گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

شب بود و ما سه تا رفیق,که همچنان دست از دور دور تو خیابونها بر نمیداشتیم.سوگند غر میزد که همین چند روز فراغت هم امکانات کافی واسه تفریح نداریم تو این شهر.من و رها هم غر میزدیم...

نمیدونم اون وسط پیشنهاد سفر دو روزه از کدوممون بود و حتی درک نمیکنم چرا انقدر وقیح بودم که با وجود صدوچهل هزار تومن موجودی حسابم,درجا این پیشنهادو قبول کردم.اونم درشرایطی که هزینه ی بلیط و اقامت و غذا و جابجایی هم با خودمونه.ولی چه کنیم که این ذهن های خسته بی پولی سرشون نمیشه.یه سفر مستقل سه تایی با جیب خالی(!)

حتما یه زمانی واسه دخترم تعریف میکنم چه مادر پررویی داشته:)

۴ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۶
life around me

    

   مگه من از تمام دنیا چی میخواستم جز چند روز فراغت و کتاب خوب و آرامش و تنهایی,

   و آقای خدای سبیلو و مهربانی که شبها کنارم بشینه و براش "کیمیاگر"بخونم؟


۶ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

 


تنها یکی از زنان علیه زنان زیر این |عکس|,که خودش و جمله ی شگفت انگیز"19 ساله با هم هستند"ش ساعتها نیاز به بحث دارن!

۵ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۷
life around me

از صمیم قلب متاسفم ازینکه تو جامعه ای زندگی میکنم,که ترویج خشم رو تبدیل به یک فرهنگ عمده کرده.

چند شب قبل,به عنوان بخشی از اخبار شبانگاهی,گزارشی پخش شد از مصاحبه با دادستان یکی از شهرها که با دیدن صحنه ی پشت سر دادستان حتی متوجه موضوع مصاحبه نشدم.صحنه ی آویزون موندن چند تا جسد تازه اعدام شده که اصلا ارتباطی با موضوع گزارش نداشت و تا مدتی متعجب بودم که واقعا یعنی لوکیشن بهتری برای صحبت کردن پیدا نمیشد؟مثلا نیم متر اینطرف یا اونطرف تر؟

از این حجم مشکلات روحی بعضی بزرگان تعجب میکنم.بارها از خودم میپرسم چه لزومی داره جنایت هایی که همه ی مردم از وقوعش تو دنیا اطلاع دارن رو انقدر با شفافیت بالا نشون بدیم؟جنایت سر بریده شدن یه کودک به دست داعشی ها؟هنوز قلبم از یادآوریش تکه تکه میشه.

به عنوان کسی که هر روز با مردمی سر و کار داره که در سختی قرار دارن,در سختی بیماری خودشون یا یکی از اعضای خانواده شون,باید بگم که جامعه ی ما جدا از بخش استثناء,عموما عصبی و پر از خشم و استرسه.ما مردمی هستیم که موقع بیمار شدن به خودمون حق میدیم هرگونه رفتار غیر انسانی داشته باشیم و توجیهمون اینه که خب من الان مشکل دارم و باید از طرف بقیه درک بشم.

دوستی دارم که همیشه از پرخاشگر بودن همراهی های بیمارا گله داشت.یه روز خواهرزاده خودش رو به خاطر تشنج بردیم بیمارستان خودمون.پزشک اورزانش بچه رو معاینه کرد,دارو رو شروع کرد و بچه رو نگه داشتن تا پزشک اطفال کشیک بعدا بیاد و ببیندش.شرایط بچه stableشده بود و نیاز به اقدام فوری نبود که حتما همون لحظه متخصص اطفال بیاد ولی دوستم دائم از این اتاق به اون اتاق میرفت و سعی داشت به دکتر زنگ بزنه.داد میزد و میگفت اینجا هیچکس به فکر آدم نیست.بچه داره میمیره و من هم چون حالات پرخاشگرش رو میدیدم حرفی نمیزدم.

