گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

فاک به همه ی دنیا وقتی قراره دکتر ر سر عوض کردن خودسرانه ی موضوع یه کنفرانس ناقابل باهامون قهرکنه و سر کلاسها پشتشُ کنه به استاجرها و بگه شماها دانشجوهای خوبی نیستین.بگه با من بد کردین....قراره فردا بریم منت کشی و اینهمه غصه ی بی دلیل رو از تو دل کوچولوی این مرد شیکم گنده دربیاریم....آخه جراح هم انقد نازک دل?

۷ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۲
life around me

درصد زیادی از پست هام داره کپی میشه و من از این موضوع حس خوبی نمیگیرم.حقیقتا منت سر من میذارین اگه دلیل این کپی کردن رو قبلش بگین چون به هرحال علاقه ای به منتشر شدن پست هام،جایی غیر از این وبلاگ حتی به اسم خودم هم ندارم چه برسه به کس دیگه ای!

۶ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۵
life around me

   

دکتر ر نازنین یه جراحی تومور معده داشت و ماهم همراهش راهی اتاق عمل شدیم.

متخصص های بیهوشی درحال زدن داروها و انجام کارهای مریض بودن و دکتر ر سعی میکرد با این پیرزن خوشمزه صحبت کنه تا سرش گرم باشه و کمتر بترسه.

مریض خیلی کم خون بود و حتی حین عمل نیاز به تزریق خون پیدا کرد.دکتر ر بهش میگفت مادرجون کم خون هم که هستی؟میگفت آره دکتر....دکتر میپرسید واسه کم خونیت داروهم مصرف میکنی؟میگفت آره.دکتر میگفت چی مصرف میکنی؟میگفت آبمیوه و دکتر میخندید و میگفت آفرین,به مصرف داروت ادامه بده.

دکتر بهمون گفت ازش شرح حال بگیرین تا سرش گرم بشه.گفتیم مادر مشکلت از کی شروع شد؟گفت از همین چندوقت قبل که پیاده رفتم کربلا.آشپزشون یه پیرمرده بود خدابگم چیکارش نکنه.بسکه تو غذاش فلفل میریخت معده ی منم خراب شد.

طفلی نمیدونست بیماریش سرطانه و هیچ ارتباطی بااینی که میگه نداره.

دکتر ر میگفت پس دیگه پیاده نرو کربلا که اینجوری نشی,میگفت نه مادر بازم بطلبه میرم.

+تو پزشکی حیثیت مریض خیلی اهمیت داره و اساتید ما همیشه اینو یادآوری میکنن.مثلا میگن تو معاینه ی مقعد طوری رفتار نکنین که شخصیت مریض جریحه دار بشه و با آرامش انجامش بدین.تو اتاق عمل هم همینطوره.یعنی تمام تلاششون رو میکنن تا بخش کمتری از بدن خانم ها لخت باشه و تا جاییی که بتونن بدن رو میپوشونن.

دکتر ر قبل شروع عمل گفت واسه این بیمار سوند بذارین.مسئولش یه خانومی بود که خیلی هم عجله داشت.اومد شلوار مریض رو بکشه پایین که دکتر گفت صبر کن.مریض هنوز به هوشه و خجالت میکشه.صبر کن بیهوش که شد بزن و قبلش آقایون رو بفرست بیرون.

تا دکتر سرگرم لباس پوشیدن شد اون خانومه سوند رو زد و کارو تموم کرد که بره به کار خودش برسه.وقتی دکتر ر فهمید که هنوز مریض به هوش بوده چنان نعره ای سر اون خانوم زد که سقف اتاق عمل ترک خورد.دوتا فحش هم داد که حالا نگم بهتره:)

+جایزه ی عشق ترین آدم سال هم تعلق میگیره به دکتر ر که وقتی رفت صبحانه بخوره,دلش طاقت نیاورد و شیر خودش رو آورد داد به ما و گفت بین خودتون تقسیمش کنین.بعد که دید خب اون شیر نصیب یک نفر شده,رفت و قاچاقی چندتا شیر کرد تو جیباش و یواشکی داد به ما و گفت بخورین.یعنی انقدر صحنه ی خنده داری بود که هنوز یادم میاد میخوام قهقهه بزنم.(نمردیم و دزدی کردن دکتر ر هم دیدیم)

