میدیدم مادری پوشک بچه شو عوض میکنه حالم بهم میخورد.میپرسیدم چطوری بدت نمیاد؟همه شون میگفتن آخه مگه این بچه به جز شیر چی میخوره؟چیزی نداره که بدمون بیاد.

من امروز پوشک چهارتا نی نی که همه شون خرابکاری کرده بودنو باز کردم تا اولا ناحیه تناسلی شونو معاینه کنم و ثانیه ببینم حجم مدفوعشون چقدره.دوستام میگفتن چطوری بدت نمیاد؟میگفتم مگه این بچه بجز شیر چی خورده؟الان میفهمم که راز این کار فقط عشقه ولاغیر!

+یه اتفاق مکدر کننده هم همین روز اول افتاد.نوزاد هفده روزه ای داریم که به محض تولد آوردنش icuو هفده روزه که بستریه.چهارتا مشکل قلبی خیلی شدید داره که فورا باید جراحی بشه.دکتر هماهنگی ها رو انجام داد تا بچه رو از این بیمارستان بفرستن به اون یکی بیمارستان تا فورا بره واسه عمل.این فاصله هم حتی باید با آمبولانس باشه چون نباید بچه از دستگاه جدا بشه.

بعد مادر بزرگ بچه خیلی ریلکس میگه دکتر مرخصش کن.دکتر با چشای ورقلمبیده میگه یکراست بگو بچه رو بکش...نمیشه خانوم.مادربزرگه میگه تو مرخصش کن ما خودمون عصر میبریمش اون بیمارستان(واضحه که دروغ میگه).دکتر میگه هفده روز کنار تختش زجر کشیدین حالا میخوای دودش کنی بره هوا؟یادت رفته ما شب تا صبح با کیسه به این بچه هوا دادیم؟

مادر بزرگه میگه من توکلم اول به خداست بعدش به شما.خدا رو ول کنم؟خدا خودش نگهش میداره.دکتر میگه خدا جای خود داره مادر...این بچه میمیره اینجوری.خیلی ریلکس میگه توکل به خدا.

یه ماجرای شخصی دارن که نمیخوان راجبش حرف بزنن.آخر سر گفت با رضایت میبریمش.دکتر بازم باهاش حرف زد تا منصرف بشه ولی فایده نداشت و متاسفانه نمیشه کسی رو به زور تو بیمارستان نگه داشت.موقع رضایت گفتن باید پدر بچه بیاد.مادر بزرگه زد به مغلته بازی که پدرش نیست بذارین مادرش رضایت بده و طبیعیه که اگه کل بیمارستان رو هم به هم میریخت بازم فاده نداشت و باید پدر رضایت بده.

فکر میکنم پدره ترکشون کرده ولی هرچه بود باید گفت چه نی نی بدشانسی...

چه نی نی تنهایی...


۶ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۶
life around me

    

قوری قجری جهاز مامان جلومه با سرویس استکان های کمر باریکش.ناز بالش های دست دوخت مادر بزرگ خدابیامرزم رو گذاشتم زیر دستم و گوش سپرذم به قل قل سماور دم ایوون.

کتاب میخونم برات.دایی جان ناپلئون.میخونم و آی میخندی تو.میخندی خوشگل تر میشی مجید.هستی ها,ولی اون چال گونه هات که میفته بیرون واون دوتا خط حاشیه ی لبت لامصب فکر و خیالیم میکنه...

صبح بهت گفتم یه فکری واسه شمعدونی های از حال رفته بکن.دستی به سر و روشون بکش,خاک و خل شونو عوض کن بلکه جون بگیرن ولی پشت گوش انداختی.دیروزم که دلم هندوونه خواست باز دست گره کردی دور زانوهات,همچی خیره شدی بهم و خندیدی که دلم خواست یه زیر و بمی قایم شم از خجالت.نگام میکنی دوست دارم.

حالا هی حرفمو زمین بندازی و انگار نه انگار بازم فرقی نداره.دلم پی دلته.می ارزه به اون چمباتمه زدن و خیره شدنای هر روزه ات.

تو که غریبه نیستی مجید.منم که جز تو کسی رو ندارم.ازینکه پنج ساله همینطوری مات و مبهوت خیره میشی بهم و یک کلوم حرف نمیزنه دلم گرفته.اینا گله نیستا,درد دله.بهت میگم رادیو خرابه درستش کن,نگام میکنی میخندی.

میگم دو کیلو خیار و پیاز بخر واسه سالاد,میشینی لب حوض و میخندی.

میگم بابا دلم پوسید بی انصاف یه حرفی بزن...دریغ...دریغ...

