گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

گریزان از هر آشنایی...

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

دلم زندگی دانشجویی توی یک شهر غریب و دور را میخواهد...خیلی دور...خانه ی خودم،بخاری خودم،زندگی خودم...یک تنهایی گرم و دلچسب که انگار تا ابدیت قصد کش آمدن داشته باشد.از آن تنهایی ها که بیم فراموش کردن کلام را داشته باشی انقدر که سکوتت ادامه دار شده...

بیست و چهار پنج سال با خانواده زندگی کردن چیز عجیبی نیست?

۹۷/۱۰/۰۱
life around me

نظرات  (۳)

از یه جایی به بعد دیگه نه میشه خونه موند و نه میشه خونه نموند، مخصوصا واسه پسرا خیلی سخت تره ...
 ایشالا توی قدم بعدی میرین شهری که دوست دارین و کمی زندگی خوابگاهی ودتنهایی رو تجربه میکنین، تجربه خوبیه... 
پاسخ:
موافقم باهات...

اُمیدوارم...مرسی:)
گلسا جان من الان تو یه شهر دور (۱۸ ساعت فاصله)از خانواده ام دانشجوام.دقیقا وضعیتی که گفتی و از صمیم قلب میخوام که پیش خانواده ام باشم.قبل از این که این شرایط برام پیش بیاد مثل تو فکر میکردم.با همه خوبی ها بدی هاش یه وقتایی کم میارم.
پاسخ:
دانشجویی تو شهر خودم یه فرصت بود برای من که بتونم فوکوس کنم روی درسام چون همه چیز برام فراهم بوده...اما خب یه وقتایی هم یه جور دیگه ای باشه بد نیست.
۰۱ دی ۹۷ ، ۲۲:۲۳ شهـــ ـــرزاد
سال دیگه ارتوپدی ع پ تهران ان‌شاءالله ؛)
پاسخ:
رویا و آرزوش هم دل آدم رو گرم میکنه...هرچقدر هم دور باشه:)))
مرسی شهرزادجان;)