گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

یک روز می آیی که من دیگر دُچارت نیستم...

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ب.ظ
پدر و مادرم این روزها تنهاتر از همیشه هستند.مستقل شدن ما گرچه هزار سال طول کشید اما بالاخره اتفاق افتاد.و مادر و پدرم دوباره مثل روزهای اول زندگی شان در سی و خورده ای سال قبل،تنها شدند و هر روز بیشتر از روز قبل به هم وابسته میشوند و من شاهد نزدیکتر و نزدیکتر شدن رابطه ی عاطفی شان هستم.
دلم گرم است از اینکه در نبودن ما،مامان از بی همصحبتی اذیت نمیشود و بابا کسی را دارد که دم عصر صدایش کند و بپرسد"چای دارچین بذارم یا باهار نارنج"?
هربار که صدای پچ پچ خنده ها،همدردی ها و بحث هایشان را میشنوم به دهه ی شش زندگی خودم فکر میکنم و از تصور تنهایی و نداشتن کسی که هر صبح حالش را بپرسم،که هر صبح حالم را بپرسد به خودم میلرزم...نبودن کسی که وقتی ساعت چهار صبح با حمله ی قلبی از خواب بیدار شدم با ترس اورژانس را خبر کند...نداشتن کسی که وقتی سیب زمینی سرخ میکنم ناخنک بزند و من حرص بخورم...حرص بخورم و توی دلم قربان صدقه اش بروم...

*عنوان از افشین یداللهی.


۹۷/۰۷/۰۵
life around me