گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

  

بازهم امشب مادر نیست و خب با سناریوهای تنهایی من و پدرم که آشنایی دارید.

پدرم عاشق انواع فست فود خصوصا پیتزاست و به محض دور دیدن چشم همسرش که به هیچ وجه اجازه ی خوردن این چیزها رو بهش نمیده,با خوشحالی دستهاشو به هم میسابه و میگه:من میرم پیتزا بگیرم.

من اما چندین ماهه که لایف استایلم رو تغییر دادم و فست فود بیرون رو به تقریبا صفر(تقریبا)رسوندم و گفتم فقط برای خودت بگیر.

دست به ماکارونی سبزیجاتی(!) شدم و کیفور از اینکه اراده ی قوی داشتم و گند نزدم به هشت کیلو وزنی که با زحمت کم کردم.بافتنی بافتم و قصه های توی ذهنم زنده شدن.قصه هایی که دکتر ر نازنین(تعجب نکنین,دکتر ر هم میتونه نازنین باشه)برامون تعریف کرد و من دلم خواست دست بذارم رو گوشهام و دیگه هیچ موقع هیچ قصه ای نشنوم.قصه ای که کاش حقیقت نداشت.

نشسته بودیم دور هم و دکتر خواست تشخیص افتراقی های درد مقعد رو بگیم.اینکه بیمار مراجعه کرد و شکایت از درد مقعد داشت ما باید به چه بیماری هایی فکر کنیم؟

یکی یک اسم می بردیم:هموروئید,آنال فیشر,فیستول و..و..و...

دکتر گفت یکی رو جا انداختین...کسی جوابی نداد و خودش گفت:تجاوز!

گفت میدونستین من مریض از چهار سال تا هر سنی که فکر کنین داشتم که بهش تجاوز شده؟دختر و پسر...چهارساله,پنج ساله,ده ساله...

دیگه نشنیدم چی گفت,گوش هام سوت میکشیدن و صدای ماشین آمبولانس تو گوشم بود.صدای تیر و تفنگ و ترقه...جنگ بود تو سرم.جنگ!

نشسته بودم پای آهنگ کولی شجریان,بافتنی میبافتم و صدای جلز و ولز شدن هوس انگیز ماکارونی ها می اومد و درست در همون لحظه,تو ده ها نقطه از این مملکت صدای جیغ خفه شده ی کودکی می اومد که جسم و روحش تا همیشه خراش میبینه...

دوست داشتم اوغ بزنم رو خودم و خوشبختی که در اون لحظه داشتم....

۸ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۰
life around me

قبلا از پرستارها نالیده بودم.نمیخوام بگم صد درصدشون ولی تو همه ی بخش هایی که گذروندیم رفتار اکثر پرستارها با دانشجوهای پزشکی همراه با گارد گرفتن بوده.اذیت میکنن،پرونده ها رو بهمون نمیدن،سعی میکنن با پرسیدن سوالای الکی بگن تو سواد نداری و ما بیشتر بلدیم و ...و دوستامون تو بقیه ی دانشگاه ها هم دقیقا همین مشکلات رو دارن.من همیشه یه قانون دارم.اینکه با همه با ادب صحبت کنم.هرگز به کسی بی حرمتی نمیکنم و حتی اگه بی حرمتی ببینم و هرچقدر هم عصبانی باشم در کمال ادب عصبانیتم رو بروز میدم.در نتیجه هیچوقت به یاد ندارم که با پرستاری کوچکترین رفتار دور از اخلاقی داشته باشم.همیشه سعی کردم کارهامو تو سکوت انجام بدم تا کوچکترین مزاحمتی براشون ایجاد نشه اما بازهم رفتارهای بچگانه میبینیم و زیرآب مون رو جلوی اساتیدمون میزنن.چندتا از دوستام پرستاری میخونن.از یکیشون پرسیدم متوجه رفتار پرستارها با ما هستی?گفت آره...گفتم واقعا علتش رو میدونی?مگه بدی از طرف ما دیدن?گفت نه.ولی میدونی گلی،همه ی پرستارها میخواستن پزشک بشن ولی نشدن.بهتون حسادت میکنن...جوابش صادقانه بود.جوابی که خودم میدونستمش ولی نمیفهمیدم چرا یه آدم که گاها هم سن مادر من هست باید انقدر خودش و شغل شریفش رو پایین بیاره.مگه پرستاری کم شغلیه که دست کمش میگیرن و غبطه ی یه شغل دیگه رو میخورن?....دوستی داشتم که پزشکی تهران قبول شد.منم دوست داشتم پزشکی تهران قبول بشم ولی نشد.رتبه ام نرسید.این درسته که بشینم و بگم دانشگاه تهران بدترین دانشگاه کشوره?با این حرف من, ارزش دانشگاه تهران میاد پایین?هرگز...با این حرفها فقط خودم کوچیک میشم و ارزش خودم میاد پایین....امشب بیماری داشتم.آقای سی ساله ای که با تشخیص آپاندیسیت بستری شد.شغلش رو پرسیدم گفت پرستارم.ازش خواستم دراز بکشه روی تخت تا معاینه اش کنم،گفت برو برام ملحفه بیار تا بخوابم وگرنه نمیذارم بهم دست بزنی....چند لحظه مکث کردم.گفتم مگه همراهی نداری?گفت نه.رفتم و براش آوردم و پهن کردم رو تختش.این کار به هیچ وجه وظیفه ی من نبود.حتی وظیفه ی پرستار هم نیست و بهیار انجامش میده....شرح حالم که تموم شد مریض با حالت شرمندگی گفت خانوم دکتر معذرت میخوام بابت ملحفه...داشتم شوخی میکردم.ساکت موندم و به نوشتنم ادامه دادم.گفت ببخشید خلاصه.چیزی جواب ندادم و اومدم بیرون.یاد حرف یکی از اقواممون که پزشک طرحی روستا بود افتادم که میگفت سرایدار بهداری که توش کار میکنم احساس میکنه اگه برای من چای بیاره براش افت کلاس داره.در نتیجه من چندبار چای ریختم و براش بردم،الان فهمیده که کار بیکلاسی نیست و برام چای میاره...رفتم بالاسر مریض بعدی و باخودم فکر میکردم میشه با صبر خیلی چیزا رو درست کرد.

۶ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۶
life around me

همگروهیم مهسا امشب کشیک بود.زنگ زد و گفت بیماری رو آوردن اورژانس که وسط دعوای ناموسی،آلت تناسلیش رو بریدن....تعجب نمیکنم.پارسال همین موقع ها بود که همگروهیم رضا با وحشت از کتابخونه کشیدم بیرون و تا اورژانس مجبورم کرد بدوم تا قربانی یک دعوای عجیب ناموسی رو ببینم....مرد خواجه!...دنیا دور سرم میچرخه،حالت تهوع دارم و دل و روده ام به هم میپیچه.احساس میکنم قراره دنیا تا چند دقیقه ی دیگه منفجر بشه.اتمسفر دنیا کثیف شده.خوی وحشی آدمها دوباره زنده شده و خدا به نظاره ی سقوط بنده هاش نشسته و احتمالا دست زده زیر چانه و به فکر فرو رفته.لابد خودش هم در کار این مخلوقش،این مخلوق عجیبش درمونده...قرنها پیشرفت و پیشرفت و پیشرفت و بعد یکراست به قعر درّه...گومب...راستی چرا دنیا منفجر نمیشه?

۸ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۱
life around me

شنیده ای?این دانشمندان احمق دوهزاری نشسته اند و معیارهای زیبایی را کشف کرده اند...همه ی ترسم از این است که دنیا عاشقت شود،وگرنه عکست را بدست میگرفتم و دور جهان را میچرخیدم،تا تمام معیارهای زیبایی دنیا حول چشم روشنت،ابروی خم شده از خنده ی دائمی ات،منحنی لبهایت و شانه های پهن مردانه ات بچرخد...لابد جایزه ی کشف علمی و زیبایی و عشقی و هنری و اصلا جایزه ی افتخاری همه ی اکتشافات مال من میشد اما....حیف که باید فقط مال خودم باشی!

