گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

مستی و راستی

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ب.ظ

داشتم با کمیل حرف میزدم،یه حرفی پیش اومد و گفت سهیل که قسم راستش تویی!!!!

درحالی که دهنم از تعجب باز مونده بود و در یک لحظه هزارجور فکر از سرم گذشت و یک آن از سهیل متنفر شدم که یعنی چیزی در مورد حسش به کسی گفته?که یعنی تره هم واسه حرف من خورد نکرده?و داشتم همینجوری خود خوری میکردم که یه فیلم واسم فرستاد!

تو مراسم تولد سارا بودیم...من و سجاد داشتیم به مسخره بازیای کمیل میخندیدیم و کمیل فیلم میگرفت.سهیل پاتیل بود...اومد سمت ما و گفت کباب میخوام.حامد دست بُرد سمت کبابها که سهیل خیلی جدی گفت تو نه!گُلی برام لقمه بگیره...درحالی که ما داشتیم از شدت خنده زمین رو گاز میزدیم سهیل دوباره تشر زد و گفت فقط گلی برام لقمه بگیره...آخرسر یقه ی حامد رو گرفت و گفت مگه نمیگم فقط گلی?...اما من از خنده دستام سر شده بودن و نمیتونستم تکونشون بدم... حامد لقمه رو چپوند تو دهنش و گفت بگیر!بگیر!اینو گلی گرفته!!!و صدای قهقهه ی همه بلند شد...

یک آن با هجوم خاطرات باحالی که اکیپ قدیمی مون داشت مواجه شدم...

کلیپ رو فرستادم واسه سهیل...زنگ زد و گفت لعنتی چرا نگفتی قبلش برم دستشویی!!میگم چرا?میگه انقدر خندیدم که شاشیدم:)))

نوشته یه چیزی بگم?میگم چی?میگه ولی خداییش قبول داری مستی و راستی?


یه روز که بیکار باشم میام از این فیلمهایی که تو لپ تاپم دارم و مدتهاست نگاهشون نکردم براتون تعریف میکنم که شماهم مستفیض بشین!

۹۷/۰۸/۲۳
life around me

نظرات  (۷)

خاطرات شما با سهیل خیلی جالبه ولی همیشه آخرش دلم واسش میسوزه...  اذیت نکنید سهیل رو اینقدر که دلمون کباب شد :))
ولی بازم بزارید از این خاطرات :)
پاسخ:
ای بابا چرا همه اینو میگن?شاید من بد روایت میکنم:)

چشم سر فرصت...
خاطره های قدیمی خیلی عجیبن. یادآوری خیلیاش تلخی و شیرینی رو با هم داره... 
پاسخ:
اوهوم...
نمیدونم چرا از فاصله ی پست قبلی تا به این انقد نگران شدم..
راسی دارم جز از کل رو میخونم بلخره:)
پاسخ:
عزیزم...دماغ پست گذاشتن نداشتم...شاید بعدها بنویسم چرا ولی الان حالش رو ندارم واقعا...

منم زده به سرم دوباره بخونمش...انقدر انقدر انقدر که دوستش داشتم...امیدوارم توهم دوستش داشته باشی و توی ذوقت نزنه:)
گرفتم گلی جان .. گرفتم ..
[ خطاب به آسمان ها می‌گوید : ایییی که دستت می‌رسد کاری بکننن ]
پاسخ:
کاری نمیخواد که:)))
من دلم واسه سهیل میسوزه. میدونی گلی، دل سوختن که نه. یه حس عجیبی دارم. یه چیزی مثل همزاد پنداری شاید. نمیدونم.
پاسخ:
الی نگو اینجوری خب:(
گلسا خیلی برام سواله
چرا پسش میزنی ؟؟؟؟؟ 
ولی امیدوارم شخصی نباشه :'(
پاسخ:
عزیزم هزارتا دلیل داره...یکیش اینه که حس برادری با حس دوست پسری از زمین تا آسمون متفاوته!و حس من بهش همیشه مث برادرمه...مثل پسرم...عزیزه اما متفاوت از اونچه که اون میخواد!
و مساله ی مهاجرتش...من هیچوقت نمیپذیرم که دلیل برگشتنش به ایران باشم.تو شرایط فعلی پزشکی اینجا،کسی که غیرامریکایی بوده و تونسته اونجا یه تخصص تاپ بخونه باید مغزش معیوب باشه که برگرده اینجا...من نمیخوام دلیل بدبختی کسی باشم.
و دلایل دیگه:)
خخخخ:)

یه دوستی داشتید خیلی بامزه بود,اسمش یادم نیست
اون چی شد؟
اهان میکول بهش میگفتید:)
پاسخ:
میکول دوست دانشگاهمونه...اینایی که اسم بردم دوستای خانوادگی هستن...