گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

از این به بعد کتابهام رو اون گوشه معرفی میکنم.بالای لینکهارو ببین؟
کتابدونی!
۲ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۱
life around me

وقتی بهم گفت:" مامانت وقتی تو رو باردار بوده زیاد گیلاس میخورده?آخه چشات مث دوتا گیلاس شفاف میمونه و تنت بوی شکوفه ی گیلاس میده "فهمیدم این خود خودشه.

۱ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۱
life around me

دوازده سیزده سال پیش بود حدودا.مادر آش نذری داشت و کل خاله خان باجی های فامیل خونه مون جمع شده بودن و زنای بچه بغل گله به گله رو حیاط نشسته بودن و هرکدوم یه گوشه ی کارو گرفته بود.
عفت خانوم و ثریا زن حاج حسن انگار نه انگار هووی هم باشن همچین نشسته بودن تنگ هم و نخود لوبیا پاک میکردن که دهن آدم وا میموند از تعجب.ننه بزرگم میگفت این دوتا واسه این انقد با هم جینگ تو جینگن که شوهرشون عدالتو بینشون رعایت کرده ننه.اگه شب یه نون سنگک بده دم خونه ثریا,حتما یکی هم برده و به عفت داده.خدا ازش راضی باشه ننه مرد خوبیه و دو تا خونواده رو نون میده.
فخری و کبری و فاطمه خانوم سیر و پیاز پوست میکندن و طرف من ابرو نازک نازک کنون یه چیزی زیر لب میگفتن که آی حرصمو درمیاورد.
همه می دونستن من دختر دم بخت این خونه ام و بفهمی نفهمی وقتش شده.و دم به دم از مادر میپرسیدن واسه آسیه فکری نکردی و مادر سرشو مینداخت پایین و ساکت میشد.چه میدونم لابد از خجالت.
من مسئول خبر کردن همسایه ها بودم که تا چند ساعت دیگه ظرفاشونو بیارن واسه آش و وسط بدو بدوهام به تو فکر میکردم.
کبری و صغری و فاطی و هیچ ننه قمر دیگه ای نمیدونستن که من تو دلم شیرینی خورده ی تو ام.از همون روزی که سرگذر نونوایی آقارضا بهم سلام کردی دلم رفت پی تو و وقتی دم مدرسه فکل بیرون زده از مقنعه مو دیدی و با اخم روتو برگردوندی تو دلم شیرینی خورده ت شدم.
خدا میدونه قند تو دلم آب میشد وقتی حرفت وسط میومد و با کارات فهمیده بودم تو هم آره.
از همون روز شدم زن خونه ات.حیاط خونه آقاجونمو ب جارو میزدم و انگار زن خونه ات بودم.زیر آبگوشت رو خاموش میکردم و تو دلم زن خونه ات بودم.
به فکرت پا شدم,نشستم,خوردم و خوابیدم و انگار زن خونه ات بودم.
روزی که خبراومد بار و بندیل کردی بری تهرون دانشگاه مگه باورم میشد؟روزی که دست اون دختره ی غربتی رو گرفتی آوردی و ننه ات قربون صدقه تون میرفت مگه من چشام جایی رو میدید؟
من تو دلم آبستن بچه ی تو بودم و خبر عروسیت محله رو پر کرده بود.
تو هیچوقت نفهمیدی با همون نگاه اول شیرینی خورده ات شده بودم و بعد این همه سال حالا دارم تو رویام بچه تو بزرگ میکنم تا برگردی.
۱۰ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۳
life around me

یه مشکل بزرگ ما با بیمارا,مشکل عدم آشناییشون با بدیهیات پزشکی هست و خب با توجه به اینکه خیلی از مریضها حتی سواد هم ندارن امر عادیه.

اما متاسفانه در مقابل توضیح دادنهای ما هم کاملا مقاومت میکنن و حرف عمه و خاله و زن همسایه رو به توصیه ی پزشک ترجیح میدن و ما هم کاری از دستمون برنمیاد چون طبق قانون بیمار حق داره خودش در مورد ادامه درمانش تصمیم بگیره و حتی با رضایت شخصی ترخیص بشه و پزشک حق نداره بیماری رو به زور تو بیمارستان نگه داره.

مثلا رفرنس های عفونی میگن تا زمانی که واقعا ضرورت نداره از مریض رگ نگیرین چون ریسک ایجاد عفونت های وریدی بالا میره و مگه جرات داریم مریضی رو بستری کنیم و بهش سرم نزنیم؟خدا شاهده حیثیت پزشک و بیمارستانو میبرن بسکه میگن این دکتره الکی منو آورده اینجا و دارو بهم نمیده و حالا هزاری هم که براش توضیح بدی باز حرف خودشو میزنه.

تو بخش داخلی خیلی داشتیم مریضایی که برای اولین بار با قندخون خیلی بالا مواجه شده بودن و دکتر برای تنظیم قند بستریشون میکرد.تجویز انسولین کلی فرمول پیچیده داره و اینطور نیست که باهر دوزی خواستی شروع کنی و باید طبق فرمول به ازای هرچند تا افزایش قندخون,فلان واحد انسولین اضافه یا کم کنیم و پزشک بیمار رو بستری میکنه تا زیر نظر خودش و تحت رزیم غذایی هرروز قندهای سه وعده رو که پرستارها اندازه گرفتن چک کنه و انقدر انسولین رو کم و زیاد کنه تا قند به محدوده مورد نظر برسه و اونوقت میتونه مریض رو مرخص کنه و همون دوز انسولین رو براش تجویز کنه و بدیهیه که این مریض اصلا سرم احتیاج نداره.و متاسفانه اکثر این مریضا بعد2-3روز با رضایت شخصی خودشونو ترخیص میکردن و تو روی پزشک میگفتن ما رو خر حساب کردن.به هرحال فقط میتونم بگم امیدوارم پیگیر قندشون باشن که دیابت مادرهمه ی مریضی هاست.

دیروز اتند قلبمون وارد ccuشد و گفت نامه ختم یکی از مریضامو به دیوار یه سوپرمارکت دیدم.انقدری ناراحت بود که خدامیدونه.

اون مریض آریتمی بطنی (یه مشکل قلبی)داشت که چند وقت یکبار اتک میزد و بعد خوب میشد.دو روز آخر بستری نوارقلب هاش نرمال بودن ولی طبق رفرنس حق ترخیصش رو نداشتیم و دکتر گفت یه روز دیگه هم نگهت میدارم تا ببینم بازم اتک داری یا نه ولی آخرش قاطی کرد سر همه مون و4-5روز قبل با رضایت شخصی ترخیص شد.

به قول دکتر حمیداحمدی(آدرس وبش توی لینک های وبم هست) سه تا فیلد هستن که همه خودشونو توش متخصص میدونن و نظر کارشناسانه میدن.یکی ورزش,دوم سیاست و سوم پزشکی که این آخری فکر میکنم مختص کشور ماست.ولی اقلا کاش اظهار نظرها محدود به همون اظهارنظر بودن و اقلا پای جون خودشون وسط نبود.چون بهرحال چیزی که ما خیلی زود تو بیمارستان یاد میگیریم اینه که حرفهای مریض رومون تاثیر نذاره و سعی کنیم کار خودمون رو انجام بدیم و کسی که این وسط آسیب میبینه خود بیماره.

ولی دوست دارم شما به عنوان دوستانم از این به بعد اگر خدای نکرده تو بیمارستان بستری شدین اصرار به گرفتن دارو نداشته باشین که گاهی هدف از بستری فقط تحت نظر گرفتن بیماره.مثل بیماری که تو بخش عفونی داشتیم و سه ماه بود که تب میکرد.تب های طولانی مدت اپروچ خاص خودشونو دارن و باید یه آزمایشهایی براشون چک بشه.