+عکس هم مربوط به دمپایی های خوشتیپ ترین استاجرهای دنیا تو اتاق عمله.(من مطمئنم همسر آینده ام هیچوقت تو اتاق عمل بهم پیشنهاد ازدواج نمیده.والا با این دمپایی هامون)

۲۰ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۶
life around me

دوتا کارگر افغان آوردیم که چاه فروریخته ی توالت رو ترمیم کنن.اسم هردوتاشون رحمت هست و ما به اسم رحمت شماره ی یک و دو صداشون میکنیم.عصرها میرم و براشون از تو باغچه پرتقال میچینم و اصرار میکنم که حتما من نباید بیام که،خودتون بچینین و بخورین اما میگن" نه،بدون اجازه ی صاحب خانه کار درستی نیست"....میشینم و رحمت شماره ی دو برام حرفای جادویی میزنه.از همسر و دوتا فرزندش که افغانستان زندگی میکنن تعریف میکنه و اینکه انقدر تلاش میکنه تا اونا راحت باشن...پنج وعده نماز میخونن و میگه" انسان باید برای خدای خودش وقت بذاره.باید همیشه رو به سمت خدا داشته باشیم تا وقتی مشکلی پیش آمد از اینکه دست به سمتش بلند کنیم شرمنده نباشیم".از حرفاش خجالت میکشم.ازاینکه ایمانم انقدر ضعیفه اما مردی با این شرایط سخت و در غربت و کار طاقت فرسا اینطور قوی ایستاده جلوم و با اعتقاد قلبی حرف میزنه....بهش میگم شما خودت هم رحمتی آقا رحمت و میخنده.شیرین میخنده و پرتقال میخوره این مرد حلال کار._____________پ.ن:وبلاگ من خواننده ی افغان داره و من از این بابت خوشحالم.پس خواهش میکنم بی احترامی نکنین که دلش بگیره:)

۵ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۵
life around me

قانون بخش جراحی اینه که برای بیمارای ترخیصی،اینترن ها نسخه مینویسن و بعدا هر استادی میاد و نسخه ی مریضهای خودش رو چک میکنه و اگه اشتباه نوشته باشن اصلاحش میکنه(و البته جریمه).اینترن واسه یکی از مریضها یه شربت ملیّن نوشته و گفته بود هر وعده دوتا قاشق بخوره....دکتر ر وقتی دیدش قاطی کرد و گفت دفعه ی بعد همچین چیزی بنویسی،خودم هر وعده دوتا قاشق از این دارو میریزم تو حلقت ببینم درک میکنی چه ریقی میاره یا نه????!!!!!_____________پ.ن:تهدیدهای دکتر ر یه جوریه که آدم نمیدونه بترسه یا قهقهه بزنه.___________پ.ن2:دکتر ر یه مبحث حجیم تعیین کرد و گفت برای جلسه ی بعد باید یه نفر به انگلیسی این مبحث رو ارائه بده و بعد از رو لیست کلاس یک نفر رو انتخاب کرد.حالا نگم براتون که اون یک نفر،عدل من فلک زده بودم...از استرس درحال خفه شدنم اما همچنان با پررویی تکرار میکنم که این نیز بگذرد و البته که هنوز یک کلمه هم نخوندم!


۸ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۸
life around me

گفتم که چند روز قبل تو بیمارستان ماجرای عجیبی داشتیم.

بیمار خانم56ساله ای بود که با شکایت درد شدید شکم(ما میگیم درناحیه ی اپیگاستر شکم)که بطور ناگهانی شروع شده بود مراجعه کرد به اورزانس و متخصص طب اورزانس براش مشاوره ی جراحی گذاشت و اینجا بود که کار ما شروع میشد.

رفتیم برای معاینه و دیدیم بیمار شدیدا بدحاله و معایناتش طوری بود که به پارگی احشا میخورد(حالا زیاد تخصصی حرف نمیزنم که بگم تندرنس زنرالیزه و گاردینگ و...داشت).رزیدنتها با شک پارگی زخم معده,براش گرافی(عکس)شکم نوشتن و تو عکس علائمی دیدیم که همون تشخیص رو قطعی میکرد.

