گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند روز قبل متوجه یه توده به اندازه ی بادوم تو یکی از سینه هام شدم که هیچ دردی هم نداره.اوایل اهمیتی ندادم اما به مرور بیشتر خودشُ نشون داد و نگرانم کرد.امروز رفتم پیش جراح(همسر دکتر ر )،معاینه کرد و گفت باید سونو انجام بدی.خب من امتحان دارم و سر همین دکتر رفتن کلی از وقتم هدر شد و دیگه وقت سونو رفتن نداشتم.اومدم خونه و گذاشتمش واسه بعد امتحان.حالم خیلی بد بود و استرس داشت خفه ام میکرد ولی سعی میکردم به خوندن ادامه بدم تا مامان نگران نشه.تو همون حالت بدقلقی که از شدت استرس اشکهام سرازیر شدن مجتبی(همگروهیم)زنگ زد و خواست قسمت هایی از جزوه اش که چاپ نشده رو براش بخونم تا بنویسه.وسط خوندن من احساس بامزگیش گل کرد و شروع کرد تعریف خاطره که من یه رو از شخصیت خودمُ که خودمم تا بحال ندیده بودم نشون دادم.شروع کردم داد زدن که مگه من بیکارم تو برام خاطره تعریف کنی و درحالی که اشک میریختم تلفن رو قطع کردم....مجتبی فهمیده بود یه مرگیم شده،زنگ زده بود به رها(همگروهیم)و پرسیده بود گلی چشه?و رها هم براش توضیح داده بود.به چند دقیقه نگذشته که کل بچه های گروه خبردار شدن...حالا دوساعته که نشستم کنار گوشی و تک تک شون زنگ میزنن بهم و سعی میکنن با چرت و پرت گفتن منو بخندونن و حواسمُ پرت کنن تا مثلا غصه نخورم....این وسط دلداری میکول عزیز رو کجای دلم جا بدم که میگه گلی من یکیو میشناسم همینجوری بود به هفته نکشیده مُرد،تو هم میمیری و ما از زیر یوغ نماینده ی ظالمی مثل تو بیرون میایم و بعد میریم کافی شاپ مهمون مجتبی میشیم. و مگه میتونم قهقهه نزنم آخه?چقدر اینا خوبن و چقدر من دوسشون دارم و چقدر غصه میخورم از فکر جدایی ازشون...

۲۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۸
life around me

هدف من از گذاشتن اون بخش کتابدونی توی وبلاگم این بود که اولا تشویقی باشه واسه بقیه و ثانیا اینکه تبادل نظر کنیم واسه آشنایی با کتابهای بهتر.اما خب انگار طرفداری نداره و هیچکس هیچ نظری نداشت که فلان کتاب رو قبل خونده یا نخونده یا اینکه نظرش درمورد اون کتاب به نظر من نزدیک هست یا نه و...فلذا از این به بعد دیگه کتابدونی بی کتابدونی:)

۱۲ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۳
life around me
بهم گفت یادته آخرین بار کی دیدمت؟
گفتم نمیدونم...فک کنم بخش اطفال بودم.هان؟
گفت همین؟
گفتم همین!
گفت نه.فقط همین نبود.
گفت آخرین بار وقتی دیدمت که بخش اطفال بودی و من نوزادان بودم.همون روزی که پیراهن آبی تنم بود که خیلی رنگش روشن بود.تو هم کفش فسفری های دیوانه کننده ات رو پوشیده بودی که شب های کشیک چشم آدمو میزنه.
همون روزی که ماتیک قهوه ای زده بودی و من تو دلم گفته بودم آلبالویی بیشتر بهت میاد.روزی که مریض کوچولوم یبوست گرفته بود و وقتی اومدم انماش کنم گو.زید و پرستار زد زیر خنده. اون روز یکی از مریضات که اسمش هم آوین بود اسهالش قطع نمیشد و تو از غر زدنهای مامانش کفری شده بودی و من تو دلم گفته بودم عصبانی میشی جذابتر میشی.
هون شبش من کشیک بودم و انقدری این بچه ها به اسهال افتادن که دیوونه ام کردن.همون روز تو کتاب نلسون اطفال تو دستت بود و میگفتی این کتاب خیلی خلاصه ست و میخواستی تکست بخونی و من مسخره ات میکردم که وسواس فکری گرفتی.بعدش تو رفتی کلاس طب اورزانس و من تنها موندم.
آره همون روز بود که ظهرش بیمارستان قیمه داشت ولی مزه ی گوشت مردار میدادن و من قاچاقی زدم بیرون و چپیدم تو یه ساندویچی درب و داغون و یه ناهار کثیف خوردم و بعد با خودم گفته بودم باز از اون قیمه ها که بهتر بود.
همون روزی که......."
فکر کنم نیم ساعت از همون یک روز حرف زد و من نفهمیدم این جزئیات چقدر میتونن اهمیت داشته باشن...

+CPR:احیای قلبی ریوی!
+عنوان از پیج اینستاگرام good.doctors

+کتابدونی با چندتا کتاب به روز شد.(همون گوشه ی وبلاگمه)
۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۵
life around me

بخش پوست کم حاشیه با اساتید کم حاشیه ترش تموم شد و ما مشغول خوندن برای امتحان هستیم.نشستم کنار کوه جزوه ها و کتاب رفرنسی که هیچ به دردمون نمیخوره.به درد نمیخوره چون اساتید محترم پوست اعتقاد داشتن رفرنس شما عمومی ها خیلی خلاصه است و درنتیجه از رفرنس رزیدنت ها(دانشجوهای تخصص)به ما درس دادن و تقریبا نیمی از مباحثی که تدریس شده اصلا تو رفرنس ما نیستن_____________پ.ن:حالا بارون هم هی میباره و شیطون وار میخواد مارو از راه به در کنه.اما خب ما همچون یک سامورایی درتلاشیم و استغفار کنون و لعنت بر شیطون فرستون(!!!?)درس میخونیم!