دکتر مریض رو برای بررسی بیشتر بستری کرد و گفت این مریض سه ماه با تب ساخته پس مشکلش حاد نیست که نگران باشیم از پا درش بیاره پس من بیخود آنتی بیوتیک به ناف مریض نمیبندم و صبر میکنیم تا نتیجه آزمایشهاش بیاد.این مریض تو کل دوران بستریش هیچ دارویی نگرفت حتی تب بر.چون دکتر میگفت اگه تب ها رو قطع کنیم دیگه نمیفهمیم الگوشون چطوریه و تشخیص از دستمون میپره.خوشبختانه بیمار صبوری بود و بعد ده روز بستری علت تبهاش که یه علت داخل جمجمه ای بود پیدا شد و بعد ترخیص درمانش شروع شد.

میگفتم,این خوبه که درمورد داروهاتون تحقیق کنین چون بعید نیست پزشک دارویی رو سهوا اشتباه نوشته باشه,خوبه که درمورد داروتون ازش سوال کنین ولی بالاغیرتا تو کار پزشکتون دخالت نکنین.این یه توصیه دوستانه ست که تا زمانی که به پزشکی اعتماد ندارین بهش مراجعه نکنین.پرس و جو کنین و پزشک مورد نظتون رو پیدا کنین و بعد بهش اعتماد کنین تا کارش رو انجام بده.

از این به بعد وقتی با علائم سرماخوردگی به پزشک مراجعه کردین برای گرفتن دگزا یا آنتی بیوتیک پافشاری نکنین که اینها یه روزی بلای جونتون میشه.از ما گفتن بود.


۱۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۰
life around me

امشب شب تولدمه.هوم.آدما شب تولدشون به چی فکر میکنن؟

اصلا شب تولد اونقدر مسئله ی مهمی هست که بشینی و بهش فکر کنی؟مثلا به سالی که گذشت و اتفاقهاش؟به اینکه چقدر از آرزوهامو عملی کردم؟مگه اینا واسه لحظه سال تحویل نیستن؟

والا من که از تقویم و گذر روزهاش سر در نمیارم.واسه من شب تولد یعنی کرور کرور دلتنگی های کنج دلم.دلتنگی دوری از رفقای بچگیم که دونه دونه ازم دور شدن و نیستن تا مثل همون موقعها دور هم جمع شیم و مامان کیک اسفنجی ساده و بدون خامه شو درست کنه,بخوریم و صدای خنده هامون دنیا رو پر کنه.

شب تولد واسه من یعنی بشینم پای اسکایپ,بگه تولدت مبارک رئیس,سایه ت بالاسرمون.فقط نگاش کنم و بگم این همون سهیله؟لعنتی چرا انقدر زود بزرگ شدیم.هی تو چشاش خیره شم و تو دلم یواشکی بگم اگه هنوز بچه بودیم,اگه قبل رفتنت بحث حال بهم زن خواستگاری قریب الوقوعتو پیش نکشیده بودی و با "نه"ای که شنیدی ازم دلخور نبودی حتما از پشت مونیتور لپ تاپ بغلت میکردم و مثل همون موقع ها بوس اردکی ازت میخواستم.

خب اگه الان دوسال قبل بود من حتما کلی درد و دل داشتم واسش بگم ولی انگار اتفاقات جوری رقم خورد که نتونه محرم راز دلم باشه.

واسه من شب تولد یعنی با وجود هزارون هزار کیلومتر فاصله ی بینمون پا به پای شیطنتها و خاطره های بچگیامون انقدری بخندیم که تقل تلق اشکا از گوشه چشامون شره کنه.بگم خداحافظ,بگه خداحافظ کسی که دماغمو سوزوندی.بگم خدارو چه دیدی؟شاید تو پنجاه و دو سالگی عاشقت شدم؟بگه برو خودتو مسخره کن رئیس!

میگم یه ذره بی انصافی نیست؟اینکه از اقلا ده تا رفیق تاپ هایی که تو بچگی داشتم فقط یکیشون واسم مونده باشه و اونم اون سر دنیا تحصیل طبابت کنه و سال تا سال نبینمش؟

دنیا هم کم نامرد نیستا.کم ازش نکشیدیما.کم شب تولدامون با چشای پف کرده از اشک دلتنگی پست نذاشتیما.

۱۶ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۰
life around me
بخش عفونی تموم شده ولی خاطره هاش به قوت خودشون باقین.یکی از اتندهای عفونی مون بسیار آدم متحجری بود و به جای زبان علم،با زبان دین حرف میزد و این تو پزشکی جایی نداره.مثلا تو کتاب رفرنس قلب میگه یک درینک شراب قرمز در روز،ریسک فلان بیماری قلبی رو کاهش میده.این موضوعیه که کلی روش کار شده و مستنده.حالا یه پزشک بسته به شرایط عقیدتی و عرفی بیمارش تصمیم میگیره همچین چیزی رو به بیمارش بگه یا نه.مثلا من اگه بیمارم روحانی باشه هیچ زمان همچین چیزی رو بهش نمیگم چون مطمئنم ناراحت میشه ولی شاید به یه بیمار دیگه بگم.یه بار سر کلاس بحث همین موضوع شد و استاد کلا ردش کرد.یکی از دخترا باهاش بحث کرد و نهایتا یه صفر نوش جان کرد به اضافه ی اینکه استاد مربوطه لطف کردن پشت سرش گفته بودن دختره مشروب خواره.من چون اخلاق این استادو میفهمیدم اصلا باهاش دهن به دهن نمیشدم و به مدت یکماه از نظر سکنات و وجنات به راه راست هدایت شدم چون میدونستم در غیر این صورت فقط تجدید بخش میشم و دودش تو چشم خودم میره.داشتم جزوه عفونی رو نگاه میکردم که چشمم به جمله ای طلایی و قصار از جناب دکتر افتاد که جزوه نویس عمدا شیطنت کرده و باخط درشت نوشته بودش:راه های جلوگیری از STD)عفونتهای منتقله از راه جنسی(شامل موارد زیر میباشند:اول تقوا،دوم کاندوم:|
۵ نظر ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۲
life around me

_وقتی از دویدن صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم.نوشته ی نویسنده ی بزرگ,هاروکی موراکامی.

کتابی که از دیروز دستم گرفتم و حسابی به فکرم برده.این کتاب بخشی از خاطرات این نویسنده با گریزهای گاه و بیگاه به طرز زندگی و تصمیمات و علایقش هست.در صدر این علایق هم دویدن قرار میگیره که حسابی تو فکرم انداخته برم باشگاه(دقیقا همینقدر جوگیرم)

جاهایی از کتاب واقعا با نویسنده احساس همزادپنداری میکنم و اونهم جاییه که از میلش به تنها بودن حرف میزنه.

با خودم میگم درست در سن پنجاه و دوسالگی که قراره عاشق بشم,درست تو همون سال کتابی بنویسم به اسم"وقتی از تنهایی صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم"و بعد تو مقدمه بگم ایده ی نوشتن این کتاب رو از هاروکی موراکامی گرفتم.

از اتاقی بنویسم که شیطنتهای تمام دوران کودکیمو تاب آورد و پا به پای خستگی های کنکور نوازشم کرد.تو شب بیداریهای شبهای امتحانات دانشگاه به پام بیدار موند و برای تسلی استرسهام قبل اعلام نمرات پایان ترم,وقتی با استرس لپ تاپمو روشن میکردم و آدرس سایت دانشگاهو میزدم گرم و عمیق بهم لبخند میزد.

