گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

اتند جانمون همیشه میگه:مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.میگه وقتی شماها پیگیر مریضا میشین منم ترغیب میشم تا بیشتر باهاتون کار کنم.وقتی رزیدنتها و اینترن ها به بعضی روشهای درمانی استاد ایراد میگیرن و میگن تو فلان رفرنس همچین چیزی ننوشته،استاد ذوق میکنه و میگه این یعنی شماها خوب درس میخونین و براتون مهمه و با حوصله دلایلش رو توضیح میده.لذا با وجود اینکه استاجرها کلا پنج شنبه ها تعطیلن،استاد بهمون امر کردن بچه ها پنج شنبه هم بیاین تا یه روز بیشتر با هم کار کنیم،میگه سر ذوقم آوردین.آقا ما بگیم غلط کردیم درس خوندیم کفایت میکنه?


۲ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۷
life around me

روزهای اولی که اومده بودیم بخش اطفال,انقدر همه ی دوزهای دارویی,علائم,میکروبهای عامل بیماری ها,اندیکاسیونهای بستری و... با بزرگسالها که ما از قبل باهاشون آشنا بودیم فرق میکرد که تو هفته ی اول که هنوز اونقدرا درس نخونده بودیم واقعا به هیچ سوالی نمیتونستیم جواب بدیم.

وقتی سر راندها سوالی پرسیده میشد ما مثل خنگ ها نگاه در و دیوار میکردیم یا وقتی با تکیه به اطلاعاتی که از بخش داخلی داشتیم,جواب سوالها رو بر اساس بزرگسالا میدادیم خیلی قشششنگ از طرف اتند و رزیدنتها مسخره میشدیم.

الان یک ماه و نیم گذشته و جدا ازینکه از فکر تموم شدن این بخش قلبم میلرزه,اما بیشترین خوشحالیم ازینه که درس خوندنهامون جواب داده و حالا سر راندها قبل ازینکه دهن دانشجوهای سال بالا باز بشه ما جواب دادیم.

باور کنید هیچ لذتی تو زندگیم انقدر نبود که امروز اتندمون رو کرد به ما و گفت بچه ها شما دیگه زیادی بلدین!!

من برم از خوشی بمیرم:)

۴ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۰
life around me

بنظرتون نرم قربون ساحل خانوم پنج ساله که در جواب سوال من که میپرسم بامزه خانوم?چی شد که رفتی دکتر?میگه "اسقال"شدم??نه واقعا نرم?^_^.....پ.ن:نوزادی که قبلا درموردش نوشتم که شش ماهش بود و تصادف کرده بود،نوشتم حالش خوب شد و از بخش اطفال ترخیص شد.اما متاسفانه امروز خبردار شدیم که پدرش تو icuاکسپایر شده(فوت شده),روحش شاد.با آرزوی آینده ای روشن برا این طفل معصوم که قراره هیچ تصویری از پدر و مادرش نداشته باشه.

۴ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
life around me

هروقت تصمیم میگیرم که بیام و یه پست دلی بذارم,اتفاقی می افته که دلم نمیاد ننویسمش.در نتیجه دل بی دل!
القصه ما یه نوزاد بیست روزه داشتیم که به خاطر مشکلات تنفسی بستری شد.این کوچولو همون بدو تولد تشخیص دادن که مشکل قلبی هم داره و باید جراحی بشه.تو بخش بستری بوده تا اینکه مادر به پزشک گفت که از دیروز بیضه ی بچه ام متورم شده.با معاینه فهمیدیم که فتق داره.
بماند که فتق ها انواعی دارن و هر کدوم تو یه زمان خاصی باید جراحی بشن.فتق این بچه اینگوئینال بود که باید در اسرع وقت جراحی بشه.
مادر بچه زده بود به مغلته بازی که پرستارها موقع رگ گرفتن سوزنو اشتباهی زدن تو پای بچه و باعث شده فتق بگیره.میگفت میخوام با رضایت شخصی مرخصش کنم و بعدش شکایت هم میکنم.
رزیدنت ها به استادمون گفتن که مادرش میخواد با رضایت شخصی ببردش.دکتر گفت چرا آخه؟بچه داره آنتی بیوتیک تزریقی میگیره حیفه وسط درمان قطعش کنیم و رزیدنتها ماجرای فتق رو گفتن.
دکتر با مادر حرف زد که اینا اصلا ارتباطی ندارن و اینکه این فتق مادرزادی بوده و سه ساعت صحبت کرد ولی مادره کار خودشو کرد و تازه پشت سر دکتر گفته بود حتما اینم که اشتباهی کرده که اینطوری ترسیده و میخواد منو منصرف کنه:|
متاسفانه رسانه ها کاری با اعتماد مردم کردن که دودش فقط تو چشم همون مردم طفلی داره میره.نوزادی که معلوم نیست سرنوشتش چی میشه؟میبرنش برا جراحی یا نه؟

+پسر یکی از آشناهای ما که سنش از منم بیشتره یک مقدار مشکل یادگیری داره و با دیدنش میفهمی که از نظر مغزی کاملا نرمال نیست.مادرش هرجا که میشینه میگه وقتی نوزاد بوده مریض شده,دکترا اشتباهی آب از نخاعش کشیدن و بعدش اینجوری شد.
از وقتی اومدم بخش اطفال فهمیدم ماجرا چی بوده.
ببینید هر بچه ی زیر6ماهی که با تب مراجعه کنه و تو آزمایشات و معاینات هیچ علتی برای تبش پیدا نشه,باید LPبشه.یعنی سوزن میزنن ناحیه تحتانی کمرش و چند قطره از مایع طراف نخاع میکشن و میفرستن برای آزمایشگاه تا مطمئن بشیم که بچه مننزیت نداشته باشه.
از طرفی اگه مننزیت داشته باشه و دیر مراجعه کنه و باعث عارضه بشه,یکی از عوارضش کاهش سطح یادگیری هست.
و من الان میفهمم که این بچه رو LPکردن و احتمالا مبتلا بوده و عارضه داده.ولی شما فکر میکنین اگه تا روز قیامت اینا رو برای مادرش توضیح بدین فایده ای داره؟
اصلا خبر دارین که هنوز هم هستن پدر و مادرایی که اجازه نمیدن بچه ها شون ال پی بشن و با قیافه های دلسوزانه میگن:اوخییی,بدیم سوزن بزنن تو کمر بچه؟...و با رضایت شخصی بچه رو مرخص میکنن.کی میدونه سر نوشت این بچه ها چیه؟
الان امثال مهران مدیری میان وایستن و ببینن عاقبت این خونواده ها چی میشه؟

