گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پایان ماه نهم اینترنی!

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ب.ظ

دیروز فاتحه ی آخرین بخش مینور دوران عمومی ام خونده شد و از فردا وارد دوره ی سخت تری از اینترنیم میشم...شروع سخت ترین بخش از نظر سنگینی کشیک ها...شروع پر مریض ترین بخش...شروع بخشی که حجیم ترین مباحث تئوری رو داره...شروع مهمترین درس برای رتبه آوردن توی امتحان دستیاری...شروع بخش داخلی!

صبح ساعت شش با زنگ پرستار که گفت "خانم باردار تخت بیست و دو درد شکم داره بیا ببینش" از خواب بیدار شدم.با اینکه پنج شش ساعت خوابیده بودم احساس کوفتگی میکردم اما فکر شب یلدایی که کشیک نیستم و وعده های مامان برای غذای خوشمزه ی شب باعث میشد حالم خیلی خوب باشه...زن را ویزیت کردم,درخواست آزمایش ادرار از نظر بررسی عفونت دادم و یک قرص برای دلدردش نوشتم و مریض ها رو به اینترن طفلی که امروز کشیکه تحویل دادم و از بیمارستان زدم بیرون...

حالم زیادی خوبه!...نیمروی حسابی زدم بر بدن,کتاب خوندم و درخواست آش رشته کردم...حالا که سبزی و رشته ها توی قابلمه درحال جوشیدن هستن من نشستم به نوشتن و یاد دوران استاجری افتادم که بعد از امتحان هر بخش برای خودم جشنی میگرفتم,آشپزی میکردم,کتاب میخوندم و حتما به عنوان یک آیین مذهبی سری به شهر کتاب میزدم...

حالا اما در یکی جذاب ترین و در عین حال سخت ترین برهه های عمرم هستم.در روابطم با دیگران به چالش خوردم و احتیاج دارم هرچه زودتر از فضاهای دوستانه ای که داشتم فاصله بگیرم و چون امکانش نیست مجبورم تحمل کنم و این سخته,و از طرفی بیش از هر زمان دیگه ای برای زندگیم هدف دارم و تلاش برای رسیدن بهش چنان قندی رو توی دلم آب میکنه که شیرینی اش قابل وصف نیست...

دروغ نیست اگر بگم هر روز با امید از خواب بیدار میشم و هر ثانیه توی قلبم هیجان دارم...

صبح مستندی میدیدم از زنی که تعدادی لک لک در خطر انقراض را پرورش داده و جلوی انقراضشون رو گرفته بود.مثل بچه هاش به لک لک ها محبت میکرد و در نهایت در اطراف کوه های آلپ با پاراگلایدر در کنارشون پرواز میکرد...به لذتی که اون زن از زندگی و کارش میبرد نگاه کردم اما صادقانه بگم منم از کارم با وجود تمام سختی ها و خشک بودنش و با وجود همه ی تنش های روانی که برام داشته و واقعا از نظر عصبی بهم آسیب زده همینقدر لذت میبرم...من گرچه عاشقانه ادبیات را دوست داشتم و هنوز هم جوری پای صحبت میهمان های برنامه ی کتاب باز که عمرشون رو با خوندن و نوشتن و تئاتر و ادبیات گذروندن میشینم که انگار میخوام حرف هاشون رو ببلعم اما یقین دارم که در وضعیت فعلیم خوشحال ترم از وضعیتی که توش یک فرد ادبیاتی فرهیخته میبودم و میتونستم درباره ی سیر فکری ادبا اظهار نظر کنم...


قصد دارم عصری یه صله ی ارحامی بکنم,بعد برم بادمجون بخرم و در کنار کوبیده ی مرغی که قراره خانواده برای شام درست کنن من هم کشک بادمجون درست کنم...دلم میخواد این جمعه ی فراغت که توش اینترن هیچ بخشی نیستم تا ابد ادامه پیدا کنه و من همینطور به مدیتیشنم برسم...

+زیاد پست میذارم چون دیگه توی دنیای واقعی با هیچکس از خودم حرف نمیزنم...در واقع شما تنها شنونده های افکار و دغدغه های این روزهای من هستین:)

+عکس:از آرشیو مسافرتی که چندسال قبل رفتم.

