گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

میدونی?مشکل اینجاست که تاریخ امتحانا رو با تاریخ قاعدگی ما هماهنگ نمیکنن.البته قاعدگی ما هم با امتحانا هماهنگ نمیشه.نتیجه اش میشه ساعت ها لولیدن لای پتو و دمنوش بی فایده خوردن و ترکیب کردن انواع مسکن ها و هی نتیجه نگرفتن.امروز بعد اونهمه تقلا منتظر بودم صدای پرستار رو از پشت در بشنوم که میگه بچه حالش خوبه،ولی مادر سر زا رفت...

۵ نظر ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

از قرنطینه ی کتابهام کشیدم بیرون و رفتم طرف آشپزخونه تا آذوقه ای جمع کنم و برگردم توی غار تنهاییم.

چشمم افتاد به در اتاقی که باز بود.مامان و بابا کنار هم روی یه بالش آروم خوابیده بودن.

نور از پنجره ی بالا سرشون میتابید روی صورتشون.انگار آسمون شکافته بشه و خورشید بزنه بیرون.

دلم میخواست بپرم دوربین رو بردارم و اون قاب رو ثبت کنم.

برای روز مبادایی که ....


۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me

سرش رو شونه هام بود و براش درد و دل میکردم...

گوشه ی سبیلش روی گردنم میلغزید و این یعنی لبخند میزد

چشاش سنگین شد,

لبخند رو لبش بود مث همیشه ولی خوابش برد

آقای خدا؟میشه بیدار شی؟

هنوز یه کوه دیگه از غصه هام مونده...

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
life around me

تو بوفه ی بیمارستان ما پسرک افغان چشم آبی کار میکنه.اسمش مصطفی ست.هر وقت میبینمش بهش چشمک میزنم و میگم آخه تو چشات به کی رفته انقدر خوشگلی لامصب؟
میخنده فقط...
مصطفی ده سالشه و هیچ وقت وطنش رو ندیده.هیچوقت تو هوای کابل نفس نکشیده.هیچوقت معنی ارباب بودن زیر دندونش نرفته.
همین که متولد شده پدرش کارگر بوده و خودش تا به دست و پا اومده فرستادنش پیش خدمتی.
امروز خبر فاجعه ی فرانسه رو از اخبار میشنیدم.چند روز قبل هم خبر دستگیر شدن باند داعشی تو ایران.و خبرهای هر روزه ی عراق و سوریه و ترکیه و کجا و کجا...
تو چشای مصطفی نگاه میکنم و دنبال یه نشونه میگردم تا دلم قرص شه.به این فکر میکنم  اگه یه روز من جای مصطفی,یه جنگ زده باشم و تو یه کشور دیگه واسه سیر کردن شکم خانواده م,کارگری بوفه ی یه بیمارستان رو کنم,اگه من بوی هوای وطن از یادم بره...

همینکه وسط این دغدغه ی ذهنی که چند روزه درگیرم کرده,همزمان دارم کتاب بادبادک باز خالدحسینی رو میخونم خودش یه نشونه ست.اینکه هروقت راوی داستان,از حسن,خدمتکار هزاره ای خونه ی پدرش میگه و اینکه به زیر دست بودن عادت کرده تو دلم خالی میشه و چشام خیس...
میگردم تو نی نی چشای مصطفی دنبال طعم آوارگی,جنگ زدگی.ولله که طاقت نمیارم,بغض میکنم و میزنم بیرون...
از همه جا صدا میاد...
یکی داره میخونه:
بیا که بریم به مزار ملاممد جان
سیل گل لاله زار با ما دلبرجان

برو به یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد

برو به یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد

بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم

نمیبوسم لب پیمانه ی می
پریشان و جگرخون تو هستم...

پ.ن:به  جرات میگم تا بحال تو زندگیم هیچ اتفاق,کتاب یا شخصی نبوده که به اندازه ی این عکس بی کیفیت روی من تاثیر بذاره.من فکر میکنم همین تکه عکس توانایی این رو داره که تا قرن ها تاریخ رو به لرزه دربیاره...

۷ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۱
life around me

  

         "کج سلیقگی در انتخاب شعار

           یعنی زن با حجاب مثل صندلی چهارپایه است؟!"


      _عکس و متن از اینستاگرام روزنامه نگار fardin.khazaei_

۳ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
life around me

 

اهم اهم!