۴ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۷
life around me

دکتر میم مسن تر از دکتر ر هست.ولی چون 12سال عمومی کار کرده و بعدا برای تخصص امتحان داده،سابقه ی جراحیش کمتر از دکتر ر میشه.دکتر میم برامون تعریف میکرد که رزیدنت سال اول جراحی بوده و همین دکتر ر رزیدنت سال سومش بوده و خب علی رغم سن کمتر،بالادست محسوب میشده.میگفت یه بار کشیک هام افتادن پشت سر هم و چون خونه ام تا بیمارستان فاصله ی زیادی داشت نمیرفتم خونه و میموندم تو پاویون بیمارستان.بالاخره بعد پنج روز تونستم برم خونه و زن و دوتا بچه هامو ببینم و تلافی پنج روز بیخوابی رو در بیارم.گفت تا رسیدم خونه و لباسهامو عوض کردم دکتر ر زنگ زد و شاکی شد که چرا پانسمان مریضت رو عوض نکردی?گفتم نمیدونم عمدی نبوده و حتما فراموش کردم،اونم گفت الان پا میشی میای عوضش میکنی تا دیگه فراموش نکنی.میگفت اقلا ده سال از من کوچیکتر بود ولی باید سلسله مراتب پزشکی رعایت بشه.دوباره راهی بیمارستان شدم و شب رسیدم خونه و دیگه حتی توان خوابیدن نداشتم....به ما میگفت شما قدر سخت گیری های مارو وقتی میفهمین که رزیدنت جراحی بشین!....پ.ن:ما غلط بکنیم بخوایم رزیدنت جراحی بشیم.تمام!

۲ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
life around me

درست در همین لحظه ای که گذشت با خودم گفتم ای کاش امشب،فقط همین امشب رو محو و نیست و نابود میشدم تا بار نفس کشیدن رو دوشم سنگینی نکنه.بی دلیل غمگینم و افسرده،و ته ذهنم دختری با موهای بلند مشکی نشسته پشت پیانو و غمگین ترین قطعه ی جهان رو می نوازه....امشب هم اندازه ی یه گاو گنده یا یه کرگدن غول پیکر غمگینم و حتی بوی مست کننده ی نرگس هایی که دست بهشتی مادرم چیده و روی میزم گذاشته نمیتونه کیفورم کنه...

۵ نظر ۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
life around me

صبح مادرم رفت بیرون و کارش طول کشید.پدرم آشپزی بلد نیست و اگه دست به کار نمیشدم از گرسنگی میمردیم....لوبیا پلو گذاشتم با خورشت بادمجون....پدر دوغ خرید و از باغچه شاهی،تره،جعفری و تربچه چید.میون بوی مست کننده ی ترشی های مامان ساز، ناهار خوردیم...دارم میخوابم و به امشب فکر میکنم که قراره تک نفره به جای خودم و همگروهیم مجتبی که رفته مسافرت کشیک وایستم.بخش جراحی یک تفاوتی که با بقیه ی بخشها داره اینه که هر بیماری باید دوتا شرح حال داشته باشه.یکی قبل و یکی بعد از عمل.اگه کمی شل بزنیم و بیماری اورژانسی،مثلا تصادفی رو بیارن اورژانس و جراح فورا ببردش اتاق عمل بدون اینکه ما دیده باشیمش،باید فاتحه ی خودمون رو بخونیم چون به هرحال جراح ها تحمل نصفه نیمه انجام شدن کارها رو ندارن.در نتیجه کشیک جراحی حداقل دونفر رو لازم داره که یکی تو بخش باشه و بالاسر بیمارای بستری و بیمارای غیراورژانسی که از مطب فرستاده میشن،و یک نفر هم تو اورژانس گوش به زنگ باشه.خب یعنی من میتونم امشب همزمان دو نفر باشم??________پ.ن:کسی ساعت برنارد سراغ نداره?

۵ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۶
life around me

مجتبی تعطیلات رفته بندر عباس،مسیج داد که فرداشب به جاش کشیک وایستم و جواب دادم زرشک!رفتی چشمه و میخوای تشنه مون بذاری?نه آقاجان من بدون سوغاتی پامو بیمارستان نمیذارم.زنگ زد و عصبانی که من کلی به جای تو کشیک وایستادم و با بدجنسی گفتم من نماینده ام و خدمت به من واجبه.گفت نکنه این هم بخشی از شیرینی ماشینم میشه که میخوای برای بار هزارم بگیریش?گفتم نه این دستور نماینده است و مگه نشنیدی که"چو فرمان یزدان چو فرمان نماینده"?لیست سوغاتی ها ارسال شد و رضایت مجتبی خان حاصل!توصیه میکنم هیچوقت یه آدم مستبد زبون نفهمی مثل من رو نماینده خودتون نکنین وگرنه عاقبت خوشی در انتظارتون نیست.از ما گفتن بود!

۲ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

رفتن به شهر کتاب و یک ساعت نفس کشیدن وسط این یارهای باوفای بی منت عجیب کیفورم کرده.بی پول بودم اما توانایی بی کتاب موندن نداشتم.راه حل این درد بی درمان رفیق شدن با مدیر شهر کتاب هست که چند ماه پیش بیمارم بوده و لطفش همیشه شامل حالم.
سومین کتاب قرضی ام رو به آغوش کشیدم,به امید اینکه وام دانشجویی به حسابم ریخته خواهد شد و از حساب من هم به حساب مدیر شهر کتاب.
همه ی رفقای دبیرستانم تحصیل رشته ی کارشناسی(مامایی,پرستاری,رادیولوزی,فیزیوتراپی و...)را تموم کرده و مشغول گذران طرح هستن و دستشون به جیب مبارک و ما چشم به راه وام دانشجویی...و هفت سالی که هفتادسال طول کشیده!
غمی نیست اما که خونه ی قشنگی دارم و بخاری گرمی و مادر مهربانی و صدای موزیکی کولی وار که خونه رو پر کرده,و پدر خوش صدایی(از دید خودش)که بلند بلند هم خوانی میکنه و آرامشی که میپاشه به تمام وجودم و دعوتم میکنه به سه روز تعطیلی به طعم عسل...
بخدا که خوشبختی همینه...

+عکس:پرتقال های در حال رسیدن باغمون.
+من متاسفانه مدیریت بحران سرم نمیشه.مقدار قابل قبولی مقرری هر ماه از پدر میگیرم که به راحتی کفاف حتی دوماه رو میده اما متاسفانه زیاد میرم شهر کتاب و متاسفانه تر اینکه توانایی مقاومت دربرابر لوازم تحریر ندارم و هربار با کوله باری از وسایلی که هیچ کاربردی ندارن برمیگردم خونه و اضافه بر اینکه این ماه تولد دوست عزیزی رو درپیش دارم و پول زیادی رو برای خرید هدیه کنار گذاشتم.و حالا نشستم کنار یک عالمه گلدون رنگی که طی پنج دقیقه جوگیر شدن خریدم و دلیلش رو نمیدونم....خلاصه که مثل من نباشین تا همیشه جیب تون پر پول باشه!
۸ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۹
life around me

همگروهیم میکول الان کشیکه.بهم زنگ زده و با ترس و هراس میگه بیمارم شیاف مسکن رو خورده!!!از خنده قهقهه میزنم و میگه لعنتی اگه دکتر ر بفهمه،فردا باید بیاین شرح حال منو تو ICUبگیرین.بازم میخندم و میگه گلی واقعا هنوز آدمایی پیدا میشن که معنی شیاف رو نمیدونن?بلندتر میخندم.میگه اگه دکتر ر بفهمه دیگه هرچقدر هم توضیح بدم که من بهش گفتم که این شیافه فایده نداره که،میگه تو شعورت نکشیده درست براش توضیح بدی.صدای خنده ام خونه رو پر میکنه،عصبی میشه و از درماندگی فحشی میده و گوشی رو قطع میکنه!