دکتر میم جراح که آنکال اون شب بود اومد و گفت کارهای اولیه ی مریض انجام بشه تا ببردش اتاق عمل.

چندساعت بعد که بیمار آماده ی اتاق عمل شده بود دیدیم حالش کاملا خوب شده,معایناتش نزدیک به نرمال شدن و اون درد و تندرنس شدید جای خودش رو به یه درد خفیف و نرم داده.

دکتر میم گیج شده بود و میگفت هیچی این ماجرا رو توجیه نمیکنه و اصلا عقل نمیپذیره که اون مریض بدحال انقدر تغییر وضع داده باشه.

متن رفرنس ما میگه مریضی که پارگی زخم معده داشته باشه,درصورتی که علائمش بعد مدتی برطرف بشن و عکسش نرمال بشه و...میتونیم تحت نظر بگیریمش و جراحیش نکنیم.

دکتر میم میگفت قاعدتا نباید ببیریمش اتاق عمل اما تجربه ی من میگه امکان نداره مریض انقدر به سرعت تغییر حال بده و خلاصه بعد کلی برو و بیا و شک و دودلی گفت من میبرمش اتاق عمل.میترسم اینجوری نگهش دارم.

دکتر میم میگفت شکمش رو باز کردم و دیدم بله واقعا پارگی داره اما در کمال ناباوری دیدم یه نخود فرنگی رفته داخل سوراخ رو پر کرده.

توجه کردید؟قبلا که بیمار علامت دار یوده اون نخود داخل محتویات معده شناور بوده و بعد مدتی میره میچسه داخل سوراخ و باعث میشه محتویات معده نریزن داخل شکم و علائم مریض موقتا خوب بشن.

این بیمار اگه نمیرفت اتاق عمل و ترخیص میشد شک نکنین که بعد چندساعت تا نهایتا چند روز حالش بدتر میشد و حتی ممکنه به بیمارستان نمیرسید.اون موقع دکتر میم محکوم میشد و واقعا هیچکس حتی خود دکتر نمیتونست بفهمه که چرا این اتفاق افتاده.

و همه ی اقوام اون مریض میگفتن مادرمون رو بردیم پیش فلان دکتر ولی تشخیص نداد مشکلش چیه,ترخیصش کرد و باعث شد بمیره.

دکتر میم خیلی بهم ریخته بود و میگفت خدا اول به مریض و بعد به من رحم کرد.

میخوام بگم هیچ جای پزشکی دو دوتا مساوی چهارتا نیست و هیچ مریضی مثل مریض قبلی نیست.میخوام بگم وقتی داستان های اقوام یه مریض رو میشنوین که پزشکی رو محکوم میکنن اولش یه لحظه فکر کنین که شاید ماجرا روی دیگه ای هم داشته باشه.

+به قول دکتر ر هیچ کس اندازه ی جراح ها دست به دامن خدا نمیشه.میگفت ماها خیلی زیاد برامون پیش میاد که سر عمل دیگه هیچ کاری از دستمون برنمیاد و فقط میگیم خدایا خودت...و اتفاقا همون خودش اول به داد بیمار و بعد به داد من جراح میرسه.


۱۰ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۹
life around me

 

رفته بودم لباسهای سبز گوهی اتاق عملم رو از کمدم بردارم و برم برای تماشای هنر جراحی استادم.ایستاده بودم وسط این حجم خاکستری شماره دار بی انتها و فکر میکردم و خیال میبافتم.

به خیالم من جودی ابوت بودم که منتظر رسیدن یه نامه از بابالنگ درازش به انتظار ایستاده.نامه ای که سرشار از عشق پدرانه باشه و من اینجا ایستادم و از هیجان هدیه های جذابی که برام فرستاده آرام و قرار ندارم..یا نه,مثلا دختر زیبایی هستم که عاشق دلخسته ای رو درجایی دور,خیلی دور دارم که قلبم میتپه برای باز کردن کمد شماره ی 17و دیدن نامه ی محبوبم...

