گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

این چند روز تعطیلی مدام حس بطالت و بیهودگی داشتم.امروز که از سفر برگشتم با خودم فکر میکردم واقعا چند سال قبل با سه ماه تعطیلات تابستونی چیکار میکردم?دروغ چرا خب دلم میخواست هرچه زودتر ترم جدید شروع شه.انگاری هیچ جوره بیکاری بهم نمیسازه....و خبر خوب اینکه از فردا میریم بخش اطفال،بخش نی نی های لپ قرمزی:)

۵ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۱
life around me

شب بود و ما سه تا رفیق,که همچنان دست از دور دور تو خیابونها بر نمیداشتیم.سوگند غر میزد که همین چند روز فراغت هم امکانات کافی واسه تفریح نداریم تو این شهر.من و رها هم غر میزدیم...

نمیدونم اون وسط پیشنهاد سفر دو روزه از کدوممون بود و حتی درک نمیکنم چرا انقدر وقیح بودم که با وجود صدوچهل هزار تومن موجودی حسابم,درجا این پیشنهادو قبول کردم.اونم درشرایطی که هزینه ی بلیط و اقامت و غذا و جابجایی هم با خودمونه.ولی چه کنیم که این ذهن های خسته بی پولی سرشون نمیشه.یه سفر مستقل سه تایی با جیب خالی(!)

حتما یه زمانی واسه دخترم تعریف میکنم چه مادر پررویی داشته:)

۴ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۶
life around me

    

   مگه من از تمام دنیا چی میخواستم جز چند روز فراغت و کتاب خوب و آرامش و تنهایی,

   و آقای خدای سبیلو و مهربانی که شبها کنارم بشینه و براش "کیمیاگر"بخونم؟

   

   پ.ن:تو لینک کتابدونی وبم(اون گوشه),کتابی که امروز دست گرفتم رو گذاشتم.


۶ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

 


تنها یکی از زنان علیه زنان زیر این |عکس|,که خودش و جمله ی شگفت انگیز"19 ساله با هم هستند"ش ساعتها نیاز به بحث دارن!

۵ نظر ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۷
life around me

امروز روز آخرین امتحان این ترمه.از خستگی و افسردگی،فرسوده شدم و احساس پیری میکنم.هی گشتم تو گذشته تا حال آخرین روز ترمهای قبل رو به یاد بیارم ولی بی فایده بود.فراموش شدن...به همین راحتی... ولی به این فکر میکنم که چند هزار سال باید بگذره تا اشکهای دیشب محمد بنا رو از یاد ببرم?

۴ نظر ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۰
life around me

امروز رفته بودم کتابخونه ی بیمارستان که درس بخونم.از یکی از اینترنها سوالی داشتم,رفتم اورزانس تا پیداش کنم.

زنگ در اورزانس رو زدم و طبق معمول نگهبان اومد و بعد احوالپرسی از سوراخ در,اجازه ی ورود داد ولی دیدم چندتا ماسک روی هم زده.وارد که شدم دیدم تمام مریضا و همراهی هاشون ماسک زدن اونهم چندتا روی هم.دو قدم که جلو رفتم میخواستم بیهوش بشم.

بوی گندی به مشامم خورد که تابحال حسش نکرده بودم.بوی تعفن.بوی چرک.نمیدونم انقدر شدید بود که فقط اوغ میزدم و سعی میکردم مقنعه رو سد دماغم کنم و میدویدم دنبال ماسک.

حتی چند دقیقه هم طاقت نیاوردم و پریدم سمت در.زنگ رو زدم که نگهبان دوباره بیاد و درو باز کنه تا بپرم بیرون.

رفتم بیرون,نشستم رو زمین و فقط نفس کشیدم.از همون سوراخی از نگهبان پرسیدم این بوی چیه؟گفت یه مریض دیابتی آوردن پاش زخم شده.گفتم کی بالاسرشه؟گفت دکتر میم جراح.

از اورزانس دور شدم و زنگ زدم به همون اینترن.جواب نداد.