یه وقتایی با خودم فکر میکنم اتاقم و تنهایی و آرامششو حاضرم با چه چیزی معامله کنم و راستش هیچ چیزی راضیم نمیکنه.من عاشق اینم که از همه دنیا ببرم ولی تنهایی و خلوتمو ازم نگیرن.گرچه مادرم همیشه میگه خداروشکر میکنم از داشتنت,ازینکه انقدر بی آزار بودی و سرت تو لاک خودت و درسات,ازینکه همیشه عاقل بودی و هیچوقت باعث سرافکندگیم نشدی راضی راضیم ولی میدونم که من تنها حسنم همین بی آزار بودنم بوده و بس.من هیچوقت همدم تنهایی مامان نبودم و تمام روزهایی که بخاطر من خونه موند تا تنها نباشم رو  تو اتاقم گذروندم و اونهم تو تنهایی خودش بی حوصله شد.و میدونم تنها آرزویی که الان داره یعنی داشتن داماد و نوه رو نمیتونم براش برآورده کنم و تنها دلخوریش از من همینه و تنها گله ی همیشگیش همین تمایلم به تنها بودنه.

بارها مهمون داشت و نیاز به کمک ولی تنها دخترش هیچوقت کمک دستش نبود.مامان آدم کم توقعیه وگرنه من دختری نیستم که هیچ مادری رو راضی نگه داره ولی کاری از دستم برنمیاد که شیفته ی تنهایی ام.

برای من خزیدن لای پتوی پشم شیشه م و روشن کردن کولر و همزمان زمزمه کردن کتابهام یا خیره شدن به وبلاگم یعنی بزرگترین خوشبختی دنیا.خدا میدونه چقدر راضیم ازین اخلاقم و چقدر باعث آرامشمه.زیاد بودن روزایی که میشنیدم راجبم فلان حرفایی رو میزدن که هیچوقت درست نبوده.مثلا آشنایی منو بیرون میدیده ولی من اصلا متوجهش نمیشدم و میرفته میگفته فلانی منو تحویل نگرفت,خیلی قیافه میگیره.من؟منی که دوتایی میشینیم با نگهبان بیمارستان زولبیا بامیه میزنیم به بدن و اون فکر میکنه روزه ام و مثل پروانه دورم میگرده و من روم نمیشه چیزی بگم.منکه در نبودش میپرم و کلید سردر بیمارستانو میزنم تا ماشینها منتظر نمونن,منکه هیچ موقع نفهمیدم غرور یعنی چی و پزهای خانوم دکتری رو درک نکردم و این حرفا رو راج خودم شنیدم اگه این کنج تنهاییم و کتابهامو نداشتم حتما از فکر و خیال سکته میکردم ولی فقط کافیه برم اون تو درو ببندم و خیره بشم به دیواراش تا آرامش از هر طرف هجوم بیاره سمتم.

انقدری درونگرا شدم که دیگه چیزی ناراحتم نمیکنه,فقط همینکه بفهمم هنوز میتونم با خودم تنها باشم و خوشی های ریز ریز خودمو داشته باشم برام کافیه.

میگفتم,تو سن پنجاه و دوسالگی,وقتی بعد سالها به عنوان رئیس یه موسسه ی خیریه ی بزرگ برای اولین بار حاضر به مصاحبه میشم و ازم میخوان درمورد زندگیم توضیح بدم,از عاشق شدنم تو همون سن حرف میزنم و از کتابی که در دست چاپ دارم."وقتی از تنهایی صحبت میکنم درچه موردی صحبت میکنم."

۴ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۲
life around me

 

تلویزیون ccu داره فیلم کشیک قلب رو پخش میکنه درحالی که من و میکائیل دقیقا امشب کشیکیم,اونهم کشیک قلب!.درشرایطی که اتندمون هم عدل همین امشب آنکاله و هر چند ساعت یکبار میاد تا مریضاشو چک کنه و مادوتا هی تنمون تو گور میلرزه.

و من نه تنها باید فردا مجددا کنفرانس بدم,که فردا مریض هم دارم و باید شرح حال بخونم و این یعنی قراره دوبار شسته بشم.اصلا واسه همین امروز نرفتم حموم چون فردا حسابی چلونده خواهم شد و خدارو خوش نمیاد آب بیخودی مصرف بشه.

میکائیل با جدیت داره بیماری مریضشو میخونه و هی حملات فردای دکتر رو پیش بینی میکنه و براشون استراتزی دفاعی مناسب میچینه.

مثلا میگه:من فردا میگم مریض ارتوپنه داره و دکتر بلافاصله میگه ارتوپنه یعنی چی؟من میگم تنگی نفس درحالت خوابیده و اون با حالت پیروزمندانه میگه بلافاصله بعد خواب؟کور خونده چون من میگم نه 20-30دقیقه بعداز قرارگیری در وضعیت دراز کش بعد اون میگه فلان و بعد من میگم بهمان و برو تا آخر!

بهش میگم نترس بابا,ماهم خدایی داریم.میزنه زیر خنده و میگه حس یتیمی میکنم امشب!!

پ.ن:عاجزانه و خالصانه ازتون میخوام دعا کنین فردا به خیر بگذره و وقتی از در ccuمیام بیرون بگم:آخیییش...

اوهوم,ما دقیقا همینقدر از اتند قلبمون میترسیم.یا حتی بیشتر...


۳ نظر ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
life around me

فکر میکنم بعد چندهفته ی شلوغ و پر درس و استرس,و کنفرانس امروزم که براش کلی زحمت کشیدم و استاد با یه جمله ی "very very poor prognosis"آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت شنبه مجددا تکرارش کن درحالی که همه میدونستن هیچ ایرادی نداشتم و فقط قصدش اذیت کردن بود,حق دارم که امروز بعداز ظهر رو واسه خودم باشم.

که لش کنم تو تخت رنگ و وارنگم و یه دل سیر هویج گاز بزنم و آلو سیاه.کتاب نوستالزیک نوجوونیم رو دوباره بخونم و واسه آرایشگاه رفتن برنامه بریزم,واسه کوتاه کردن هزارباره ی موهام.

سوپرمامان میگه حیف موهات نیست میری از رو خاک کوتاهشون میکنی و میگم مویی که کسی حق دیدنشو نداره بلند بذارم که چی؟مویی که قراره از صبح تا شب زیر مقنعه ی سیاه قایم بشه دیگه چی از بلند بودنش؟ و از حرف بابا ریسه میرم که متفکرانه به خانم محجبه های تلویزیون نگاه میکنه و میگه حالم از رنگ سیاه بهم میخوره,دخترم به جای این مقنعه های سیاه یه رنگ شاد سرت کن.مثلا آبی قرمز,زرد و با خنده میگم دیگه همین مونده با روپوش سفید و مقنعه ی قرمز وارد بخش بشم و همه بلند بگن دیوانه آمد.

به امتحانایی که باید بدم فکر میکنم و جزوه های تلنبار شده و حسرت یه هفته تعطیلی تابستونی میمونه رو دلم.به چندسال قبل که تعطیلات تابستونی داشتیم اونهم دو ماه فکر میکنم و میگم حیفشون که همش با خواب گذشتن.

حواسم میره به کنکور در پیش رو و دانش آموزم که چندوقتیه ازش بیخبرم و تو برنامه م میگنجونم که بهش زنگ بزنم و جویای احوالات درسیش بشم.