شاید من یه زندانی ابدویک روز بودم و اینجا ایستاده بودم تا وسایلی که همسرم برام فرستاده رو تحویل بگیرم,زنی که قسم خورده تا لحظه ی نفس کشیدنش بهم وفادار باشه.یه عالمه میوه و خوراکی های دستپخت خودش به اضافه ی چند پاکت سیگار.

یا سرباز صفری که منتظر نامه ی دخترعموی شیرینی خورده اش به انتظار ایستاده.

به خودم اومدم و دیدم در حقیقت من یه استاجر طفلکی بیش نیستم که تا اینجا دویده که لباسهای سبز گوهیش رو بزنه زیر بغل و بره اتاق عمل!

۵ نظر ۱۶ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۵
life around me

کشیک بودیم و بین بخش جراحی و اورژانس در رفت و آمد.بیمار ترومایی رو آوردن اورژانس که دچار تصادف car to carشده بود.اینجور بیمارا اپروچ درمانی خاص خودشونُ دارن و اقدامات احیائ تنفسی و بعد قلبی و...باید براشون انجام بشه.بیمار دائما میخندید و از طرفی آلت تناسلی بیمار دچار حالت نعوظ(إرّکشن)شده بود.هرکسی که به این مریض غرق خون نگاه میکرد،یه چشمک میزد به بغل دستیش و پوزخندی تحویل میداد و برای ما واضح بود که دم گوش هم میگفتن معلومه جنسش خوب بوده...هیچکدوم از آدمایی که امشب تو اورژانس بودن و تو دلشون به مریضی که آلت تناسلیش راست شده بود میخندیدن نمیدونستن که اون مرد دچار ضایعه ی نخاعی شده و یکی از علائم آسیب نخاعی همین حالت نعوظ هست...اونا نمیدونستن که اون بیمار بخاطر آسیب به قسمت خاصی از مغزشه که یکسره درحال خندیدنه....نمیدونستن ممکنه این مرد دیگه هیچوقت نتونه رو پاهاش بایسته!

۶ نظر ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۲
life around me

دستور استادمُ برای مریضی که کیسه ی صفراشُ برداشته بود توضیح میدادم.گفتم غذای چرب نخور،و تا یکسال هم به هیچ عنوان کله پاچه نخور،بعد ازیکسال هم نخوری بهتره...رومُ برگردوندم که برم،با یک حال افسرده ای رو کرد به دخترشُ گفت:دیدی?حیف کله پاچه ای که گذاشتم تو فریزر و نخوردمش:D______________خوشبختانه سهیل وسط بخش جراحی من اومد که من بتونم درس نخوندن هامُ بندازم گردنش و بگم چون تو اینجایی نمیخونم!!!!.پستهایی که تو بخش اطفال گذاشته بودمُ مرور میکنم و یادم میاد که چقدر با عشق و جدیت درس میخوندم.با الان که مقایسه میکنم خجالت میکشم اما چه کنم که تا علاقه نباشه نمیتونم اجبارا مشغول کتاب بشم._____________هر رزیدنت اطفالی از همشهری هام که فارغ التحصیل میشه و میاد شهرش تا مشغول به کار بشه،مثل یه پُتک میکوبه تو سرم از ترس اینکه تا زمان من اطفال شهرمون اشباع بشه.اینا رو.که میگم سهیل قهقهه میزنه ولی واقعا ترس برم داشته....سهیل میگه برو زنان و زایمان،هم پرستیژ جراحی داره،هم درآمدش خوبه و هم خیلی جامعه نیاز داره به این تخصص.میگم اگه خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند به ولله یا اطفال یا هیچی.تمام!

۶ نظر ۱۴ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۶
life around me

آماده میشم که برم بیمارستان.روپوش سفید جدیدمُ از خیاط گرفتم.میپوشم و دور خودم میچرخم.میچرخم و تو آینه مات و مبهوت به خودم نگاه میکنم. احساس مبهمی دارم،درست مثل چندسال قبل که اولین روپوشمُ تنم کردم.تو آینه میخندم و میگم شاید عروس خانوم ها هم اولین باری که لباس سفید رو تو تن خودشون میبینن همین حسُ دارن...یه ذوق توام با ترس...یه ترس کشنده...