یک دو سه!!!یک دو سه!!!دوباره امتحان میکنم.

میشنوی آقای خدا؟

ببخشید که چند وقتی خانه نبودیم,البته دروغ چرا خب,بودیم ولی حوصله ی میهمان نداشتیم.درها را قفل کرده بودیم,هندزفری زده بودیم توی گوشهایمان تا کسی مزاحم خلوتمان نشود.خب به هرحال آدمیزاد است دیگر,ما آدمیزادها گاهی اینجوری میشویم.

میدانی آقای خدا؟وقتی امروز بعد مدتها پرده را زدم کنار و چشمم به گوشه ی سبیل پرپشتت افتاد دلم یکهو هوایت را کرد.آمدم آهی بکشم و بگویم که یادش بخیر یکروزهایی آقای خدا دستمان را میگرفت و دوتایی میرفتیم گردش ولی حالا فراموشمان کرده که دیدم گوشه ی سبیلت خندید.که دیدم داری از جلوی ساختمان برایم دست تکان میدهی.

روم سیاه آقای خدا,وقتی فهمیدم بعد این همه مدت که در خانه ام را به رویت بسته بودم هنوز هم هرروز برای دیدنم می آیی و منتظرم میمانی تا بلکه توپم را بزنم زیر بغل و برویم دوتایی گل کوچیک بازی کنیم,وقتی دیدم دلت هنوز هم برای این دوست بی معرفتت تنگ میشود از این هیکل گنده ام خجالت کشیدم.

ازینکه هندزفری میزدم توی گوشهایی که تو به من هدیه دادی تا صدای خودت را نشنوم شرمم میشود.

ازینکه چشمهایی که بخشش خودت به من بود را میبستم تا با خود خودت چشم تو چشم نشوم از خجالت آب میشوم و میخزم زیر مبل.

راستی آقای خدا؟مادرت وقتی تو را حامله بوده چه خورده که انقدر مهربان شدی و صدایت نور است,نگاهت نور است و حضورت نور؟میخواهم سر دخترم بخورم تا مثل تو از همه دلبری کند.

آقای خدا؟حالا آشتی؟



۵ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۴
life around me

دو هفته ی قبل کنفرانس chest pain داشتم و علی رغم اون همه تلاش و بدبختی،اتند محترم آب پاکی رو ریخت رو دستم که نچ،به درد نمیخوره.امروز بعد دو هفته یهو گفت فلانی کنفرانس بده?هی اومدم بگم فلون فلون شده چرا شبیخون میزنی آخه?من تو این دو هفته یه نیم نگاهش هم نکردم،ولی جرات نداشتم و شروع کردم طبق طبقه بندی مطالب مغزم کنفرانس دادم.میدونید?بزرگترین و شاید تنهاترین توانایی نداشته ی من همین توانایی طبقه بندی مطالبه.و خب باید بگم که امروز بابت کنفرانسم مثبت گرفتم و استاد بهم کردیت داد:Dمطمئنم دفعه قبل یا از پهلوی چپ بلند شده بود یا با خانومش دعوا کرده بود،وگرنه که ما آدم منفی گرفتن نیستیم.والا

۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
life around me

همیشه اعتقاد داشتم تو رشته ی پزشکی درس خوندن یه صفت که دستمایه ی خندیدن باشه نیست که یه افتخاره و خرخون نه یه فحش که یه تعریفه.پزشکی اونقدر وسیعه که هرچی بخونی بازم کمه.ولی با وجود همه ی تلاشها بازم کم میارم.

امتحاناتم بیست هفتم مرداد تموم میشن و از یک شهریور ترم جدیدمون شروع میشه ولی دیگه نداشتن تعطیلات برام عذاب نیست و فقط به این فکر میکنم که درسام پاس بشن.

دوتا امتحان فشرده ی جراحی به اضافه ی عفونی و همینطور قلب...همه شون واحدهای بالا دارن و پاس نشدن یعنی عقب افتادن از هفت سال عمومی...تنم میلرزه بهشون فکر میکنم...

به مامان میگم دعا کن واسم نیفتم.میگه همیشه همینو میگی و بعد نمره الف میشی.میگم این دفعه فرق میکنه.میگه اینم قبلا گفتی...

راست میگه ولی نمیدونم چرا هر دفعه فرق میکنه...