۹ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۳
life around me

بیمارم خانمی45ساله و مبتلا به پانکراتیت حاد بود.بیماری که اگر خوب درمان بشه میتونه کم عارضه درنظرش گرفت(اگر خوش شانس باشه و سودوسیست نده) اما وای به حالی که دیر به پزشک برسن.یکی از اجزای درمانی این بیماران NPOشدن هست.یعنی به هیچ وجه هیچ چیز خوارکی دریافت نکنن و فقط با سرم تغذیه بشن تا دستگاه گوارش واردrestبشه و پانکراس آروم بگیره.مریضم از گرسنگی شکایت داشت.براش توضیح دادیم چاره ای نیست.هم دکتر،هم من،هم رزیدنتش.اما در نهایت رضایت داد که بره خونه و به چلوکبابش برسه چون تحمل3_4روز غذا نخوردن براش سخت بود....

۲ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۹
life around me

به رسم شنبه ها,قرار بود امروز همه ی دانشجوهای همه ی اتندهای جراحی,با دکتر ر کنفرانس برن و این خودش به تنهایی میتونه باعث چند شب بی خوابی از هراس و بی اشتهایی و مشکلات اینترنال و اکسترنال دیگه بشه.

دکتر ر دومین پزشک سخت گیر و فوق جدی بیمارستان ماست(اولینش یه اورتوپد هست که رد شدن از کنارش میتونه باعث سکته ی قلبی بشه).

دیروز تماما در حال خوندن بودیم برای کنفرانس کذایی چون دکتر به کنفرانس از پیش تعیین شده اعتقادی نداره و راندوم یک نفر رو انتخاب میکنه.

امروز وقتی منتظر اومدنش بودیم خبردار شدیم که دکتر 3شبانه روز اخیر رو آنکال(کشیک)بوده و طبیعتا سه روز هست که نخوابیده و میشه اخلاقش رو تصور کرد.مثل بید میلرزیدیم و دعا میخوندیم.بیست تا زامبی تو بخش بودیم که بی هدف سالن رو گز میکردیم و انتظار میکشیدیم.

دکتر ر اخلاقی داره که در حضورش احساس امنیت نداری.مدام باید منتظر حملاتش باشی و حق دفاع هم بهت نمیده و مدام تکرار میکنه که تو هیچی بارت نیست!

دکتر اومد....عصبی....بیخواب....بی حوصله....

یکراست رفت سراغ ویزیت مریضهاش.بر خلاف همیشه تند تند ویزیت میکرد و معلوم بود حال ایستادن روی پا نداره.بهترین اخلاقی که داره اینه که در اوج پرخاشگری بازهم دلش نمیاد با مریض در بیفته.به عنوان مثال به مریض چندبار تاکید کرد که این شکم بند(گن)رو هرگز در نیاری.وقتی ویزیت تموم شد دید مریض تو سالن راه میره.اومد گفت دکتر درد دارم.دکتر گفت این درد بعد عمل طبیعیه.فقط گن رو درنیار.مریض گفت درش آوردم چون فکر کردم اینجوری بهتره.دکتر دو دقیقه ی تمام به دیوار زل زد و فقط گفت پس یعنی من که میگم درش نیار میخوام تو بدتر باشی.لابد!

یا رفتیم بالاسر بچه ای که جراحی آپاندکتومی شده.مادرش گفت چی بدم بخوره؟دکتر گفت تا3-4روز حجم غذاش کم باشه و شل باشه ولی هرچی خواست بهش بده.مادره گفت برنج بدم؟دکتر گفت بده ولی کم....نون بدم؟کم....سوپ بدم؟بده....میوه چی بدم؟دکتر باز سکوت کرد و بعد گفت نظرتون چیه من تا صبح بشینم اینجا و شما تمام غذاها رو یکی یکی اسم ببرین؟(انصافا اگه من بودم خودمو حلقه آویز میکردم).

اومد تو اتاق کنفرانس.عصبی تر از موقع ورود بود و ما از ترس ساکت ساکت...شروع کرد به درس دادن,و ناخودآگاه دیدیم خوشحاله.خواب از چشاش پریده و میخنده.

سوال میپرسید و جواب میدادیم,سرزنده تر میشد.درس میداد و سرحال می اومد.سه ساعت تمام حرف زد و سه بار لیوان چای رو که سرد شده و یادش رفته بود بخوره تو سطل زباله خالی کرد.آخر سر چشمش افتاد به چهره های خسته و گرسنه ی ما و گفت مگه ساعت چنده؟خدای من ساعت2:30شد؟من که یک ساعت دیگه باید برم مطب.وقت نشد بخوابم...

خیلی خب میتونین برین...و چهارمین لیوان چای سرد شده رو ریخت تو سطل...

میخوام بگم چقدر خوبه هرکس تو هرشغلی که هست عاشقش باشه.وقت کار انگار که درحال استراحته.هیچکدوم از ما معنای 72ساعت بیداری درحالی که مغزت باید مثل ساعت کار کنه و حق کوچکترین خطایی نداشته باشی رو درک نمیکنیم و نمیفهمیم چطور یه آدم بعد این همه مدت ندیدن خانواده و بیخوابی و نخوردن غذای خوب و چندین جراحی سخت میتونه انقدر سرپا و بشاش باشه.

علتش عادت نیست والله.عشقه.عشق!

۳ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۶
life around me

فکر میکنم همه مون اقلا یکی از پیج هایی که پدرومادرها از بدو تولد بچه هاشون تاسیس کردن رو دیدیم.پیج هایی که هر روز یه عکس با لباس جدید از بچه ی زیباشون میذارن و ازین موقع بچه رو تبدیل به سلبریتی میکنن.کاری به خوب یا بدش ندارم اما امروز پستی دیدم که باعث شد به فکر فرو برم.پدر و مادری که ظاهر معقول و با شخصیتی هم دارن،پست گذاشتن که ما گوشهای دخترمون رو سوراخ نمیکنیم و اجازه میدیم خودش بزرگ بشه و با تصمیم خودش این کار رو انجام بده.تا اینجای کار خیلی هم خوب و روشنفکرانه بود.اما این قسمتش جای فکر داره که شما که اجازه ی تصمیم گیری در مورد جسم دخترتون رو به خودش میسپارین، آیا حق تعیین حریم خصوصی رو هم به خودش سپردین?تا حالا به این فکر کردین شاید درآینده دخترتون شخصیت درون گرایی داشته باشه و ازینکه تو مدرسه شناخته شده و مشهور باشه،و ازینکه خیلی از مردمی که تو کوچه و خیابون میبیننش درجریان ریز ریز مسائلش باشن غمگین وافسرده بشه?در جواب گلایه دخترتون چه جوابی دارید?

۳ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۲
life around me

   

تصمیم گرفته بودم به مناسبت 4 آذر از خاطراتی بنویسم که تو تمام مدت بودنم تو بیمارستان دیدم.خاطره ی زنی با سرطان فوق پیشرفته ی پستان که هنگام مراجعه دچار زخم و عفونت شدید پستان شده بود و بوی گند تعفن تمام بخش رو گرفته بود.زنی که جراح ها گفتن چند ماه دیگه بیشتر مهمون این دنیا نیست و الان باید سینه هاش برداشته بشن و شوهرش اجازه نمیداد و تهدید میکرد درصورت برداشتن سینه ها بلافاصله طلاقش میده.

خواستم از مادر سیزده ساله ای بنویسم که دوتا بچه داشت و پرونده ی خوانوارش تو خونه بهداشت روستایی بود که برای سرکشی رفته بودیم.

خواستم از قربانی های خشونت خانگی بنویسم که ما هزاربرابر بیشتر از شما باهاشون برخورد داشتیم ولی چند خط از کتابی که درحال خوندنش هستم انقدر تکونم داد که منصرف شدم.

مسئله ی خشونت علیه زنان ابعاد و علل خیلی گسترده ای داره که بد نیست هرکس از زاویه ای بهش نگاه کنه و بنویسه.من از این طرف به داستان نگاه میکنم که بخش زیادی از این بی احترامی ها و تحقیر(که در تعریف سازمان جهانی بهداشت نوعی خشونت محسوب میشن) در حقیقت زیر سر عده ای از همین زنهاست.

