گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

زنده بُدم،مُرده شدم!!!!

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ

دیشب رفتم برای عصبکشی دندونی که چندین سال قبل پر کرده بودم و انقدر برای چکاپ نرفتم تا مجددا پوسیده و به عصب رسیده بود...دراز کشیدم و گفتم دندون عقلمم بکشین لطفا،مسواک زدنش سخت شده برام!

گفتم بکشین و کاش زبونم لال شده و نگفته بودم...ساعت10:30شب از مطب برگشتم و دردهای دیوانه وار شروع شدن،یکطرف صورتم از شدت درد درحال خورد شدن بود و سردرد دیوانه ام میکرد...ژلوفن اول...ادامه ی دردها...آمپول دگزا...ساعت 1:30صبح و سکوت و تاریکی خونه...به جون خریدن ریسک خونریزی معده و ژلوفن دوم...ساعت3صبح و دیوانگی از شدت درد...قرص آلپرازولام...بی حسی و کرختگی و منگی اما همچنان درد و بیداری...ساعت4صبح و من همچنان کلافه از درد...دردهای وحشتناکی که نه بعد از دوتا عمل جراحی که داشتم و نه بعد از کشیدن دوتا دندون عقل قبلیم تجربه نکردم....ژلوفن سوم...

احتمالا حدود ساعت5صبح خوابم برده باشه...آلارم گوشی زنگ خورد و من فقط تونستم به بچه ها پیام بدم که حالم بده نمیتونم بیام بیمارستان و دوباره خوابیدم...به هیچ جام نبود که غیبت بدون هماهنگیم چه عواقبی ممکنه داشته باشه...دلم فقط بی دردی و خواب رو میخواست...بی دردی و خواب...

ساعت10:30صبح بالاخره بیدار شدم...زنگ زدم از عواقب نبودنم جویا بشم.انگار بخت باهام یار بود که تهدید نشدم...

بچه ها گفتن باید برای فردا ترومبوآمبولی ها رو از داخلی بخونیم ...خدارو شکر کردم که من قبلا خوندمش...که توان درس خوندنم نیست...

حالا ساعت نزدیک یک ظهر شده و من از ترس شروع دردها،به صورت پروفیلاکسی(پیشگیری)مسکن خوردم...در این لحظه هیچ چیزی برام مهم نیست جز اینکه دیگه هیچوقت این دردها رو تجربه نکنم...هیچوقت...

۹۷/۰۷/۲۹
life around me