گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

سنگ صبورم...

شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۹ ب.ظ

 

 این فقط یک سررسید ساده نیست...سنگ صبور من از حدود ده یازده سال قبل هست تا همین امروز...

هربار که دلم گرفته یا خوشحالم و شروع به نوشتن میکنم,احساس کسی رو دارم که برای نوادگان خودش یادگاری پر رمز و رازی به جا میذاره...و عجیب اینجاست که حتی توی این دفتر هم خودسانسوری دارم...از ترس روزی که بمیرم و دست یک نفر بهش برسه.


حس عجیبیه خوندن دغدغه های یک دختر دبیرستانی که فردا امتحان دین و زندگی داره و از استرسش برای نمره نوشته,از مهمانی تولدی که دعوت شده و نمیدونه چه هدیه ای بخره,دغدغه های یک دختر کنکوری که مدام تکرار میکنه کاش یک نفر بیاد و بهش بگه قراره چه رشته ای قبول بشه بعد اون با خیالت راحت به درس خوندنش ادامه بده,دغدغه های یک دانشجوی ترم اولی که از ترس مشروطی نوشته و از ناراحت بودنش برای ابراز نظر در کلاسی که نصف دانشجوهاش پسر هستن,از خاطرات تلخ و شیرین شش سال طولانی...از خوندنش برای امتحان علوم پایه و مصیبت بزرگی که توی اون دوران سخت دید و از گریه هاش,از دوستی ها و خنده ها,مسافرت ها...از امتحان پره انترنی,از دوری ها,درس ها,کشیک ها و شب بیداری ها,استرس ها...از گذر عمر یک دختر جوان و سیر تغییراتی روحی و شخصیتی که تجربه کرده...

هیچکدوم از دغدغه هایی که قبلا داشتم برام خنده دار نیست چون میتونم درک کنم در اون زمان اولویت زندگی من چیز دیگه ای بوده که با حال متفاوته اما یک نگاه گذرا به این ده یازده سال بهم میفهمونه که حتی اگر به ایده آل های اون دورانم نرسیده بودم بازهم زنده بودم و سالم و شانس زندگی داشتم و میتونستم راه جدیدی برای خودم بسازم و خوشحالتر از حال حتی زندگی کنم.باید سعی کنم دنیا رو کمتر جدی بگیرم و به قول چهرازی کمتر خسته باشم...


راستی؟اگر دست به قلم برای ثبت روزانه هاتون ندارین باید بگم لذت عجیبی رو از دست دادین...بنویسین...از حسی که در هر لحظه تجربه میکنین بنویسین و سالها بعد,شاید در پنجاه و دوسالگی که عاشق شدین,تکیه بدین به شونه ی یار مونقره ای تون و حس و حال هزارسال قبل دخترکی که بودین رو بخونین...

۹۷/۰۷/۲۱
life around me