گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

دریغ از هم سُخنی...

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۵۵ ب.ظ

من آدم حرف زدن هستم...آدم تعریف کردن...آدم بازگو کردن ریز ریز اتفاقاتی که از سر میگذرانم.مادرم همیشه تعریف میکند چطور روزهای دبستانی بودنم همین که از در خانه وارد میشدم کیفم را گوشه ای پرت میکردم و تک تک حرف ها،اتفاقات،بازی ها و درسهای روزم را پشت بند هم تعریف میکردم.

حالا که بیست و چهار پنج ساله هستم هنوز هم این عادت از سرم نیفتاده.هنوز دلم میخواهد از هر اتفاقی که از سر گذراندم و احساسی که موقع تجربه کردنش داشتم با کسی حرف بزنم اما ...اما...

اما قبلتر هم گفته بودم که روابط رنگ میبازند و دوستی ها دیگر دوستی های سابق نخواهند ماند...و تو تنها تر میشوی...

و من تنهاتر میشوم...

و ماجراهای تعریف نشده روی دلم سنگینی میکنند...

و من غمباد میگیرم...


*باید سالها بعد بخاطر بیاورم که در این روزهای سکوت و برهوت و تنهایی،من نجاتم را تنها از "کتاب" خواستم و دستم را به سمتش دراز کردم و در آغوشم کشید...سخاوتمندانه و مهربانانه.

۹۷/۱۰/۰۹
life around me