+لطفا صحبت از خطای پزشک ها نکنین که در جوابتون همون حرف همیشگی رو میزنم.اینکه اطمینان دارم مقدارش بسیار پایین تر از کشورهای دیگه هست و چیز تازه ای نیست که کار بشر بدون خطا نیست.قبلا هم بوده اما الان با استفاده از فضای مجازی خیلی انعکاس داده میشه و همه فکر میکنن ماجرای جدیدیه.تو همه ی دنیا این مسائل هست ولی انقدر بزرگنمایی در حدی که مردم دست به کارهای خطرناک بزنن و سلامت بچه هاشونو ندید بگیرن دیگه واقعا جنایتی بود که عده ای مسببش شدن و قطعا یه زمانی باید جوابگوی اقلا خدا باشن.
اینا رو کسی میگه که دو ساله داره با پزشکها زندگی میکنه.شاید تو تمام این مدت فقط یکبار رفتار بدی رو از یکی از اساتیدم دیدم که البته انقدر فشار روحی روش بود که باعثش شد:اینکه مریضی بخاطر مصرف تریاک آلوده به سرب دچار مسمومیت شده بود.این مریضها دچار دل دردهای وحشتناک و غیرقابل وصفی میشن که تا شاید1-2روز اصلا به دارو جواب نمیدن و علی رغم بستری شدن خوب نمیشن.برادر اون مریض حمله کرد که دکتر رو بزنه و فحش ناموس داد.دکتر رفت و فردا که اومد بالاسر مریض آروم شده بود.به تندی گفت از این به بعد زهر ماری نکش تا بقیه تاوانتو پس ندن آقا.با صدای خیلی بلند گفت و توهین آمیز.من رفتارش رو نپسندیدم اما نباید فراموش کرد که اول بهش توهین شده بود.
تو تمام این دوسال فقط همین رو دیدم.بعد کسایی که هیچ ارتباطی با این حوزه ندارن داستانهایی سر هم میکنن که خنده داره.شاید هم گریه دار!
۶ نظر ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۱
life around me

الان که کم کمک کلاسهای ترم اولی ها شروع شدن گفتم بد نیست که تجربه های این پنج سال تحصیل رو باهاتون شریک شم.

خب ورود به دانشگاه مثل ورود به یه دنیای کاملا متفاوت از اون چیزی هست که قبلا تجربه کردین.نشستن سر یه کلاس با دخترهایی که  نمیشناسین و پسرهایی که تو مدرسه مدام تو گوشتون خوندن که اخ و پیفن و خطر دارن.خوندن درسهایی که به مراتب سخت تر از درس های دبیرستانن و پاس کردن درس ها که یه مکانیزم کاملا متفاوت داره.

اول از هرچیز فراموش نکنین که قرار نیست همه ی هم کلاسی ها دوست های صمیمی تون باشن.واسه همه فرشته ی نجات نباشین و هی به خاطر دیگرانی که نمیشناسین خودتونو تو زحمت الکی نندازین چون وقتی بهشون نیاز دارین خیلی ریلکس تنهاتون میذارن.

از طرفی,در مقابلشون گارد الکی هم نداشته باشین و سعی کنین همیشه میانه رو حفظ کنین.طوری رفتار کنین که دائم تو چشم نباشین و خلاصه سرتون تو لاک خودتون باشه.

از طرفی هر موقع دیدین که داره حقتون ضایع میشه خیلی جدی وایستین و ازش دفاع کنین چون این کمک میکنه که کم کم همه بفهمن که هالو نیستین تا هر وقت لازم شد از حق شما بزنن.و درغیر این صورت تا پایان تحصیلتون باید شاهد احمق فرض شدن خودتون باشین.

دعوای الکی با همکلاسی هاتون نکنین تا بعدا باعث پشیمونی بشه چون در هر صورت به هم احتیاج پیدا میکنین.سعی کنین همین اول سال تکلیف گروه های جزوه نویسی تون روشن بشه و به هییییچ عنوان تو جزوه نوشتن حمالی دیگران رو نکنین.من در جواب کسایی که جزوه نمینوشتن و فقط آماده خور بودن و جزوه میخواستن خیلی رک میگفتم دارم ولی نمیدم.دعوا نمیکردم,با لبخند ولی جدی حرفمو میزدم تا جایی که همه مجبور شدن جزوه بنویسن.

یکی از دخترهای کلاسمون جزوه مینوشت و آماده میداد به پسرها تا عزیز باشه,با گوشهای خودم شنیدم پسرا میگفتن دختره خره ولی در ظاهر کلی تحویلش میگرفتن.پس سعی کنین طوری رفتار کنین که دیگران حدود روابطشون با شما رو بفهمن.

موقع گروه بندی ها با کسایی هم گروه بشین که برای هم قابل تحمل باشین.ترجیحا با پر حرف ها و از زیر کار در روها هم گروه نشین که تا آخر باید ضعف اعصاب بگیرین.

اگه پزشکی میخونین و قراره تازه وارد استاجری بشین توصیه میکنم که واقعا گروه خوبی رو انتخاب کنین که دوسال تمام باید شب و روز کنار هم باشین.من تجربه ی هم گروهی با آدمایی که یک ثانیه نمیتونستم تحملشون کنمو داشتم و البته با تلاش زیاد گروهمو عوض کردم.

گروه الانم بینظیره ولی اولش این نبود.ومن موقعی که اولین بار با مجتبی رفتم تو یه گروه دو نفره تقریبا عزا گرفتم چون کسی بود که تو 5-6ترم اصلا هیچ رابطه ای باهاش نداشتم و پیشداوری هام باعث شده بود وحشت کنم ولی به تدریج فهمیدم چقدر پسر خوبیه و چقدر میشه روش حساب کرد.یا مثلا میکول یه از زیر کار دروی حرفه ای بود و اوایل همش شرح حال هایی که باید میگرفت میخوردن تو گردن ماها.

با اینکه کلی باهاش رفیق بودیم ولی بهش گفتم ما از فردا مریضاتو رد میدیم و فردا که دکتر گفت کو شرح حاشون؟میگیم مال فلانی بودن و شرح حال نگرفته.خندید...ولی واقعا فردا همون کارو کردم.دو روز از بخش اخراج شد ولی فهمید وظایفش چی هستن و الان یکی از بهترین دوستامه.اگه میخواستم تحمل کنم بعد این همه مدت هر شب باید جور یکی دیگه رو میکشیدم و به خودم فحش میدادم.

با همگروهی هاتون در عین رعایت حدود, رفیق باشین.براشون تا حد ممکن مرام بذارین.اگه واقعا مشکلی دارن به جاشون وایستین چون قطعا یه روز برای شما هم مشکل پیش میاد.

آهان یادم رفت,بالاغیراتا,جون مادرهاتون ترم اول با جنس مخالف دوست نشین.بخدا انقد خز شده که فقط آبروی خودتون میره.اصولا تو ایران چون دخترها و پسرها از هم جدا بودن,ترمهای اول خیلی سعی میکنن با هم صمیمی بشن ولی گاهی واقعا گندش در میاد.اگه دوست های همجنس خوبی دارین بخدا لزومی نداره انقدر اصرار کنین که با جنس مخالف ها برین بیرون.

با وجود اینکه دورهمی های رستورانی تو کلاس ما خیلی مد بود ولی من هیچوقت نرفتم چون میگفتم من چمیدونم اینا چجور پسرایی هستن و بعدا با کارهای بعضیاشون و گندهایی که بالا میدادن واقعا خوشحالم که اون تصمیم رو گرفتم.عوضش الان با خیال راحت با پسرهای همگروهیم میرم بیرون چون کاملا میشناسمشون و میدونم بهترین حامی های زندگیم هستن.

و اما مهمتر از هرچیز اینکه واقعا درس بخونین.اصولا بچه های ترم اولی افت معدل دارن ولی سعی کنین تا بقیه تو خواب زمستونی هستن ازشون جلو بزنین.من ترم اول هدفم از خوندن فقط پاس کردن بود.یعنی انقد از افتادن میترسیدم که تمام وقت درس میخوندم و آخر سر معدل الف شدم و الان که همه به فکر افتادن و رقابت ها زیاد شده,معدل ترمهای اولم باعث شده هنوز بتونم جزو الف ها بمونم.

