گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  

تو درمونگاه قلب بودیم و همراه اتند مریض میدیدیم.خانومی میانسال با دخترش وارد شد.دکتر ازم خواست از مریض شرح حال بگیرم.اول ازش خواستم روی تخت دراز بکشه تا برای اکو آماده بشه.دیدم دختره علی رغم اینکه هیکلش از من درشت تره ولی رفتارهای بچه گونه داره,با کفش رفت روی تخت و قبل ازینکه من چیزی بگم مادرش تشر زد فاطمه؟کفشاتو دربیار.دراز کشید رو تخت و مادرش بهش گفت دکمه هاتو باز کن و کلا حس میکردم قیافه ش به سنش نمیخوره.

پرسیدم چند سالته؟گفت 16و معلوم بود ازدواج هم کرده.پرسیدم مشکلت چیه؟خودش درست و حسابی حرف نمیزد.مادرش گفت چهار ماه قبل زایمان طبیعی کرد و از همون موقع تنگی نفس و دردسینه گرفت,من گفتم شاید" چون بچه بوده از زایمان ترسیده" و کم کم خودش خوب میشه ولی نشد و دیگه آوردیمش دکتر.

دهن پر کردم بگم اگه بچه بود چرا عروسش کردی؟بچه رو چه به سکس؟به زایمان طبیعی؟به شیر دادن؟بچه رو چه به این مریضی؟

ولی دهنمو بستم و گوشی رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم عزیزم بلند نفس بکش؟

۸ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۶
life around me
زن و شوهری رو میشناسم که عاشقانه همدیگه رو دوست دارن,از نظر مالی تو رفاه کامل هستن و یه زندگی ایده آل دارن ولی مشکل اینجاست که عاشق بچه ان و حتی با روش های مصنوعی هم جنین هاشون زنده نموندن و سالهاست حسرت داشتن بچه رو دلشونه.امروز خانومه رو دیدم و ناخودآگاه یاد مریضی که تو  بخش داخلی داشتم افتادم.یادم نیست راجبش پست گذاشتم یا نه ولی زن بیست و اندی ساله ای بود تو ماه هفتم بارداری,که برای کنترل دیابت حاملگی بستری شده بود.کریستال یوزر بود(شیشه میزد)به اضافه ی اینکه متادون هم مصرف میکرد و شوهرش هم متادون و تریاک استفاده میکرد.درب و داغون بودن جفتشون.
همیشه با خودم فکر میکنم کاش واسه بچه دارش شدن باید گزینش تایید صلاحیت میکردن.کاش خدا نعمت هاشو...؟چی بگم,خدایا شکرت!
۵ نظر ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۷
life around me