۲ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۹
life around me

نشستم و برای بار دوم فیلم "اینجا بدون من" رو نگاه میکنم و محو این فانتزی شدم که اگه خدا موقع آفریدن لیلاحاتمی،خوشمزه ترین چای دنیا رو هورت میکشید و زیباترین موسیقی جهان رو گوش میکرد،پس موقع آفرینش پارسا پیروزفر چیکار میکرد که با هر کلمه حرف زدنش هزارتا گنجیشک فیروزه ای پر میکشن تو هوا و جیک جیک میکنن?

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۳
life around me
چند ماه قبل بخاطر اتفاقی،با آقای خدای سبیلوم قهر کردم.حالا درست یا نادرست ناز آوردم و قهر کردم و نماز رو ترک!...چند وقت قبل وبلاگ "کوچ"پستی گذشته بود در مورد اینکه چرا ما وقتی مشکلی برای خودمون پیش میاد از خدا رو برمیگردونیم درحالی که اینهمه آدم تو جنگ و بدبختی دست و پا میزنن ولی دیدن درد اونا باعث این عکس العمل نمیشه?فقط درد ما درده?....یک بار دیگه هم پُستی گذاشته بود درمورد اینکه ایمانی که با یک اتفاق تلخ کنار گذاشته بشه آیا از اولش ایمان بوده?....این دوتا پُست(که بهتره اصلش رو از وبلاگ کوچ بخونین)بدجوری منو بهم ریخت و به فکر فرو بُرد.دیدم حادثه ای که از سر خانواده ی من گذشت خیلی بزرگ و نامردی بود اما اینهمه بیمار صعب العلاجی که هر روز میبینم چی?با خودم گفتم راه درست اینه که همه ی آدما پُشت کنن به اون منبع انرژی که وصل شدن بهش فوج فوج آرامش میفرسته تو قلب مون?...گذشت و گذشت تا امروز بحثی پیش اومد که مثل پُتک کوبید تو سرم.درس امروز مون در مورد بیماری جذام بود و مابین مباحث،دکتر عکس هایی از بیمارا رو نشون میداد.در پایان کلاس گفت تو ایران بیشتر کیس های جذام از استان کردستان میان و تو چندتا مرکز نگهداری از بیماران جذامی نگهداری میشن.مراکزی که توسط ارمنی ها اداره میشن(نه مسلمونهایی که فقط ادعا دارن).یه کلیپ بهمون نشون داد از یک مرکز نگهداری جذامی ها در تبریز.کلیپی که سالها قبل توسط فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان ساخته شده بود.تو اون کلیپ کوتاه دریایی بود که من از شرم دوست داشتم وسطش غرق بشم.اونجا تعداد زیادی جذامی زندگی میکردن که همه چهره های عجیب و غریب داشتن.بچه های بی دماغ و چشم و مو که همونجا درس میخوندن.و چیزی که منو دگرگون کرد دعایی بود که همین بچه ها زمزمه میکردن:خداوندا سپاسگزارم که به من چشم عطا کردی تا زیبایی های جهانت راببینم،خداوندا سپاسگزارم که به من گوشی هدیه کردی که با آن صدای پرندگان را بشنوم...هر بچه ای یک تکه از این مناجات زیبا رو زمزمه میکرد و من بیشتر توی خودم فرو میرفتم و دیگه صدایی نمیشنیدم.صدای اذان مسجد جذامی ها رو نمیشنیدم و فقط صف های طویل نماز جماعت شون بود که انگار از پشت یک مه غلیظ منو به سمت خودشون میکشید....این کلیپ منو به خودم آورد و شرمنده ی خدای سبیلوی خودم شدم.خدایی که گهگاهی سنگ ریزه ای به پشت شیشه ی اتاقم پرت میکرد که یعنی بیا تو کوچه بازی?و منی که پنبه ها رو محکم تر توی گوشهام فرو میکردم که چیزی نشنوم.اینبار فروغ منو به سمت خدای خودم برگردوند و من طلب نور براش میکنم تو دنیای باقی.حالا هی بیان و بگن فلانی فاحشه بود اما،،،این به قول اونها فاحشه،با اثری که از خودش به جا گذاشت منو به اصل خودم برگردوند...
۸ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۲
life around me

خب به هرحال فضای مجازی تو این چند روز آثار مخرب عدیده ای روی روحیه ی حساس میکول جان ما گذاشته بود که از ما یه نامزد میخواست تا باهاش بره ولنتاین بازی!و خب ما چون نامزد نداشتیم که بهش بدیم خودمون شیش تایی بلندش کردیم و بردیمش کافی شاپ و خوردیم و گفتیم و خندیدیم تا بچه سرش گرم بشه و عشق و عاشقی از سرش بپره.و البته که از جیب شخص میکول خرج کردیم تا بفهمه ولنتاین بازی مجانی نیست.و البته تر که هنگام خروج از در کافی شاپ به این نتیجه رسیده بود که این کارا آخر و عاقبت نداره،و به جاش از تاریخ امتحان پوست حرف میزد!

