گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است



۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۵
life around me

زمان:شب قبل__لوکیشن:بخش اطفال بیمارستان__مود:یه دانشجوی کلافه از کشیک خلوت و کسل کننده ی اون شب...یهو میبینم اینترن کشیک اومد و گفت مریض آوردن.نگاه پرونده اش کردم و دیدم قبلا بستری بخش ارتوپدی بوده و حالا مشاوره اطفال شده و تو فیلد اطفال قراره بستری بشه.کودک شش ماهه ای که به دنبال تصادف دچار خون ریزی مغزی شده.استخوان فمورش شکسته و بردنش اتاق عمل و با یه میله که از یک طرف پاش وارد شده و از طرف دیگه خارجش کردن،شکستگی رو فیکس کردن.بخاطر لکه ی روی مغزش دائما درحال تشنج کردنه و یه تیکه از بدنش میپره.دکتر کشیک میاد.آشفته ست.عصبیه.خبری از اون آرامش همیشگیش نیست.میگه بچه ها:مادر این بچه تو همون تصادف فوت شده و پدرش تو ICUبستریه و هوشیاری نداره.بچه تا صبح تشنج کرد ولی نیاز به دوز بالای یه دارویی داشت که اگه به بچه میزدیم قطعا دچار توقف تنفس و مرگ میشد و برا جلوگیری از این مشکل باید بچه رو اینتوبه میکردن تا بهش تنفس بده ولی همه ی دستگاه ها به مریضها وصل بودن و دستگاه خالی نداشتیم.امکان اعزام به تهران هم نبود چون بچه مسلما تو راه تموم میکرد.دکترا هی تعدادشون زیاد شد:فوق تخصص نوزادان،فوق اعصاب نوزادان،جراح اطفال و...همه مشورت کردن و نهایتا نتونستن هیچ کاری کنن چون واقعا شرایطش نبود.باید صبر کنیم تا دستگاه خالی بشه.یعنی باید دعا کنیم یه بچه ی دیگه بمیره تا این زنده بمونه...سرم گیج میره...حالم بده...دوباره زن عموی بچه جیغ میکشه که تشنج کرد...همه میدون طرف اتاق یک ولی نمیشه داروی جدیدی شروع کرد...میام خونه ولی حالت تهوع امونم نمیده...دنیا جای من نیست...اینجا خیلی لعنتیه...این دنیای کثیف حتی به شیرخوارهای شش ماهه هم رحم نمیکنه...حالم گرفته ست...این اولین مریضیه که تا این حد تکونم داده...

۹ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

 ز امروز تا پایان هفته ی آینده میریم ICUنوزادان و نگم براتون که برخلاف همه ی بچه های گروه که از دیدن نوزادای 400-500گرمی پوست رو استخون اوغ میزدن من نیشم تا بناگوش باز بود و هی معاینه شون میکردم.

انقدر این اطفال برام لذت بخشه که در وصف نمیگنجه.با دکتر ح(فوق تخصص نوزادان)میرفتیم بالا سر نی نی های نارس.وقتی دکتر رفلکس هاشونو چک میکرد و بچه پاسخ میداد,دکتر میگفت ماشالله به دختر قوی.قربونش.ماشالله.

وقتی میشنید نوزادی که از بدو تولد تا امروز نتونسته حتی یه قطره شیر میک بزنه ولی از دیشب حتی یه سی سی شیر خورده میگفت:شکر خدا مامان جون.نی نی خیلی مقاومی داری.ماشالله.

ذوق میکرد.کیف میکرد.منم پا به پاش.

قبلا که میدیدم مادری پوشک بچه شو عوض میکنه حالم بهم میخورد.میپرسیدم چطوری بدت نمیاد؟همه شون میگفتن آخه مگه این بچه به جز شیر چی میخوره؟چیزی نداره که بدمون بیاد.

من امروز پوشک چهارتا نی نی که همه شون خرابکاری کرده بودنو باز کردم تا اولا ناحیه تناسلی شونو معاینه کنم و ثانیه ببینم حجم مدفوعشون چقدره.دوستام میگفتن چطوری بدت نمیاد؟میگفتم مگه این بچه بجز شیر چی خورده؟الان میفهمم که راز این کار فقط عشقه ولاغیر!

+یه اتفاق مکدر کننده هم همین روز اول افتاد.نوزاد هفده روزه ای داریم که به محض تولد آوردنش icuو هفده روزه که بستریه.چهارتا مشکل قلبی خیلی شدید داره که فورا باید جراحی بشه.دکتر هماهنگی ها رو انجام داد تا بچه رو از این بیمارستان بفرستن به اون یکی بیمارستان تا فورا بره واسه عمل.این فاصله هم حتی باید با آمبولانس باشه چون نباید بچه از دستگاه جدا بشه.

