گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

پیله ی تنهایی...

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ق.ظ

هیچکس اندازه ی یک اینترن یا رزیدنت ارزش تعطیلات رسمی تقویم را درک نمیکند!...حالا از این بگذریم که جمعه کشیک هستم و تف وسط کشیک جمعه اما جانب حق را که بگیریم باید بابت این دو روز تعطیلی شاکر باشم که خب هستم!

دیروز افتادم به جان کتابخانه...وسواس قرینگی دارم و مدام احساس میکنم جزوه هایی که توی ردیف آخر چیده ام جور در نمی آیند و هی به هزار شکل مختلف مرتبش میکنم و هی راضی ام نمیکند...علی الحساب با این مدل جدید کنار آمده ام تا روزی که دوباره اعصابم از جایی دیگر خورد باشد و سر کتابخانه ی بیچاره خالی اش کنم!


عکس بالا را دیروز گرفتم و قصد داشتم همان دیروز پستی بنویسم...حتی تایپش هم کردم اما گزینه ی انتشار را نزدم.چرا؟نمیدانم...

عکس بالا را دیروز گرفتم.بعد از اینکه با دیسمنوره از خواب بعدازظهر بیدار شدم...اتاق تاریک بود...خانه تاریک بود...ترس تنهایی برم داشت...همه جا سرد بود و تاریک و من احساس بی کسی میکردم.دستم به درس خواندن نرفت...

وقتی عکس را میگرفتم نبات ها توی آب داغ حل میشدند و قصد داشتم مسکن بخورم اما دلم برای معده ام سوخت و نخوردم...قصد داشتم لاک بزنم اما حوصله ام نکرد و نزدم...اما فیلم دیدم و کتاب جدیدم را خواندم.نگفتم؟سه جلد رمان قریب به دوهزار صفحه را به قیمت تنها سی هزارتومان خریدم!...و با خودم فکر کردم اگر کسی که اینطور آتش به جان کتابخانه اش زده مشکل مالی داشته انشالله که حل شود چون اقلا دعای خیر من یک نفر پشت سرش است...


من همیشه از تبدیل روابط مجازی به حقیقی فراری بوده ام اما دیروز به طرز عجیبی دلم قرار حضوری با یک دوست وبلاگی را میخواست.کسی که ندیده مرا بشناسد,اهل کتاب خواندن باشد و از صحبت کردن لذت ببرد.بدم هم نمی آمد که اینترن باشد و در مورد مشکلات آموزشی و کشیک ها و غیره حرف بزنیم و دانشگاه ها را مقایسه کنیم و هرکدام سعی کنیم با چس ناله ثابت کنیم ما بدبخت تریم!!! اما خب کسی را نمیشناختم...و حسرتش ماند روی دلم چون به هرحال این هوس هر چندسال یکبار ممکن است به سرم بزند.

حتی با خودم فکر کرده ام که اگر توی یک شهر دیگری رزیدنت شوم ترتیب یک قرار حضوری با بچه های وبلاگی را بدهم اما چون از جمع فراری ام احتمالا باید با هرکدام از بچه های ساکن شهر کذایی تک به تک قرار بگذارم...میبینید؟در این حد به سرم زده که برای هزارسال بعد نقشه هایی میچینم که میفهمم هیچوقت عملی شان نخواهم کرد!


دارم سعی میکنم به اتفاقات اخیر فکر نکنم...به اینکه جلوی چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختم و بابتش از خودم متنفرم...دارم سعی کنم آرام باشم و تمرکزم را روی بوی خوشمزه ی ناهاری که مامان پخته نگهدارم...

و روی چای و خرمایی که در اتاق را زده و برایم آورده...باید قدرش را بیشتر بدانم...باید قدر مامان و تک تک اعضای خانواده که اینطور بی منت عاشقانه دوستم دارند را بیشتر بدانم و اعصاب خوردی های بیرون را کمتر سرشان خالی کنم...