توضیح بعضی حس و حالا خیلی سخته و من نمیدونم چطور توصیف کنم که امروز بزرگترین استرس عمرمو تحمل کردم اونهم بخاطر مسئله ای که اصلا بهم مربوط نمیشد و فقط نظاره گر بودم.تو ccuبودم و منتظر مریض که بیاد و شرح حالشو بگیرم و برم کتابخونه.اینترنها و رزیدنتها درگیر یه بیماری بودن که از 15سال قبل pace makerگذاشته بود و حالا دچار به هم ریختگی ضربان قلب شده بود که اصطلاحا میگیم آریتمی.همراهی های مریض خیلی زیاد درجریان بیماریش بودن و از همه ی اصطلاحات پزشکیش سردرمیاوردن و با دیدن مانیتور بالای سرش میفهمیدن که ریتم به هم خورده و دهن همه ی پرسنل بخش رو سرویس کرده بودن که بگین دکتر خودش بیاد و البته بهشون حق میدم چون واقعا استرس داشتن.رزیدنتها توضیح میدادن که شرایط مریض stableهست و نیاز نیست دکتر بیاد چون میدونستن اگه بیخودی به اتند زنگ بزنن بعدا حسابی حالشونو میگیره و اتند آنکال تلفنی پیگیر مریض بود تااینکه بیمار افت فشار پیدا کرد و اتند خودش اومد.یه دارو زدن تا ببینن ریتم کنترل میشه یا نه که یهو بیمار شروع کرد به استفراغ و همزمان خرناسهای وحشتناک میکشید و بعد چندثانیه از هوش رفت ولی با یه شوک ریتمش تنظیم شد.دلیل اینکه اول شوک ندادن هم این بود که باید میدیدن pacemakerدچار مشکل شده یا علت چیز دیگه ایه که با غش کردن مریض فهمیدن paceسالمه و خود قلب دچار آریتمی شده.همزمان همراهای بیمار جیغ میکشیدن و خدا خودش میدونه من چطور اون وسط میلرزیدم و عرق میریختم.ولی چیزی که برام جالب بود آرامش فوق العاده اتند بود که با ریلکسی کامل وسایل رو آماده میکرد و دائم سعی داشت به همراهاش بگه اصلا مشکل خاصی نیست...خلاصه ریتم درست شد و بیمار به هوش اومد و همسرش آروم شد و مشغول تشکر از پزشک شد و من همچنان تپش قلب داشتم و حس میکردم دارم میفتم...واقعا نمیتونم وصف کنم که چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و چقدر اون لحظه خوشحال بودم که من جال اتند نیستم.بدی تخصص قلب اینه که همه چیزش رو ثانیه ها میچرخه و دینگ دینگ دینگ....تمام....خداوکیل هنوز تو کف ریلکسی دکترم.اگه به من بود که از ده متر عقبتر میپریدم رو قفسه سینه مریض و شروع میکردم فشار دادن.لعنتی چه خوب کنترل کرد...


۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۶
life around me

این چند روز حسابی روی ECGکار کردم و الان از تشخیص بیماریها رو یه تیکه کاغذ لذت میبرم.من چقدر بدسلیقه بودم که قلب رو دوست نداشتم،لعنتی قلب منطقی ترین رشته پزشکیه که کوچکتری مسائلش هم با عقل توجیه میشن.شگفت زده میشم وقتی میبینم تو این یه تیکه گوشت چقدر نظم وجود داره و چطور قسمتهای مختلفش انقدر باهم هماهنگن.واقعا اگه آدم چشم بینا داشته باشه با خوندن پزشکی میتونه از کفر به وحدت برسه.من چقدر خوشبختم که فرصت اینو داشتم تا ریز ریز بدن خودم رو بخونم و حیرت کنم...

۴ نظر ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۰
life around me

  

      یه روز هم گفته بودی بدون تو میمیرم ولی دیدی که زنده موندی!

      همونطور که من,بعد نوروز بی کلاه قرمزی...

۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
life around me

رزیدنت محترممون گفته 7 تو بخش باشین و الان ساعت9:19 شده و ازش خبری نیست.میدونی?میتونه!....میکائیل میگه این بچه داره?میگم نمیدونم،حلقه که دستش نیست،چرا?میگه میخوام بچه شو بدزدم و تا میخوره بزنمش لهش کنم عقده هام بریزه.مرتیکه بووووق!

۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۱
life around me

خب چیزی که تو این چند روز اول ورود به ccu فهمیدم اینه که عمرا اگه حتی گوشه ی ذهنم به تخصص قلب فکر کنم.تمام!

من عاشق چلنج با بیمارام.عاشق اینکه علائم و شکایات مریض رو مثل تیکه های پازل بچینم کنار هم و به تشخیص برسم.کاری که تو بخش های داخلی یا عفونی انجام میدادیم.

ولی علائم مربوط به قلب غالبا شکل همن.درد و تعریق و تنگی نفس و تشخیص دقیق با کمک پاراکلینیک(یعنی نوار قلب و اکو و...)هست تا ظاهر بیمار.

همچنین با کمال شرمندگی باید بگم که ECG(نوارقلب) پیچیده ترین مسئله ایه که تابحال باهاش مواجه شدم.لعنتی خیلی سخته و هیچ جوره تو کت مون نمیره.و چون این یه قانونه که همیشه بدبیاری ها مال من باشه شرایط اینطوری پیش رفت که روز اول کلاس تئوری نوارقلب,دیدم احسان علیخانی نشسته پشت میز و میخواد بهمون درس بده.