وسط افسردگی ها و استرسهام بود که شنیدم سرطان آدرنال پدر دوستم که دو سال قبل جراحی کرد عود کرده و به کبد متاستاز داده.حالا اون شرایط منو داره به اضافه ی اینکه هم باید غصه بخوره و اشک بریزه و کنارش درس هم بخونه.

به این فکر میکنم که هرچقدر تو شرایط الانم این امتحانات مشکلات وحشتناکی ان که شاید هیچکس جز خودم درکش نکنه,با این حال کاش همیشه بزرگترین مشکلات زندگیمون همین امتحانای جراحی و عفونی بودن...

۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۶
life around me

وقتی قراره دنیا اونقدر نکبتی باشه که تو پیشم نباشی, مدینه ی فاضله ی من هم میشه درست همینجا...
همینجا که صبحش از خواب پا میشم و کشون کشون خودمو میرسونم به آب.سرحال که میام جزوه ای دست میگیرم و محو جذابیت این جراحی لعنتی میشم.عاشق کبد و کیسه ی صفرا,یا مثلا عاشق چشمای خمار قسمت دوم لوپ دئودنوم یا شایدم عشوه های اسفنکتر اودی.هوم؟هیجان انگیز نیست؟
بخند جانم بخند,حال ما خندیدنیه...
مدینه ی فاضله یعنی این تنهایی با شکوه و شاعرانه ای که واسم ساختی,همین تنهایی که اجازه میده به دور از صداهای عصبی کننده ی خنده هات بشینم زیر نوری که از پشت پرده ی حریر آشپزخونه کمونه کرده تو بشقابم و یه لقمه الویه میخواد...
یه لقمه اولیه میخوای؟
صبر نکن,بپر سوپرمارکت سرکوچه تونو یه دونه بخر,لابد مزه ی زیره و فلفل سیاه هایی که مخصوص واست میریختمو نمیده ولی چاره چیه؟بخور!

مدینه ی فاضله ی من اون جاییه که انقدر با کسی حرف نمیزنم و نمیزنم تا یه روز پا شم و ببینم حرف زدن از یادم رفته...
۷ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۷
life around me
تمام پیرمرد یا پیرزنهایی که تو تمام مدت تحصیلم دیدم,در پاسخ به سوال:مادرجون/پدرجون مشکلتون چی بود که رفتین دکتر؟حالا میخواد هر مریضی داشته باشن از مسمومیت غذایی بگیر تا سکته قلبی یا روماتیسم مفصلی اینه:

 یه دردی زد تو قفسه سینه ام و همینطوری رفت رفت رفت رفت تیر کشید تو کتف هام(گاهی هم میگن کفت هام)بعد اومد اومد اومد کشید تو زانوهام.تو چشمامم تیر کشید بعد زد تو دستام!

بعد هر چی بپرسی تایید میکنن:

سردرد داری؟آره

سوزش سر دل؟آره

بی اشتهایی؟دارم....اشتهات زیاد هم شده؟آره:D

اسهال؟آره...یبوست چی؟اونم دارم:D

حتا باور کنین یه بار عمدا به یکیشون گفتم سابقه CABGداری؟میخواستم عکس العملشو ببینم که اونم گفت دارم!



۷ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

در نبرد با چشمانت باختم...مهم نیست،چیزی از ارزشهایم کم نخواهد شد که حریف قدری داشتم.

۶ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۸
life around me

 

تلویزیون ccu داره فیلم کشیک قلب رو پخش میکنه درحالی که من و میکائیل دقیقا امشب کشیکیم,اونهم کشیک قلب!.درشرایطی که اتندمون هم عدل همین امشب آنکاله و هر چند ساعت یکبار میاد تا مریضاشو چک کنه و مادوتا هی تنمون تو گور میلرزه.

و من نه تنها باید فردا مجددا کنفرانس بدم,که فردا مریض هم دارم و باید شرح حال بخونم و این یعنی قراره دوبار شسته بشم.اصلا واسه همین امروز نرفتم حموم چون فردا حسابی چلونده خواهم شد و خدارو خوش نمیاد آب بیخودی مصرف بشه.

میکائیل با جدیت داره بیماری مریضشو میخونه و هی حملات فردای دکتر رو پیش بینی میکنه و براشون استراتزی دفاعی مناسب میچینه.