+از جای دیگری ناراحت و عصبی بودم,سر بابا خالی کردم...مونقره ای از دستم ناراحت است و دیشب پیتزایی که تعارفش کردم را بر نداشت...باید از دلش دربیاورم!

+توی بخش بیماری داشتیم هجده ساله که چند ماه قبل به دنبال تصادف دچار ضایعه نخاعی و فلج اندام های تحتانی شده بود و به علت آسیب مغزی افت هوشیاری داشت و مطلقا با دنیای بیرون ارتباطی برقرار نمیکرد.به علت خوابیدن طولانی مدت و عدم تحرک,شدیدا لاغر و کاشکتیک بود و اسکلتش از سطح پوست قابل تشریح بود.لوله ی تراکئوستومی داشت و با گاستروستومی تغذیه میشد و عملا تفاوتش با یک جسد این بود که نفس میکشید و پلک میزد.اما پدر پیرش مثل پروانه دور تخت پسر میچرخید و طوری رفتار میکرد که انگار امید به بهبودی دارد...پسرک بخاطر پنومونی(ذات الریه)بستری بود و من هروقت یاد پدرش می افتم که چطوری هرثانیه بچه را جابجا میکرد تا زخم بستر نگیرد,ترشحات دهانش را ساکشن میکرد,مواظب بود مگسی اذیتش نکند و با هربار دیدن من میگفت" خانم دکتر نگاه کن؟انگشتش را تکون میده,این علامت خوبیه؟" و من پوکر فیس نگاهش میکردم و سرم را از خجالت می انداختم توی پرونده چون جوابی نداشتم,به این نتیجه میرسم که کاش محبت هایی که به دوست های قدر نشناسم کرده بودم را یکجا خرج خانواده میکردم...

+روز به روز تنهاتر میشویم...باید تنهایی خندیدن,تنهایی رقصیدن و تنهایی شاد بودن را یاد بگیریم...لازم میشود!

+راستی,شما چه خبر؟

۹۷/۰۸/۱۷
life around me

نظرات  (۲۳)

سلام گلسا جان خیلی دعا کردم حالت دوباره خوب شه چون تو جز معدود امیدای واسه من جدی می گم وقتی میام و پست گذاشتی حال خوبی بهم دست میده وسط این‌افسروگی ما هم هیچ روز به روز تنها تر خیلی وقته تنهایی رو یاد گرفتم سخت بود اما عادت کردم حداقلش جوب خوبیام بدی نمیشه اما می دونی من دیگه خودمو هم‌دوست ندارم با خوومم حالم خوب نیست دیگه بگذریم راستی وقتی نیچه گریستو دارم می حونم این تنها کاری بود که تو این چند وقت اخیر میشد گفت کار مثبت امیدوارم دیگه هیچ وقت اون جوری ناراحت نباشی تو واسه من الگویی ی دختر قوی و موفقی چیزی که همیشه دوست داشتم باشم و نیستم
پاسخ:
سلام الی جان...خیلی خیلی ازت ممنونم واقعا لطف کردی...انشالله که دعای خوبت به خودت برگرده:)

