گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

تجربه های تستیکولار!

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۵۲ ب.ظ

تا همین چندماه قبل میتوانستم آینده ی ده ساله،صدساله یا حتی هزارساله ی دوستی هایی که داشتم را پیش بینی کنم.که در اواخر پیری کنار دخترهایی که از دوران قبل از بلوغ میشناختمشان بنشینم،بافتنی ببافم و انقدر غیبت کنیم و هر و کر خنده راه بیندازیم که صدای پیرمرد خانه در بیاید.

اما حالا?

حالا توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ مینویسم دوستی ها رنگ میبازند...انقدری رنگ میبازند که یکجا نگاه میکنی و میبینی دیگر دخترکی که با او قدکشیدی،پابه پایش عاشق پسرک فروشنده لوازم تحریری سر کوچه ی مدرسه شدی و همزمان با او جوش غرور جوانی زدی را نمیشناسی...

یکجا وسط راه میبینی تنها ایستاده ای و زیر پایت خالی شده...

نگفته بودم?من به همه ی رابطه ها بدبینم...باید از فردا قیچی بردارم و بندتمام وابستگی ها را پاره کنم...

باید روی دستم "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"را خالکوبی کنم و نه یکبار که هرروز و روزی هزاربار توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ بنویسم "آدمها رنگ میبازند"!

۹۷/۰۶/۲۳
life around me