مثلا میگه:من فردا میگم مریض ارتوپنه داره و دکتر بلافاصله میگه ارتوپنه یعنی چی؟من میگم تنگی نفس درحالت خوابیده و اون با حالت پیروزمندانه میگه بلافاصله بعد خواب؟کور خونده چون من میگم نه 20-30دقیقه بعداز قرارگیری در وضعیت دراز کش بعد اون میگه فلان و بعد من میگم بهمان و برو تا آخر!

بهش میگم نترس بابا,ماهم خدایی داریم.میزنه زیر خنده و میگه حس یتیمی میکنم امشب!!

پ.ن:عاجزانه و خالصانه ازتون میخوام دعا کنین فردا به خیر بگذره و وقتی از در ccuمیام بیرون بگم:آخیییش...

اوهوم,ما دقیقا همینقدر از اتند قلبمون میترسیم.یا حتی بیشتر...


۳ نظر ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
life around me
فکر میکنم بعد چندهفته ی شلوغ و پر درس و استرس,و کنفرانس امروزم که براش کلی زحمت کشیدم و استاد با یه جمله ی "very very poor prognosis"آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت شنبه مجددا تکرارش کن درحالی که همه میدونستن هیچ ایرادی نداشتم و فقط قصدش اذیت کردن بود,حق دارم که امروز بعداز ظهر رو واسه خودم باشم.

که لش کنم تو تخت رنگ و وارنگم و یه دل سیر هویج گاز بزنم و آلو سیاه.کتاب نوستالزیک نوجوونیم رو دوباره بخونم و واسه آرایشگاه رفتن برنامه بریزم,واسه کوتاه کردن هزارباره ی موهام.

سوپرمامان میگه حیف موهات نیست میری از رو خاک کوتاهشون میکنی و میگم مویی که کسی حق دیدنشو نداره بلند بذارم که چی؟مویی که قراره از صبح تا شب زیر مقنعه ی سیاه قایم بشه دیگه چی از بلند بودنش؟ و از حرف بابا ریسه میرم که متفکرانه به خانم محجبه های تلویزیون نگاه میکنه و میگه حالم از رنگ سیاه بهم میخوره,دخترم به جای این مقنعه های سیاه یه رنگ شاد سرت کن.مثلا آبی قرمز,زرد و با خنده میگم دیگه همین مونده با روپوش سفید و مقنعه ی قرمز وارد بخش بشم و همه بلند بگن دیوانه آمد.

به امتحانایی که باید بدم فکر میکنم و جزوه های تلنبار شده و حسرت یه هفته تعطیلی تابستونی میمونه رو دلم.به چندسال قبل که تعطیلات تابستونی داشتیم اونهم دو ماه فکر میکنم و میگم حیفشون که همش با خواب گذشتن.

حواسم میره به کنکور در پیش رو و دانش آموزم که چندوقتیه ازش بیخبرم و تو برنامه م میگنجونم که بهش زنگ بزنم و جویای احوالات درسیش بشم.

از خستگی پلکام میفته رو هم ولی بازم در مقابل خواب مقاومت میکنم به خودم میگم احمق نباش!همین یه نصفه روز بیکاری و حیف نیست تو هپروت تموم شه؟

۶ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
life around me

از هر زمان که یادم میاد بابا صبح هایی که آشفته از کابوس شب قبل بیدار میشد یکراست میرفت سر صندوق صدقات خونه,پولی مینداخت و میگفت رفع بلا باشه از بچه هام.

این روزا صندوق صدقات خونه مون حسابی سنگین شده,

چرا بابا انقد کابوس میبینه؟

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۳
life around me
فکر میکنم وقتش رسیده که دستتو بگیرم و بزنیم به دل دیسکوهای کثافت گرفته ی این شهر خاک و خلی و برای جبران تمام خستگی های این چندسال برقصیم,تا جایی که کف پاهامون تاول بزنه و لباسهای تابستونیمون از شدت عرق به تنمون بچسبن!
۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۷
life around me

  

تو درمونگاه قلب بودیم و همراه اتند مریض میدیدیم.خانومی میانسال با دخترش وارد شد.دکتر ازم خواست از مریض شرح حال بگیرم.اول ازش خواستم روی تخت دراز بکشه تا برای اکو آماده بشه.دیدم دختره علی رغم اینکه هیکلش از من درشت تره ولی رفتارهای بچه گونه داره,با کفش رفت روی تخت و قبل ازینکه من چیزی بگم مادرش تشر زد فاطمه؟کفشاتو دربیار.دراز کشید رو تخت و مادرش بهش گفت دکمه هاتو باز کن و کلا حس میکردم قیافه ش به سنش نمیخوره.