بچه های پزشکی هم با اینکه درسهای دوران علوم پایه زیاد براتون اهمیتی نداره ولی حواستون باشه که معدل خیلی مهمه چون بعدا با معدل بالا میتونین استریت بشین و بدون طرح برا تخصص امتحان بدین و اونجا اهمیتش رو میفهمین.

خلاصه که تلاش کنین شخصیت محترمی از خودتون رو به دیگران نشون بدین و مدام تکرار کنین که قرار نیست شما محبوب تمام قلب ها باشین.فقط کافیه خودتون باشین:)l

۱۰ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me

برنامه امشب دورهمی منو یاد چند شب قبل انداخت که کشیک بودیم و بحث سر بچه دارشدن بود.رضا و مهسا متاهل های گروهمون هستن.رضا عقد کرده و مهسا عروسی هم گرفته،و خب ماهمیشه سر به سرشون میذاریم و میگیم ترم آخر ماها باید سر راند بچه های شماها رو بغل کنیم و پستونک بذاریم دهنشون.داشتیم درمورد یه مستند حرف میزدیم که چندسال قبل از تلویزیون پخش شد و جالب اینه اکثرمون دیده بودیمش.مستند در مورد این بود که گریه های بچه ها متنوع هستن و هر گریه یه معنای خاصی داره.طبق معمول،فان گروهمون یعنی میکول مشغول بلوف زدن بود که من به این شگرد آشنایی کامل دارم.صدای گریه ی بچه ای میومد،گفتیم الان این چشه?گفت جیش کرده و با مغلته بازی میگفت که حرفش درسته.برا رو کم کنی رفتیم از مادرش بپرسیم چی شده?گفت عمه اش بوسش کرده گریه شده:D

۴ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۱
life around me
این مریض که قبلا درموردش گفتم,برخلاف پیشبینی ها و به دنبال ارسال دستگاه ونتیلاتور از یه بیمارستان دیگه تونست زنده بمونه (چون نتونستن اعزامش کنن یه بیمارستان دیگه بسکه حالش بد بود)و شکر خدا امروز با حال خیلی خوب از بخش اطفال ترخیص شد و رفت بخش ارتوپدی و اونجا هم چند روز میمونه تا شکستگی پاش خوب بشه و انشالله سالم برمیگرده خونه...کاش پدرش هم از کما خارج بشه.
دکتر ح که پزشک این بچه بود امروز از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید.هم بخاطر این بیمار و هم بخاطر نی نی فنتقی NICUکه دکتر صداش میکرد جغله ی من.این نوزاد با وزن450گرم متولد شده بود و انقدر کوچیک بود که نمیتونم وصفش کنم.
اول بار اصلا تحمل خوراکی نداشت و روزها با لوله شیر میخورد.یادمه تو چهل و ششمین روز بستریش,دکتر ح به مادرش گفت امروز یک سی سی شیر با شیشه بهش بده ببین تحمل میکنه؟که دخترگلمون راحت خورده بود.و از اون روز کم کم مقدار شیر رو زیاد کردن.

دیگه روتیشن ما با دکتر ح تموم شد و از حال این نی نی بیخبر بودیم تا اینکه امروز یهو یادش افتادم.رفتم آی سی یو و حالم قابل وصف نبود وقتی دیدم همون جغله داره از سینه ی مادرش شیر میخوره و دستور ترخیصش صادر شده و مادرش میگفت منتظر کارهای اداری هستیم.مادر و دختر هر دو خیلی قوی بودن.شوخی نیست نزدیک60روز تو بیمارستان کنار تخت یه نوزاد بشینی که اصلا معلوم نیست زنده میمونه یا نه؟

دکتر ح میگفت15ساله که از فوق تخصص شدنم میگذره و تابحال هیچکدوم از نوزادای 500گرمی که داشتم زنده نموندن و خیلی دلم میخواد این یکی بمونه.میگفت این دختر خیلی قویه,من بهش امید دارم.
صبح به صبح که میومد بالاسرش مثل پدری که ذوق بچه شو میزنه چشماش برق میزد و میخندید و امید داشت.
امروز نتیجه ی زحمت هاشو دید.
دکتر ح یه الگوی واقعیه و تمام تلاشمو میکنم تا آیندم نزدیک به ایشون باشه.
۷ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۳
life around me

شنیدین که میگن هر گلی یه عیبی داره?خب این متخصص های اطفال هرچقدر که خوردنی باشن ولی متاسفانه بسیار کمال گرا و ایده آل طلب هستن.یعنی درجواب سوالهایی که میپرسن حتی اگه مثل بلبل چهچهه هم بزنیم باز میگن بچه ها چرا درس نمیخونین?حالا بگذریم ازینکه نصف سوالهاشون اصلا تو کتاب رفرنس نیستن.مثلا رفتیم بالاسر مریض مبتلا به آسم.انقدر خوب جواب دادیم ولی آخر سر دید نمیشه که بهشون گیر ندم،شروع کرد سوالات تجربی و خارج از تکست پرسید:به پدر بچه بگیم بعد سیگار کشیدن تا چندساعت نیاد کنار بچه?اتاق بچه چه ویژگیهایی باید داشته باشه?اگه بخواد حیوون خونگی نگه داره بهش اجازه میدیم چه حیوونی داشته باشه تا آسم تشدید نشه?ملحفه های اتاقش رو چند روز یکبار بشوره?چه میوه ای بخوره و چی نخوره و بعدازینکه خیلی از سوالاش بیجواب میموندن ذوق میکرد.یا اینکه دیروز کنفرانس هپاتیت داشتم و بخاطرش چهارتا کتاب رفرنس رو خوندم:رفرنس داخلی،عفونی،اطفال و جراحی.انقدر کامل بود که منتظر بودم حداقل بگه خوبه.هیچی دیگه تموم که شد خدافظی کرد و رفت.البته اینا دلیل نمیشه که نمیرم واسه اخلاق و خنده های بینظیر دکتر نون عزیز که دلم میخواد یه تیکه از لپشو بکنم و بذارم زیر دندونم تا مث شیرینی خامه ای آب بشه:)

۲ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۵
life around me
کیس جدید:
بیمار پسر بچه ی شش ساله ای بود که سابقه ی هیچ بیماری,تصادف,ضربه به سر,زمین خوردن و... رو نداشت.و از دو روز قبل به طور ناگهانی توانایی راه رفتنش رو از دست داده.اونهم بچه ای که کاملا راه رفتنش نرمال بوده.
انقدر این مورد عجیب بود که دکتر به جای نوشتن برگه ی مشاوره برای متخصص های چشم و مغز و اعصاب و...,خودش بچه رو گذاشت رو ویلچر و رفت کلینیک بیمارستان تا همین الان مشاوره ها انجام بشه.
معاینه ی چشم بچه کاملا نرمال بود و متخصص چشم هیچ نکته ی مثبتی پیدا نکرد.متخصص مغزواعصاب هم درخواستCT,MRI.EEGکرد که منتظریم آماده بشن.
دکتر میگه تابحال همچین موردی نداشتیم و شدیدا پیگیر پیدا شدن علت ماجراست.
۷ نظر ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۶
life around me

