گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

منتخب هفته

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ
*برای رسیدن به چیزی که واقعا میخواهم تنها یک راه بیشتر ندارم...گاهی با خودم فکر میکنم اگر نشود?و خب لرزه ی تمام چهار ستون بدنم را احساس میکنم...این خوب نیست که برای آینده فقط یک گزینه روی میز داشته باشیم و هیچ آلترناتیوی برای روز مبادا توی مشت بسته مان قایم نکرده باشیم اما خب چاره ای نیست که من فقط با این راه احساس بی مصرف بودن نمیکنم.

*تصمیم گرفتم کلاس رقص ثبت نام کنم...بعد از سر و کله زدن با یک عالمه جزوه ی مملو از علایم و تشخیص و درمان بیماری هایی که قرار نیست هیچ زمانی حتی یکی از کیس های نادرش را ببینیم چند ساعت رقصیدن منصفانه است،نه?

*و من همچنان راضی ام به شاشیدن وسط جزوه ی قلب.

*بیماری که ساعت7:30صبح و همان شروع کشیکم بستری ccuکردم،ساعت22:30شب دچار تنگی نفس شد و پرستار پیجم کرد.رفتم بالای سرش...با تعجب پرسید شما از صبح بیمارستانی?گفتم بله...با تعجب بیشتر پرسید تا کی?گفتم تا فردا ظهر...هیچوقت تشکرهایی که کرد را فراموش نمیکنم و تاکیدش به اینکه من پزشک خوش اخلاقی هستم(باید یک مقاله درمورد تاثیر ادب و صبر بیمار در اخلاق پزشک بنویسم و توی ژورنال های بین المللی چاپ کنم).

*زن جوان باردار با درد سینه و افت فشارخون مراجعه کرد،با تشخیص پارگی رحم راهی اتاق عمل شد،توسط سه جراح زنان و دو جراح عمومی و یک اورولوژیست و تحت نظارت متخصص قلب جراحی شد اما نهایتا به علت تاخیر در مراجعه(از روستا به شهر)و حجم بسیار زیاد خونی که از دست داده بود چند ساعت بعد از اتمام جراحی سنگینش اکسپایر شد و من هیچوقت چشم های پر از اشک همسر نگرانش پشت در اتاق عمل را فراموش نمیکنم.

*مرد گره از مشکلم باز کرد و من مقاومت سختی برای بغل نکردنش داشتم.

*همگروهی هام از پست اینستاگرام یکی از بچه های سال بالا که به تازگی رزیدنت شده میگفتند که با چه حال خرابی نوشته بوده حماقت من را تکرار نکنید و یکراست از عمومی وارد تخصص نشوید...اما خب بازهم احمق هایی مثل من پیدا میشوند که گوه بزنند به آرامش اعصاب خودشان...به هرحال دنیا به احمق ها هم نیاز پیدا میکند.

*چرا من هیچوقت از خودم احساس رضایت نمیکنم?
ایده آل گرایی آفت بزرگیست که من دچارش هستم و لعنت به من که پول مشاوره ی روانپزشک را ندارم.

*خجالت کشیدم از بابا برای برنامه ای که قصد شروعش را داشتم پول بگیرم و موکولش کردم به بعد.و یکی از دغدغه های ذهنی ام این شده که بچه های آزاد و بین الملل چطور دلشان راضی میشود به کرور کرور پولهایی که از جیب پدرشان خرج این دانشگاه های لعنتی میشود?!

*تمام حقوقی که میگیرم را خرج دندانهای به فنا رفته ام میکنم و نتیجه اش شده دست و پنجه نرم کردن با فقر.

*باید به محض به دست آوردن پول دوباره کتاب خواندن را شروع کنم(راستی?کتابدونی97به روز شد).
۹۷/۰۷/۱۸
life around me