حرفه ی پزشکی اجازه ی آرایش های نامتعارف,لباسها و جواهرات زیاد رو به ما نمیده و استدلالش اینه که وقتی چندنفر پزشک درحال انجام وظیفه هستن,و شما هم یکی از اون چند نفرید.کسی قصد داره شما رو به کس دیگری معرفی کنه.دوست دارید بگه اون دختر خشگله؟یا اون پزشک فعال؟کدوم رو بیشتر میپسندید؟

دوست دارید کسی شمارو با یک صفت ظاهری بشناسه یا با تلاش و لیاقت تون؟

انگیزه ی دیگر این قانون پزشکی برپایه ی اعتماد هست.تحقیقات نشون داده که مردم به پزشکهای ساده پوش بیشتر از بقیه اعتماد میکنن.

میخوام از این قانون طب استفاده کنم و تعمیمش بدم به تمام جامعه.اینکه سعی کنید قبل از تبدیل کردن خودتون به یه عروسک مسخره,کمی در مورد انگیزه ی خودتون تجدید نظر کنید و فکر کنید به آمار تحقیر شدن خانم ها بخاطر ظاهرهای عجیب و غیر متعارف شون.

جمله ای که نظرم رو درمورد این پست عوض کرد,جمله ای از دکتر شریعتی هست خطاب به یکی از دانشجوهای تیزهوش دخترش:"بسیار درخشان, اگر قربانی زن بودنش نشود.و پارچه را به کتاب ترجیح ندهد."

همچنین خاطره ای از زبان یکی دیگر از دانشجوهای استاد:"از تاریخی که شاگرد دکتر شده ام,هرگاه که میخواهم جلوی آینه بایستم و خود را نونوار کنم از خودم بدم می آید و فورا کنار میروم.انگار که از خودم خجالت میکشم چون دکتر گفته است:نگذارید قربانی زن بودنتان شوید.آنقدر که به اتاقهای خانه و پستوهای منزل سرکشی میکنید و در مورد هرتابلو و هر تکه ی اثاث منزل وسواس به خرج میدهید هیچگاه به فکر پس کوچه های روحتان بوده اید؟"

بحث از تمیزی و مرتب بودن و آرایش های متعارف که هم مناسب مردها و هم خانمها هست نمیکنم.از غرق شدن در ظاهر و از مغزهای پوکی حرف میزنم که همه جا باعث سرافکندگی هستن.و به هرحال فکر میکنم تا زمانی که ما به شخصیت درونی خودمون و اونچه که هستیم احترام نذاریم و دائم تلاش کنیم تا شخص دیگری بنظر بیایم.تا زمانی که دنبال جراحی زیباسازی و جوان سازی ناحیه ی تناسلی هستیم و امثال این,هیچوقت نمیتونیم به عنوان یه عنصر مهم شناخته بشیم.

و این نوشته رو با حرف یکی از اساتیدم تمام میکنم.خانوم دکتر فوق تخصصی که تو رشته ی خودش کم نظیر بود اما همیشه مانتوهای تکراری(البته که تمیز و شیک و اتوکشیده)میپوشید و میگفت ترجیح میدم قبل از شناسوندن مانتوهام,علمم رو بشناسونم!


+موضوع عکس چیز دیگری بود ولی من با دیدنش ناخودآگاه به این فکر افتادم که چقدر خوب میشه اگه خودمون شخص اول انتخاب های زندگیمون باشیم و هیچوقت منفعلانه,طعمه ی تصمیمات دیگران نشویم.


۴ نظر ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۵
life around me

+دکتر ر جراح برای هر جلسه به جای یک مبحث,سه مبحث برای کنفرانس تعیین میکنه و میگه هر سه نفرتون آماده باشین ولی فقط یک نفر کنفرانس میده.اون دوتا برای سوپاپ اطمینان هستن چون مورد داشتیم دانشجو اومده کنفرانس بده منو که دیده faintکرده:|


+امروز نهایت تلاشمو کردم تا پانسمان انواع زخم ها رو یادبگیرم چون پس فردا بابت شل بودن پانسمان لابد باید حبس بکشم:|


+رفتم تو اورزانس که هم کمکی کنم و هم چیزی یاد بگیرم.مریضی رو به علت حمله ی قلبی آوردن.رفتم نوارقلبشو بگیرم دیدم یواشکی بهم چشمک میزنه و دست تکون میده.هیچی دیگه فورا محل رو ترک کردم:|


+میکول,یعنی همون میکولی که موقع کنفرانس هاش من شب تا صبح خوابم نمیبرد بسکه خونسرد و ریلکسه و تا دقیقه ی آخر هیچی نمیخوند.برای کنفرانس خونریزی گوارشی با دو رنگ خودکار خلاصه نویسی کرده:D


+دکتر میم جراح نسبت به چندماه قبل که باهاش کلاس تئوری داشتیم خیلی شکسته شده و اثری ازون روحیه ی شوخ نداره.جدی شده و خنثی.امروز شنیدم که مادرش به تازگی فوت شده و خانومش هم بیمار هست و چند هفته قبل توسط خودش جراحی شده و همسرش دوبار تو اتاق عمل زیر دست خودش ایست قلبی کرده ولی برگردوندنش.اینا درحالیه که خانومش سومین فرزندش رو بارداره....بمیرم براش.


+بابچه ها رفتیم بیمارستان اطفال تا اساتید رو ببینیم و از وضع نمره هامون جویا بشیم.تا تونستیم قربون صدقه شون رفتیم و گفتیم استادا نیستین ببینین این جراح ها با ما چه میکنن و اونام میخندیدن و میگفتن حالا قدر عافیت رو بدونین.رفتم NICUو مریضم که بعد نه سال ناباروری به دنیا اومده بود.نارس و یک کیلویی بود و روز آخری که دیدمش حالش خیلی بد شده بود رو ببینم.زنده بود و برای اولین بار از سینه ی مادرش شیر خورده بود و از همه ی دستگاه ها جدا بود:)


+درسته اینجا اتندها و رزیدنتهاش چیزن,ولی خوشبختانه اینترنهامون ماه ماهن و اقلا تو این مورد شانس آوردیم.


+راستی نگفتم روزهای تعطیل هم برامون کشیک گذاشتن؟و اینکه پنج شنبه ها که تمام استاجرهای کشور آف هستن ما باید مثل روال باقی روزها بریم بیمارستان و درس بخونیم و شرح حال بگیریم و فلان و فیلان؟....تو بخش اطفال دکترن نون میگفت پنجشنبه ها هم بیاین چون خیلی درسخونین و من از بودن کنارتون لذت میبرم.اینجا دکتر ر میگه پنجشنبه ها هم بیاین چون شما یه مشت خنگ بیسوادین و لازم دارین بیشتر باهاتون کار بشه.یعنی تفاوت زاویه ی دیدشون دیوانه ام کرد!