بعد مادر بزرگ بچه خیلی ریلکس میگه دکتر مرخصش کن.دکتر با چشای ورقلمبیده میگه یکراست بگو بچه رو بکش...نمیشه خانوم.مادربزرگه میگه تو مرخصش کن ما خودمون عصر میبریمش اون بیمارستان(واضحه که دروغ میگه).دکتر میگه هفده روز کنار تختش زجر کشیدین حالا میخوای دودش کنی بره هوا؟یادت رفته ما شب تا صبح با کیسه به این بچه هوا دادیم؟

مادر بزرگه میگه من توکلم اول به خداست بعدش به شما.خدا رو ول کنم؟خدا خودش نگهش میداره.دکتر میگه خدا جای خود داره مادر...این بچه میمیره اینجوری.خیلی ریلکس میگه توکل به خدا.

یه ماجرای شخصی دارن که نمیخوان راجبش حرف بزنن.آخر سر گفت با رضایت میبریمش.دکتر بازم باهاش حرف زد تا منصرف بشه ولی فایده نداشت و متاسفانه نمیشه کسی رو به زور تو بیمارستان نگه داشت.موقع رضایت گفتن باید پدر بچه بیاد.مادر بزرگه زد به مغلته بازی که پدرش نیست بذارین مادرش رضایت بده و طبیعیه که اگه کل بیمارستان رو هم به هم میریخت بازم فاده نداشت و باید پدر رضایت بده.

فکر میکنم پدره ترکشون کرده ولی هرچه بود باید گفت چه نی نی بدشانسی...

چه نی نی تنهایی...


۶ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۶
life around me

مادر چهارده ساله ی بخش اطفال!!!مامان کوچولوی چهارده ساله....

۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۹
life around me

امروز دوتا نوزاد بیست روزه ی دوقلو داشتیم که هر جفتشون یه انگشت اضافی کوچولو داشتن که به انگشت کوچیک دستشون چسبیده بود.آقای دکتر ح که فوق تخصص نوزادان هستن گفتن میخوام قطعشون کنم و ما هیجان زده برای یه تجربه ی جذاب.دکتر یه چیزی بستن دور انگشت اضافی تا خون رسانی بهش قطع بشه و بعد از مدتی با فشار اوردن کندنش!بدون خونریزی....اگه اینا رو تو این سن قطع نکنیم بعدا مجبورن بخاطرش برن اتاق عمل و بیهوشی و کلی دردسر.ولی الان با یه کار کوچیک حل شد و باید آفرین گفت به پدر و مادرشون که به حرف دکتر اعتماد کردن و با دلسوزی بی مورد مشکل برا قندعسل هاشون درست نکردن.(البته اگه این انگشت های اضافی استخوانی باشن،یا اگه به انگشت بزرگ دست وصل باشن دیگه با این روش نمیشه قطعشون کرد)


۷ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۳
life around me

    

امشب کشیک اطفال بودم و برخلاف باقی بخش ها,هیچ غری ندارم بزنم که دیوانه ی این رشته شدم.

مدال جذابیت و نگاه به تخمم واری به زندگی رو با افتخار تقدیم میکنم به محمدطه سه ساله که دستور داده کامیون پلاستیکی غولپیکرش رو از خونه آوردن.خیلی آروم و با چهره ای کاملا خنثی میشینه داخلش,عروسکشو میزنه به بغل و مادر طفلکیش یه بند بسته به کامیون و از صبح خروس خون تا شب هزار بار میکشدش این سر سالن بخش به اون سر سالن:D


یه مدال خواهرم دقت کن هم بدیم به مامان اشکان 14ماهه که سعی داشت رنگ مدفوع نی نیش رو بهم نشون بده و آخرش هم موفق شد!(توقع ندارین که الویه های دستپخت مامان امشب از گلوم پایین برن؟)


نگم براتون از محمدیاسین ده ساله که از شش ماهگی "سیکل سل آنمیا" داره و به قول خودش همه ی عمرش تو بیمارستان گذشته و انقدر این بچه نمکه و انقدر زبون دراز و حاضرجوابه که نمیدونی باهاش چیکار کنی.به من میگه خواهرم حجابتو رعایت کن!!(خیلی تلاش کردم ازش عکس بگیرم و بذارم براتون اما گفت من با یه دختر بدحجاب عکس نمیگیرم:|  )

و دقیقا همین ایشون بود که وقتی رو تخت خوابیده بود شوت میزد به دکتر و وقتی دکتر برمیگشت ببینه ضربه از کجا بوده خودشو میزد به خواب!

و مجددا ایشون بودن که دائم گله داشتن که رنگ روتختیم رو دوست ندارم:|

+انقدر انگیزه دارم که میخوام داد بزنم تا خالی شم.اینترن های خیلی درسخون و باسوادی داریم که دارن از الان واسه تخصص میخونن و دائم با خودم میگم باید برسی بهشون گلی!من تلاش میکنم.درس میخونم و شک ندارم که میتونم!