۸ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰
life around me

تو درمانگاه پوست دو دسته بیمار داریم.دسته ی اول کسایی هستن که بیماری های شدید پوستی دارن و با اوضاع وخیمی مراجعه میکنن،و از اونجایی که اکثر بیماری های پوستی منشا ژنتیکی دارن،سیر درمان شون خیلی طولانی و پُرخرجه و حتی بعضی هاشون درمان قطعی نمیشن و فقط با مصرف مداوم داروها میشه کنترل شون کرد.دسته ی دوم که میشه گفت100%شون رو خانوم ها تشکیل میدن،میان روی صندلی میشینن و اشاره به لکه ای روی پوستشون میکنن که اخیرا ایجاد شده و ما هرچی با ذره بین نگاه میکنیم چیزی نمیبینیم.یا خانوم های تیره پوستی که میگن ناحیه ی تناسلی شون خیلی تیره شده و کرم روشن کننده میخوان و ماهرچی اون ناحیه رو با قسمت های دیگه ی پوستش مقایسه میکنیم تغییر رنگ غیر طبیعی نمیبینیم و الی آخر...من با مقایسه ی این دو گروه به این نتیجه میرسم که بیکاری بد دردیه،شما رو نمیدونم!

۶ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۱
life around me
میشه شب ولنتاین زد بیرون و زیر شُرشُر این بارون بی وقفه از ته دل خندید.میشه شب ولنتاین تو این هوای یخ بندون بستنی خورد و دوش به دوش کسی راه رفت.کسی که عشقت نیست،دوست عزیزی هست که فهمیده خواهرش سرطان داره و توی لعنتی باید از فکر و خیال نجاتش بدی.شب ولنتاین میشه از شدت بغض و ناراحتی،الکی زد زیر خنده و یه ماسک خیالی زد به صورت و برخلاف همه ی آدما تو این شب،دعا کرد که خاطراتش هیچوقت باقی نمونن________پ.ن:هوا بستگی داره کی کجاست?کی تو دل کیه?شاید ابریه،شاید نیست#چهرازی
۲ نظر ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۹
life around me

تو مسجد محلّه مون یه مراسم ختم یا همچین چیزی هست.از ساعت13:15شروع کردن به خوندن دعای ندبه و الان که ساعت15:15هست همچنان مراسم ادامه داره.تمام بلندگوهای بیرون مسجد روشن هستن و تا چند محله دورتر هم صدا به وضوح میرسه.من خسته ی درس خوندنم و نیاز به خواب داشتم تا بعدازظهر استارت سانس بعدی خوندن رو بزنم اما از شدت صدا خوابم نبرده و با سردردی شدید خیره شدم به دیوار روبه روم و نمیدونم باید چه کاری انجام بدم.یه آقای روحانی با سوز و گداز روضه میخونه و نمیدونم ارتباط ماجرای کربلا به فوت این بنده خدا چه بوده که ایشون دوساعته مابین دعای ندبه هو هو میزنه و حسین حسین میکنه.من بارها شکایت مردم آزاری این مسجد رو به هرجا که فکرشُ کنین کردم،حتی به دفتر امام جمعه هم زنگ زدم اما جوابم هیچ بود و هیچ.من از این حجم بی شعوری به ستوه اومدم و به این فکر میکنم کاش به جای این مسجد درهمسایگی ما یه کاباره بود چون دراون صورت مطمئن بودم اگر با پلیس تماس میگرفتم و از صدای بلند موسیقی شکایت میکردم حتما و در اولین فرصت به شکایتم رسیده میشد...من اینجا نشستم و به شور دادن های روحانی گوش میکنم که داره سعی میکنه فوت یه بنده خدایی رو به کربلا و زینب و رقیه ربط بده.روحانی بدصدایی که خواب رو از چشم چند محله گرفته و طلب آمرزش برای اموات جمع حاضر میکنه!______________پ.ن:مسجد محله ی ما علاوه بر بلندگوهای داخل،چندین بلندگو رو خارج مسجد و درتمام جهات قرار دادن تا به قول یکی از اولیای مسجد،صدا به مسجدهای محله های دیگه هم برسه روی همه شون کم بشه!____________پ.ن2:من گاها فکر میکنم اگه فردای قیامت بابت این سردردهایی که قبلا هم به دفعات تکرار شدن دادخواهی کنم و حق الناس طلب کنم،خدا بهم میگه برای حق الناس تبصره ی جدید اومده و مورد شما رو شامل نمیشه!

۹ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۶
life around me

تنها بخش خوشحال کننده ی جشنواره ی فجر امسال،جایزه ی لیلاحاتمی بود که من مطمئنم خدا موقع آفریدنش درحال گوش کردن به زیباترین موسیقی دنیا بوده،و لیوان چای بهارنارنج به دست، رج میزده این مخلوق ابریشمی رو...

۳ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۷
life around me

 

امروز ماجرایی پیش اومد که میتونست تا یک هفته حالمو خراب کنه.از شدت عصبانیت دندون قروچه میکردم و پشت ماشین گاز میدادم.انقدری سرعتم زیاد بود که سرعت گیر خیابون رو ندیدم و نزدیک بود فاجعه ای رخ بده.زدم کنار و چندتا نفس عمیق کشیدم...

تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم ارزشش رو داره؟از ته دلم احساس راحتی کردم,گفتم زندگی مگه چند روزه که بخواد اینهمه به ناراحتی بگذره؟مگه میشه چوب دستت بگیری و تمام آدمای زبون نفهمی که به راحتی حقت رو ندیده میگیرن تنبیه کنی؟...معلومه کنه نه!