۲ نظر ۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۸
life around me

خب ما میدونستیم قراره تو بخش جراحی بدبخت بشیم ولی نه دیگه در این حد.یعنی تو این دو روز به حدی تحقیرمون کردن که وقتی جلو آینه وایمیستم کسی رو نمیبینم:|.  با اتندمون رفتیم بالاسر مریض من که هرنی اینگوئینال(همون فتق)داشت.کلی معاینه اش کرده بودم.اصلا آدم حسابم نکردن،دوتا کلمه با رزیدنتهاش گفت و رفت:/  دفتر یادداشتم آبی فیروزه ایه،برداشته بهم میگه با این دفتر احساس خوشگلی میکنی?واقعا هدفت چی بود از خریدنش?.....به رضا میگه اگه من ازت یه انسفالوگرام(نوار مغز)بگیرم فقط یه خط صاف میفته.چون تو سرت هیچی نیست:/بابا یکی به اینا بگه ما استاجرهای شاخ اطفال بودیم بخدا نکنین اینکارا رو با ما.استاد از مهسا یه سوال پرسید،مهسا درجوابش گفت فکر میکنم....همینجا استاد گفت کی به تو اجازه فکر کردن داد?تو فعلا فقط حق داری طبق کتاب رفرنس نظری بدی.هنوز به مرحله فکر کردن نرسیدی.تازه ما هنوز با خوش اخلاق ترینشونیم و غولشون مونده برای آخر بخش که فکر میکنم ازگوشت دانشجوهاش تغذیه میکنه.چقدر درحال حاضر خوشحالم که اینترن نیستم و قرار نیست همراه اینا کشیک فیکس تا صبح باشم.........دانشجوهای پزشکی میدونن که کلا حساب جراحی از بقیه ی دنیا جداست.حکومت نظامی دارن بین خودشون و واقعا من همیشه میگم نونی که در میارن حلالشون چون هیچکس به جز یه جراح نمیتونه این مدلی زندگی کنه.تصور کنین استاد ما دو شب پشت سر هم کشیک بود و کشیک های جراحی مثل بقیه ی رشته ها نیستن که بتونی از پشت تلفن دارو بذاری.باید حتما خودت بیای و ممکنه از شب تا صبح سر عمل باشی و صبح هم کار ویزیت و دانشجوها رو انجام بدی و باز اگه نوبت عمل از قبل داشتی انجامش بدی و عصر هم مطب باشی.وحشتناکه بخدا.و البته دلیل این جدیت شون همین روزگاری هست که میگذرونن.ولی دور از انصافه که از اخلاق عجیبشون با مریضا نگم.اقلا اساتید ما که واقعا با پرستارا و مریضا خوش اخلاقن ولی با ما?خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.استرسش انقدر زیاده که من ناخودآگاه از،ساعت5بیدارم و دیگه خوابم نمیبره.اگه یه ذره اخلاق داشتن،جراحی میشد بهترین بخشمون چون به هرحال همه میدونن که جذابترین رشته ی پزشکی همین جراحیه.فوق العاده ست.بنظر من برترین هنر دنیاست چون بعضی از جراحی ها به یه مرحله ای میرسن که دیگه خط کتاب جوابگو نیست و جراح باید از خلاقیتش کمک بگیره و در لحظه تصمیم بگیره که چه اقدامی بکنه.مثلا جراح ها از پاره شدن طحال حین عمل ترس دارن چون خون ریزی وحشتناکی میده.ولی گاهی اوقات برای وصل کردن دو نقطه تو شکم،درحالی که بیمار رو به مرگه،میتونی تصمیم بگیری که اون دوتا لیگامان رو به هم وصل میکنم به خرج پاره شدن طحال و تازه بعدش باید ببینی کارت تونسته نجاتش بده یا بدترش کردی.این تصمیمات در لحظه خیلی سختن....جراحی خیلی جذابه ولی استرسش داره منو میکشه.همین!

۸ نظر ۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۸
life around me

عکس:قیافه ی میکول و مجتبی بعد شنیدن اون جمله ی پایین از زبون استاد!!


پ.ن:اون گروه استاجری خجسته که امشب بعد اولین کشیک جراحی شون جیم زدن و برای "هشتمین" بار,بابت خریدن ماشین جدید(چهار ماه پیش جدید محسوب میشه دیگه.نه؟) از مجتبی شیرینی گرفتن ما نبودیم.تکذیب میکنم.

مجتبی امشب میگفت از شنیدن جمله ی"حالا شیرینی ماشینت چیشد؟" از زبون شماها هیستریک میشم.بخدا میرم میفروشمش راحت بشم و ما براش توضیح میدیم که به هرحال بابای پولدارت باید ذکات مالشو بده دیگه نه؟والا.


۲ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۶
life around me

امروز معارفه ی بخش جراحی بود.مثل روز از قبل برام روشن بود که قراره چه خط و نشونهایی کشیده بشه.اینکه ساعت ورود به بخش و امضا زدن که تو همه ی بخش ها8صبح هست،اینجا باید7باشه چون جراح ها با همه فرق دارن.چون دائم بهت یادآوری میکنن که ما گاهی72ساعت بیداریم و هیچی مون هم نمیشه.میدونستم دکتر ر میاد،شکمشو میده جلو،انگشتشو تو هوا تکون میده و ما مثل گوشت های قربونی یه گوشه میفتیم و از ترس تکون نمیخوریم.اینکه کنفرانس های این بخش چندبرابر بخش های دیگه هست.کشیک هاش طولانی تره....میدونستم جراح ها با دیسیپلین ترین های عالمن،چون به هرحال بیشتر از هر پزشکی سختی کشیدن و میکشن.توقع همه ی اینا رو داشتم،اما انصافا انتظار نداشتم دکتر ح که مهربونترین عالم بوده همیشه،امروز اینطوری با اون خطابه ی طولانی آب سرد بریزه رو سرمون و تنها امیدمون رو ناامید کنه.در ضمن اینکه گفت خودمون باید کار سونداژ و حتی تعویض پانسمان مریضا رو انجام بدیم.حالم بده.استرس دارم.عصبیم و الان میفهمم چقدر متخصص های اطفال بوسیدنی هستن!.......و بدبختانه گفتن واسه فردا مطلبی رو بخونین،که تو هیچ کتاب رفرنس جراحی پیدا نمیشه.امیدوارم هیچوقت شوهر جراح گیرتون نیاد.گریه ی حضار لطفا....یادم رفت بنویسم که اتند این روتیشن اولی ما یه جراحه که ما از قبل هیچ آشنایی باهاش نداشتیم.بسیار آدم خنثی و درعین حال جدی هست.همین روز اول گفت من میرم اتاق عمل و تا ساعت1برمیگردم،برین شرح حال مریضای از قبل بستری رو بگیریم.ما از ترس طی نیم ساعت همه کارا رو انجام دادیم و درنهایت از ساعت9:30تا1نشستیم و نیومد.متاسفانه جراح ها در کنار دیگر صفاتشون،هیچوقت نمیتونن خوش قول باشن.پس به خودتون رحم کنین و به خواستگارهای احتمالی جراح تون جواب نه بدین تا حداقل مرحمی روی زخم های ما هم باشه!

۲ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۹
life around me

درس های زیاد و نداشتن تعطیلی یه موهبت بزرگ برای من بوده که باعث شده قدر کوچکترین اوقات فراغت رو بدونم و حیفم بیاد که با خواب هدرشون بدم.

امروز تعطیل رسمی بود و من استارت روزم رو با بیداری ساعت شش صبح زدم.یک عادت همیشگی و ناگزیر.

بعد از صبحانه کتابی رو دست گرفتم که روز قبل خریده بودمش و یک نفس سر کشیدمش.دم ظهر تا سبزی فروشی نزدیک خونه قدم زدم و وای که چه هوایی بود.بادمجون خریدم و بساط کباب کردنشون و بار گذاشتن یه کشک بادمجون حسابی رو راه انداختم.

بعد از حمام ظهر دوباره کتاب به دست شدم و بعد از ظهر با مادر راهی پیاده روی تا باغ ملی شهرمون شدیم و یک ساعت پیاده روی کردیم.سعی کردم نبودن هامو براش جبران کنم.پفک خوردیم و با صدای بلند مثل دوتا طفل کوچیک زمزمه کردیم:

"میخوام برم کوه

شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان,تفنگ من کو...

روی چو ماهت

تیر نگاهت

برده دل از من لیلی جان چشم سیاهت

....."

مامان میخندید و میگفت بچه شدیم و من میگفتم بلندتر بخون...

الان دم غروبه و بعد تموم کردن کتابم,نشستم و فیلم مورد علاقه مو میبینم:GAME OF THRONES

به نظرم این فیلم یه شاهکاره و راستش خوشحالم که در مقابل خوندن کتابش مقاومت کردم چون به لذت تماشای فیلمش می ارزید.بعد دیدن این فیلم کلی فکر میکنم.به زنها و مردهایی که شخصیت های داستانش رو تشکیل میدن و سعی میکنم بفهمم زنهای این داستان ضعیفتر هستن که برای رسیدن به اهدافشون خیلی راحت از جاذبه های جنسی شون استفاده میکنن و مردها رو رام میکنن,یا مردها ضعیفترن که بلافاصله در مقابل اون جاذبه ها تسلیم میشن؟

+این خیلی مهمه که بعد دیدن یک فیلم یا خوندن یک کتاب,وقتی رو صرف فکر کردن بهش کنین و مطمئن بشین که در ازای وقتی که براش صرف کردین بیشترین بازده رو دریافت کردین.

+کتابدونی به روز شد.