یعنی واقعا رزیدنت ارشدمون همینقدر کپی برابر اصل علیخانیه(که اکثر دخترا یه بار عاشقش قیافه ش شدن:D) و طبق همون قانونی که قبلا گفتم,رزیدنت های قلب هرچه خوشتیپتر,زیردست ضایع کن تر!

شروع کرد به طرز وحشتناک سریعی درس دادن.چرا؟چون ما بگیم دکتر ما متوجه نمیشیم میشه آرومتر درس بدین؟و اونهم بگه این مشکل از خنگی شماست.ولی کور خونده ما هی نفهمیدیم و هی ساکت گوش کردیم و سرتکون دادیم و متفکرانه به بورد خیره شدیم.

یه کتاب آموزش نوارقلب هست که همه ی دانشجوهای عمومی اول بار با کمک همون نوارقلب رو یاد میگیرن و حتی اتندمون میگفت من هم اولین بار از همین کتابها شروع کردم به یادگیری,و ماهم از قافله عقب نموندیم و خریدیمش.تو دست من دیدش و با یه حالت تحقیرآمیزی گفت خانوم دکتر با اینا میخونی؟به اینا میگن کتاب خنگ آموز!!(و یه نیشخند مسخره ای زد و رد شد).

بگذریم که ماها به معنی واقعی کلمه نقش نوکرش رو بازی میکنیم و از لحظه ورود به بخش تا خود ظهر پونصد بار میفرستتمون دنبال آزمایشهای مریض یا دنبال کارهای بی اهمیت یا کارایی که وظیفه خودشه.مثلا به موج(همگروهیم)میگه برو تو پاویون رزیدنتها و ساعت منو بیار,برو برام بستنی بخر,برو برام آب بیار و خداشاهده اگه باین طرز پیش بره هفته آینده میگه فلانی بیا بند کفش منو ببند!

عوضش یه رزیدنت سال دو داریم که با تمام سلولهای قلبم عاشقش شدم بسکه مهربون و دلسوزه.قد کوتاهی داره و پوست سبزه ی تیره با موهای پرکلاغی وزوزی و عینک دور مشکی .با وجود زبون روزه و کشیک شب قبل بازهم وقتی گیج زدن مارو میبینه کلی برامون وقت میذاره و تا مطمئن نشه اشکالامون رفع نشده بیخیال توضیح دادن نمیشه.بدون اینکه توقع احترام اضافی داشته باشه یا منتی سرمون بذاره و اینا درحالیه که اینکار اصلا در حدود وظایفش نیست.

وقتی اینجور مردا رو میبینم بیشتر تو فکر میرم که اگه زمانی خواستم ازدواج کنم فقط به ظاهر طرف توجه نکنم و باطن قشنگشو ببینم.

۱۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۵
life around me

درس خواندی؟

چه خبر؟

حال شما؟

خوبی که؟

عشق پنهانی من پشت سوالی الکی!

_مجید ترکابادی

۴ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۳
life around me


هر روز سر راهم به بیمارستان از کنار چندتا دیوارمهربونی رد میشم.طرحی که راه افتاده و بنظرم یه ایده ی فوق العاده ست...
ولی چیزی که با یه نگاه توجه آدمو جلب میکنه,کپه ی لباسهای چرک و چروکیه که بعضیا با نهایت کم لطفی و بی سلیقگی میریزن همون کنارش.
با خودم فکر میکنم اینا جزو فرهنگ ما نیست.ما ایرونیا لقمه از دهن خودمون میکشیم بیرون و میدیم به مهمون,حالا کی باور میکنه آدمایی رو که لباسهای دور ریختنی و غیرقابل استفاده شون رو "خیرات میکنن"؟
میشه با یه شست و شوی ساده و اتو زدن و بسته بندی قشنگ این کمک رو زیباترش کرد.میشه رغبت ایجاد کرد تو دل نیازمندی که میاد و اون لباس رو برمیداره.
بعضی وقتا فکر میکنم یه سریا دنبال سطل زباله برا لباسهاشون میگشتن و لابد با خودشون گفتن چه بهتر از این دیوار آشغالدونی؟
۵ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۴
life around me

از دیروز ورود قهرمانانه که نه,طفلکانه ای به بخش قلب,بخش اتندهای بیرحم و رزیدنت های lady killer داشتیم.