یه آهنگ آروم گذاشتم,گوشی رو برداشتم و تلفنی به پدرم گفتم آماده باشن تا ظهر بریم خارج از شهر برف بازی!

اومدم خونه و منتظر آماده شدن ناهار مادرم هستم تا حرکت کنیم و یه روز خوب رو بسازیم!

با خودم فکر میکنم چندتا از کسایی که به جرم قتل تو زندان و منتظر حکم شون پیر میشن درواقع چوب همچین خشم یهویی رو خوردن؟فکر میکنم ممکنه امروز به جای این آرامش چه حادثه ی دردناکی رو از سر میگذروندم اگه عقلم به جای خودش برنمیگشت...

به لادن های خودروی باغچه نگاه میکنم و برای برف بازی برنامه میریزم و از فرصت دوباره ای که خدا بهم داد لذت میبرم...

۲ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۸
life around me

|متن زیر از صارمه افضلی,فعال حقوق زنان|.مهارت های افغانستان(وزارت معارف افغانستان)

روزی که اوباما رئیس جمهور شد,هجو نویسان آمریکایی نتوانستند به آسانی میشل سیاه پوست را به عنوان بانوی اول زیر تیغ نقد گیرند.

میشل درس خوانده مکتب حقوق هاروارد,نویسنده ی مطرح و موفق و فعال حقوق اجتماعی بود.درکنار هنرهای فوق از لحاظ موقعیت شغلی و مالی نسبت به همسرش پیش از رئیس جمهوری در جایگاه ممتاز تری قرار داشت.

نزارپرستان آمریکایی_درچند مورد محدود_اگر او را مورد نقد قرار میدادند یا به دلیل تکراری پوشیدن لباس هایش در محافل مختلف بود و یا هم رنگ پوستش,ورنه وی از هر لحاظ بانویی متشخص بود.

بانوی اول امروز امریکا,ملانیا ترامپ با وجود زیبایی و ظرافت اندام و کلکسیون جواهراتش,به دلایلی چون ابهام در سند تحصیلی,مدلینگ بودن و یا ابهام در ثروت شخصی اش(کلکسیون جواهراتش),انفعالی بودنش در اجتماع,مقبولیت و محبوبیتی نداشته است.و رسانه ها پیگیر, و منتقد موارد فوق در کنار اکت های نمایشی و مقلدانه وی از میشل هستند.

نتیجه اینکه حتی در ابرکشوری مانند آمریکا ملاک ها و معیارهای تشخص زنان بسیار مهم است.دانش,موقعیت شغلی,فعالیت اجتماعی,تشبثات شخصی,همسر و مادر و دختر خوب بودن,داشتن یک هنر و ذوق فردی ملاک است.و اینها زن را متمایز و متشخص و قابل احترام میسازد.

در افغانستان موارد فوق به دلایلی برای زن موجود نبوده و همین باعث عقب ماندگی کتله بزرگی از زنان شده.اما تاثیرات فرهنگی غرب به حدی زیاد است که کم کم در جامعه ی ما هم ارزش های بالا در کنار ارزش های دیگر دینی و معنوی جا می افتد.

تجمل گرایی,زرپرستی,بی سوادی و تنبلی و کم شعوری اجتماعی زنان جایگاهش را از دست خواهد داد.کم کم از لاک ناقص العقلی بیرون خواهند شد و دیگر زنان تنها افتخار بودن همسر فلانی را یدک نخواهند کشید.زنان دیگر مست خرج کردن بسته های پول توجیبی شوهر نخواهند بود.زنان دیگر عمرشان را به خانه نشینی و خاله بازی نخواهند گذراند.

زنان استقلالیت مالی,فکری و کنشی پیدا خواهند کرد.اینجا هم ملاک ها و معیارات تغییر میکند. پس باید پس نمانیم حتی اگر ملانیا هم باشیم,بی دانشی و تجمل گرایی,شعور اجتماعی و پیشینه مبهم و غرور کاذبمان را روزی صدبار به رخمان خواهند کشید و تشت رسوایی مان از بام خواهد افتاد.حتی اگر زیباترین ها باشیم همه چیز خسته کننده خواهد شد و زنان هوشمند ما را مانند قاعده داروین به حاشیه خواهند کشاند.

+کتابدونی به روز شد!

۶ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۴
life around me

خب جشنواره ی فیلم فجر هم که به راهه.من سیمرغ بهترین تیپ رو به نگار جواهریان،میناساداتی،پریناز ایزدیار،نیکی مظفری،النازشاکردوست و آزاده صمدی میدم و دیپلم افتخار بهترین آرایش هم به لیلی حاتمی،باران کوثری،النازشاکر دوست،نگار جواهریان،پگاه آهنگرانی و چند نفر دیگه که درواقع میشه گفت آرایشی نداشتن تقدیم میکنم!!

