گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

نشستم و برای بار دوم فیلم "اینجا بدون من" رو نگاه میکنم و محو این فانتزی شدم که اگه خدا موقع آفریدن لیلاحاتمی،خوشمزه ترین چای دنیا رو هورت میکشید و زیباترین موسیقی جهان رو گوش میکرد،پس موقع آفرینش پارسا پیروزفر چیکار میکرد که با هر کلمه حرف زدنش هزارتا گنجیشک فیروزه ای پر میکشن تو هوا و جیک جیک میکنن?

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۳
life around me

تو درمانگاه پوست دو دسته بیمار داریم.دسته ی اول کسایی هستن که بیماری های شدید پوستی دارن و با اوضاع وخیمی مراجعه میکنن،و از اونجایی که اکثر بیماری های پوستی منشا ژنتیکی دارن،سیر درمان شون خیلی طولانی و پُرخرجه و حتی بعضی هاشون درمان قطعی نمیشن و فقط با مصرف مداوم داروها میشه کنترل شون کرد.دسته ی دوم که میشه گفت100%شون رو خانوم ها تشکیل میدن،میان روی صندلی میشینن و اشاره به لکه ای روی پوستشون میکنن که اخیرا ایجاد شده و ما هرچی با ذره بین نگاه میکنیم چیزی نمیبینیم.یا خانوم های تیره پوستی که میگن ناحیه ی تناسلی شون خیلی تیره شده و کرم روشن کننده میخوان و ماهرچی اون ناحیه رو با قسمت های دیگه ی پوستش مقایسه میکنیم تغییر رنگ غیر طبیعی نمیبینیم و الی آخر...من با مقایسه ی این دو گروه به این نتیجه میرسم که بیکاری بد دردیه،شما رو نمیدونم!

۶ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۱
life around me

|متن زیر از صارمه افضلی,فعال حقوق زنان|.مهارت های افغانستان(وزارت معارف افغانستان)

روزی که اوباما رئیس جمهور شد,هجو نویسان آمریکایی نتوانستند به آسانی میشل سیاه پوست را به عنوان بانوی اول زیر تیغ نقد گیرند.

میشل درس خوانده مکتب حقوق هاروارد,نویسنده ی مطرح و موفق و فعال حقوق اجتماعی بود.درکنار هنرهای فوق از لحاظ موقعیت شغلی و مالی نسبت به همسرش پیش از رئیس جمهوری در جایگاه ممتاز تری قرار داشت.

نزارپرستان آمریکایی_درچند مورد محدود_اگر او را مورد نقد قرار میدادند یا به دلیل تکراری پوشیدن لباس هایش در محافل مختلف بود و یا هم رنگ پوستش,ورنه وی از هر لحاظ بانویی متشخص بود.

بانوی اول امروز امریکا,ملانیا ترامپ با وجود زیبایی و ظرافت اندام و کلکسیون جواهراتش,به دلایلی چون ابهام در سند تحصیلی,مدلینگ بودن و یا ابهام در ثروت شخصی اش(کلکسیون جواهراتش),انفعالی بودنش در اجتماع,مقبولیت و محبوبیتی نداشته است.و رسانه ها پیگیر, و منتقد موارد فوق در کنار اکت های نمایشی و مقلدانه وی از میشل هستند.

نتیجه اینکه حتی در ابرکشوری مانند آمریکا ملاک ها و معیارهای تشخص زنان بسیار مهم است.دانش,موقعیت شغلی,فعالیت اجتماعی,تشبثات شخصی,همسر و مادر و دختر خوب بودن,داشتن یک هنر و ذوق فردی ملاک است.و اینها زن را متمایز و متشخص و قابل احترام میسازد.

در افغانستان موارد فوق به دلایلی برای زن موجود نبوده و همین باعث عقب ماندگی کتله بزرگی از زنان شده.اما تاثیرات فرهنگی غرب به حدی زیاد است که کم کم در جامعه ی ما هم ارزش های بالا در کنار ارزش های دیگر دینی و معنوی جا می افتد.

تجمل گرایی,زرپرستی,بی سوادی و تنبلی و کم شعوری اجتماعی زنان جایگاهش را از دست خواهد داد.کم کم از لاک ناقص العقلی بیرون خواهند شد و دیگر زنان تنها افتخار بودن همسر فلانی را یدک نخواهند کشید.زنان دیگر مست خرج کردن بسته های پول توجیبی شوهر نخواهند بود.زنان دیگر عمرشان را به خانه نشینی و خاله بازی نخواهند گذراند.

زنان استقلالیت مالی,فکری و کنشی پیدا خواهند کرد.اینجا هم ملاک ها و معیارات تغییر میکند. پس باید پس نمانیم حتی اگر ملانیا هم باشیم,بی دانشی و تجمل گرایی,شعور اجتماعی و پیشینه مبهم و غرور کاذبمان را روزی صدبار به رخمان خواهند کشید و تشت رسوایی مان از بام خواهد افتاد.حتی اگر زیباترین ها باشیم همه چیز خسته کننده خواهد شد و زنان هوشمند ما را مانند قاعده داروین به حاشیه خواهند کشاند.