نمیدونم امروز چه حکمتیه ترگل ورگل کردی و هی نشستی ور دلم دل میبری.چرا هی میری چرخی میزنی تو حیات و دوباره برمیگردی.چی تو سرت میگذره مجید؟.دارم واست سیرترشی میریزم.خوبه حالا خودتو لوس نکن.

در میزنن انگار.اومدم.اومدم.چادر سر کرده سر نکرده میپرم دم در.میدونم امروز پنجشنبه ست و مامان اومده دنبالم...

اومده که با هم بیایم خونه ات مجید.که بیایم بهشت زهرا...

۵ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۸
life around me

رفتم درمانگاه بیمارستان,واریس های تازه ی ساق پامو به دکتری که چندماه قبل استادم بود نشون دادم.دروغ چرا بغض داشتم از نگرانی زشت شدن پاهام.

گفتم دکتر من از بدو ورود به بیمارستان جوراب واریس پام میکردم که اینجوری نشه ولی شد!

به شوخی گفت این یعنی تازه داری کم کمک دکتر میشی.شنیدی که شکستن گوش واسه کشتی گیرا افتخاره؟واریس پا هم نماد یه دانشجوی پزشکیه.پای خوشگل میخوای چیکار آخه؟دو روز دیگه که اینترن شدی فاتحه ی خونه تون هم بخون چه برسه به مهمونی!

خب تصمیم گرفتم منطقی باشم و حقایق رو بپذیرم.
البته پذیرفتن حقایق به مراتب ساده تر از توضیحش برا دیگرانه.مثل امروز که در جواب مربی باشگاهم که میگفت یه روز تو هفته باشگاه اومدن و رزیم نگرفتن فایده نداره,لاغر نمیشی,باید توضیح میدادم که بیشتر از یک روز وقت ندارم و اینکه هدفم لاغری نیست بلکه پیشگیری از دیابت و فشار خونه!انگار سخت بود فهمیدنش.نمیفهمید!



۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۰
life around me

مادر چهارده ساله ی بخش اطفال!!!مامان کوچولوی چهارده ساله....

۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۹
life around me

 

امروز گراند راند* اطفال بود.

طبق معمول ما توی ردیف های پشت سر اتندها و رزیدنت ها و اینترن ها میشینیم.وقتی پرزنت مریض توسط رزیدنتهای اطفال تموم شد,اتند ازشون خواست بشینن تا خودش بیشتر بحث کنه درمورد بیمار.جا نبود و رزیدنتها مجبور شدن تو ردیفی که ما نشسته بودیم بشینن.

اتند مشغول صحبت شد و در انتها اسم سه تا از همکاراش که فوق تخصص اطفال هستن رو برد و ازشون تشکر کرد و به جای تک تک اسم بردن از رزیدنتها,گفت:و غیره...

رزیدنت کناریم به همکارش گفت: علی من هر سختی رو به جون میخرم و از گوشت تنم مایه میذارم تا اصل مطلب باشم ,نه "و غیره"ای ناشناس!

دکترعلی نشنید که بغل دستیش چی گفت ولی من شنیدم.ولی من از صبح تا حالا با خودم فکر میکنم که منم نمیخوام اون سه نقطه ی آخر باشم!


+گراند راند:(کنفرانسی با حضور تمام دانشجویان پزشکی تمام بخش ها که بسته به اینکه مریضی که قراره پرزنت بشه تو کدوم بخش بستری باشه,رزیدنت ها و اینترنهای همون بخش ارائه اش میکنن.و مریض این گراند راند یه شیرخوار دوماهه بود که پزشکها تشخیص دادن مشکل مادرزادی به اسم هایپوپاراتیروئیدی اولیه داره و فرستاده شد برای جراحی...در کل در گراند راندها مریضهایی معرفی میشن که بیماری پیچیده ای داشتن و با همکاری چندپزشک تشخیص داده شدن).

+عکس:من شلخته و میکول کج و معوج در شب کشیک پر مریض اطفال.

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۷
life around me

امروز دوتا نوزاد بیست روزه ی دوقلو داشتیم که هر جفتشون یه انگشت اضافی کوچولو داشتن که به انگشت کوچیک دستشون چسبیده بود.آقای دکتر ح که فوق تخصص نوزادان هستن گفتن میخوام قطعشون کنم و ما هیجان زده برای یه تجربه ی جذاب.دکتر یه چیزی بستن دور انگشت اضافی تا خون رسانی بهش قطع بشه و بعد از مدتی با فشار اوردن کندنش!بدون خونریزی....اگه اینا رو تو این سن قطع نکنیم بعدا مجبورن بخاطرش برن اتاق عمل و بیهوشی و کلی دردسر.ولی الان با یه کار کوچیک حل شد و باید آفرین گفت به پدر و مادرشون که به حرف دکتر اعتماد کردن و با دلسوزی بی مورد مشکل برا قندعسل هاشون درست نکردن.(البته اگه این انگشت های اضافی استخوانی باشن،یا اگه به انگشت بزرگ دست وصل باشن دیگه با این روش نمیشه قطعشون کرد)


۷ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۳
life around me

از زمان ورود به بخش اطفال موضوعی که بیش از همه چیز اذیتم کرده مادرهای ناآشنا با پرورش بچه بودن!