علی رغم چندسال قبل که به خاطر همزمانی ماه رمضون با ایام امتحانات نتونستم روزه بگیرم,امسال تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم و استارتش رو زدم.ولی از همون صبح زود فهمیدم که شکر زیادی خوردم.

از ساعت هشت و نیم تا خود یازده و نیم راند داشتیم و تماما روی پا وایستاده بودیم.وقتی میدیدم اتند و دوتا رزیدنتش بالا سر مریض میشینن رو صندلی ولی ما بیچاره ها باید روی پا وایستیم دلم میخواست همه ی دستگاه های بخش ccu رو تو سر یکی بزنم ولی به خودم میگفتم keep calm دختر!

یازده و نیم تا دوازده و نیم کلاس تئوری قلب بود و بعدش باید یکراست میرفتیم سرکلاس تئوری جراحی تا حدود ساعت دو.

به محض رسیدن به خونه از گرسنگی بیهوش شدم تو تخت و بعد بیدار شدن تلاشهای ناموفقی برای درس خوندن داشتم و با این طرز ادامه پیدا کنه باید ترم بعد مجددا بخش قلب رو بردارم.حالا قضاوت باشما من چطور روزه بگیرم؟آیا؟

+یکی از اتندهای بخش قلب که دوهفته ی دیگه روتیشنش شروع میشه بیرحمترین اتند بیمارستانه.تنبیه های که برای بچه ها درنظر میگیره انقدر آدمو تحقیر میکنه که اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم.تصور کنید یه اینترن که قراره شش ماه دیگه رسما دکتر بشه رو وسط بخش و جلوی همراهای بیمارا و همینطور پرستارا(که دشمنی دیرینه با دانشجوهای پزشکی دارن) روی یه پا نگه میداره و میگه حق نداری پاتو زمین بذاری!....لعنتی!!!

++رزیدنت های قلب معروفن به جذابی و خوشتیپی.و تجربه نشون داده رزیدنت هرچه جذاب تر,علاقه اش به اذیت کردن اینترن و استاجر بیشتر!

+++یعنی اقلا این یک ماه بخش قلب التماس دعای شدید!


۷ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۰
life around me

آخرین مریضی که توی بخش عفونی داشتم خانم پنجاه و هفت ساله ای بود که به علت سرطان متاستاتیک به معده,گاسترکتومی(جراحی برداشتن معده)شده بود و پزشکها به دخترش گفته بودن نهایتا یک سال زنده میمونه.

خود زن از این موضوع مطلقا خبر نداشت.و البته اینجور کیس ها کم نیستن.تقریبا هیچکدوم از بیمارایی که با این وضعیت دیده بودم از مرگ قریب الوقوع خودشون خبر نداشتن.

تصمیم گرفتم مقاله ای بنویسم و هنوز سر موضوعش دو دلم.دوست داشتم شرایطی مهیا بود تا تاثیر آگاهی یا عدم آگاهی از زمان مرگ بر روی سالهایی که بیمار عمر میکنه رو تو این مریضها بررسی کنم ولی مسئله اینجاست که خانواده هیچکدوم از این مریضها حاضر نیست این موضوع رو با عزیزش درمیون بذاره.

حالا سوال من اینه که اگر شما اون مریضی بودید که نهایتا چند ماه عمر میکنه,دوست داشتید از این موضوع خبر داشته باشید یا نه؟آگاهی از زمان احتمالی مرگ رو حق خودتون میدونید یا نه؟

لطفا خیلی جدی بهش فکر کنید و لطفا همه به این سوال جواب بدید(هرچند میدونم هرگز پیش نمیاد که همه کامنت بذارن).