انگار ما آدما تصمیم گرفتیم با دستای خودمون،خودمون رو نابود کنیم...همه پر از زخمن انگار...
ولی این نیز بگذرد:)
پاشو بیا شهر ما رزیدنت شو، من از قرار وبلاگی با دوستای صمیمی مجازیم استقبال می کنم :-)
پاسخ:
با کمال میل:))
متن خیلی خودمونی ودلچسب بود عزیزم.
ازتنهایی تادلت بخاد حرف دارم بزنم....یه دورانی شدیدا تنهابودم...فقط خودم وخودم...رفیقام همه مشغول خودشون بودن...خونوادم درگیر مشکلات اقتصادی و استرسهای کار...ساعتهاتواتاقم بودم....اهنگ گوش میدادم..فیلم میدیدم...میرقصیدم..میخوابیم حتی غذاهم تواتاق...تودنیای خودم غرق بودم...دلتنگ ک میشدم کیف کوچیک چرمی رو برمیداشتم میزدم تودل خیابون...پیاده روی های طولانی...تنهایی توپارک نشستن ونگاه کردن مردم...تنهاتو پاساژ وبازارها قدم زدن...تنهایی سینمارفتن وفیلم دیدن...تنهایی کافه میرفتم وغذاهای جدید ومتنوع یا بستنی های پراز شکلات وخامه سفارش میدادم....میدونی خیلی خیلی حالمو خوب میکرد...درسته الان دورم شلوغه..ادمهای جدید وخوب دورمن..خونوادم سرحالتر وصمیمی ترن...اما یجاهایی وسط شلوغی وخنده هام میخزم تواتاقم...طعم ارامش وسکوت دلچسب تنهایی انقد بهم چسبیده ک واقعا این شلوغی وقتی طولانی میشه دچارافسردگی ودوری ازخودواقعیم میشم.....من یکی بطرزعجیبی به تنهابودن باخودم اعتیاددارم
پاسخ:
منم تا حد زیادی همینطورم...با جمع دوستهام هم خوش میگذره اما فقط کوتاه مدت!
من کلا عادت دارم به تنهایی...نود درصد اوقات خونه بودنم تنها و توی اتاق خودم میگذره و خیلی هم لذت بخشه...
۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۶ دختراردیبهشت
از بدبختیهایی ک دوستام برام درست کردن...دلتنگیها وغصه هایی ک صمیمی ترین دوستام تو دلم گذاشتن میشه کتاب نوشت...دیگ به این فک میکنم ک توی لحظه شادباشم اگ دوستم ترکم کرد غصه دارم کردبالبخند بدرقه اش کنم...همینقدر دل گنده همین قدر بدون وابستگی......واقعا خونواده نابه...

پاسخ:
همه مون از این زخم ها خوردیم فکر کنم...باید گذشت تا اعصاب خودمون سر جاش بمونه...
من مجازیا رو بیشتر از واقعیا دوست داشتم همیشه۰۰۰ترجیح میدم مجازیم بمونن و طبق تصوراتم دوستشون داشته باشم ۰
چقدر با خط آخر متن موافقم۰۰۰ باید یاد بگیریم تنهایی زندگی کنیمو دلچسبم بگذرونیمش۰۰۰گاهی خیلی سخته ولی وقتی میبینی میانگین اطرافیانت حکایت همنشین بده میفهمی سختی این تنهایی می ارزه۰۰۰
انقدر از علوم پایه بد گفتین با اینکه علوم پایه ی پزشکی با علوم پایه ی رشته های شیمی فیزیک و ریاضی و زیست و ۰۰۰ فرق داره ولی ب سختی و خشکی رشته های علوم پایه خنده م گرفت۰۰۰ من هنوزم کسی ازم میپرسه رشته ت چیه خودم بعد از گفتنش یاد سختیاش میوفتم پشتم میلرزه۰۰۰ ولی چ کنم دوستش دارم
پاسخ:
اوهوم...