+کتابدونی به روز شد!

۶ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۴
life around me

واقعا انگیزه ی خودمُ نمیفهمم که در جواب استاد که پرسید کی این مبحثُ کنفرانس میده،خیلی خوشحال و شادان گفتم:من...!من...!.......حالا همه ی بچه های گروهمون میرن یه برنامه ی موسیقی رو بیرون ببینن ولی من نمیتونم برم.تو گروه تلگرامی مون نوشتم توروخدا یکی بیاد جای من اینو کنفرانس بده،جبران میکنم براش اما متاسفانه بچه ها دارن تلافی همه ی نماینده بازی هامُ یکجا درمیارن.میکول برای مسخره در جوابم نوشته:کنفرانس بده ی کی بودی تو?...و بعد به دنبالش سیل پیامهای بقیه که نوشتن:توت فرنگی کی بودی تو?شکلات کی بودی تو?نماینده ی کی بودی تو?و برو تا آخر......:|

۵ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۸
life around me

امروز تو درمونگاه پوست بودیم که دوتا خانوم باهم وارد شدن.یکیشون که درواقع خود بیمار بود انقدر خجالتی و معصوم بود که تمام مدت ما فقط نیم رخ صورتش رو میدیدیم چون پشت کرده بود به ما و چادرش رو میکشید روی صورتش ولی معلوم بود کم سن و ساله.حتی کلمه ای صحبت نکرد و تمام حرفها رو خواهرش که همراهش بود میزد.وارد شدن و خواهره نشست.گفت خواهرم چندماه قبل عقد کرده،حالا شوهرش،اینا رو روی دستاش دیده و میخواد عقد رو فسخ کنه!...دختر ویتیلیگو(پیسی)داشت و ضایعات فقط نوک انگشتای دست و پاشُ درگیر کرده بودن و انقدری کوچیک بودن که بدوم توجه کردن اصلا به چشم نمیومدن.میگفت اینا از ده سالگی ظاهر شدن و طی این سالها هیچ پیشروی نداشتن با اینکه هیچوقت مراجعه به پزشک نداشته و درمانی دریافت نکرده.میگفت یه نامه از دادگاه بهمون دادن و گفتن ببرین پیش متخصص پوست تا نظرشُ درمورد این بیماری بگه.خانوم دکتر گفت مگه قبل عقد ندیده بودشون?گفتن مگه میشه ندیده باشه?خودش که حلقه رو کرده دستش.میگفت خانوم دکتر خواهراش زیر پاش نشستن که اینا دختر مریض انداختن بهت.بهش گفتن اینا واگیر داره،خودت و بچه های آینده تون هم میگیرین....میگفت تا حالا چندتا متخصص رفتیم و همه گفتن واگیر ندارن.تو پزشک قانونی که لختش کردن و تمام بدنشُ معاینه کردن.ولی حالا شماهم بنویسین که این مرض واگیر نداره درمان میشه...خانوم دکتر نوشت اسم این بیماری ویتیلیگو هست و مریض فلان تا ضایعه تو فلان جا داره،نوشت این بیماری کاملا درمان پذیره،واگیر دار هم نیست.به بچه ها هم ممکنه منتقل بشه یا نشه و هیچ چیز صددرصدی وجود نداره....خواهره نامه رو میبرد دادگاه که داماد رو مجاب کنه تا باخواهرش زندگی کنه.مجابش کنه که این جذامی نیست و لیاقت مادر بچه هات بودنُ داره.میگفت خانوم دکتر خودم حاضرم خرج درمانشُ بدم ولی طلاقش ندن......بعد رفتنشون یه سکوت چنددقیقه ای حاکم بود که با این جمله ی خانوم دکتر شکسته شد:کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد،اما کسی که خودشُ زده به خواب نه!چطور میشه آدمی که دنبال بهانه میگرده رو مجاب کرد?...........بعد این ماجرا خیلی درگیری ذهنی دارم.نمیتونم قضاوتی کنم چون احتمال داره اینا عمدا بیماری رو از داماد مخفی کردن درصورتی که باید صداقت میداشتن! ولی امکان هم داره که داماد قبلا اینا رو دیده باشه.نمیدونم.....پدرم میگه پیسی یکی از مواردیه که اگه یکی از زوجین داشته باشه و اون یکی خبر نداشته باشه،حق داره یکطرفه عقد رو فسخ کنه....به این دختر فکر میکنم که مثل یه حیوون تحقیر میشه اما بازم کوتاه نمیاد.چقدر خوشحالم شرایطی دارم که اگه تو همین دام افتادم راه فراری داشته باشم،خانواده ای که پشتم باشن و از نظر عاطفی و مالی ساپورتم کنن.ولی این دختر روستایی که شک ندارم هیچ حمایتی ازین بابت نمیشه و از طرفی خانواده اش نگرانن که اگه این ازدواج بهم بخوره دیگه هیچ کس زیر بارش(!)نره،این دختر محکومه به این سرنوشت.مغزم سوت میکشه و فقط امیدوارم برسه روزی که همه ی زنها اقلا از نظر مالی مستقل باشن تا دراین موارد بتونن بار خودشون رو به دوش بکشن و بخاطر لقمه نونی تحقیر نشن....مجتبی(همگروهیم) میگفت گُه بگیرن اون قانون و عرف و دینی رو که ازدواج رو یه قرارداد کاغذی میدونه نه یه پیوند عاطفی....میگفت مثل این میمونه که اگه من این مریضی رو بگیرم پدرم بره و اسم منو از تو شناسنامه اش خط بزنه!....هوووف چه میدونم...