۲۲ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۵
life around me

گفته بودم که یکشنبه امتحان فاینال بخش عفونی دارم?صبح با حال داغون از حجم مباحث نخونده زنگ زدم به همگروهیم میکائیل،میدونم هرچقدر هم نخونده باشم باز میکائیلی هست که حتی کمتر خونده باشه و قوت قلب بگیرم.بهش میگم چقدر خوندی?میخنده میگه چیو?....نتیجه اینکه امشب مهمون دعوت کردم و مثل یه دختر خوب بعد تمیز کردن اتاق و حمام و خشگلاسیون های به دنبالش،نشستم و منتظر عزیزی که قراره بیاد شبم رو بسازه.پ.ن:آقا ما معتاد پیچوندن درس نبودیم،رفیق ناباب داشتیم و ذغال خوب و تعطیلات فراوان!


۲ نظر ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۸
life around me

موضوع دیگه ای که امسال تکونم داد,اضافه وزن 6کیلوییم بود.

منکه روزی ده بار برای مریضهای دیابتیم سخنرانی میکردم که باید کم برنج بخورین و وزن کم کنین و اینکه اضافه وزن منشا خیلی از بدبختی هاست حالا خودم کم کمک داشتم دچارش میشدم.

از طرفی مشکل ریفلاکس و سوزش های همیشگی سر دل واقعا اذیتم میکرد که خودم هم میدونستم همه اش بخاطر بدغذا خوردنه.فست فودهای همیشگی و کافه رفتن های بیخودی و قورت دادن غذا به جای جویدنش.

و علاوه براینها دچار یه مشکل جدید هم شدم اونم یبوست کوفتی بود.بعد ازینکه آزمایش تیروئید و پتاسم و مدفوع و همه چی دادم و نرمال بودن,دکترم گفت که مشکل از لایف استایلته.کم تحرکی و غذاهای چرب و کم فیبر باعثش شدن.

(باید یک هفته دچار یبوست بشین تا اهمیت کار روده هاتون رو بفهمین و بدونین که تخلیه ی کاملشون میتونه یه لذت بزرگ باشه)

همه ی اینها باعث شد به خودم بیام و لازم ندونستم رژیمهای سخت بگیرم و بهترین تصمیم این بود که برنج و کربوهیدراتها و گوشت قرمز رو کم کنم.نوشابه رو به کل کنار بذارم و فست فود رو به چندماه یکبار کاهش بدم.آب زیاد بخورم و میوه تا جایی که میتونم.از نظر من رژیمهای غذایی سخت یا مثلا خوردن الکی داروها درحالی که میشه بدون اونها هم مشکل رو رفع کرد همون قدر احمقانه ست که بجای خوردن میوه ها اونا رو رو پوستمون بمالیم تا پوست شادابی داشته باشیم.

نتیجه اینکه هم وزنم درحال کنترل شدنه و هم مشکل معده م بهتر شده و هم یبوستم کامل رفع شد.

اینها رو نوشتم که بگم قدر سلامتی که دارین رو بدونین.اگه شما هم مریضهایی که من هرروز میبینم رو میدیدین قطعا با یه دید دیگه ای به حرفام نگاه میکردین.پا که به سن بذاریم هزار جور مریضی در انتظارمونه پس اقلا جوونی سالمی داشته باشیم.

۵ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۵
life around me


دوستان پرسیده بودن رسم معرفی کتاب برچیده شده؟و اومدم که بگم نه.
راستش از سال گذشته تصمیم گرفتم که بیشتر کتاب بخونم.دنیای مجازی دوستای فرهیخته ای بهم معرفی کرد که آشنایی باهاشون به معنی ورود به دنیای فهمیدن بود.با شروع سال 95 فکر کردم چه بهتره که اوقات فراغتم بیشتر با کتاب پر بشه.
هیچ درک نمیکنم کسایی رو که میگن وقت کتاب خوندن نداریم.من با وجودی که خیلی روزها از ساعت شش صبح تا آخر شب بیمارستانم و ظهر فقط برای یک ساعت خوابیدن میام خونه,از شروع سال جدید تا همین حالا نه تا کتاب خوندم و امشب دهمی رو دست گرفتم.