۶ نظر ۱۴ دی ۹۵ ، ۰۶:۵۲
life around me

بارها نوشتم که اقلا سعی کنیم درمورد چیزی که علمی ازش نداریم نظری ندیم که حق کسی روی گردن مون نمونه.و خب میدونین که سه حوزه ی طب،فوتبال و سیاست،حوزه هایی هستن که تو ایران همه خودشون رو کارشناس ارشدشون میدونن....حقیقتا نظرهایی که ما از بعضی بیمارا میشنویم انقدر با علم مغایره که میمونیم چه عکس العملی نشون بدیم اما بیشترین ناراحتی من از اینه که گاهی مردم برای اطرافیانشون میگن فلان دکتر این اشتباه رو درمورد من مرتکب شد و چون اون اطرافیان علمی از درست یا غلط اون موضوع ندارن چشم بسته میپذیرن و این میشه باعث بدنامی یک پزشک از همه جا بیخبر.مثالش مریضم هست که با درد قسمت فوقانی شکم مراجعه کرده.همراهیش در جواب سوال من که پرسیدم سابقه ی جراحی داشته? طی یک سخنرانی فوق پروفسرانه جواب داد:پارسال سنگ کیسه ی صفرا داشت و دکتر موقع عمل ""حواسش نبود""علاوه بر سنگها،کیسه ی صفرا رو هم برداشت!!!!!!!!!!!!جا داره بگم که اگر هر بیماری برای کیسه ی صفرا پیش بیاد که اندیکاسیون جراحی پیدا کنه،باید خود کیسه را هم برداشت و این اصلا تو پزشکی تابحال تعریف نشده که سنگها رو خارج کنی و کیسه رو باقی بذاری چون اگه اندازه و جنس کم عضله ی کیسه صفرا رو از نزدیک ببینین متوجه میشین که اگه باقی بمونه اصلا جوش نمیخوره که بخواد خوب بشه و خلاصه تو تمام دنیا وقتی هر جراحی روی کیسه ی صفرا انجام بشه،باید باید باید خود کیسه رو هم بردارن....حالا من مونده بودم و مریضم و همراهیش،و آقای تخت بغلی که وقتی حرف اینا رو شنید لبش رو گاز گرفت و گفت کدوم دکتر ناشی همچین کاری کرده?

۱۰ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۴
life around me
یه چیزهایی هنوز برام معماهایی هستن که هیچوقت حل نشدن.مثل اتفاق امروز و واکنش عجیب اطرافیام...امروز از ساعت8صبح تا 4بعدازظهر یکسره کلاس بودیم و موقع تموم شدن کلاس گرچه واقعا خسته بودم اما موهای صورتم بلند شده و نیاز به آرایشگاه داشتم و از طرفی اگر امروز نمیرفتم،تا پنجشنبه ی آینده دیگه فرصت پیدا نمیکردم.پس پاشدم رفتم آرایشگاه.نیم ساعت نشستم تا نوبتم شد .یکی از آرایشگرها بعدازینکه به من گفت بشین رو صندلی،رفت دنبال کارهای شخصیش.اول به اون یکی آرایشگر گفت بیا ابروهامو صاف کن.بعد رفت پشت پرده تا زیربغلش رو موم کنه و علی رغم اصرارهای من که خانوم من عجله دارم و خسته ام،با همون آرامش کارهاشو انجام میداد.نیم ساعت گذشت و بعد رفت گوشی موبایلش رو از شارژ درآورد و شروع کرد به پیامک بازی.تقریبا از شدت خشم میخواستم منفجر بشم.خشم ازینهمه بی احترامی.ازینکه طوری باهام رفتار میشد که انگار میخوان در حقم لطف کنن و مجانی کاری برام انجام بدن.رو کردم به باقی کسایی که منتظر بودن و گفتم یعنی هنوز منتظر بمونیم?صدای همه دراومده بود.یکی بچه اش جیغ میکشید و یکی میگفت ماشینم جای بدی پارکه ولی هیچکدوم حاضر نشدن به نشانه ی اعتراض پاشن و برن.میگفتن اشکال نداره حالا چیزی نگین بهش بر بخوره و کلاً زیر بارمون نره!...زیر بارمون?????!جا داره بگم که اون آرایشگاه گرونترین نرخ ها رو داره.خلاصه که تنهایی پا شدم و در مقابل آرایشگر که بالاخره سرشو گرفت بالا و گفت میخواین برین مگهههه????گفتم با اجازه تون من به اندازه ی شما بیکار نیستم.پا شدم رفتم یه جای دیگه که به حقم و نوبتم احترام بذارن حتی به قیمت اینکه یک ساعت دیگه معطل بشم.....بیشتر از رفتار آرایشگر،از عکس العمل زنهایی تعجب میکنم که همچنان نشسته بودن.هرچی بیشتر با خودم کلنجار میرم کمتر به نتیجه میرسم!!!!!!
۵ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۸
life around me