بعد یک ساعت اومد کتابخونه و دیدم رنگ به رخسارش نیست.گویا ایشون هم اینترن کشیک بوده و کناردست دکتر میم.

میگفت اصلا نمیتونی تصور کنی عمق زخم چقدر بود.گفت دکتر بردش اتاق عمل و گفت الان حداقل ناحیه ی ممکن از پا رو قطع میکنم ولی ممکنه لازم بشه فردا پس فردا دوباره ببرمش اتاق عمل و وسعت بیشتری رو قطع کنم.باید بازش کنیم تا ببینم تا کجای استخوان درگیره.

راستی,گفتم که مریض فقط سی و هشت سالش بود؟

چقدر یه آدم میتونه نسبت به سلامتی خودش بی تفاوت باشه که همچین زخم بزرگی رو ببینه ولی برا درمان اقدام نکنه تا این حد عفونی بشه؟

پ.ن:بارها گفتم دیابت ام الامراضه.اگه کسی رو دارین که بهش مبتلاست بگین چندبرابر افراد دیگه از خودش مواظبت کنه."روزانه"پاهاشو معاینه کنه و به محض دیدن کوچکترین زخم یا تغییر شکل به پزشک مراجعه کنه چون دیابت باعث از دست رفتن حس پاها میشه و ما داشتیم مریضی که کنار بخاری خوابیده و پاش از شب تا صبح چسبیده بود به بخاری و جزغاله شده بود ولی اصلا متوجه سوزش نشده بود و نتیجه اش شد یه زخم بزرگ و خب میدونین که زخم دیابتی ها به این آسونی ها جوش نمیخوره.

متاسفانه سیستم بهداشت و درمان ایران ناقصه و مثلا مثل سوئد نیست که بیمار پیگیری بشه و همه ی اطلاعاتش ثبت باشه پس خودتون به فکر خودتون باشن.مرتب قندهاتونو چک کنین در ضمن اگه پزشک صلاح دونست انسولین مصرف کنین لطفا ترسی نداشته باشین.برخلاف تصور خیلیا

,انسولین چیز وحشتناکی نیست.فقط باید به عنوان بخشی از زندگی بهش عادت کنین.

این بیمار در مقابل مصرف انسولین مقاومت میکرده و علی رغم این دیابت پیشرفته,میگفته با رزیم غذایی قندمو کنترل میکنم!حرفی که از پنجاه درصد دیابتی های بستری تو بخش داخلی شنیدم و اصرارهای پزشم و ما هیچ اثری نداشت.

پ.ن2:خدا رحمی کنه به پرستارهای اورزانس...شغل سختی دارن...از طرفی چون مریضها حالشون بده بسیار پرخاشگرن و از طرفی هم این بوهای واقعا غیرقابل تحمل...

۵ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
life around me

  

دکترشریعتی تو کتاب"پدر مادر ما متهم ایم"نوشته بود همیشه بعد سخنرانی هام,روشن فکرها و قشر دانشگاهی کلی سوال از من میپرسن و به چالشم میکشن,طوری که برای قانع کردنشون باید کلی فکر و استدلال داشته باشم اما افسوس که قشر مذهبی که نقششون باید خیلی قوی تر از قشر روشن فکر باشه,تنها گیرهایی که بهم میدن اینه که چرا ریشتو تیغ میزنی؟

چرا کراوات میبندی؟چرا تو فلان صفحه ی فلان کتابت بعد از اسم حضرت علی ننوشتی (ع) ؟

دکترشریعتی حسرت خورده بود که چرا مذهبی های ما این همه موضوع مهم و اساسی در مورد دین رو کنار گذاشتن و چسبیدن به مسائل کم اهمیت و البته شخصی,که جز خودش به کسی مربوط نیست.

حالا من چند وقته که با این صفحه ی اینستاگرام آشنا شدم.پیج خانوم عسل که همسر یک طلبه هستن و البته همسرشون هم پیج دارن.

