گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

هر چند اسلحه هنوز هم اهلی نشده...

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۹ ق.ظ

مادرم از بازار برگشت،با چهره ای افسرده و عصبانی پاکت های خرید را وسط آشپزخانه رها کرد و گفت همه چیز نسبت به ماه قبل گرانتر شده...با صدای بلند برای بابا صحبت میکرد و میگفت" اعصاب مردم به هم ریخته... بخدا من دیگه امیدی ندارم" ...

من از اتاقم شنونده ی مکالمه ی پر تنش زنی بودم که بعد از سی سال کار کردن در آموزش و پرورش کشورش حالا توی دخل و خرج خانه مانده و به روز قبل فکر میکردم...روزی که با دختر و پسرهای همگروهی، گلّه ای زدیم به جاده،کباب خوردیم،عکس گرفتیم،ورق بازی کردیم ،پانتومیم اجرا کردیم،رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم...

من فکر میکنم حالا که امیدی به بهبودی نیست باید بیشتر رقصید...باید انتقام جوانی به فنا رفته مان را با رقصیدن بگیریم...

به قول محمد مصدق:

"رسوایی برگ برنده ی ماست!

در دهه ای که تنها بوسیدن دست پدرها و پدربزرگ ها مشروع بود لب گرفتیم،

حتی به فرشته ها که با حروف برجسته قرار بود گناهانمان را ثبت کنند لبخند زدیم،

بیا تا با همان جرات قدیمی پیر شویم

هرچند

اسلحه هنوز هم اهلی نشده".



۹۷/۰۸/۱۱
life around me