با دیدن اخلاق فوق العاده ی اتندهای اطفالمون به این نتیجه رسیدم که روحیات آدم نیست که شغلشو تعیین میکنه,بلکه این شغل آدمه که باعث پخته شدن و شکل گرفتن روحیات جدیدی تو آدما میشه.وگرنه همه ی تودل برو ها که نمیرن تخصص اطفال,بلکه فارغ التحصیل های تخصص اطفال به مرور زمان تو دل برو میشن:)
روتیشن اول عوض شده و اتند جدیدمون یه آقای دکتر جوون و مهربون و خوش اخلاق و خوشتیپ و خوشگل و خلاصه مجموعه ی همه ی صفات خوبه.انقدری این بشر آرومه که من احساس میکنم اگه بزنم تو سرش نهایتا خیلی آهسته میگه خانوم دکتر؟چرا میزنی؟:D
و خب گروه ما همیشه باید یه سوتی در همون بدو ورودش به روتیشن جدید بده:
القصه اتند ما از آخر هفته ی قبل رفت مرخصی و دیروز هیچ مریضی برای بستری نفرستاد و امروز مریضی نداشت که درموردش صحبت کنیم.ما هم عقل های نداشته مونو ریختیم رو هم که احتمالا دکتر هنوز از مرخصی برنگشته و دیروز هم مطب نبوده که بخواد مریضی بفرسته پس طبیعتا امروز نمیاد بیمارستان.و نتیجه اینکه من و همگروهی های شیرین عقلم(رها,سوگند,مهسا,مجتبی,میکائیل و رضا)به پیشنهاد میکول رفتیم یه بستنی بزنیم به بدن.
هنوز قاشق اول از گلومون پایین نرفته بود که بچه های گروه های دیگه زنگ زدن که استاجرهای دکتر نون شمایین؟گفتیم آره...
گفتن دکتر اومده داره دنبالتون میگرده.
حالا چیکار کنیم,چیکار نکنیم؟با کمال پر رویی گفتیم به استاد بگین ما فکر کردیم شما نمیاین و رفتیم بیرون.دکتر هم خیلی ملو گفته من مریض نداشتم و فقط بخاطر دانشجوهام اومدم.اشکال نداره بهشون بگین برا فردا مننژیت رو بخونن.
داشتم فکر میکردم اگه ما تو بخش جراحی یا قلب همچین غلطی کرده بودیم دقیقا چه بلایی سرمون می اومد؟خدا شاهده به ناجور ترین شکل ممکن کوبیده میشدیم و دست کم یک هفته از بخش اخراجمون میکردن به اضافه ی کشیک اضافه و کسر نمره...و چه بسا تجدید بخش.
حالا فهمیدین چرا انقد اطفال بهمون چسبیده؟:D
پ.ن:یک بار دیگه تصور کنین:اتندی به همراه رزیدنت و اینترنش داره تو بخش دنبال استاجرهای چش سفیدش میگرده که در حال بستنی خوردنن.انصافا حکم تیر داشتیم!

پ.ن2:شرط بندی با میکول کردم و باختم.مجبورم کرد این تل قورباغه ای رو بزنم و تو بخش راه برم.یه ذره آبرو داشتیما!!!!
۹ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۰
life around me

شاید تنها موهبت این رشته که زمستون و تابستون حالیش نیست و نان استاپ ادامه داره،اینه که مزه ی گوه اول مهر و شروع کلاسا فراموشمون شه.مرسی وزارت بهداشت.....پ.ن:بعد عید غدیر چهار روز تعطیل بودیم(خیلی بود لعنتی)،به اندازه ی تعطیلات تابستونی مون.تصمیم گرفتم دور درسا رو خط بکشم و خوش بگذرونم.دیگه تعطیلی زده شدم و حالم از تو خونه موندن بهم میخوره و شکر خدا که کلاسا شروع شدن.باید کم کاریای شروع بخش رو جبران کنم.اینا رو نوشتم که یادم نره امروز سرخک رو خوندم،به اضافه ی کروپ.(نوشتم تا یادم نره که تخصص اطفال رو مجانی به کسی نمیدن)

۷ نظر ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۷
life around me

یه عکس تو اینستاگرام هست که مدام دست به دست می چرخه.عکس نوزاد تازه متولد شده ای که دست قل خودش که اونهم تازه به دنیا اومده رو گرفته تو دستش.سیل کامنت های:وااای قدرتی خدا،ببین

چطو نوزاد دست برادرشو گرفته?...یا مثلا:این یه معجزه ست و ازین دست نتیجه گیری ها هم نثارش شده.عرضم به خدمتتون که به عنوان یه استاجر بخش اطفال باید بگم که به این واکنش میگن:رفلکس پالمار گرسپ...که یه پدیده ی کاملا غریضیه و تمام نوزادان سالم دارنش.حالا میخواد مار یا اژدها یا تنه درخت یا هرچیز بیربط دیگه ای هم با کف دستش تماس بدن دقیقا همین پاسخ رو میده و دستشو دورش مشت میکنه.کلا یه عده بیمار نشستن با احساسات ملت بازی میکنن!همین افراد بیکاری که تند و تند کمپین راه میندازن چون میدونن همیشه ملت احساساتی داریم که بدون هییییییچ چون و چرایی بیفتن دنبالشون دست حسرت به پیشانی بزنن!

۳ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
life around me

امروز که از باشگاه برمی گشتم خانه،خوشحال بودم ازین که راننده ی تاکسی آناتومی نخوانده،که میتوانم راحت بچپم عقب تاکسی و در جواب سوال راننده که می پرسد چرا آخ میکشی دخترم?سرم را تکان بدهم و بگویم ناحیه ی گلوتئالم درد میکند!

۳ نظر ۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۵
life around me


.............................................................................................

پ.ن:کتابدونی به روز شد.
۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۵
life around me

زمان:شب قبل__لوکیشن:بخش اطفال بیمارستان__مود:یه دانشجوی کلافه از کشیک خلوت و کسل کننده ی اون شب...یهو میبینم اینترن کشیک اومد و گفت مریض آوردن.نگاه پرونده اش کردم و دیدم قبلا بستری بخش ارتوپدی بوده و حالا مشاوره اطفال شده و تو فیلد اطفال قراره بستری بشه.کودک شش ماهه ای که به دنبال تصادف دچار خون ریزی مغزی شده.استخوان فمورش شکسته و بردنش اتاق عمل و با یه میله که از یک طرف پاش وارد شده و از طرف دیگه خارجش کردن،شکستگی رو فیکس کردن.بخاطر لکه ی روی مغزش دائما درحال تشنج کردنه و یه تیکه از بدنش میپره.دکتر کشیک میاد.آشفته ست.عصبیه.خبری از اون آرامش همیشگیش نیست.میگه بچه ها:مادر این بچه تو همون تصادف فوت شده و پدرش تو ICUبستریه و هوشیاری نداره.بچه تا صبح تشنج کرد ولی نیاز به دوز بالای یه دارویی داشت که اگه به بچه میزدیم قطعا دچار توقف تنفس و مرگ میشد و برا جلوگیری از این مشکل باید بچه رو اینتوبه میکردن تا بهش تنفس بده ولی همه ی دستگاه ها به مریضها وصل بودن و دستگاه خالی نداشتیم.امکان اعزام به تهران هم نبود چون بچه مسلما تو راه تموم میکرد.دکترا هی تعدادشون زیاد شد:فوق تخصص نوزادان،فوق اعصاب نوزادان،جراح اطفال و...همه مشورت کردن و نهایتا نتونستن هیچ کاری کنن چون واقعا شرایطش نبود.باید صبر کنیم تا دستگاه خالی بشه.یعنی باید دعا کنیم یه بچه ی دیگه بمیره تا این زنده بمونه...سرم گیج میره...حالم بده...دوباره زن عموی بچه جیغ میکشه که تشنج کرد...همه میدون طرف اتاق یک ولی نمیشه داروی جدیدی شروع کرد...میام خونه ولی حالت تهوع امونم نمیده...دنیا جای من نیست...اینجا خیلی لعنتیه...این دنیای کثیف حتی به شیرخوارهای شش ماهه هم رحم نمیکنه...حالم گرفته ست...این اولین مریضیه که تا این حد تکونم داده...