از خستگی پلکام میفته رو هم ولی بازم در مقابل خواب مقاومت میکنم به خودم میگم احمق نباش!همین یه نصفه روز بیکاری و حیف نیست تو هپروت تموم شه؟

۶ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
life around me

از هر زمان که یادم میاد بابا صبح هایی که آشفته از کابوس شب قبل بیدار میشد یکراست میرفت سر صندوق صدقات خونه,پولی مینداخت و میگفت رفع بلا باشه از بچه هام.

این روزا صندوق صدقات خونه مون حسابی سنگین شده,

چرا بابا انقد کابوس میبینه؟

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۳
life around me
فکر میکنم وقتش رسیده که دستتو بگیرم و بزنیم به دل دیسکوهای کثافت گرفته ی این شهر خاک و خلی و برای جبران تمام خستگی های این چندسال برقصیم,تا جایی که کف پاهامون تاول بزنه و لباسهای تابستونیمون از شدت عرق به تنمون بچسبن!
۰ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۷
life around me

اولین روتیشن قلب تموم شد و این یعنی خداحافظی با اتند فوق العاده خوش اخلاق و رزیدنت رجیم از درگاه خداوندش,وسلام به دومین روتیشن قلب با اتندی بس جدی و شوخی مدار!همون اتندی که اگه دست از پا خطا کنی میگه جلوی مریض و همراهیش و پرستارا یه لنگ پا وایستا.

گه گاه ازم میپرسین چطور ممکنه رزیدنتی انقدر زور بگه؟یا چطور ممکنه استادی اینترن رو وسط بخش روی پا نگه داره.خب اینجا میطلبه که یکم راجب رشته م حرف بزنم.راستش نمیدونم اینایی که میگم درمورد دندونپزشکی و داروسازی هم صدق میکنه یا نه ولی راجب پزشکی وجود داره حالا بسته به دانشگاه ها و بیمارستانهای مختلف شدتش متفاوته.

به طور قطع میگم که بیشترین دیسیپلین ممکن توی پزشکی وجود داره.حتی بیشتر از دیسیپلین سیستم های نظامی.چون هیچوقت یه درجه دار نمیزنه تو گوش زیردستش ولی ماه قبل یه گراند راند اطفال برگزار شد و رزیدنت سال یک اطفال مسئول پرزنت کردن مریض بود,یکی از دکترها که تو جلسه حاضر بود سوالی رو از رزیدنت پرسید و اونهم به جای اینکه نهایتا بگه نمیدونم,یه چیزی از خودش پروند و نتیجه ش شد سیلی که از اتند نوش جان کرد.بخدا انقدر صحنه ی بدی بود که از ترسش هیچوقت دلم نمیخواد رزیدنت بشم.

ماها تا ترم پنج که هنوز وارد بیمارستان نشده بودیم شرایطمون مثل بقیه ی رشته ها بود.مثلا بعضی اساتید سخت گیر بودن و بعضی خوش اخلاق.حق داشتیم باهاشون بگیم و بخندیم و حتی اساتیدی داشتیم که باهامون اومدن بیرون و بستنی خوردن.یکیشون سکته کرد و همه ی بچه ها رفتن بیمارستان عیادتش.یا مثلا وقتی میرفتیم آزمایشگاه,بدون اجازه گرفتن از استاد حق داشتیم بشینیم روی صندلی.دانشجوهای سال بالاتر هیچ ارتباطی باهامون نداشتن و مثلا تو سلف نمیگفتن چون اون بالاتره باید زودتر غذا بگیره و هیچ برتری نسبت به سال پایینی ها نداشتن و الی آخر...

ولی با ورود به بخش دیدیم یا خدا انگار اوضاع خیلی متفاوت شده.یادمه روز اول ورود به بیمارستان بود و ماها صفر کیلومتر,یکی از دانشجوهای سال بالاتر,اون بخش رو افتاده بود و با ما برش داشته بود.چندتا صندلی بود و ماها نشستیم.استاد گفت کی بهتون اجازه نشستن داد؟بلند شدیم و گفت حالا میتونین بشینین.نشستیم و اون دانشجو سال بالاتر بی صندلی موند,استاد مجبورمون کرد دو ساعت تمام روی پا وایستیم چون شعورمون نکشیده اول دانشجوی سال بالا میشینه و بعد سال پایین.این اولین نشانه اون دیسیپلین قوی بود.یادمه استاد گفت از امروز تا آخر دوران تحصیل یادتون نره اینجا سلسله مراتب وجود داره و هرکی هرکی نیست.

یه مثال از بخش جراحی میزنم که با جذبه ترین اتندها رو داره.جراح ها کلا کلاسشون بالاست و بیشتراز همه ی پزشکها تو دوران تحصیل سختی و زحمت کشیدن و بیشتر از همه تحقیر شدن تا بالاخره به اینجا برسن.تو بیمارستان ما قانون بخش جراحی اینجوریه که وقتی برای مورنینگ حاضر میشیم باید اول استاجرها وارد بشن , بعد اینترن ها, بعد رزیدنت های سال یک , بعد رزیدنت سال بالاتر و نهایتا اتند.

حالا اون استاجر باید به ازای تک تک اینا از جا بلند شه و احترام بذاره.اینترن برای استاجر بلند نمیشه و فقط برای رزیدنتها و اتند بلند میشه.رزیدنت سال یک برای رزیدنت سال بالاتر و اتند و رزیدنت سال بالا فقط برای اتند بلند میشه.حالا اگه شما استاجر باشی و اول رزیدنت سال بالا وارد بشه و براش بلند شی و بعد رزیدنت سال یک با تاخیر بیاد دیگه حق نداری بلند شی چون بی احترامی به رزیدنت سال بالاست و خلاصه یه الگوریتم این شکلی داره:D

البته توی همه ی بخش ها به این شدت نیست مثلا اتندهای داخلی خیلی خیلی خوش برخوردتر بودن.و اتمسفر هر بخش بستگی به مود اتندهاش داره.

امروز معارفه با اتند جدید قلب بود و باید بگم دست کمی از جراح ها نداره.یک ساعت تمام سخنرانی کرد و خط و نشون کشید و بعد گفت از نظر من یک چیز توی پزشکی جنایت محسوب میشه و وای به حال یکیتون که همچین جنایتی مرتکب بشه.چی؟اینکه شرح حال مریضی رو بگیری ولی داروهاش رو نپرسی.برای من بهونه نیارین که مریض بی سواده و داروهاش همراش نیست و دفترچه بیمه قبلیش عوض شده و همچین جفنگیاتی.اگر مریض هیچ جوره داروهایی که مصرف میکنه رو یادش نیست زنگ میزنی خونه ش بیارنشون,نشد زنگ میزنی تلفنی میپرسی.نشد ماشین میگیری میری روستا از تو خونه ش میاری,نشد اجی مجی میکنی.دیگه به من مربوط نیست,اطلاع نداشتن از داروهای مریض برای من یعنی حکم محاربه,یعنی اخراج از بخش و تجدید دوره!!!

نگم براتون که همون روز اول برای من کنفرانس تعیین کرد و گفت ببینم چکار میکنی دیگه!

این استاد کلا آوازه داره ولی نمیتونم انکار کنم که عاشقشم.ایشون جزو بهترین پزشکهاییه که دیدم,که کلی واسه مریضهاش وقت میذاره و تک تک دردهاشونو هر صبح میپرسه و میخواد مطمئن بشه کدوم دردش بهتر شده و کدوم بدتر.شاید جزو معدود پزشکهاییه که دونه دونه کارهایی که برای مریض انجام میده و حتی اسم داروهایی که براش تجویز میکنه رو بهش میگه و کامل درجریانش میذاره.دائم هم به ما میگه اینجا نیومدی خاله بازی,اومدی جون مردمو بدن دستت.بفهم اینو!