راستی؟اون امتحان ده واحدی که بارها ازش نالیدم و قسم خورده بودم که بالاترین نمره بشم,به همراه دوتای دیگه از همکلاسی هام نمره ماکس شدیم و این یعنی کتاب غیر درسی اگه درجای خودش خونده بشه لطمه ای به درس نمیزنه.(واقعا نمیخواین برام یه کف مرتب بزنین که یه درس ده واحدی رو 17/8شدم؟)

بین پزشکها,پر مشغله ترینشون جراح ها هستن و واقعا خودم فکر میکنم اگه قرار باشه هفت روز به سبک یه جراح زندگی کنم حتما روز هشتم میمیرم.مثلا اینکه امروز ساعت دو بعد از ظهر کلاس جراحی داشتیم.استادمون صبح زود اومده بود بخش و مریضهاشو ویزیت کرده و یکراست رفته بود اتاق عمل تا یک و نیم ظهر.و به محض بیرون اومدن از اتاق عمل اومد سرکلاس ما تا ساعت سه.کلاس ماهم که تموم شد دیگه وقتی برای استراحت نداشت چون باید میرفت مطب.
میگفت دیشب هم ساعت سه(همون سه صبح)عمل داشتم(حالا تصور کنین چند عمل تموم شده و آیا تونسته تا صبح و قبل از ویزیت مریضها بخوابه یانه)...حالا همین جراح که وقت خوابیدن نداره من خودم چند بار تو شهرکتاب درحال کتاب خریدن دیدمش.
یا دکتر حمیداحمدی(که آدرس وبشون رو گوشه وبم لینک کردم)و مدتهاست خواننده وبلاگشون هستم,تنها جراح شهری هستن که دارن توش طرح میگذرونن.عکسی گذاشته بودن توی اینستاگرام که موقع حمام رفتن تلفن رو توی نایلون پلاستیکی با خودشون میبرن که اگه از بیمارستان زنگ زدن متوجه بشه و همین آدم با این حجم کاری همیشه کتابی برای معرفی کردن داره و بگذریم که کتاب خودشون هم منتشر شده.
این یعنی باید دلت بخواد که بخونی و باقی همه بهانه های الکیه.
پس شروع کن!
پ.ن:سمت چپ کتابهایی که از شروع سال 95 خوندم:
بابالنگ دراز(برای بار چندم خوندمش)
جنس ضعیف
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
زن زیادی
عطرسنبل عطرکاج
جاناتان مرغ دریایی
چقدر خوبیم ما
بیشعوری


 و سمت راست کتابهایی که خریدم و خواهم خوند:
وقتی از دویدن صحبت میکنم در چه موردی صحبت میکنم(هاروکی موراکامی)
کیمیاگر(پائولو کوئلیو)
زنان کوچک(لوئیزا می آلکوت)
شهر شیشه ای(پل استر)
خشم و هیاهو(ویلیام فاکنر)


۷ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۵
life around me

  
برای مایی که اینجا بزرگ شده ایم,قاعدگی یعنی وای بلند مادر و هیس هیس دم گوشمان که مواظب باش کسی نفهمد.

یعنی درد کشیدنهای پنهانی و قایم کردن لباس زیرهای خونی.یعنی سر کشیدن دمنوش های بدمزه و دلپیچه های بعدش و وانمود کردن به خوشحالی.

یعنی یکهو وسط گریه های عصبی و استرس هایی که خودت هم دلیلش را نمیفهمی بابا سر برسد و تو تظاهر کنی به سردرد یا شاید هم دلتنگی برای فلان دوستت که سالهاست از او خبر نداری.

برای ما قاعدگی یعنی یک راز مگو,یک اتفاق جیز.یعنی صفحه های فیلتر شده ی گوگل برای سرچ عبارت"روز جهانی بهداشت قاعدگی".

یعنی ماهی یکبار از درگاه خدا رانده شدن و نماز نخواندن.یعنی نماز نخواندن های پنهانی و تظاهر به خواندن.

