گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

حالا جمعه ی جذابم به نفس های آخرش رسیده...جمعه ی زدن به جاده و خوردن غذا در دل طبیعت سرد و گوش دادن به موسیقی زنده...جمعه ی حرف های دخترانه...

و من خسته اما دلگرم نشسته ام کنار بخاری،صفحه ای کتاب میخوانم،قُلُپی چای دارچین هورت میکشم و به هیچ چیز فکر نمیکنم.

دلم میخواست این خلوت تنهایی ام چند روز دیگر ادامه داشته باشد...دلم میخواست همه ی جمعه ها همینقدر بامرام و مشتی باشند...دلم میخواست همه ی جمعه ها من باشم و این خانه ی دویست متری...من و بخاری و لیوان چای و کتاب و این خانه ی دویست متری!


*گفت چهره ات تیپیک یک دانشجوی پزشکی ست.گفتم یعنی چه شکلی?گفت خسته و کسل و بی روح...

۹۷/۰۹/۲۳
life around me