بارها و به کرّات از اهمیت پیشگیری سرطان پستان نوشتم.بارها نوشتم که در افراد عادی باید از سن25سالگی به بعد هر سه سال یکبار به جراح مراجعه کرده و سینه هاتون معاینه بشه و خودتون هم معاینه رو یاد بگیرین و حداقل هرماه انجامش بدین.نوشتم که از40سالگی به بعد "هرسال یکبار" باید ماموگرافی و معاینه توسط جراح انجام بشه.نوشتم سرطان پستان مرموز و کشنده ست اما اگه به فکرش باشیم و زود تشخیص داده بشه میتونه مثل سرماخوردگی درمان100%تضمینی بشه...نوشتم مامان هاتون رو بفرستین ماموگرافی و به فکرشون باشین.من اما بدقلق ترین مامان دنیا رو دارم.پارسال بعد پنج ماه التماس کردن بالاخره راضی شد و رفت ماموگرافی.ضایعاتی دیده شد که نیاز به بررسی بیشتر داشت.بابا گریه میکرد،پنهانی گریه میکرد که مادر نفهمه و مامان اضطراب داشت من اما خیالم آسوده بود که اگر حتی چیزی هم باشه،زود تشخیصش دادیم.شکرخدا که فقط کیست ساده بودن و تخلیه شدن....حالا یک سال دیگه گذشته و کلنجارهای من و مادر دوباره شروع شدن.مثل یه بچه ی نق نقو حاضر به انجامش نیست و از ترس اینکه واقعا گرفتار شده باشه تصمیم گرفته سرش رو زیر برف کنه و خودشُ بزنه به بی خیالی...امروز نشستم کنارش و گفتم برگ گلم،کلاه قرمزی دیروز نبض تپنده ای داشت که امروز خاموش شده.گفتم سرطان مثل طوفان به هم میریزه و سختی به همراه داره.گفتم تو بی مسئولیت ترین مادری هستی که تابحال دیدم،مسئولیت من به گردن شماست و مجبوری که به فکر سلامتیت باشی.سکوت کرد و گفت که فردا میره....نشستم و به پستی که چندسال قبل توی وبلاگم گذاشتم فکر میکنم،اینکه آرزو کردم ایرج طهماسب عمر نوح داشته باشه تا برای بچه های من برنامه های شگفت انگیز بسازه.ولی هیچوقت فکر نمیکردم یک روز کلاه قرمزی قصه هامون بی جون و بی روح بیفته یه گوشه و غصه بخوره....

۴ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۴
life around me

و البته که ما اونقدر پررو هستیم که بازهم تقاضای اتاق عمل کنیم...قرار شد هر روزی که دکتر ر عمل داشت ماهم مثل سوگولی جلوی چشمش باشیم.اتفاقا دکتر عاشق دانشجوهای پیگیره و کلی حال کرد که امروز گشنه و تشنه به جای رفتن خونه و خوابیدن،تو اتاق عمل بودیم و خواست محبت درونیش رو بروز بده که طی یک عمل بی سابقه برامون از بوفه شیرپاستوریزه خرید تا به قول خودش از گشنگیfaintنکنیم!_____________پ.ن:موبایلش رو داد دست ما و گفت اگه کسی زنگ زد بگین سر عمله،البته میدونین که "به جز شادی جون"...(شادی جون همسرشونه)._____________پ.ن2:میهمان کریسمسی ما در راهه و قلب همه مون از انتظار دیدنش میتپه.زودتر بیا سهیل جون!