۲ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

برنامه ی من برای بعدازظهر روزهایی که امتحان فاینال داشته ام،اتاق تکونی آنچنانی و بعد هم البته رفتن به شهرکتاب هست.شهر کتاب مرکز ثقل زندگی منه و با هربار سر زدن بهش مثل طفل بهونه گیری میشم که از همه ی شیرینی ها،قد یه ناخن زدن میخواد.کتاب های دلخواهمو انتخاب کرده بودم که شنیدم مادری برای کودک هشت ساله ی کلاس دومیش دنبال کتاب تست خیلی سبز فارسی،علوم،ریاضی و اجتماعی بود!مادری که در جواب اشکهای پسربچه اش که کتاب مصور دانستنی های جانوران رو میخواست مقاومت میکرد و میگفت تو هنوز سواد این چیزا رو نداری!!!گاهی افتخار میکنم به گذشته ی زندگیم و به کودکی شیرینی که به دور از تمام کتابهای تست مهوع داشتم و به جاش نقاشی میکشیدم،پازل میچیدم،کتاب خوب میخوندم،لی لی بازی میکردم و هزار و یک کار دیگه،،،،داشتم به این فکر میکردم چه بسا آدمهای موفقی که شروع جرقه ی پیشرفت شون از یک کتاب خاص شروع شده.یک کتاب که موتور خلاقیت شون رو به کار انداخته و مگر کتابی میتونه بهتر از دایره المعارف مصور برای یه بچه ی هشت ساله باشه?چه میدونم شاید این بچه میتونست درآینده یه دانشمند جانورشناس معروف بشه ولی مادرش ترجیح داد براش کتاب تست بخره تا بلکه پس فردا رتبه کنکور پسرش بره تو چشم فلان فامیل دور!

۲ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۸
life around me

درسهام تموم شدن و منتظرم ساعت 12بشه و بچپم تو سالن امتحانی بیمارستان و فاینال اطفال جان رو کن فیکون کنم!...و دوباره از پس فردا صبح به صبح گوشی پزشکی لیتمن سیاهمو بگیرم دستم و روپوش به تن،وقتی هنوز خروسها خوابیدن پشت ماشین گاز بدم و اینبار اما تو یه بیمارستان جدید و دم بخش جراحی توقف کنم!...بخش جراحی با اساتید پرجذبه و شوخی ندار،رزیدنت های بیرحم و پرستارهای بخش جراحی که آوازه شون کل اون بیمارستان رو پر کرده.پرستارهایی که حتی رزیدنت ها رو هم آدم حساب نمیکنن...نفس عمیق میکشم و سعی میکنم همون پس فردا راجبش فکر کنم...

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۳
life around me

 

همین دیروز که آه و فغان تهرانی ها رو از آلودگی هوا میخوندم,به پشت افتاده بودم رو تختم و یه چشم به پست های اینستاگرام و یه چشم به جزوه ی اطفال داشتم.

حوصله ی درس اما نبود.پا شدم و پرده رو زدم کنار.بو کشیدم.وای محشر بود.بوی بهشت میومد از حیاط قشنگ خونه مون.دیدم آسمون صافه و چندتا پرنده ی عجیب که حتی اسمشونو نمیدونم رو گل زرد باغچه صدا میدن و غوغایی به پاست.

لباس گرم تنم کردم و با یه زیر انداز و ماگ چای داغ و یه دونه خرما,و البته جزوه ی اطفال راهی حیاط شدم.خوندم.بو کشیدم.کیف کردم و ریه هام دعای خیرم کردن.

میگما؟حال دل آدم که خوش باشه درس خوندن هم دلچسب میشه ها!فکر کنم خدا داره تلافی اون تابستون جهنم رو از دلمون در میاره که انقدر هوا خوبه.

نشستم و خوندم و بازی گوشی کردم.و با تاریک شدن هوا و سرد شدنش خزیدم تو اتاقم.لحظه ی آخر سرمو بردم تو گوش زنبور عسل روی گل و گفتم:فردا بازم همینجا! و البته که قرارم یادم بود و امروز اما با رمان "طاعون" رفتم به دیدار یار...

راستی؟تا حالا نشستین تو همچین ویوی جذابی و درس بخونین؟


+عکس:حیاط قشنگمون.

+خوشحالم که پاییز ما شکل بهاره.میدونستین درست در همین لحظه که گلها حیاطمون رو احاطه کردن,تو باغ پدر بزرگم که حدود 60-70کیلومتر با اینجا فاصله داره یه خزون معرکه به پاست؟یه پاییز قرمز و زرد و نارنجی و ارغوانی؟

۳ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۶
life around me

دکتر به رها گفت لوپوس داری.گفت خیلی سهل انگار بودی که دو سال درد مفصلی رو تحمل کردی و با خودت گفتی چیزی نیست!گفت حالا غمباد نگیر و درست داروهاتو مصرف کن.غصه نخور و از استرس دور باش.گفت لوپوس هم یه بیماریه دیگه خانوم دکتر....رها غمگینه و غمباد گرفته و منم پا به پاش.مامانش نمیدونه لوپوس یعنی چی و گریه میکنه....من و رها حرف میزنیم.بهش میگم روزی که واسه بخش داخلی داشتیم لوپوس رو میخوندیم و علائم و عوارض بینهایتش رو حفظ میکردیم هیچوقت به فکرمون خطور کرد ممکنه ماهم دچارش بشیم?جفتمون سر تکون دادیم که نه!میدونی?همه ی آدما فکر میکنن بیماری و مرگ واسه دیگرانه.بهش گفتم پا شو و شادتر از قبل زندگی کن.شادی تا دیروز یه حس بود ولی از امروز به بعد واسه تو یه وظیفه ست.گفتم یا علی بگو و بلند شو!..........پ.ن:بدن ما باهوش ترین سیستمه و خیلی خوب بلده آزردگی هاش رو بروز بده فقط لازمه گوش شنوا داشته باشیم و درد و دلهاشو بشنویم.بدن ما هیچ وقت بیخودی زر زر نمیکنه پس حرفاشو جدی بگیرین و اقدام کنین........پ.ن2:میتونید در مورد لوپوس تو گوگل سرچ کنید.

۲ نظر ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۲
life around me
از بچگی بهمون گفتن یک "نه" و هزارسال آسودگی.خواستیم بهش عمل کنیم ولی نشد.یعنی روزگار تو چنان آمپاسی قرارمون داد که نتونستیم.مثلا اتند مربوطه که فوق تخصص هم هست میاد تو اینستاگرام بهمون درخواست فالو میده و مگه جرات نه گفتن و رد کردن داریم?نه والا!!!نتیجه اینکه بعد گذاشتن هر عکسی میان دایرکت و میگن تو مگه آخر هفته فاینال اطفال نداری خانوم دکتر?:|و من هم خب سکوت.....یا اینکه رفتم دکتر بخاطر ریزش موهام،پزشک مربوطه که چند ماه قبل استادم بوده میگه اینا عوارض خوندن رمان های غیردرسیه خانوم دکتر:|و من هم خب سکوت....به اضافه ی شر شر عرقهایی که از پیشونی میریزن!......  (البته نمیتونم شادی خودمو پنهان کنم وقتی که استادمون،دکتر ح جان جان نازنین که فوق نوزادان هست روی عکسی تگ مون کرده و نوشته بود:"امیدهایم"....یعنی فوج فوج عشق به سمتون پرتاب کرد با همین یک کلمه.البته تعریف از خود نباشه که دکتر ح روز آخر روتیشن،بهمون گفت بهترین گروهم بودین و بخاطر فعال بودن و پوشش دادن همه مریضای NICUو بخش اطفال کلی ازمون تشکر کرد^_^)
۵ نظر ۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۸
life around me

فقط دو روز دیگه از بخش اطفالی باقی مونده که تو یک نگاه عاشقش شدم و طی این سه ماه گذشته انقدر بهش فکر کردم که شد یه عشق ریشه دار.نمیدونم ولی شاید یه روز,یه نویسنده ی حماسی پیدا شه و افسانه ی عشق من و بخش اطفال رو مکتوب کنه و هی نسل به نسل بچرخه.