پرسیدم چند سالته؟گفت 16و معلوم بود ازدواج هم کرده.پرسیدم مشکلت چیه؟خودش درست و حسابی حرف نمیزد.مادرش گفت چهار ماه قبل زایمان طبیعی کرد و از همون موقع تنگی نفس و دردسینه گرفت,من گفتم شاید" چون بچه بوده از زایمان ترسیده" و کم کم خودش خوب میشه ولی نشد و دیگه آوردیمش دکتر.

دهن پر کردم بگم اگه بچه بود چرا عروسش کردی؟بچه رو چه به سکس؟به زایمان طبیعی؟به شیر دادن؟بچه رو چه به این مریضی؟

ولی دهنمو بستم و گوشی رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم عزیزم بلند نفس بکش؟

۸ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۶
life around me
زن و شوهری رو میشناسم که عاشقانه همدیگه رو دوست دارن,از نظر مالی تو رفاه کامل هستن و یه زندگی ایده آل دارن ولی مشکل اینجاست که عاشق بچه ان و حتی با روش های مصنوعی هم جنین هاشون زنده نموندن و سالهاست حسرت داشتن بچه رو دلشونه.امروز خانومه رو دیدم و ناخودآگاه یاد مریضی که تو  بخش داخلی داشتم افتادم.یادم نیست راجبش پست گذاشتم یا نه ولی زن بیست و اندی ساله ای بود تو ماه هفتم بارداری,که برای کنترل دیابت حاملگی بستری شده بود.کریستال یوزر بود(شیشه میزد)به اضافه ی اینکه متادون هم مصرف میکرد و شوهرش هم متادون و تریاک استفاده میکرد.درب و داغون بودن جفتشون.
همیشه با خودم فکر میکنم کاش واسه بچه دارش شدن باید گزینش تایید صلاحیت میکردن.کاش خدا نعمت هاشو...؟چی بگم,خدایا شکرت!
۵ نظر ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۷
life around me

توضیح بعضی حس و حالا خیلی سخته و من نمیدونم چطور توصیف کنم که امروز بزرگترین استرس عمرمو تحمل کردم اونهم بخاطر مسئله ای که اصلا بهم مربوط نمیشد و فقط نظاره گر بودم.تو ccuبودم و منتظر مریض که بیاد و شرح حالشو بگیرم و برم کتابخونه.اینترنها و رزیدنتها درگیر یه بیماری بودن که از 15سال قبل pace makerگذاشته بود و حالا دچار به هم ریختگی ضربان قلب شده بود که اصطلاحا میگیم آریتمی.همراهی های مریض خیلی زیاد درجریان بیماریش بودن و از همه ی اصطلاحات پزشکیش سردرمیاوردن و با دیدن مانیتور بالای سرش میفهمیدن که ریتم به هم خورده و دهن همه ی پرسنل بخش رو سرویس کرده بودن که بگین دکتر خودش بیاد و البته بهشون حق میدم چون واقعا استرس داشتن.رزیدنتها توضیح میدادن که شرایط مریض stableهست و نیاز نیست دکتر بیاد چون میدونستن اگه بیخودی به اتند زنگ بزنن بعدا حسابی حالشونو میگیره و اتند آنکال تلفنی پیگیر مریض بود تااینکه بیمار افت فشار پیدا کرد و اتند خودش اومد.یه دارو زدن تا ببینن ریتم کنترل میشه یا نه که یهو بیمار شروع کرد به استفراغ و همزمان خرناسهای وحشتناک میکشید و بعد چندثانیه از هوش رفت ولی با یه شوک ریتمش تنظیم شد.دلیل اینکه اول شوک ندادن هم این بود که باید میدیدن pacemakerدچار مشکل شده یا علت چیز دیگه ایه که با غش کردن مریض فهمیدن paceسالمه و خود قلب دچار آریتمی شده.همزمان همراهای بیمار جیغ میکشیدن و خدا خودش میدونه من چطور اون وسط میلرزیدم و عرق میریختم.ولی چیزی که برام جالب بود آرامش فوق العاده اتند بود که با ریلکسی کامل وسایل رو آماده میکرد و دائم سعی داشت به همراهاش بگه اصلا مشکل خاصی نیست...خلاصه ریتم درست شد و بیمار به هوش اومد و همسرش آروم شد و مشغول تشکر از پزشک شد و من همچنان تپش قلب داشتم و حس میکردم دارم میفتم...واقعا نمیتونم وصف کنم که چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و چقدر اون لحظه خوشحال بودم که من جال اتند نیستم.بدی تخصص قلب اینه که همه چیزش رو ثانیه ها میچرخه و دینگ دینگ دینگ....تمام....خداوکیل هنوز تو کف ریلکسی دکترم.اگه به من بود که از ده متر عقبتر میپریدم رو قفسه سینه مریض و شروع میکردم فشار دادن.لعنتی چه خوب کنترل کرد...


۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۶
life around me

این چند روز حسابی روی ECGکار کردم و الان از تشخیص بیماریها رو یه تیکه کاغذ لذت میبرم.من چقدر بدسلیقه بودم که قلب رو دوست نداشتم،لعنتی قلب منطقی ترین رشته پزشکیه که کوچکتری مسائلش هم با عقل توجیه میشن.شگفت زده میشم وقتی میبینم تو این یه تیکه گوشت چقدر نظم وجود داره و چطور قسمتهای مختلفش انقدر باهم هماهنگن.واقعا اگه آدم چشم بینا داشته باشه با خوندن پزشکی میتونه از کفر به وحدت برسه.من چقدر خوشبختم که فرصت اینو داشتم تا ریز ریز بدن خودم رو بخونم و حیرت کنم...

۴ نظر ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۰
life around me

  

      یه روز هم گفته بودی بدون تو میمیرم ولی دیدی که زنده موندی!

      همونطور که من,بعد نوروز بی کلاه قرمزی...

۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
life around me

درس خواندی؟

چه خبر؟

حال شما؟

خوبی که؟

عشق پنهانی من پشت سوالی الکی!

_مجید ترکابادی

۴ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۳
life around me

موضوع دیگه ای که امسال تکونم داد,اضافه وزن 6کیلوییم بود.

منکه روزی ده بار برای مریضهای دیابتیم سخنرانی میکردم که باید کم برنج بخورین و وزن کم کنین و اینکه اضافه وزن منشا خیلی از بدبختی هاست حالا خودم کم کمک داشتم دچارش میشدم.

از طرفی مشکل ریفلاکس و سوزش های همیشگی سر دل واقعا اذیتم میکرد که خودم هم میدونستم همه اش بخاطر بدغذا خوردنه.فست فودهای همیشگی و کافه رفتن های بیخودی و قورت دادن غذا به جای جویدنش.

و علاوه براینها دچار یه مشکل جدید هم شدم اونم یبوست کوفتی بود.بعد ازینکه آزمایش تیروئید و پتاسم و مدفوع و همه چی دادم و نرمال بودن,دکترم گفت که مشکل از لایف استایلته.کم تحرکی و غذاهای چرب و کم فیبر باعثش شدن.

(باید یک هفته دچار یبوست بشین تا اهمیت کار روده هاتون رو بفهمین و بدونین که تخلیه ی کاملشون میتونه یه لذت بزرگ باشه)

همه ی اینها باعث شد به خودم بیام و لازم ندونستم رژیمهای سخت بگیرم و بهترین تصمیم این بود که برنج و کربوهیدراتها و گوشت قرمز رو کم کنم.نوشابه رو به کل کنار بذارم و فست فود رو به چندماه یکبار کاهش بدم.آب زیاد بخورم و میوه تا جایی که میتونم.از نظر من رژیمهای غذایی سخت یا مثلا خوردن الکی داروها درحالی که میشه بدون اونها هم مشکل رو رفع کرد همون قدر احمقانه ست که بجای خوردن میوه ها اونا رو رو پوستمون بمالیم تا پوست شادابی داشته باشیم.

نتیجه اینکه هم وزنم درحال کنترل شدنه و هم مشکل معده م بهتر شده و هم یبوستم کامل رفع شد.

اینها رو نوشتم که بگم قدر سلامتی که دارین رو بدونین.اگه شما هم مریضهایی که من هرروز میبینم رو میدیدین قطعا با یه دید دیگه ای به حرفام نگاه میکردین.پا که به سن بذاریم هزار جور مریضی در انتظارمونه پس اقلا جوونی سالمی داشته باشیم.

