گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

مُراد اول صبحی...

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

ساعت هفت صبح بود.من خواب آلود و هپلی،کیف به دوش و جزوه به دست از سردر ورودی بیمارستان وارد میشدم و به این فکر میکردم چقدر رقت انگیز که مثل هرصبح اولین کسی هستم که وارد کتابخانه میشوم و از برخورد با چراغ خاموش و سرمای ناشی از روشن بودن کولرها از شب قبل حالم گرفته شد.

به نگهبانی که حالا دوست هم هستیم سلام کردم و جوابش را حین رفتن شنیدم.صدا زد و گفت:خانم دکتر بفرمایید انار?

گفتم:شکم ناشتا و انار?

با لبخند گفت:میگن آب نطلبیده مراده...

خندیدم،برگشتم و مُراد را گرفتم و باقی مسیر به این فکر میکردم چه خوب که اولین فردی هستم که وارد کتابخانه میشوم...وگرنه مراد نصیب کس دیگری بود.

۹۷/۰۶/۲۲
life around me