بعدا که مدتی از اون ماجرا گذشت ازش خواستم به رفتار چند روز قبلش فکر کنه و ببینه واقعا یه آدم نرمال از نظر روانی حتی در همچون شرایط سختی باید رفتار این شکلی داشته باشه؟خواستم حال عمومی خواهرزاده اش رو به یاد بیاره و ببینه واقعا اون بچه نیاز به مداخله فوری داشت؟

حرفامو تایید کرد و گفت اون لحظه اصلا مغزش پیام درستی صادر نمیکرده.

اینها رو نوشتم که بگم ما زاده ی فرهنگ اشتباهی هستیم که روز به روز خشن تر میشه و شادی ستیزی رو تبدیل به یه هنجار کرده.موسیقی ممنوع,کنسرت ممنوع.رنگ شاد ممنوع و متاسفانه به اسم دین(ای مظلوم دین)درحال ترویج خشونت هستن و ما بدون اینکه متوجه باشیم قربانی شدیم.

کم نیستن قتلهایی که فقط به خاطر عدم توانایی کنترل خشم در لحظه اتفاق افتادن و چه خانواده هایی که به دنبالش از هم پاشیده.

بیایید سعی کنیم از این به بعد رفتار عاقلانه تری در شرایط مختلف داشته باشیم و قبل از هر عملی حتما دقیقه ای رو فکر کنیم.این پست عنوان تمرینی هست که خودم از امروز شروع کردم.تمرین اینکه بازیکن متفکر کاراته باشم,تا یک کشتی کج کار بی فکر!

#نظرتون چیه بعد از انجام هر اقدام پرخاشگرانه ی بی فکر,خودمون رو تنبیه کنیم؟امیدوارم به عنوان پدر و مادرهای آینده اقلا نسل متشنجی رو روانه ی فرداها نکنیم!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۷
life around me

داشتم از جلوی تلویزیون رد میشدم،لیلا بلوکات رو دیدم که مهمون برنامه دورهمی بود.میدونستم یه خیریه داره.ناخودآگاه نشسته بودم و نگاه میکردم و به بزرگترین رویای زندگیم فکر میکردم.رویای داشتن یه خیریه ی بزرگ با یه عالمه بچه های قد و نیم قد.وقتی از هزارتا بچه هاش میگفت دلم میلرزید و از خوشی بغض میکردم.انگار الان لیلا بلوکات آینده ای باشه که من آرزوش رو دارم.با خودم زمزمه میکردم یعنی میشه?یعنی میشه?که صدای مامان از رویا پرتم کرد بیرون و نشوندم سر میز ناهار...

۳ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۲
life around me

میدونی?مشکل اینجاست که تاریخ امتحانا رو با تاریخ قاعدگی ما هماهنگ نمیکنن.البته قاعدگی ما هم با امتحانا هماهنگ نمیشه.نتیجه اش میشه ساعت ها لولیدن لای پتو و دمنوش بی فایده خوردن و ترکیب کردن انواع مسکن ها و هی نتیجه نگرفتن.امروز بعد اونهمه تقلا منتظر بودم صدای پرستار رو از پشت در بشنوم که میگه بچه حالش خوبه،ولی مادر سر زا رفت...

۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

از قرنطینه ی کتابهام کشیدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه تا آذوقه ای جمع کنم و برگردم توی غار تنهاییم.

چشمم افتاد به در اتاقی که باز بود.مامان و بابا کنار هم روی یه بالش آروم خوابیده بودن.

نور از پنجره ی بالا سرشون میتابید روی صورتشون.انگار آسمون شکافته بشه و خورشید بزنه بیرون.

دلم میخواست بپرم دوربین رو بردارم و اون قاب رو ثبت کنم.

برای روز مبادایی که ....


۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me

سرش رو شونه هام بود و براش درد و دل میکردم...

گوشه ی سبیلش روی گردنم میلغزید و این یعنی لبخند میزد

چشاش سنگین شد,

لبخند رو لبش بود مث همیشه ولی خوابش برد

آقای خدا؟میشه بیدار شی؟

هنوز یه کوه دیگه از غصه هام مونده...

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
life around me