۱۱ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۲
life around me

تو درمانگاه پوست caseجالبی داشتیم.مرد حدودا چهل ساله ای که میگفت خارش شدید پوستی داره و یه چیز کرم مانند زیر پوستش حرکت میکنه.درمعاینه هیچ ضایعه ی پوستی نداشت بجز خطوط قرمز رنگی که معلوم بود به دنبال خراشیدن پوست ایجاد شدن.دکتر گفت چیز خاصی نیست،برات یه داروی نرم کننده مینویسم.گفت نرم کننده میخوام چیکار?اومدم کرم زیر پوستمُ دربیاری!دکتر مشکوک شد.ازش پرسید خودت تابحال اون چیزی که زیر پوستت بوده رو دیدی?گفت آره،بعضیاشونُ درآوردم.دست کرد تو جیبش و یه پاکت پلاستیکی درآورد که داخلش پر از برنج و مهره و پیچ و اینجور خنزر پنزرهای ریز بود....این بیمار با تشخیص delusion of parasitosisبه متخصص روانپزشک ارجاع داده شد.این بیماری معمولا در مصرف کننده های مواد مخدر صنعتی ایجاد میشه که توهم وجود جسم خارجی زیر پوستشون رو دارن و تنها درمانشون،درمان روانپزشکی هست!

۴ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۷
life around me

خواب آشوب میدیدم.وسط یک جایی شبیه بیمارستان بودم و زنهایی با لباس سبز و چهره های بی روح اطرافم در رفت و آمد بودن.از دور صدای جیغ کشدار زنی می اومد که انگار شکنجه میشد و این صدا منو میترسوند.یک دفعه درد همه ی وجودم رو گرفت. فریاد میکشیدم و با اون صدای دور همراه میشدم.نفهمیدم چی شد که یکی از همون زنهای لباس سبز،تیکه گوشت پیچیده شده وسط حوله ی سفیدی رو چپوند توی بغلم.پستانم تو دهن نیم سانتی اش بود و میک میزد و با چشم های بندانگشتیش نگاهم میکرد.دیگه درد نداشتم و آروم به تیکه گوشت تنم نگاه میکردم....یهو نمیدونم از کجا یه سایه پیدا شد و تیکه ی تنم رو دزدید،زجر میکشیدم و دنبالش میدویدم.خون مثل سیل دنبالم کش می اومد و من دنبال اون لبهای کوچولو و چشم های تیله ای میگشتم.با وحشت بیدار شدم.صورتم خیس اشک و بدنم خیس عرق بود.لیوان آبی خوردم و آبی به صورتم زدم.مادر ساداتم نشسته بود روی مبل کنار پنجره و با تسبیح ذکر میگفت.آفتاب طوری بهش میتابید که انگار هاله ی نوری اطرافش رو فرا گرفته.همیشه وقتی اینجوری نشسته یعنی داره برای من دعا میکنه.برای سلامتی،موفقیت و خوشبختیم.میدونم اضطراب منو داره...یاد خوابم می افتم،نفس راحتی میکشم و خداروشکر میکنم که مادر نیستم...

۴ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۱
life around me

حسن ختام بیمارام تو بخش جراحی زن جوانی بود که طی یک تصادف دچار تروما و آسیب به

تمام بدن شده بود،صورتش کاملا له و داغون و اعضای بدنش تو وضعیت بدی بودن.از اورژانس یکراست رفت اتاق عمل تا براش لوله گذاری داخل قفسه ی سینه انجام بشه و خونریزی ریه ها تخلیه بشن.از اتاق عمل به بخش جراحی منتقل شد.رفتم بالای سرش تا ببینم مشکل تنفسی پیدا نکرده باشه.شوهرش کنار تختش بود...زن همین که چشم باز کرد،اولین جمله ای که بعد به هوش اومدن با اضطراب به زبان آورد این بود:"خانوم دکتر تخم دون هام سالم و فعالن?".....دست زدم زیر چونه و نمیدونستم به چی فکر کنم.به خیل زنهایی که از تنها شدن میترسن.زنهایی که میدونن تا زمانی ارزش دارن که زیر شکم شون درست کار کنه. مثل ساعت......داشتم میرفتم بیرون که شوهرش همون سوال رو دوباره تکرار کرد،نگاش کردم و گفتم بذار مطمئن بشیم زنده میمونه،بعد یه فکری برای تخم دون هاش هم میکنیم!

۱۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
life around me