رشته ات چیه?
ما میگیم علوم پایه مسخره ست چون واقعا از پزشکی دوره.بچه ها با یه تصور دیگه ای میان و یهو میخوره تو ذوقشون...عملا سه سال اول پزشکی انگار یه رشته ی دیگه ست...و وحشتناک واحدهاش فشرده ست.من یادمه شبانه روز فقط درس میخوندم...خیلی بد بود.
ادما خیلی باواقعیتشون تفاوت دارن به نظرم همون مجازی بمونن بهتره ادما البته نه همه یعضیاهم لیاقتشو دارن((:
پاسخ:
منم همینطور فکر میکنم...همه ی ما از نزدیک زیاد دوست داشتنی نیستیم...اقلا من اینجوری ام;))
اینکه دوستای مجازی داشته باشی عالیه اینکه کسی نشناستت و بتونی بی دغدغه درد دل کنی چون من خودم به شخصه چیزایی که رو در رو نمیتونم به مامانم بگم و شاید تو دنیای مجازی بتونم به غریبه ها بگم‌چون میدونم‌نمیشناستم و قضاوتم نمیکنه 
اما تنهایی ...من‌ وقتی به سن تو بودم و اینترن دقیقا ایده الام یه تنهایی سلکتیو بود .. با کسی کاری نداشته باشم باهام کاری نداشته باشن!
الان اون دوران رد کردم دستیاری دادم رزیدنت شدم و تا حدی به اون چیزایی که میخواستم رسیدم . حتی با وجود اینکه نتونستم برم شهر دیگه برای رزیدنتی و موندم شهر خودمون( به خاطر یه سری مشکلات) ولی پدرم لطف کرد و اینجا برام یه آپارتمان جدا گرفت تا طعم‌مستقل بودن هم‌بچشم ...الان بارها شده از بیمارستان میام کتاب دلخواهم میخونم چای میخورم و از تنهاییم لذت میبرم ولی ....گاهی وقتا جای خالی یکی که باهاش خیابونا رو گز کنی کافه ها رو بگردین بزنین تو سر و کله هم شدیدا احساس میشه! مطلق قضاوت نمیکنم ولی حضور یکی حقیقشم بد نیست! حالا یا تو ۵۲ سالگی یا ۳۰‌سالگی:))
موفق باشی...
پاسخ:
آخه از نزدیک ببینی شون دیگه غریبه نیستن...ناچارا معذوریت ایجاد میشه...

احتمالا منم درآینده به همین حرفی که شما میگی میرسم...اما توانایی راه دادن یک آدم به محدوده ی عاطفیم رو ندارم...و همینطور توانایی پذیرش مسئولیت ها و محدودیت های یک رابطه رو...همیشه به مامانم میگم من شوهر نمیخوام،دوست پسر میخوام واسه وقتایی که حوصله ام سررفته:)))
مگه میشه آدم دلش یه همدم نخواد?...میخواد ولی ساید افکت هاش خیلی زیاده دیگه آدم بیخیالش میشه:))
شما خودت که پزشکی دیگه چرا ژلوفن؟!
عایا مزایاش بیشتر از معایبش نیست به درستی؟؟!
پاسخ:
مگه پزشکا درد ندارن دیگه?:))

بستگی داره برای چی مصرفش کنی.من خودم دردم شدید باشه میخورم اما چون اخیرا بخاطر دندون هام خیلی ژلوفن خوردم و معده ام ناراحته و از طرفی چون دردم شدید نبود و با نبات داغ خوب شد دیگه باهاش ساختم و نخوردم...قابل تحمل بود....ولی اگه غیرقابل تحمل باشه میخورم.
من تا حالا از نزدیکتر شدن ادمای مجازی بد ندیدم.دوتاشونو که حضوری دیدم و کلی خوب بود و یه سری رو توی مجازیجات های دیگه دارمشون.من که دوسشون دارم:))
و خب شب آخر خونه موندنمه☹️فردا میرم شهر دانشجویی.خداروشکر زیاد نمونده فقط ٥سال دیگه باقیه😅
و این روزام که میگذره با درسای نچسب علوم پایه که بیشترش به ما دندونیا ربطی نداره اصلا:/و آخرای جلد هشت کلیدر جانم😍
پاسخ:
آره خب میتونه خوب باشه اما ترس از شناختن آدما هم هست...میترسم از همین روابط دور هم بیفتیم...