۵ نظر ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۲
life around me

هرسال عمده قبولی های دانشگاه ها سهم دختراست.با همین قانون های تهوع برانگیزشون و 60-40یا70-30کردن درصد قبولی پسرها و دخترها, بازهم کوتاه نیومدیم و چسبیدیم به چیزی که حداقل سهم مون از اون همه تلاش بود.یه کرسی ناقابل تو دانشگاه!

جلوتر که اومدم دیدم هر ترم این دخترها هستن که نمره های برتر رو کسب میکنن.منظم ترن.تو بحث های علمی حداقل یک سر و گردن بالاتر از پسرها هستن و با درجه علمی و معدل هایی به مراتب بالاتر از آقایون فارغ التحصیل میشن.

سالانه کلی دختر درسخون و سخت کوش و باسواد  تو امتحان دستیاری(امتحان تخصص)بهترین رتبه ها رو میارن اما متاسفم که باید بگم رشته های تاپ عمدتا نصیب آقایون میشه....رشته هایی مثل ارتوپدی,نوروسرجری(جراحی مغز واعصاب),چشم و...!چرا؟چون همه ی اون دخترهایی که بالاترین رتبه ها رو آوردن میدونن که وقتی یه ارتوپد خانوم و یه ارتوپد آقا تو یه شهر باشن,عمده ی مردم اون شهر,پزشک آقا رو ترجیح میدن یا حداقل بعد از مراجعه به پزشک زن,یه دور هم به متخصص مرد سر میزنن تا مطمئن بشن تشخیص درست بوده.

آمارها نشون داده مریض های پزشکهای خانوم کمتر فوت میشن اما من به حال مردم کشورم افسوس میخورم که همیشه پزشکهای مرد رو ترجیح دادن.که همیشه پذیرفتن جنس مرد عقل کله و زن ها ناقص العقل.من متاسفم که تعداد جراح های مرد بیشتر از زنهاست.

اینها منو ناامید و افسرده میکنه.اینکه میبینم تلاشهام نهایتا به نقطه ای ختم میشه که شاید دلخواهم نیست.به حرف هایی که مدام تکرار میکنن تخصص پوست واسه خانوم ها بهتره چون آسونتره!

ترس دارم از گذروندن طرح تو روستایی که مردمش منو به عنوان پزشک نپذیرن.مثل این همه مریضی که میبینیم یکراست میان شهر چون میگن یه دختره رو فرستادن تو روستامون و میگن پزشکه.ما که خر نیستیم میفهمیم پرستاره!!!!

وسط این آشفته بازار وجود استاد جراحمون که همسرش هم جراح هست بهم قوت قلب میده.مردی که وقتی مریضهایی که قبلا به خانومش یا هر پزشک زن دیگه ای مراجعه کردن و تشخیص گرفتن,و حالا برای اطمینان به قول خودشون به یک مررررد(!)مراجعه کردن,گارد میگیره و میگه:"خانوم دکتر استاد من هستن و من هیچوقت رو تشخیص ایشون حرف اضافه نمیزنم".

۱۳ نظر ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۰
life around me

به هرحال من فکر میکنم این دور از انسانیته که رختکن اتاق عمل دانشجوها انتهای چهارتا دالان تنگ و نیز مجاور سرد خونه ی بیمارستان باشه! همینطور ابراز امیدواری میکنم که کسی امروز حوالی اون دالان نبوده و هفت تا استاجر به غایت طفلی رو که با دیدن تابلوی"سردخانه" جیغ کشون و عرق ریزون فرار میکردن رو ندیده باشه!_______پ.ن: همون بدو ورود به اتاق عمل متوجه شدیم که درمقابل اون ریخت روده بُر کننده ی دکتر ر ،ما درحقیقت خیلی خوشتیپیم تو این لباسها!!