ایشون با خیلی از طلبه هایی که من میشناسم تفاوت دارن.تظاهر به ساده زیستی مفرط نمیکنن و زندگی مثل باقی جامعه دارن.علی رغم اینکه چندسال از ازدواجشون گذشته هنوز بچه ندارن چون دائما درحال تحصیل رشته های جدید بودن و نیز تدریس.عکس خریدهاشون از صفحه ی رنگی رنگی رو میذارن و خلاصه علیرغم اینکه بعضی از پست هاشون هم جهت با عقاید من نیست,اما جذب اعتقاداتشون شدم.

راستش من اصلا آدم مذهبی نیستم ولی دارم تلاش میکنم با عقاید مختلف کنار بیام.اینکه درکنار پیج مسیح عینزاد,پیج یه طلبه هم دنبال کنم و همه چیز رو تو کفه ی ترازو بسنجم و درست و غلط رو خودم تشخیص بدم.

حالا چرا این پست رو گذاشتم؟اینکه خیلیها برای این خانوم کامنت میذارن که یعنی چی که تو خونه تون تخت خواب دارین و میز ناهارخوری؟طلبه باید ساده زیست باشه.شما اصل اسلام رو تحریف کردین.

چرا ماشین دارین وقتی اینهمه آدم گرسنه داریم؟

چرا بچه ندارین؟مگر نه اینکه مهمترین وظیفه ی زن مادر شدنه؟

و خیلی سوالای دیگه ی از این دست.به گفته ی خود عسل خانوم عمده ی این ایرادهای تند رو مذهبی ها به ایشون وارد میکنن.و به نظرم اسلام از هیچکس به اندازه ی این خشک مقدس های متحجر رنج نبرده.همین ها که همه ی ما رو از اسلام دلسرد کردن و هی عمق زیباش رو پنهان کردن و چسبیدن به ظواهر...

پ.ن:کتاب پدر مادر ما متهم ایم از دکترشریعتی,یه کتاب کوچیک جیبی هست که واقعا خوندنش خالی از لطف نیست و موضوعش هم بی ربط به این پست نیست.

۵ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
life around me

ناحیه ی گلوتئالم نکروتیک شده از فرط یکجا نشستن.آقای خدای امتحان ها?عفونی نیز بگذرد?

۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۰
life around me

قبلا گفته بودم پسربچه ی افغان چشم آبی تو بوفه ی بیمارستانمون کار میکنه.مصطفی یکی از دوست داشتنی ترین بچه هایی بوده که باهاشون دوست شدم.هر بار که برا خرید چای یا بیسکوییت میرم بوفه چند کلمه ای رو باهاش حرف میزنم.کلاسه سومه و میگه درسش خوبه.

خیلی کم حرف میزنه و موقع جواب دادن به سوالام معذب میشه و سرشو میندازه پایین.یه جور بزرگ بودن خاصی تو شخصیتشه که نگرانم میکنه.

من اعتقاد دارم بچه ها باید سر موقع درستش بزرگ بشن نه وقتی که هنوز باید بازی کردن تنها دغدغه شون باشه.مصطفی خیلی زودتر از موعدش بزرگ شده و خرج یه خانواده رو میده.

چند روز قبل که تو شهرکتاب به فکرش افتادم و خواستم براش یه هدیه ی کوچیک بگیرم غم نشست تو دلم.ازینکه هیچکدوم از کتابها و اسباب بازی های اونجا مناسب سن مصطفی نبودن.مصطفی کوچولوی هزار ساله...

۵ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
life around me

از طرف دوستی به چالش سرگرمی های تابستون دعوت شدم.راستشو بخواین من بدترین گزینه واسه دعوت شدن بودم چون هیچ تابستونی نداشتم و چندساله که فراموش کردم تابستونا چیکار میکردم:(

کتاب بادبادک باز رو خیلی وقته که شروع کردم ولی وسطش وقفه های طولانی افتاده بخاطر درسام و گرچه کتاب محشر و بینظیریه و ناجور تکونم داده ولی بهم نمیچسبه.