لازم به ذکره که نامرده تا چهار صبح تو مطب میشینه و یهو ممکنه چهار پنج صبح مریض بستری کنه و صد در صد باید شرح حالشون تا هفت صبح آماده باشه.به نظرتون اگه اون شب نوبت شرح حال کسی باشه اصلا خواب به چشاش میاد؟بعد اینکه مریض ساعت پنج بستری شده و داروهاش هم همراش نیست و محل زندگیش هم فلان شهرستانه من چه غلطی بکنم دقیقا؟از کجا دارو بسازم؟بهتر نیست خودم جفت پاهامو بگثیرم بالا وسط بخش رو هوا لی لی برم؟اینجوری سنگینتر نیستم؟

۱۴ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۴
life around me

  

تو درمونگاه قلب بودیم و همراه اتند مریض میدیدیم.خانومی میانسال با دخترش وارد شد.دکتر ازم خواست از مریض شرح حال بگیرم.اول ازش خواستم روی تخت دراز بکشه تا برای اکو آماده بشه.دیدم دختره علی رغم اینکه هیکلش از من درشت تره ولی رفتارهای بچه گونه داره,با کفش رفت روی تخت و قبل ازینکه من چیزی بگم مادرش تشر زد فاطمه؟کفشاتو دربیار.دراز کشید رو تخت و مادرش بهش گفت دکمه هاتو باز کن و کلا حس میکردم قیافه ش به سنش نمیخوره.

پرسیدم چند سالته؟گفت 16و معلوم بود ازدواج هم کرده.پرسیدم مشکلت چیه؟خودش درست و حسابی حرف نمیزد.مادرش گفت چهار ماه قبل زایمان طبیعی کرد و از همون موقع تنگی نفس و دردسینه گرفت,من گفتم شاید" چون بچه بوده از زایمان ترسیده" و کم کم خودش خوب میشه ولی نشد و دیگه آوردیمش دکتر.

دهن پر کردم بگم اگه بچه بود چرا عروسش کردی؟بچه رو چه به سکس؟به زایمان طبیعی؟به شیر دادن؟بچه رو چه به این مریضی؟

ولی دهنمو بستم و گوشی رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم عزیزم بلند نفس بکش؟

۸ نظر ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۶
life around me
زن و شوهری رو میشناسم که عاشقانه همدیگه رو دوست دارن,از نظر مالی تو رفاه کامل هستن و یه زندگی ایده آل دارن ولی مشکل اینجاست که عاشق بچه ان و حتی با روش های مصنوعی هم جنین هاشون زنده نموندن و سالهاست حسرت داشتن بچه رو دلشونه.امروز خانومه رو دیدم و ناخودآگاه یاد مریضی که تو  بخش داخلی داشتم افتادم.یادم نیست راجبش پست گذاشتم یا نه ولی زن بیست و اندی ساله ای بود تو ماه هفتم بارداری,که برای کنترل دیابت حاملگی بستری شده بود.کریستال یوزر بود(شیشه میزد)به اضافه ی اینکه متادون هم مصرف میکرد و شوهرش هم متادون و تریاک استفاده میکرد.درب و داغون بودن جفتشون.
همیشه با خودم فکر میکنم کاش واسه بچه دارش شدن باید گزینش تایید صلاحیت میکردن.کاش خدا نعمت هاشو...؟چی بگم,خدایا شکرت!
۵ نظر ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۷
life around me

توضیح بعضی حس و حالا خیلی سخته و من نمیدونم چطور توصیف کنم که امروز بزرگترین استرس عمرمو تحمل کردم اونهم بخاطر مسئله ای که اصلا بهم مربوط نمیشد و فقط نظاره گر بودم.تو ccuبودم و منتظر مریض که بیاد و شرح حالشو بگیرم و برم کتابخونه.اینترنها و رزیدنتها درگیر یه بیماری بودن که از 15سال قبل pace makerگذاشته بود و حالا دچار به هم ریختگی ضربان قلب شده بود که اصطلاحا میگیم آریتمی.همراهی های مریض خیلی زیاد درجریان بیماریش بودن و از همه ی اصطلاحات پزشکیش سردرمیاوردن و با دیدن مانیتور بالای سرش میفهمیدن که ریتم به هم خورده و دهن همه ی پرسنل بخش رو سرویس کرده بودن که بگین دکتر خودش بیاد و البته بهشون حق میدم چون واقعا استرس داشتن.رزیدنتها توضیح میدادن که شرایط مریض stableهست و نیاز نیست دکتر بیاد چون میدونستن اگه بیخودی به اتند زنگ بزنن بعدا حسابی حالشونو میگیره و اتند آنکال تلفنی پیگیر مریض بود تااینکه بیمار افت فشار پیدا کرد و اتند خودش اومد.یه دارو زدن تا ببینن ریتم کنترل میشه یا نه که یهو بیمار شروع کرد به استفراغ و همزمان خرناسهای وحشتناک میکشید و بعد چندثانیه از هوش رفت ولی با یه شوک ریتمش تنظیم شد.دلیل اینکه اول شوک ندادن هم این بود که باید میدیدن pacemakerدچار مشکل شده یا علت چیز دیگه ایه که با غش کردن مریض فهمیدن paceسالمه و خود قلب دچار آریتمی شده.همزمان همراهای بیمار جیغ میکشیدن و خدا خودش میدونه من چطور اون وسط میلرزیدم و عرق میریختم.ولی چیزی که برام جالب بود آرامش فوق العاده اتند بود که با ریلکسی کامل وسایل رو آماده میکرد و دائم سعی داشت به همراهاش بگه اصلا مشکل خاصی نیست...خلاصه ریتم درست شد و بیمار به هوش اومد و همسرش آروم شد و مشغول تشکر از پزشک شد و من همچنان تپش قلب داشتم و حس میکردم دارم میفتم...واقعا نمیتونم وصف کنم که چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و چقدر اون لحظه خوشحال بودم که من جال اتند نیستم.بدی تخصص قلب اینه که همه چیزش رو ثانیه ها میچرخه و دینگ دینگ دینگ....تمام....خداوکیل هنوز تو کف ریلکسی دکترم.اگه به من بود که از ده متر عقبتر میپریدم رو قفسه سینه مریض و شروع میکردم فشار دادن.لعنتی چه خوب کنترل کرد...


۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۶
life around me

این چند روز حسابی روی ECGکار کردم و الان از تشخیص بیماریها رو یه تیکه کاغذ لذت میبرم.من چقدر بدسلیقه بودم که قلب رو دوست نداشتم،لعنتی قلب منطقی ترین رشته پزشکیه که کوچکتری مسائلش هم با عقل توجیه میشن.شگفت زده میشم وقتی میبینم تو این یه تیکه گوشت چقدر نظم وجود داره و چطور قسمتهای مختلفش انقدر باهم هماهنگن.واقعا اگه آدم چشم بینا داشته باشه با خوندن پزشکی میتونه از کفر به وحدت برسه.من چقدر خوشبختم که فرصت اینو داشتم تا ریز ریز بدن خودم رو بخونم و حیرت کنم...

۴ نظر ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۰
life around me

  

      یه روز هم گفته بودی بدون تو میمیرم ولی دیدی که زنده موندی!

      همونطور که من,بعد نوروز بی کلاه قرمزی...

۴ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
life around me

رزیدنت محترممون گفته 7 تو بخش باشین و الان ساعت9:19 شده و ازش خبری نیست.میدونی?میتونه!....میکائیل میگه این بچه داره?میگم نمیدونم،حلقه که دستش نیست،چرا?میگه میخوام بچه شو بدزدم و تا میخوره بزنمش لهش کنم عقده هام بریزه.مرتیکه بووووق!

۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۱
life around me

خب چیزی که تو این چند روز اول ورود به ccu فهمیدم اینه که عمرا اگه حتی گوشه ی ذهنم به تخصص قلب فکر کنم.تمام!

من عاشق چلنج با بیمارام.عاشق اینکه علائم و شکایات مریض رو مثل تیکه های پازل بچینم کنار هم و به تشخیص برسم.کاری که تو بخش های داخلی یا عفونی انجام میدادیم.

ولی علائم مربوط به قلب غالبا شکل همن.درد و تعریق و تنگی نفس و تشخیص دقیق با کمک پاراکلینیک(یعنی نوار قلب و اکو و...)هست تا ظاهر بیمار.

همچنین با کمال شرمندگی باید بگم که ECG(نوارقلب) پیچیده ترین مسئله ایه که تابحال باهاش مواجه شدم.لعنتی خیلی سخته و هیچ جوره تو کت مون نمیره.و چون این یه قانونه که همیشه بدبیاری ها مال من باشه شرایط اینطوری پیش رفت که روز اول کلاس تئوری نوارقلب,دیدم احسان علیخانی نشسته پشت میز و میخواد بهمون درس بده.

یعنی واقعا رزیدنت ارشدمون همینقدر کپی برابر اصل علیخانیه(که اکثر دخترا یه بار عاشقش قیافه ش شدن:D) و طبق همون قانونی که قبلا گفتم,رزیدنت های قلب هرچه خوشتیپتر,زیردست ضایع کن تر!

شروع کرد به طرز وحشتناک سریعی درس دادن.چرا؟چون ما بگیم دکتر ما متوجه نمیشیم میشه آرومتر درس بدین؟و اونهم بگه این مشکل از خنگی شماست.ولی کور خونده ما هی نفهمیدیم و هی ساکت گوش کردیم و سرتکون دادیم و متفکرانه به بورد خیره شدیم.

یه کتاب آموزش نوارقلب هست که همه ی دانشجوهای عمومی اول بار با کمک همون نوارقلب رو یاد میگیرن و حتی اتندمون میگفت من هم اولین بار از همین کتابها شروع کردم به یادگیری,و ماهم از قافله عقب نموندیم و خریدیمش.تو دست من دیدش و با یه حالت تحقیرآمیزی گفت خانوم دکتر با اینا میخونی؟به اینا میگن کتاب خنگ آموز!!(و یه نیشخند مسخره ای زد و رد شد).

بگذریم که ماها به معنی واقعی کلمه نقش نوکرش رو بازی میکنیم و از لحظه ورود به بخش تا خود ظهر پونصد بار میفرستتمون دنبال آزمایشهای مریض یا دنبال کارهای بی اهمیت یا کارایی که وظیفه خودشه.مثلا به موج(همگروهیم)میگه برو تو پاویون رزیدنتها و ساعت منو بیار,برو برام بستنی بخر,برو برام آب بیار و خداشاهده اگه باین طرز پیش بره هفته آینده میگه فلانی بیا بند کفش منو ببند!

عوضش یه رزیدنت سال دو داریم که با تمام سلولهای قلبم عاشقش شدم بسکه مهربون و دلسوزه.قد کوتاهی داره و پوست سبزه ی تیره با موهای پرکلاغی وزوزی و عینک دور مشکی .با وجود زبون روزه و کشیک شب قبل بازهم وقتی گیج زدن مارو میبینه کلی برامون وقت میذاره و تا مطمئن نشه اشکالامون رفع نشده بیخیال توضیح دادن نمیشه.بدون اینکه توقع احترام اضافی داشته باشه یا منتی سرمون بذاره و اینا درحالیه که اینکار اصلا در حدود وظایفش نیست.

وقتی اینجور مردا رو میبینم بیشتر تو فکر میرم که اگه زمانی خواستم ازدواج کنم فقط به ظاهر طرف توجه نکنم و باطن قشنگشو ببینم.

۹ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۵
life around me

درس خواندی؟

چه خبر؟

حال شما؟

خوبی که؟

عشق پنهانی من پشت سوالی الکی!

_مجید ترکابادی

۴ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۳
life around me


هر روز سر راهم به بیمارستان از کنار چندتا دیوارمهربونی رد میشم.طرحی که راه افتاده و بنظرم یه ایده ی فوق العاده ست...
ولی چیزی که با یه نگاه توجه آدمو جلب میکنه,کپه ی لباسهای چرک و چروکیه که بعضیا با نهایت کم لطفی و بی سلیقگی میریزن همون کنارش.
با خودم فکر میکنم اینا جزو فرهنگ ما نیست.ما ایرونیا لقمه از دهن خودمون میکشیم بیرون و میدیم به مهمون,حالا کی باور میکنه آدمایی رو که لباسهای دور ریختنی و غیرقابل استفاده شون رو "خیرات میکنن"؟
میشه با یه شست و شوی ساده و اتو زدن و بسته بندی قشنگ این کمک رو زیباترش کرد.میشه رغبت ایجاد کرد تو دل نیازمندی که میاد و اون لباس رو برمیداره.
بعضی وقتا فکر میکنم یه سریا دنبال سطل زباله برا لباسهاشون میگشتن و لابد با خودشون گفتن چه بهتر از این دیوار آشغالدونی؟
۵ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۴
life around me

از دیروز ورود قهرمانانه که نه,طفلکانه ای به بخش قلب,بخش اتندهای بیرحم و رزیدنت های lady killer داشتیم.

علی رغم چندسال قبل که به خاطر همزمانی ماه رمضون با ایام امتحانات نتونستم روزه بگیرم,امسال تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم و استارتش رو زدم.ولی از همون صبح زود فهمیدم که شکر زیادی خوردم.

از ساعت هشت و نیم تا خود یازده و نیم راند داشتیم و تماما روی پا وایستاده بودیم.وقتی میدیدم اتند و دوتا رزیدنتش بالا سر مریض میشینن رو صندلی ولی ما بیچاره ها باید روی پا وایستیم دلم میخواست همه ی دستگاه های بخش ccu رو تو سر یکی بزنم ولی به خودم میگفتم keep calm دختر!

یازده و نیم تا دوازده و نیم کلاس تئوری قلب بود و بعدش باید یکراست میرفتیم سرکلاس تئوری جراحی تا حدود ساعت دو.

به محض رسیدن به خونه از گرسنگی بیهوش شدم تو تخت و بعد بیدار شدن تلاشهای ناموفقی برای درس خوندن داشتم و با این طرز ادامه پیدا کنه باید ترم بعد مجددا بخش قلب رو بردارم.حالا قضاوت باشما من چطور روزه بگیرم؟آیا؟

+یکی از اتندهای بخش قلب که دوهفته ی دیگه روتیشنش شروع میشه بیرحمترین اتند بیمارستانه.تنبیه های که برای بچه ها درنظر میگیره انقدر آدمو تحقیر میکنه که اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم.تصور کنید یه اینترن که قراره شش ماه دیگه رسما دکتر بشه رو وسط بخش و جلوی همراهای بیمارا و همینطور پرستارا(که دشمنی دیرینه با دانشجوهای پزشکی دارن) روی یه پا نگه میداره و میگه حق نداری پاتو زمین بذاری!....لعنتی!!!

++رزیدنت های قلب معروفن به جذابی و خوشتیپی.و تجربه نشون داده رزیدنت هرچه جذاب تر,علاقه اش به اذیت کردن اینترن و استاجر بیشتر!

+++یعنی اقلا این یک ماه بخش قلب التماس دعای شدید!