مادرهایی که بچه های به غایت لوس و ننر بار میارن و درمقابل هر خواسته ی(تاکید میکنم هر خواسته ی احمقانه ی)بچه شون هیچ عکس العملی ندارن جز پذیرفتن!

مادرهایی که ابتدایی ترین مسائل رشد بچه رو نمیدونن.مادرهایی که نمیفهمن نباید دختر بچه ها رو تو وان  پر از کف صابون حمام کرد,نباید ناحیه ی تناسلی دختر بچه ها رو از عقب به جلو شست چون همه ی این موارد باعث ایجاد عفونت ادراری میشن.(مادر من یه زن نسل قدیمیه ولی از این مسائل آگاهه!!)

پدر و مادرهایی که علی رغم یک عالمه توصیه که برید پسرتون رو تو نوزادی ختنه کنین چون هم ریسک عفونت های ادراری کم میشه و هم ریسک سرطانهای تناسلی اما میگن نه هنوز کوچیکه گناه داره.من نمیفهمم بچه چند روز تو بیمارستان بستری باشه و سوزن بزنن تو رگش و آنتی بیوتیک بگیره یا درآینده دچار سرطان بشه بیشتر گناه داره یا اینکه یه ختنه ی سرپایی کنه و روز بعدش سالم باشه؟

متاسفانه حرف و عمل این پدر و مادرها با هم مغایره.مثل مادر علی چهل روزه که با اسهال و استفراغ شدید بستری شده بود و دکتر براش سرم خاصی نوشت و توصیه کرد از ده امشب تا شش صبح حتی آب هم به بچه ندی.هیچ هیچ.بعد با کمال ناباروری در اتاق رو باز کردم و دیدم داره بهش شیر میده.میگم خانوم مگه نگفتیم چیزی بهش نده؟میگه گریه میکنه گناه داره.میگم دکتر که گفت این سرم غذایییه,میگه باشه ولی جای شیر رو که نمیگیره:|

یا مادر فاطمه که کلی نگران عفونت ادراری دخترش بود ولی وقتی فهمید دو روز طول میکشه تا نتیجه کشت ادرار بیاد(تا واقعا مطمئن بشیم که صد در صد عفونت ادراریه و آنتی بیوتیک مناسب انتخاب بشه)با رضایت شخصی بچه رو مرخص کرد و گفت حوصله نداره دو روز اینجا بمونه.دکتر گفت خانوم با توجه به مشکل قلبی که دخترت داره این کار جنایته,چند روز بمون تا بچه آنتی بیوتیک تزریقی بگیره.گفت نه دارو خوراکی بدین تو خونه بهش میدم و حالا بیا اینو توجیه کن که بنده ی خدا پیلونفریت(همون عفونت کلیه که نوعی عفونت ادراریه و بچه ظاهرا علائمش به همین میخورد)درمان خوراکی نداره اصلا و براش بی فایده ست!

یه مورد داشتیم بچه تب روماتیسمی داشت.با توجه به یکسری شرایط که از حوصله ی اینجا خارجه,بچه باید تا 21سالگی آنتی بیوتیک بخوره چون این بیماری ریسک عود بالا و عوارض خیلی بد قلبی داره و حتما حتما باید درمان کامل بشه.(بعضی از اینا باید تا پایان عمرشون آنتی بیوتیک بگیرن).هیچی دیگه مادر بچه باد انداخت تو غبغب و ادعای آگاهی بالا از علم پزشکی داشت و گفت مصرف زیاد آنتی بیوتیک باعث ایجاد مقاومت به این داروها میشه و شما میگی من تا 21سالگی بدم به بچم؟من هرگز همچین کاری نمیکنم.

دکتر گفت خانوم آدم باید بین بد و بدتر,بدو انتخاب کنه و اینجا سود این داروها بیشتر از ضررشونه ولی خیلی بیخیال بچه رو برداشت برد و من شک ندارم اگه مجددا مراجعه نکنه و دست از لجبازی بر نداره هیچوقت بخاطر عوارضی که در انتظار بچه هست خودشو نمیبخشه!