۵ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۵
life around me


دوستان پرسیده بودن رسم معرفی کتاب برچیده شده؟و اومدم که بگم نه.
راستش از سال گذشته تصمیم گرفتم که بیشتر کتاب بخونم.دنیای مجازی دوستای فرهیخته ای بهم معرفی کرد که آشنایی باهاشون به معنی ورود به دنیای فهمیدن بود.با شروع سال 95 فکر کردم چه بهتره که اوقات فراغتم بیشتر با کتاب پر بشه.
هیچ درک نمیکنم کسایی رو که میگن وقت کتاب خوندن نداریم.من با وجودی که خیلی روزها از ساعت شش صبح تا آخر شب بیمارستانم و ظهر فقط برای یک ساعت خوابیدن میام خونه,از شروع سال جدید تا همین حالا نه تا کتاب خوندم و امشب دهمی رو دست گرفتم.

راستی؟اون امتحان ده واحدی که بارها ازش نالیدم و قسم خورده بودم که بالاترین نمره بشم,به همراه دوتای دیگه از همکلاسی هام نمره ماکس شدیم و این یعنی کتاب غیر درسی اگه درجای خودش خونده بشه لطمه ای به درس نمیزنه.(واقعا نمیخواین برام یه کف مرتب بزنین که یه درس ده واحدی رو 17/8شدم؟)

بین پزشکها,پر مشغله ترینشون جراح ها هستن و واقعا خودم فکر میکنم اگه قرار باشه هفت روز به سبک یه جراح زندگی کنم حتما روز هشتم میمیرم.مثلا اینکه امروز ساعت دو بعد از ظهر کلاس جراحی داشتیم.استادمون صبح زود اومده بود بخش و مریضهاشو ویزیت کرده و یکراست رفته بود اتاق عمل تا یک و نیم ظهر.و به محض بیرون اومدن از اتاق عمل اومد سرکلاس ما تا ساعت سه.کلاس ماهم که تموم شد دیگه وقتی برای استراحت نداشت چون باید میرفت مطب.
میگفت دیشب هم ساعت سه(همون سه صبح)عمل داشتم(حالا تصور کنین چند عمل تموم شده و آیا تونسته تا صبح و قبل از ویزیت مریضها بخوابه یانه)...حالا همین جراح که وقت خوابیدن نداره من خودم چند بار تو شهرکتاب درحال کتاب خریدن دیدمش.
یا دکتر حمیداحمدی(که آدرس وبشون رو گوشه وبم لینک کردم)و مدتهاست خواننده وبلاگشون هستم,تنها جراح شهری هستن که دارن توش طرح میگذرونن.عکسی گذاشته بودن توی اینستاگرام که موقع حمام رفتن تلفن رو توی نایلون پلاستیکی با خودشون میبرن که اگه از بیمارستان زنگ زدن متوجه بشه و همین آدم با این حجم کاری همیشه کتابی برای معرفی کردن داره و بگذریم که کتاب خودشون هم منتشر شده.
این یعنی باید دلت بخواد که بخونی و باقی همه بهانه های الکیه.
پس شروع کن!
پ.ن:سمت چپ کتابهایی که از شروع سال 95 خوندم:
بابالنگ دراز(برای بار چندم خوندمش)
جنس ضعیف
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
زن زیادی
عطرسنبل عطرکاج
جاناتان مرغ دریایی
چقدر خوبیم ما
بیشعوری


 و سمت راست کتابهایی که خریدم و خواهم خوند:
وقتی از دویدن صحبت میکنم در چه موردی صحبت میکنم(هاروکی موراکامی)
کیمیاگر(پائولو کوئلیو)
زنان کوچک(لوئیزا می آلکوت)
شهر شیشه ای(پل استر)
خشم و هیاهو(ویلیام فاکنر)


۷ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۵
life around me

تو کلینیک کنار استادم نشسته بودم.اون مریض میدید و من از تجربیاتش نت برداری میکردم.مردی وارد شد که با شرم و حیا و با اصرار زیاد پزشک از زخم های ناحیه ی تناسلی اش شکایت کرد.