۷ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۰
life around me

آخرین مریضی که توی بخش عفونی داشتم خانم پنجاه و هفت ساله ای بود که به علت سرطان متاستاتیک به معده,گاسترکتومی(جراحی برداشتن معده)شده بود و پزشکها به دخترش گفته بودن نهایتا یک سال زنده میمونه.

خود زن از این موضوع مطلقا خبر نداشت.و البته اینجور کیس ها کم نیستن.تقریبا هیچکدوم از بیمارایی که با این وضعیت دیده بودم از مرگ قریب الوقوع خودشون خبر نداشتن.

تصمیم گرفتم مقاله ای بنویسم و هنوز سر موضوعش دو دلم.دوست داشتم شرایطی مهیا بود تا تاثیر آگاهی یا عدم آگاهی از زمان مرگ بر روی سالهایی که بیمار عمر میکنه رو تو این مریضها بررسی کنم ولی مسئله اینجاست که خانواده هیچکدوم از این مریضها حاضر نیست این موضوع رو با عزیزش درمیون بذاره.

حالا سوال من اینه که اگر شما اون مریضی بودید که نهایتا چند ماه عمر میکنه,دوست داشتید از این موضوع خبر داشته باشید یا نه؟آگاهی از زمان احتمالی مرگ رو حق خودتون میدونید یا نه؟

لطفا خیلی جدی بهش فکر کنید و لطفا همه به این سوال جواب بدید(هرچند میدونم هرگز پیش نمیاد که همه کامنت بذارن).

۲۲ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۵
life around me


وایستاده بودم وسط حیاط و به قابلمه ی ماکارونی خیره شده بودم که عزیزی درغیاب سوپرمامان برام فرستاده بود.
با خودم فکر میکردم اگه همه ی آدمای رو کره ی زمین یه جلد کتاب بیشعوری میخوندن بازم پیدا میشدن همسایه هایی که ماشینشون رو دم در پارکینگ دیگران پارک کنن و مجبورت کنن ماشنتو بذاری وسط کوچه ای که آفتاب داره آتیشش میزنه؟

۲ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۴
life around me

گفته بودم که یکشنبه امتحان فاینال بخش عفونی دارم?صبح با حال داغون از حجم مباحث نخونده زنگ زدم به همگروهیم میکائیل،میدونم هرچقدر هم نخونده باشم باز میکائیلی هست که حتی کمتر خونده باشه و قوت قلب بگیرم.بهش میگم چقدر خوندی?میخنده میگه چیو?....نتیجه اینکه امشب مهمون دعوت کردم و مثل یه دختر خوب بعد تمیز کردن اتاق و حمام و خشگلاسیون های به دنبالش،نشستم و منتظر عزیزی که قراره بیاد شبم رو بسازه.پ.ن:آقا ما معتاد پیچوندن درس نبودیم،رفیق ناباب داشتیم و ذغال خوب و تعطیلات فراوان!


۲ نظر ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۸
life around me

موضوع دیگه ای که امسال تکونم داد,اضافه وزن 6کیلوییم بود.

منکه روزی ده بار برای مریضهای دیابتیم سخنرانی میکردم که باید کم برنج بخورین و وزن کم کنین و اینکه اضافه وزن منشا خیلی از بدبختی هاست حالا خودم کم کمک داشتم دچارش میشدم.

از طرفی مشکل ریفلاکس و سوزش های همیشگی سر دل واقعا اذیتم میکرد که خودم هم میدونستم همه اش بخاطر بدغذا خوردنه.فست فودهای همیشگی و کافه رفتن های بیخودی و قورت دادن غذا به جای جویدنش.

و علاوه براینها دچار یه مشکل جدید هم شدم اونم یبوست کوفتی بود.بعد ازینکه آزمایش تیروئید و پتاسم و مدفوع و همه چی دادم و نرمال بودن,دکترم گفت که مشکل از لایف استایلته.کم تحرکی و غذاهای چرب و کم فیبر باعثش شدن.

(باید یک هفته دچار یبوست بشین تا اهمیت کار روده هاتون رو بفهمین و بدونین که تخلیه ی کاملشون میتونه یه لذت بزرگ باشه)

همه ی اینها باعث شد به خودم بیام و لازم ندونستم رژیمهای سخت بگیرم و بهترین تصمیم این بود که برنج و کربوهیدراتها و گوشت قرمز رو کم کنم.نوشابه رو به کل کنار بذارم و فست فود رو به چندماه یکبار کاهش بدم.آب زیاد بخورم و میوه تا جایی که میتونم.از نظر من رژیمهای غذایی سخت یا مثلا خوردن الکی داروها درحالی که میشه بدون اونها هم مشکل رو رفع کرد همون قدر احمقانه ست که بجای خوردن میوه ها اونا رو رو پوستمون بمالیم تا پوست شادابی داشته باشیم.

نتیجه اینکه هم وزنم درحال کنترل شدنه و هم مشکل معده م بهتر شده و هم یبوستم کامل رفع شد.

اینها رو نوشتم که بگم قدر سلامتی که دارین رو بدونین.اگه شما هم مریضهایی که من هرروز میبینم رو میدیدین قطعا با یه دید دیگه ای به حرفام نگاه میکردین.پا که به سن بذاریم هزار جور مریضی در انتظارمونه پس اقلا جوونی سالمی داشته باشیم.

۵ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۵
life around me


دوستان پرسیده بودن رسم معرفی کتاب برچیده شده؟و اومدم که بگم نه.
راستش از سال گذشته تصمیم گرفتم که بیشتر کتاب بخونم.دنیای مجازی دوستای فرهیخته ای بهم معرفی کرد که آشنایی باهاشون به معنی ورود به دنیای فهمیدن بود.با شروع سال 95 فکر کردم چه بهتره که اوقات فراغتم بیشتر با کتاب پر بشه.
هیچ درک نمیکنم کسایی رو که میگن وقت کتاب خوندن نداریم.من با وجودی که خیلی روزها از ساعت شش صبح تا آخر شب بیمارستانم و ظهر فقط برای یک ساعت خوابیدن میام خونه,از شروع سال جدید تا همین حالا نه تا کتاب خوندم و امشب دهمی رو دست گرفتم.

راستی؟اون امتحان ده واحدی که بارها ازش نالیدم و قسم خورده بودم که بالاترین نمره بشم,به همراه دوتای دیگه از همکلاسی هام نمره ماکس شدیم و این یعنی کتاب غیر درسی اگه درجای خودش خونده بشه لطمه ای به درس نمیزنه.(واقعا نمیخواین برام یه کف مرتب بزنین که یه درس ده واحدی رو 17/8شدم؟)

بین پزشکها,پر مشغله ترینشون جراح ها هستن و واقعا خودم فکر میکنم اگه قرار باشه هفت روز به سبک یه جراح زندگی کنم حتما روز هشتم میمیرم.مثلا اینکه امروز ساعت دو بعد از ظهر کلاس جراحی داشتیم.استادمون صبح زود اومده بود بخش و مریضهاشو ویزیت کرده و یکراست رفته بود اتاق عمل تا یک و نیم ظهر.و به محض بیرون اومدن از اتاق عمل اومد سرکلاس ما تا ساعت سه.کلاس ماهم که تموم شد دیگه وقتی برای استراحت نداشت چون باید میرفت مطب.
میگفت دیشب هم ساعت سه(همون سه صبح)عمل داشتم(حالا تصور کنین چند عمل تموم شده و آیا تونسته تا صبح و قبل از ویزیت مریضها بخوابه یانه)...حالا همین جراح که وقت خوابیدن نداره من خودم چند بار تو شهرکتاب درحال کتاب خریدن دیدمش.
یا دکتر حمیداحمدی(که آدرس وبشون رو گوشه وبم لینک کردم)و مدتهاست خواننده وبلاگشون هستم,تنها جراح شهری هستن که دارن توش طرح میگذرونن.عکسی گذاشته بودن توی اینستاگرام که موقع حمام رفتن تلفن رو توی نایلون پلاستیکی با خودشون میبرن که اگه از بیمارستان زنگ زدن متوجه بشه و همین آدم با این حجم کاری همیشه کتابی برای معرفی کردن داره و بگذریم که کتاب خودشون هم منتشر شده.
این یعنی باید دلت بخواد که بخونی و باقی همه بهانه های الکیه.
پس شروع کن!
پ.ن:سمت چپ کتابهایی که از شروع سال 95 خوندم:
بابالنگ دراز(برای بار چندم خوندمش)
جنس ضعیف
زنان خوب به آسمان میروند زنان بد به همه جا
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
زن زیادی
عطرسنبل عطرکاج
جاناتان مرغ دریایی
چقدر خوبیم ما
بیشعوری