۴ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۵۰
life around me

یه استاد خیلی معروف قلب داشتیم که امکان نداره هر دوره ای که دانشجو داره چندتاشونُ نندازه.کلا بنظر من انسان بیماری بود...از نظر شیوه ی تدریس واقعا بینظیر بود و هیچ استادی تابحال انقدر خوب بهمون درس نداده اما کارهایی میکرد که واقعا نمیدونم خدا از سر تقصیراتش میگذره یا نه.با رزیدنتها خوب بود اما اینترنها و استاجرها رو بیچاره کرده بود.همون استادی که وسط ccuو جلوی اون همه مریض میگفت یه پاتُ بگیر بالا!!سیستم کارش هم اینه که از یک گروه ده نفری استاجر که هر دوره وارد ccuمیشن،اگه همه شون پروفسور هم باشن اما یکیشون یه سوتی کوچیک بده همه رو یکجا تجدید بخش میکنه و ماهم بعد اون روزی که رضا یادش رفته بود کنفرانسش رو آماده کنه از بخش انداختمون بیرون واقعا منتظر تجدید بخش شدن بودیم و خدارحم کرد که نمیدونم جن زده شد یا هرچی که درکمال ناباوری اجازه داد امتحان پایان بخش بدیم.همه ی مارو بیرون کرد درصورتی که من حتی یه سوتی هم تو بخش نداده بودم و همیشه شرح حال هام کامل بودن و کنفرانس هام آماده....همین چند روز قبل هم یه گروه از همکلاسی هامون که خداشاهده مظلوم ترین و سربه راه ترین بچه های کلاسمون هستن و همه شون درسخون رو تجدید بخش کرد چون فقط یکیشون نُت نذاشته بود تو پرونده ی مریض.من موندم بقیه چه گناهی کردن واقعا?....خلاصه که ایشون کلا آوازه ی معروفی دارن...امروز لپ تاپ کلاس خراب بود،با میکول رفتیم آموزش بیمارستان که یه لپ تاپ دیگه بگیریم،وسط راه همین بنده خدا رو دیدیم.من یواشی به میکول گفتم شوتش کن(یعنی سریع راه بیا:D)که نرسه بهمون من حالم ازین بهم میخوره....حالا ما دوتا مثل گراز بدون تکون دادن گردن،یکراست به جلو حرکت میکردیم که صدای کفش های یکی رو بیخ گوشمون شنیدیم...بعد صدا زد وایستین!چشمتون روز بد نبینه خود جناب دکتر بود که دنبال مون راه افتاده بود.همین که چرخیدیم طرفش تا کمر خم شد و گفت سلام پروفسورااا!عذر میخوام که بهتون سلام نکردم.واقعا معذرت میخوام...بعد با یه پوزخند گفت شما کی اینترن قلب میشین?من و میکول هم درحالی که گرخیده بودیم گفتیم هنوز معلوم نیست استاد...گفت اینو یادم میمونه!و رفت....به ولله این مارو اینترنی میندازه.این خط و اینم نشون!

۸ نظر ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۴
life around me

امروز به دوستام میگفتم دلم میخواد موهامو یه رنگ جدید بزنم.گفتم از این رنگ مشکلی پرکلاغی که همیشه میزنم خسته شدم...بچه ها هم عقیده بودن که به روحیه ی من یه رنگی میاد مابین شرابی و بلوطی و آلبالویی با رگه هایی از بنفش بادمجونی(!)....بهشون گفتم فکر میکنین باید به خانوم فروشنده چی بگم تا این رنگُ بهم بده و به سلامت عقلیم هم شک نکنه?مجتبی(همگروهیم)میگه بهش بگو یه رنگ میخوام که به روحیه ی عجیبم بیاد،روحیه ی یک دختر شاد مهربون سرسخت وحشی که همیشه داره دنبال یه چیزی میدوه....هیچی دیگه،ترجیح دادم به همون رنگ پرکلاغی همیشگی رضایت بدم تا کار به جاهای باریک نکشه!

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۷
life around me

واقعا انگیزه ی خودمُ نمیفهمم که در جواب استاد که پرسید کی این مبحثُ کنفرانس میده،خیلی خوشحال و شادان گفتم:من...!من...!.......حالا همه ی بچه های گروهمون میرن یه برنامه ی موسیقی رو بیرون ببینن ولی من نمیتونم برم.تو گروه تلگرامی مون نوشتم توروخدا یکی بیاد جای من اینو کنفرانس بده،جبران میکنم براش اما متاسفانه بچه ها دارن تلافی همه ی نماینده بازی هامُ یکجا درمیارن.میکول برای مسخره در جوابم نوشته:کنفرانس بده ی کی بودی تو?...و بعد به دنبالش سیل پیامهای بقیه که نوشتن:توت فرنگی کی بودی تو?شکلات کی بودی تو?نماینده ی کی بودی تو?و برو تا آخر......:|