میبینی مرد من باید چه ماجراهای پیچیده ای سرهم کنیم و چه دروغ های مسخره ی اجباری به هم ببافیم فقط برای یک تغییر هورمونی که دست هیچ کداممان نیست.برای خرش خرش ساییده شدن دیواره ی رحممان که آنهم از یک عضو بدن مثل کلیه یا معده,تبدیل شده به عضو اسمش را نبر.

ما ماهی یکبار بیمار میشویم و کمه کمش دو یا سه روز درد میکشیم و باقی اش هم با حالات عصبی و استرسی میگذرد ولی به جای دلجویی و خوردن کمپوتهای عیادتی باید زیر پتو قایم شویم و تاوان گناه نکرده را پس بدهیم.

بدن ما ماهی یکبار خونریزی میکند و هموگلوبین خونمان پایین می افتد و کم خون میشویم و این یکجور بیماریست که دکترها با آن آنمی فقر آهن میگویند و این یعنی نیاز به مراقبت بیشتر داریم.تصور کن همین حجم خونریزی را از دستت یا دندانت؟

همین امروز که با استرس خودم را به دستشویی بیمارستان رساندم و نوار بهداشتی را مثل سلاح قاچاقی توی جیبم قایم کردم و با احتیاط در را پشت سرم بستم,همین امروز که لعنت فرستادم به روپوشهای سفیدی که زودتر دستمان را رو میکنند,همین امروز یاد حرف دبیر زیست دبیرستانم افتادم که میگفت دختر نباید آنقدر وقیح باشد که بخاطر دل درد اجازه ی ترک کلاس بگیرد,دبیر زنی که میگفت اگر دل دردی نگو,بگو سرم درد میکند تا اجازه ات را بدهم.میگفت بس کنید بی حیایی را,

درست همین امروز نفهمیدم که ما چوب کدام گناه را میخوریم و اینکه چرا همه ی بیماران عزیز میشوند و ما خوار و ذلیل؟

راستی,امروز روز جهانی بهداشت قاعدگیست.روزی که نه تنها در تقویم و فرهنگ ما جایی ندارد و هیچ آموزشی را برای دختران درنظر نگرفتند,که صفحه های سرچ گوگل هم همه به ناکجاهای فیلتر شده ختم میشوند.



۷ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
life around me

من آنه شرلی ام.خود خودش.از هفت-هشت سالگی با او متولد شدم و پیش رفتم.و الان درست در اواخر جلد اولش هستم.

رفته ام دانشگاه و حق دارم لباس های آستین پفی که تا قبل از این حق پوشیدنشان را نداشتم بپوشم.اما هنوز عاشق گیلبرت داستان نشده ام.

من انه شرلی هستم که قصد دارم تا ابد ابد در پایان جلد اول بمانم.دوست ندارم قیل و قال قشنگ بچگی ام جای خودش را به دغدغه های بزرگتر بدهد.من اصلا از بزرگ شدن میترسم.ازینکه بلند شم و ببینم کنارم  نوزادی منتظر شیر صبحگاهی گریه میکند.

اصلا شاید برای همین بوده که هیچوقت جرات نکردم جلد دوم آنه را دست بگیرم.ترسیدم مزه ی خوشی های کودکیش از زیر زبانم برود.


۴ نظر ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۹
life around me

تو کلینیک کنار استادم نشسته بودم.اون مریض میدید و من از تجربیاتش نت برداری میکردم.مردی وارد شد که با شرم و حیا و با اصرار زیاد پزشک از زخم های ناحیه ی تناسلی اش شکایت کرد.

دکتر معاینه اش کرد و دم گوشم گفت که ظاهر زخم ها مشکوک به فلان بیماری قارچی منتقله از راه جنسیه.خب گرفتن شرح حال این بیماریها کار سختیه.دکتر شروع کرد به خوش و بش و با ظرافت بحث رو کشوند به اینجا که شما متاهلید؟جواب داد بله.

