گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آغاز ماه هشتم اینترنی!

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۲۶ ب.ظ

تازه گفته بودم  سلام باباجون،مشکلت چیه? که چشمم افتاد به برانکاردی که در نیم متریم بود و کوهی از استفراغ های غلیظ خونی روش خودنمایی میکردن...برای چند ثانیه قلبم از تپیدن ایستاد و مغزم از فرمانروایی بدنم دست کشید...به خودم که اومدم دیدم توان ادامه ی مکالمه با بیمارم رو ندارم،فقط با تمام سرعتی که میتونستم فرار کردم،درحالی که با صداهای خیلی بلندی اوغ میزدم و به پهنای صورت از چشم هام اشک می اومد به پرستار فهموندم که خدماتی اورژانس رو خبر کنه...

الان اومدم پاویون و حالم رو به راه شده و با خودم فکر میکنم من پس کی باید با این یک مقوله کنار بیام?و جواب میدم هیچوقت...هیچوقت...!


+عفونی جزو بخش های هتل بیمارستان ما محسوب میشه.کم کشیک،آروم،با اتندینگ و رزیدنتهای stable.و مهمترین مزیتش اینه که دستمون رو برای orderگذاشتن باز میذارن و طوری رفتار میکنن که با آرامش طبابت کنیم نه با ترس از سوال و ایرادهای عجیب و غریب!


+پرستار بخش زنگ زده که مریض غُر میزنه بیا ببینش...و من پوکرفیس به این فکر میکردم که با چه روشی خفه اش کنم که بیشتر درد داشته باشه?!


+شماره موبایلم رو به بخش و اورژانس دادم و برای یک ساعت از بیمارستان جیم زدم و رفتم کفش خریدم...بچه ها میگن ایول داری راه میفتی و من به این فکر میکنم که اگر لو میرفتم...?!

۹۷/۰۸/۰۵
life around me

نظرات  (۵)

هیچ وقت با استفراغ کنار نیومدم نه با شکلش نه با بوش :/ 
پاسخ:
شکلش...شکلش...:'(
هتل بیمارستانِ وضعش اینه:/
خدا صبرتون بده
پاسخ:
از نظر خلوت بودن کشیک آره...

ممنون
گلسا ❤❤❤
پاسخ:
:)))***
۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۹ รђคђt๏t :)
سلام :)
از بین ستاره های روشن وبلاگم همیشه اولین وبلاگی که بهش سر میزنم وبلاگ‌شماست و البته خیلی حسرت میخورم که چجوری از همون اول پیدا نکردم اینجارو :) اما بازم خداروشکر که پیدا کردم ^__^
همچنان پست هارو میخونم و یادم میاد اون پستی که درمورد سخت ترین کشیکتون نوشته بودید که یه جورایی جواب اون کامنتم بود که فکر میکنید سخت ترین کشیک تون تا به اینجا کدوم بوده خیلی تحت تاثیر قرارم داد...
خلاصه این که اومدم بگم خیلی خیلی از روحیه ی تسلیم ناپذیری تون خوشم میاد و یه جورایی الگو شدین برای من D; 
امیدوارم که با اون مقوله چندش ناک هم کنار بیاید گرچه سخته ولی من مطمئنم میتونید :)💜
پاسخ:
ممنونم عزیزم خوشحالم که اینو میشنوم...لطف داری امیدوارم که واقعا همینطور باشه:)

منم امیدوارم گرچه بعید میدونم...
+ امیدوارم زود تر کنار بیای یا اینکه اینجور موقعیت ها کمتر برات پیش بیاد
+ اگه روش خفه کردن رو پیدا کردی به منم بگو لازم دارم D:
+ لو نمیری نگران نبااااش. هیجان های کوچیک خیلی خوبن. 
پاسخ:
همون گزینه ی اینجور موقعیت ها پیش نیاد بهتره:/

حتما;)

دیگه کاری بود که شد...ریسک کردم ولی:)