۹ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me
توی وب قبلیم پست مفصلی درمورد ازدواج نوشتم و لزوم اینکه تا واقعا از همه جهت آماده ی شروع زندگی مشترک و پذیرش مسئولیت هاش نشدیم,فرد دیگه ای رو حیرون خودمون نکنیم.اینکه با نهایت خودخواهی هامون وارد رابطه ای نشیم که طرفمون ازمون توقع تدبیر و بلوغ داشته باشه.نوشتم که بنا به همین دلیل روشن که به هیچ عنوان حوصله ی پذیرفتن مسئولیت جدیدی رو ندارم و بخاطر ترس های اغراق آمیزم از ازدواج,هیچوقت برا آشنایی با کسی که بهم پیشنهاد ازدواج میداد قدمی پیش نذاشتم و همیشه بدون اینکه حتی طرف رو بشناسم گفتم نه.(بجز مواردی که تو دانشگاه پیش اومدن یا آشنای خیلی نزدیک بودن).
در نتیجه ممکنه من کسی که همین چند روز قبل مادرش زنگ زده به مامانم واسه امرخیر:| رو ببینم ولی اصلا نفهمم کیه.
حالا من چند شب قبل جایی دعوت بودم.دختر یکی از اقواممون بدو بدو از اون طرف سالن اومد طرفم و هراسون گفت گلیییییییی چرا نامزدیت دعوت نکردی؟؟؟
من با چشای ورقلمبیده نگاش کردم و گفتم چطور نامزدی بوده که عروس خودش بیخبره؟
با دلخوری گفت یعنی میخوای به منم نگی؟حالا دعوت نمیکنی عیب نداره ولی دیگه چرا قایم میکنی؟
هی از اون اصرار و از من انکار.نهایتا گفت دو هفته قبل با مادر نامزدت تو بیمارستان بودی و داشتی دفترچه بیمه شو میدادی پذیرش درمانگاه بیمارستان و براش نوبت میگرفتی.
خداشاهده سه ساعت به مخم فشار آوردم و نهایتا یادم اومد چند روز قبل یه خانومی بهم گفت بلد نیست چطوری نوبت بگیره و من دفترچه شو دادم که ثبت سیستم بشه براش.حالا هرچی هم فکر میکنم اصلا چهره اش یادم نمیاد.یعنی اگه دوباره ببینمش هم نمیشناسمش.
دوستمون فرمودن که اون خانوم نوه عمه ی شوهر دختر خاله ی بابای منه(مثلا یه همچین چیزی)و چند وقت قبل رفتن راجب من در خونه شون تحقیق کردن و ایشون هم لطف کرده با خودش فکر کرده من قبول کردم و اون روز هم منو با اون خانوم تو بیمارستان دیدن و همه جا گفتن گلی شده عروس فلانی!!(حالا بگذریم که مادر چه زبل بوده اومده منو امتحان میکرده تو بیمارستان)
درصورتی که من ندیده گفتم نه.و حتی مامان میگه منم اون خانومو به چهره نمیشناسم!
انقدر این موضوع برام عجیب و غیرقابل هضمه که حد نداره.من نمیدونم مردم هیچ مشکل شخصی ندارن که انقدر درگیر زندگی دیگرانن؟
گیریم که اصلا من نامزد هم کرده بودم.وقتی بهت نگفتم شاید معنیش اینه که دوست نداشتم بدونی.حالا به زور حرف کشیدن چه معنی میده؟
خواستم بگم ماها جایی زندگی میکنیم که بدون اینکه متوجه بشیم عروسمون میکنن و ترس برم داشته از خواب پاشم و ببینم یه بچه تو بغلمه و گریه کنون شیر میخواد!
۱۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۴
life around me

 ز امروز تا پایان هفته ی آینده میریم ICUنوزادان و نگم براتون که برخلاف همه ی بچه های گروه که از دیدن نوزادای 400-500گرمی پوست رو استخون اوغ میزدن من نیشم تا بناگوش باز بود و هی معاینه شون میکردم.

انقدر این اطفال برام لذت بخشه که در وصف نمیگنجه.با دکتر ح(فوق تخصص نوزادان)میرفتیم بالا سر نی نی های نارس.وقتی دکتر رفلکس هاشونو چک میکرد و بچه پاسخ میداد,دکتر میگفت ماشالله به دختر قوی.قربونش.ماشالله.

وقتی میشنید نوزادی که از بدو تولد تا امروز نتونسته حتی یه قطره شیر میک بزنه ولی از دیشب حتی یه سی سی شیر خورده میگفت:شکر خدا مامان جون.نی نی خیلی مقاومی داری.ماشالله.

ذوق میکرد.کیف میکرد.منم پا به پاش.

قبلا که میدیدم مادری پوشک بچه شو عوض میکنه حالم بهم میخورد.میپرسیدم چطوری بدت نمیاد؟همه شون میگفتن آخه مگه این بچه به جز شیر چی میخوره؟چیزی نداره که بدمون بیاد.

من امروز پوشک چهارتا نی نی که همه شون خرابکاری کرده بودنو باز کردم تا اولا ناحیه تناسلی شونو معاینه کنم و ثانیه ببینم حجم مدفوعشون چقدره.دوستام میگفتن چطوری بدت نمیاد؟میگفتم مگه این بچه بجز شیر چی خورده؟الان میفهمم که راز این کار فقط عشقه ولاغیر!

+یه اتفاق مکدر کننده هم همین روز اول افتاد.نوزاد هفده روزه ای داریم که به محض تولد آوردنش icuو هفده روزه که بستریه.چهارتا مشکل قلبی خیلی شدید داره که فورا باید جراحی بشه.دکتر هماهنگی ها رو انجام داد تا بچه رو از این بیمارستان بفرستن به اون یکی بیمارستان تا فورا بره واسه عمل.این فاصله هم حتی باید با آمبولانس باشه چون نباید بچه از دستگاه جدا بشه.

بعد مادر بزرگ بچه خیلی ریلکس میگه دکتر مرخصش کن.دکتر با چشای ورقلمبیده میگه یکراست بگو بچه رو بکش...نمیشه خانوم.مادربزرگه میگه تو مرخصش کن ما خودمون عصر میبریمش اون بیمارستان(واضحه که دروغ میگه).دکتر میگه هفده روز کنار تختش زجر کشیدین حالا میخوای دودش کنی بره هوا؟یادت رفته ما شب تا صبح با کیسه به این بچه هوا دادیم؟

مادر بزرگه میگه من توکلم اول به خداست بعدش به شما.خدا رو ول کنم؟خدا خودش نگهش میداره.دکتر میگه خدا جای خود داره مادر...این بچه میمیره اینجوری.خیلی ریلکس میگه توکل به خدا.

