گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

امروز خدا با من گریه کرد...خون گریه کرد...

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۷ ب.ظ

امروز از درون فرو ریختم...گریه کردم،خشم های بیست و چهارساله ام را بیرون ریختم،مشت کوبیدم،فحش دادم،خواستم و مثل همه ی این سالها نتوانستم...نشد...

من از رسیدن به آرزوهایی که داشتم فقط یک پدر شهید یا جانباز کم داشتم.


تُف...تُف به این تبعیض...تُف به این بی خدایی...

من از بانی اتفاقاتی که کمر جوان بیست و چهارساله ام را خم کرد نمیگذرم...

شاید خدای شماها توی جیب پر پول پدرهای رانت خوارتان باشد یا زیر عبای پدر دست به تسبیح تان اما خدای من واقعی تر و بزرگتر از این حرفهاست...خدای من یک روزی روزه ی سکوتش را میشکند و از خونی که تمام این سی چهل سال به دلش کردند ضجه میزند...بترسید از ضجه ی خدای من...

۹۷/۰۷/۰۹
life around me