(همکلاسی داشتیم که این بیماری رو داشت.یکی از برترهای کنکور اون سال شد و راحت تهران قبول میشد ولی پزشکی تبریز رو انتخاب کرد چون خواهرش اونجا دانشجو بود و گفت بخاطر این میرم تبریز که خواهرم پنی سیلین هامو بزنه.مثلا ممکنه امتحان داشته باشم نتونم برم بیرون.یعنی انقدر این بیماری اهمیت داره که طرف بخاطرش از رویایی که انقدر زحمتشو کشیده دل میکنه)

بازم همون حرف همیشگی خودم که میگم کاش قبل پدر و مادرشدن از زوج ها تست گزینش میگرفتن!

+دوستان یه فرد یا نباید مادر بشه,یا اگه تصمیم گرفت بشه باید سوادش رو در زمینه تربیت و بهداشت و سلامت بچه بالا ببره!حالا یا با کتاب خوندن یا با مشاوره با پزشک یا روانشناس!این ضرورت مادر شدنه چون یه اشتباه میتونه جون بچه رو به خطر بندازه.


+عکس مربوط به شارزر گوشی مجتبی هم گروهیمه.بنظر شما با وجود این همگروهی های فان ما میتونیم احساس خستگی کنیم؟

۸ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۶
life around me

دوباره خوندنها واسه کنکور شروع شده و بنیادخیریه مون بهم دانش آموز جدید داده که اسمش مثل دانش آموز سال قبلم زهراست ولی خیلی باهوش تر و درسخون تر اما متاسفانه هیچ اعتماد به نفسی نداره.زهرای سال قبل رتبه اش راضیش نکرد و موند برا سال بعد ولی بنظر من اشتباه کرد چون میتونست مامایی یا پرستاری قبول شه و اینا رشته های خیلی خوبی هستن.باید میپذیرفت با وجود تلاش های واقعا تحسین برانگیزش اما اولا استعدادش واقعا در حد عالی نبود و ثانیا بخاطر معلم های ضعیف و غیر متخصص که تو رشته ای که تحصیل نکرده بودن بهش درس میدادن،باید میپذیرفت که اگه سال آینده بمونه و هرچقدر هم تلاش کنه باز پزشکی براش دور از دسترسه و رسوندن رتبه از هشت هزار به چهار هزار هیچ تفاوتی در نتیجه ایجاد نمیکنه بازهم همون مامایی سال قبل رو قبول میشه با سوزوندن یک سال از عمرش.من نمیتونم اینا رو بهش بگم چون انگیزه داشت و من شاهد تلاشش تو این یک سال بودم ولی رتبه اش رو پیش بینی میکردم.بنابراین فقط براش آرزوی موفقیت کردم و ازش خواستم با همون انگیزه ی سال قبل بخونه.زهرای امسال اما علی رغم استعداد بالایی که داره و با وجود درس نخوندن ترازهای قابل قبولی داره،هیچ اعتماد به نفسی نداره و کار من اول روحیه دادن بهشه تا بلند شه و تلاش کنه.ریاضی و فیزیک رو خیلی دوست داره و عاشق مهندسی نفت بوده اما به اجبار فرستادنش تجربی.میگه اصلا پزشکی رو دوست ندارم و میخوام دبیر بشم چون بعد مهندسی نفت،دبیری رو دوست دارم ولی پدرم میگه فقط پزشکی.واقعا متاسفم براش و بهش گفتم با این شرایط راه برگشتی به ریاضی نیست.پس تلاش کن بهترین باشی تا با خیال راحت دبیری رو انتخاب کنی و بعدش دلهره ی قبولی نداشته باشی.امیدوارم با افتخار وارد رشته ای بشه که دوست داره.امیدوارم پدر و مادرها یک روز بالاخره دست از چشم و هم چشمی ها بردارن و بذارن بچه ها برن دنبال رویاهاشون.دبیری رشته ی خیلی خوبیه و از ترم اول دانشگاه هم بهشون حقوق خوبی میدن و بعدش هم معمولا بازار کاریشون خوبه.بنظرم خصوصا برا دخترایی که میخوان ازدواج کنن و بچه دار بشن شغل خیلی مناسب و کم کاریه با حقوق متناسب با میزان کار.چرا باید با همچین رشته هایی مخالفت بشه?چرا معلم های ما که باید جزو باسوادترین ها و فرهیخته ترین ها باشن،اکثرا از اجبار قبول نشدن یه رشته ی بهتر دبیری رو انتخاب کردن?شما چی فکر میکنین?......mbs.counselorاین پیج یه معلم فوق العاده ست که تو یه روستای مرزی تدریس میکنه و عاشقانه دانش آموزاشو دوست داره.ببینید معلمی میتونه چقدر جذاب باشه اگه دوسش داشته باشی.دروغ چرا?با دیدن پیجش دلم خواست تا آخر عمرم تو روستا طبابت کنم:)