چندتا کتاب نخونده دارم که وقتی شروعشون کردم درموردشون مینویسم.

راستش هیچ فیلم یا نیمیشنی هم تو 7-8ماه اخیر وقت نکردم ببینم-_-

بازی هم اصلا یادم رفته چی هست.فقط اسم تابستون حک شده کنار خاطره های سالهای دور که یه تشت میزدیم زیر بغل و میرفتیم زیر شیر آب و تو دل آفتاب آب بازی میکردیم.من و سهیل و باقی بچه ها...حالا همون حیاط رو داریم با همون شیرهای آب ولی تعطیلات نداریم,تو تشت جا نمیشیم و اصلا آب هم هست ولی کم هست:Dومهمتر از همه اینکه سهیل جانم نیست!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰
life around me

از صمیم قلب متاسفم ازینکه تو جامعه ای زندگی میکنم,که ترویج خشم رو تبدیل به یک فرهنگ عمده کرده.

چند شب قبل,به عنوان بخشی از اخبار شبانگاهی,گزارشی پخش شد از مصاحبه با دادستان یکی از شهرها که با دیدن صحنه ی پشت سر دادستان حتی متوجه موضوع مصاحبه نشدم.صحنه ی آویزون موندن چند تا جسد تازه اعدام شده که اصلا ارتباطی با موضوع گزارش نداشت و تا مدتی متعجب بودم که واقعا یعنی لوکیشن بهتری برای صحبت کردن پیدا نمیشد؟مثلا نیم متر اینطرف یا اونطرف تر؟

از این حجم مشکلات روحی بعضی بزرگان تعجب میکنم.بارها از خودم میپرسم چه لزومی داره جنایت هایی که همه ی مردم از وقوعش تو دنیا اطلاع دارن رو انقدر با شفافیت بالا نشون بدیم؟جنایت سر بریده شدن یه کودک به دست داعشی ها؟هنوز قلبم از یادآوریش تکه تکه میشه.

به عنوان کسی که هر روز با مردمی سر و کار داره که در سختی قرار دارن,در سختی بیماری خودشون یا یکی از اعضای خانواده شون,باید بگم که جامعه ی ما جدا از بخش استثناء,عموما عصبی و پر از خشم و استرسه.ما مردمی هستیم که موقع بیمار شدن به خودمون حق میدیم هرگونه رفتار غیر انسانی داشته باشیم و توجیهمون اینه که خب من الان مشکل دارم و باید از طرف بقیه درک بشم.

دوستی دارم که همیشه از پرخاشگر بودن همراهی های بیمارا گله داشت.یه روز خواهرزاده خودش رو به خاطر تشنج بردیم بیمارستان خودمون.پزشک اورزانش بچه رو معاینه کرد,دارو رو شروع کرد و بچه رو نگه داشتن تا پزشک اطفال کشیک بعدا بیاد و ببیندش.شرایط بچه stableشده بود و نیاز به اقدام فوری نبود که حتما همون لحظه متخصص اطفال بیاد ولی دوستم دائم از این اتاق به اون اتاق میرفت و سعی داشت به دکتر زنگ بزنه.داد میزد و میگفت اینجا هیچکس به فکر آدم نیست.بچه داره میمیره و من هم چون حالات پرخاشگرش رو میدیدم حرفی نمیزدم.

بعدا که مدتی از اون ماجرا گذشت ازش خواستم به رفتار چند روز قبلش فکر کنه و ببینه واقعا یه آدم نرمال از نظر روانی حتی در همچون شرایط سختی باید رفتار این شکلی داشته باشه؟خواستم حال عمومی خواهرزاده اش رو به یاد بیاره و ببینه واقعا اون بچه نیاز به مداخله فوری داشت؟

حرفامو تایید کرد و گفت اون لحظه اصلا مغزش پیام درستی صادر نمیکرده.