 و سمت راست کتابهایی که خریدم و خواهم خوند:
وقتی از دویدن صحبت میکنم در چه موردی صحبت میکنم(هاروکی موراکامی)
کیمیاگر(پائولو کوئلیو)
زنان کوچک(لوئیزا می آلکوت)
شهر شیشه ای(پل استر)
خشم و هیاهو(ویلیام فاکنر)


۷ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۵
life around me

  
برای مایی که اینجا بزرگ شده ایم,قاعدگی یعنی وای بلند مادر و هیس هیس دم گوشمان که مواظب باش کسی نفهمد.

یعنی درد کشیدنهای پنهانی و قایم کردن لباس زیرهای خونی.یعنی سر کشیدن دمنوش های بدمزه و دلپیچه های بعدش و وانمود کردن به خوشحالی.

یعنی یکهو وسط گریه های عصبی و استرس هایی که خودت هم دلیلش را نمیفهمی بابا سر برسد و تو تظاهر کنی به سردرد یا شاید هم دلتنگی برای فلان دوستت که سالهاست از او خبر نداری.

برای ما قاعدگی یعنی یک راز مگو,یک اتفاق جیز.یعنی صفحه های فیلتر شده ی گوگل برای سرچ عبارت"روز جهانی بهداشت قاعدگی".

یعنی ماهی یکبار از درگاه خدا رانده شدن و نماز نخواندن.یعنی نماز نخواندن های پنهانی و تظاهر به خواندن.

میبینی مرد من باید چه ماجراهای پیچیده ای سرهم کنیم و چه دروغ های مسخره ی اجباری به هم ببافیم فقط برای یک تغییر هورمونی که دست هیچ کداممان نیست.برای خرش خرش ساییده شدن دیواره ی رحممان که آنهم از یک عضو بدن مثل کلیه یا معده,تبدیل شده به عضو اسمش را نبر.

ما ماهی یکبار بیمار میشویم و کمه کمش دو یا سه روز درد میکشیم و باقی اش هم با حالات عصبی و استرسی میگذرد ولی به جای دلجویی و خوردن کمپوتهای عیادتی باید زیر پتو قایم شویم و تاوان گناه نکرده را پس بدهیم.

بدن ما ماهی یکبار خونریزی میکند و هموگلوبین خونمان پایین می افتد و کم خون میشویم و این یکجور بیماریست که دکترها با آن آنمی فقر آهن میگویند و این یعنی نیاز به مراقبت بیشتر داریم.تصور کن همین حجم خونریزی را از دستت یا دندانت؟

همین امروز که با استرس خودم را به دستشویی بیمارستان رساندم و نوار بهداشتی را مثل سلاح قاچاقی توی جیبم قایم کردم و با احتیاط در را پشت سرم بستم,همین امروز که لعنت فرستادم به روپوشهای سفیدی که زودتر دستمان را رو میکنند,همین امروز یاد حرف دبیر زیست دبیرستانم افتادم که میگفت دختر نباید آنقدر وقیح باشد که بخاطر دل درد اجازه ی ترک کلاس بگیرد,دبیر زنی که میگفت اگر دل دردی نگو,بگو سرم درد میکند تا اجازه ات را بدهم.میگفت بس کنید بی حیایی را,

درست همین امروز نفهمیدم که ما چوب کدام گناه را میخوریم و اینکه چرا همه ی بیماران عزیز میشوند و ما خوار و ذلیل؟

راستی,امروز روز جهانی بهداشت قاعدگیست.روزی که نه تنها در تقویم و فرهنگ ما جایی ندارد و هیچ آموزشی را برای دختران درنظر نگرفتند,که صفحه های سرچ گوگل هم همه به ناکجاهای فیلتر شده ختم میشوند.



۷ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲
life around me

من آنه شرلی ام.خود خودش.از هفت-هشت سالگی با او متولد شدم و پیش رفتم.و الان درست در اواخر جلد اولش هستم.

رفته ام دانشگاه و حق دارم لباس های آستین پفی که تا قبل از این حق پوشیدنشان را نداشتم بپوشم.اما هنوز عاشق گیلبرت داستان نشده ام.

من انه شرلی هستم که قصد دارم تا ابد ابد در پایان جلد اول بمانم.دوست ندارم قیل و قال قشنگ بچگی ام جای خودش را به دغدغه های بزرگتر بدهد.من اصلا از بزرگ شدن میترسم.ازینکه بلند شم و ببینم کنارم  نوزادی منتظر شیر صبحگاهی گریه میکند.

اصلا شاید برای همین بوده که هیچوقت جرات نکردم جلد دوم آنه را دست بگیرم.ترسیدم مزه ی خوشی های کودکیش از زیر زبانم برود.


۳ نظر ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۹
life around me

تو کلینیک کنار استادم نشسته بودم.اون مریض میدید و من از تجربیاتش نت برداری میکردم.مردی وارد شد که با شرم و حیا و با اصرار زیاد پزشک از زخم های ناحیه ی تناسلی اش شکایت کرد.

دکتر معاینه اش کرد و دم گوشم گفت که ظاهر زخم ها مشکوک به فلان بیماری قارچی منتقله از راه جنسیه.خب گرفتن شرح حال این بیماریها کار سختیه.دکتر شروع کرد به خوش و بش و با ظرافت بحث رو کشوند به اینجا که شما متاهلید؟جواب داد بله.

اخیرا با همسرتون رابطه ی جنسی داشتید؟بله.

دکتر چند آزمایش نوشت و گفت بعد از آوردن نتیجه ی اینها و قطعی شدن تشخیص,درمان رو شروع میکنیم,فقط چون این بیماری از طریق جنسی منتقل میشه باید هم خودت و هم همسرت این درمان رو دریافت کنین و گرنه اگه یکیتون آلوده بمونین بازهم به اون یکی منتقلش میکنین.

مرد رفت و نیم ساعت بعد با چهره ی درهم مراجعه کرد.

_گفت دکتر میشه من این عفونت رو از زنم گرفته باشم؟

+بله میشه...

_خب پس اگه من از زنم گرفتم,زنم از کی گرفته؟

من و دکتر تو سکوت تماشاش میکردیم...

با وقاحت ادامه داد که لطفا اینایی که گفتی رو,رو برگه بنویس و امضا بزن,میخوام ببرمش پزشکی قانونی...اینجوری که نمیشه...

دکتر و منشی با هزار زحمت بیرونش کردن.حرف آدمیزاد که سرش نمیشد.پشت سر هم حرفاش رو تکرار میگرد...

رفت و بعد رفتنش دکتر گفت مشکل جوونهای ما کمبود عشق نیست,نداشتن اعتماده...

۹ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۹
life around me