دکتر معاینه اش کرد و دم گوشم گفت که ظاهر زخم ها مشکوک به فلان بیماری قارچی منتقله از راه جنسیه.خب گرفتن شرح حال این بیماریها کار سختیه.دکتر شروع کرد به خوش و بش و با ظرافت بحث رو کشوند به اینجا که شما متاهلید؟جواب داد بله.

اخیرا با همسرتون رابطه ی جنسی داشتید؟بله.

دکتر چند آزمایش نوشت و گفت بعد از آوردن نتیجه ی اینها و قطعی شدن تشخیص,درمان رو شروع میکنیم,فقط چون این بیماری از طریق جنسی منتقل میشه باید هم خودت و هم همسرت این درمان رو دریافت کنین و گرنه اگه یکیتون آلوده بمونین بازهم به اون یکی منتقلش میکنین.

مرد رفت و نیم ساعت بعد با چهره ی درهم مراجعه کرد.

_گفت دکتر میشه من این عفونت رو از زنم گرفته باشم؟

+بله میشه...

_خب پس اگه من از زنم گرفتم,زنم از کی گرفته؟

من و دکتر تو سکوت تماشاش میکردیم...

با وقاحت ادامه داد که لطفا اینایی که گفتی رو,رو برگه بنویس و امضا بزن,میخوام ببرمش پزشکی قانونی...اینجوری که نمیشه...

دکتر و منشی با هزار زحمت بیرونش کردن.حرف آدمیزاد که سرش نمیشد.پشت سر هم حرفاش رو تکرار میگرد...

رفت و بعد رفتنش دکتر گفت مشکل جوونهای ما کمبود عشق نیست,نداشتن اعتماده...

۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
life around me

دخترکم،منو ببخش اگر که هر ماه و به تعداد تک تک ثانیه هایی که از درد به خودم پیچیدم و دمنوش های تلخ رو مزه مزه کردم و به اندازه ی تمام لیوانهای نبات داغ دعا کردم که تو دختر نباشی...ببخش منو دخترم اگر ماهی یکبار وسط پتوی گرمم لوله شدم و درد کشیدم و خیس عرق شدم و نخواستم که تو دختر باشی...

۲ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷
life around me

کتاب آناتومی زنان رو ورق میزدم و شکل انواع پرده های هایمن رو نگاه میکردم.
هایمن هایی که هیچوقت پاره نمیشن یا اونایی که بعد از چند بار نزدیکی پاره میشن و خب طبیعیه که در اولین تجربه,هیچ اتفاقی نمی افته.
دخترایی که اصلا به صورت مادرزادی این پرده رو ندارن...
احتمال پارگی این پرده به علت ضربه یا ورود جسم خارجی و...
بعد عجیب رفتم تو فکر.تو فکر دختری که درست هفت سال قبل و تو کلاس ژیمناستیک پاهاش زیادی باز شدن و لباس زیرش خونی شد.از درد فریاد میزد و عکس العمل مادرش بعد از خبر دار شدن,به جای رسوندن دختر بیچاره به پزشک گریه و داد و فریاد بود که آینده ی دخترم به باد فنا رفت...بی آبرو شدم...
به دوست تحصیل کرده م فکر کردم که میگفت حاضر نیست برای برادرش زن مطلقه ای رو انتخاب کنه ولی خودش با ازدواج با مردی که قبلا ازدواج کرده و جدا شده مشکلی نداره.چرا؟چون اون زن دستمالی شده...
به هرسال روز دختر فکر کردم و روز زن و اینکه چقدر ما حقیریم که یک پرده که جزو بقایای در حال تحلیل نسل خیلی از پستاندارن هست شده مرز جدا کردن ما...
تو دختری (!) و تو زن(!).
به دخترهایی فکر کردم که شب اولین نزدیکی,توی دل هزارون ترس و دلهره و استرس دارن.استرس اینکه نکنه خون نیاد و همسرم بهم بدبین شه؟نکنه یه درد و مرض داشته باشم که بکارتم پاره نشه؟
فکر دخترای معصوم و پاکتر از برگ گلی که بخاطر همین مسائل و بدون اینکه بفهمن چرا؟با کلی آبرو ریزی طرد شدن و محکوم به طلاق,درصورتی که حتی خودشون هم نفهمیدن چرا و لابد هر شب موقع خواب,توی خلوت به خودشون میگفتن من کی پام لغزید که خودم خبر ندارم؟
۱۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۹
life around me