+زندگی بهم یاد داده که اگه خودم تلاش نکنم چیزی رو آماده بهم نمیده.از الان یه چشم اندازه ده ساله واسه خودم مشخص کردم که برای رسیدن بهش کوتاهی نمیکنم.نمیخوام مثل هزارون هزار جوونی باشم که هروقت دنبال دلیل ناکامی هاشون میگردن انگشتشون به سمت دیگران درازه!


۷ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۲
life around me

ساعت8رفتم بیمارستان و الان له و داغون برگشتم خونه.دوتا مریض داشتم که یکیشون پسربچه دوساله ای بود که بدنبال گزش توسط یه حشره که معلوم نیست چی بوده پشت پاش آبسه کرده و فرستادیمش اتاق عمل واسه تخلیه.دومی(و امان از دومی)یه دختر یک سال و هفت ماهه بود که بخاطر بی احتیاطی مادرش با آب جوش سوخته بود و تا اینجا چندان مهم نیست.بچه رو میبرن اورژانس براش آمپولی تجویز میشه که مادر بچه میگفت تو اینترنت نوشته بود برا زیر دوسال نباید استفاده بشه و منم نذاشتم بهش بزنن.فقط پانسمانش کردن و آوردیمش خونه.همسایه مون گفت تریاک آب کنین بمالین رو زخم ها فوری خشک میشن.مالیدن اون همه اوپیوم غلیظ رو زخم های بچه ای به اون کوچیکی یعنی حماقت.یعنی خریت.بچه از همون محل زخم مواد تریاکی رو جذب میکنه و نشئه میشه.کم کم دچار کاهش سطح هوشیاری و کاهش تعداد تنفس میشه و وقتی دوباره آوردنش اورژانس دچار توقف تنفس شد که بردن احیاش کردن و فرستادنش بخش اطفال.اونجا هم دوباره حالش بد شد و فرستادیمشICU.مادر و پدر بچه گریه میکردن و بابت حماقت خودشون اشک میریختن.به مادر گفتم شما که فکر میکردی دارو اشتباهه چرا از دکتر نپرسیدی?خب برات توضیح میداد که در فلان شرایط،مجبور به تجویز اون دارو هستیم و نگرانی نداره.گریه میکرد و میگفت اشتباه کرده.حرفی ندارم بگم جز اینکه امیدوارم فردا پرستار نگه بچه تو ICUاکسپایر شده!!!

۵ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۷
life around me

من از تاریکی وحشت دارم.سالی یکبار آشپزی میکنم و از ظرف شستن بیزارم.روزی بالغ بر پنج بار با هرکدوم از دو دوست صمیمیم تلفنی صحبت میکنم....حالا یک هفته ست که خانواده رفتن مسافرت و من تنهام.هر وعده آشپزی میکنم و روزی چندین بار پشت سینک ظرفشویی می ایستم و سوت زنان قابلمه میسابم.شبها تنها میخوابم و وقتی ساعت دو بعد از نیمه شب از شدت گرما و عرق از خواب پریدم و فهمیدم برق قطع شده،تا ساعت چهارصبح تو تاریکی مطلق حیاط نشستم و به آسمون کوچه ای خیره شدم که همه ی خونه هاش خالی از هر موجود جنبنده ای هستن و از اون حجم تنهایی وحشت نکردم.سه روز میشه که گوشی موبایلم به علت بدهی قطع شده و نتونستم با کسی تماس تلفنی داشته باشم ولی میبینین که هنوز هم زنده ام.میدونی?هر کدوم از ما آدمها بنا به موقعیت میتونیم کارهایی رو انجام بدیم که زمانی فکر میکردیم هرگز امکان پذیر نیست.و هرلحظه به این فکر میکنم که یه روسپی طرد شده از جامعه یا یک قاتل زنجیره ای هم زمانی از تجسم جایگاه الانش به خودش لرزیده و الان جایی قرار داره که مدتها قبل هیچ فکرشو نمیکرده.این حجم عادت پذیری آدمها با شرایط محیطی و تبعیت از جو اطراف منو میترسونه.یاد حرف یکی از اساتید اصفهانیم میفتم که میگفت:بچا اصلش از آتیش جهنما نترسین.آدمیزادا،عادت پذیرس.جهنم که بردا به آتیشش عادت میکند...