اینها رو نوشتم که بگم ما زاده ی فرهنگ اشتباهی هستیم که روز به روز خشن تر میشه و شادی ستیزی رو تبدیل به یه هنجار کرده.موسیقی ممنوع,کنسرت ممنوع.رنگ شاد ممنوع و متاسفانه به اسم دین(ای مظلوم دین)درحال ترویج خشونت هستن و ما بدون اینکه متوجه باشیم قربانی شدیم.

کم نیستن قتلهایی که فقط به خاطر عدم توانایی کنترل خشم در لحظه اتفاق افتادن و چه خانواده هایی که به دنبالش از هم پاشیده.

بیایید سعی کنیم از این به بعد رفتار عاقلانه تری در شرایط مختلف داشته باشیم و قبل از هر عملی حتما دقیقه ای رو فکر کنیم.این پست عنوان تمرینی هست که خودم از امروز شروع کردم.تمرین اینکه بازیکن متفکر کاراته باشم,تا یک کشتی کج کار بی فکر!

#نظرتون چیه بعد از انجام هر اقدام پرخاشگرانه ی بی فکر,خودمون رو تنبیه کنیم؟امیدوارم به عنوان پدر و مادرهای آینده اقلا نسل متشنجی رو روانه ی فرداها نکنیم!

۶ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۷
life around me

داشتم از جلوی تلویزیون رد میشدم،لیلا بلوکات رو دیدم که مهمون برنامه دورهمی بود.میدونستم یه خیریه داره.ناخودآگاه نشسته بودم و نگاه میکردم و به بزرگترین رویای زندگیم فکر میکردم.رویای داشتن یه خیریه ی بزرگ با یه عالمه بچه های قد و نیم قد.وقتی از هزارتا بچه هاش میگفت دلم میلرزید و از خوشی بغض میکردم.انگار الان لیلا بلوکات آینده ای باشه که من آرزوش رو دارم.با خودم زمزمه میکردم یعنی میشه?یعنی میشه?که صدای مامان از رویا پرتم کرد بیرون و نشوندم سر میز ناهار...

۲ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۲
life around me

 

انگار من به دنیا اومدم که تو گذشته ها جا بمونم.که نرم جلو.که بترسم از بزرگ شدن.بزرگتر تر...تر تر تر...

که وقتی خبر قول و قرار ازدواج دوستامو میشنوم بغض کنم,لای پتو بپیچم و به همه ی کافی شاپ هایی فکر کنم که با هم نرفتیم.به همه ی خیابونهایی که هنوز قدم نزدیم.به مسافرت کیش که همیشه در حد تصمیم کبری موند و این درسهای لعنتی امون ندادن!

بهم گفت شاید قبول کنم.

خندیدم و گفتم تو که میگفتی هیچوقت خدا عروس نمیشم.میگفتی خواهر زاده م نارسایی مادر زادی داره و از کجا معلوم بچه ی من این شکلی نشه؟

گفت واقعا دلم نمیخواد...ولی خب این فرق میکنه...دندون پزشکه.ازکجا معلوم در آینده دوباره همچین موقعیتی داشته باشم؟

گفتم دست وردار سوگند!

گفت منطقی باش گلی.خودتم خوب میدونی خودمون باغیر پزشک نمیتونیم زندگی کنیم.کدوم مردی حاضره چندسال صبر کنه تا درست تموم شه؟بعد دوسال دیگه دندون رو جیگر بذاره تا بری ناکجا آباد طرح بگذرونی؟بعد یه سال صبر کنه تا برا رزیدنتی بخونی؟بعد چهارسال صبر کنه تا تخصصت تموم شه؟بعد دوسال صبر کنه تا دوباره بری طرح بگذرونی؟اینم شد زندگی؟

شونه بالا انداختم...

شاید راست میگه,شاید من بیخودی دارم پا فشاری میکنم.پا فشاری رو همین جا موندن.بزرگ نشدن.