پنج سال ناقابل:)))))

والا به ماهم ربطی نداشت...علوم پایه ی کوفتی!
کلیدر...عشق من:)
خبرای خوب:-))امروز بعد از یه نسبتا طولانی بی رمقی و افسردگی دوباره جون گرفتم و به زندگی برگشتم:-))یه بارون خوبی هم میزنه ک بیا و ببین😻منم قهوه میخورم و تست قرابت میزنم.
پاسخ:
به به...چه خوب:)

اوه اوه تست قرابت...موفق باشی:)
غبار غم برود حال خوش شود ...
حافظ
پاسخ:
برود...
:)
سلام ....خوش حالم که میتونی یکم استراحت کنی...راستش من تو این دو روز تنها تویه اتاق 12متری تو خوابگاه بودم ...البته خیلی از تهایبم لذت بردم .....
در مورد کتاب هم میخوام کتاب اخرین شاهدان وصدا هایی از چرنوبیل رو بگیرم از الکساندرا الکسیویچ اما خوب پولش رو ندارم ......واقعا وضع بدی شده ...راستی میشه بچه های وبلاگی بیان بگن از کجا کتاب میخرن که تخفیف میده....مثلا بعضی کتای فروشی ها تو اصفهان  یه روز رو تخفیف میزارن در  ماه که البته از شانس قشنگم من نمیتونم برم.....
در مورد دردودل کردن هم که گفتی بعضی وقتا ادم یه شونه میخواد که فقط سرش رو بزاره روش وگریه کنه .. .....من سال قبل یه مشکلی برام پیش اومد وجلوی خیلی ها دردودل کردم وحقیقت زندگیم رو گفتم  وخوب خیلی حس بدی بود که گریه میکردم ولی میدونستم طرف مقابلم خوشحاله که برام این اتفاق افتاده.....
ولی از بقیه ی کاربر ها میخوام اگگر چنین جاهایی رو میشناسن تو اصفهان یا حتی جایی که کتاب دست دوم داشته باشه معرفی کنن 

پاسخ:
مرسی:)

من اصفهان نیستم اما اگه کسی میدونه بیاد کمک کنه...

من خودم معمولا کتاب ارزون گیرم نمیاد ولی تو شهر کتاب یه دوست پیدا کردم که کتابها رو به قیمت خرید بهم میفروخت^_^ که دیگه از اونجا رفت:(و اینبار هم خیلی اتفاقی تو کتابفروشی،چندتا کتاب دست دوم پیدا کردم!

به این نتیجه رسیدم که دردم رو به هیچ آشنایی نگم...اصلا دلیل اینکه نمیخوام هیچ آشنایی بیاد اینجا همینه!
من اکثرا تنهام چون حوصله ی یه سری حرفا رو ندارم ولی یه جاهایی مجبورم تو جمع باشم و وقتی حوصله ام سر میره از حرفا و تو خودمم بقیه فکر میکنن من ادم بی زبونیم و خجالتی هستم و اینا چرا باید مجبور باشم به خاطر این که بی سرزبون به نظر نیام حرفایی رو بزنم که دوست ندارم
الان هر ایرانی ای میتونه با یه نفر دیگه سر این که کدوم بدبخت تره کل بندازه :))
پاسخ:
من تو جمع دوستام باز بهترم ولی تو جمع های فامیل مطلقا حرف نمیزنم و تمام ری اکشنم نهایتا یه لبخنده...تنها جایی که خیلی پرحرفم همین وبلاگه...