یه ماجرای شخصی دارن که نمیخوان راجبش حرف بزنن.آخر سر گفت با رضایت میبریمش.دکتر بازم باهاش حرف زد تا منصرف بشه ولی فایده نداشت و متاسفانه نمیشه کسی رو به زور تو بیمارستان نگه داشت.موقع رضایت گفتن باید پدر بچه بیاد.مادر بزرگه زد به مغلته بازی که پدرش نیست بذارین مادرش رضایت بده و طبیعیه که اگه کل بیمارستان رو هم به هم میریخت بازم فاده نداشت و باید پدر رضایت بده.

فکر میکنم پدره ترکشون کرده ولی هرچه بود باید گفت چه نی نی بدشانسی...

چه نی نی تنهایی...


۶ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۶
life around me

    قوری قجری جهاز مامان جلومه با سرویس استکان های کمر باریکش.ناز بالش های دست دوخت مادر بزرگ خدابیامرزم رو گذاشتم زیر دستم و گوش سپرذم به قل قل سماور دم ایوون.

کتاب میخونم برات.دایی جان ناپلئون.میخونم و آی میخندی تو.میخندی خوشگل تر میشی مجید.هستی ها,ولی اون چال گونه هات که میفته بیرون واون دوتا خط حاشیه ی لبت لامصب فکر و خیالیم میکنه...

صبح بهت گفتم یه فکری واسه شمعدونی های از حال رفته بکن.دستی به سر و روشون بکش,خاک و خل شونو عوض کن بلکه جون بگیرن ولی پشت گوش انداختی.دیروزم که دلم هندوونه خواست باز دست گره کردی دور زانوهات,همچی خیره شدی بهم و خندیدی که دلم خواست یه زیر و بمی قایم شم از خجالت.نگام میکنی دوست دارم.

حالا هی حرفمو زمین بندازی و انگار نه انگار بازم فرقی نداره.دلم پی دلته.می ارزه به اون چمباتمه زدن و خیره شدنای هر روزه ات.

تو که غریبه نیستی مجید.منم که جز تو کسی رو ندارم.ازینکه پنج ساله همینطوری مات و مبهوت خیره میشی بهم و یک کلوم حرف نمیزنه دلم گرفته.اینا گله نیستا,درد دله.بهت میگم رادیو خرابه درستش کن,نگام میکنی میخندی.

میگم دو کیلو خیار و پیاز بخر واسه سالاد,میشینی لب حوض و میخندی.

میگم بابا دلم پوسید بی انصاف یه حرفی بزن...دریغ...دریغ...

نمیدونم امروز چه حکمتیه ترگل ورگل کردی و هی نشستی ور دلم دل میبری.چرا هی میری چرخی میزنی تو حیات و دوباره برمیگردی.چی تو سرت میگذره مجید؟.دارم واست سیرترشی میریزم.خوبه حالا خودتو لوس نکن.

در میزنن انگار.اومدم.اومدم.چادر سر کرده سر نکرده میپرم دم در.میدونم امروز پنجشنبه ست و مامان اومده دنبالم...

اومده که با هم بیایم خونه ات مجید.که بیایم بهشت زهرا...

۵ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۸
life around me

رفتم درمانگاه بیمارستان,واریس های تازه ی ساق پامو به دکتری که چندماه قبل استادم بود نشون دادم.دروغ چرا بغض داشتم از نگرانی زشت شدن پاهام.

گفتم دکتر من از بدو ورود به بیمارستان جوراب واریس پام میکردم که اینجوری نشه ولی شد!

به شوخی گفت این یعنی تازه داری کم کمک دکتر میشی.شنیدی که شکستن گوش واسه کشتی گیرا افتخاره؟واریس پا هم نماد یه دانشجوی پزشکیه.پای خوشگل میخوای چیکار آخه؟دو روز دیگه که اینترن شدی فاتحه ی خونه تون هم بخون چه برسه به مهمونی!

خب تصمیم گرفتم منطقی باشم و حقایق رو بپذیرم.
البته پذیرفتن حقایق به مراتب ساده تر از توضیحش برا دیگرانه.مثل امروز که در جواب مربی باشگاهم که میگفت یه روز تو هفته باشگاه اومدن و رزیم نگرفتن فایده نداره,لاغر نمیشی,باید توضیح میدادم که بیشتر از یک روز وقت ندارم و اینکه هدفم لاغری نیست بلکه پیشگیری از دیابت و فشار خونه!انگار سخت بود فهمیدنش.نمیفهمید!



۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۰
life around me

مادر چهارده ساله ی بخش اطفال!!!مامان کوچولوی چهارده ساله....

۵ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۹
life around me

 امروز گراند راند* اطفال بود.

طبق معمول ما توی ردیف های پشت سر اتندها و رزیدنت ها و اینترن ها میشینیم.وقتی پرزنت مریض توسط رزیدنتهای اطفال تموم شد,اتند ازشون خواست بشینن تا خودش بیشتر بحث کنه درمورد بیمار.جا نبود و رزیدنتها مجبور شدن تو ردیفی که ما نشسته بودیم بشینن.

اتند مشغول صحبت شد و در انتها اسم سه تا از همکاراش که فوق تخصص اطفال هستن رو برد و ازشون تشکر کرد و به جای تک تک اسم بردن از رزیدنتها,گفت:و غیره...

رزیدنت کناریم به همکارش گفت: علی من هر سختی رو به جون میخرم و از گوشت تنم مایه میذارم تا اصل مطلب باشم ,نه "و غیره"ای ناشناس!

دکترعلی نشنید که بغل دستیش چی گفت ولی من شنیدم.ولی من از صبح تا حالا با خودم فکر میکنم که منم نمیخوام اون سه نقطه ی آخر باشم!


+گراند راند:(کنفرانسی با حضور تمام دانشجویان پزشکی تمام بخش ها که بسته به اینکه مریضی که قراره پرزنت بشه تو کدوم بخش بستری باشه,رزیدنت ها و اینترنهای همون بخش ارائه اش میکنن.و مریض این گراند راند یه شیرخوار دوماهه بود که پزشکها تشخیص دادن مشکل مادرزادی به اسم هایپوپاراتیروئیدی اولیه داره و فرستاده شد برای جراحی...در کل در گراند راندها مریضهایی معرفی میشن که بیماری پیچیده ای داشتن و با همکاری چندپزشک تشخیص داده میشن.

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۷
life around me

امروز دوتا نوزاد بیست روزه ی دوقلو داشتیم که هر جفتشون یه انگشت اضافی کوچولو داشتن که به انگشت کوچیک دستشون چسبیده بود.آقای دکتر ح که فوق تخصص نوزادان هستن گفتن میخوام قطعشون کنم و ما هیجان زده برای یه تجربه ی جذاب.دکتر یه چیزی بستن دور انگشت اضافی تا خون رسانی بهش قطع بشه و بعد از مدتی با فشار اوردن کندنش!بدون خونریزی....اگه اینا رو تو این سن قطع نکنیم بعدا مجبورن بخاطرش برن اتاق عمل و بیهوشی و کلی دردسر.ولی الان با یه کار کوچیک حل شد و باید آفرین گفت به پدر و مادرشون که به حرف دکتر اعتماد کردن و با دلسوزی بی مورد مشکل برا قندعسل هاشون درست نکردن.(البته اگه این انگشت های اضافی استخوانی باشن،یا اگه به انگشت بزرگ دست وصل باشن دیگه با این روش نمیشه قطعشون کرد)