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

خب خداخیری به رسانه ی ملی بده که سالی یکبار با ساختن سریالی مفهوم گرا با نقش اولی زنی قهرمان،وظایف مون رو بهمون یادآوری میکنه.سال قبل سریالی به نقش اولی مرجانه گلچین و امسال هم سریال پریا.صبح تا شب،بارها و بارها با خودتون تکرار کنین زن خوب زنیه که در مقابل هر بی مبالاتی و بچه بازی و ادا درآوردن شوهرش فقط سکوت کنه و سرشو بندازه پایین.شوهرش اشتباه پشت اشتباه و گند پشت گند بالا بیاره و اون اشک تو چشاش حلقه بزنه که من پات وامیستم.شوهرش بهش خیانت کنه و اون بره دست هووی نازنینش رو بگیره و بیاره بچه ی شوهرشو بزرگ کنه.زن خوب زنیه که پدر شوهرش برا زندگیش تصمیم بگیره و عالم و آدم براش تعیین تکلیف کنن و اون فقط غمزه بندازه تو چشماش و سرشو بندازه پایین و سکوت کنه.بیکار نباش!تکرار کن!


۸ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۸
life around me

طبق پیش بینی قبلیم باید بگم که بخش اطفال فوق العاده ست.بارها گفتم که من به طور جدی به تخصص اطفال فکر میکنم و حالا دارم مطمئن میشم که انتخابم درسته.فکر میکنم این تخصص به روحیاتم نزدیکتره.

روحیه ی آدمی که درونگراست و تنهایی رو به بودن در کنار آدم بزرگا ترجیح میده اما با دیدن یه بچه تو ماشین بغلی,یک متر سرشو میکنه بیرون و بی توجه به سنش شروع میکنه به شکلک در آوردن.

اولین مریض اطفالم آقا مهدی 10ساله بود که دوساله فهمیده دیابت داره و حالا واسه تنظیم قند خون بستری شده.خودش انسولینش رو تزریق میکنه و یه پسرفوق العاده ست.

یکی از مسائلی که بیمار دیابتی باید درجریانش باشه,مسئله ی هایپوگلیسمی(پایین افتادن قندخون)هست چون این مریضا علی رغم قند خون بالا,ممکنه اگه دوز انسولینشون زیاد باشه یا وعده ی غذایی شون دیر بشه دچار افت قندخون بشن که علائم بدی میده و ما همیشه اون علائم رو به دیابتی ها یاد میدیم و میگیم به محض اینکه اینطوری شدی فلان چیز رو بخور تا سریع قندت بالا بره.دکتر به من گفته بود اینا رو بهش یاد بدم که بعدا ازش میپرسه ببینه یاد گرفته یا نه؟

امروز دکتر گفت مهدی جان علائمی که خانم دکتر یادت داد رو بگو؟دورش بگردم که دونه دونه میگفت:ضربان قلبم بالا میره,عرق میکنم,سرگیجه میگیرمو..و...

-اونوقت باید چیکار کنی؟سه تا خرمای سیاه,یا یه قاشق عسل,یا نصف لیوان آبمیوه یا نوشابه بخورم.ببخشید خانوم یادم رفت بگم اول قند خونمو اندازه بگیرم ببینم واقعا افتاده پایین یا نه؟!!!

بعد هم همه ی ما به افتخارش کف میزدیم و اونم ذوق میکرد.

مریض دومم دیانای 11ماهه ی خوشگل بود که بخاطر تب و سرماخوردگی و ضایعات تاولی داخل دهان بستری شده بود و رسما پدر منو در آورد تا گذاشت معاینه ش کنم.خنده دار اونجا بود که من به اینترن گفتم نمیذاره نبضش رو بگیرم.

نبضشو گرفت و گفت ببین؟به همین راحتی.گفتم خب گریه شد که؟

گفت خانوم دکتر توقع نداری که بچه یازده ماهه دستشو بده بهت معاینه ش کنی.خب بچه گریه میکنه دیگه.فکر کنم باید خودمو عادت بدم به اینکه بچه دستمال کاغذی نیست که زود خراب شه.باید ترسامو کنار بذارم.

+من اطفال را طبیب خواهم شد.حالا ببینین کی گفتم:)

+میکول با حالت درموندگی اومد تو اتاق پزشک.گفتم چته؟گفت بچه های امروز همه شون پدرسوخته ان.گفتم چرااا؟گفت پدرسوخته زبونشو از دهنش درمیاره صدا موتور گازی میده,لباسام خیس شدن بسکه تف پرت کرد روم:Dبهش میگم عمو اگه نذاری تو دهنتو ببینم میرمااا؟میگه برو به درک(!)

+بخش اطفال کلا سه ماهه که به چهارتا روتیشن تقسیم میشه که هر روتیشن رو یه استاد متفاوت درس میده.ما روتیشن اول رو با یه خانوم دکتر شیک و باکلاس و واقعا مهربون شروع کردیم.عاشق اون تیکه کلامشم که به مامانای بچه ها میگه:مامانش؟پسرمون امروز تب نداشته؟^_^

۳ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۳
life around me