۵ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۴
life around me

ما هفت تا همگروهی خفن هستیم(من،رها،سوگند،مهسا،میکول،مجتبی و رضا)که فردا قراره با دکتر ر بریم اتاق عمل و امروز دسته جمعی شهرو زیر پا گذاشتیم تا لباس اتاق عمل سایز آدمیزاد پیدا کنیم اما افسوس که نشد!! سایز غول بودن و حالا همه گوشی به دست نشستیم و از عکسای بقیه تو اون لباسهای مسخره ریسه میریم و به پیشنهاد میکول فکر میکنیم که آقا هر هفت تایی مون تو یکی جا میشیم که.حیف پول اون شیش دست اضافی:D_____________پ.ن:مطمئنم تا آخر بخش سوژه ی دکتر ر هستیم با این قیافه های ضایع چپیده شده تو اون لباسهای گله گشاد سبز گهی(!)

۹ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۸
life around me

تو ادبیات آرایه ای داریم به نام "اصل غافلگیری" و ما وسط بخش جراحی بیشتر باهاش آشنا شدیم و این دکتر "ر"ترسناک با اون اخلاق فوق العاده اش طوری غافلگیرمون کرد که هنوز در شوک به سر میبریم.هرچقدر به این بخش حس خوبی ندارم و کمترین راندمان درس خوندنم رو اینجا تجربه میکنم،هرچند که اتند محترم چهار ساعت تمام حرف میزنه و ما ساعت3بعدازظهر با سردرد کشنده و مثل جسد میرسیم خونه اما باید بگم به حد پرستش دوستش داریم و دیوانه وار از همجواریش لذت میبریم.امروز که با وجود اونهمه کار و عمل و آنکال بودن نشست و بدیهی ترین اصول بخیه زدن رو یادمون داد و با دلسوزی یه مادر نصیحت مون کرد که درس بخونیم،یه آن دلم خواست بپرم و یه ماچ گنده اش کنم....دکتر ر و همسر جراحش یه زوج سوپر موفق هستن که تمام عمرشون وقف کارشون هست و حتی با توافق طرفین و علی رغم علاقه ی شدید به بچه دار شدن تصمیم گرفتن این آرزو رو به گور ببرن چون توان نگهداریش رو نداشتن....دکتر ر شگفت انگیز همون کسیه که فحش دادنش هم قند تو دل آدم آب میکنه و عصبانیتش مثل عاشقانه ترین دیالوگ های عاشقانه ترین فیلم ها بهمون میچسبه...ما بهت ارادت داریم پدرخوانده!!!________________پ.ن:امروز بهمون گفت من یکسری مریض سرپایی داشتم که نیاز به برداشتن یه توده از بدنشون داشتن،به عنوان پزشک عمومی به دردتون میخوره که تو روستا این کارها رو خودتون سرپایی انجام بدین،بخاطر همین به همه شون گفتم روز یکشنبه بیان بیمارستان برای جراحی.شما هم لباس اتاق عمل تهیه کنین و باهام بیاین تا یاد بگیرین،یهو همه داد زدن سلفی هم بگیریم?...با یه اخم جدی نگاهمون کرد و ما منتظر بودیم که قندون رو پرت کنه طرفمون اما درکمال ناباوری،دلبر ترین خنده رو تحویلمون داد و گفت بگیرین حالا،چیکارتون کنم:))

۶ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۳
life around me

از قدیم گفتن کار نیکو کردن از پر کردن است و طبق همین جمله،طبیعیه که پرستارها در رگ گرفتن و سرم وصل کردن حرفه ای تر از پزشکها هستن.من هیچ موقع از ژست گرفتن های احمقانه خوشم نیومده و برای یادگرفتن کارهایی که درآینده و دوران طرح به کارم میان از هیچکاری دریغ نمیکنم حتی رو انداختن به دانشجوی سال پایینی که پرستاری میخونه اما بهتر از من رگ میگیره.القصه بهش گفتم هرموقع بیکار شدی تو بخش جراحی یه ندایی بده تا باهات بیام اورژانس و باهام کار کنی.پسره بنده خدا اومده دنبال من و گفته دکترگلسا هست?میکول جواب داده چیکارش داری و اونم گفته کارش دارم و خلاصه رگ غیرت این میکول دیوانه ی ما قلنبه کرده و نزدیک بوده بزنه بچه ی مردمو له و خاک شیر کنه.وقتی رسیدم دیدم بچه بغض کرده و داره میره و من نمیدونستم از خنده قهقهه بزنم یا با دوتا چک و لگد میکول رو از بخش پرت کنم بیرون!!!

۸ نظر ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۷
life around me