خسته ام اما این باعث نمیشه که فکر دلتنگی نی نی ها عذابم نده.من عاشق رابطه برقرار کردن با موجودات شگفت انگیزی هستم که بهشون میگیم کودک.

من از دیدن نوزادهای پونصد گرمی اندازه ی کف دست بستری تو NICUقلبم فشرده شد و دلم خواست تو آغوشم ببوسمشون.من تو اتاق بازی بخش با بچه ها وقت گذروندم.بهشون هدیه دادم و در عوضش عشق گرفتم.

من امروز پا به پای مادر بزرگ نوزادم اشک ریختم.مادربزرگی که برام با حوصله تعریف میکرد که دخترش بعد 9سال ناباروری حامله شده و حالا تو هفته ی27بخاطر پارگی کیسه ی آب مجبور به زایمان شده و چقدر این مادر بزرگ دلش میخواد نوه اش زنده بمونه تا ذوق نه ساله ی دختر و دامادش خشک نشه.بهم میگفت مادر خدانگهدار همه تون باشه....

امروز اما نشسته بود بالا سر نوه ی فسقلیش و های های اشک میریخت که بچه بدحال شده.راست میگفت.بچه بدحال بود و دکتر اومد و دوباره وصلش کردن به دستگاه هایی که طی یک ماه و به زحمت بچه رو ازشون جدا کرده بودیم و این یعنی برگشتیم سر پله ی اول!!

دکتر از روز سوم به بعد که اوج خطر تو اون روزاست,گفت این بچه بچه ی خوبیه.میشه بهش امید داشت.سرحال بود.خوب پیش میرفت و از طرفی دختر بود و میدونید که دخترا مقاوم تر هستن بخاطر یه کرومزوم x اضافی که دارن...ولی لابد اون کرومزوم اضافی به داد این طفلک نرسیده که امروز انقدر بدحال بود.

من پا به پای این مادربزرگ گریه کردم که از حضرت ابوالفضل میخواست تا شرمنده ی دختر چشم انتظارش نشه.

من با دیانا خندیدم.با حسین گریه کردم.به فاطیما دل بستم.من شاهد تشخیص سرطان تو یه پسر هشت ساله بودم و درد مادرشو فهمیدم.شاهد کوچولوهای دیالیزی بودم.شاهد یه عالمه بچه با مشکلات مغزی... و حالا باید این همه حس های درجه یک رو رها کنم و راهی بخش جراحی بشم و این برام سخته.

انگار دم رفتنی دلم تیکه تیکه شده و هر تیکه اش یه گوشه از بخش معرکه ی اطفال افتاده.دائم به خودم میگم یعنی میشه یه زمانی شغل من تو همین بخش باشه؟یعنی میشه؟

۶ نظر ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۶
life around me

بعضی وقتا واقعا همراهی های مریضا رو اعصابمون راه میرن.من نهایت تلاشمو میکنم که بذارم پای نگرانیشون و سعی میکنم به بی منطق ترین و مسخره ترین سوالهاشون با حوصله جواب بدم.ولی هر آدمی یه آستانه ای داره و گاهی وقتا صبر به خرج میدم که سر خودمو تو دیوار نمیکوبم.

واقعا گاهی اوقات خصوصا رفتار مامانهای بخش اطفال دیوانه کننده ست.مثل مادر مریضم که میگفت برام توضیح بده تو آزمایشش چیه.

بیمار فقط یه CBC(شمارش کامل خون)داشت.نگاش کردم و براش به زبان ساده گفتم که بچه تون یه عفونت ویروسی تو بدنش هست و چیز نگران کننده ای نیست.و اینکه یه مقدار کم خون هست و باید مکمل های آهن رو با دقت بیشتری بهش بدین.

گفت مگه نمیگی کم خونه؟پس چرا هموگلوبینش پایینه؟کم خون یعنی اینکه خونهای بدنش کم باشن!!

گفتم اینکه شما برای خودت تفسیر میکنی که کم خونی یعنی حجم خون بچه کم باشه دلیل نمیشه علم هم همین تعریف رو ارائه بده.در زبان علم کم خونی یعنی هموگلوبین فرد پایین تر از حد مورد انتظار باشه که این حد مورد انتظار بسته به سن و جنس فرق میکنه و توضیح بیشتر ضرورتی نداره.

یکی نیست بگه خب خواهر من,عزیز من,چرا وقتی از چیزی مطلع نیستی اظهار نظر میکنی؟حالا بماند که بچه اش با اسهال بستری شده بود و اصرار داشت که دکتر احساس میکنم بچه ام مننزیت داره:|وقتی دکتر گفت بنظرت مننزیت چیه گفت نمیدونم والا!!!

یا مادر مریض امروزم که میگفت آزمایشش رو برام بخون؟به همون زبان ساده توضیحاتی براش دادم.

گفت تو میگی کم خون هست پس چرا پلاکتش نرماله؟منو میگین که با سکوت نگاهش کردم فقط!

یا اینکه بعد چند دقیقه گفت پ هاش (PH)خونش چنده؟:|  گفتم اصلا میدونی پ هاش چیه؟گفت نه.دلم میخواست بگم من دیگه حرفی برا گفتن ندارم!!

و بزرگترین بدبختی من در این لحظه اینه که فردا باید برم بالاسر همین بچه و حرفهای اعصاب خورد کن مامانشو تحمل کنم!!



۷ نظر ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۷
life around me

امشب کشیک با گروه ماست.صبح امروز داشتیم با دخترا درمورد یه مانتو فروشی حرف میزدیم و قیمت هارو میگفتیم.میکول گفت اینکه دوست منه...چقدر گرون میفروشه بهتون.هر کدوم از مانتوها پای خودش نهایتا 40_50هزار تومن میفتن.ده برابر میفروشه شون.گفتیم خب پدرآمرزیده بیا همرامون تا بخاطر تو بهمون تخفیف بده.گفت باشه...امروز قبل کشیک با رها رفتیم و میکول هم اومد.من عاشق یه مانتویی شده بودم که اگه نمیخریدمش دق میکردم.تا به بچه ها نشونش دادم یهو میکول با قیافه ی جدی جلوی فروشنده گفت نه نه نه...اصلا.میدونید آقا?من دوست ندارم خواهرم مانتو جلو باز بپوشه چون من یه مرد خیلی غیرتی هستم(با همین لحن عصا قورت داده.)لبخند زدم طوری که جلوی فروشنده ضایع نشه که دلم میخواد بزنم لهش کنم و گفتم چیزه...داداششش...من اینو دوست دارم ولی...گفت نه خواهرم.اصلا صحبتشو هم نکن،من اجازه نمیدم.خلاصه هی از من اصرار و هی ازون انکار و نهایت اینکه بدون مانتو از مغازه اومدم بیرون و دیگه حتی روم نمیشه برم با همین قیمت چندبرابری هم بخرمش.حیف که میکول لعنتی!!!فورا سوار ماشین شد ودر رفت وگرنه خداشاهده یه برگ از بیمه ی ماشینم حرومش میشد.امشب حالم خیلی بده و بچه ها گفتن نرم کشیک و استراحت کنم.اقلا ازین جهت خوشحالم که چشمم تو چشمای اون چشم سفید نمیفته.حاضرم قسم بخورم اصلا فروشنده رو نمیشناخت.میبینین?من بخاطر همگروهی با این دیوانه ها باید حق صعوبت بگیرم بخدا!!!......پ.ن:خون کسی که کامنت بذاره من ازین همگروهیت میکول خوشم میاد پای خودشه!