۵ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۸
life around me

امروز تو درمونگاه پوست بودیم که دوتا خانوم باهم وارد شدن.یکیشون که درواقع خود بیمار بود انقدر خجالتی و معصوم بود که تمام مدت ما فقط نیم رخ صورتش رو میدیدیم چون پشت کرده بود به ما و چادرش رو میکشید روی صورتش ولی معلوم بود کم سن و ساله.حتی کلمه ای صحبت نکرد و تمام حرفها رو خواهرش که همراهش بود میزد.وارد شدن و خواهره نشست.گفت خواهرم چندماه قبل عقد کرده،حالا شوهرش،اینا رو روی دستاش دیده و میخواد عقد رو فسخ کنه!...دختر ویتیلیگو(پیسی)داشت و ضایعات فقط نوک انگشتای دست و پاشُ درگیر کرده بودن و انقدری کوچیک بودن که بدوم توجه کردن اصلا به چشم نمیومدن.میگفت اینا از ده سالگی ظاهر شدن و طی این سالها هیچ پیشروی نداشتن با اینکه هیچوقت مراجعه به پزشک نداشته و درمانی دریافت نکرده.میگفت یه نامه از دادگاه بهمون دادن و گفتن ببرین پیش متخصص پوست تا نظرشُ درمورد این بیماری بگه.خانوم دکتر گفت مگه قبل عقد ندیده بودشون?گفتن مگه میشه ندیده باشه?خودش که حلقه رو کرده دستش.میگفت خانوم دکتر خواهراش زیر پاش نشستن که اینا دختر مریض انداختن بهت.بهش گفتن اینا واگیر داره،خودت و بچه های آینده تون هم میگیرین....میگفت تا حالا چندتا متخصص رفتیم و همه گفتن واگیر ندارن.تو پزشک قانونی که لختش کردن و تمام بدنشُ معاینه کردن.ولی حالا شماهم بنویسین که این مرض واگیر نداره درمان میشه...خانوم دکتر نوشت اسم این بیماری ویتیلیگو هست و مریض فلان تا ضایعه تو فلان جا داره،نوشت این بیماری کاملا درمان پذیره،واگیر دار هم نیست.به بچه ها هم ممکنه منتقل بشه یا نشه و هیچ چیز صددرصدی وجود نداره....خواهره نامه رو میبرد دادگاه که داماد رو مجاب کنه تا باخواهرش زندگی کنه.مجابش کنه که این جذامی نیست و لیاقت مادر بچه هات بودنُ داره.میگفت خانوم دکتر خودم حاضرم خرج درمانشُ بدم ولی طلاقش ندن......بعد رفتنشون یه سکوت چنددقیقه ای حاکم بود که با این جمله ی خانوم دکتر شکسته شد:کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد،اما کسی که خودشُ زده به خواب نه!چطور میشه آدمی که دنبال بهانه میگرده رو مجاب کرد?...........بعد این ماجرا خیلی درگیری ذهنی دارم.نمیتونم قضاوتی کنم چون احتمال داره اینا عمدا بیماری رو از داماد مخفی کردن درصورتی که باید صداقت میداشتن! ولی امکان هم داره که داماد قبلا اینا رو دیده باشه.نمیدونم.....پدرم میگه پیسی یکی از مواردیه که اگه یکی از زوجین داشته باشه و اون یکی خبر نداشته باشه،حق داره یکطرفه عقد رو فسخ کنه....به این دختر فکر میکنم که مثل یه حیوون تحقیر میشه اما بازم کوتاه نمیاد.چقدر خوشحالم شرایطی دارم که اگه تو همین دام افتادم راه فراری داشته باشم،خانواده ای که پشتم باشن و از نظر عاطفی و مالی ساپورتم کنن.ولی این دختر روستایی که شک ندارم هیچ حمایتی ازین بابت نمیشه و از طرفی خانواده اش نگرانن که اگه این ازدواج بهم بخوره دیگه هیچ کس زیر بارش(!)نره،این دختر محکومه به این سرنوشت.مغزم سوت میکشه و فقط امیدوارم برسه روزی که همه ی زنها اقلا از نظر مالی مستقل باشن تا دراین موارد بتونن بار خودشون رو به دوش بکشن و بخاطر لقمه نونی تحقیر نشن....مجتبی(همگروهیم) میگفت گُه بگیرن اون قانون و عرف و دینی رو که ازدواج رو یه قرارداد کاغذی میدونه نه یه پیوند عاطفی....میگفت مثل این میمونه که اگه من این مریضی رو بگیرم پدرم بره و اسم منو از تو شناسنامه اش خط بزنه!....هوووف چه میدونم...

۱۱ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۲
life around me

  

شب قبل بارون باریده و باد امروز هوا رو بس ناجوانمردانه سرد کرده.تو اتاقم دم بخاری نشستم و درس میخونم. هرچند مباحث پوست خیلی سخت و فرار هستن اما از این بخش خوشم میاد چون تلاشها نتیجه میدن و نمود پیدا میکنن.برخلاف جراحی که هر چقدر هم درس میخوندیم باز سیستمش جوری بود که هیچ تفاوتی بین درسخونترین و درس نخون ترینها وجود نداشت و این منو بی انگیزه میکرد.

اساتید درمانگاه پوست بارها بهم گفتن تو مستقیم رزیدنتی قبول میشی.هرچقدر هم این تعریف احساسی باشه بازم تاثیر خیلی خوبی روم گذاشته و نمیتونم توصیف کنم چه حس خوبی داره وقتی میتونی همه ی کیس هایی که میبینی رو تشخیص بدی و به دنبالش تحسین بشی.

شاید عاشق دروس تئوری پوست نباشم و حتی گاهی صرفا از ترس تلنبار شدن بخونمشون اما باید بگم عاشق روزهایی هستم که نوبت درمانگاهمه و نمیدونین چه کیفی داره مریض دیدن و تجربه کسب کردن.

درسم که تموم بشه لاک میزنم و اینم از محاسن این بخشه که اساتیدش به لاک زدن گیر نمیدن و خودش میتونه دلیل انگیزه ی ما باشه حتی!مایی که کلا از لاک محرومیم!!

امروز با خودم فکر میکردم چقدر شغل میتونه تو روحیات آدم تاثیر بذاره.رفتارهای متخصص های مختلف رو مقایسه میکنم و به نتایج جالبی میرسم.

متخصص های عفونی بی آزار و خوش قلب.اطفالی های مهربون و خوردنی که هرچقدر از اخلاق خوبشون بگم کم گفتم.جراح های دقیق و سخت گیر و خشن.متخصص های قلب جدی و سریع.و اما متخصص های پوست محترم و جنتلمن.این بهترین توصیفه براشون.تقریبا همه شون فوق العاده مودب هستن و به طرز عجیبی به دانشجوها احترام میذارن و فوق العاده برای آموزش ما وقت میذارن.بسیار خوش اخلاق هستن اما به هیچ وجه با بچه ها صمیمی نمیشن و هیچ بگو و بخندی نداریم.یه خطوط مشخصی تعیین کردن و از اون خطوط فراتر نمیرن.منکه واقعا از این روش راضی راضی هستم!

