گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پس از بیداری!

يكشنبه, ۲ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۵۰ ب.ظ

صبح ها وقتی بیدار میشم که هنوز همه ی اهل خونه خوابن...هوا تاریک...هوا سرد...دریغ از یک قُلُپ چای گرم،یک لیوان آب،یک لقمه نون و پنیر از خونه میزنم بیرون و تو تاریکی دم صبح رانندگی میکنم...و بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار میشم که همه ی اهل خونه رفتن پی گشت و گذار...خونه تاریک...خونه سرد...بخاری ها خاموش..."سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت"!

منم و تقلای بیدار شدن و چشم هایی که برای یک دقیقه ی بیشتر بسته بودن التماس میکن...و جزوه ی گوارش که از روی میز بهم چشمک میزنه و من بهش پشت میکنم که کمتر عذاب بکشم...



اینها را توی هپروت خواب و بیداری بعدازظهر نوشتم درحالی که توی تاریکی اتاق گم بودم و هرچه مامان را صدا میزدم جوابی نمیگرفتم.

حالا از خواب بیدار شدم،دوتا مبحث درس خواندم،حمام کردم و حوله ی صورتی به تن جلوی بخاری نشستم به خوردن پرتقال و برای خواندن مباحث تعیین شده ی باقی مانده برنامه ریزی میکنم.

حالا جزوه ی گوارش عذاب آور نیست و با لذت خوانده هایم را میبلعم...!


۹۷/۱۰/۰۲
life around me

نظرات  (۶)

همون پسته که مضمونش این بود هر وقت دو نفر به هم میرسند هر کدوم سعی میکنه بگه من بدبخت ترم : )))
پاسخ:
آهان...کل بدبختی:))
امدم بنویسم وضعیت من بدتره ولی یاد اون پستتون افتادم پشیمون شدم : )))

پاسخ:
کدوم پست?:)
هووم.منم همچین تجربه مورمور آوری رو داشتم.سه چهار صب میومدم خونه ، وقتی بیدارم میشدم کسی نبود !چه گرگ و‌میش مضلومانه ای رو دم صبح ها داری (:

راستی از پستای قبل، چرا همه اینترن ها با درخواست آش رشته نمودار می شن ؟  عجیبه! تاریخ قضاوت خواهد کرد (:
پاسخ:
آدم دلش میخواد دم صبح یکی باشه که یه لیوان چای بده دستش...والا!

تاریخ قضاوت خواهد کرد:))
۰۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۰۲ جناب قدح
سلام :)

چقدر قشنگ :) جزوه ی گوارش رامیبلعم ...
پاسخ:
سلام:)
:)
من سال هاست این حالت رو تجربه نکردم . همیشه محیط اطرافم شلوغه طوری که حتی تمرکز کردنم سخت میشه .
یه لحظه فکر کردم جزوه گوارش رو بلعیدی :))
پاسخ:
یکی از خوشبختی های من همین خونه ی اروم و خلوت و روابط محدودمونه و اینکه کلا کسی کاری به من نداره و هیچوقت واسه جایی رفتن بهم نمیگن تو هم بیا...من واقعا تحمل شلوغی روندارم...

فکر کن?:)
اولش عین عذاب الیمه ، درواقع اگه خودمونو مجبور به این عذاب نکنیم هیچ پیشرفتی نمیکنیم ، بهای پیشرفت گدشتن از اون لحظه شیرینه و واقعا اراده و عزم جزم میخواد
موفق باشی ایشالله
پاسخ:
اره واقعا...ولی اگه بهش دل بدیم حتی دلچسب هم میتونه باشه...

مرسی مریم جان تو هم همینطور;)