۴ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۹
life around me

بخش قلب که بودیم دوتا اتند کاملا متفاوت داشتیم.یکی بسیار دوست داشتنی و فوق العاده مهربون و اون یکی.. امان از اون یکی.تو پونزده روز روتیشنی که باهاش بودیم ادایی نبود که سر ما درنیاورده باشه و تنها کسایی که از یه لنگه پا وایستادن جون سالم به در بردن من بودیم و مهسا. گیرهای بیخودی که به شرح حالامون میداد بیشتر از هرچیزی رو اعصاب بود.به زمان فعل ها تو نگارش شرح حال گیر میداد.به اینکه چرا کتاب تو دستت چاپ قدیمه گیر میداد و حتی دیده شده به چکه کردن کولر ccuپیله میکرد و از چشم ما میدونستش:|عکس کتاب جدیدمو گذاشتم اینستاگرام.همون اتند کذایی که حتی زورش میاد لایک کنه برام دایرکت زده که:" خانوم دکتر بسیار افتخار میکنم به شما و بسی خوشحالم ازینکه در کنار درس خواندن،مطالعه ی غیردرسی هم دارید.ما به نسلی چند بعدی نیاز داریم نه روبات های درسخوان تک بعدی.درود برشما دخترم"پیامشو درجا فرستادم تو گروه،هر کدوم از بچه ها یه لیست فحش پیشنهادی فرستادن تا براش بک بدم و به این شکل بهش اظهار ارادت کنم.همونطور که حدس میزنید رکیک ترین فحش های پیشنهادی مربوط به هنر دوستمون میکائیل بود که رکورد دار لنگه پا وایستادن بود و به خون این استاد تشنه!


۶ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۱
life around me

 

پنج سال قبل همین موقع کتاب میخواندم و به حرفهایی که همان نیم ساعت قبلش زده بودی فکر میکردم.به امیدواری که در صدایت پیدا بود و برق چشم هایی که میتوانستم از پشت گوشی با بیشترین وضوح ممکن تصورشان کنم و چشمان پسر آینده مان را در نی نی شان ببینم.

پنج سال قبل همین موقع سعی داشتم کتاب بخوانم اما رویای سالهای بعد و مدتهای طولانی باهم بودنمان که خودت وعده اش را داده بودی دست و دلم را به خواندن نمیبرد.دلم میخواست دراز بکشم روی تخت,پتو را بکشم روی سرم و یک چشم زدن این پنج سال آینده طی شوند و داشته باشمت.تا ابد داشته باشمت.

پنج سال گذشت.هنوز نشسته ام روی تخت خوابم,کتابی به بغل دارم که پنج سال تمام است یک صفحه هم جلو نرفته.نمیشود.خاطرت نمیگذارد.

نمیفهمم خاطرت کی میخواهد دست از سرم بردارد که یک روز با امید با تو بودن زندگی ام از حرکت می ایستد و پنج سال بعد حسرت نبودنت راه حرکتم را سد میکند.باز اقلا آن روزها صدای راه دورت بود,گرمای نگاه های دزدکی ای ات را داشتم.حالا چه؟حالا که...

راستی یادت است پنج سال گذشته و همچنان نیستی؟

۳ نظر ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷
life around me

در جمعی نشسته بودیم و یکی از عزیزان ذکور جمع که درمورد همکار مونث سوم شخص غایب اش صحبت میکرد,خطاب به نامبرده گفت زنیکه!

جملگی نسوان جمع برآشفتند که هوی!زنیکه یعنی چی و مگر تو معنای حقوق برابر و فمنیسم را ندانی و وای برتو ای عقب افتاده و باقی مانده ی عصر جاهلیت و فلان و بیسار!

همانا شیخ(بنده)دستی به محاسن کشیده و خطاب به جمع کثیر نسوان عرض بنمودم که به گمانم خود شما بودید که فلان همکلاسی مذکرتان را مردک و یارو  صدا میکردید و فلذا از هر دست بدهی از همان دست هم باید بگیری!

۸ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۸
life around me

    

امشب کشیک اطفال بودم و برخلاف باقی بخش ها,هیچ غری ندارم بزنم که دیوانه ی این رشته شدم.