ببین تورو خدا?:))
یه مدته دارم تنهایی سر کردن و تنهایی "خوب" سر کردن رو یاد میگیرم اونم منی که آدم ِ تنها بودن نبودم. روابط اطرافم خیلی پیچیده و فرسوده کننده شده، باز خوبه بیخیال تر شدم وگرنه هیچ بعید نبود دیوونه شم.
ولی چقد دلم یه مدت طولانی تنهایی مطلق ِ تو حباب ِ عایق صدا و تصویر بودن میخواست.
پاسخ:
پیچیده و فرسوده کننده...اوهوم...توصیف خوبیه!
منم میخوام بکشم کنار بگم بذارین پیاده شم...میخوام واقعا یه مدت تنها باشم...
خبر من اینه ک خیلی حالم بده. شدیدا احساس تنهایی و افسردگی میکنم. به زور لبخند میزنم حتی. خیلی اذیتم. امیدوارم بگذرن این روزا. احتمالا برم پیش مشاور دانشگاه......
پاسخ:
نمیدونم چرا همه این روزا اینجوری شدن...هیچکس از ته دل خوشحال نیست چرا?
انشالله که رفع بشه زهراجان...
گلسای عزیز تجربه به من ثابت کرده  دوستای دنیای مجازی باید مجازی بمونن .همیشه شاد باش
پاسخ:
اره عزیزم...خودمم همین اعتقاد رو دارم...

ممنونم،تو هم همینطور:)
ما؟
زندگیمون شلوغ شده و یه جورایی خوبه این. مجال فکر کردن نمیده بهت، مجال ناراحت بودن. فقط میگه بدو، بدو که جا میمونی.
Run...
Don't ever look up
Don't ever look back
Leave it all in the dust
SO RUN!!
فقط یه تناقضی هست بین اینکه این سالها که انرژی و انگیزه‌ت از همیشه بیشتره واقعا باید بدویی یا این سالها که اوج جوونیتن باید هر کاری دلت میخواد بکنی که قطعا دوییدن نیست، یا حداقل اینقدر تند نه. :)
پاسخ:
ران فارست...ران:))

اره همینطوره...ولی قبول کن اگه اونقدر وقت آزاد داشته باشیم که هرکار بخوایم بتونیم انجام بدیم،به جاش میشینیم یه گوشه و تو موبایلمون بالا پایین میریم...
ما بی جنبه ها همین بهتر که فرصت فکر کردن نداشته باشیم...
;)
وقتی ما برای یه مدت های محدود و بازه بازه خودمون رو تنها میکنیم یا به اصطلاح خلوت میکنیم ،بنظرم اسمش تنهایی نیست.چون به قول شما دقیقا این خلوت ها خیلی میچسبه به ادم(: ولی بنظرم این ذات واقعی تنهایی نیست.چون هیچ کس عمیقا و ذاتا دوست نداره تنها باشه. حتی به نظرم همین تنهایی های انتخابی و خلوت کردن ها اگه رشد کنه و بیشتر بشه ، به مرور اون خوشحالی ها جای خودشون رو به چیز دیگه ای میدن .

نمیدونم خلاصه (: من جنس خنده و رقص و شادی رو نمیتونم تو تنهایی تصور کنم
ولی خوبه که شما میتونید (:
پاسخ:
نمیدونم تعریفش چیه دقیقا...اما من دلم تنهایی گزینش شده میخواد...تنهایی که انتخاب خودم باشه نه اینکه احساس کنم کسایی که روشون حساب میکردم یهو زیر پام رو خالی کرده باشن.

من از خیلی روابطم گذشتم که تنها باشم...که حالم رو نپرسن...
و آرمان شهر آینده ام جایی هست که آدمها فقط گهگداری از اطرافش بگذرن و واردش نشن...
ولی نمیتونم تضمین کنم با این شرایط درچه حد شاد خواهم بود!
خیلی ممنونم عزیزدلم خدا روح پدربزرگ و مادربزرگ های نازنین شما رو هم قرین رحمت قرار بدن 

دقیقا بازم خداروشکر به قول تو بقیه چیزا حل میشه :)
پاسخ:
ممنون:)