واسه من ازدواج دوستام یعنی فاجعه.یعنی نزدیک شدنم به تصمیمی که دلم نمیخواد هیچوقت بگیرم.به بحث همیشگی من و مامان و اصرار مامان واسه خوب جلوه دادن فلان پسر و انکار من که حوصله ی ارتباط برقرار کردن با آدمای جدیدو ندارم.

شاید واسه همینه که تا از تصمیم دندون پزشکم بو بردم,بیخبر حسابمو پرداختم و دندون پزشکمو عوض کردم.من همیشه همینجوری بودم.هیچوقت واسه هیچکس توضیحی نداشتم.من پادشاه همه ی سکوت کردنهام.کسی که در جواب همه ی این سوالها تنها کاری که میکنه ترک میدونه و فرار از حرف زدن.از فکر کردن.


میدونی؟من از بزرگ تر شدن میترسم.دلم میخواد همیشه همین غول کوچولو باشم و بزرگترین دغدغه ی زندگیم انتخاب یه کادوی هیجان انگیز واسه مصطفای چشم آبی,پسرکوچولویی که تو بوفه ی بیمارستان کار میکنه باشه و گنده ترین مشکلاتم همین امتحانای هر روزه.من از ازدوا......


پ.ن:رئیس بنیاد خیریه ای که توش عضوم بهم پیام داد که شنیدم دیگه نمیخوای دانش آموز واسه مشاوره قبول کنی؟گفتم درست شنیدین.دلایل خوبی داشتم و از نقص های فنی و تکنیکی کارشون گفتم.کلی کمبود که باید جبران باشه تا لازم نباشه من تجربیات شاید اشتباه خودمو به خورد یه بچه ی دیگه بدم.گفتم شما اول باید به من مشاور آموزش بدین.گفتم کارتون خام و ناقصه!

حرفی زد که عجیب تکونم داد.گفت چمران عکسی رو پشت میزش زده بود با زمینه ی سیاه که در مرکزش یه شمع کوچیک درحال ساطع کردن نور بود.خانومی که قرار بود باهاش ازدواج کنه فلسفه ی اون عکسو پرسید و چمران جواب داد اون سیاهی ها جامعه ی امروزه و من هم این شمع هستم که تلاش میکنم حداقل به اندازه ی خودم روشنایی تولید کنم.

گفت کمبود زیاده خانوم دکتر ولی اون بچه ها محرومن و واسه پیشرفت به کمک احتیاج دارن.ما با دست خالی شروع کردیم و تلاش با وجود نقص بهتر از دست روی دست گذاشتنه.نمیخوای درحد خودت کاری کنی؟تو دلم هزار بار گفتم لبیک!

۵ نظر ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۲
life around me

فاجعه یعنی امتحان بخش قلب داشته باشی،وقتش هم کم باشه،اتند مربوطه اش براتون خط و نشون کشیده باشه که همه تونو تجدید بخش میکنم،رزیدنت نامردش زیرآبتونو زده باشه،و توی همیشه سر به هوا تاریخ امتحان رو اشتباه خونده باشی و سرت مث کبک زیر برف که حالا حالاها وقت هست.وقتی فهمیدم امتحان زودتر از اونی بوده که فکرشو میکردم دچار انواع آریتمی های بدخیم بطنی اعم از VT،VFو نهایت آسیستول و ارست شدم.لطفا یکی بیاد به من شوک بده!+انقدر تو این دوماه استرس کشیدم که فکر میکنم دیگه ظرفیتم پر شده.به همون سه روز تعطیلاتی که قراره داشته باشم فکر میکنم و دلم واسه اون سه روز بی دغدغه غش میره...