۹۷/۰۹/۳۰
life around me

نظرات  (۱۰)

۳۰ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۲ رومی زنگی
پایان ماه نهم اینترنیت و شب یلدا رو مجموعا حسابیییی بهت تبریک میگم گلی جان مراقب وجود نازنینت باش :)))
پاسخ:
ممنونم دوست خیلی عزیزم...مبارک تو هم باشه:))
امید وارم تا اخر خط ، هدفت به اندازه امروز برات هیجان انگیز و خوب بمونه 
و با اطمینان کامل بهش برسی و از زندگیت نهایت لذت رو ببری : )

پاسخ:
منم امیدوارم واقعا چون هر روز اهداف ادم میتونه متفاوت از روز قبل باشه...
ممنون دوست عزیز:)
۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۰ چندلر تبریزی
خوش به حال اینترن ، رزیدنت و کلا هر موجود بیمارستان زی که شب‌هایی مثل یلدا و... کشیک نباشه و بد به حال اونایی که هستند و امشب باید با کیس‌های پرخورِ در مرز انفجارِ خود بیمار قلبی پندار سر کنن
خیلی خوب مینویسید خانم دکتر یعنی واقعا کسی که میتونه انقدر قشنگ جمله‌ها رو کنار هم بچینه بجز ارتوپدی نباید سمت چیزی بره برای فلوشیپ هم پیشنهاد حقیر جراحی دست


پاسخ:
دقیقااااا...مثل من که روز عید قربان کشیک بودم و دم عصر تمام chest painها یکی یکی پیداشون شد و همه شون هم ظهر گوشت چرب خورده بودن به حد خفه شدن:)))

خیلی لطف دارین ولی حالا خداییش ربط نوشتن به ارتوپدی چیه?:D
واقعا سخته که شرایط ادم طوری باشه که نتونه از کسایی که ازارش میدن فاصله بگیره ، درکت میکنم
من که وبلاگتو دوست دارم و خوشحال میشم از این که زیاد پست بذاری :)
یلدا مبارک خوش بگذره :))
پاسخ:
خیلی خیلی سخته:/

مرسی مریم جان...به تو هم خوش بگذره:))))
هر روز صدتا پست هم بذاری با جان و دل می خونیم...هرچند کامنت نذاریم
پاسخ:
شرمنده میکنی ها...مرسی:)))))
چه خوووبه تنها شنونده بودن، حس خاص بودن دس میده به ادم=))
منم دلم میخواد این روزی که توش اکسترن هیچ بخشی نیستم تموم نشه و فردا وارد بخش روان نشم. حالا نمیدونم همه جا همچینه و خاصیت روان اینه یا چی، ولی اینجا به لطف اتندای وحشتناکش جهنم همه ی بخشاس به خصوص واسه اکسترنا:))
پاسخ:
ورووجک:)

برعکس بخش روان ما عالیه...روانپزشک های خیلی خیلی استیبلی داشتیم و من هم تو یکماه استاجری و هم تو دو هفته ی اینترنی لذت بردم واقعا و در برابر وسوسه ی علاقه مند شدن بهش خیلی مقاومت کردم:D

ولی خداییش اینکه یه روانپزشک کاری کنه که بخشش جهنم باشه خیلی زشته...حالا جراح ها و ارتوپدها یه چیزی ولی آخه گوگولی تر از روان هم داریم?:))
مثل همیشه همه ی پستهاتو میخونیم و دنبال میکنیم :) 
و خوش حالیم که تنها شنونده ی افکارت هستیم :-)
پاسخ:
لطف داری مهساجان :))))))
حال خوبت مستدام باشه 😝😝
پاسخ:
مرسی مارال جان،تو هم شاد باشی:)
سلام خانم دکتر بزرگوار :)
احوال شما ؟
پس آشپزیتونم خوبه :)

امیدوارم بهتون خوش بگذره
یلدا هم بر شما مبارک🍉🍉
پاسخ:
سلام شکر خدا...
نه زیاد خوب نیست اتفاقا...

سپاس...به شما هم همینطور:)
خوندن حالتو , مدل قلم و نگارشتو  دوست دارم :) 
زندگی همینه , یه مجموعه از خوبی ها و بدی ها.... 
وقتی به معایب انتخاب هامون میرسیم میشیم بدبخت ترین و درمونده ترین ادم دنیا و وقتی به خوبی هاش میرسیم ؟ قطعا هیچ کس قد ما تو اسمون ها سیر نمی کنه :) 
روزهای اسمونیت زیاد دختر خوب :) 
پاسخ:
مرسی عزیزم:)

دقیقا...مثلا من چندساعت بعد از نوشتن این پست اومدم بخوابم،سر و صداها نمیذاشت،مثل احمقا نزدیک بود گریه کنم و همش میگفتم یعنی بدبخت تر از منم تو دنیا هست?😂

ممنونم،واسه ی تو هم همینطور...