۷ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۳
life around me

دوباره خوندنها واسه کنکور شروع شده و بنیادخیریه مون بهم دانش آموز جدید داده که اسمش مثل دانش آموز سال قبلم زهراست ولی خیلی باهوش تر و درسخون تر اما متاسفانه هیچ اعتماد به نفسی نداره.زهرای سال قبل رتبه اش راضیش نکرد و موند برا سال بعد ولی بنظر من اشتباه کرد چون میتونست مامایی یا پرستاری قبول شه و اینا رشته های خیلی خوبی هستن.باید میپذیرفت با وجود تلاش های واقعا تحسین برانگیزش اما اولا استعدادش واقعا در حد عالی نبود و ثانیا بخاطر معلم های ضعیف و غیر متخصص که تو رشته ای که تحصیل نکرده بودن بهش درس میدادن،باید میپذیرفت که اگه سال آینده بمونه و هرچقدر هم تلاش کنه باز پزشکی براش دور از دسترسه و رسوندن رتبه از هشت هزار به چهار هزار هیچ تفاوتی در نتیجه ایجاد نمیکنه بازهم همون مامایی سال قبل رو قبول میشه با سوزوندن یک سال از عمرش.من نمیتونم اینا رو بهش بگم چون انگیزه داشت و من شاهد تلاشش تو این یک سال بودم ولی رتبه اش رو پیش بینی میکردم.بنابراین فقط براش آرزوی موفقیت کردم و ازش خواستم با همون انگیزه ی سال قبل بخونه.زهرای امسال اما علی رغم استعداد بالایی که داره و با وجود درس نخوندن ترازهای قابل قبولی داره،هیچ اعتماد به نفسی نداره و کار من اول روحیه دادن بهشه تا بلند شه و تلاش کنه.ریاضی و فیزیک رو خیلی دوست داره و عاشق مهندسی نفت بوده اما به اجبار فرستادنش تجربی.میگه اصلا پزشکی رو دوست ندارم و میخوام دبیر بشم چون بعد مهندسی نفت،دبیری رو دوست دارم ولی پدرم میگه فقط پزشکی.واقعا متاسفم براش و بهش گفتم با این شرایط راه برگشتی به ریاضی نیست.پس تلاش کن بهترین باشی تا با خیال راحت دبیری رو انتخاب کنی و بعدش دلهره ی قبولی نداشته باشی.امیدوارم با افتخار وارد رشته ای بشه که دوست داره.امیدوارم پدر و مادرها یک روز بالاخره دست از چشم و هم چشمی ها بردارن و بذارن بچه ها برن دنبال رویاهاشون.دبیری رشته ی خیلی خوبیه و از ترم اول دانشگاه هم بهشون حقوق خوبی میدن و بعدش هم معمولا بازار کاریشون خوبه.بنظرم خصوصا برا دخترایی که میخوان ازدواج کنن و بچه دار بشن شغل خیلی مناسب و کم کاریه با حقوق متناسب با میزان کار.چرا باید با همچین رشته هایی مخالفت بشه?چرا معلم های ما که باید جزو باسوادترین ها و فرهیخته ترین ها باشن،اکثرا از اجبار قبول نشدن یه رشته ی بهتر دبیری رو انتخاب کردن?شما چی فکر میکنین?......mbs.counselorاین پیج یه معلم فوق العاده ست که تو یه روستای مرزی تدریس میکنه و عاشقانه دانش آموزاشو دوست داره.ببینید معلمی میتونه چقدر جذاب باشه اگه دوسش داشته باشی.دروغ چرا?با دیدن پیجش دلم خواست تا آخر عمرم تو روستا طبابت کنم:)

۴ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۹
life around me

بخش قلب که بودیم دوتا اتند کاملا متفاوت داشتیم.یکی بسیار دوست داشتنی و فوق العاده مهربون و اون یکی.. امان از اون یکی.تو پونزده روز روتیشنی که باهاش بودیم ادایی نبود که سر ما درنیاورده باشه و تنها کسایی که از یه لنگه پا وایستادن جون سالم به در بردن من بودیم و مهسا. گیرهای بیخودی که به شرح حالامون میداد بیشتر از هرچیزی رو اعصاب بود.به زمان فعل ها تو نگارش شرح حال گیر میداد.به اینکه چرا کتاب تو دستت چاپ قدیمه گیر میداد و حتی دیده شده به چکه کردن کولر ccuپیله میکرد و از چشم ما میدونستش:|عکس کتاب جدیدمو گذاشتم اینستاگرام.همون اتند کذایی که حتی زورش میاد لایک کنه برام دایرکت زده که:" خانوم دکتر بسیار افتخار میکنم به شما و بسی خوشحالم ازینکه در کنار درس خواندن،مطالعه ی غیردرسی هم دارید.ما به نسلی چند بعدی نیاز داریم نه روبات های درسخوان تک بعدی.درود برشما دخترم"پیامشو درجا فرستادم تو گروه،هر کدوم از بچه ها یه لیست فحش پیشنهادی فرستادن تا براش بک بدم و به این شکل بهش اظهار ارادت کنم.همونطور که حدس میزنید رکیک ترین فحش های پیشنهادی مربوط به هنر دوستمون میکائیل بود که رکورد دار لنگه پا وایستادن بود و به خون این استاد تشنه!


۶ نظر ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۱
life around me

 

پنج سال قبل همین موقع کتاب میخواندم و به حرفهایی که همان نیم ساعت قبلش زده بودی فکر میکردم.به امیدواری که در صدایت پیدا بود و برق چشم هایی که میتوانستم از پشت گوشی با بیشترین وضوح ممکن تصورشان کنم و چشمان پسر آینده مان را در نی نی شان ببینم.

پنج سال قبل همین موقع سعی داشتم کتاب بخوانم اما رویای سالهای بعد و مدتهای طولانی باهم بودنمان که خودت وعده اش را داده بودی دست و دلم را به خواندن نمیبرد.دلم میخواست دراز بکشم روی تخت,پتو را بکشم روی سرم و یک چشم زدن این پنج سال آینده طی شوند و داشته باشمت.تا ابد داشته باشمت.

پنج سال گذشت.هنوز نشسته ام روی تخت خوابم,کتابی به بغل دارم که پنج سال تمام است یک صفحه هم جلو نرفته.نمیشود.خاطرت نمیگذارد.

نمیفهمم خاطرت کی میخواهد دست از سرم بردارد که یک روز با امید با تو بودن زندگی ام از حرکت می ایستد و پنج سال بعد حسرت نبودنت راه حرکتم را سد میکند.باز اقلا آن روزها صدای راه دورت بود,گرمای نگاه های دزدکی ای ات را داشتم.حالا چه؟حالا که...

راستی یادت است پنج سال گذشته و همچنان نیستی؟

۳ نظر ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷
life around me

در جمعی نشسته بودیم و یکی از عزیزان ذکور جمع که درمورد همکار مونث سوم شخص غایب اش صحبت میکرد,خطاب به نامبرده گفت زنیکه!

جملگی نسوان جمع برآشفتند که هوی!زنیکه یعنی چی و مگر تو معنای حقوق برابر و فمنیسم را ندانی و وای برتو ای عقب افتاده و باقی مانده ی عصر جاهلیت و فلان و بیسار!

همانا شیخ(بنده)دستی به محاسن کشیده و خطاب به جمع کثیر نسوان عرض بنمودم که به گمانم خود شما بودید که فلان همکلاسی مذکرتان را مردک و یارو  صدا میکردید و فلذا از هر دست بدهی از همان دست هم باید بگیری!