مدال جذابیت و نگاه به تخمم واری به زندگی رو با افتخار تقدیم میکنم به محمدطه سه ساله که دستور داده کامیون پلاستیکی غولپیکرش رو از خونه آوردن.خیلی آروم و با چهره ای کاملا خنثی میشینه داخلش,عروسکشو میزنه به بغل و مادر طفلکیش یه بند بسته به کامیون و از صبح خروس خون تا شب هزار بار میکشدش این سر سالن بخش به اون سر سالن:D


یه مدال خواهرم دقت کن هم بدیم به مامان اشکان 14ماهه که سعی داشت رنگ مدفوع نی نیش رو بهم نشون بده و آخرش هم موفق شد!(توقع ندارین که الویه های دستپخت مامان امشب از گلوم پایین برن؟)


نگم براتون از محمدیاسین ده ساله که از شش ماهگی "سیکل سل آنمیا" داره و به قول خودش همه ی عمرش تو بیمارستان گذشته و انقدر این بچه نمکه و انقدر زبون دراز و حاضرجوابه که نمیدونی باهاش چیکار کنی.به من میگه خواهرم حجابتو رعایت کن!!(خیلی تلاش کردم ازش عکس بگیرم و بذارم براتون اما گفت من با یه دختر بدحجاب عکس نمیگیرم:|  )

و دقیقا همین ایشون بود که وقتی رو تخت خوابیده بود شوت میزد به دکتر و وقتی دکتر برمیگشت ببینه ضربه از کجا بوده خودشو میزد به خواب!

و مجددا ایشون بودن که دائم گله داشتن که رنگ روتختیم رو دوست ندارم:|

+انقدر انگیزه دارم که میخوام داد بزنم تا خالی شم.اینترن های خیلی درسخون و باسوادی داریم که دارن از الان واسه تخصص میخونن و دائم با خودم میگم باید برسی بهشون گلی!من تلاش میکنم.درس میخونم و شک ندارم که میتونم!


+زندگی بهم یاد داده که اگه خودم تلاش نکنم چیزی رو آماده بهم نمیده.از الان یه چشم اندازه ده ساله واسه خودم مشخص کردم که برای رسیدن بهش کوتاهی نمیکنم.نمیخوام مثل هزارون هزار جوونی باشم که هروقت دنبال دلیل ناکامی هاشون میگردن انگشتشون به سمت دیگران درازه!


۷ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۲
life around me

ساعت8رفتم بیمارستان و الان له و داغون برگشتم خونه.دوتا مریض داشتم که یکیشون پسربچه دوساله ای بود که بدنبال گزش توسط یه حشره که معلوم نیست چی بوده پشت پاش آبسه کرده و فرستادیمش اتاق عمل واسه تخلیه.دومی(و امان از دومی)یه دختر یک سال و هفت ماهه بود که بخاطر بی احتیاطی مادرش با آب جوش سوخته بود و تا اینجا چندان مهم نیست.بچه رو میبرن اورژانس براش آمپولی تجویز میشه که مادر بچه میگفت تو اینترنت نوشته بود برا زیر دوسال نباید استفاده بشه و منم نذاشتم بهش بزنن.فقط پانسمانش کردن و آوردیمش خونه.همسایه مون گفت تریاک آب کنین بمالین رو زخم ها فوری خشک میشن.مالیدن اون همه اوپیوم غلیظ رو زخم های بچه ای به اون کوچیکی یعنی حماقت.یعنی خریت.بچه از همون محل زخم مواد تریاکی رو جذب میکنه و نشئه میشه.کم کم دچار کاهش سطح هوشیاری و کاهش تعداد تنفس میشه و وقتی دوباره آوردنش اورژانس دچار توقف تنفس شد که بردن احیاش کردن و فرستادنش بخش اطفال.اونجا هم دوباره حالش بد شد و فرستادیمشICU.مادر و پدر بچه گریه میکردن و بابت حماقت خودشون اشک میریختن.به مادر گفتم شما که فکر میکردی دارو اشتباهه چرا از دکتر نپرسیدی?خب برات توضیح میداد که در فلان شرایط،مجبور به تجویز اون دارو هستیم و نگرانی نداره.گریه میکرد و میگفت اشتباه کرده.حرفی ندارم بگم جز اینکه امیدوارم فردا پرستار نگه بچه تو ICUاکسپایر شده!!!

