گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

انّ مع العسر یُسرا

شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۳۲ ب.ظ

آدم یک جایی از زندگیش براساس ضرورت توی یک محیطی قرار میگیرد و بعد زمان میگذرد و روابط رنگ میبازند و آدمها(از جمله خود تو)تغییر میکنند و یکهو چشم باز میکنی و میبینی آن محیط مسموم است،روابط مسمومند،سلام و علیک ها مسمومند و تو در تمام مدت داری سم وارد روحت میکنی.

راه حل چیست?کندن و بیرون کشیدن از آن محیط?

نه راه حل انقدر هم ساده نیست...گاهی آن محیط،محیط تحصیل و کار توست و هیچ راه فراری نیست جز تحمل کردن و توی خودت ریختن و غده ی سرطانی درآوردن!...جز با سردرد از بیمارستان برگشتن و بی هدف به دیوار زُل زدن و چوب خط کشیدن روی روزهای باقی مانده و توی بغل گرفتن این تن خسته و ناتوانت...

خسته ام و ناتوان...و جز تمام شدن این شکنجه ها آرزویی ندارم...


_هشت ماه و شش روز و چند ساعت مانده تا تمام شدن این عذاب_

۹۷/۰۹/۲۴
life around me