۸ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۸
life around me

    

امشب کشیک اطفال بودم و برخلاف باقی بخش ها,هیچ غری ندارم بزنم که دیوانه ی این رشته شدم.

مدال جذابیت و نگاه به تخمم واری به زندگی رو با افتخار تقدیم میکنم به محمدطه سه ساله که دستور داده کامیون پلاستیکی غولپیکرش رو از خونه آوردن.خیلی آروم و با چهره ای کاملا خنثی میشینه داخلش,عروسکشو میزنه به بغل و مادر طفلکیش یه بند بسته به کامیون و از صبح خروس خون تا شب هزار بار میکشدش این سر سالن بخش به اون سر سالن:D


یه مدال خواهرم دقت کن هم بدیم به مامان اشکان 14ماهه که سعی داشت رنگ مدفوع نی نیش رو بهم نشون بده و آخرش هم موفق شد!(توقع ندارین که الویه های دستپخت مامان امشب از گلوم پایین برن؟)


نگم براتون از محمدیاسین ده ساله که از شش ماهگی "سیکل سل آنمیا" داره و به قول خودش همه ی عمرش تو بیمارستان گذشته و انقدر این بچه نمکه و انقدر زبون دراز و حاضرجوابه که نمیدونی باهاش چیکار کنی.به من میگه خواهرم حجابتو رعایت کن!!(خیلی تلاش کردم ازش عکس بگیرم و بذارم براتون اما گفت من با یه دختر بدحجاب عکس نمیگیرم:|  )

و دقیقا همین ایشون بود که وقتی رو تخت خوابیده بود شوت میزد به دکتر و وقتی دکتر برمیگشت ببینه ضربه از کجا بوده خودشو میزد به خواب!

و مجددا ایشون بودن که دائم گله داشتن که رنگ روتختیم رو دوست ندارم:|

+انقدر انگیزه دارم که میخوام داد بزنم تا خالی شم.اینترن های خیلی درسخون و باسوادی داریم که دارن از الان واسه تخصص میخونن و دائم با خودم میگم باید برسی بهشون گلی!من تلاش میکنم.درس میخونم و شک ندارم که میتونم!


+زندگی بهم یاد داده که اگه خودم تلاش نکنم چیزی رو آماده بهم نمیده.از الان یه چشم اندازه ده ساله واسه خودم مشخص کردم که برای رسیدن بهش کوتاهی نمیکنم.نمیخوام مثل هزارون هزار جوونی باشم که هروقت دنبال دلیل ناکامی هاشون میگردن انگشتشون به سمت دیگران درازه!


۷ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۲
life around me

ساعت8رفتم بیمارستان و الان له و داغون برگشتم خونه.دوتا مریض داشتم که یکیشون پسربچه دوساله ای بود که بدنبال گزش توسط یه حشره که معلوم نیست چی بوده پشت پاش آبسه کرده و فرستادیمش اتاق عمل واسه تخلیه.دومی(و امان از دومی)یه دختر یک سال و هفت ماهه بود که بخاطر بی احتیاطی مادرش با آب جوش سوخته بود و تا اینجا چندان مهم نیست.بچه رو میبرن اورژانس براش آمپولی تجویز میشه که مادر بچه میگفت تو اینترنت نوشته بود برا زیر دوسال نباید استفاده بشه و منم نذاشتم بهش بزنن.فقط پانسمانش کردن و آوردیمش خونه.همسایه مون گفت تریاک آب کنین بمالین رو زخم ها فوری خشک میشن.مالیدن اون همه اوپیوم غلیظ رو زخم های بچه ای به اون کوچیکی یعنی حماقت.یعنی خریت.بچه از همون محل زخم مواد تریاکی رو جذب میکنه و نشئه میشه.کم کم دچار کاهش سطح هوشیاری و کاهش تعداد تنفس میشه و وقتی دوباره آوردنش اورژانس دچار توقف تنفس شد که بردن احیاش کردن و فرستادنش بخش اطفال.اونجا هم دوباره حالش بد شد و فرستادیمشICU.مادر و پدر بچه گریه میکردن و بابت حماقت خودشون اشک میریختن.به مادر گفتم شما که فکر میکردی دارو اشتباهه چرا از دکتر نپرسیدی?خب برات توضیح میداد که در فلان شرایط،مجبور به تجویز اون دارو هستیم و نگرانی نداره.گریه میکرد و میگفت اشتباه کرده.حرفی ندارم بگم جز اینکه امیدوارم فردا پرستار نگه بچه تو ICUاکسپایر شده!!!

۵ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۷
life around me

من از تاریکی وحشت دارم.سالی یکبار آشپزی میکنم و از ظرف شستن بیزارم.روزی بالغ بر پنج بار با هرکدوم از دو دوست صمیمیم تلفنی صحبت میکنم....حالا یک هفته ست که خانواده رفتن مسافرت و من تنهام.هر وعده آشپزی میکنم و روزی چندین بار پشت سینک ظرفشویی می ایستم و سوت زنان قابلمه میسابم.شبها تنها میخوابم و وقتی ساعت دو بعد از نیمه شب از شدت گرما و عرق از خواب پریدم و فهمیدم برق قطع شده،تا ساعت چهارصبح تو تاریکی مطلق حیاط نشستم و به آسمون کوچه ای خیره شدم که همه ی خونه هاش خالی از هر موجود جنبنده ای هستن و از اون حجم تنهایی وحشت نکردم.سه روز میشه که گوشی موبایلم به علت بدهی قطع شده و نتونستم با کسی تماس تلفنی داشته باشم ولی میبینین که هنوز هم زنده ام.میدونی?هر کدوم از ما آدمها بنا به موقعیت میتونیم کارهایی رو انجام بدیم که زمانی فکر میکردیم هرگز امکان پذیر نیست.و هرلحظه به این فکر میکنم که یه روسپی طرد شده از جامعه یا یک قاتل زنجیره ای هم زمانی از تجسم جایگاه الانش به خودش لرزیده و الان جایی قرار داره که مدتها قبل هیچ فکرشو نمیکرده.این حجم عادت پذیری آدمها با شرایط محیطی و تبعیت از جو اطراف منو میترسونه.یاد حرف یکی از اساتید اصفهانیم میفتم که میگفت:بچا اصلش از آتیش جهنما نترسین.آدمیزادا،عادت پذیرس.جهنم که بردا به آتیشش عادت میکند...

۷ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

خب خداخیری به رسانه ی ملی بده که سالی یکبار با ساختن سریالی مفهوم گرا با نقش اولی زنی قهرمان،وظایف مون رو بهمون یادآوری میکنه.سال قبل سریالی به نقش اولی مرجانه گلچین و امسال هم سریال پریا.صبح تا شب،بارها و بارها با خودتون تکرار کنین زن خوب زنیه که در مقابل هر بی مبالاتی و بچه بازی و ادا درآوردن شوهرش فقط سکوت کنه و سرشو بندازه پایین.شوهرش اشتباه پشت اشتباه و گند پشت گند بالا بیاره و اون اشک تو چشاش حلقه بزنه که من پات وامیستم.شوهرش بهش خیانت کنه و اون بره دست هووی نازنینش رو بگیره و بیاره بچه ی شوهرشو بزرگ کنه.زن خوب زنیه که پدر شوهرش برا زندگیش تصمیم بگیره و عالم و آدم براش تعیین تکلیف کنن و اون فقط غمزه بندازه تو چشماش و سرشو بندازه پایین و سکوت کنه.بیکار نباش!تکرار کن!


۸ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۸
life around me