گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

خدایا?

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ب.ظ

خطر انگار هنوز هم رفع نشده...خدایی که فکر میکردم بالاخره دستم را گرفته درست وسط زمین و هوا رهایم کرده...اشک ریختن ها دوباره از سر گرفته شده...ناامیدی به اوج خودش رسیده...من?تمام زندگی ام درخطر نابود شدن است...

افکار راجعه ی مرگ و خودکشی دارم...یک اورژانس روانپزشکی که نیاز به بستری فوری دارم...


هر وقت برای پایان نامه ام با بیماران اقدام کننده به خودکشی مصاحبه میکردم،از خودم میپرسیدم یک آدم باید به چه نقطه ای برسد که دست به کشتن خودش بزند?و حالا زندگی ام پاسخ تشریحی همان سوال است...

دیگر انگیزه ی بیدار شدن از خواب و شروع یک روز را ندارم...

توی سرم افکار خطرناکی جولان میدهند...طی دوماه اخیر دست کم چهل سال پیر شدم...دیگر توان غصه خوردن هم ندارم...

خدایا?خدایا?خدایا?

۹۷/۰۸/۱۳
life around me