:)
۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۲:۳۲ รђคђt๏t :)
واقعا زندگی به من ثابت کرده که هیچ کسی نمیتونه جای خانواده رو بگیره حتی بهترین دوست .
خبر سلامتی :) و شروع امتحانات میانترم و امتحان پشت امتحان . تازه امتحان عصب رو دادیم شنبه امتحان تنفس رو در پیش داریم .
حقیقتا الان که داشتی در مورد ضایعه نخاعی( فک کنم upper motor noron )  و فلج اندام تحتانی و آسیب قسمت فوقانی ساقه مغز که باعث کما میشه رو میگفتی فهمیدم این درسایی که تو علوم پایه میخونیم اونجوری که بقیه میگن بی فایده هم نیست و از این که منم فهمیدمش راستش  حس ذوق مرگ طوری بهم دست داد ^__^ :) 
پاسخ:
اره واقعا...

میدونم بدجنسیه اما واقعا احساس خوشبختی کردم که از شرّ علوم پایه خلاص شدم...حتی اگه قرار باشه جمعه برم کشیک و استرس امتحان دستیاری هم داشته باشم:/...امیدوارم زودتر تموم کنین و بیاین بالین:)

علوم پایه رو هرچقدرم بخوتی باز فراموش میشه...تازه خود من چون از استاجری نورو فاصله گرفتیم و هنوز اینترنیش هم نگذروندم زیاد این چیزا رو یادم نمیاد...در این حد یعنی!!!
اینجاشو خوب امدی 
که با چس ناله هایمان ثابت کنیم بد بخت تریم :))
نمیدونم چرا با هرکسی بشینی درد دل کنی یه جوری میخواد بهت ثابت کنه تو بهشتی و وضع اون بدتره :))
و اینکه خبر خاصی نیست جز سلامتی شما :)
پاسخ:
اپیدمیه پس:))

انشالله که خوب باشین...
این که حرف بزنید کدام بدبخت ترید جالب  بود .یادم افتاد به خودم
منم یه رفیق داشتم مینشستیم یکی دو ساعت از بدبختی هامون میگفتیم تا ببینیم ،اخرش کدوممون بدبخ تریم (:

بنظرم تبدیل روابط مجازی به حقیقی پتانسیل خوبی داره و اگر یک رابطه خوب مجازی تونست تبدیل بشه به یک رابطه خوب حقیقی ، این خوب بودن و ارزش دوستی و صمیمیت جلوه پیدا میکنه و لمس کردنی میشه.البته یکم این روزا سخت و ترس اوره این تبدیل (:

طفلی پدرا...

من تا حدی ستایشگر تنهایی هستم ، ولی این هایی که گفتین با تنهایی در تضادن...نه؟
پاسخ:
بین بچه های پزشکی کل کل بدبختی خیلی شایعه...انگار مدال افتخار میدن به بدبخت ترها!:))

من هیچوقت به مرحله حضوری نرسیدم اما تبادل شماره و اینستاگرام نتیجه خوبی نداشت و روابط خیلی سردتر شدن و دیگه همون روابط وبلاگی هم از دست دادیم...

نه در تضاد نیستن...من اوقات زیادی بوده که عمیقا احساس تنهایی میکردم اما واقعا خوشحال بودم.بنظرم اگه تنهایی خودخواسته باشه میتونه همراه با شادی باشه اما اگه احساس کنی تنهات گذاشتن دیگه یه غم بزرگ میچسبه بهش!
عزیزدلم آره واقعا همیشه خانواده یه چیز دیگه بوده و هست و خواهد بود 
ما این هفته مامان جون مون به رحمت خدا رفتن که گرچه مادربزرگ خود خودم نبودن ولی خب حق بزرگی به گردنم داشتن و دوستشون داشتم هیچی درس نخوندم این هفته و الان یک homework 12 سواله دارم برای شنبه و کلی درس تلنبار شده و کلی لباس نشسته که باید برای شنبه بشورم ولی بازم خداروشکر :)
پاسخ:
اوهوم...

آخی...انشالله که روحشون شاد باشه و شماهم به آرامش برسین...

مهم همینه که خداروشکر...باقیش حل میشه...