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۸
life around me

اولین روزی که اجازه ی ورود به بیمارستان پیدا کردیم,همه روپوش پوشیده و گوشی پزشکی های مارک لیتمن چندصدهزار تومنی دورگردن انداخته بودیم و تصور میکردیم کانون توجه تمام جهانیم و تافته های جدا بافته!
کم کمک اینترن ها و رزیدنتها رو دیدیم که از گوشی های ارزون قیمت بیمارستان استفاده میکنن تعجب کردیم.فکر میکردیم یه جای کار میلنگه.مگه نه اینکه دانشجوی پزشکی باید خودشو با گوشی دور گردنش به دنیا معرفی کنه؟
زمان گذشت و بارها تحقیر شدیم.بارها اشتباه کردیم و تنبیه شدیم.فهمیدیم هنوز تو دریای بیکران علم حتی به اندازه ی قطره تفی هم نیستیم.
کمی از باد غبغب مون کم شد و شخصیت گرفتیم.شخصیتی که با افزایش درجه ی یادگیری نسبت مستقیم داشت.

حالا چند روزی هست که عکسای جشن حافظ تمام فضای مجازی رو پر کرده.نگاهشون میکنم.بارها نگاهشون میکنم و طرز پوشش بازیگرای مختلف رو با هم مقایسه میکنم و میگم تعجب نکن.طبیعیه!
بین نوچه بازیگرایی که به زور توی یه تله فیلم بازی کردن,با مهتاب کرامتی ها و لیلی حاتمی ها باید تفاوتی باشه.که اولی ها همون استاجرهای تازه وارد بیمارستانن و دسته ی دوم هم رزیدنت های گرما و سرما چشیده ی بخش...
۱۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۹
life around me

میدونی?مشکل اینجاست که تاریخ امتحانا رو با تاریخ قاعدگی ما هماهنگ نمیکنن.البته قاعدگی ما هم با امتحانا هماهنگ نمیشه.نتیجه اش میشه ساعت ها لولیدن لای پتو و دمنوش بی فایده خوردن و ترکیب کردن انواع مسکن ها و هی نتیجه نگرفتن.امروز بعد اونهمه تقلا منتظر بودم صدای پرستار رو از پشت در بشنوم که میگه بچه حالش خوبه،ولی مادر سر زا رفت...

۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

از قرنطینه ی کتابهام کشیدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه تا آذوقه ای جمع کنم و برگردم توی غار تنهاییم.

چشمم افتاد به در اتاقی که باز بود.مامان و بابا کنار هم روی یه بالش آروم خوابیده بودن.

نور از پنجره ی بالا سرشون میتابید روی صورتشون.انگار آسمون شکافته بشه و خورشید بزنه بیرون.

دلم میخواست بپرم دوربین رو بردارم و اون قاب رو ثبت کنم.

برای روز مبادایی که ....


۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me

سرش رو شونه هام بود و براش درد و دل میکردم...

گوشه ی سبیلش روی گردنم میلغزید و این یعنی لبخند میزد

چشاش سنگین شد,

لبخند رو لبش بود مث همیشه ولی خوابش برد

آقای خدا؟میشه بیدار شی؟

هنوز یه کوه دیگه از غصه هام مونده...

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
life around me

قبلا گفته بودم یکی از متخصص های عفونی بیمارستانمون تو تخصص خودش بینظیره.هند تحصیل کرده و علی رغم باقی رشته ها,بهترین متخصص های عفونی از هند و پاکستان فارغ التحصیل میشن چون بهترین کیس های عفونی رو در زمان تحصیلشون میبینن.وگرنه مثلا مالاریا تو اروپا به ندرت پیدا میشه.

دکتر که همه سردار صداش میکنن پیشکسوت بیمارستانه و مسن ترین پزشکمونه.دستاش میلرزن و بارها تقاضای بازنشستگی داده ولی چون دانشگاه بهش احتیاج داره موافقت نمیکنن.دکتر تنها کسیه که میبینم فقط فقط با دیدن مریض میفهمه بیماریش چیه.

قاعدتا باقی پزشکا با دیدن بالین مریض یه حدسایی میزنن و با عکس و آزمایش قطعیش میکنن ولی دکترسردار بدون هیچکدوم ازینا تشخیص میذاره تو پرونده و درمان شروع میکنه و بعدا بخاطر مسائل قانونی که باید آزمایشها رو پرونده باشن,درخواستشون میده.

