گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آنچه در پنجمین کشیک داخلی گذشت

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ب.ظ

کشیک سخت و پر از دوندگی بود و تمام ساعاتی که کاور کردن بخش ها و اورژانس با من بود داشتم میدویدم...میرسیدم بخش خانم ها،پرستار کوله باری از پرونده ها رو میریخت جلوم و میگفت تخت فلان اسهال شده،پتاسیم تخت فلان 6.5گزارش شده،تخت فلان تب کرده،تخت فلان معتاده و درد داره و الی آخر و همین حین همزمان چندتا مریض با نامه ی بستری از مطب میومدن و استاد هیچی اُردر براشون نذاشته بود و باید ویزیت شون میکردم و اُردر میذاشتم.در همین حین از اورژانس زنگ میزدن که ویزیت جدید داری و اون یکی مریض تخت فلان که مسمومیت با متانول بود جواب آزمایشش اومده و اسیدوز داره و بدنش هم سیانوتیک شده و دقیقا در همین حین از بخش آقایون زنگ میزدن که مریض با نامه بستری از مطب بدون اُردر داریم و تخت فلان هم مشاوره داشته اطلاعش ندادین بیا اطلاع بده!

حقیقتا مغزم پوکیده بود و کار خدا بود که مغزم متمرکز میموند برای درخواست چیزایی که لازم بود گرچه سوتی هایی هم دادم مثلا برای مریض تشدید COPDدرخواست ABGنکرده بودم و باعث شد رزیدنت برام خط و نشون بکشه و یکی نیست بگه بی انصاف من اگه درخواستABGمیدادم خب خودمم باید انجامش میدادم و آخه مگه به باقی کارهام میرسیدم?

اما شانس باهام یار بود که آخرشب پرستارهای خوش انصافی داشتم که وقتی برای شکایات مریض بهم زنگ میزدن و به صدای نزارم گوش میدادن قبول میکردن تلفنی اُردر بگیرن به شرطی که صبح زود برم بنویسمشون توی پرونده و من کلی دعای خیر کردم براشون و خواهش کردم سرپرستار چیزی نفهمه چون میدونستم درجا زیرآبم رو جلوی اتند میزنه!

و در انتهای کشیک هم یک شوک عصبی بهم وارد شد که اولین اینترنی بودم که کله ی سحر رسیده بودم بخش و با دنیایی بیلبیلک که ازم آویزون بود توی اتاق ها میدویدم و نوت میذاشتم توی پرونده ها،پرستار شروع کرد داد زدن که خانم دکتر بدووووو...وقتی اومدم دیدم روی تخت مریضی که دیشب درد لگن داشت و سونو براش خواستیم و هماتوم گزارش کرد و مشاوره ی ارتوپدی گذاشتیم و آماده ی عمل امروز شده بود دریای خون راه افتاده...انقدر حجم خون زیاد بود که به ارتفاع 2_3سانتی متر خون روی تخت وایستاده بود.فورا به ارتوپد خبر دادم و دویدم به کمک پرستار پانسمان فشاری انجام دادم که البته زیاد هم موثر نبود چون انقدر خون زیاد بود که چسب ها نمیچسبیدن و کلی استرس کشیدم تا خون های درخواستی برای تزریق برسن و ارتوپد بیاد و اینترن خود مریض از راه برسه و مریض رو برسونه اتاق عمل!

نمیدونم چندتا از این کشیک ها توی زندگیم خواهم داشت اما میدونم یک روزی میرسه که با خودم بگم چقدر کشیک های اینترنی راحت بودن و کاش برمیگشتم به اون زمان!

۹۷/۱۰/۲۳
life around me

نظرات  (۴)

میدونی ؟شنبه ی من فوق العاده روز پدر دربیار و پرمریضی بود انقدر که وقتی همکارم پرسید چقدر دیگه مریض داریم گفتم انقدر که من میتونم بشینم گریه کنم !! اما نهایت میخوام بگم وقتی پستت رو خوندم فهمیدم چقدر روزم فان بوده :||||


پاسخ:
:))
قطعا هرکاری سختی خودش رو داره اما هرکسی روزهای مختلف کار خودش رو باهم مقایسه میکنه...پس در مقایسه با باقی روزهای کاریت حتما شنبه ی سختی داشتی...
قشنگ با هر جمله استرسم رفت بالاتر:| 

همیشه از خودم میپرسم من اگه پزشکی قبول میشدم، چنین توانایی و صبری رو تو خودم پیدا میکردم یا نه؟ :)
پاسخ:
الان که دوباره پست رو میخونم میبینم من فقط شرح یه تایم چهارساعته رو نوشتم...کلی کیس جالب داشتیم که شاید بعدا بنویسم.

بنظرم آدم آداپته میشه...من تو بخش های مینور که بودم و نگاه اینترن های داخلی یا قلب یا اطفال میکردم میگفتم من نمیکشم...ولی اینترن داخلی شدم و میبینم که مجبورم بکشم:)
هوووف خداقوت بده بهت و ذهن متمرکز.خیلی پر کیس داخلی،هر لحظه باید دودوتا چهار تا کرد.ولی تو میتونی :-* 
پاسخ:
دقیقا! خصوصا توی درمان اختلالات الکترولیتی خیلی نیاز به دودوتا چهارتا هست...ممنون مارال:)
۲۳ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۷ رومی زنگی
وای خدای من مغزم سوت میکشه واقعا از این همه کار خدا قوت بهت بده عزیزدلم :(((
پاسخ:
مرسی عزیزم:)