۵ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۷
life around me

من از تاریکی وحشت دارم.سالی یکبار آشپزی میکنم و از ظرف شستن بیزارم.روزی بالغ بر پنج بار با هرکدوم از دو دوست صمیمیم تلفنی صحبت میکنم....حالا یک هفته ست که خانواده رفتن مسافرت و من تنهام.هر وعده آشپزی میکنم و روزی چندین بار پشت سینک ظرفشویی می ایستم و سوت زنان قابلمه میسابم.شبها تنها میخوابم و وقتی ساعت دو بعد از نیمه شب از شدت گرما و عرق از خواب پریدم و فهمیدم برق قطع شده،تا ساعت چهارصبح تو تاریکی مطلق حیاط نشستم و به آسمون کوچه ای خیره شدم که همه ی خونه هاش خالی از هر موجود جنبنده ای هستن و از اون حجم تنهایی وحشت نکردم.سه روز میشه که گوشی موبایلم به علت بدهی قطع شده و نتونستم با کسی تماس تلفنی داشته باشم ولی میبینین که هنوز هم زنده ام.میدونی?هر کدوم از ما آدمها بنا به موقعیت میتونیم کارهایی رو انجام بدیم که زمانی فکر میکردیم هرگز امکان پذیر نیست.و هرلحظه به این فکر میکنم که یه روسپی طرد شده از جامعه یا یک قاتل زنجیره ای هم زمانی از تجسم جایگاه الانش به خودش لرزیده و الان جایی قرار داره که مدتها قبل هیچ فکرشو نمیکرده.این حجم عادت پذیری آدمها با شرایط محیطی و تبعیت از جو اطراف منو میترسونه.یاد حرف یکی از اساتید اصفهانیم میفتم که میگفت:بچا اصلش از آتیش جهنما نترسین.آدمیزادا،عادت پذیرس.جهنم که بردا به آتیشش عادت میکند...

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

خب خداخیری به رسانه ی ملی بده که سالی یکبار با ساختن سریالی مفهوم گرا با نقش اولی زنی قهرمان،وظایف مون رو بهمون یادآوری میکنه.سال قبل سریالی به نقش اولی مرجانه گلچین و امسال هم سریال پریا.صبح تا شب،بارها و بارها با خودتون تکرار کنین زن خوب زنیه که در مقابل هر بی مبالاتی و بچه بازی و ادا درآوردن شوهرش فقط سکوت کنه و سرشو بندازه پایین.شوهرش اشتباه پشت اشتباه و گند پشت گند بالا بیاره و اون اشک تو چشاش حلقه بزنه که من پات وامیستم.شوهرش بهش خیانت کنه و اون بره دست هووی نازنینش رو بگیره و بیاره بچه ی شوهرشو بزرگ کنه.زن خوب زنیه که پدر شوهرش برا زندگیش تصمیم بگیره و عالم و آدم براش تعیین تکلیف کنن و اون فقط غمزه بندازه تو چشماش و سرشو بندازه پایین و سکوت کنه.بیکار نباش!تکرار کن!


۸ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۸
life around me

    

طبق پیش بینی قبلیم باید بگم که بخش اطفال فوق العاده ست.بارها گفتم که من به طور جدی به تخصص اطفال فکر میکنم و حالا دارم مطمئن میشم که انتخابم درسته.فکر میکنم این تخصص به روحیاتم نزدیکتره.

روحیه ی آدمی که درونگراست و تنهایی رو به بودن در کنار آدم بزرگا ترجیح میده اما با دیدن یه بچه تو ماشین بغلی,یک متر سرشو میکنه بیرون و بی توجه به سنش شروع میکنه به شکلک در آوردن.

اولین مریض اطفالم آقا مهدی 10ساله بود که دوساله فهمیده دیابت داره و حالا واسه تنظیم قند خون بستری شده.خودش انسولینش رو تزریق میکنه و یه پسرفوق العاده ست.

یکی از مسائلی که بیمار دیابتی باید درجریانش باشه,مسئله ی هایپوگلیسمی(پایین افتادن قندخون)هست چون این مریضا علی رغم قند خون بالا,ممکنه اگه دوز انسولینشون زیاد باشه یا وعده ی غذایی شون دیر بشه دچار افت قندخون بشن که علائم بدی میده و ما همیشه اون علائم رو به دیابتی ها یاد میدیم و میگیم به محض اینکه اینطوری شدی فلان چیز رو بخور تا سریع قندت بالا بره.دکتر به من گفته بود اینا رو بهش یاد بدم که بعدا ازش میپرسه ببینه یاد گرفته یا نه؟

امروز دکتر گفت مهدی جان علائمی که خانم دکتر یادت داد رو بگو؟دورش بگردم که دونه دونه میگفت:ضربان قلبم بالا میره,عرق میکنم,سرگیجه میگیرمو..و...

-اونوقت باید چیکار کنی؟سه تا خرمای سیاه,یا یه قاشق عسل,یا نصف لیوان آبمیوه یا نوشابه بخورم.ببخشید خانوم یادم رفت بگم اول قند خونمو اندازه بگیرم ببینم واقعا افتاده پایین یا نه؟!!!

بعد هم همه ی ما به افتخارش کف میزدیم و اونم ذوق میکرد.

مریض دومم دیانای 11ماهه ی خوشگل بود که بخاطر تب و سرماخوردگی و ضایعات تاولی داخل دهان بستری شده بود و رسما پدر منو در آورد تا گذاشت معاینه ش کنم.خنده دار اونجا بود که من به اینترن گفتم نمیذاره نبضش رو بگیرم.