بوی خورشت بادمجون مامان پز تو خونه پیچیده و این یعنی دیگه درس بی درس....

+عکس:نرگس های باغچه که امسال حسابی خجالت زده مون کردن.

++کتابدونی به روزشد.


۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶
life around me

تو درمانگاه پوست caseجالبی داشتیم.مرد حدودا چهل ساله ای که میگفت خارش شدید پوستی داره و یه چیز کرم مانند زیر پوستش حرکت میکنه.درمعاینه هیچ ضایعه ی پوستی نداشت بجز خطوط قرمز رنگی که معلوم بود به دنبال خراشیدن پوست ایجاد شدن.دکتر گفت چیز خاصی نیست،برات یه داروی نرم کننده مینویسم.گفت نرم کننده میخوام چیکار?اومدم کرم زیر پوستمُ دربیاری!دکتر مشکوک شد.ازش پرسید خودت تابحال اون چیزی که زیر پوستت بوده رو دیدی?گفت آره،بعضیاشونُ درآوردم.دست کرد تو جیبش و یه پاکت پلاستیکی درآورد که داخلش پر از برنج و مهره و پیچ و اینجور خنزر پنزرهای ریز بود....این بیمار با تشخیص delusion of parasitosisبه متخصص روانپزشک ارجاع داده شد.این بیماری معمولا در مصرف کننده های مواد مخدر صنعتی ایجاد میشه که توهم وجود جسم خارجی زیر پوستشون رو دارن و تنها درمانشون،درمان روانپزشکی هست!

۴ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۷
life around me
امشب مهمان های عزیزی دارم که دیدنشون برام هیجان انگیزه.از وقتی که از بیمارستان اومدم حتی یک دقیقه به قصد استراحت زمین ننشستم.جارو زدم و گرد گیری کردم.الویه و سالادهای دیگه رو درست کردم،پاپ کرن پُف دادم و هزارتا کار ریز و درشت دیگه.مادرم دوبرابر من زحمت کشیده و الان که من فارغ شدم اون تازه داره آماده ی پختن غذای اصلی میشه.من ذوق دارم و مادرم از دیدن ذوق من خوشحاله.پدرم از جابجا کردن مبل ها به درخواست من خسته شده،نشسته و میگه عمرا دیگه تکون بخورم.میگه شما خانومها دلتون به چه چیزای الکی خوشه ها!!نگاش میکنم و میگم بابا نمیدونی چقدر خوشحالم که زن هستم.چون این چیزای الکی میتونه خوشحالم کنه....
۳ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۱۲
life around me

خواب آشوب میدیدم.وسط یک جایی شبیه بیمارستان بودم و زنهایی با لباس سبز و چهره های بی روح اطرافم در رفت و آمد بودن.از دور صدای جیغ کشدار زنی می اومد که انگار شکنجه میشد و این صدا منو میترسوند.یک دفعه درد همه ی وجودم رو گرفت. فریاد میکشیدم و با اون صدای دور همراه میشدم.نفهمیدم چی شد که یکی از همون زنهای لباس سبز،تیکه گوشت پیچیده شده وسط حوله ی سفیدی رو چپوند توی بغلم.پستانم تو دهن نیم سانتی اش بود و میک میزد و با چشم های بندانگشتیش نگاهم میکرد.دیگه درد نداشتم و آروم به تیکه گوشت تنم نگاه میکردم....یهو نمیدونم از کجا یه سایه پیدا شد و تیکه ی تنم رو دزدید،زجر میکشیدم و دنبالش میدویدم.خون مثل سیل دنبالم کش می اومد و من دنبال اون لبهای کوچولو و چشم های تیله ای میگشتم.با وحشت بیدار شدم.صورتم خیس اشک و بدنم خیس عرق بود.لیوان آبی خوردم و آبی به صورتم زدم.مادر ساداتم نشسته بود روی مبل کنار پنجره و با تسبیح ذکر میگفت.آفتاب طوری بهش میتابید که انگار هاله ی نوری اطرافش رو فرا گرفته.همیشه وقتی اینجوری نشسته یعنی داره برای من دعا میکنه.برای سلامتی،موفقیت و خوشبختیم.میدونم اضطراب منو داره...یاد خوابم می افتم،نفس راحتی میکشم و خداروشکر میکنم که مادر نیستم...

۴ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۱
life around me

تو بیمارستان برای کارهای مختلف مثل تعویض پانسمان,بخیه زدن یا هرکاری که امکان وارد کردن میکروب به بدن مریض دارن,از ست وسایلی استفاده میشه که داخل یه پارچه ی سبز پیچیده شدن که به پکیجش میگن ست استریل و محتویات وسایل هر ست و تعداد باندهایی که داخلش هست بستگی به این داره که اون ست برای انجام چه کاری باشه.

سطح داخلی اون پارچه ی سبز به اضافه ی تمام وسایلی که داخلش هستن تو حرارت بالا و با روش های خاصی استریل میشن و باز کردن این ست و پوشیدن دستکش استریل خودش تکنیک خاصی داره.هرگز نباید چیزی از خارج با محتویات داخل این ست تماس داشته باشه به جز دستی که دستکش استریل پوشیده باشه.مثلا اگه من بدون دستکش دستم بخوره یه یه سر سوزن از سطح داخلی اون پارچه,اصطلاحا میگن ست آن استریل شده و دیگه حق نداریم ازش استفاده کنیم.