۸ نظر ۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۴
life around me

امروز داشتم تو پرونده ی مریضم noteمیذاشتم که یه نامه ی عجیب دیدم.نوشته بود زندانی******(اسم بچه)از زندان فلان شهر برای گذراندن دوره ی درمان به صلاح دید پزشک در فلان بیمارستان بستری میباشد و امضای رئیس زندان زیرش بود.به سوگند نشونش دادم اونم مثل من از تعجب شاخ درآورد.زندانی یک سال و ده ماهه?...گفتم حتما مامانش زندانیه و این بچه هم بخاطر شیر خوردن همونجا نگهداری میشه.رفتم شرح حالشو گرفتم.هیچ سوالی دراین مورد نپرسیدم ولی خود مادرش وسط حرفاش به زندانی بودنش اشاره میکرد و اینکه ادامه ی واکسیناسیون بچه تو زندان انجام شده.گویا مادر به علت جرمی که من نمیدونم چیه زندانی هست و شیرخوارش هم کنارش نگهداری میشه.بچه بخاطر گاستروانتریت و به همراهش هم تنگی نفس بستری شد ولی تو معاینه فهمیدیم سوفل قلبی(صدای اضافه ی قلب)داره و بعد از انجام مشاوره ی قلب مشخص شد که یه بیماری شدید قلبی داره و حتما باید برای ادامه کارهای تشخیصی و شروع درمان بستری بمونه.مادرش از دکتر خواست نامه ای به زندان بنویسه و موضوع رو بگه تا مرخصیش تمدید بشه و دکتر بهش اطمینان خاطر داد.مادر،زن معقولی بنظر میرسید،نمیدونم جرمش چیه اما اینکه این بچه تو اون فضا باشه اذیتم میکنه.شاید کسی رو نداره بچه رو نگه داره که بردتش اونجا....نمیدونم....فقط میدونم جای بچه اونجا نیست.مادر ظاهرا زن آرومی بود و وظیفه ی ما محترمانه رفتار کردن با مردمه.باهاش خوش و بش کردم و سعی کردم کودکش آروم باشه تا تنش تنفسی اش کم بشه.دکتر هم وقتی اومد،هر موقع میخواست در مورد لزوم ادامه ی درمان حرف بزنه و هشدار بده که حتی تو زندان هم باید مراقبت ها ادامه پیدا کنه،صورتشو به گوش مادر نزدیک میکرد تا مبادا بقیه ی مادرها متوجه مشکل این مادر بشن و احترام تو رفتارش مثل همیشه بود.لازمه بگم پرستار مربوطه طوری بااین بنده خدا رفتار میکرد که انگار یه گوسفند رو خودش با پول خودش اونجا بستری کرده و داره در حقش لطف هم میکنه.متاسفانه بعضی مسائل در حیطه ی اختیارات حتی پزشک هم نیستن.متاسفانه!

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۲
life around me

1_دوستم اینترن اورژانسه.رفتم یه سر بهش بزنم دیدم حالش داغونه.علتشو پرسیدم گفت دم ظهر یه پسر نوجوان حدودا 17_18ساله رو آوردن که سندروم داون داشته.یه بنده خدای باوجدانی دیده این طفلک خونی و زخمی افتاده گوشه خیابون،برش میداره و میارتش اورژانس.میگفت درست نمیتونسته حرف بزنه و خیلی مظلوم و طفلکی بوده و مدام گریه میکرده و ناحیه ی تناسلیش رو نشون میداده.مشاوره ی عفونی میذارن،متخصص عفونی تشخیص یه بیماری مقاربتی(منتقله از راه جنسی)رو مطرح میکنه.از اینجا به بعد دیگه تحلیلش سخت نیست.طفل معصوم بی زبونی که توسط عده ای خانم یا حتی آقا به زور سوار ماشین میشه،میبرن و باهاش رابطه ی جنسی برقرار میکنن و در مقابل گریه های این بچه کتکش میزنن و آخر بار میندازنش گوشه ی خیابون.اون بنده خدایی که بچه رو آورده برمیگرده تو همون محله و با پرس و جو خونه اش رو پیدا میکنه.همسایه ها تایید میکنن که بارها این کارو با این بچه کردن....پس سرپرست هاش چی?مادرش فوت شده و پدر معتادش مجددا ازدواج کرده و بچه های زن اولش رو رها کرده.بچه های قد و نیم قدی که هرکدومشون یه جوری زنده هستن.این بچه احتمالا به بهزیستی تحویل داده میشه به شرطی که پدرش بیاد و کارای قانونی رو انجام بده____________________.2)توی NICU،نوزادها رو با فامیلی مادر معرفی میکنن،حتی تو پرونده مثلا مینویسن نوزاد سلیمانی(در واقع فامیلی مادرش سلیمانی هست)علتش هم اینه که اکثرشون هنوز شناسنامه ندارن و از طرفی مادرهاشون کنارشون هستن پس بهترین کار همینه.جلوی اسم یه نوزادی نوشته بودن سرراهی و من فکر میکردم فامیل مادرش اینه.یه روز صبح رفتم مریضای دوقلوی قندعسلمو ویزیت کنم،مادر دوقلوها گفت خانوم دکتر دیدین اون نوزاد سرراهی مرد??گفتم آخییییی...مامانش کنارش بود?با تعجب گفت اونکه همراهی نداشت.سرراهی بود طفلی!!...نمیدونم کی اون بچه رو پیدا کرده و آورده بیمارستان اما میدونم که....لعنتی!!__________________3)مریضم چهارماهه است و سندروم داون داره.فرزند سوم خانواده است و حاصل ازدواج فامیلی.به مادرش گفتم بازم بچه میخوای?گفت آرههههه،دوتای دیگه میخوام که بشن پنج تا!!!!گفتم اقلا برای بعدی ها برو و آزمایش ژنتیک بده.خندید و گفت اینا همش حرفه.در مقابل توضیح های من،میخندید و مسخره ام میکرد.عصبی شدم?نه!دلم خواست بزنم لهش کنم?نه!فقط برای نفهمیش غصه خوردم.______________________4)اگه با خاطرات من تصمیم گرفتین پزشکی بخونین باید بگم که کلاه گشادی سرتون رفته.شاید یه روز تصمیم بگیرم سکوت رو بشکنم و از عقده های تلنبار شده ی پرسنل بیمارستان خصوصا پرستارها در مقابل دانشجوهای پزشکی بنویسم تا انگشت به دهن پشت مونیتور خشک بشین.دیروز اگه دلداری های سهیل به دادم نرسیده بود قطعا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و از ظلم پرستارها نسبت به خودم گریه نکنم.شانس آوردم که دوستی دارم که راه الان منو چند سال قبل رفته.و چقدر به حالش غبطه خوردم که داره تو کشوری درس میخونه که دائم نباید منتظر توطئه ی پرستارها باشه.تا همینجاش برای امشب بسه.بغضم که خشک بشه مینویسم یه روزی .

۸ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۸
life around me

  

در رویای من زنی سی ساله زندگی میکند.زنی که صبح به صبح کوله ی سبزی هایش را بغل میزند و کپه کپه جلوی مغازه ی نقلی لب خیابانش پهن میکند.اینطرف خورشتی ها,آنطرف سبزی خوردن ها و پشت هم برای میوه های تر و تازه ای که وانت اکبر آقا برایش می آورد.

یک زن سبزی فروش!

در درون من دختر پانزده ساله ای قد میکشد که تمام شب های نوجوانی اش را با رویای نویسنده شدن به صبح رسانده.دختر پانزده ساله ای با موهای چتری و سری پر از ایده های نو!

بخشی از وجودم متعلق به زنیست شیفته ی مد و طراحی.که تمامی لباسهایش  را ازل تا به امروز  خودش طراحی کرده و با حوصله برای خیاط باشی(!)توضیح داده.زنی که هر روز خودش را وسط شلوغی های هفته ی مد لندن دیده.

در قلبم اما دختر جوانی نشسته و درس طبابت میخواند.دختر بالغی که سر پر سودایی دارد و آرزوهایی که انگار تمامی ندارند.دختری که هر روز در رویا خودش را شخصیت اصلی سریال پزشک دهکده دیده و از ترس لرزیده.

در هر کدام از اعضا و جوارحم زنی,دختری,جوانی,بالغی,طفلی یا پیرزنی نفس میکشد و به حرکتم وا میدارد.و منی که میان اینهمه آشفتگی و کشمکش این زنهای سرتق گرفتار شده ام و مثل مدیر مدرسه ای تمام سعیم ایجاد صلح میان اینهمه نسوان بیصبر کم حوصله است!

پ.ن1:عکس از شاهی های باغچه ی مادرم.

پ.ن2:کتابدونی وبلاگم با دوتا کتاب جدید به روز شد.


۳ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۰
life around me