نبضشو گرفت و گفت ببین؟به همین راحتی.گفتم خب گریه شد که؟

گفت خانوم دکتر توقع نداری که بچه یازده ماهه دستشو بده بهت معاینه ش کنی.خب بچه گریه میکنه دیگه.فکر کنم باید خودمو عادت بدم به اینکه بچه دستمال کاغذی نیست که زود خراب شه.باید ترسامو کنار بذارم.

+من اطفال را طبیب خواهم شد.حالا ببینین کی گفتم:)

+میکول با حالت درموندگی اومد تو اتاق پزشک.گفتم چته؟گفت بچه های امروز همه شون پدرسوخته ان.گفتم چرااا؟گفت پدرسوخته زبونشو از دهنش درمیاره صدا موتور گازی میده,لباسام خیس شدن بسکه تف پرت کرد روم:Dبهش میگم عمو اگه نذاری تو دهنتو ببینم میرمااا؟میگه برو به درک(!)

+بخش اطفال کلا سه ماهه که به چهارتا روتیشن تقسیم میشه که هر روتیشن رو یه استاد متفاوت درس میده.ما روتیشن اول رو با یه خانوم دکتر شیک و باکلاس و واقعا مهربون شروع کردیم.عاشق اون تیکه کلامشم که به مامانای بچه ها میگه:مامانش؟پسرمون امروز تب نداشته؟^_^

۳ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۳
life around me

  

امروز حال و هوای بیمارستان آدمو سرمست میکرد.روز پزشک بود و یکی یکی اساتیدمو میدیدم که دسته گل به بغل از بخش خارج میشدن.سهم ما هم تبریک های خالی خالی بود که همونم خستگی رو از تنمون بیرون میکرد.

داشتم فکر میکردم چند سال از عمرمو بابت پزشکی صرف کنم می ارزه؟بعد دکتر میم جراح,انسان ترین مرد دنیا رو دیدم که کوله بار دسته گلهایی که بیماراش بهش داده بودن رو دانشجوهاش پشت سرش میبردن و تو دلم فریاد زدم همه ی عمرم.همه اش بی کم و کاست...

روزای اول ورود به بیمارستان بود و ماهم استاجرهای طفلکی ذوق زده.از اورزانس خارج شدم و یه مردی که داشت گریه میکرد منو با روپوش سفید دید و فحش ناموسی به مادرم داد.مادر ساداتم که تو تمام عمرش آزارش به یه مورچه هم نرسیده.اون مرد برادر بیماری بود که سر صحنه تصادف فوت شده و بی جان به بیمارستان رسیده بود و مادر از همه جا بیخبر من باید فحش میخورد.اون روز گریه کردم.رفتم خونه و گفتم مامان چشمت روشن. رفتم درسی رو بخونم که مایه افتخارت بشم,متاسفم که باید فحششو تو بخوری.

سوپر مامان خندید و گفت اون برادرش فوت شده بود.تو باید صبر داشته باشی.

من اون روز و روزای دیگه ای که این رفتارها رو دیدم بغض کردم و از همه ی دنیا متنفر شدم.ولی انگار یادم رفته بود ما مریضهایی هم داشتیم که را به راه بهمون گفتن:عاقبت بخیر بشی دخترم.و مگه من از همه ی دنیا چی میخوام بجز همین یه جمله؟


+آماده شدم که برم بیمارستان و اولین شرح حال بخش اطفالمو بگیرم.مطمئنم این سخت ترین بخشه چون بچه ها از روپوش سفید میترسن و چه بسا مریضم نوزاد باشه و معاینه کردنشون خیلی طول میکشه.اینکه بشه آرومشون کرد و رابطه برقرار کرد.

چندتا آبنبات چوبی خریدم ببرم واسه مریضام و امیدوارم به سن آبنبات خوردن رسیده باشن.این کار رو از دکتر ح یاد گرفتم.

ایشون فوق تخصص نوزادان هستن و هروقت بالاسر اطفال میرن حتما هدیه ی کوچیکی براشون دارن.دکتر ح کسیه که با وجود رقابت های بین پزشک ها, همه ی همکاراش یکصدا میگن عاشقشیم.مردی که واقعا از عمق وجود شغلشو دوست داره و حتی شبهایی که کشیک نیست میاد و نه تنها مریضهای خودش که مریضهای همکاراش هم میبینه.

+آرزو میکنم همه با علاقه و وجدان و حس وظیفه شناسی وارد شغلی بشن که لایقش هستن.در اون صورت میتونیم آبرو و قداست یه حرفه رو حفظ کنیم و لکه دارش نکنیم.

۱۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱
life around me