تو اتاق عمل هم همینطوره.جراح ها و تکنسین های کمک دستشون روی لباس های معمولی اتاق عمل که طبیعتا استریل نیستن,یه لباس گشاد خاصی رو میپوشن که جزئی از ست استریل هست و اون لباس هم تحت درجه حرارت بالا استریل شده و اگه دقت کرده باشین تو فیلما میبینین که وقتی اون لباس رو میپوشن خودشون حق ندارن بندهای پشتش رو ببندن و کس دیگه ای که دستکش پوشیده این کارو براشون انجام میده چون دستشون استریل نیست ولی اون لباس استریله.ما که همراه اساتیدمون میرفتیم اتاق عمل باید با فاصله ی نیم متری از ست می ایستادیم و هیچ برخوردی به بدن جراح و تکنسین اتاق عمل نداشتیم.

حالا بگم از شاهکار دوست عزیزمون میکول که همراه دکتر ر رفته بود اتاق عمل,میگفت وسط جراحی دکتر به دستیارش گفت فلان وسیله رو بده.دستیار بنده خدا تازه فارغ التحصیل و ناوارد بوده و اون وسیله رو نمیشناخته.میکول که از عمل قبلی اسم اون وسیله رو یادش بوده,نه گذاشته و نه برداشته,دست میکنه وسط ست و وسیله رو برمیداره و میگیره طرف دکتر ر!!!!!!!!!!!!!(میتونم تصور کنم که چه حالت پاچه خوارانه ای هم تو نگاهش بوده)

میگفت چشمای دکتر از شدت عصبانیت اول گلبهی شدن بعد قرمز بعد بنفش بعد سیاه بعد داااد زد که فلان فلان شده چه کاری بود که کردی آخه؟؟؟

و هیچی دیگه,اون ست رو بستن و گذاشتن کنار و یه ست دیگه باز کردن و این یعنی خسارت به بیمارستان!

کلا دوبار رفت اتاق عمل و کل اونجا رو بهم ریخت.یکی نیست بگه ...لااله الاالله!

میگفت دکتر ر هر چند دقیقه یکبار با نفرت نگام میکرده و میگفته:یه احمق سنگی رو میندازه داخل چاه بعد چی میشه؟و میکول هربار باید جواب میداده که صدتا عاقل نمیتونن درش بیارن:D

+هرچند جراحی شغلی نیست که بخوام بهش فکر کنم(هرگز هرگز)ولی باید بگم جراحی لاپاراسکوپی فوق العاده ترین چیزی بود که تابحال دیدم.اینکه چندتا سوراخ ریز روشکم مریض میکنن و دوربین میفرستن داخل,بعد رو یه مانیتور میتونی احشا داخل بدن رو با وضوح و کیفیت فول اچ دی ببینی.محشر بود.حرف نداشت....یه لیگامان داخل بدن داریم به اسم لیگامان فالسیفورم.من هیچوقت نمیتونستم بفهمم چطوری تو بدن وصل شده و هیچ تصور انتزاعی ازش نداشتم تا اینکه تو جراحی برداشتن کیسه ی صفرا,دکتر با پروب دوربین میزد به یه تیکه ی شبیه چربی و تکونش میداد و ما تو مانیتور میدیدیمش.و دکتر میگفت این لیگامان فالسیفورمه!!!شاید تنها خاطره ای که از بخش جراحی تو ذهنم بمونه همین باشه.

۷ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۹
life around me

حسن ختام بیمارام تو بخش جراحی زن جوانی بود که طی یک تصادف دچار تروما و آسیب به

تمام بدن شده بود،صورتش کاملا له و داغون و اعضای بدنش تو وضعیت بدی بودن.از اورژانس یکراست رفت اتاق عمل تا براش لوله گذاری داخل قفسه ی سینه انجام بشه و خونریزی ریه ها تخلیه بشن.از اتاق عمل به بخش جراحی منتقل شد.رفتم بالای سرش تا ببینم مشکل تنفسی پیدا نکرده باشه.شوهرش کنار تختش بود...زن همین که چشم باز کرد،اولین جمله ای که بعد به هوش اومدن با اضطراب به زبان آورد این بود:"خانوم دکتر تخم دون هام سالم و فعالن?".....دست زدم زیر چونه و نمیدونستم به چی فکر کنم.به خیل زنهایی که از تنها شدن میترسن.زنهایی که میدونن تا زمانی ارزش دارن که زیر شکم شون درست کار کنه. مثل ساعت......داشتم میرفتم بیرون که شوهرش همون سوال رو دوباره تکرار کرد،نگاش کردم و گفتم بذار مطمئن بشیم زنده میمونه،بعد یه فکری برای تخم دون هاش هم میکنیم!_____________پ.ن:باور نمیکنم که اینترنتم درست شده باشه.هزاربار مرسی ازتون بابت کامنتهای دوتا پست قبلی.واقعنی ها!

۱۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
life around me

حقیقتا که دلم برای نوشتن پر میزنه و مثل یه بچه ی نق نقوی بهونه گیر شدم.ولی چه کنم که در مقابل این نظام بروکراسی اداری که مخابرات هم یکی از همین اداراته کاری از دستم بر نمیاد جز رفتن و اومدن و کفش آهنی پوشیدن....اما من برمیگردم.به زودی

۳ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۸
life around me

از اتاق فرمان اشاره میکنن نتم تموم شده ولی به زودی برمیگردم با کلی ماجرا از جراحی تف تفی که تموم شد و پوست اوغ اوغی که شروع شده!

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۳
life around me