اخیرا با همسرتون رابطه ی جنسی داشتید؟بله.

دکتر چند آزمایش نوشت و گفت بعد از آوردن نتیجه ی اینها و قطعی شدن تشخیص,درمان رو شروع میکنیم,فقط چون این بیماری از طریق جنسی منتقل میشه باید هم خودت و هم همسرت این درمان رو دریافت کنین و گرنه اگه یکیتون آلوده بمونین بازهم به اون یکی منتقلش میکنین.

مرد رفت و نیم ساعت بعد با چهره ی درهم مراجعه کرد.

_گفت دکتر میشه من این عفونت رو از زنم گرفته باشم؟

+بله میشه...

_خب پس اگه من از زنم گرفتم,زنم از کی گرفته؟

من و دکتر تو سکوت تماشاش میکردیم...

با وقاحت ادامه داد که لطفا اینایی که گفتی رو,رو برگه بنویس و امضا بزن,میخوام ببرمش پزشکی قانونی...اینجوری که نمیشه...

دکتر و منشی با هزار زحمت بیرونش کردن.حرف آدمیزاد که سرش نمیشد.پشت سر هم حرفاش رو تکرار میگرد...

رفت و بعد رفتنش دکتر گفت مشکل جوونهای ما کمبود عشق نیست,نداشتن اعتماده...

۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
life around me

دخترکم،منو ببخش اگر که هر ماه و به تعداد تک تک ثانیه هایی که از درد به خودم پیچیدم و دمنوش های تلخ رو مزه مزه کردم و به اندازه ی تمام لیوانهای نبات داغ دعا کردم که تو دختر نباشی...ببخش منو دخترم اگر ماهی یکبار وسط پتوی گرمم لوله شدم و درد کشیدم و خیس عرق شدم و نخواستم که تو دختر باشی...

۲ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷
life around me

کتاب آناتومی زنان رو ورق میزدم و شکل انواع پرده های هایمن رو نگاه میکردم.
هایمن هایی که هیچوقت پاره نمیشن یا اونایی که بعد از چند بار نزدیکی پاره میشن و خب طبیعیه که در اولین تجربه,هیچ اتفاقی نمی افته.
دخترایی که اصلا به صورت مادرزادی این پرده رو ندارن...
احتمال پارگی این پرده به علت ضربه یا ورود جسم خارجی و...
بعد عجیب رفتم تو فکر.تو فکر دختری که درست هفت سال قبل و تو کلاس ژیمناستیک پاهاش زیادی باز شدن و لباس زیرش خونی شد.از درد فریاد میزد و عکس العمل مادرش بعد از خبر دار شدن,به جای رسوندن دختر بیچاره به پزشک گریه و داد و فریاد بود که آینده ی دخترم به باد فنا رفت...بی آبرو شدم...
به دوست تحصیل کرده م فکر کردم که میگفت حاضر نیست برای برادرش زن مطلقه ای رو انتخاب کنه ولی خودش با ازدواج با مردی که قبلا ازدواج کرده و جدا شده مشکلی نداره.چرا؟چون اون زن دستمالی شده...
به هرسال روز دختر فکر کردم و روز زن و اینکه چقدر ما حقیریم که یک پرده که جزو بقایای در حال تحلیل نسل خیلی از پستاندارن هست شده مرز جدا کردن ما...
تو دختری (!) و تو زن(!).
به دخترهایی فکر کردم که شب اولین نزدیکی,توی دل هزارون ترس و دلهره و استرس دارن.استرس اینکه نکنه خون نیاد و همسرم بهم بدبین شه؟نکنه یه درد و مرض داشته باشم که بکارتم پاره نشه؟
فکر دخترای معصوم و پاکتر از برگ گلی که بخاطر همین مسائل و بدون اینکه بفهمن چرا؟با کلی آبرو ریزی طرد شدن و محکوم به طلاق,درصورتی که حتی خودشون هم نفهمیدن چرا و لابد هر شب موقع خواب,توی خلوت به خودشون میگفتن من کی پام لغزید که خودم خبر ندارم؟
۱۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۹
life around me