امروز تو اورزانس داشت رد میشد دید یه زنی نشسته گریه میکنه.وایستاد کنارش گفت چته دخترم(انقدر سنش زیاده که همه جای دخترشن)؟گفت پسر بیهوش شده.

پیگیر شدیم فهمیدیم بچه رو با کاهش سطح هوشیاری آوردن بیمارستان.تو کما بود و منتظر بودن آزمایشها بیان تا تکلیفش معلوم شه و بفرستنشICU.یه چیزی بچه رو گزیده بود که نمیدونستن چیه تا پادزهر بدن بهش.بچه,مریض دکتر سردار نبود ولی دکتر همین که به محل گزش نگاه کرد گفت اینو فلان زنبور زده.احتمالا حساسیت داشته.رفت با همکارش حرف زد و قرار شد قبل اومدن آزمایشها دارو شروع بشه.

بعد چندساعت عموی بچه اومد و گفت موقع گزش کنار بچه بوده و دیده همون زنبور بچه رو زده.

معرکه ست این پیرمرد.معرکه!

دکتر بخاطر سالها تحصیل خارج کشور و اینکه همسرش اروپایی هست کلا انگلیسی حرف میزنه و سرکلاسهاش تقریبا نمیفهمیم چی میگه.

خاطرات جالبی برامون تعریف کرد.میگفت همین دیروز مریض جوان تحصیل کرده ای داشته که با سردرد و آبریزش بینی و درد سینوسهای پارانازال مراجعه کرده.گفته از چند روز قبل با پهن الاغ(همون گوه خر)بخور دادم ولی خوب نشدم.بهش گفتم مرد حسابی چرا همچین کاری کردی؟گفته تو اینترنت خوندم مفیده!!!خلاصه که با این کار سینوسهاش کلا عفونی شدن و درمانش چندبرابر طولانی تر!

یا میگفت چند ماه قبل زن حامله ای رو با کاهش سطح هوشیاری آوردن پیشم.کل بدنش رو عفونت گرفته و سپسیس کرده بود.بردیمش ICUو با نظر متخصص زنان بچه رو سقط کردن و فقط تونستیم مادر رو نگه داریم.میگفت بعدا همراهیاش گفتن ملایی که براش گرفته بودیم خوب نبوده.گفتم ملا کیه؟گفتن چند روزه حالش بد شده بود و بردیمش پیش ملا براش دعا گرفتیم.هر روز براش یه جوجه محلی کباب میکردیم میبردیم و کلی هم پول دادیم ولی خوبش نکرد!!!

دکتر میگفت خداروشکر احتمالا جوجه ها تموم شدن و ملا جوابشون کرده وگرنه تا نمیمرد نمیاوردنش!

آخر سر گفت زنهای حامله ی زیادی رو ویزیت کردم که بخاطر بیماریشون نیاز به دارو داشتن.داروهایی که فایده شون برای مادر بیش از ضررشون برای جنین بود ولی شوهر یا مادر شوهرش اجازه نمیدادن دارو مصرف کنه و میگفتن جنین یه چیزیش میشه.

میگفت من باهاشون حرف میزدم که عزیزان من این زن مثل یه درخت بارور میمونه.همونطور که درخت پربار بهش فشار میاد این زن هم بخاطر میوه ای که داره تحت تنش و استرسه و این یعنی مراقبت چند برابر میخواد.اون بچه هم به یه مادر سالم احتیاج داره.بذارین درمان بشه ولی با تشر میبردنش از مطب بیرون.

یا میگفت زنهای زیادی میومدن پیشم که قرار میذاشتیم پنهانی از مادرشوهرشون درمان بشن.

پای حرفای پزشکا که بشینی میفهمی چقدر عمق جهان سومی بودنمون زیاده.اونقدر زیاد که تهش دیده نمیشه.

میفهمی چقدر فقر فرهنگی اینجا بیداد میکنه...چقدر!

۷ نظر ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۶
life around me